دعای پر فضیلت

ملامحمدباقرمجلسے؛مشغول مطالعہ بودمڪہ بہ این دعا و آن را خواندم؛《بسم الله الرحمان الرحیم . الحمدولله من اول الدنیا الی فنائها ، ومن الاخره الی بقائها ، الحمدولله علی کل نعمته و استغفرالله من کل ذنب و اتوب الیه و هو الرحم الراحمین》رسیدم ،و آن را خواندم بعدازیڪ هفتہ خواستم مجددآنرا بخوانمڪہ ندا آمدماهنوزازثواب نوشتن قرائت قبلےفارغ نشده ایم.

اجابت دعا

برای اجابت دعاسید بن طاووس در کتاب�فلاح السائل�روایت کرده است که

امام صادق(ع)فرمودند کسی که دوست دارد دعایش بر نگردد واجابت شود،این دعا را قبل از هر دعایی که می کند بخواند

ما شاءَ اللهُ تَوَجُّهاً اِلی اللهُ،ما شاءَ اللهِ تَعَبُّداً للهِ،ما شاءَ اللهُ تَلَطُّفاً للهِّ،ما شاءَ اللهَ تَذَلُّلاً للهِ،ما شاءَ اللهُ استِنصاراً بِاللهِ،ما شاءَ اللهُ إِستِکانَةً للهِ،ما شاءَ اللهُ تَضَرُّعاً اِلی اللهِ، ما شاءَ اللهُ اِستِغاثَةً بِاللهِ ما شاءَ اللهُ اِستِعانَةً بِاللهِ،ما شاءَ اللهُ لا حَولَ وَ لا قُوُّةَ إِلّا بِاللهِ العَلِیِّ العَظیم.

 

 

نماز شب حضرت زينب (عليها السلام )

امام زين العابدين (عليه السلام ) فرمود ((هرگز نديدم كه نماز شب و تهجد عمه ام زينب (عليها السلام ) ترك شود، حتى شب يازدهم محرم (و بعد از آن همه خستگى ها و داغ ها و رنج ها) و شب هاى بعد در طول اسارت از كربلا تا كوفه و شام فقط يك شب ديدم عمه ام در حالت خسته نشسته به نماز شب مشغول است . گفتم : ((عمه جان ! نماز شب در حالت ايستاده دارى فضيلت بيشترى است در پاسخ فرمود: مى دانم ، اما سه روز است كه چون سهم آذوقه و غذا و آبى كه به داده اند براى بچه ها كم بود، من سهم خود را نيز بين بچه ها تقسيم كرده ام ، و اينك ديگر قوت و رمقى برايم نمانده تا نماز شب را ايستاده به جاى آورم .))

امام حسين (ع ) در زمان معاويه

چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) ازدنيا رحلت فرمود, به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن على (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبرى جامعهگرديد. امام حسين (ع ) مي ديد كه معاويه با اتكا به قدرت اسلام , بر اريكه حكومتاسلام به ناحق تكيه زده , سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامى و قوانين خداوند است واز اين حكومت پوشالى مخرب به سختى رنج مي برد, ولى نمي توانست دستى فراز آوردوقدرتى فراهم كند تا او را از جايگاه حكومت اسلامى پايين بكشد, چنانچه برادرش امامحسن (ع ) نيز وضعى مشابه او داشت.
امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشكارسازد و به سازندگى قدرت بپردازد, پيش از هر جنبش و حركت مفيدى به قتلش مي رسانند, ناچار دندان بر جگر نهاد و صبررا پيشه ساخت كه اگر بر مي خاست , پيش از اقدام بهدسيسه كشته مي شد, از اين كشته شدن هيچ نتيجه اى گرفته نمي شد. بنابراين تا معاويهزنده بود, چون برادر زيست و علم مخالفت هاى بزرگ نيفراخت , جز آن كه گاهى محيط وحركات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم رابه آينده نزديك اميدوار ميساخت كه اقدام مؤثرى خواهد نمود.
در تمام طول مدتى كه معاويه از مردم براىولايتعهدى يزيد, بيعت مي گرفت , حسين به شدت با اومخالفت كرد, و هرگز تن به بيعتيزيد نداد و وليعهدى او را نپذيرفت و حتى گاهى سخنانى تند به معاويه گفت و يا نامهاى كوبنده براى او نوشت . معاويه هم در بيعت گرفتن براى يزيد, به او اصرارىنكرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت ...

قيام حسينى

يزيد پس از معاويه بر تخت حكومت اسلامى تكيه زد و خودرا اميرالمؤمنين خواند و براى اين كه سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت كند, مصممشد براى نامداران و شخصيتهاى اسلامى پيامى بفرستد و آنان را به بيعت با خويشبخواند. به همين منظور, نامه اى به حاكم مدينه نوشت و در آن يادآور شد كه براى مناز حسين (ع )بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .
حاكم اين خبر را به امامحسين (ع )رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود: انا لله و انااليه راجعون و على الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل يزيد. آن گاه كهافرادى چون يزيد, (شرابخوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاك كه حتى ظاهر اسلام را هممراعات نمي كند) بر مسند حكومت اسلامى بنشيند, بايد فاتحه اسلام را خواند.(زيرا اينگونه زمامدارها با نيروى اسلام و به نام اسلام , اسلام را از بين ميبرند
امامحسين (ع ) مي دانست اينك كه حكومت يزيد را به رسميت نشناخته است , اگر در مدينهبماند به قتلش مي رسانندش, لذا به امر پروردگار, شبانه و مخفى از مدينه به سوى مكهحركت كرد. آمدن آن حضرت به مكه , همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد, در بين مردممكه و مدينه انتشار يافت , و اين خبر تا به كوفه هم رسيد. كوفيان ازامام حسين (ع ) كه در مكه به سر مي برد دعوت كردند تا به سوى آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل , پسر عموى خويش را به كوفه فرستاد تا حركت و واكنش اجتماعكوفى را از نزديك ببيند و برايش بنويسد. مسلم به كوفه رسيد و با استقبال گرم و بيسابقه اى روبرو شد, هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت كردند, و مسلمهم نامه اى به امام حسين (ع ) نگاشت و حركت فورى امام (ع ) را لازم گزارش داد.
هر چند امام حسين (ع ) كوفيان را به خوبى مي شناخت , و بي وفايى و بي دينيشانرا در زمان حكومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلمنمي توان اعتماد كرد, و ليكن براى اتمام حجت و اجراى اوامر پروردگار تصميم گرفت كهبه سوى كوفه حركت كند.با اين حال تا هشتم ذيحجه , يعنى روزى كه همه مردم مكه عازمرفتن به منى بودند . و هر كس در راه مكه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خودرا به مكه برساند, آن حضرت در مكه ماند و در چنين روزى با اهل بيت و ياران خود, ازمكه به طرف عراق خارج شد و با اين كار هم به وظيفه خويش عمل كرد و هم به مسلمانانجهان فهماند كه پسر پيغمبر امت , يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نكرده ,بلكه عليه او قيام كرده است .
يزيد كه حركت مسلم را به سوى كوفه دريافته و ازبيعت كوفيان با او آگاه شده بود, ابن زياد را (كه از پليدترين ياران يزيد و ازكثيفترين طرفداران حكومت بنى اميه بود) به كوفه فرستاد.ابن زياد از ضعف ايمان ودورويى و ترس مردم كوفه استفاده نمود و با تهديد وارعاب , آنان را از دور و بر مسلمپراكنده ساخت , و مسلم به تنهايى با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت , و پس از جنگىدلاورانه و شگفت , با شجاعت شهيد شد.(سلام خدا بر او باد).و ابن زياد جامعه دورو وخيانتكار و بي ايمان كوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت , و كار به جايى رسيد كهعده اى از همان كسانى كه براى امام (ع ) دعوتنامه نوشته بودند, سلاح جنگ پوشيدند ومنتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.
امام حسين (ع ) از همان شبى كه از مدينه بيرون آمد, و در تمام مدتى كه در مكه اقامت گزيد, و در طولراه مكه به كربلا, تا هنگام شهادت , گاهى به اشاره , گاهى به صراحت , اعلان ميداشتكه : مقصود من از حركت , رسوا ساختن حكومت ضد اسلامى يزيد وبرپاداشتن امر بهمعروف و نهى از منكر و ايستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است وجز حمايت قرآن و زندهداشتن دين محمدى هدفى ندارم . و اين مأموريتى بود كه خداوند به او واگذار نمودهبود, حتى اگر به كشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيرى خانواده اش اتمام پذيرد.
رسول گرامى (ص ) و اميرمؤمنان (ع ) و حسن بن على (ع ) پيشوايان پيشين اسلام , شهادت امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتى در هنگام ولادت امام حسين (ع ),رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذكر داده بود.  و خود امام حسين (ع ) بهعلم امامت ميدانست كه آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد, ولى او كسى نبود كه دربرابر دستور آسمانى و فرمان خدا براى جان خود ارزشى قائل باشد, يا از اسارت خانوادهاش واهمه اى به دل راه دهد. او آن كس بود كه بلا را و شهادت را سعادت مي پنداشت. (سلام ابدى خدا بر او باد.
خبر شهادت حسين (ع ) در كربلا به قدرى در اجتماعاسلامى مورد گفتگو واقع شده بود كه عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چونجسته و گريخته , از رسول الله (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن على (ع ) وديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدين سان حركت امام حسين (ع ) با آن درگيري هاو ناراحتي ها احتمال كشته شدنش را در اذهان عامه تشديد كرد. به ويژه كه خود در طولراه مي فرمود: من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معناهر كس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگاربشتابد,همراه ما بيايد. و لذا در بعضى از دوستان اين توهم پيش آمد كه حضرتش رااز اين سفر منصرف سازند، غافل از اين كه فرزند على بن ابى طالب (ع ) امام و جانشينپيامبر, و از ديگران به وظيفه خويش آگاه تر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده اونهاده، دست نخواهد كشيد.
بارى امام حسين (ع ) با همه اين افكار و نظريه ها كهاطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد, و كوچكترين خللى در تصميمش راه نيافت .سرانجام  رفت , و شهادت را دريافت . نه خود تنها, بلكه با اصحاب و فرزندان كه هريك ستاره اى درخشان در افق اسلام بودند, رفتند و كشته شدند, و خون هايشان شن هاىگرم دشت كربلا را لاله باران كرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقيمانده بسترهاىگناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست , و اساسا اسلام از بنى اميه و بنىاميه از اسلام جداست .
راستى هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرينحسين (ع ) به وقوع نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند, و آنگاه اخبار دربار يزيد و شهوت راني هاى او و عمالش را مي شنيدند, چقدر از اسلاممتنفر مي شدند, زيرا اسلامى كه خليفه پيغمبرش يزيد باشد, به راستى نيز تنفرآور است ... و خاندان پاك حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت رابهگوش مردم برسانند.و شنيديم و خوانديم كه در شهرها, در بازارها, در مسجدها, دربارگاه متعفن پسر زياد و دربار نكبت بار يزيد, هماره و همه جا دهان گشودند وفريادزدند, و پرده زيباى فريب را از چهره زشت و جنايتكار جيره خواران بنى اميه برداشتندو ثابت كردند كه يزيد سگباز وشرابخوار است , هرگز لياقت خلافت ندارد و اين اريكه اىكه او بر آن تكيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسينى را تكميل كرد, طوفانى در جانها برانگيختند, چنان كه نام يزيد تا هميشه مترادف با هر پستى و رذالتو دنائت گرديد و همه آرزوهاى طلايى و شيطانيش چون نقش بر آب گشت .
نگرشى ژرفميخواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت . از همان اوانشهادتش تا كنون , دوستان و شيعيانش , و همه آنان كه به شرافت و عظمت انسان ارج ميگذارند, همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را, سالروز قيام و شهادتش را با سياهپوشى وعزادارى محترم مي شمارند, و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابرازميدارند. پيشوايان معصوم ما, هماره به واقعه كربلا و به زنده داشتن آن عنايتى خاصداشتند. غير از اين كه خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند, در فضيلت عزادارى و محزون بودن براى آن بزرگوار, گفتارهاى متعددى ايراد فرموده اند.
ابوعماره گويد: روزى به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم , فرمود اشعارىدرسوگوارى حسين براى ما بخوان . وقتى شروع به خواندن نمودم صداى گريه حضرت برخاست , من مي خواندم و آن عزيز مي گريست , چندان كه صداى گريه از خانه برخاست . بعد از آنكه اشعار را تمام كردم , امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امامحسين (ع ) مطالبى بيان فرمود.
نيز از آن جناب است كه فرمود: گريستن و بيتابى كردن در هيچ مصيبتى شايسته نيست مگر در مصيبت حسين بن على , كه ثواب و جزايى گرانمايه دارد. امام پنجم (ع ) به محمد بن مسلم كه يكى از اصحاببزرگ او است فرمود: به شيعيان ما بگوييد كه به زيارت مرقد حسين بروند, زيرا بر هرشخص باايمانى كه به امامت ما معترف است , زيارت قبر اباعبدالله لازم ميباشد.
امام صادق (ع ) مي فرمايد: ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يكون منالاعمال . همانا زيارت حسين (ع ) از هر عمل پسنديده اى ارزش و فضيلتش بيشتر است . زيرا كه اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است كه به جهانيان درس ايمانو عمل صالح مي دهد و گويى روح را به سوى ملكوت خوبي ها و پاكدامني ها و فداكاري هاپرواز مي دهد. هر چند عزادارى و گريه بر مصايب حسين بن على (ع ), و مشرف شدن بهزيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشكوه و حماسه ساز كربلايش ارزش و معيارى والادارد, لكن بايد دانست كه نبايد تنها به اين زيارت ها و گريه ها و غم گساريدن اكتفاكرد, بلكه همه اين تظاهرات , فلسفه ديندارى , فداكارى و حمايت از قوانين آسمانى رابه ما گوشزدمينمايد, و هدف هم جز اين نيست , و نياز بزرگ ما از درگاه حسينى آموختن انسانيت و خالى بودن دل از هر چه غير از خداست ميباشد.

اعمال

انس بن مالك درباره اعمال گويد

رسول خدا (ص) فرمود: اى انس هميشه با وضو باش كه خدا عمرت را دراز كند، و اگر توانستى در طول شبانه روز با وضو باشى اين كار را بكن ، زيرا اگر با وضو بميرى شهيد محسوب شوى ، و نماز ظهر را (كه بيشتر در اوقات گرم روز است سر وقت ) بجاى آر كه آن نماز اوّابين و كسانى است كه پيوسته به پيشگاه پروردگار رو آورده و توبه مى كنند، و نماز مستحبى فراوان بجاى آر كه در اين صورت فرشتگان حافظ اعمال ، تو را دوست مى دارند، و با هر كس برخوردى سلام كن تا خدا بر حسنات و افعال پسنديده ات بيفزايد، و چون داخل خانه ات شدى سلام كن تا خدا بركتت را افزون كند، و سالخوردگان مسلمين را احترام كن و بر كودكانشان رحم آور تا من و تو اين طور با هم در روز قيامت وارد شويم - و حضرت دو انگشت سبّابه و انگشت بزرگ دست خود را جفت كردند

در مورد علم

ابو بصيردر مورد علم می گويد

امام باقر (ع) فرمود: ابو ذر- رحمه اللّه - مى گفت گويا اين اشياء دنيا چيزى نيست جز عملى كه خير آن سود بخشد، و شرّ آن زيان رساند، مگر بكسى كه خداوند باو رحم آورد.
اى طالب علم نبايد اهل و مال تو را از رسيدگى بخودت سرگرم سازد، تو آن روزى كه از آنان جدا مى شوى همانند ميهمانى هستى كه شب را در ميان آنان بسر برده و صبح از نزدشان بسوى ديگران مى روى ، و دنيا و آخرت بسان منزلى است كه در آن فرود آمده ، سپس بسوى غير آن خواهى رفت . و فاصله ميان مرگ و برانگيخته شدن پس از آن جز خواب كوتاهى كه بزودى از آن بيدار شوى چيز ديگرى نيست . اى طالب علم ، براى حضور در پيشگاه پروردگار عملى پيش فرست كه تو در گروه عمل خود هستى ، و هر گونه كه عمل كنى جزا بينى .
اى طالب علم نماز بخوان پيش از آنكه نتوانى بر شب و روزى دست يابى كه در آن نماز بگزارى ، همانا مثل نماز براى صاحبش - باذن پروردگار- مثل مردى است كه بر سلطانى وارد شود و آن سلطان ، خوب به سخنان او گوش ‍ دهد تا از بيان نيازش فارغ شود، همچنين مرد مسلمان تا آن زمان كه در نماز است پيوسته خداوند بدون نظر دارد تا از نمازش فارغ گردد.
اى طالب علم صدقه بده پيش از آنكه قادر بر دادن چيزى نباشى ، و از دادن آن ممنوع نگردى ، همانا مثل صدقه براى صاحبش مثل مردى است كه دستش به خون كسى آلوده شده و اقوام او در پى خونخواهى وى هستند و او گويد:
مرا نكشيد و مدّتى برايم قرار دهيد تا در جلب رضايت شما كوشش نمايم ، مرد مسلمان نيز- باذن خدا- اين چنين است ، هر زمان صدقه اى بدهد يك گروه از گردنش گشوده شود تا اينكه خداوند اقوامى (چنين كسانى ) را به نزد خويش بازستاند در حالى كه از آنان راضى گشته است ، و هر كس كه خدا از روى راضى باشد همانا از آتش آزاد شده است .
اى طالب علم آن دل كه در آن چيزى از حقّ نباشد همچون خانه ويرانى است كه آبادكننده اى ندارد.
اى طالب علم همانا اين زبان كليد خير و كليد شرّ است . پس بر دهانت مهر زن همان گونه كه بر طلا و نقره است مهر مى نهى .
اى طالب علم اين مثالها را خداوند براى مردم بيان فرموده و جز عالمان در باره آن تعقّل نمى كنند.

فوايد دعا در حق اما زمان عج

ميرزا محمد تقى موسوى اصفهانى مى گويد: در بيان بعضى از فوايد دعا كردن به آن حضرت ، و ظهورش را از خداوند عالم جل شاءنه  طلب نمودن ، آيات و اخبار فراوانى رسيده است ، كه من در اينجا به ذكر فايده ى آن اكتفا مى كنم :
اول : باعث طول عمر مى شود؛ چنان كه در خصوص دعاى دوم كه بعد از هر نماز واجب بايد خواند، از حضرت صادق ع  روايت شده است.
دوم : دعا به آن حضرت ، نوعى اداى حق ايشان است . از حضرت امير المؤ منين ع  روايت شده است كه فرمود: اداى حق مؤ من ، بهترين اعمال است . پس چون آن جناب ، رئيس و بهترين همه مؤ منان است ، اداى حق حضرتش ، اهم اعمال و افضل آنهاست .
سوم : دعا در حق آن جناب ، سبب رسيدن شفاعت حضرت رسول ص  است ؛ چنان كه از خود آن حضرت روايت شده است ، و از بعضى احاديث استفاده مى شود كه ، موجب فايز شدن به شفاعت حضرت صاحب الاءمر ع  است .
چهارم : خدا دعا كننده به آن حضرت را يارى مى كند؛ زيرا دعاى به آن جناب ، نوعى از يارى اوست ، و يارى وى ، يارى خداست . و حق تعالى فرمود: و لينصرى الله من ينصره ... يعنى : خدا البته يارى مى فرمايد، هر كس كه او را يارى كند.
پنجم : باعث سرور آن جناب مى شود. امام صادق ع  مى فرمايد: هيچ عبادتى نزد خداوند بهتر از مسرور ساختن مؤ من نيست .
ششم : اگر تو آن حضرت را دعا كنى ، باعث مى شود كه ايشان نيز تو را دعا كنند. امام رضا ع  فرمودند: ما را بر شما حقيست ، كه چون آن را ادا نماييد، بر ما حق پيدا مى كنيد، و ما هم ثواب آن را به شما ادا مى نماييم .
هفتم : ثواب دعاى شما، عايد همه مؤ منين و مؤ منات مى شود، چون خير ظهور آن حضرت به همه مى رسد.
هشتم : دعاى به آن حضرت ، دليل بر اظهار محبت و دوستى به آن جناب است . ايشان به ذريه ى پيامبر ص  مى باشند، و محبت به ذريه ى آن حضرت ، امر خدا و مزد رسالت پيامبر است .
نهم : دعا در طلب آن حضرت خيرخواهى براى خداست ، خيرخواهى براى پيغمبر است ، خير خواهى براى كتاب خداست ، خير خواهى براى دين خداست ، خير خواهى براى جماعت مسلمانان است . پيامبر ص  فرمودند: هر كس اين پنج صفت را داشته باشد، من بهشت را براى او ضمانت مى كنم .
دهم : دعا به آن حضرت ، باعث عبور از پل صراط است ، به سلامتى .
يازدهم : دعا در زمان غيبت حضرت ، باعث رفع بلا از شخص مى شود. امام عصر عج  مى فرمايند: پس براى ما بسيار دعا كنيد؛ زيرا فرج و گشايش ‍ امور شما در آن است . دوازدهم : ثواب جهاد در ركاب پيغمبر ص  و على ع  را دارد.
سيزدهم : چون حضرت حجت عج  ظهور كنند، طلب خون سيدالشهدا ع  مى نمايند. پس هرگاه طلب ظهور آن حضرت كنى ، در ثواب آن عمل شريك خواهى بود.
چهاردهم : باعث نجات از هلاكت در زمان غيبت مى شود.
پانزدهم : كردارهاى بد او به كردارهاى نيك مبدل مى شود: ان الحسنات يذهبن السيئات .
شانزدهم : دعا در حق امام زمان عج  تمسك به ثقلين كتاب و عترت  است . پيامبر فانها من تقوى القلوب . يعنى : كسى كه شعاير و نشانه هاى الهى را بزرگ و محروم بدارد، چنين كارى نتيجه پاكى دلهاست .
هجدهم : اين دعا سبب زياد شدن نعمت ها و وسعت روزيست .
نوزدهم : تشرف به ديدار آن حضرت در بيدارى يا خواب ، و رجعت به دنيا در زمان ظهور آن حضرت . امام صادق ع  فرمود: هر كس چهل صبح دعاى عهد را بخواند، از ياران امام زمان خواهد بود.
بيستم : شايستگى دريافت احاديث ائمه ى اطهار عليهم السلام  را مى يابد.

اصالت حيات آخرت در برابر حيات دنيا

انسان يك موجود ممتد و متكامل از دنيا به بى نهايت است و حيات او در دنيا به خاطر محدوديتها و ضعفهايى كه در عالم طبيعت است ، حياتى بسيار ضعيف و پست است و اگر انسان مدارج كمال را درست طى كند به حياتى بالاتر و قويتر و بهتر خواهد رسيد.اينكه انسان چگونه مدارج كمال را طى كند تا به حيات بالاتر و بهتر برسد مطلبى است كه درباره آن بعدا خواهيم گفت . در بررسى و ارزيابى حيات دنيا و آخرت بهترين و تنها مرجع ما خالق و مالك دنيا و آخرت است .
لله الاخره و الاولى .
آخرت و دنيا فقط از آن خداست
هيچ كس بدن استمداد از او نمى تواند درباره اين دو نظام اظهار نظر درست و ارزيابى دقيقى كند. حال ببينيم خالق و مالك و مدبر اين دو نظام نظام دنيا و آخرت  درباره آنها چه مى فرمايد. خداوند در چند جاى قرآن كريم حيات دنيا را مقابل آخرت بازيچه و پست معرفى نموده كه نمونه هايى مى آوريم :و ما الحياه الدنيا الا لعب و لهو و للدار الاخره خيرللذين يتقون افلا تعلقون .
حيات دنيا جز مشغوليت و بازى بيش نيست و همانا سراى آخرت براى اهل تقوا بسيار بهتر است . آيا تعقل نمى كنيد؟ و در جاى ديگر ضمن معرفى مراحل حيات دنيا، آن را فريب و غرور معرفى نموده و ضعيف بودن اين حيات را با مثالى تبيين مى كند:
اعلموا انما الحيوه الدنيا لعب و لهو و زينه و تفاخر بينكم و تكاثر فى الا موال و الاولاد كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتراه مصفرا ثم يكون حطاما و فى الاخره عذاب شديد و مغفره من الله و رضوان و ما الحيوه الدنيا الا متاع الغرور.
بدانيد كه زندگى دنيا به حقيقت مشغوليت و بازى و خود آرايى و فخر فروشى به يكديگر و حرص زياد كردن اموال و اولاد است و در مثل مانند بارانى است كه بموقع ببارد و گياهى در پى آن از زمين برويد كه زارع را تعجب آورد و سپس مى بينى كه زرد و خشك شود و مى پوسد و در عالم آخرت عذاب سخت جهنم - براى كفار- و آموزش و رضايت خداوند- براى مومنين - است و حيات دنيا جز متاع فريب و غرور نيست . و بازى براى نشان دادن درجه ضعف حيات و موقت و زودگذر بودن آن دنيا چنين مى فرمايد:
انما مثل الحيوه الدنيا كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض ‍ مما يا كل الناس و الانعام حتى اذا اخذت الارض زخرفها و ازينت و ظن اهلها انهم قادرون عليها اتها امرنا ليلا او نهارا فجعلناها حصيداكان لم تغن بالامس كذلك نفصل الايات لقوم يتفكرون .
در حقيقت مثال حيات دنيا مانند آبى است كه از آسمان نازل مى كنيم تا به رسيدن آن انواع مختلف گياه زمين از آنچه انسانها و حيوانات تغذيه مى كنند، برويد تا آنگاه كه زمين خرم شود و زينت يابد، و مردم آن سرزمين فكر مى كنند، كه خود قادر بر چنين كارى بودند. ناگهان فرمان ما شبانه يا روزانه مى رسد و آن محصول را از بين مى برد و زمين چنان خشك شود كه گويى ديروز چيزى در آن نبوده است ، اين گونه آيات خود را براى اهل فكر واضح بيان مى كنيم .و بالاخره حيات آخرت معرفى نموده و مى فرمايد: و ما هذا الحيوه الدنيا الالهو و لعب و ان الدار الاخره لهى الحيوان لو كانوا يعلمون .
اين زندگى دنيا چيزى جز لهو و بازى نيست و بدرستى كه حيات حقيقى همان سراى آخرت است اگر بفهمند. در سوره مباركه يوسف آيه 109 مى فرمايد: ولدار الاخره للذين اتقوا افلا تعقلون
خانه آخرت در حقيقت براى كسانى كه تقوا پيشه كردند بهتر است ، آيا تعقل نمى كنيد.
همان طور كه از آيات فوق پيداست ، خداوند كه خالق انسان و جهان و رب آنهاست و نيز مالك دنيا و آخرت است را بهتر از خود انسان مى شناسد، اصالت را به آخرت داده است و حيات آخرت را براى او بهتر و باقى تر مى داند، البته مشروط به اينكه اهل ايمان و تقوا باشد. همچنين درك اين حقيقت را كه آخرت بهتر و باقى تر است را فقط در توان اهل فكر و تعقل دانسته است يعنى فقط كسانى كه تعقل مى كنند و اهل فكر هستند اصالت را در زندگيشان به حيات بالاتر و به بهتر مى دهند و مبنايشان در كليه امورشان حيات ابديشان است نه حيات ضعيف و موقت دنيا. 

پيوستگى و وابستگى دنيا و آخرت

 
موضوع بسيار مهم در جهان بينى و انسان شناسى قرآنى ، مسله پيوستگى و وابستگى دنيا و آخرت است . يعنى همان طور كه كمالات و نعمتهاى حيات دنيا مرتبه نازله اى از كمالات و نعمتهاى آخرت است ، حيات آخرتى و ابدى انسان نيز. بسته به نوع زندگى اش در دنيا مى باشد. انسانى كه از كمالات دنيايى به نحو صحيح و در جهت رشد و تعالى خود استفاده نمايد، قادر خواهد بود از كمالات عالى و پايدار آخرت بهره مند گردد، و اگر از كمالات و نعمتهاى حيات دنيا به طور صحيح و در جهت رشد و تعالى خود و تحصيل حيات انسانى استفاده نكرد، قادر نخواهد بود از نعمتها و كمالات آخرت كه اصل و حقيقت كمالات دنيايى هستند، بهره مند گردد و همين عدم قدرت بهره بردارى ، موجب عذاب و رنج آخرت مى شود. به عبارت ديگر نوع زندگى انسان و خوشبختى و بد بختى او در حيات ابدى ، بستگى كامل به نوع حيات او در زندگى دنيا دارد. هر يك از عقايد، افكار، اعمال و اخلاق ما در دنيا نوع خاصى از حيات در آخرت را براى ما رقم خواهد زد. هر يك از آنها معناى مشخص و تعيين كننده اى خواهند داشت كه طبق مقتضيات نظام آخرت تفسير خواهند شد و ما به باطن آن مى رسيم و با آنها محشور و همراه خواهيم بود. اين موضوع را كه نوع حيات ما در آخرت بستگى كامل به نوع حيات ما در دنيا دارد، قرآن كريم دهها بار بيانات مختلف متذكر شده است كه چند نمونه را ذكر مى كنيم . هر چند آياتى را كه قبلا ذكر كرديم نيز بوضوع اين حقيقت را بيان مى كنند.
1- بلى من كسب سيئه و احاطت به خطيئته فاولئك اصحاب النارهم فيها خالدون و الذين امنوا و عملوا الصالحات اولئك اصحاب الجنه هم فيها خالدون .
هر كس اعمال رشتى اندوخت و كردار بدش به او حاطه نموده و وجودش ‍ را گرفت ، چنين كسى اهل دوزخ است و براى هميشه در آن معذب خواهد بود و كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى نيك و شايسته كردند، اهل بهشتند و هميشه در بهشت جاويد متنعم خواهد بود.
2-  در روز قيامت همه انسانها بر اساس نوع زندگى شان در دنيا محاسبه خواهد شد.
و نضع الموازين القسط ليوم القيمه فلا تظلم نفس شيئا و ان كان مثقال حبه من خردل اتينابها و كفى بنا حاسبين .
ما ترازوهاى عدل را براى روز قيامت خواهيم نهاد و سمتى به هيچ نفسى شد و اگر عملى به قدر دانه خردلى باشد، در حساب مى آوريم و تنها علم ما براى محاسبه انسانها از همه حسابگران كفايت خواهد كرد.
و نضع الموازين القسط ليوم القيمه فلا تظلم نفس شيئا و ان كان مثقال حبه من خردل اتينابها و كفى بنا حاسبين .
ما ترازوهاى عدل را براى روز قيامت خواهيم نهاد و سمتى به هيچ نفسى نخواهد شد و اگر عملى به قدر دانه خردلى باشد،در حساب مى آوريم و تنها علم ما براى محاسبه انسانها از همه حسابگران كفايت خواهد كرد.
يومئد يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره و من يعمل مثقال ذره شرا يره .
در آن روز- قيامت - مردم از قبرها پراكنده بيرون آيند كه اعمال خود را ببينند.پس هر كس به قدر ذره اى كار نيك كرده باشد، آن را خواهد ديد و هر كس به قدر ذره اى كار بد مرتكب شده ، آن را خواهد ديد.
3-  عده اى كه آخرت را فراموش مى كنند و زندگى شان را براساس حيات ابديشان تنظيم نمى كنند، و نيز كسانى كه از آيات الهى اعراض مى كنند، به خود ظلم مى كنند.
و من اظلم ممن ذكر بايات ربه فاعرض عنها و نسى ما قدمت يداه  چه كسى ستمكارتر از آن كسى كه متدكر آيات خدا شده و باز از آنها اعراض كرد و اعمالى را كه جلوتر براى آخرت خويش فرستاده فراموش كرد.
4- در روز قيامت و در آخرت و حيات ابدى تنها چيزى كه به حال انسان سود دارد و مى تواند سعادت او را تامين نمايد، داشتن يك روح سالم است ، روح سالم يعنى فطرتى كه با زياده طلبيهاى طبيعت و جنبه حيوانى انسان ، آلوده و ضعيف و بيمار نشده باشد. روحى كه داراى عقايد، افكار و اعمال صالح و خدا پسندانه باشد.
يوم لا ينفع مال و لابنون الا من اتى الله بقلب سليم .
روزى كه نه مال و نه فرزندان و نه هيچ چيز ديگر به حال انسان سود ندهد، مگر اينكه شخص با قلب سليم بر خدا وارد شود.
پيداست كه تحصيل روح سالم بايستى در دنيا صورت بگيرد. از مجموع آنچه گفته شد و با توجه به اين نكته مهم كه نوع زندگى ما در حيات ابدى بسته به نوع زندگى مان در حيات دنيا دارد، به اهميت و جايگاه اخلاق و نسبت آن با دين بيشتر پى مى بريم .
آنچه كه موجب تضمين سعادت انسان در حيات ابدى است اين است كه انسان در حركت خود از دنيا به آخرت با خود قلب سليم يا روح سالم ببرد.اخلاق نيز نقش تعيين كننده اى در سلامت روح و شاكله انسان دارد. مسئله اخلاق و تهذيب نفس به قدرى مهم است كه قرآن كريم پس از يازده سوگند، تزكيه و تهذيب نفس را تنها راه سعادت و رستگارى انسان معرفى مى نمايد: قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها.
به تحقيق كه هر كس نفس خود را پاك سازد رستگار مى شود و هر كس ‍ آلوده اش كند، زيانكار خواهد شد.
در جاى ديگر نيز تزكيه انسانها را مهمترين هدف بعثت انبيا معرفى مى نمايد:  همان طور كه پيامبر  صلى الله عليه و آله  نيز هدف بعثت خود را تكميل و تتميم مكارم اخلاق معرفى فرمود: بعثت لا تمم مكارم الاخلاق .
امام خمينى قدس سره درباره اهميت اخلاق چنين مى فرمايد: اشتغال به تهذيب نفس و تصفيه اخلاق كه فى الحقيقه خروج از تحت سلطه ابليس و حكومت شيطان است از بزرگترين مهمات و اوجب واجبات عقليه است
در جاى ديگر مى فرمايد: غايت بعثت دين تزكيه است ، غايت آمدن انبياى دين تزكيه است و دنبالش آن تعليم . اگر نفوسى تزكيه نشده و تربيت نشده وارد شوند در هر صحنه ، در صحنه توحيد، در صحنه معارف الهى ، در صحنه فلسفه ، در صحنه فقه و فقاهت ، در صحنه سياست در هر صحنه اى كه وارد بشود اشخاصى كه تزكيه نشدند و تصفيه نشدند و از اين شيطان باطن رها نشدند، خطر اينها بر بشر خطرهاى بزرگ است .
اخلاق همان طور كه آن را تعريف كرده اند صفات و ملكات ثابت نفس ‍ است كه در اثر عوامل مختلفى شكل مى گيرند.
از آن جهت كه انسان براى هدف خاصى خلق شده و از طرفى بين دنيا و آخرت پيوستگى و وابستگى وجود خاصى برقرار است ، بنابراين هر كس بر چگونگى اخلاق خود مسئول است . يعنى انسان با هر اخلاقى خوشبخت و سالم نيست ، نه در دنيا و نه در حيات ابدى آخرت . انسان در دنيا تنها با داشتن اخلاق خاص خوشبخت است و در آخرت نيز چنين است . حيات آخرت حياتى قانونمند است و در پى ورود هر نفسى به خود واكنش ‍ و عكس العمل ويژه اى از خود نشان مى دهد كه به بعضى از مصاديق آن در بحث پيوستگى و وابستگى دنيا و آخرت اشاره شد. امام خمينى قدس سره درباره واكنش آخرت نسبت به اخلاق انسان اين گونه مى فرمايد: انسان همين طور كه در اين دنيا يك صورت ملكى دنيوى دارد، كه خداوند تبارك و تعالى آن را در كمال حسن و نيكويى و تركيب بديع خلق فرموده كه عقول تمام فلاسفه و بزرگان در آن متحير است و علم معرفه الاعضا و تشريح تاكنون توانسته است معرفت درستى به حال آن پيدا كند، و خداوند انسان را از بين مخلوقات امتياز داده به حسن تركيب و جمال نيكو منظر كذلك از براى او يك صورت و شكل ملكوتى غيبى است ، كه آن صورت تابع ملكات نفس و خلق باطن است در عالم بعد از موت ، چه برزخ باشد يا قيامت . انسان اگر خلق باطن و ملكه و سريره اش انسانى باشد، صورت ملكوتى او نيز صورت انسانى است ولى اگر ملكاتش غير ملكات انسانى باشد، صورتش انسانى نيست و تابع آن سريره و ملكه است .  در جاى ديگرى مى فرمايد: بدان كه ميزان در اين صور مختلفه ، كه يكى از آنها انسان است ، و باقى چيزهاى ديگر، وقت خروج نفس است از اين بدن و پيدا شدن مملكت برزخ و غلبه سلطان آخرت كه اولش در برزخ است . در وقت خروج از بدن با هر ملكه اى از دنيا رفت ، با آن ملكه صورت آخرتى مى گيرد، و چشم ملكوتى برزخى او را مى بيند و خود او هم وقت گشودن چشم برزخى ، خود را به هر صورتى هست مى بيند، اگر چشم داشته باشد.
بنابراين درباره نسبت دين و اخلاق با توجه به اينكه دين براى انسان آمده است و آمده كه او را به مقام ويژه انسانيت و خلافت الهى برساند و با توجه به اينكه انسان بدون تهذيب اخلاق هرگز صورت حقيقى خود را نمى يابد، مى توانيم بگوييم كه اخلاق ، روح دين است . اخلاق به قدرى مهم است كه به تعبير قرآن كريم اگر رعايت نشود به عقايد نيز لطمه وارد خواهد ساخت و عقايد را از بين مى برد.
ثم كان عاقبه الذين اساو السواى ان كذبوا بآيات الله و كانوا بها يستهزءون .
آخر و سرانجام كار آنان كه به اعمال زشت پرداختند اين شد كه آيات الهى را تكذيب كردند و آنها را به تمسخر گرفتند.

 

 

پاداش و اوصاف زاهدان

يا أحْمَدُ! هَلْ تَعْرِفُ ما لِلزّاهِدِينَ عِنْدِي؟قالَ: لا يا رَبِّ.
قالَ: يُبْعَثُ الْخَلْقُ وَيُناقَشُونَ الْحِسابَ وَهُمْ مِنْ ذلِكَ آمِنُونَ.
إنَّ أدْنى ما أُعْطِي الزّاهِدِينَ فِي الاْخِرَةِ أن أُعطِيَهُمْ مَفاتِيحَ الجِنانِ كُلَّها حَتّى يَفْتَحُوا أيَّ باب شاءُوا وَلا أحْجُبَ عَنْهُمْ وَجْهِي وَلاَنْعَمَنَّهُمْ بِألْوانِ التَّلَذُّذِ مِنْ كَلامِي وَلاَُجْلِسَنَّهُمْ فِي مَقْعَدِ صِدْق وَأُذَكِّرَهُمْ ما صَنَعُوا وَتَعِبُوا فِي دارِ الدُّنْيا وَأفْتَحُ لَهُمْ أرْبَعَةَ أبْواب، باباً يَدْخُلُ عَلَيْهِمُ مِنْهُ الْهَدايا بُكْرَةً وَعَشِيّاً مِنْ عِنْدِي، وَباباً يَنْظُرُونَ إلَى الظّالِمِينَ كَيْفَ يُعَذَّبُونَ، وَباباً يَدْخُلُ عَلَيْهِمْ مِنْهُ الْوَصائِفُ وَالْحُورُ الْعِينُ.

اى احمد! آيا مىدانى كه پاداش زاهدان نزد من چيست؟ عرض كرد: خير، اى پروردگار من.
فرمود: مردم محشور مىشوند و در حساب آنها مناقشه و دقّت مىشود ولى آنان از اين امر در امان هستند.
كمترين چيزى كه به زاهدان مىدهم آن است كه كليدهاى بهشت را عطايشان مىكنم تا از هر درى كه خواستند وارد بهشت شوند.
و ميان جمال خودم و آنان پردهاى قرار نمىدهم.
لذّتهاى گوناگون گفتگوى با خودم را به آنان مىچشانم و آنها را در جايگاه صادقان مىنشانم و كارهاى دنيا و رنجهايى را كه كشيدهاند به يادشان مىآورم و چهار در به رويشان مىگشايم; از يك در هداياى من به آنها مىرسد، از در ديگر به من هرگونه كه بخواهند و بدون هر مانعى نگاه مىكنند و از يك در به آتش دوزخ و ظالمانى كه عذاب مىشوند مىنگرند و از در ديگر نيز دختران نوجوان و حورالعين (زنان فراخ چشم) بر آنان وارد مىشوند.

اوصاف زاهدان
فَقالَ: يا رَبِّ! مَنْ هـؤُلاءِ الزّاهِدُونَ الَّذِينَ وَصَفْتَهُمْ؟قالَ: اَلزّاهِدُ هُوَ الَّذِي لَيْسَ لَهُ بَيْتٌ يَخْرَبُ فَيَغْتَمَّ لِخَرابِهِ وَلا لَهُ وَلَدٌ يَمُوتُ فَيَحْزُنَ لِمَوْتِهِ وَلا لَهُ شَيْءٌ يَذْهَبُ فَيَحْزُنَ لِذِهابِهِ وَلا يَعْرِفُهُ إنْسانٌ لِيَشْغَلَهُ عَنِ اللهِ طَرْفَةَ عَيْن وَلا لَهُ ثَوْبٌ لَيِّنٌ.
يا أحْمَدُ! إنَّ وُجُوهَ الزّاهِدِينَ مُصْفَرَّةٌ مِنْ تَعَبِ اللَّيْلِ وَصَوْمِ النَّهارِ وَألسِنَتَهُمْ كَلالٌ مِنْ ذِكْرِ اللهِ تَعالى.
قُلُوبُهُمْ فِي صُدُورِهِمْ مَطْعُونَةٌ مِنْ كَثْرَةِ صَمْتِهِمْ.
قَدْ أعْطَوُا الَْمجهُودَ مِنْ أنْفُسِهِمْ لا مِنْ خَوْفِ نار وَلا مِنْ شَوْقِ جَنَّة.
وَلكِنْ يَنْظُرُونَ فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَالاْرْضِ فَيَعْلَمُونَ أنَّ اللهَ سُبْحانَهُ أهْلٌ لِلْعِبادِة.

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) عرض كرد: خداوندا! اين زاهدان كه توصيفشان كردى چه كسانى هستند؟فرمود: زاهد آن كسى است كه خانه اى ندارد كه اگر خراب شد، غم بخورد.
فرزندى ندارد كه اگر مُرد، محزون شود و هيچ چيز ندارد كه اگر از دست رفت، غصه بخورد و هيچكس را نمىشناسد كه او را لحظهاى از ياد خدا غافل كند.
غذاى اضافى ندارد كه از او بطلبند و لباس نرم نمىپوشد.
اى احمد! چهره اهل زهد، از شب زندهدارى و روزه، زرد و زبان آنها از شدّت ذكر خداوند، خسته شده است.
قلبهاشان در سينههايشان، از مداومت سكوت، مجروح شده است.
آنان هرچه در توان دارند (در عبادت) كوشش مىكنند ولى نه به خاطر ترس از جهنم يا شوق بهشت، بلكه در ملكوت آسمان و زمين مىنگرند و مىيابند كه خداوند سبحان شايسته عبادت است.

سرگذشت بيت‏اللّه

 

«اِنَّ أوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذي بِبَكَّةَ مَباركا وهُديً لِلْعالَمين». اي خداوندگارم! توپروردگار اين دعوت تامّي واين واقعيت صلاتي كه تحقق يافته. وكامل‏ترين مراتب يقين در آيه «الذين آمنوا وتَطْمَئِنّ قلوبهم بِذِكْرِ اللّه ألا بِذكر اللّهِ تطمئن القلوب»؛ يعني اوّلين خانه‏اي كه براي عبادت مردم مقرّر گشت، حرم بكّه (مكّه) است كه براي عبادت مجتمع گردند، واز بركات همگاني‏اش بهره‏مند شوند.  حضرت موسي وقتي به وادي مقدّس (بيابان سينا) رسيد به اوخطاب شد: «فلمّا أتيها نُوديَ يامُوسي * إِنّي أَنا ربك فَاخْلَع نَعليك إنّك بِالوادي المقدس طُوي * وأَنا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمايُوحي * إِنّني أنا اللّهُ لا إلهَ إلاّ أنا فَاعْبُدني وأقِم الصّلوةَ لِذِكري»؛ اي موسي، من پروردگار تواَم (وتودر وادي مقدّس هستي) اَدب حضور نگه‏دار، وكفشت را بيرون كن (يعني تعلّقاتت را از هر دو سرا به دور افكن) تا لايق مقام قُرب و قدس پروردگارت گردي و اينك كه تجرّد يافتي، برگزيده من هستي، وَحي مرا گوش دار: من اللّه‏ام خدايي جز من نيست پس مرا عبادت كن: «وأَقِم الصّلوةَ لِذكري»؛ ونماز را براي ذكر وياد من به‏پاي دار (با نمازت مرا ياد كن) وكشف مولانا اين است:

مرا غرض زنماز آن بود كه پنهاني    حديث درد فراق توبا توبگذارم

«الذين آمنوا وتطمئنّ قلوبهم بذكر اللّه ألا بذكر اللّه تطمئِنّ القلوب»؛ يعني آنان كه به  حقيقت ايمان آوردند، قلب‏هايشان به ذكر خدا انس گرفت تا به درجه اِطمينان رسيدند وبدانيد كه با ذكر خدا قلب‏ها از پريشاني مي‏رهد وبه اطمينان مي‏رسد. وبا ذكر مجدّد، با خدا اُنس مي‏گيرند وبا انس جذبه پديد آيد، وجذبه، ذكر مجدد مي‏طلبد وذكر، انس افزايد، وهمچنان اين دَوَران برقرار است، تا شهود حق ودوام ذكر وهَيَمان.  وبدانيد كه هر مرتبه‏اي از ذكر درجه‏اي از يقين را ايجاب مي‏كند:  از علم اليقين وعين اليقين وحقّ اليقين: 1 ـ علم اليقين: معرفت صورت حاصله شي‏ء در نفس به آثارش مثل رؤيت پروانه آتش را 2 ـ عين اليقين: مشاهده ومعاينه شي‏ء معلوم در نفس، مثل اِحساس پروانه حرارت آتش را. 3 ـ حق اليقين: متحقق شدن به معلوم در نفس، يا شهود حق، حقيقةً در عين جمع احدي مثل آتش شدن پروانه (فنا در ذات). و كريمه: «ربنا إِنّي اسكنت مِن ذريّتي بوادٍ غَيْرِ ذي زرع عندَ بَيْتِك المُحرّم ربّنا ليقيموا الصلوة (مركز و حقيقت صلات در كل عالم) فَاجْعَلْ أفْئِدةً مِنَ النّاس تَهوي اِلَيهِم (وطواف، جذبه خداست) وَارزُقهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرون»2 بِوادٍ غَير ذي زَرعٍ: (الطبيعة الجسمانية: الخالية عن ذرع الإِدراك والمعرفة. ابراهيم دل از اسباب بريد، تا به قرب حق فايز شود). عند بيتك المحرّم؛ أي القلب (الذي هوحَرَمُ اللّه، وهوالمسجد الحقيقي) ربّنا ليقيموا الصلوة (المناجاة والمكاشفة). فاجعل افئدة من الناس (الحواس) تهوي اليهم: تميل إليهم بالمشايعة وترك الميل إلي السِفل والبدن (وقتي دل از غير حق قطع شد، دل‏هاي حق طلب به او مي‏پيوندند و محبت او مي‏گزينند) «إذ أوحَيْنا الي أُمّك ما يوُحي * أن اقْذِفيهِ في التابوت فَاقْذِفيهِ في الْيم فَلْيُلْقِه الْيَمّ بالسّاحل يَاْخُذْهُ عدوٌلي وعدوٌله وأَلْقَيْتُ عَلَيك مُحَبّةً مِنّي ولِتُصْنَعَ عَلي عيني» ذره‏اي از محبت حق، فرعون را واداشت كه گهواره موسي را به ناز بجنباند. (وارزقهم من ثمرات المعارف والحقائق). «لَعَلَّهُم يَشْكُرون» (باستعمال المدركات في طلب الكمال)4 قال رسول اللّه صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم : «قَلْبُ  المُؤمِن بَيْن إصْبِعين مِنْ أصابِعِ الرّحمن حتي يَفتَحَ لأَحَدِهِما فَيُوَطِّنَهُ الرُّوح، فَيَكُونُ اِجْتيازُ الثاني‏مُجَرّدَ اختلاس وبِه يَتَحَقَّقُ حُكْمُ السَّعادةِ والشِقاوَة في الاخرة».  «رَبَّنا إنّي أسْكَنْتُ مِنْ ذريَّتي بوادٍ غيرِ ذي زرعٍ عِندَ بَيْتِكَ المُحَرَّم ربّنا لِيُقيمُوا الصَّلوة»؛ شهود حضرت ابراهيم اين بود كه تا سكونت در وادي غير ذي زرع است وعند بيتك المحرّم مقام قلب، اقامه صلات امكان پذير است. زرع حظّ نفس حيواني است وقتي از آن گذشتي وبه بيت مُحَرَّمِ قلب مُقام كردي، اقامه صلات امكان پذير است وموائد آسماني مهيّا، واين شهود حضرت ابراهيم، حق است در كلّ ازمنه چه قبل از ابراهيم وچه بعد از او.  ودريغا، كه دنيا طلبان حوالي حرم را از زينةُ الحيوة الدنيا پر كردند، كه حظّ نفس حيواني است واگر كسي در مقام نفس وشاكله آن، كه همان زينة الحيوة الدنياست، به مكّه رفت، سفر آفاقي كرده نه سفر انفسي وبه حرم قلب واصل نشده وبه حقيقت مناسك واقامه صلات راه نيافته است (از واردات قلبي). «رَبَّنا إنّي اَسكنتُ مِن ذريّتي...» از قول ابراهيم خليل عليه‏السلام كه عرض كرد: پروردگارا، من برخي فرزندانم را در اين هامون خشك ولَم يزرع سكونت دادم، نزد خانه با حرمت تو(محرّم: كار غير خدايي در آن حرام است وبراي همه، جاي امن است) تا زَرق وبرق دنيا مشغولشان نكند، وخالصانه نماز به پاي دارند وعبادت توكنند. خدايا، دل‏هاي برخي را مشتاق ايشان كن تا در كنارشان ساكن گردند ويا از همه جا بيايند وبا ايشان انس گيرند وبه اعمال حج پردازند. پروردگارا، ايشان را از ثمرات انساني ومعارف ربّاني روزي فرما، باشد كه سپاسگزار توگردند.

 

دين فطرت

 

«فَأقِم وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنيفا، فِطرتَ اللّهِ الَّتي فَطَر الناسَ عَليها لا تبديلَ لخلقِ اللّهِ ذلك الدّينُ القَيّم ولكنَّ أكثر الناسِ لا يعلمون»؛ پس اي محمّد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم ، توروي دل به جانب دين معتدل وفطري بنما، ديني كه سازگار حقيقت انسان است كه انسان‏ها بدين آيين سرشته شدند: سرشت توحيدي است وضامن سعادت آن‏ها، «ذلك الدين القَيِّم»؛ كه جاودانه است، ومربوط به ازمنه، وامكنه، وعقايد ملت‏ها نيست كه عقايد ملت‏ها آن را ساخته باشد: مطابق افكار آن ملت وآن مكان وزمان، وقابل تطبيق با زمان بعد نباشد وآيندگان آن را مطابق زمان و مكان و حالشان تغيير دهند و تبديل كنند، بلكه فطرت آفرينش با فطرت انسان به هم آميخته است. «فطرت اللّه» حالتي است كه حقيقت انسان بر آن سرشته شده: متن هستي وقوانين ابدي‏اش از صفا وتجرّد ازلي، وتوحيد محض. . وتلك الفطرةُ الأولي ليست إلا مِنَ الفَيضِ الأقدس الذي هوعينُ الذات، مَن بقي عليها لم يُمكِن اِنحرافهُ عنِ التوحيد، واحتجابه عَنِ الحَق، وإنّما يَقَعَ الانحراف والاِحتِجاب مِن غَواشي النشأة و عوارض الطبيعة عند الخلقة، أوالتربية والعادة (تفسير منسوب به محيي الدين، ج 2، ص 262).

 

معناني اذان و اقامه (قسمت اول )

 

وقت اذان

قال رسول اللّه صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم : «ألا وإنّ في أيّامِ دَهْرِكُم نَفَحاتٍ ألا فَتَعَرَّضوا لَها»؛ نفحه در تمام ايام هست، ولي بيداري گاه گاه است وحضرت مي‏خواهد ما هميشه بيدار باشيم. دليل دوام نفحه: 1 ـ فيض دائم است، چون اسماءُ اللّه تعطيلي ندارند.

 2 ـ اگر فيض وقفه پيدا كند وهمان گاه مرزوقي گرسنه وتشنه شود، نمي‏توان گفت رازق تعطيل كرده است، بلكه بايد سلطان وقت بر قلب مؤَذّن ونمازگزار حاكم باشد. چنان‏كه هنگام سحر مؤذن هر چه لذت توحيد را بيشتر چشيده باشد، نغمه‏اش جانبخش‏تر است. چون با نغمه خوش، آيات ومواعظ وحكم واشعار زيبا را به ياد دوست زمزمه مي‏كند، به انتظار رسيدن وقت لقاء كه اوطلايه‏دار كاروان معراج است، خفتگان را صلا مي‏زند كه برخيزيد نسيم‏هاي بهشتي در حال وزيدن است.

گفت پيغمبر: كه نفحت‏هاي حق    اندر اين ايام مي‏آرد سبق

گوش هش داريد اين اوقات را    در رباييد اين چنين نفحات را

نفحه‏اي آمد شما را ديد ورفت    هر كرا مي‏خواست جان بخشيد ورفت

نفحه‏اي ديگر رسيد آگاه باش    تا از اين هم وانماني خواجه تاش

وبراي سبقت گرفتن به اوقات فضيلت، حديث است كه:

«سيروا فَقَدْ سَبَقَ المُفْرَدون»؛ اي خفتگان برخيزيد، حركت كنيد، تك سواران پيشي گرفتند، وبه مقصد رسيدند. وقت نافله شب گذشت، راكعين وساجدين، از اين حُجُب مادي گذشتند وبه حضرت دوست رسيدند، سپيده اميد دميد، شمس حقيقت از مشرق ذات در تجلّي است، قلب‏ها را مجلاي اين تجلّيات قرار دهيد وروح‏ها را به اين نفحات رحماني بسپاريد تا حيات طيّبه بيابيد وقيامتتان قيام كند.  قال رسول اللّه صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم لِمالك بنِ الحُويرِث ولِصاحِبِه: «إِذا كُنْتُما في سفر فَأذِنّا وأَقيما الحديث»؛ پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به مالك بن الحويرث ورفيقش فرمود: وقتي در سفر هستيد اذان واقامه بگوييد. تذكر: انسان از آغاز ولادت با نَفَس‏هايش مسافر است، هر نَفَسي، قدمي به مرگ. قيل: «أنفاسُك خُطاك إِلي أَجَلِك» وهرگز نشايد كه در جايي درنگ كند، اگر بيش از يك نفس در مرحله‏اي بماند، فعل خدا را در جان خود تعطيل كرده، چون خدا در خلق خود هر لحظه در شأني وكاري است وبايد انسان نفَس به نفَس، مراقب فعل خدا در وجود خود باشد وجذبه‏ها ونفحات را دريابد. هنگام طلوع فجر است ولقاء اللّه: «قد قامت الصلوة».

 هين مگوفردا كه فرداها گذشت    تا به كلّي نگذرد ايام كشت

 وعن الباقر عليه‏السلام : «المؤذّن يغفر اللّهُ له مَدّ بَصَرِه، ومَدَّ صَوتِه في السَّماء، ويُصَدِّقُه كلُّ رَطبٍ وَيابِسٍ يَسْمَعُه، ولَه مِن كلِّ مَن يصلّي معَه في مسجده سهمٌ، ولَه بِكُلِّ مَن يُصلّي بِصَوتِه حَسَنَةٌ» نقلاً عن الفقيه باب الاذان؛ يعني امام باقر عليه‏السلام فرمود: مؤذن به اندازه‏اي كه قدرت بصيرت اوست وبه قدر معرفتش وآسماني بودن صوتش، مشمول غفران ورحمت خدا قرار مي‏گيرد. وهر تَر وخشكي، يعني تمام ذرّات ومجرّدات كه اذانش را بشنوند، با او هم‏آوا هستند واين شهادت‏ها وكلمات توحيدي را تصديق مي‏كنند؛ يعني همه در ذكر، هم صدا هستند ومؤذّن از هر كسي كه در مسجد اونماز مي‏خواند از اين اذان ونماز سهمي دارد وهر كسي كه به صداي اذان اونماز بخواند، چه در مسجد ويا خارج از مسجد، حسَنِه‏اي نصيبش مي‏شود.

نداي اذان

اذان دو قسم است: اذان اِعلام واذان ذكر واِعظام: اِعظامُ اللّه واِعظامُ الصّلوة، وغير از حيّ علي الصلوة، حيّ علي الفلاح وحيّ علي خير العمل، بقيه اذان همه ذكر است واعلام.

1 ـ در دنيا مؤذن، مؤمنان را به مجلس حضور ومعراج وزيارت حق دعوت مي‏كند، همچنان كه در قيامت مردم را به حضور حضرت حق مي‏خوانند.

2 ـ فالمعرفة في الدنيا، بَذْرُ المُشاهَدَةِ في الدّنيا والآخرة. كساني كه در دنيا عارف باللّه بودند ومنتظر اين ندا تا به مهماني دوست بشتابند، در آخرت اهل شهودند وحضور دوست وهر كه در دنيا جاهل است وغافل، در آخرت از فيض شهود، نابيناست قال اللّه: «ومَن كانَ في هذِه أَعْمي، فَهُوفي الآخِرةِ أَعمي، وأضلّ سبيلاً».

هر كه امروز نبيند اثر قدرت او    غالب آن است كه فرداش نبيند ديدار

وهر كس در دنيا، چشمش به نماز روشن است، فردا دلش به ديدار دوست روشن است وقال رسول اللّه: «وقُرَّةُ عَيني في الصَّلوة»، چون انسان ميهمان سفره خويش است.

تذكر: كلمات اذان با اللّه آغاز مي‏شود وبا اللّه ختم مي‏شود كه «هو الاَوّل والآخر» (اللّه اكبر، لا اله الا اللّه) تا از همه دل در اوبندي وبه اوبسنده كني كه عاشقان را جز تمنّاي وصال يار نيست.

معناي اذان

اذان واقامه براي نمازهاي واجب يوميه بر مرد و زن مستحب است با نيّت قربت، مرد بلند مي‏خواند و زن آهسته وهر دو با طهارت و روبه قبله، حتي‏الامكان ايستاده بگويد وهر كس دونماز را با هم وپيوسته بخواند مي‏تواند براي دومي فقط اقامه بگويد. اللّهُ اكبرُ مِنْ أنْ يوُصَف؛ خدا بزرگ‏تر از آن است كه بتوان توصيف كرد؛ يعني وصف‏كننده مَحو در عظمت است، اللّه اكبر و يا خدا بزرگ است وقتي انسان به شهود قلبي يافت كه كبير غير اللّه نيست؛ يعني در كلّ وجود يك بزرگ است وآن هم اللّه، اين جا برتري نيست كه به معناي تفضيل باشد واگر اسبابي هست، مُسبّب الاسباب اوست. «فَلاتَجْعَلُوا لِلّهِ أَندادا وأنتُم تَعْلَمون»؛ پس براي خدا شريك قرار ندهيد، در حالي كه مي‏دانيد.  اين جا به توحيدي مي‏رسي كه مي‏گويي شهادت مي‏دهم كه در كلّ وجود، جز خداي يكتا خدايي نيست؛ أشهد أن لا إله إلاّ اللّه. وباز به همه اعلام مي‏كني: از مدّعي اثرها وغافل وجاهل و همه، حتي مُوَحّديني كه اين كلمه روحشان را مي‏نوازد، همه بدانند كه خدايي جز خداي يكتا نيست؛ أشهد أن لا إله إلا اللّه. واين شهادت از روي علم است وبندگي وتعليم ديگران: «شهد اللّه أنّه لا إله إلا هووالملائكة وأولوا العلم قائما بالقسط».  اين جا با خدا و كرّوبيان عالم بالا، فرشتگان وعالمان وعارفان حق، هم آوا مي‏شوي وهمه به عدل وداد مي‏گوييد: نيست خدايي، مگر اوكه خداي سرّ و پنهان است، همه با هم بگوييد: أشهد أن لا إله إلا اللّه؛ از سرّ وعمق جان گواهي مي‏دهم كه جز خداي يكتا خدايي نيست،  أشهد أنّ محمدا رسول اللّه صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم ؛ وبا همه وجودم گواهي مي‏دهم كه حضرت محمد  لي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم پيامبر خداست بر خلق. أشهد أنَّ عليا وليّ اللّه؛ شهادت مي‏دهم كه حضرت علي عليه‏السلام بعد از پيامبر صاحب اختيار مردم است. (تذكر: به قصد رجا بگويد، به قول رسائل عمليه).

معناني اذان و اقامه (قسمت دوم )

 

معناي اللّه اكبر

راوي حضرت حسين بن علي عليه‏السلام است: «قال كُنّا جُلُوسا في المسجد إذا صَعد المؤذن المنارة»؛ امام حسين عليه‏السلام گفت: در مسجد نشسته بوديم، كه مؤذن بالاي مناره رفت وگفت: اللّه اكبر اللّه اكبر. اميرالمؤمنين گريست وما هم با گريه‏اش گريستيم، وقتي مؤذن از اذان فارغ شد، حضرت فرمود: آيا مي‏دانيد مؤذن چه مي‏گويد؟ گفتيم: خدا وپيامبر ووصيّش عالم‏ترند. حضرت فرمود: اگر مي‏دانستيد، كمتر مي‏خنديديد وبيشتر مي‏گريستيد. بعد فرمود: اللّه اكبر داراي معاني بسيار است وفرمود: الرابع: «اللّه اكبر عَلي مَعني حِلمِه وكَرَمه، يَحلُمُ كَانَّه لايَعْلَم، ويَصْفح كَانّه لا يَري، ويستُرُ كَانَّه لا يُعصي، لا يعجّل بالعقوبة كرما وصفحا وحلما»؛ كبريايي در اين معاني است، چهارمين معناي اللّه اكبر به معناي حلم وكرم حضرت حق است، چنان حلم مي‏كند كه گويي نافرماني خلق را نمي‏داند؛ اَكبَر در حِلْم، وچنان گذشت مي‏كند كه گويي معصيتشان را نمي‏بيند؛ اكبر در عَفْو، وچنان گناه را نديده مي‏گيرد كه گويي گناه يا گناه كاري نمي‏بيند؛ اكبر در كَرَم، از روي كرم وبزرگواري واز روي گذشت وناديده گرفتن گناه واز روي حلم وبردباري، تعجيل در كيفر نمي‏كند. اين است معناي «واِذا مَرّوا بِاللَّغوِمَرُّوا كِراما»؛ بندگان رحمان كساني هستند كه وقتي به عمل لَغوي مي‏گذرند با بزرگواري، در عين بيزاري عبور مي‏كنند. كه بنده را سزاست كه متخلق به خلق اللّه شود. تا با حلم وبزرگواري وجوانمردي ربّاني از كنار گناه بگذرد و گناه‏كار ازين بزرگواري سخت شرمنده است كه مي‏بيند ومي‏پوشد وديدن اين كرم در بازگشت وتوبه سخت مؤثر است.

اذان وحدت

اللّه اكبر: بايد مؤذّن در حين كثرت به وحدت برسد وقطره‏وار به درياي وحدت واصل شود، همچو امواج كه از دريا خيزد و با وي در آميزد واز دريا ناگزير است. (حضرت استادم جناب حسن‏زاده آملي روحي فداه). حيرت عرفاني: وبا اين معرفت به حيرت بنشيند. قال رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «لااُحْصي‏ثَناءً عَلَيْك، انت كما اثنيتَ علي نَفسِك»؛ يعني

ما نتوانيم حق حمد توگفتن    با همه كرّوبيان عالم بالا

در حالي كه سرّش گوياي «اللّهم زِدني فيك تحيّرا»؛ يعني مي‏گفت: اِلهي معرفتم را چنان فزون فرما كه آن كثرت معرفت به وجوه ونِسبِ اَسمايي به حيرت عرفاني برسد. اشهد ان لا اله الا اللّه: كه مؤذن از كثرت رسته و به وحدت رسيده و به شهود مي‏بيند وگواهي مي‏دهد كه در كلّ وجود يك خداي (يكتاي همه) بيش نيست:  «فالعالَمُ صُورَةُ الحقّ وهُو روح العالَم المُدبِّرُ لَهُ»؛ يعني كه جهان صورت است ومعني يار    لَيسَ في الدار غيرهُ ديّار قال اللّه: «وَلِلّهِ المشرِقُ والمَغْرِب فَاَيْنَما تُوَلّوُا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ اِنَّ اللّهَ واسعٌ عليمٌ» ؛  يعني شرق وغرب همه عالم شئون اللّه‏اند و اوست هوالظاهر والباطن.  پس به ظاهر وجود سفر كني يا به باطن، همانجا ذات وصفات حق در تجلّي است وهمه اشياي عالم مظاهر صفاتند وصفات، مظاهر حضرت ذات. پس به هر جا روكني، حتي وجود خودت، همه جا وجه اللّه است: «كل وجود تحت تدبير روح مدبّر كلّ است». ذرّه ذرّه وجود و روح وسرّم گواه وحدت تدبير حق است.  «فلا تجعلوا للّه أندادا وأنتم تعلمون»؛ يعني وقتي اللّه روح مدبّر كل است وربُّ العالمين، پس قرار ندهيد برايش شريكي، در حالي كه شما آگاه به تدبير صنع هستيد.

تذكر مجدّد

أشهد أن محمّدا رسول اللّه؛ يعني با معرفت وطهارت وبندگي يافتم وشهادت مي‏دهم كه محمّد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرستاده خداست براي هدايت وتكميل بندگان. اشهد انّ عليا وليّ اللّه؛ يعني با دستورات مكرّر و اكيد رسول اللّه صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و نصّ قرآن و كشف، دانسته شهادت مي‏دهم كه علي عليه‏السلام بعد از رسول اللّه ولايت مطلقه بر خلق دارد و صاحب اختيار وامام بلافصل است: «يا أيّها الذين آمنوا أَطيعوا اللّه وأطيعوا الرسول وأولي الأمرِ مِنكم» ؛ يعني اي كساني كه ايمان آورديد، فرمان خدا را اطاعت كنيد ورسول خدا وصاحب اختياران خود را. «واطيعوا الرسول»؛ اطاعت پيامبر كنيد كه آيينه صفات واَسماي حق است و ولي اللّه مطلق وعارف باللّه و واسطه غيب و شهادت وآن چه گويند وكنند، در پرتوعصمت است: «وما ينطق عَنِ الهَوي اِنْ هُواِلاّ وَحْيُ يُوحي»، همه وحي است. وآن چه از آب حيات دهند، كوثر است و از كانال سرّشان كه مُطَهَّرند ونصيب كسي نيست جز مُطَهّرون. و «أولي الأمر منكم» كه: «إنّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُم الرِّجسَ أهْلَ البَيتِ ويُطَهِّرَكُمْ تَطهيرا» هستند، و ايشان را حق ولايت تصرف حقاني در وجود انسان است و فاتح قلوب:  نه مسلّط بر جسم‏ها: «فَذَكِّرْ إنَّما أنْتَ مُذَكِّر لَسْتَ عليهم بِمُصَيْطِر»؛ اي پيامبر، توحيد وقيامت را به مردم تذكّر ده ومجبورشان بر پذيرش مكن كه توتسلّط اجباري نداري، جبّاران مسلّط بر جسم‏اند وتو و پيامبران ديگر واولياي حق، فاتح قلوب باذنِ اللّه‏ايد:  حق اليقين: هوشهود الحق حقيقة في مقامِ عَيْنِ الجَمع الاَحديّة.

اذان واِقامه

أشهد أنّ فاطمة بنت رسولِ اللّهِ عصمةُ اللّهِ الكُبري

استاد بزرگوارمان علاّمه حسن‏زاده آملي ـ روحي فداه ـ در كتاب فريدشان فَصُّ حِكمةٍ عِصمَتيّة في كلمةٍ فاطميّة، (اين كتاب به عربي نوشته شده وترجمه گرديده) فرمايد: حقيقت عصمت عبارت از قوّه نوري ملكوتي است كه صاحبش را از همه پليدي‏ها و رذايل نفساني وگناه وسهوونسيان نگاه مي‏دارد، وكسي كه داراي عصمت است، در گرفتن وحي و الهامات سُبُّوحي، از لغزش وخطا محفوظ است ودر همه شؤون عبادي وخَلقي وخُلقي وروحاني وغيره در تمام عمر مَصون از خطاست «وآتَيناهُ الحُكمَ صَبيّا»؛ يعني به يحيي پيامبر نيز در كودكي معارف حقيقيّه را عنايت كرديم وبعد از بيان شهودي كه حضرت فاطمه دختر رسول‏اللّه عليهما‏السلام بدون شكّ وريب، داراي مقام عصمت است وعلماي بزرگ، مانند جناب مفيد ومرتضي رحمهما‏الله وغير ايشان، با استدلال به آيات وروايات تنصيص وتأكيد كرده‏اند به عصمت حضرت فاطمه عليها‏السلام . باز استاد فرمايند: بدان كه عترت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم كه فاطمه از ايشان است همه معصومند، چنان كه حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام در نهج‏البلاغه تصريح فرموده: (در خطاب به مردم) چگونه سرگردانيد، در حالي كه عترت پيامبرتان بين شما هستند وايشان زمامداران حقّند وپيشوايان دين وزبان‏هاي صدق، پس ايشان را به نيكوترين مراتب ومنازل قرآن فرود آوريد (كه ايشان درياي معارف قرآنند) وشما اي مردم، همچوتشنگان بي‏تاب به اين درياي آب حيات وارد شويد. وبعد استاد فرمايند: ابن ابي الحديد معتزلي (شارح نهج‏البلاغه) به حقيقت سخن گفته كه «عترت را به نيكوترين منازل قرآن فرود آوريد». در اين سخن سرّي عظيم نهفته است: كه عترت را در عظمت وحرمت و فرمان‏برداري واطاعت همانند قرآن بدانند، (چون عترت به اِتّحاد عقل وعاقل ومعقول خود، قرآن ناطقند: «ومايَنْطِقُ عَنِ الْهَوي اِنْ هُواِلاّ وَحيٌ يُوحي».  وابن ابي الحديد گويد: اين سخن مُشعِر به اين است كه: عترت معصومند، واگر گويند:  سخن اصحابتان چگونه است؟ گويم: ابومحمد متويه در كتاب كفايه گويد كه، عليّ عليه‏السلام حتما معصوم است وروايات صحيح وقطعي، آشكارا دليل بر عصمت باطني حضرت است واين عصمت باطني مخصوص اوست نه صحابه ديگر (جاي دقّت وتفكّر است). جناب استاد پس از اين بيانات موجز و رسا، فرمايند: وقتي دانستي كه بقيه سرّ نبوت وعقيله رسالت و وديعه مصطفي وهمسر وليّ اللّه وكلمه تامّه الهي، فاطمه عليها‏السلام داراي مقام عصمت است، مانعي ندارد كه در فصول اذان واقامه شهادت دهي به عصمت حضرت ومثلاً بگويي: (أشهَدُ أنَّ فاطمةَ بنتَ رسولِ الله عِصْمَةُ اللّهِ الكُبري) ومثل آن: (أشْهَدُ أنَّ فاطمةَ الزهراء سيِّدتُنا وعصمةُ اللّهِ الكُبري).

تذكر: خود جناب استاد اين جمله شهادت را در اذان واقامه بعد از أشهد أنّ عليا وليّ اللّه مي‏گفتند: شاگرد حضرت استاد عرض مي‏كند: مقام عصمت حضرت فاطمه عليها‏السلام اعتقاد قلبي تمام اعاظم علماي شيعه وعدّه زيادي از كبار اهل سنّت است.

معناني اذان و اقامه (قسمت سوم )

 

حيّ علي الصلوة

هروقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار    كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست

پيوند عمر بسته بمويي است هوش‏دار    غمخوار خويش باش غم روزگار چيست

1 ـ «إنْ كُلُّ مَن في السمواتِ والارضِ إلاّ آتي الرحمنِ عَبدا». اينك كه همه آسماني‏ها وزميني‏ها بنده‏اند وتوهم مستثنا از آنها نيستي، بلكه برتر از همه هستي كه انساني؛ يعني نزديك‏تر از همه به معبود، پس از اين قافله عقب نماني: حيّ علي الصلوة، حيف است كه همه مسبّح باشند وتوغافل.

2 ـ و في الفقيه قال النبي صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم : «ما مِن صلوة يَحْضُر وقتها الاّ نادي ملك بَين يَدي الناس: أيها الناس، قومُوا إلي نيرانكم التي أوْقَدْتُمُوها علي ظهوركم، فاطفئوها بصلاتكم»؛ پيامبر فرمود: نيست نمازي كه وقت آن برسد، مگر اين كه، فرشته‏اي در جلومردم ندا دهد: اي مردم، آتشي را كه در اين جهنم دنيا افروختيد وبر پشت خود حمل مي‏كنيد، برخيزيد وبا درياي رحمت حق (نمازتان)، خاموشش كنيد؛ حي علي الصلاة.

3 ـ واگر در فطرت، انسان پاك است، چون روح منفوخ حق است: «فطرت اللّه التي فطر الناس عليها»، پس گرد وچرك گناه را در آب رحمت نماز شُستن لازم است، پس حيّ علي الصلوة وقال رسول اللّه صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم : «إنّما مَثل الصلاة فيكم، كَمَثَلِ السريّ (هوالنهر) علي باب أحدكم يخرج إليه في اليوم والليلة، يَغتَسل منه خمس مرّات، فَلَمْ يبقَ الدَّرَن علي الغَسل خمس مرّات، ولم يبق الذنوب علي الصلوة خمس مرّات»؛ پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: نماز پنج گانه شما مثل جوي آب رحمت است بر در خانه شما كه پنج مرتبه در آن شستشوكنيد، چركي در بدن نمي‏ماند، هم‏چنين پنج مرتبه نماز شبانه‏روزي گناهي باقي نمي‏گزارد. پس حيّ علي الصلوة.

غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند    پاك شو اول وپس ديده بر آن پاك انداز

4 ـ واگر تو «إنَّ الي ربك الرجعي» هستي وبازگشت تو به پروردگار خويش است وسعادت هر چيز به رسيدن به كمال مطلوب خويش است وكمال مطلوب تورسيدن به وطن و ديار مألوف خويش است كه جنةُ اللقاء باشد كه رسول اللّه باصحاب خود فرمود: «اِرتَعُوا في رياض الجنة. قالوا: وما رياض الجنة يا رسول اللّه؟ قال: مَجالِسُ الذِكر»؛ رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به يارانش فرمود: در باغستان‏هاي بهشت چرا كنيد. پرسيدند: باغستان‏هاي بهشت چيست؟ حضرت فرمود: مجالس ذكر. پس حيّ علي الفلاح وچه رستگاري برتر از تجافي از دار غرور و الانابة الي دار الخُلود؟

حي علي خير العمل

يعني بشتابيد به بهترين عمل كه نماز است.از كجا مي‏گوييم نماز بهترين عمل است؟  به بخشي از روايت ابن فهد از رسول اللّه صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم توجه فرماييد: «واعلموا: أنَّ خيرَ أعْمالِكم، عندَ مليككم وأزكاها، وأرفعُها في درجاتكم وخيرُ ما طَلَعَت عليه الشمس، ذكر اللّه تعالي»؛ حضرت رسول صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مي‏فرمايد: بدانيد كه بهترين اعمال شما نزد سلطان حقيقي شما وپاك‏ترين وخالص‏ترين اعمال وبرترين اعمال كه درجات شما را بالا برد وبهترين چيزي كه آفتاب بر آن طلوع كند، ذكر الله تعالي است. وچه ذكري جامع‏تر ومعراجي‏تر از نماز! همه روايت را دقت فرماييد. پس حيّ علي خير العمل؛ بشتابيد به بهترين عمل، يعني نماز.

معنايِ بقيه اذان

حيّ علي الصّلاة: خودم وهمه را دعوت مي‏كنم كه به نماز بشتابيم، به مناجات خدا؛ حيّ علي الصلاة وبه مسجد بشتابيم، به محلّ اجتماع نمازگزاران تا قلب‏ها به هم بپيوندد ولايق تجليات حق شود ودر مسجد وقتي حيّ علي الصّلاة مي‏گويد؛ يعني بشتابيد به نماز. با قلبي سالم كه دلدادگان به دنيا را حضور نيست: «اِلاّ مَنْ أتي اللّهَ بِقَلْبٍ سَليمِ». حيّ علي الفلاح؛ همه بشتابيد به رستگاري وچه رستگاري برتر از نماز كه مقام قرب ومعراج مؤمن است!  حيّ علي خير العمل؛ بشتابيد به بهترين كار وچه كاري بهتر از نماز كه قرب وشهود حضرت حق است! اللّه اكبر اللّه اكبر؛ كبريايي مخصوص اللّه است وبس. لا اله الا اللّه؛ به كلمه توحيد، اذان را ختم مي‏كند واين بهترين كلمه توحيدي است كه همه پيغمبران وحضرت ختمي مرتبت صلوات اللّه عليهم از طرف خدا براي بندگان آوردند وهمه نمازگزاران با هم مي‏گويند: لا اله الا اللّه.

طهارت

موانع چون در اين عالم چهار است    طهارت كردن از وي هم چهار است:

نخستين پاكي از احداث وانجاس    دوم از معصيت وزشرّ وسواس

سوم پاكي زاخلاق ذميمه است    كه با وي آدمي همچون بهيمه است

چهارم پاكي سرّ است از غير     كه اين جا منتهي مي‏گرددت سير

طهارت: از طهارت ظاهر، به طهارت باطن بايد رسيد وقلب را از اَرْجاس شيطاني با آب توبه تطهير كرد. وبه فرموده امام صادق عليه‏السلام : ماسوي اللّه رجس است وقلب بايد از غير خدا پاك شود (حديث ذيل آيه «وسقيهم ربهم شرابا طهورا»؛ أي يَطهّرهم مِن كلّ شي‏ء سوي اللّه إِذ لا طاهرَ مِن تَدَنُّسٍ بشي‏ء مِنَ الأَكوانِ إِلاّ اللّه. امام صادق فرمود: شراب طهوري كه به ابرار نوشانند، ايشان را از كُلِّ ماسِوي پاك گرداند، چون ماسوي، همه پليدي است.

ستر عورت: همين طور كه فضايح ظاهر بدن را پوشش لازم است در مقابل نظر خلق، همين طور فضايح سرّ وقلب را با آب پشيماني وتوبه وحيا در مقابل خدا و ملكوت آسمان و زمين شستن لازم است.

قيام: ومثل بنده گناه‏كار سر از خجلت وپشيماني فرود آور وبگو: اي خداي مجرمان وگناه‏كاران سر از خجلت نتوانم برداشت: پشيمانم، آمدم، كه بنده‏ام وبر درگاه آيا راهم مي‏دهي؟ گويي قيامت است وبا كوله باري از گناه در پيشگاه عالم السرّ والخفيّات سَر از شرم در پيش داري.

رو به قبله: وقتي لازم است در اين سفر روبه كوي دوست وجانب كعبه باشد، واجب است كه روي دل از همه جا بريده ومتوجه صاحب خانه باشد.

اَمُرّ عَلي الدّيارِ ديارِ ليلي    اُقْبِلّ ذا الجِدار وذا الجدارا

وما حبُّ الدِيار شَغَفْنَ قَلبي    ولكن حبّ مَن سَكَن الدّيارا

يعني از قول مجنون است كه عبور من بر سرزمين ليلي است وچه خوش سفري كه به ياد ليلي، در و ديوار اين ديار را مي‏بوسم ومي‏سرايم كه من نه خاك وگِل پرستم، بلكه عشق ليلي، عمق قلبم را گرفته ومجنونم كرده، چون همه جا چهرِ دل آراي اوست.

تكبير: اين جاست كه ماسوي را پشت سر انداختي وفقط اورا به عظمت ديدي وبا ذِكر واِستغفار وحسن ظَنِّ به كَرَم وعفوش واز سويداي دل، همه وجودت مي‏گويد: اللّه اكبر:             توبزرگي ودر آيينه كوچك ننمايي

واگر قلبت مشغول ديگري باشد وتوتابع او، اين جاست كه اورا خدا گرفته‏اي وزبانت به دروغ اللّه اكبر مي‏گويد واين كار منافقانه است. واين، جاي استغفار واِنابت واقعي به حضرت حق است، نه لقلقه زبان.

 

تواضع به يكديگر

تواضع در برابر انسان‏ها، مانند پدر و مادر، همسايگان، دوستان بستگان و ساير مردم نوع ديگر تواضع است. تواضع موجب استحكام پيوند انسان‏ها و محبت و الفت بيشتر شده، بر صفا و صميميت آنان مى‏افزايد و  كدورت‏ها، بدبينى‏ها و آثار شوم تكبر و خود خواهى را از جامعه پاك مى‏سازد.  البته تواضع، اشكال گوناگون دارد كه يكى از آشكارترين آنها، در شيوه را رفتن رفتن ديده مى‏شود. بعضى بر اثر غرور و تكبر به گونه‏اى راه مى‏روند كه گويى مى‏خواهند زمين را بشكافند.  از اين رو، در قرآن از نصايح حضرت لقمان (عليه السلام) به فرزندش آمده است: و لا تصعر خدك للناس و لا تمش فى الارض مرحا ان الله لايحب كل مختال فخور با بى اعتنايى از مردم مگردان و مغرورانه بر زمين راه مرو كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد. راستى، اگر انسان كم‏ترين شناختى از خود و جهان هستى داشته باشد، مى‏داند كه در برابر بزرگى و عظمت جهان چه اندازه كوچك است، حتى اگر گردنش برابر كوه‏ها شود. تازه بلندترين كوه‏هاى زمين در برابر عظمت زمين كمتر از برآمدگى هاى پوست نارنج نسبت به آن است. همان زمينى كه خود ذره‏اى ناچيز در برابر كهكشان‏هاى عظيم است. آيا با اين حال، كبر و غرور دليل جهل و نادانى مطلق نيست؟! كوتاه سخن آن كه تواضع از امتيازات و ارزش‏هاى خاص پرهيزكاران وارسته است. امير مؤمنان على (عليه السلام) ضمن شمارش اوصاف متقين مى‏فرمايد: و مشيهم التواضع‏ روش و راه رفتنشان، آميخته با تواضع و فروتنى است. تواضع پيامبر اسلام (صلى الله عليه آله و سلم) سيره نويسان، در تاريخ زندگى پيامبر اكرم (صلى الله عليه آله و سلم) مى‏نويسند: روزى پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) نزد جمعى آمد. آنان به احترام او دست جمعى از جا برخاستند. آن حضرت اين كارشان را نپسنديد و فرمود: آن گونه كه عجم‏ها بر مى‏خيزند و به يكديگر تعظيم مى‏كنند برنخيزيد. انس بن مالك مى‏گويد: از آن پس وقتى كه مردم رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) را مى‏ديدند بر نمى‏خاستند، زيرا مى‏دانستند كه او اين كار را نمى‏پسندد. آن حضرت وقتى كه وارد مجلس مى‏شد، در پايين‏ترين مكان مى‏نشست. امام صادق (عليه السلام) فرمود: از تواضع پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) اين كه دوست داشت بر الاغ برهنه سوار شود، روى خاك بنشيند. او با بردگان غذا مى‏خورد و به سائلان با دست خود غذا مى‏رساند. او بر الاغ سوار مى‏شد و غلام خود يا شخص ديگر را بر پشت سر خود سوار مى‏كرد. از ويژگى‏هاى آن حضرت اين كه با فروتنى خاصى كنار سفره مى‏نشست و هنگام غذا خوردن، انگشتان خود را مى‏ليسيد و خودش گوسفندانش را مى‏دوشيد و لباس و كفشش را خود وصله مى‏كرد، خانه را جارو مى‏نمود و شترش را در اصطبل مى‏بست، با خدمتكار خانه، گندم و جو آسياب مى‏كرد، آرد آن را خمير مى‏نمود، آذوقه منزل را از بازار تهيه و حمل مى‏كرد و به خانه مى‏آورد، با تهى دستان مى‏نشست و با آنان غذا مى‏خورد و با دست خود به آنان غذا مى‏داد

تواضع امام على (عليه السلام)

حضرت على (عليه السلام) نيز تواضع و فروتنى را در حد اعلاى خود در همه ابعاد زندگش‏اش رعايت مى‏كرد. پيامبر او را ابوتراب خواند. او دوست داشت كه مردم ايشان را با اين نام بخوانند. امام حسن عسكرى (عليه السلام) درباره تواضع على (عليه السلام) مى‏فرمايد: دو نفر، پدر و پسر، به محضر على (عليه السلام) آمدند - با توجه به اين كه عصر خلافت آن حضرت بود - حضرت آنان را مهمان خود نمود. و در صدر مجلس نشاند و خود با كمال تواضع روبه‏روى آنان نشست. فرمود غذا بياوريد. غذا آوردند و مهمانان خوردند. سپس قنبر آفتابه و لگن آورد تا دست آنان را بشويد. آن مرد نمى‏گذاشت و خاكسارى و اصرار فراوان مى‏نمود كه اين كار را نكنيد، ولى على (عليه السلام) دست برنداشت تا آب ريخته و دست او را شست. آن مرد به حضرت عرض كرد: براى من شرم آور است كه خداوند ببيند دستم را مى‏شوييد!. على (عليه السلام) در پاسخ فرمود: بلكه بهترين حالت است، زيرا خداوند مى‏بيند برادرانت بدون هيچ گونه امتياز و جدايى از تو، به تو خدمت مى‏كند و هدفش پاداش چندين برابر بهشت است. آن گاه على (عليه السلام) آفتابه را به پسرش محمد حنيفه داد و فرمود: اينك دست پسر را تو بشوى. پسرم! اگر اين پسر تنها به اين جا مى‏آمد، من دستش را مى‏شستم، ولى هرگاه پدر و پسر در يك جا باشند، خداوند برخورد مساوى بين پسر و پدر را نمى‏پسندد. بنابراين، پدر دست پدر را شست، تو نيز دست پسر را بشوى. محمد حنيفه، دست پسر را شست. آن گاه امام حسن عسكرى (عليه السلام) فرمود: فمن اتبع عليا ذلك فهو الشيعى حقا كسى كه در اين راستا از حضرت على (عليه السلام) پيروى كند، شيعه حقيقى است. زيدبن على (عليه السلام) درباره تواضع على (عليه السلام) چنين نقل مى‏كند: در پنج مورد پا برهنه راه مى‏رفت و كفش‏هايش رابه دست مى‏گرفت:

1. روز عيد فطر براى رفتن به سوى نماز.

2. در روز عيد قربان براى رفتن به محل نماز.

ش

4. هنگام رفتن ره خانه بيمار براى عيادت او.

5. هنگام تشييع جنازه، و مى‏فرمود: اين موارد منسوب به خداست؛ دوست دارم كه در اين گونه موارد (براى تواضع) پا برهنه باشم‏

 

تواضع و فروتني

قرآن در بيان ويژگى بندگان ممتاز خدا مى‏فرمايد:  و عباد الرحمن الذين يمشون على الارض هونا؛

بندگان خاص خداوند رحمان كسانى هستند كه با آرامش و (بدون هر گونه غرور و تكبر) بر زمين راه مى‏روند.

تواضع به معناى خشوع و فروتنى است و ضد آن تكبر و خود خواهى مى‏باشد كه اساس انحراف‏ها و تباهى‏هاست.

تواضع دو گونه است:

1. تواضع در برابر خداى تعالى كه جزء جدايى ناپذير عبوديت و بندگى است و بدون معنا ندارد.

2. تواضع در برابر انسان‏هاى با ايمان يا انسان‏هايى كه تواضع در برابر آن اثر مثبت دارد و موجب دارد و موجب جذب آنان به سمت و سوى ارزش‏ها مى‏گردد.

تواضع در برابر خدا

نشانه اين نوع تواضع تسليم در برابر فرمان‏هاى خدا و كمال خشوع و خضوع در برابر عظمت اوست، به گونه‏اى كه انسان آنچه دارد همه را از آن خدا و خود را ذره‏اى بسيار ناچيز از مخلوقات او بداند؛ شاكر و سپاسگزار بى چون و چرا باشد و از هر گونه خود خواهى در برابر خواست خدا بپرهيزد.

تواضع در برابر خدا، كليد ايمان و معرفت و راهيابى به درگاه حق و تقرب به اوست و به عكس، تكبر در برابر خدا، موجب سركشى و طغيان و مايه انحراف و تيره روزى است.

در اوصاف پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه آله و سلم) آمده است كه در برابر عظمت خدا، داراى نهايت تواضع بود؛ به گونه‏اى كه خداوند او را مخير كرد كه بنده و رسول باشد يا سلطان رسول باشد، در عين حال چيزى از مقامش در پيشگاه خدا كاسته نشود، اما آن حضرت بندگى و رسالت را برگزيد و دوست داشت بنده متواضع و رسول باشد، نه پادشاه و رسول‏

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

ما اكل رسول الله (صلى الله عليه آله و سلم) متكئا منذ بعثه الله عزوجل نبيا حتى قبضه الله اليه متواضعا لله عزوجل‏

از آن هنگام كه پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) به رسالت مبعوث شد تا آخر عمر، به خاطر تواضع در برابر خداى بزرگ، هرگز در حال تكيه به چيزى غذا نخورد.

روزى يكى از زنان گستاخ از كنار رسول خدا (صلى الله عليه آله و سلم) عبور كرد و ديد آن حضرت با جمعى از بردگان بر روى خاك نشسته و غذا مى‏خورد، گفت: اى محمد! سوگند به خدا تو مانند بندگان (بردگان) غذا مى‏خورى و همانند آنان مى‏نشينى (روش و منش تو همچون شاهان و زمامداران نيست).

پيامبر (صلى الله عليه آله و سلم) در پاسخ فرموده: و يحك اى عبد اعبد منى‏   واى بر تو! كدام بنده‏اى، بنده‏تر از من است.

و درباره تواضع امام على (عليه السلام) در برابر عظمت خدا روايت شده است كه آن حضرت به مستمندان بسيار كمك مى‏كرد و شخص به صورت انتقاد به آن بزرگوار عرض كرد؛ چرا آن قدر صدقه مى‏دهى، آيا چيزى براى خود نگه نمى‏دارى؟

على (عليه السلام) در پاسخ فرمود:

آرى، سوگند به خدا اگر بدانم خداوند يكى از كارها و وظايفى كه انجام مى‏دهم قبول مى‏كند، از زياده روى در انفاق خوددارى مى‏كردم، ولى نمى‏دانم آيا كارهايم مورد قبول خداوند قرار مى‏گيرد يا نه؟ چون به اين موضوع اطلاع ندارم، آن قدر انفاق مى‏كنم تا يكى از آنها قبول شود

اين روايت بيانگر نهايت تواضع و خشوع و خضوع على (عليه السلام) در برابر خداوند بزرگ است و نشان دهنده آن كه حضرت بر فراز قله عظيم توحيد افعالى قرار داشت و خود را در برابر خدا، بسيار ناچيز مى‏دانست.

 

مأموريّت بادها در روي كره زمين

چرا خداوند اين قدر به بادها قسم خورده است؟ آيا بادها در اين حدّ از اهميّت هستند كه خداوند بطور مكرّر به آن سوگند ياد كند؟ براى روشن شدن پاسخ اين سؤال، بايد به مأموريّت بادها از سوى خداوند متعال اشاره كرده، سپس اندكى پيرامون عظمت كار آنها بحث كنيم; بادها در راستاى خدمت به انسان كه خليفة الله است، پنج مأموريّت مهم به شرح زير دارند:

1- آبيارى كره زمين

آبيارى تمام زمينهاى خشك و نيازمند به آب بر عهده بادهاست. بادها ابرها را حركت داده، و در موقع لزوم آنها را به هم پيوند مى دهند تا باران نازل شود. اگر باد نباشد، آبهاى تبخير شده بر فراز درياها، تشكيل ابر داده، و بارانهاى حاصل از آن دوباره به درياها ريخته، و يك قطره از آن به زمينهاى خشك نمى رسد. و در نتيجه تمام خشكيهاى كره زمين تبديل به كويرى سوزان و بيابانى بى آب و علف مى گردد، زيرا منبع چشمه ها، نهرها، رودخانه ها و چاههاى عميق و نيمه عميق باران است، و اگر مدّتى باران نبارد تمام اينها خشك مى شود. بنابراين، يكى از وظايف مهم و سرنوشت ساز بادها، آبيارى كره زمين است.

 2-  بارور كردن گياهان

يكى ديگر از مأموريّتهاى بادها، بارور كردن گياهان است. مى دانيم گياهان و درختان در عالم خود بخش هاى نرو ماده دارند. در بسيارى از گياهان و برخى از درختان عضو نر گردهايى توليد مى كند، كه نطفه گياه محسوب مى شود، و بايد از قسمت نر به عضو ماده گياه منتقل گردد، يا از گياه و درخت نر به گياه و درخت ماده منتقل شود. موجودات مختلفى وظيفه انتقال را بر عهده دارند، كه مهمترين آنها باد است. بنابراين، اگر يك سال در منطقه اى باد نوزد بسيارى از درختان و گياهان ميوه نخواهند داد. پر بودن سبدهاى ميوه شما حاكى از آن است كه بادها مأموريّت خويش را بخوبى به انجام رسانيده اند. برخى از مفسّرين معتقدند آيه شريفه «(وَأَرْسَلْنَا الرِّيَاحَ لَوَاقِحَ); ما بادها را براى بارور ساختن فرستاديم» اشاره به همين مطلب دارد.

3-  تعديل هوا

هوا در مناطق گرمسير داغ، و در مناطق قطبى سرد است. بادها، گرماى مناطق استوايى را به سمت مناطق قطبى هدايت، و سرماى طاقت فرساى آن را تخفيف داده، و سرماى مناطق قطبى را به سمت مناطق استوايى آورده، و گرماى سوزان اين مناطق را كاهش داده، و بدين شكل درجه هواى مناطق سردسير و گرمسير را تعديل مى كنند. به عبارت ديگر، كره زمين شاهد دو جريان باد بر سطح خويش مى باشد، نخست بادهاى غير منظّم، كه از نظر زمانِ شروع و پايان يا مسير وزيدن نظم خاصّى ندارد. ديگر بادهاى منظّم است. كه به عنوان نمونه به دو مورد از آن اشاره مى كنيم:

الف) بادهايى كه از شمال و جنوب كره زمين به سمت مناطق استوايى مىوزد.

ب) بادهايى كه از مناطق استوايى به سمت قطب شمال و جنوب مىوزد، كه اين دو سلسله بادهاى منظّم مأمور تعديل هواى كره زمين هستند.

ضمناً هر گاه بر اثر تابش آفتاب به نقطه اى از هوا، هواى آن قسمت از هم باز شود، به هواى اطراف خود فشار مى آورد و بدين وسيله باد توليد مى شود.

4-  جابجايى هوا

از ديگر وظايف بادها، جابجايى هواست. هواى شهرها، مخصوصاً شهرهاى بزرگ، به علل مختلف آلوده است. اگر نسيمى نوزد، و اين هواى آلوده را به خارج شهر منتقل نسازد، و هواى پاك و تميزى جايگزين آن نسازد، مردم خفه مى شوند. نقل مى كنند كه بخاطر همين حادثه برخى از شهروندان يك شهر اروپايى جان باختند. بدين جهت هنگامى كه در شهرهاى بزرگ نسيم كافى نمىوزد از پيرمردان، كودكان، بيماران، مخصوصاً كسانى كه بيمارى ريوى دارند، مى خواهند كه به مراكز شلوغ و پر رفت و آمد شهر رفت و آمد نكنند، يا از ماسكهاى مخصوص استفاده نمايند.

5-  توليد امواج در درياها

در مباحث گذشته كه پيرامون جزر و مدّ درياها بحث شد، گفتيم كه اگر امواج درياها نبود، و آب درياها راكد مى شد، تمام موجودات دريا مى مردند. هنگامى كه باد و طوفان بر سطح درياها مى زود امواج ايجاد مى شود، واين امواج اكسيژن را با آب مخلوط نموده و حيات را به دريا باز مى گرداند. خلاصه اينكه بادها منابع زندگى انسانها را تأمين مى كنند. آب، گياهان، درختان، هواى مطبوع و دلخواه، زندگى درياها، همه و همه مرهون حُسن انجام وظيفه بادهاست. هر چيز در اين عالم مشاهده مى كنيم ساده و بى حكمت نيست، بلكه هر چه هست دقيق و حكيمانه است. عالم هستى بسان كتابى است كه يك نقطه بى حساب در آن نيست. ساده آنها هستند كه آفرينش جهان را ساده پنداشته اند. بنابراين به هر پديده اى از جهان هستى برخورد مى كنيم بايد پيرامون آن انديشه و تفكّر كنيم، تا سطح معرفت ما بالا رود.

 

نصايح پيامبر  به قيس عاصم

نصايح پيامبر  به قيس عاصم

قيس بن عاصم كه از اصحاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله است نقل كرده كه روزى با گروهى از بنى تميم  خدمت پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله شرفياب شدم ، گفتم : يا رسول اللّه ! ما در صحرا زندگى مى كنيم و از حضور شما كمتر بهره مند مى گرديم ما را موعظه فرماييد. رسول اكرم نصايح سودمندى فرمود، و از آن جمله چنين فرمود:
براى تو به ناچار همنشينى خواهد بود كه هرگز از تو جدا نمى گردد؛ با تو دفن مى گردد در حالى كه تو مرده اى و او زنده است . همنشين تو اگر شريف باشد تو را به دامان حوادث مى سپارد. آنگاه آن همنشين با تو محشور مى گردد و در رستاخيز با تو برانگيخته مى شود و تو مسؤ ول آن خواهى بود. پس دقت كن كه همنشينى كه انتخاب مى كنى نيك باشد؛ زيرا اگر او نيك باشد مايه انس تو خواهد بود و در غير اين صورت موجب وحشت تو مى گردد. آن همنشن ، كردار تو است .
قيس بن عاصم عرض كرد كه اندرزهاى شما به صورت اشعارى درآورده شود تا آن را حفظ و ذخيره كنم ، موجب افتخار ما باشد. رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله دستور فرمود كسى به دنبال حسان بن ثابت برود؛ ولى قبل از اينكه حسان بيايد قيس خودش كه از سخنان رسول اكرم به هيجان آمده بود، نصايح رسول خدا را به صورت شعر درآورد و به حضرت عرضه داشت . اشعار اين است :

تخيَّر خليطا من فعالك اِنَّما

 

قرينُ اْلفتى فتى القبرِ ما كان يفعل

 

و لابدُّ بعد الموتِ من انْ تُعِدَّه

 

ليومٍ ينادى المرءُ فيهِ فَيقبلُ

 

فاِن كنتَ مشغولاً بشى ءٍ فلا تكن

 

بغير الَّذى يرضى به اللّهُ تَشغُل

 

فل يصحب الانسان من بعد موتهِ

 

و من قبله الاّ الّذى كان يفعلُ

 

الا اِنَّما الانسانُ ضيفٌ لاَهلِهِ

 

يُقيمُ قليلا فيهم ثُمَّ يرحَلُ

 

 

 

از كردار خويشين ، دوست براى خود برگزين كه رفيق آدمى در گور (برزخ ) همان اعمال  او مى باشد.
به ناچار بايد همنشين خود را براى روز رستاخيز انتخاب كنى و آماده سازى .
پس اگر به چيزى سرگرم مى شوى مراقب باشد كه جز به آنچه خدا مى پسندد نباشد.
زيرا آدمى پس از مرگ جز با كردار خويش قرين نمى گردد.
همانا آدمى در خانواده خود مهمانى بيش نيست كه اندكى در ميان ايشان درنگ و سپس كوچ مى كند.

برای رسیدن به تکامل به چه چیزهایی نیاز داریم؟


‏استاد مطهرى (ره) مى گوید: از نظر قرآن انسان موجودى است برگزیده از طرف خداوند،‌ خلیفه و جانشین او در زمین،‌ نیمه ملکوتى و نیمه مادی، داراى فطرتى خود آشنا، آزاد مستقل امانتدارِ خدا و مسئول خویشتن و جهان، مسلط بر طبیعت و زمین و آسمان، وجودش از ضعف و ناتوانى آغاز مى شود و به سوى قوّت و کمال سیر مى کند وبالا مى رود اما جز در بارگاه الهى و جز با یاد او آرام نمى گیرد. ظرفیت علمى و عملى اش نامحدود است.
از دیدگاه اسلام ارزش انسان به آن است که به هدف خلقت که قرب الهى است نائل گردد و این کمال انسان است و منظور از کمال، کمال روحى و نفسانى است چون روح اصل و مبناى هویت و شخصیت آدمى است. از نظر قرآن انسانى سعادت مند است که به این هدف دست یابد. سعادت در گرو کسب لذّت یا قدرت بیشتر و مانند این ها نیست.
سعادت تنها در پیوند با خدا حاصل مى شود که در قرآن از آن به عبادت تعبیر شده است: «و ما خلقتُ الجن و الانس الا لیعبدون؛ جن و انس را نیافریدم جز آن که مرا بپرستند
براى رسیدن به کمال نهایی،‌ ابزارهایى لازم است که عبارتند از:
1- معرفت خدا: کلید نیل به هدف نهایى معرفة الله است. بدون شناخت خداوند، تقرب به او امکان پذیر نیست و از این رو امام علی(ع) مى فرماید: اوّل الدّین معرفته؛ معرفت خدا سرآغاز تدین است
2- تقوا: براى دستیابى به مقام شکر و نیل به اجر عظیم و احاطه بر مسائل با روشن بینى خاص و کسب موفقیت، قرآن مجید تقوا را مطرح کرده که همة این موضوعات در قرب به پروردگار مؤثر است.
3- عبادت: در حدیث قدسى آمده است: « هیچ بنده اى به عبادتى بهتر از واجبات به من نزدیک نشده است و او به وسیلة نوافل به من تقرب مى جوید تا جایى که او را دوست بدارم،‌ آنگاه گوش شنوا و دیدة بینا و دست تواناى او خواهم بود. اگر مرا بخواند پاسخش مى دهم و چنانچه چیزى از من بخواهد ارزانى اش مى دارم
4- ترک گناه: بزرگ ترین مانع رسیدن به کمالات،‌ گناه و هواى نفس است به طورى که امام صادق(ع) مى فرماید: «بین بنده و خدا هیچ پرده اى تاریک تر و ترسناک تر از نفس و هوى نیست و براى از بین بردن این دو وسیله اى مانند احتیاج به خدا و خشوع براى خدا و گرسنگى در روز و بیدارى در شب نیست
حذر از پیروى نفس که در راه خدا
مردم افکن تر از این غول بیابانى نیست
امام صادق(ع) مى فرماید: از هواى نفس بپرهیزید همان طورى که از دشمنانتان مى پرهیزید. هیچ چیز دشمن تر براى مردان از پیروى هواهایشان و نتیجة زبان هایشان نیست
بر این اساس،‌ دست یابى به کمال، ریاضت و مجاهده با نفس مى خواهد.
بزرگان دین برای سیر و سلوک مواردی را پیشنهاد کرده اند که مهم ترین آن ها عبارتند از:
خودشناسی، آگاهی، تذکر، تفکر، تولی و تبری، علم به احکام، انتخاب رفیق صالح، پرهیز از گناه، توبه انجام واجبات انجام مستحبات و ترک مکروهات محاسبه و مراقبه، اخلاص، مجاهدت با نفس، نظم، غنیمت شمردن فرصت ها، خدمت به بندگان خدا، توکّل بر خدا، خوشرفتاری با مردم، زهد و قناعت
در اسلام به پاره ای از عبادات و مستحبات بیشتر تأکید شده مانند قرائت قرآن، تهجد و شب زنده داری، انجام نوافل روزانه، راز و نیاز در دل شب، التزام به اوّل وقت در خواندن نمازهای واجب، همواره با وضو بودن، رعایت آداب و سنّت ها در عبادات، تعقیبات نماز، شرکت در نماز جمعه و جماعات، طولانی کردن قنوت و سجده های نماز، سه روز روزه در هر ماه، زیارت اولیا، توسل به امامان، صلة رحم، ذکر خدا و صلوات بر محمد و آل محمد. در احادیث آمده است: خواندن چهار آیه از آخر سوره حشر که از آیه لو انزلنا هذا القرآن شروع شده و تا آخر سوره به پایان می رسد، هر روز صبح بسیار خوب است.
بهتر است در سجده شکر خوانده شود. تداوم این عمل بسیار مجرب و مفید است. صد بار لا اله الا الله و هفتاد بار استغفار پس از نماز صبح بسیار مجرّب است
در پایان یاد آور می شویم که برای شروع در مراتب بالاتر کمال، ابتدا سعی نماید در مراتب اولیه، راسخ تر شده و ثبات قدم بیابد و سپس برنامه معنوی زندگی خود را به تدریج آغاز کنید، ابتدا با برنامه های سبک تر و پائین تر و بعد از آن که راسخ شدید و ثبات قدم یافتید به مراتب بالاتر بپردازید و سعی نمایید خود را خسته ننماید.
در روایات نیز آمده، گاهی قلب انسان رو می کند و گاهی پشت، اگر قلب رو کرد و آماده است، خود را در راه نوافل قرار داده و اگر پشت کرده و آماده نیست، به واجبات اکتفا کنید

حقوق زن

حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود : روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله بر ما در منزل وارد شد. فاطمه علیها السلام نزدیک دیگ غذا نشسته بود و من هم برایش عدس تمیز می کردم. آن حضرت مرا با لقب ابالحسن می خواندند ، عرض کردم : بفرمایید. اظهار داشتند : بشنو از من آنچه را که به دستور پروردگارم می گویم ! هیچ مردی نیست که در کارهای منزل به همسرش کمک کند ، مگر اینکه پاداش او به هر تار مویی که بر بدنش روییده باشد ، ثواب یک سال عبادتی است که تمام روزهایش را روزه گرفته و تمام شب هایش را به عبادت ایستاده ، شب زنده داری کرده باشد و خداوند به او ثوابی می بخشد که به انبیای صابر خود مثل حضرت داوود و یعقوب و عیسی علیهم السلام بخشیده باشد. ای علی ! کسی که در کارهای خانه به همسر خود بدون سرکشی و دلتنگی و تکبر خدمت نماید ، پروردگار اسمش را در دفتر شهدا ثبت می کند و برایش به هر روز و شبی ثواب هزار شهید و به هر قدمی که بر می دارد به آن مرد ثواب حج و عمره می دهد و به هر قطره ای که از بدنش عرق بیاید یک خانه در بهشت برایش منظور می نماید. ای علی ! یک ساعت خدمت کردن به همسر در کارهای خانه بهتر از عبادت هزار سال و هزار حج و هزار عمره و بهتر از آزادی هزار بنده در راه خدا و هزار جنگ در راه دین و عیادت از هزار مریض و هزار نماز جمعه و هزار تشییع جنازه و هزار گرسنه ای که برای رضای خداوند رحمان سیر گردد و هزار برهنه را پوشاند و هزار اسب در راه پروردگار دادن و برایش بهتر از هزار دینار به مستمندان صدقه دادن و بهتر از تلاوت تورات و انجیل و زبور و قرآن است و بهتر از آزاد کردن هزار اسیر و بخشیدن هزار شتر به فقراست و چنین مرد خدمتکار به همسر ، از دنیا بیرون نمی رود مگر این که جایگاه خوب خود را در بهشت ببیند.  ای علی! کسی که روگردانی و تکبر نکند در خدمت به همسرش بدون حساب وارد بهشت می شود.  ای علی ! خدمت به همسر کفاره (پاک کننده) گناهان کبیره است و خاموش کننده آتش خشم پروردگار جبار و صداق ازدواج با حورالعین و این خدمت موجب زیادی خوبی ها و علو مقام است. ای علی! خدمتکار همسر نمی شود مگر شخص صدیق و درستکار و یا شهید و یا مردی که خداوند متعال خیر دنیا و آخرت را برایش خواسته باشد.

بحار ج 13 ص 133 چاپ ایران و جامع الاخبار ص 102

حضرت محمد صلی الله علیه و آله فرمودند : هر زنی که شوهرش را با زبان اذیت کند از او هیچ توبه و فدیه و حسنه ای قبول نمی شود تا این که شوهر از حق او راضی شود ، اگرچه روزها روزه بدارد و شب ها را در عبادت باشد بنده ها آزاد کند و اسب های نیکو در راه خدا برای جهاد بدهد پس او اول کسی ست که وارد آتش می شود و همچنین است مردی که نسبت به زنش ظالم و ناسازگار باشد.
2. امام محمد باقر علیه السلام فرموده اند : به راستی که خداوند عزوجل بر زنان و مردان جهاد را واجب کرده است اما جهاد مردان آن است که (برای حفظ دین و مملکت) مال و خون خود را بذل کنند تا در راه خدا کشته شوند و اما جهاد زن آن است که در مقابل دشواری های زندگی همسرش صبر کند.
3. و نیز فرمودند : جهاد زن مواظبت مراقبت و نگهداری شوهر است.
4. از امام باقر علیه السلام روایت شده ، زنی نزد رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد : ای رسول خدا! حق مرد بر زن چیست ؟ حضرت صلی الله علیه و آله فرمود : این که او را اطاعت کند و سرپیچی نکند و از خانه چیزی را بدون اجازه او تصدق ندهد و بی اجازه او روزه مستحبی نگیرد و در هر حال در امر زناشویی او را ممانعت نکند و از منزل خارج نشود مگر به اذن و اجازه او و اگر بدون اجازه او از خانه خارج شود ، ملائکه آسمان و زمین و فرشته های غضب و رحمت او را لعنت می کنند تا وقتی که به منزل برگردد.

تقوای الهی

تقواى الهى پوششى است كه آدمى را مصون و محكم و استوار مى سازد و او را از آسيب وسستى و ناراستى حفظ مى كند. راغب اصفهانى مى نويسد: تقوا از وقايه است و وقايه به معناى حفظ و نگهدارى چيزى است از هر چه كه به (محافظ) قرار دادن از آنچه بيم مىرود (بدان آسيب و زيان رساند.
پيامبر عزت فرموده است : من اراد ان يكون ان اعز الناس فليتق الله . هر كه مى خواهد كه با عزت ترين مردمان باشد، پس تقواى الهى پيشه كند.
تقواى الهى در ارجمندى آدمى چنان نقش آفرين است كه از امير مومنان عليه السلام واردشده است كه فرمود: لا عز اعز من التقوى . هيچ عزتى عزت بخش تر از تقوا نيست .
تقوا سرافرازى مى آورد و پرده درى سرافكندگى ، تقوا راه مى نمايد و خودخواهى بهگمراهى مى كشاند تقوا ارجمند مى كند و گناه خوار مى سازد، تقوا آزاد مى كند ونافرمانى به اسارت در مى آورد، تقوا استوار مى سازد و نفسانيت فرو مى پاشد، و چهنيكو فرموده است امير بيان على عليه السلام :التقوى تعز، الفجور تذل . تقوا عزت مى بخشد و تبهكارى ذليل مى سازد.
بنابراين نسبتى مستقيم و رابطه اى تنگاتنگ ميان تقوا و عزت وجود دارد و هر چه بر آنافزوده شود، اين فزونى مى يابد. تقواى الهى از چنان جايگاهى در عزت بخشىبرخوردار است كه پيشواى پرهيزگاران ، على عليه السلام درباره اش فرمود: لاكرم اعز من التقوى . هيچ كرامتى چون تقوا، انسان را عزيزترين نمى سازد.

ويژگيهاى دهگانه عاقل

لا يتـم عقل امـرء مسلـم حتـى تكون فيه عشر خصـال : الخيــر منـه مـامــول. و الشر منه مامـون. يستكثر قليل الخير من غيره, و يستقل كثير الخير مـن نفسه. لا يسام من طلب الخـوائج اليه, و لا يمل مـن طلب العلـم طول دهره. الفقرفى الله احب اليه من الغنى و الذل فى الله احب اليه مـن العز فى عدوه. و الخمـول اشهى اليه من الشهره.
ثـم قال ع العاشره و ما العاشره؟ قيل له: ما هى؟ قالع: لايرى احدا الا قال: هو خير منى و اتقى.

عقل شخص مسلمـان تمـام نيست, مگر ايـن كه ده خصلت را دارا بـاشـد:
1ـ از او اميد خير باشد.
2ـ از بدى او در امان باشند.
3ـ خير اندك ديگرى را بسيار شمارد.
4ـ خير بسيار خود را اندك شمارد.
5ـ هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود.
6ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود.
7ـ فقـر در راه خـدايـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد.
8ـ خـوارى در راه خـدايـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد.
9ـ گمنـامـى را از پـر نـامـى خـواهـانتـر بـاشـد.
10ـ سپس فـرمـود: دهمى چيست و چيست دهمى ؟ به او گفته شـد: چيست؟ فـرمـود:
احـدى را ننگـرد جز ايـن كه بگـويـد او از مـن بهتـر و پـرهيز كـارتـــر است.  امام رضا    (  ع  )

دعای نیمه شب یک زندانی

در روزگار حكومت عبداللّه بن طاهر برخى از جادّه ها كه محل رفت و آمد مردم و كاروان ها بود ناامن شد . امير عبداللّه عده ى معينى را به پاسدارى از جادّه ها گماشت . در يكى از جادّه ها ده دزد را گرفتند و به جانب مركز حكومت گسيل دادند ، ولى يكى از آنان نيمه شب فرار كرد . فرمانده ى پاسداران به نظرش آمد كه شايد عبداللّه بن طاهر بگويد از او رشوه گرفتى و وى را فرارى دادى ، پس خود بايد به جاى او جريمه شود . حلاج بى گناهى را كه براى گذران معيشت از شهرى به شهرى به مزدورى مى رفت ، از وسط جاده گرفتند و او را دست بسته در جمع دزدان قرار دادند تا عدد نفرات تكميل شود . ده نفر را نزد عبداللّه بن طاهر آوردند . فرمان داد همه را به زندان اندازيد . شبى مأموران به زندان آمدند و دو نفر را براى اعدام به چهارسوق شهر بردند . حلاج در اين ميان گفت : فرزندانم گمان مى كنند در شهرى نزد استادى مشغول كارم ، چه خبر دارند كه ستمگرى مرا بدون گناه همراه دزدان جاده ها به زندان انداخته . در آن لحظه ى شب دو ركعت نماز خواند ; سپس سر به سجده گذاشت و مشغول دعا و راز و نياز با حضرت بى نياز شد . عبداللّه بن طاهر در آن وقت شب خواب ديد چهار بار از تختش به زمين افتاد . از خواب پريد ، وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و خوابيد . خواب ديد چهار مار سياه پرقدرت حمله كردند و تختش را سرنگون ساختند ; بيدار شد . چراغ طلبيد و گماشتگان قصر را خواست و گفت : مظلومى در اين وقت شب به درگاه حق نالان است . پس از جستجوى زياد وارد زندان شدند ، حلاج را در حالى عجيب ديدند ، او را نزد امير آوردند ، پس از روشن شدن جريان فرمان داد : ده هزار دينار نزد حلاج آوردند . سپس به حلاج گفت : مرا به تو سه حاجت  است : 1 ـ حلالم كن . 2 ـ اين هديه را بپذير . 3 ـ هر زمان حاجتى داشتى نزد من آى تا حاجتت را روا كنم . حلاج گفت : من دو حاجت از سه حاجتت را مى پذيرم و آن حلال كردن تو و قبول اين هديه است ، ولى سومى را هرگز نمى پذيرم ; زيرا كمال ناجوانمردى است كه درگاهى كه به خاطر ناله و زارى من تخت تو را سرنگون كرد رها كنم و به درگاه مخلوق ضعيف هيچ كاره روم !

پروردگارا ! آرزويم اين است كه از گناهانم درگذرى و نسبت به آينده توفيق ترك گناهم دهى و زمينه ى بندگى و عبادت خالصانه را برايم فراهم آورى و اعضا و جوارحم را در راه خدمت به خود و خدمت به بندگانت بكار گيرى و قلبم را به سرمايه ى عشق و شيفتگى به خود بيارايى و بيمارى هاى فكرى و روحى مرا درمان كنى و در آخرت شفاعت اوليا و همنشينى با آنان را نصيبم نمايى . اين است آرزوى من اى محبوب من و همه ى اميدم ; اين است كه مرا به آرزويم برسانى و از فضل و احسانت اميدم را به نااميدى تغيير ندهى .

روايت شده رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به شخصى كه در آستانه ى مرگ بود فرمود : خود را چگونه مى يابى ؟ گفت : از گناهانم مى ترسم و به رحمت حق اميدوارم . حضرت فرمود : اين معنا در دل كسى جمع نمى شود مگر آن كه خداى مهربان او را از آنچه مى ترسد ايمن گرداند و آنچه را اميدوار باشد به او عنايت نمايد .

پروردگارا ! آرزويم نسبت به تو آرزوى بى جايى نيست و اميدم به حضرتت اميد بى دليلى نمى باشد . تو خود را در قرآن مجيد غفار و عفوّ و شكور و كريم و ارحم الرّاحمين و داراى فضل معرفى كرده اى . من گرچه نسبت به گناهانم خائف و ترسانم ولى با همه ى وجود به تو اميدوارم . اگر با توسل به دعاى كميل به پيشگاهت آمده ام ، كرم و لطف و رحمت و بزرگوارى تو سبب آمدن من شد . من يقين دارم كه سائلى از اين درگاه دست خالى برنمى گردد و اميد كسى را در اين پيشگاه نااميد نمى كنند و احدى را از اين آستانه نمى رانند . پروردگارا ! تو حرّ بن يزيد را با آن گناه سنگين و كم نظيرش ، و آسيه همسر فرعون را پس از ايمان آوردنش ، و فضيل عياض را بعد از توبه اش ، و هزاران هزار گناهكار ديگر را كه همه به تو و به كرم و لطفت چشم اميد داشتند پذيرفتى و بخشيدى و پاداش دادى ; چگونه من به خود نااميدى راه دهم در حالى كه نااميدى از رحمتت را در قرآن مجيد مساوى با كفر دانسته اى !

نقش زبان در رستگاري

 وَاجْعَلْ لِسَانِى بِذِكْرِكَ لَهِجاً ، وَقَلْبِى بِحُبِّكَ مُتَيَّماً ، 

« وَمُنَّ عَلَىَّ بِحُسْنِ إِجَابَتِكَ ، وَأَقِلْنِى عَثْرَتِى ، وَاغْفِرْ زَلَّتِى ، فَإِنَّكَ قَضَيْتَ عَلَى عِبَادِكَ »
«بِعِبَادَتِكَ ، وَأَمَرْتَهُمْ بِدُعَائِكَ ، وَضَمِنْتَ لَهُمُ الاِْجَابَةَ ، فَإِلَيْكَ يَا رَبِّ نَصَبْتُ وَجْهِى ، »
« وَإِلَيْكَ يَا رَبِّ مَدَدْتُ يَدِى ، فَبِعِزَّتِكَ اسْتَجِبْ لِى دُعَائِى ، وَبَلِّغْنِى مُنَاىَ ، وَلاَ تَقْطَعْ »
« مِنْ فَضْلِكَ رَجَائِي ، وَاكْفِنِي شَرَّ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ مِنْ أَعْدَائِي ، »

« خدايا ! زبانم را به ذكرت گويا كن ،

و دلم را به محبتت شيفته و شيدا فرما ، و بر من به نيكى اجابتت نسبت به دعايم منّت گذار ، و لغزشم را ناديده انگار ، و گناهم را بيامرز ; زيرا تو بندگانت را به عبادت و بندگى فرمان دادى ، و به دعا و درخواست از حضرتت امر فرمودى ، و اجابت دعا را براى آنان ضمانت نمودى ، اى پروردگارم ! فقط روى به سوى تو داشتم و تنها دست گداييم را به جانب تو دراز كردم ، پس به عزّتت سوگند دعايم را مستجاب كن ، و مرا به آرزويم برسان ، و اميدم را از احسانت نااميد مكن ، و شر دشمنانم را از جن و انس از من كفايت فرما » .

زبان

از نعمت هاى بزرگى كه حضرت حق به انسان عطا كرده زبان است ; آن هم زبانى كه مى تواند به وسيله ى آن سخن بگويد و آنچه را در ضمير دارد آشكار كند  و اهداف و مقاصدش را به ديگران اعلام نمايد . زبان ، به همان صورت كه نيكى ها و حسناتش عظيم است زشتى ها و بدى هايش بزرگ و سنگين است ، تا جايى كه حكما درباره ى اين عضو گفته اند : اللِسانُ جِرمُه صَغير وَجُرمُه عَظيم . « زبان وزنش اندك و گناهش بزرگ است » . زبان ، چنان كه محدث بزرگ ، فيلسوف خبير ، عارف عاشق ، ملا محسن فيض كاشانى در « محجة البيضاء » فرموده : قدرت ارتكاب نزديك به بيست گناه بزرگ را چون غيبت ، تهمت ، سخن چينى ، استهزاء به ديگران ، شايعه پراكنى ، دروغ ، فحش ، تحقير مردم و . . . دارد . قرآن جز ده نوع گفتار را به زبان اجازه نداده است . انسان اگر زبانش گوياى به آن ده نوع گفتار باشد ، خدا را با آن بندگى كرده ، و اگر گفتارى جز آن ده گفتار را داشته باشد آن را به گناه آلوده و در حقيقت شيطان را بندگى كرده است .

1 ـ قول حسن . 2 ـ قول احسن . 3 ـ قول عدل . 4 ـ قول صدق . 5 ـ قول كـريم . 6 ـ قـول لـيّن . 7 ـ قـول ايـمان . 8 ـ قـول سديد . 9 ـ قول معروف . 10 ـ قـول بليغ .

قول حسن ، خوش زبانى با مردم است .

قول احسن ، دعوت مردم به سوى خداست .

قول عدل ، شهادت و گواهى در دادگاه است .

قول صدق ، سخن راست و ذكر خير گذشتگان مؤمن در جامعه ى موجود است .

قول كريم ، سخن گفتن با پدر و مادر است .

قول لين ، سخن به وقت امر بمعروف و نهى از منكر است .

قول ايمان ، اقرار به يگانگى خدا و رسالت پيامبر است .

قول سديد ، سخن به صواب گفتن در هر جوّ و شرايطى است .

قول معروف ، سخن گفتن با ايتام و خانواده است .

قول بليغ ، سخن رسا و مؤثر و آميخته به موعظه و حكمت و برهان است .

انسان مى تواند با اين ده نوع گفتار به تجارتى وارد شود كه سودش را جز خدا كسى نمى داند . شرح اين ده حقيقت ، كتابى مستقل و جداگانه مى طلبد . در اينجا تنها به پاداش قول احسن كه هدايت مردم به سوى خداست اشاره مى شود و تفصيل بقيّه ى اقوال به رساله اى جداگانه واگذاشته مى شود . رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) زمانى كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) را براى هدايت مردم يمن و دعوت آنان به خدا گسيل داشت فرمود : يا على ! با كسى وارد جنگ مشو تا او را به حق دعوت كنى .

وَايْمُ اللّهِ لأنْ يَهْدِىَ اللّهُ عَلَى يَدَيْكَ رَجُلا خَيرٌ لَكَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمسُ وَغَرَبَتْ . . .  

« و سوگند به خدا اگر خدا به دست تو مردى را هدايت كند ، براى تو از آنچه آفتاب بر آن مى تابد و غروب مى كند بهتر است » . نماز بر زبان ذكر خداست ، خواندن قرآن ذكر خداست ، دعاهايى كه از اهل بيت (عليهم السلام) رسيده و در زمان ها و مكان هاى خاص خوانده مى شود ذكر خداست ، سخن گفتن هماهنگ با ده موردى كه در آيات قرآن آمده ذكر خداست و از همه ى ذكرها برتر و بالاتر و پرثواب تر خرج كردن زبان در هدايت گمراه به سوى دين خداست .

 

گناهانى كه باعث تغيير نعمت هاست

گناهانى كه سبب تغيير نعمت ها مى شود و به جاى آنها بلاها و مصائب و مشكلات و سختى ها و عذاب ها و عقوبت ها قرار مى گيرد به فرموده ى حضرت سجاد (عليه السلام) پنج گناه است : 1 ـ ستم به مردم . 2 ـ از دست دادن روحيه ى عادت در خير . 3 ـ كناره گرفتن از نيكوكارى . 4 ـ كفران نعمت . 5 ـ ترك سپاسگذارى و شكر .

ستم به مردم

گناه ستم به مردم گناهى بس زشت و معصيتى سنگين و كارى شيطانى است . ستم ، گرچه به اندازه ى دانه ى ارزن باشد قبيح است و بدون ترديد اين اندازه ستم هم در قيامت به حساب انسان گذاشته خواهد شد . ( . . . وَإِن كَانَ مِثْقالَ حَبَّة مِن خَرْدَل أَتَيْنا بِها وَكَفَى بِنا حَاسِبينَ ) . « و اگر عمل شما هم وزن دانه اى از خردل باشد آن را به عرصه گاه قيامت براى سنجيدن مى آوريم و بس است كه ما حسابگر باشيم » .

از دست دادن روحيه ى عادت در خير

روحيات و عاداتى كه در تمام برنامه هاى خير و مثبت به توفيق حضرت حق در انسان پيدا مى شود و به سبب آن درهاى رحمت الهى به روى انسان باز مى گردد ، از نعمت هاى بسيار باارزشى است كه انسان بايد با تمام وجود از آنها نگاهدارى كند و مواظب و مراقب باشد كه خنّاسان و شياطين و غارتگران ارزش ها از دست انسان نگيرند . عادت داشتن به تحصيل معرفت ، روحيه ى فروتنى و تواضع ، حالت بردبارى و حوصله ، عادت به خدمت به بندگان حق و هر نوع عادت و روحيه اى از اين قبيل ، خطراتى در برابر دارد كه انسان بايد همواره براى حفظ آنها ، از خطرات بيدار و بينا باشد . انسان اگر در برابر عادت هاى مثبت ، سستى ورزد و در برابر ضعيف شدن اين عادتها بى تفاوتى به خرج دهد تا جايى كه به زوال و نابودى آنها منتهى شود ، گناه و معصيت كرده و بايد به انتظار تغيير نعمت هاى الهى در زندگيش باشد .

كناره گرفتن از نيكوكارى

نيكى و نيكوكارى و خوبى و احسان به مردم از نشانه هاى ايمان و انسانيت است . نيكوكاران بنا بر آيات قرآن مجيد مورد محبت حضرت حقند : ( . . . وَاللّهُ يُحِبُّ الْمحُسِنينَ ) . نيكوكاران نبايد در هر شرايطى از نيكى و احسان به مردم دست بردارند . احسان و نيكى به مردم در حقيقت عبادت خداست و بهره و پاداشش عظيم و سبب خوشنودى خداى مهربان است . بدون ترديد كناره گرفتن از نيكوكارى ، گناهى بزرگ و در نهايت دور ماندن از فيوضات خاصّه ى پروردگار و عارى شدن از اخلاق حسنه و زمينه ى محروميت از رحمت خدا و پاداش هاى بى حساب است .

كفران نعمت

كفران و ناسپاسى نعمت ، گناهى است كه به گفته ى قرآن مجيد عذاب شديدى به دنبال دارد : ( . . . وَلَئِن كَفَرتُم إِنَّ عَذابِى لَشَديدٌ ) . زشت ترين صورت كفران نعمت ، هزينه كردن نعمت در گناه و معصيت و شهوات حرام و خواسته هاى نابجاى ديگران است .

ترك سپاسگذارى و شكر

شكر و سپاسگذارى نسبت به حضرت حق كه انواع نعمت هاى مادى و معنوى را براى رشد جسمى و روحى در اختيار انسان قرار داده ، واجب و لازم ، و ترك آن خلاف انصاف و مروّت و دور از شأن آدميت و انسانيت است . حقيقت شكر ، شناخت نعمت دهنده و نعمت ، به ويژه مصرف كردن نعمت در امورى است كه صاحب نعمت دستور داده است . شكر نعمت قلب ، آراسته كردن آن به ايمان به خدا و يقين به قيامت و اعتقاد به  انبيا و امامان و قرآن كريم و فرشتگان است . شكر نعمت چشم ، تماشاى جهان طبيعت براى پى بردن به عظمت و قدرت حق و بكارگيرى آن در مسير تحصيل علم و قرائت قرآن و حفظ آن از محرمّات الهى است . شكر نعمت گوش ، استماع حق ، شنيدن حقايق ، و نگهدارى و حفظش از شنيدن باطل و غنا و غيبت و تهمت و برنامه هاى شيطانى است . شكر نعمت زبان ، گفتار نيك ، خيرخواهى نسبت به مردم ، پاسخ به سئوالات مثبت ، راهنمايى گمراه ، قرائت قرآن ، اداى نماز و نگاهداريش از غيبت و دروغ و تهمت و شايعه ى بى اساس و باطل گويى و مسخره كردن مردم و تحقير بندگان خداست . شكر نعمت شكم ، به اندازه خوردن ، حلال خوردن و دورى از انباشته شدن حرام در آن است . شكر نعمت شهوت ، مصرفش در طريق ازدواج شرعى و دور  نگاهداشتن آن از امور حرام است . شكر نعمت قدم ، پاى گذاشتن در مساجد ، شركت در مجلس علم ، رفتن به ديدن اقوام و برادران دينى و قدم برداشتن براى حلّ مشكل مردم است . شكر نعمت مال ، هزينه كردن براى زن و فرزند ، پرداخت به اقوام مستمند ، خرج كردن در امور خير ، اداى زكات ، پرداخت خمس و انفاق و صدقه است كه ترك هر يك از اين امور كه شعاعى از شكر و سپاسگذارى است گناه و معصيت و سبب تغيير نعمت به بلا و عذاب و مشكلات و مصائب است .

عقوبت تجاوز به ناموس مردم

آورده اند كه حضرت عيسى (عليه السلام) از گورستانى عبور مى كرد. گورى را ديد كه آتش از او شعله ور مى شود. حضرت عيسى (عليه السلام ) دو ركعت نماز به جا آورد و عصا بر گور زد. گور شكافته شد. شخصى را در ميان آتش ديد. حضرت عيسى (عليه السلام) گفت : اى مرد چه كرده اى كه بدين عذاب سخت گرفتار شده اى ؟ آن مرد گفت : يا روح الله ! من مردى بودم كه به ناموس مردم تجاوز مى كردم ، چون وفات كردم و مرا دفن كردند، از حضرت حق خطاب رسيد كه وى را بسوزانيد. از آن روز تا كنون مرا مى سوزانند.
حضرت عيسى (عليه السلام) نگاهى كرد، مارى سياه و عظيم الجثه در گور وى ديد، پرسيد: كه با اين مسكين چه مى كنى ؟   آن مار گفت : تا وى را دفن كردند از وى غايب نبوده ام همراه با زهرى كه اگر قطره اى از آن به رود نيل و فرات بريزد جمله آب ، قاتل شود.
شخص معذب گفت : يا روح الله ! از حق تعالى درخواست كن تا بر من رحم نمايد.
حضرت عيسى (عليه السلام) نيز از خداوند طلب رحمت نمود. خطاب رسيد كه : هر كه از پس زنان مردم رود ما او را عذابى كنيم كه كس ديگر را چنين عذابى نكرده باشيم ، اما چون تو از ما درخواست رحمت كردى ، ما او را به تو بخشيديم .
عيسى به آن مرد گفت : مى خواهى كه با من باشى ؟
آن مرد گفت : يا روح الله ! عاقبت چه چيزى است ؟
حضرت عيسى فرمود: عاقبت مرگ است .
آن مرد گفت : نمى خواهم زيرا صد سال است كه مرده ام اما هنوز تلخى جان كندن در كام من است

اوصاف دنيا زدگان و اوصاف اهل آخرت


يا أحْمَدُ! أبْغِضِ الدُّنْيا وَأهْلَها وَأحِبَّ الاْخِرَةَ وَأَهْلَها.
قالَ: يا رَبِّ! وَمَنْ أهْلُ الدُّنْيا وَمَنْ أهْلُ الاْخِرَة؟قالَ: أهْلُ الدُّنْيا مَنْ كَثُرَ أكْلُهُ وَضِحْكُهُ وَنَوْمُهُ وَغَضَبُهُ، قَلِيلُ الرِّضا، لا يَعْتَذِرُ إلى مَنْ أساءَ إلَيْهِ وَلا يَقْبَلُ عُذْرَ مَنِ اعْتَذَرَ إلَيْهِ.
كَسْلانُ عِنْدَ الطّاعَةِ وَشُجاعٌ عِنْدَ الْمَعْصِيَةِ.
أَمَلُهُ بَعِيدٌ وَأجَلُهُ قَرِيبٌ لا يُحاسِبُ نَفْسَهُ.
قَلِيلُ الْمَنْفَعَةِ، كَثِيرُ الْكَلامِ، قَلِيلُ الْخَوْفِ، كَثِيرُ الْفَرَحِ عِنْدَ الطَّعامِ، وَإنَّ أهْلَ الدُّنْيا لا يَشْكُرُونَ عِنْدَ الرَّخاءِ وَلا يَصْبِرُونَ عِنْدَ الْبَلاءِ.
كَثِيرُ النّاسِ عِنْدَهُمْ قَلِيلٌ.
يَحْمِدُونَ أنْفُسَهُمْ بِما لا يَفْعَلُونَ وَيَدَّعُونَ بِما لَيْسَ لَهُمْ وَيَتَكَلَّمُونَ بِما يَتَمَنُّونَ.
وَيَذْكُرُونَ مَساوِئَ النّاسِ وَيُخْفُونَ حَسَناتِهِمْ.
فَقالَ: يا رَبِّ! كُلُّ هـذَا الْعَيْبِ فِي أهْلِ الدُّنْيا؟قالَ: يا أحْمَدُ! إنَّ عَيْبَ أهْلِ الدُّنْيا كَثِيرٌ، فِيهِمُ الْجَهْلُ وَالْحُمْقُ، لا يَتَواضَعُونَ لِمَنْ يَتعَلَّمُونَ مِنْهُ وَهُمْ عِنْدَ أنْفُسِهِمْ عُقَلاءٌ وَعِنْدَ الْعارِفِينَ حُمَقاءٌ.

اى احمد! دنيا و اهل آن را دشمن بدار و آخرت و اهل آن را دوست بدار.
عرض كرد: اى خداى من! اهل دنيا و اهل آخرت چه كسانى هستند؟ فرمود: اهل دنيا كسى است كه خوردن و خنديدن و خواب و غضبش زياد و رضايت او كم مىباشد.
اگر به كسى بدى كرد از او پوزش نمىطلبد و عذر كسى را كه از او عذر خواهى مىكند نمىپذيرد.
هنگام عبادت، كسل و هنگام معصيت، شجاع است.
آرزويش دور و دراز و مرگش نزديك است.
به حساب خود نمىپردازد.
نفعش به ديگران كم مي رسد.
حرف زياد مي زند.
ترس كم دارد.
هنگام رسيدن به غذا، بسيار شادمان مىشود.
اهل دنيا هنگام نعمت، شكر و هنگام بلا، صبر نمىكنند.
به كارهايى كه انجام ندادهاند خودستايى مىكنند و چيزى را ادّعا مىكنند كه واجد آن نيستند و از روى آرزو و هوس سخن مىگويند.
عيوب ديگران را بازگو ولى خوبيهاى آنها را مخفى مي كنند.
عرض كرد: آيا اهل دنيا اين همه عيب دارند؟فرمود: اى احمد! اهل دنيا عيب فراوان دارند.
جاهلند، احمقند، در مقابل استاد خود تواضع نمي كنند، خود را عاقل مىپندارند در حالى كه نزد اهل معرفت احمق هستند.
يا أحْمَدُ! إنَّ أهْلَ الْخَيْرِ وَأهْلَ الاْخِرَةِ رَقِيقَةٌ وُجُوهُهُمْ، كَثِيرٌ حَياؤُهُمْ، قَلِيلٌ حُمْقُهُمْ، كَثِيرٌ نَفْعُهُمْ قَلِيلٌ مَكْرُهُمْ، اَلنّاسُ مِنْهُمْ فِي راحَة وَأنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي تَعَب، كَلامُهُمْ مَوْزُونُ، مُحاسِبينَ لاِنْفُسِهِمْ، مُتْعِبِينَ لَها، تَنامُ أعْيُنُهُمْ وَلا تَنامُ قُلُوبُهُمْ.
أعْيُنُهُمْ باكِيَةٌ وَقُلُوبُهُمْ ذاكِرَةٌ، إذا كُتِبَ النّاسُ مِنَ الْغافِلِينَ كُتِبُوا مِنَ الذّاكِرينَ.
فِي أوَّلِ النِّعْمَةِ يَحْمَدُونَ، وَفِي آخِرِها يَشْكُرُونَ.
دُعاؤُهُمْ عِنْدَ اللهِ مَرْفُوعٌ وَكَلامُهُمْ مَسْمُوعٌ.
تَفْرَحُ بِهِمُ الْمَلائِكَةُ وَيَدُورُ دُعاؤُهُمْ تَحْتَ الْحُجُبِ يُحِبُّ الرَّبُّ أنْ يَسْمَعَ كَلامَهُمْ كَما تُحِبُّ الْوالِدَةُ الْوَلَدَ.
وَلا يَشْغَلُونَ عَنْهُ طَرْفَةَ عَيْن وَلا يُرِيدُونَ كَثْرَةَ الطَّعامِ وَلا كَثْرَةَ الْكَلامِ وَلا كَثْرَةَ اللِّباسِ.
النّاسُ عِنْدَهُمْ مَوْتى وَاللهُ عِنْدَهُمْ حَيٌّ كَرِيمٌ.
يَدْعُونَ الْمُدْبِرِينَ كَرَماً وَيُرِيدُونَ الْمُقْبِلِينَ تَلَطُّفاً.
قَدْ صارَتِ الدُّنْيا وَالاْخِرَةُ عِنْدَهُمْ واحِدَةً.

اى احمد! اهل خير و آخرت شرمگيناند.
حياى آنها زياد و حماقتشان كم و نفع آنان فراوان و حيله آنها اندك است.
مردم از دست آنها در رفاهند ولى خودشان از دست خويش در رنجند.
كلامشان سنجيده است.
به حساب خود مي پردازند.
خود را به زحمت مىافكنند.
چشمهايشان مي خوابد ولى قلبشان نمىخوابد.
چشمانشان گريان و قلبهايشان به ياد خداست.
هنگامى كه ديگر مردمان در غفلت به سر مىبرند آنها در ذكر و ياد حق هستند.
در آغاز نعمت، ستايش الهى و در پايان آن شكر خدا را به جاى مىآورند.
دعايشان نزد خدا مقبول و سخن ايشان نزد پروردگار پذيرفته است و وجود آنها مايه مباهات و خشنودى فرشتگان است.
و دعاى آنها زير حجابها مي چرخد.
خداوند دوست دارد كلام آنان را بشنود آنگونه كه مادر دوست دارد به كلام فرزند خود گوش دهد.
از خداوند لحظه اى غافل نمىشوند.
پر خورى و پرگوئى و پوشيدن لباسهاى متنوع و زياد و رنگارنگ را دوست ندارند.
مردم نزد آنها مردگانند و خداوند، زنده كريم.
آنهايى را كه از ايشان رخ برتافتند با بزرگوارى فرا مىخوانند و آنان را كه به اينان روى آورده اند با مهربانى مىپذيرند.
دنيا و آخرت نزد آنها يكسان است.

صفات آمر به معروف و ناهى از منكر


انمـا يـامـر بـالمعروف و ينهى عن المنكر من كـانت فيه ثلاث خصال:
1ـ عالم بما يامر, عالم بما ينهى
.
2ـ عادل فيما يامر, عادل فيما ينهى
.
3ـ رفيق بما يـامـر , رفيق بما ينهى.

كسـى امـر به معروف و نهى از منكـرمى كند كه در او سه ويژگى باشد :
1ـ به آنچه امـر كنـد دانـا بـاشـد و بـدانچه نيز نهى كنـد دانـا بـاشد,
2ـ در آنچه امـر كنـد عادل بـاشـد و در آنچه نيز نهى كنـد عادل بـاشد,
3ـ به آنچه امر كند با نرمش امر كند و بدانچه نيز نهى كند با نرمش نهى كند.  امام صادق ( ع )

 

سه ويژگى برجسته مومن

لايكـون المـومـن مـومنـا حتـى تكـون فيه ثلاث خصـال :

 1ـ سنه من ربه .
2ـ وسنه من نبيه.
3ـ و سنه من وليه.
فـاما السنه مـن ربه فكتمان سـره. و امـا السنه من نبيه فمـداراه الناس . و امـا السنه مـن وليه فـاصبـر فـى البـاسـاء و الضـراء.
مـومـن , مـومـن واقعى نيست, مگـر آن كه سه خصلت در او بـاشــد:
سنتـى از پـروردگـارش و سنتـى از پيـامبـرش و سنتـى از امـامـش.
اما سنت پروردگارش , پـوشاندن راز خود است, اما سنت پيغمبرش , مدارا و نرم رفتارى با مردم است, اما سنت امامـش صبر كردن در زمان تنگدستـى و پريشان حالى است  امام رضا (ع )