تبليغاتX
سعادت و رستگاری
تولد مولود کعبه امام علی بن ابیطالب (ع ) بر تمامی پیروانش مبارک باد

كس را چه زور و زهره كه وصف على كند

 

جبار در مناقب او گفته هل اتى

زورآزماى قلعه خيبر كه بند او

 

در يكديگر شكست به بازوى لافتى

مردى كه در مصاف زره پيش بسته بود

 

تا پيش دشمنان نكند پشت بر غزا

شير خدا و صفدر ميدان و بحر جود

 

جان بخش در نماز و جهان سوز در دعا

ديباچه مروت و ديوان معرفت

 

لشكركش فتوت و سردار اتقيا

فردا كه هر كسى به شفيعى زنند دست

 

ماييم و دست و دامن معصوم مرتضى

 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

اعدام‌هاى دسته جمعى
مختار تمام كسانى را كـه در روز عاشورا، با اسب بر بدن مقدس امام حسینعلیه السلام و شهدا تاخته بودند و تـعـدادشان ده نفر بود، را دستگیر كردند، دست و پایشان را بستند، از پشت بر زمین خواباندند و به زمین میخ كردند و اسب‌ها را با نعل تازه، بر بدن‌هاى آنان تاختند تا پیكر آنان در هم شكـسته شد و به هلاكت رسیدند. سپس بدن‌هاى آنان را به آتش سوزاندند. ایـنـان عـبـارت بـودنـد از: اسـحـاق بـن حـوبـه، اخـنـس بـن مـرثـد، حـكـیـم بـن طفیل، عمرو بن صبیح، رجاء بن منقذ عبدى، سالم بن خیثمه، واحظبن ناعم، صالح بن وهب، هانى بن ثبیت و اسید بن مالك .
ابو عمرو گوید: مـا بعدها در مورد سابقه این ده نفر بررسى كردیم. به این نتیجه رسیدیم كه همه آنان زنازاده و فرزندان نامشروع بودند. دویـسـت و چهل و هشت نفر از عاملان اساسی واقعه كربلا كه در شورش كوفه دستگیر شده‌ بودند، همه یكى پس از دیگرى گردن زده شدند. آنان در میان پانصد نفرى بودند كه در شورش كوفه بر ضدّ مختار دستگیر شدند. شمر بن ذى الجوشن در روز عاشورا شترى را كه مخصوص سوار شدن امام حسین علیه السلام بود، را به عنوان غنیمت گرفـت و به كوفه آورد و بـه شكرانه قتل فرزند پیامبرصلی الله علیه و آله آن شتر را نحر كرد و گوشتش را بین دشمنان اهل بیت در كوفه تقسیم نمود. مختار دستور داد تمام خانه‌هایى را كه آن گوشت وارد آن شده بـود و افرادى را كه دانسته از آن گوشت خورده‌اند، شناسایى كنند. همه آن خانه‌ها را ویران كرد و كسانى را كه از آن گوشت خورده بودند اعدام نمود. 

 اعدام سران كوفه
سران كوفه كه در قیام خونخواهى عاشورا كشته شدند عبارت بودند از:
1ـ عـمـر بـن سـعد:
او فرمانده كل نیروهاى یزید در كربلا و از جمله كسانى بود كه نامش در سـیـاهـه قـصـاص شـونـدگـان قـرار داشت. او پیش از دستگیرى به سراغ مختار آمد و خود را معرفى كرد و با شروطى، امان‌نامه گرفت. اما پس از كشتار قاتلان امام حسینعلیه السلام در كوفه، نامه‌اى از محمد حنفیه به مختار رسید مبنى بر این كه جزای عمر بن سعد را بدهد. مختار دید بـعـضـى از شـروط امـان‌نامه توسط عمرسعد نقض شده است. به همین بهانه، او را احضار كرد. او ابتدا قصد فرار داشت اما برایش میسر نشد. همین بهانه مختار را در كشتن او مصمّم ساخت .
او در مـقـابـل ابـو عـمـرو، رئیس شهربانى مختار مقاومت كرد تا امان بگیرد اما او را امان نداد. آنقدر بر پیكر او شمشیر زدند تا كشته شد و سر بریده‌اش را نزد مختار آوردند.
مختار از حفض فرزند عمر سعد پرسید: آیا او را مى‌شناسى؟
حفض گفت: در زندگى پس از او خیرى نیست .
مختار گفت: پس از او زندگى نخواهى كرد. سپس دستور داد او را نیز گردن بزنند، پس از آن كه پـسر عـمـر سعد هم كشتـه شد اظهار داشت: یكى در مـقـابل خـون حسینعلیه السلام و دیگرى در قبال على اكبر حسین ولى یكسان نیستند، به خدا قـسم اگـر سه چهارم قریش را بكشم تلافى یك بند انگشت حسینعلیه السلام نشده است. مختار سر بریده عمرسعد را به حجاز، نزد محمد حنفیه فرستاد. وقتى چشم فرزند امیرمؤمنان به سر بریده ابن سعد افتاد، فرمود:
«اَللّهـُمَّ لا تَنْسِ هذَا الْیَوْمَ لِلْمُخْتارِ وَاجْزِهِ عَنْ اهل بیت نَبِیِّكَ محمّدٍصلی الله علیه و آله خَیْرَ الجَزاءِ. فَوَاللهِ ما عَلَى الُْمخْتارِ بَعْدَ هذا مِنْ عُتْبٍ» ؛ خدایا این روز مختار را داشته باش و او را از جانب خاندان پیامبرت محمدصلی الله علیه و آله، بهترین پاداش را عنایت فرما. به خدا سوگند، پس از این عتابى بر مختار نیست .
2ـ شـمـر بـن ذى الجـوشن :

 این فرد جنایتكار شماره یك كربلا، توانست از چنگ مختار بگریزد اما مختار دسـتـور داد كـه او را هـر كجا رفته اسـت پـیـدا كـنـنـد و بـه سـزاى اعمال ننگینش برسانند. شمر در ماجراى شورش كوفه بر ضدّ مختار از عاملان اصلى بود.شیـخ طوسى مى‌نویسد: «شمر را دستگیر كردند و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد گـردن او را زدند و جسدش را در دیگ روغن جوشیده افكندند و یكى از یاران مختار با پاى خود سر شمر را لگد مى‌كرد.»
مـسـلم ضـبـائى، كه هم قبیله شمر بود، مى‌گوید: «ما فرار كردیم و خود را به محلى در مسیر كـوفـه و بصره به نام ساتیدما رساندیم و در نزدیكى آن محل، دهكده كوچكى به نام كلتانیّه در حوالى سواحل فرات قرار داشت. ما در كنار تپّه‌اى مخفى شدیم كه توسط یك روستایی جای ما لو رفت. شب هنگام بود كه ماموران مختار ما را محاصره كردند. شمر را دیدم كه جامه‌اى خوش‌بافت به تن داشت و بدنش پیسبیماری برص بود. ما حتى فرصت سوارشدن بر اسب را نیافتیم. درگیرى شدیدى رخ داد. ساعتى بعد صداى الله اكبر شنیدم و كسى فریاد زد خداوند، خبیثى را كشت.
شیـخ طوسى مى‌نویسد: «شمر را دستگیر كردند و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد گـردن او را زدند و جسدش را در دیگ روغن جوشیده افكندند و یكى از یاران مختار با پاى خود سر شمر را لگد مى‌كرد.» عبدالرحمن بن عبد مى‌گوید: من شمر را به هلاكت رساندم. مختار تا نگاهش به سر بریده شمر افتاد، سجده شكر به جاى آورد و دستـور داد آن سـر را بـالاى نـیـزه كـنـنـد و مقابل مسجد جامع شهر در معرض دید مردم قرار دهند تا موجب عبرت همگان باشد.
3ـ بـجـدل بن سلیم:
وی در روز عاشورا، براى غارت انگشتر امام حسینعلیه السلام، انگشتان حـضـرت را قـطـع كـرد. مـخـتـار دسـتـور داد انـگـشـتان آن خبیث را قطع كردند، سپس دو پایش را بریدند و آنقدر در خون غلتید تا به هلاكت رسید.  

۴- خـولى بـن یـزیـد اصـبـحـى:
وی از چـهـره‌هـاى كـثـیـف حـادثـه عـاشـورا بـود. او مـامـور حـمـل سـر بـریـده امـام حـسـیـنعلیه السلام و قـاتـل عـثـمـان بـن عـلى، بـرادر امـام حـسینعلیه السلام، بوده است.
عصر روز عاشورا عمر سعد سر امام را به خولى سپرد تا نزد عبیدالله ببرد، چون خـولى وارد شهر شد و جلو قصر آمد در قصر بسته شده بود، لذا به خانه خود رفت و سر را زیر طشت نهاد. زنش پرسید چه خبر آوردى؟ خولى گفت: ثروت روزگار را برایت آورده‌ام، این سر حسین بن على است كه در خانه ما است. زن گفت: واى بر تو، مردم با طلا و نقره از سفر مى‌آیند و تو سر پسر پیغمبر را به خانه مى‌آورى؟ به خدا قسم من دیگر با تو زندگی نخواهم كرد. زن هنگام خارج شدن از خانه، مـشاهده كرد كه نور از زیر طشت تـا آسمـان مـتـصل است. مى‌گوید به خدا قسم مرغان سفیدى را دیدم كه اطراف طشت در پروازند. وقتی صبح شد خولى سر امام را نزد ابن زیاد برد.
مـخـتـار، ابو عـمره رئیس گارد خود را با جمعیتى مامور كرد تا خولى را دستگیر كنند. ایشان خـانه خـولى را مـحاصره كردند، ابوعمره وارد خانه شد و خانه را بازرسى كردند. از زنش سراغ خولی را گرفتند. او گـفـت نمـى‌دانم ولی با دست و سر به طرف مستراح اشاره نمود، وارد مستراح شدند و او را بیرون كشیدند در حالی كه زنبیلى به جاى كلاه بر سر نهاده بود، ابوعمره به سراغ مختار فـرستـاد و درباره وى كسب تكلیفى نمود، مختار خود آمد و دستور داد جلو خانه‌اش او را بكشند و سپـس جسدش را آتـش زدند، مـخـتـار ایستـاد تـا تـمـام جسد به خـاكستـر تبدیل شد.
5ـ سنان بن انس:
وی از چهره‌هاى جنایتكار كربلا و كسى است كه به خیمه‌هاى امام حسین علیه‌السلام یـورش بـرد و در آخـرین لحظات عمر امام، نـیـزه‌اش را به سینه حضرت فرو برد. در بـعـضـى مـقـاتـل نـیـز نـقـل شـده كـه او سـر مـقـدس امـام حـسـیـنعلیه السلام را از بـدن جـدا كـرده اسـت. پـس از دستگیرى او، به دستور مختار، دست و پایش را بریدند و هنوز جان داشـت كـه او را در دیـگ روغـن جـوشـان افـكـنـدنـد و اینگونه به نتیجه اعمال زشت خود رسید.
6- حكیم بن طفیل قاتل حضرت اباالفضل علیه السلام
حكیم بن طفیل از سران حادثه عاشورا بود، كه امام حسین علیه السلام را تیرباران نمود و حضرت اباالفـضلعلیه‌السلام را شهید كرد و لباس و اسلحه او را غـارت نمـود. عـبدالله بن كامـل به دستور مختار، او را دستگیر كرد. عدى بن حاتم، كه هم قبیله او بود، از او شـفـاعـت كرد، اما مؤثر واقع نشد و به دستور ابن كامل، كه از فرماندهان مختار بود، او را تیرباران كردند.
حكیم را كه شانه‌هایش بسته بود در كنارى نگه داشتند و به او گفتند: تو بودى كه لباس‌هاى عـباس بن علىعلیهماالسلام را غارت كردى؟ اكنون لباس‌هاى تو را در زنده بودنت بیرون مى‌آوریم. پس او را برهنه كردند و آنگاه گفتند: تو بودى كه تیر به طرف حسین علیه السلام پـرتـاب نمودى و مى‌گویى كه تیر من به جامه امام رسید و او را آزار نرسانید؟ به خدا قسم تو را تیرباران مى‌كنیم چنان كه امام را هدف تیر قرار دادى. پس از سه طرف تیرها به سویش پرتاب گردید و او را بر زمین افكند، آنقدر تیر بر بدنش زدند كه مانند خارپشت گردید.
7- عبیدالله بن زیاد:
پـس از آن كه مـخـتـار از طرف شورشیان كوفه آسوده خاطر شد و آنان را سر جاى خود نشانید ابراهیم پسر مالك اشتر را مامور جنگ با ابن زیاد نمود. 
در حین جنگ ابراهیم شخصاً ابـن زیـاد را از نـظر دور نمى‌داشت و صف‌ها را مى‌شكافت تا خود را به او برساند. ابن زیاد غرق در سلاح، با نیزه‌اش به هر طرف حمله مى‌كرد. ناگهان ابراهیم، خـود را در مقابل ابن زیاد دید و چون عقابى شكارى به او حمله برد و شمشیر خود را آنچنان محكم بر كمر او فرود آورد كه تاریخ مى‌نویسد: ابن زیاد جلوى دست و پاى اسبش، غلتید و همانند گاوى كه سرش را بریده باشند، صدا مى‌كرد. بدن او به دو نیم شـد؛ قـسـمـت بـالاى بـدن او بـه یـك طـرف و قسمت پایین بدنش به طرف دیگر پرتاب شد و ابراهیم فریاد زد: «ابن زیاد را كشتم.» نكته قابل توجه اینجاست كه این واقعه در روز عاشوراى سال 67 ه‍ . ق واقع شد و او در آن هنگام سى و نه ساله بود. ابراهیم دستـور داد سر ابن زیاد را از بـدنـش جـدا كـرده و جـسـدش را بـه آتـش كشیدند. سپس گفت: «خدا را شكر مى‌كنم كه ابن زیاد به دست من كشته شد.»
سر ابن زیاد را براى مختار آوردند و مختار برخاست و پایش را روى سر او نهاد و سپس دستور داد كفش او را آب بكشند و طاهر كنند، آن را بر دروازه شهر كوفه نصب نمود و سپس دستور داد آن سـر را بـا تعدادى از سرهاى بریده سران شام بـه مدینه نزد امام سجادعلیه السلام و محمد حنفیه بفرستند. هنگامى كه سر ابن زیاد را نزد امام سجادعلیه السلام آوردند، امام با جمعى بر سفره غذا نشسته بودند. وقـتـى چـشـم امـام بـه سـر بـریـده قـاتل پدرش و شهداى كربلا افتاد، دست‌ها را به دعا برداشتند و فرمودند: «اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذی اَدْرَكَ لی ثاری مِن عَدُوّی وَ جَزَا اللهُ الُْمختارَ خَیْراً؛ خـدا را شـكـر كـه انـتـقـام خـون مـرا از دشمنم گرفت و خداوند به مختار جزاى خیر دهد.
آنگاه امام با شادمانى، رو به حاضران كردند و فرمودند:«وقـتـى مـرا نـزد ابـن زیاد بردند، او سر سفره غذا بود. من در آن هنگام از خدا خواستم كه زنده بمانم و سر ابن زیاد را ببینم.»
داستان سر ابن زیاد
ابراهیم سر ابن زیاد را به كوفه نزد مختار فرستاد، سر ابن زیاد را در گوشه قصر نهادند. مارى باریك پیدا شد و میان سرها گردش مى‌كرد تا به سر عبیدالله رسید وارد دهان او شد و از بینی‌اش خارج گردید، و از بینى وارد مى‌شد و از دهنش خارج مى‌گردید، و مكرر این عمل را انجام مى‌داد.
مرجانه مادر عـبیدالله پس از شهادت امام حسینعلیه السلام به او گفت: اى خبیث، فرزند پیامبر را كشتى؟ هرگز روى بهشت را نخواهى دید.
8ـ حـرمـله:
شیخ طوسىره در امالى مى‌نـویـسـد: منهال بن عمرو از شیعیان و یاران امام سجاد علیه السلام مى‌گوید: پس از زیارت خانه كعبه، به مدینه رفتم و خدمت امام سجادعلیه‌السلام شرفیاب شدم. امام از من پرسید: اى منهال، از حرمله چه خبر؟ گفتم: هنگامى كه از كوفه خارج شدم، زنده بود. امام هر دو دستش را به دعا بلند كرد و چنین فرمود:
«اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ النَّارِ؛ خدایا، سوزش شمشیر را بـه او بـچـشان. خدایا، سوزش شمشیر را به او بچشان. خدایا، سوزش آتش را به او بچشان.»
از نفرین امام سجادعلیه السلام، كه مظهر عفو و گذشت از خطاكاران بود، معلوم مى‌شود كه حرمله چقدر دل اهل بیت پیامبرعلیهم السلام را به درد آورده است.
ابو مخنف از امام باقرعلیه السلام نقل مى‌كند: هنگامى كه على اصغر در آغوش پدر هدف تیر حرمله واقع شد، امام حسینعلیه السلام آنان را نفرین كرد و فرمود:
«وَانْتَقِمْ لَنا مِنْ هؤُلاءِ الظَّالِمینَ؛ خدایا، انتقام ما را از این ستمگران بستان.»27 منهال گفت: پس از زیارت مدینه، عازم كوفه شدم. وقتى به كوفه رسیدم، مختار به قلع و قـمـع عـاملان حادثه كربلا مشغول بود. من با مختار رفاقت قدیمى داشتم. به قصد دیدار مختار از خانه خارج شدم. وقتى چشم مختار به من افتاد، گفت: هان منهال، كجا بودى تا حالا به دیدن ما نیامدى و در قیام با ما همراه نبودى؟ گفتم: امیر، من به سفر حج رفته بودم .
با هم مشغول صحبت شدیم تا به محله كناسه رسیدیم. خبر دادند كه حرمله در این محله مخفى شده است. مـامـوران به سرعت، به جست و جو پرداختند و زمانی نگذشت كه فردى را كشان كشان به نزد مختار آوردند. آرى، او حرمله بود. تا چشم مختار به او افتاد، با لحن تندى فریاد زد: خدا را شكر كه به چنگم افتادى! و بى درنگ، فریاد زد: جلاّد، جلاّد .
جـلاّدان جلو آمدند. مختار دستور داد: اول دو دست او را قطع كنید. همان دو دستى كه با یكى كمان را مى‌گرفت و با دیگرى تیر را رها مى‌كرد؛ یك بار گلوى على اصغر را نشانه گرفت، یك بار چشم اباالفضل علیه السلام را نشانه رفت و یك بار هم قلب حسینعلیه السلام را شكافت. سپس فریاد زد: دو پایش را هم قطع كنید!
ماموران اجرا كردند. آنگاه صدا زد: آتش، آتش .
فوراً چوب‌هاى خشك و نازكى را روى بدن نیمه جان او ریختند و آن را به آتش كشیدند.
منهال مى‌گوید: از تعجّب بلند گفتم: سبحان الله !
مختار گفت: علت این جمله‌اى را كه گفتى چه بود؟!
گفتم: گوش كن تا برایت بگویم و ماجراى نفرین امام سجادعلیه السلام را برایش تعریف كردم.
مختار با تعجب پرسید: خودت از امام این نفرین را شنیدى؟!
گفتم: بله. مختار از اسبش پیاده شد و دو ركعت نماز خواند و سجده‌اش را طولانى كرد، سپس برخاسـت و سوار شد و تا آن وقـت جسد حرمله به زغال تبدیل شده بود. 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

گروه سياسی و اجتماعی: آيت‌الله العظمی مكارم شيرازی از سكوت وزارت امور خارجه و صدا و سيما در قبال جنايات وحشيانه وهابی‌ها و القاعده عليه شيعيان پاكستان به شدت انتقاد كرد. به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا) شعبه قم، آيت‌الله العظمی ناصر مكارم شيرازی از مراجع معظم تقليد، صبح امروز، 23 بهمن‌ماه در درس خارج فقه خود در مسجد اعظم قم در اين باره گقت: اخيراً خبرهايی از شمال غرب پاكستان و منطقه پاچنار به دست ما رسيده است كه نشان می دهد، وهابی‌ها، القاعده و طالبان دست به دست هم داده‌اند و چندين ماه است كه شيعيان منطقه پاچنار را محاصره كرده‌اند و اجازه ورود مواد غذايی، دارو و ... را نمی‌دهند و تاكنون 600 نفر از شيعيان را سر بريده‌اند و دست‌های كودكانشان را قطع كرده‌اند. وی افزود: جنايات اين گروه‌ها در پاكستان كمتر از جنايات اسرائيل در غزه نيست و ظاهراً برنامه اين گروه‌ها با اسرائيل يكی است، در اسرائيل هم محاصره و نسل‌كشی بود و در اينجا هم همين اتفاق دارد تكرار می‌شود.اين مرجع تقليد تأكيد كرد: ما از دولت پاكستان اين سؤال را داريم كه مگر اين‌ها شهروندان شما نيستند، اگر هستند چرا برای امنيت آنان هيچ كاری انجام نمی‌دهيد و تنها تماشا می‌كنيد. مكارم شيرازی عنوان كرد: وزارت امور خارجه ما در اين باره چه اقدامی كرده است، بايد در محافل جهانی همان‌طور كه برای غزه داد زديم و سينه چاك كرديم كه بايد هم می‌كرديم، برای اين جنايت‌ها هم بايد اقدامی صورت گيرد و از مجامع جهانی بخواهيم گروهی را برای تحقيق به آنجا بفرستند. استاد عالی مقام حوزه تصريح كرد: چرا صدا و سيما كه برای غزه اقدامات بسيار خوبی انجام داد در اينجا سكوت كرده است. 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

وقت نماز ظهر رسيد. حسين(عليه السلام) به زهير بن قين و سعيد بن عبدالله دستور داد با نصف كساني كه باقي مانده بودند مقابل او صف كشيدند.حسين(عليه السلام) با ساير اصحاب نماز خوف خواندند.
در اين موقع تيري از سوي دشمن، به سوي حسين(عليه السلام)آمد. سعيد بن عبدالله پيش رفت و در مقابل آن حضرت ايستاد و تيرها را به تن خود خريد، تا آنكه از پا در آمد و به زمين افتاد و مي گفت:"خداوند! اين جماعت را مانند قو م عاد و ثمود لعنت نما و سلام مرا به پيغمبر برسان و او را از زخمهايي كه بر بدن من وارد شده است مطّلع كن، زيرا مقصود من از ياري ذرّيه پيغمبر تو، اجر و ثواب تو بود." پس از گفتن اين كلمات از دنيا رفت و چون بدنش را با دقت بررسي كردند، غير از زخمهاي شمشير و نيزه سيزده چوبه تير در بدنش نمايان بود.
راوي مي گويد: اصحاب حسين(عليه السلام) براي كشته شدن در ياري آن حضرت سبقت مي گرفتند.
شهادت با وقاي حسين (عليه السلام) با بدنهاي چاك چاك بر روي خاك افتاده و به جز اهل بيتش كسي زنده نمانده بود.
در آن هنگام فرزندش علي بن الحسين(عليه السلام) كه چهره اش از همه مردم، زيباتر و اخلاقش از همه نيكوتر بود، به سوي پدر آمد و اجازه كارزار خواست. حسين(عليه السلام) بدون درنگ اذنش داد. سپس نگاهي مأيوسانه بر اندام و چهره او انداخت و بي اختيار قطرات اشك، بر صورت جاري شد و گفت:
" خداوندا! تو شاهد باش كه نوجواني به سوي اين سپاه رفت كه از لحاظ اندام، اخلاق و گفتار از همه مردم به رسول تو شبيه تر بود و هرگاه ما مشتاق ديدار پيغمبرت مي شديم به اين جوان مي نگريستيم." پس از آن متوجه عمر بن سعد شد و فرياد زد:
"اي پسر سعد! خدا رحم تو را قطع كند چنانكه رحم مرا قطع نمودي" در اين هنگام علي بن الحسين(عليه السلام) به دشمن نزديك شد و به جنگ پرداخت و زد و خورد سخت و خونين نموده، عدّه زيادي را كشت و سپس به سوي پدر آمد و گفت:
" اي پدر بزرگوار تشنگي جانم را به لب رسانيده و سنگيني آلات جنگ، مرا به تعب انداخته است آيا ممكن است با اندكي آب، مرا از تشنگي نجات دهي؟" امام حسين (عليه السلام) گريست و فرمود:"واغوثاه فرزند عزيزم بازگرد كمي ديگر بجنگ، زيرا بسيار نزديك است كه جدّت محمد(صلي الله عليه و آله) را ملاقات كني و از دست او جام سرشاري از آب بنوشي كه از آن پس، هرگز تشنه نشوي."علي به سوي ميدان بازگشت. دست از جان شسته و آماده شهادت شد. حمله بسيار شديدي را آغاز نمود. ناگاه منقذ بن مره عبدي (لعنه الله عليه) او را هدف تيري قرار داد كه از اثر آن تير نيروي دفاع از او سلب شد و به روي زمين افتاده و فرياد زد:"پدرجان! خداحافظ و سلام بر تو، اينك جدّم محمد(صلي الله عليه و آله) تو را سلام مي رساند و مي گويد: اي حسين زود نزد ما بيا" سپس فريادي كشيد و جان داد.
حسين(عليه السلام) آمد و بر بالين كشته فرزندش ايستاد. و صورت بر صورت او نهاد و فرمود:
" پسر جانم! خدا بكشد كساني را كه تو را كشتند. چقدر گستاخي نمودند بر خدا؟ چقدر حرمت رسول خدا شكستند؟ علي الدّنيا بعدك العفا. پس از تو، خاك بر سر اين دنياي بي وفا باد."
راوي مي گويد: زينب(سلام الله عليها) از خيمه ها بيرون آمد و راه ميدان را در پيش گرفت و با صداي اندوهناكي مي گفت: خبيباه يا بن اخاه. تا بر بالين كشته برادر زاده خود رسيد. خويش را بر روي آن بدن پاره پاره افكند. حسين(عليه السلام) آمد و او را به خيمه بانوان برگردانيد.
پس از او جوانان اهل بيت(عليه السلام) يكي پس از ديگري به ميدان مي آمدند، تا آنكه عدّه اي ازآنان به دست سپاه ابن زياد كشته شدند. در اين هنگام حسين(عليه السلام) فرياد زد :" اي پسر عموهاي من و اي اهل بيت من! شكيبا باشيد. به خدا قسم پس از امروز هرگز خواري و حقارت، نخواهيد ديد."

شهادت حضرت قاسم(عليه السلام):
راوي مي گويد: جواني به سوي ميدان آمد صورتش مانند قرص ماه بود و به جنگ مشغول شد. ابن فضيل ازدي، شمشيري بر سرش زد و سر او را شكافت و به صورت روي زمين افتاد و فرياد زد:"يا عماه"
حسين(عليه السلام) مانند باز شكاري وارد ميدان شد و چون شير غضبناك، بر آن سپاه حمله كرد و شمشير خود را بر ابن فضيل فرود آورد و او دست خود را سپر قرار داد و دستش از مرفق جدا شد و فريادي كشيد كه لشكريان شنيدند و اهل كوفه حمله كردند تا او را نجات دهند ولي او زير سم اسبان پامال و هلاك شد.
همین که غبار فرو نشست، دیدم امام حسین (عليه السلام) بالای سر آن جوان ایستاده و او را در حال احتضار است و پاهای خود را بر زمین می ساید. امام حسین(عليه السلام) فرمود: "از رحمت خدا و عنایت الهی دور باد! مردمی که تو را کشتند. روز قیامت کسی که با کشندگان تو مخاصمه کند، جدّ و پدر تو خواهند بود." پس از آن فرمود:
"به خدا قسم، سخت است بر عموی تو که او را بخوانی و او جواب نگوید یا جواب بگوید ولی برای تو سودی نداشته باشد. به خدا قسم امروز روزی است که عموی تو، دشمنش زیاد، و یاورش کم است."
سپس آن جوان را به سینه خود چسباند و در میان کشتگان اهل بیت خود برد و بر زمین نهاد.
چون حسین(عليه السلام) دید جوانان و دوستانش کشته شدند و روی زمین افتادند، آماده شهادت و جانبازی در راه خدا شد و با صدای بلند فرمود: "آیا کسی هست که دشمنان را از حرم رسول خدا دور سازد؟ آیا خداپرستی هست که برای خدا ما را یاری کند؟" این سخنان به گوش بانوان رسید و صدا به گریه و زاری بلند نمودند.

طفل شیرخوار:
حسین(عليه السلام) در خیمه آمد و به زینب فرمود: "فرزند کوچک مرا بده تا با او وداع کنم."طفل را روی دست گرفت و خواست او را ببوسد که ناگاه حرمله بن کاهل اسدی(لعنه الله علیه) او را هدف تیر قرار داد. آن تیر در حلق کودک جای گرفت و از دنیا رفت. حسین(عليه السلام) فرمود: "این طفل را بگیر." و دست خود را زیر گلوی او میگرفت و چون دستش از خون لبریز میشد به سوی آسمان می پاشید و می فرمود: "این مصیبتها بر من سهل است، زیرا در راه خداست و خدای من می بیند."
حضرت باقر(عليه السلام) فرمود: "از آن خونهایی که حسین(عليه السلام) به سوی آسمان پاشید، قطره ای به زمین بازنگشت."

فداکاری و شهادت سردار کربلا:
راوی می گوید: تشنگی بر حسین(عليه السلام) سخت فشار می آورد. آن حضرت بالای شطّ فرات آمد، در حالی که برادرش عباس هم در خدمتش بود. سپاهیان ابن سعد به جنبش در آمدند و راه را بر او بستند.
مردی از قبیله بنی درام، تیری به سوی او افکند که در کام شریفش جای گرفت. حسین(عليه السلام) تیر را بیرون آورد و دست خود را زیر آن خون گرفت تا لبریز شد و آن را به زمین ریخت، فرمود: "خداوندا! به تو شکایت می کنم از ستم هایی که این مردم با پسر پیغمبرت می نمایند." پس از آن لشکر، بین عباس(عليه السلام) و حسین(عليه السلام) جدایی انداختند و دور عباس حلقه زدند و او را از هر طرف احاطه کردند تا او را شهید نمودند. حسین(عليه السلام) در شهادت او سخت گریست. در همین مقام است که شاعر می گوید: "سزاوارترین مردم برای گریستن آن کسی است که حسین(عليه السلام) را از مصیبت خود، به گریه انداخت: برادر حسین(عليه السلام) و فرزند پدر او یعنی ابوالفضل به خون آغشته. آنکه با او مواسات و همراهی نمود و هیچ چیزی را از همراهی حسین(عليه السلام) باز نداشت و در حال تشنگی به آب فرات رسید ، و چون حسین(عليه السلام) تشنه بود آب نیاشامید."

سالار شهیدان به کارزار می رود:
پس از آنکه اصحاب و یاران به شهادت رسیدند، حسین(عليه السلام) لشکر را به جنگ طلبید و هر کس مقابل او می رفت به قتل می رسانید، تا آنکه عده زیادی از آنان را کشت. در حال کارزار می فرمود:
"کشته شدن در راه خدا بهتر است از زیر بار ننگ رفتن. و عار و ننگ بهتر از دخول در آتش دوزخ می باشد."
یکی از راویان میگوید: به خدا قسم هرگز ندیده بودم کسی را که سپاه دشمن او را احاطه کرده باشد و فرزندان و اهل بیت و یاران او کشته شده باشند، با این حال قویدل و نیرومندتر از حسین(عليه السلام) بوده باشد. همین که آن لشکر، بر او حمله می کردند، شمشیر می کشید و بر آنان حمله می کرد و آنها همانند گلّه گرگ زده پراکنده می شدند. حضرت، بر آن جماعت که شماره آنها به سی هزار نفر می رسید حمله می کرد و آنان چون ملخ هایی که پراکنده میشوند از مقابل وی فرار می کردند و سپس به مرکز خود بر میگشت و پیوسته بر زبانش ورد " لاحول ولا قوه الا بالله" بود و پیوسته با آنان می جنگید، تا آنکه لشکر بین او و خیمه ها حایل شد. حسین(عليه السلام) فریادزد:
"وای بر شما ای پیروان آل ابی سفیان! اگر دین ندارید و از روز معاد هم ترس ندارید پس حداقل در دنیای خود آزادمرد باشید و به اصل و حسب خود رجوع کنید، اگر عرب هستید، آنگونه که خود گمان دارید."
شمر گفت: ای پسر فاطمه چه میگویی؟ فرمود:
"من با شما جنگ میکنم و شما با من میجنگید. زنان که گناهی ندارند. تا من زنده هستم نگذارید سرکشان و طاغیان شما، متعرّض حرم من شوند."
شمر گفت: "این مطلب را قبول کردیم." ولی همگی آماده جنگیدن و کشتن او شدند. حسین(عليه السلام) به آنان حمله ور شد و لشکر نیز حمله را آغاز کرد. در آن موقع حسین(عليه السلام) جرعه آبی طلبید، ولی مضایقه کردند و او را آب ندادند تا هفتاد و دو زخم بر بدن شریفش وارد شد.
چون ضعف بر بدن او غلبه کرد لحظه ای ایستاد تا استراحت کند. همان طور که ایستاده بود سنگی بر پیشانی او اصابت کرد و خون از پیشانی اش جاری گشت. دامان جامه خود را گرفت که خون را از پیشانی اش پاک کند. ناگاه تیر سه شعبه زهرآلودی رسید و در قلب آن حضرت فرو رفت.
حسین(عليه السلام) فرمود: "بسم الله وبالله و علی مله رسول الله." سپس سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: "خداوندا! تو میدانی که این لشکر کسی را میکشند که جز او پسر دختر پیغمبری بر روی زمین وجود ندارد." پس از آن دست برد و تیر را از پشت سر بیرون آورد و خون مانند ناودان جاری گردید و از اثر آن قدرت جنگ از سلب شد و متوقف شد ولي هر كس كه نزديك او مي آمد براي اين كه نزد خدا، خون حسين را به گردن نگيرد از او دور مي شد تا آنكه شخصي از قبيله كنده كه او را مالك بن نسر مي گفتند، نزد حسين(عليه السلام) آمد و زبان به دشنام او گشود و با شمشير بر سر آن حضرت زد كه عمامه را شكافت و بر سرش نيز وارد آمد و عمامه اش پر از خون شد.
حسين(عليه السلام) دستمالي جست و بر سر خود بست و كلاهي يافت و بر سر نهاد و عمامه بر سر بست. سپاه ابن زياد كمي مكث كردند و دوباره برگشتند و اطراف او را گرفتند.

شهادت عبدالله بن الحسن(عليه السلام):
در اين هنگام عبدالله بن الحسن بن علي(عليه السلام) كه كودكي نابالغ بود، از خيمه زنها بيرون آمد و نزديك حسين(عليه السلام) ايستاد. زينب(سلام الله عليها) خود را به او رسانيد تا او را نگه دارد، ولي شديدا امتناع كرد و گفت:" به خدا قسم، از عمويم هرگز دور نمي شوم." در آن وقت بحر بن كعب"يا ابجر بن كعب" و به قولي حرملت بن كاهل ( لعنت الله عليهما) شمشير خود را بر حسين(عليه السلام) فرود آورد. آن كودك گفت:" واي بر تو اي حرامزاده، آيا مي خواهي عموي مرا بكشي؟"
ولي آن ناپاك شمشير را بر حسين (عليه السلام) فرود آورد. كودك دست خود را سپر شمشير قرارداد و دستش به پوست آويخت و فرياد: يا عماه! حسين(عليه السلام) او را دربغل گرفت و به سينه چسبانيد و فرمود:
"برادر زاده! براين مصيبتي كه بر تو وارد آمده است صبر كن و از خداوند طلب خبر نما! زيرا خداوند تو را به پدران صالحت ملحق مي كند." ناگاه حرملت بن كاهل تيري بر او زد و او را در دامان عمويش، حسين(عليه السلام) به قتل رسانيد. پس از آن شمر بن ذي الجوشن به خيمه امام حسين(عليه السلام) حمله نمود و آن را به نيزه خود سوراخ كرد وگفت:" آتش بياوريد تا خيمه را با هر كه در آن است بسوزانم." حسين(عليه السلام) به او فرمود: " اي پسر ذي الجوشن تو آتش مي طلبي كه اهل بيت مرا بسوزاني؟ خدا تو را به آتش جهنم بسوزاند."
شبث آمد و شمر را به خاطر اين كار، سرزنش و توبيخ نمود. شمر شرمگين شد و منصرف گرديد.
حسين(عليه السلام) فرمود: جامه اي براي من بياوريد كه بي ارزش باشد تا كسي در آن رغبت نكند، تا من زير لباسهاي خود بپوشم و بدنم برهنه نماند. جامه تنگ و كوچكي به خدمتش آوردند. فرمود: اين جامه را نمي خواهم زيرا لباس اهل ذلّت است ولي جامه كهنه اي گرفت و آن را پاره كرد و زير لباسهايش پوشيد.با اين حال ابجر بن كعب آن را نيز از بدنش بيرون نمود. جامه ديگر كه از بافته هاي يمن بود طلبيد و آن را پاره كرد و پوشيد. علت پاره كردن جامه اين بود كه پس از شهادت آن را از بدنش بيرون نكنند، ولي پس از كشته شدن آن حضرت، ابجر بن كعب آن را نيز از بدنش بيرون نمود و حسين(عليه السلام) را برهنه روي زمين گذاشت ولي در اثر اين كار، هر دو دستش در تابستان مانند دوچوب خشك، مي خشكيد و در زمستان تر بود و خون و چرك از آن مي آمد اين گونه بود تا هلاك شد.
راوي مي گويد: چون بر اثر كثرت زخمها ، ضعف بر حسين(عليه السلام) غلبه كرد و تيرهاي دشمن در بدنش مانند خارهاي بدن خارپشت نمايان گرديد، صالح بن وهب مزني نيزه اي بر پهلوي او زد كه از اسب بر زمين افتاده و نيمه طرف راست صورتش روي زمين قرار گرفت. در آن حال مي گفت:" بسم الله وبالله و علي مله رسول الله" پس از آن از روي زمين برخاست. در اين موقع زينب(سلام الله عليها) از در خيمه بيرون آمد و با صداي بلند فرياد مي زد:" برادرم! سرورم! سرپرست خانواده ام!" و مي گفت: " اي كاش آسمان بر سر زمين خراب مي شد و اي كاش كوهها مي پاشيد و بر روي مي ريخت."
در آن هنگام شمر به سپاه خود صيحه زد و گفت: "منتظر چيستيد و چرا كار حسين را تمام نمي كنيد؟!" لشكر از هر طرف هجوم آوردند. رزعه بن شريك شمشيري بر شانه چپ حسين(عليه السلام) زد.آن حضرت نيز شمشيري بر او زد و او از پاي در آمد.
شخص ديگري شمشير بر دوش حسين(عليه السلام) زد كه به صورت، روي زمين افتاد و رنج و تعب بر او مستولي شد به حدي كه چون مي خواست برخيزد، با زحمت برمي خاست و از شدت و فشار ضعف بر زمين مي افتاد. سنان بن انس نخعي نيزه اي برگلوي حسين(عليه السلام) زد و باز بيرون آورد و در استخوانهاي سينه او فرود برد، سپس تيري به سوي حسين(عليه السلام) انداخت، آن تير بر گلوي او وارد آمد. در اثر آن تير بر زمين افتاد. سپس برخاست و نشست و تير را از گلو خود خارج نمود و هر دو دست خويش را زير خون ها گرفت و چون پر شد، بر سر و محاسنش ماليد و فرمود:" با اين حال خدا را ملاقات مي كنم كه به خون خود خضاب گرده ام و حق مرا غصب كرده اند."
عمر بن سعد به مردي كه طرف راستش ايستاده بود، گفت:" واي بر تو! پياده شو و برو حسين را راحت كن. خولي بن يزيد اصبحي خواست كه سر از بدن حسين(عليه السلام) جدا كند، ولي لرزه بر بدنش افتاد و برگشت. سنان بن انس نخعي پياده شد و شمشير بر گلوي حسين(عليه السلام) زد و گفت:" به خدا قسم سر تو را جدا مي كنم و مي دانم تو پسرپيغمبر هستي و از جهت پدر و مادر بهترين مردمي." پس از آن سر مقدس آن بزرگوار را از بدن جدا كرد. در اين مقام است كه شاعر گفته است:
"چه مصيبتي مي تواند با مصيبت حسين(عليه السلام) برابري كند، در آن روز كه دستهاي ناپاك و جنايتكار سنان بن انس او را به قتل رسانيد و سر از بدنش جدا كرد.
ابو طاهر محمد بن حسين نرسي در كتاب"معالم الدين" روايت مي كند كه امام صادق (عليه السلام) فرمود:"چون حسين(عليه السلام) كشته شد، فرشتگان به خروش آمدند و گفتند: خدايا! اين حسين برگزيده تو و پسر دختر پيغمبر تو است كه اين مردم او را كشتند! خداوند متعال صورت حضرت قائم، امام زمان (عجل الله فرجه الشّريف) را به آنان نشان داد و فرمود: به دست اين مرد، براي حسين از دشمنانش انتقام مي كشم."
و روايت شده است كه مختار همين سنان بن انس را گرفت و انگشت او را بندبند جدا كرد و سپس دستها و پاهاي او را قطع نمود و ديگي پر از روغن زيتون كرد و به جوش آورد و او را درآن انداخت و آن ناپاك در اضطراب و وحشت بود، تا هلاك شد.
راوي مي گويد: در اين هنگام غبار شديدي كه سياه و تاريك بود، آسمان را فرا گرفت و باد سرخي در آن تاريكي وزيد به گونه اي كه چشم، چشم را نمي ديد و لشكر گمان كردند عذاب بر آنها نازل شده است. ساعتي بر اين حال ماندند تا آنكه هوا روشن شد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

دوست داشتن موهتبي است الهي كه خداوند به دلهاي پاك عطا ميكند و هر اندازه افق ديد بالاتر مي رود تعداد معشوقها بالاتر مي رود تا آنجا كه انسان به تمام ذرات آفرينش عشق مي ورزد.. تمام ستاه رها درخشانند و همه دوست داشتني !! ستاره ها را دوست داشته باش و اجازه بده همه بدرخشند ستاره اي را براي زندگي انتخاب كن كه ستاره اي باشد براي همه عمر، همه روز بتابد همه شب، روز بتابد مانند خورشيد تا وجودت را گرم كند و شب بتابد در دل سكوت تا آرامش بخش جانت باشد. عزيزم ، مبادا  در زندگي شيشه را با الماس اشتباه بگيري مباداهر شهاب سنگي را كه يكبار به جو وجودت برخورد ميكنند و نوري خيره كننده ساطع مي نمايد با ستاره تشبيه سازي در اين جهان بي ابتدا و انتها ميلياردها، ميليارد كهكشان وجود دارد و هر كهكشان ميلياردها ، ميليارد ستاره و سياره را در برگرفته.
به كدام كهكشان سفركردي؟! با چند ستاره آشنايي داري؟! همه ستاره ها زيبا، دوست داشتني هستند كمي در ماوراي انديشه ات به ستارگان فكر كن شايد ستاره ديگري انتظارت را مي كشد...

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

 

گاهي اوقات بين اين همه آدمهاي جور واجور تنها مي موني وهيچ كس

  نيست كه بتوني حرف هاي دلتنگي رو براش باز گو كني . توي اين

 لحظات سنگين مي شنوي آواز دلتنگي رو كه ميگه :

 با گوشه گرفتن درمان نشود غم

 برخير و به پا كن شوري تو در عالم

 تو كه عزلت گزيده اي غم دنيا چشيده اي

                     زطبيعت چه ديده اي تو

 تو كه غمگين نشسته اي زجهان غير گسسته اي

                     به چه مقصد رسيده اي تو

 و مي موني تنها تنها تنها و همراهي نداري جز يك دل دردمند كه تنها

 گناهش انتظار كشيدن و دعوت از سوي توست هنوز نمي دانم چه هديه اي به ارمغان

  بياورم چه بگويم تا شايسته چون تويي باشد كمكم كن . توي اين

 لحظات دلتنگي و سكوت كمكم كن تا ياد بگيرم آنچه را كه تو دوست

 داري از زبانم بشنوي .فقط اسم وياد تو يا الله

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است ودر خيابانها پرسه نمي زند.

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام.

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه ميتوانم برايشان هديه بخرم.

                                                            خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

ميان ماه من تا ماه گردون        تفاوت تا زمين و آسمان است

وقتي من يك كاري را دير تمام ميكنم، من كند هستم.

وقتي رئيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است.

وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.

وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است.

وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.

وقتي رئيسم اين كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.

وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.

وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او همكاري ميكند.

وقتي من اشتباهي كنم، من نادان هستم.

وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.

وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشتزدن هستم.

وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.

وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من هميشه مريض هستم.

وقتي رئيسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خيلي بيمار است.

وقتي من مرخصي بخواهم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.

وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد ميرفت چون خيلي كار كرده است.

وقتي من كار خوبي انجام ميدهم، رئيسم هرگز به خاطر نميآورد.

وقتي من كار اشتباهي انجام دهم، رئيسم هرگز فراموش نميكند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
 در عصر پست مدرنيسم و هزاره سوم ميلادي با پيشرفت علم و تکنولوژي هرچند که راههاي توسعه اقتصادي و دستيابي به رفاه انساني قدري هموار شده است اما توجه به سلامت روحي و بهداشت رواني فرزندان و دانش آموزان بيش از گذشته احساس مي گردد. بر آن شديم تا به صورت فهرست وار 40 مورد از تکنيک ها و روشهاي مناسب را جهت مطالعه و به کارگيري مديران، مربيان، مشاوران و والدين محترم برشماريم. اميد است مورد قبول و اسباب عمل عزيزان قرار گيرد؛
    1- سعي کنيد با ايجاد موانست با قرآن کريم، قرائت و تدبر در فهم آيات موجبات آرامش رواني دانش آموزان را فراهم نماييد.
    2- باشرکت دادن دانش آموزان در نماز جماعت و پيوند دهي آنان با فضاي روحاني مساجد آرامش را به فرزندان اين مرز و بوم هديه کنيد.
    3- با ذکر و ياد خدا در قالب دعاي کميل، زيارت عاشورا، دعاي ندبه و ساير ادعيه مناسب به بهداشت رواني آنها کمک کنيد.
    4- زمينه هاي ورزش مناسب و با قاعده دانش آموزان را در ساعت هاي مناسب روزانه فراهم کنيد.
    5- سعي کنيد فرزندان خود را در جمع هاي فاميلي و خانوادگي با خود به همراه ببريد.
    6- در انتخاب دوستان دانش آموزان و فرزندان، ملاک هاي صحيح را مدنظر قراردهيد.
    7- حتما به صورت روزانه يا دو هفته اي چند بار آشتي با طبيعت را در برنامه دانش آموزان قرار دهيد تا با گل و گياه و خاک دست و پنجه نرم کنند.
    8- با تغذيه مناسب و داشتن برنامه غذايي خاص، موجبات سلامتي فرزندان و دانش آموزان را فراهم کنيد تا خداي ناکرده دچار بيماري نگردند.
    9- از فاکتورها و مولفه هايي که موجبات خودباوري و عزت نفس آنان مي شود استفاده کنيد.
    10- با القائات و تلقين هاي مثبت و سازنده و لبخندزني آنها موجبات شادي و نشاط شان را فراهم نماييد.
    11- سعي کنيد از رو‌شهاي تشويق پلکاني و با برنامه استفاده نماييد که درست و به موقع صورت گيرد.
    12- کارهاي مثبت دانش آموزان و فرزندان را مورد تائيد قراردهيد.
    13- از تخريب شخصيت عزيزان در جمع خودداري ورزيد.
    14- از بروز رفتارهاي سرکوب گرايانه دانش آموزان جدا پرهيز داشته باشيد.
    15- دانش آموزان را براي بازي هاي جمعي، بومي و محلي تشويق و آنها را شرکت دهيد و خودتان هم در جمع آنها حضور يابيد.
    16- به دانش آموزان ياد دهيد با مسائل و حوادث مستحدثه مانند سيل، زلزله و... برخورد منطقي داشته باشند.
    17- دانش آموزان را از بيکاري، خلوت گزيني و تنها نشيني منع کنيد.
    18- به دانش آموزان مسئوليت ولو به صورت جزئي بسپاريد و از واگذاري کارها به آنان نترسيد.
    19- برنامه ريزي مناسب براي اوقات فراغت شبانه روز، نحوه درس خواندن و شرکت در امتحانات را به دانش آموزان ياد دهيد.
    20- از روشهاي فعال، مشارکتي و پرسش و پاسخ در فرآيند ياددهي و يادگيري به دانش آموزان استفاده کنيد.
    21- در امور مددکارانه، تعاوني وکمک به هم نوعان دانش آموزان و فرزندان را شرکت دهيد.
    22- از افراط در انجام بازي هاي کامپيوتري و رايانه اي و کار با اينترنت دانش آموزان را برحذر نماييد.
    23- با زندگي مشاهير و بزرگان ديني، علمي و ادبي ايران زمين دانش آموزان را آشنا کنيد.
    24- مراسم آغازين مدارس را کوتاه با نشاط و جذاب برگزار نماييد.
    25- سعي کنيد ايراد سخنراني ها در مدارس کوتاه و متناسب با سن و جنس دانش آموزان باشد.
    26- به دانش آموزان و فرزندان اجازه اظهارنظر و صحبت کردن در جمع را بدهيد.
    27- سعي کنيد با خوب گوش دادن به صحبت هاي فرزندان و دانش آموزان به عزت نفس آنها کمک کنيد.
    28- از مقايسه دانش آموزان و فرزندان به صورت خوب و بد و تخريب يکي در نزد ديگري بپرهيزيد.
    29- به خواسته ها و نيازهاي دانش آموزان و فرزندان توجه کنيد و آنها را اولويت بندي نماييد و با امکانات موجود آنها را تطبيق دهيد.
    30- در خريد لوازم و نيازهاي منزل و يا مدرسه از مشارکت دانش آموزان و فرزندان استفاده کنيد.
    31- از بروز رفتارهاي رياکارانه و دروغ گويي در نزد دانش آموزان و فرزندان پرهيز کنيد.
    32- با غذا خوردن در جمع گرم خانواده به صورت دسته جمعي فضاي حاکم بر خانه را صميمي تر کنيد.
    33- دانش آموزان را به مطالعه داستان هاي کوتاه و جذاب عادت دهيد.
    34- گاهي از اوقات در اردوها و يا پارک و يا در هنگام کوهنوردي با دانش آموزان و فرزندان سرود بخوانيد.
    35- خداي ناکرده در نزد دانش آموزان و فرزندان خويش کشيدن سيگار يا مواد مخدر را تجربه نکنيد و جسم و روان آنها را به مخاطره نيندازيد.
    36- در بازگشت از محل کار به منزل به فرزندان توجه نماييد و سعي شود به صورت گفتاري و يا با ايما و اشاره به آنها خسته نباشيد بگوييد.
    37- سعي کنيد با اعمال و رفتار عملي خود آنها را تربيت کنيد واز نصيحت کردن بپرهيزيد.
    38- بر سر فرزندان و دانش آموزان داد نزنيد و از توهين کردن و خداي ناکرده ناسزا گفتن بپرهيزيد.
    39- با پوشيدن لباس هاي مناسب و رعايت امور تنظيفي الگوي مناسب و زيبايي براي فرزندان خود باشيد.
    40- استعدادهاي تخصصي و منحصر به فرد دانش آموزان را در امور هنري و ورزشي کشف و آنان را راهنمايي کنيد.
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.

خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم.

خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.

خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.

خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن.

خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.

بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.

خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.

خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.

خدايا شکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.

خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.

خدايا شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش.

خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خير من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شري براي من در آن است از من دور گردان.

خدايا به من بياموز چگونه هنگامي که دستانم را بسته اند و زبانم را بريده اند بر ظلمي که با چشمانم مي بينم صبر کنم.

خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم.

خدايا به من دلي ده که  جز مهر تو در آن هيچ مهري را راه نباشد.

خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست.

خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گويا نگردد.

خدايا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم.

خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت آنها را به من عطا کن.

خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت فرما.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

وقتي ‌چشمه‌ انگيزه‌تان‌ خشك ‌مي‌شود آيا حس مي‌كنيد هنگامي كه در محل كار خود هستيد، از شما بيگاري مي‌كشند و كار بي‌هدفي را دنبال مي‌كنيد؟ آيا احساس خستگي مفرط مي‌كنيد؟ حس مي‌كنيد اصلا حوصله نداريد فردا هم سركار بياييد؟ اگر اين افكار و احساسات را تجربه مي‌كنيد، احتمالا در حال كشمكش با فرسودگي شغلي هستيد كه اين احساس، رغبت و اشتياق شما به كارتان را تا جايي كاهش مي‌دهد كه چشمه انگيزه‌تان كاملا خشك مي‌شود. در واقع مهارت‌ها و دانش شما آسيبي نديده، اما علاقه و رغبت شما به كارتان كاهش يافته است. لطفا روي ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

قانون1: بیائید ذهنمان را پر از فکر آرامش، شجاعت، سلامتی و امید کنیم زیرا زندگی ما همان چیزی است که ذهنمان می سازد.               

قانون 2:بیائید حتی با دشمنان حتیٌ الامکان درگیر نشویم ، زیرا این کار بیشتر از آن که آنها را آزرده خاطر کند، از ما نیرو می گیرد.بیائید حتی یک دقیقه را هم صرف فکر درباره کسانی که دوست نداریم نکنیم.

قانون 3:الف - به جای نگرانی درباره ناسپاسی،انتظار ناسپاسی داشته باشیم. یادمان باشد که حضرت مسیح فقط در یک روز ده آدم جذامی را شفا داد وفقط یک نفر از او تشکر کرد.

ب  - یادمان باشد که تنها راه دست یافتن به خوشحالی وسعادت، انتظار تشکر از دیگران نیست، بلکه بخشش را باید به خاطر شادی بخشش دوست داشت.

د- یادمان باشد که سپاسگذاری را باید همچون بذری کاشت بنابراین اگردوست داریم، فرزندانمان آدمهای شکرگذاری بار بیایند، باید این صفت را به آنها بیاموزیم.

قانون4:همیشه چیزهایی را که باید شکرشان را به جا بیاورید بشمارید، نه مشکلاتتان را.

قانون 5:از دیگران تقلید نکنیم. خودمان را بشناسیم وخودمان باشیم زیرا حسادت یعنی جهل و تقلید یعنی خودکشی.

قانون 6 : وقتی تقدیر به دستمان یک لیمو ترش میدهد، از آن شربت درست کنیم

قانون 7: با اندکی شاد کردن دیگران، اندوه خود را از یاد ببریم.

 وقتی به دیگران نیکی می کنید به خود نیکی کرده ايد

دیل کارنگی

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |