تبليغاتX
سعادت و رستگاری

آيا «مرگ» نيستي، نابودي، فنا و انهدام است؛ يا تحول، تطور و انتقال از جايي به جايي و از جهاني به جهاني ديگر؟ اين پرسش، همواره براي بشر مطرح بوده، هست و خواهد بود و هر كس از دير زمان مايل بوده است پاسخ آن را بيابد و يا به پاسخي كه ديگران داده‏اند، ايمان و اعتقاد پيدا كند. ما، چون مسلمانيم و به قرآن ايمان داريم؛ پاسخ آن را از كلام خداوند تعالي مي‏گيريم:

الف ـ قرآن، در اين باره (ماهيت مرگ) كلمه «توفّي» را به كار مي‏برد.

واژه «توفّي» در شكلهاي گوناگون از ماده «وَفي» 66 بار به كار رفته است و در چهارده آيه، رسما از مرگ به «توفّي» تعبير مي‏شود. در «قاموس قرآن» وَفي و تَوفّي چنين معنا شده است: «وفاء و ايفاء به معني تمام كردن است ـ وفاي به عهد، يعني اينكه آن را بدون كم و كاست و مطابق وعده انجام دهي و توفّي به معناي اخذ به‏طور تمام و كمال است (تَوَفَّيتُ الْمال؛ يعني، تمام مال را بدون كم و كسر دريافت كردم)». انسان، در هنگام مرگ با تمام شخصيت و واقعيتش تحويل فرشتگان الهي مي‏گردد و آنها نيزبه طور كامل و تمام او را دريافت مي‏دارند؛ لذا از مرگ تعبير به «وفات» يا «توفّي» مي‏شود؛ بنابراين، مرگ از ديدگاه قرآن، نيستي، نابودي و فنا نيست؛ بلكه انتقال از جهاني به جهاني و از خانه‏اي به خانه‏اي ديگر است.  به آياتي در اين‏باره، توجه فرماييد: «حتّي اِذا جاءَ اَحَدَكُم الْمَوتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا» آنگاه كه مرگ يكي از شما فرا رسد، فرستادگان ما، او را [به تمام و كمال[ دريافت مي‏كنند. «قُل يَتَوَفّاكُم مَلَكُ الْمَوتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُم ثُمَّ اِلي رَبِّكُم تُرْجَعُونَ» بگو: همانا فرشته مرگ كه مسؤوليت گرفتن جانها به او سپرده شده است، در هنگام مرگ [به تمام و كمال] شما را دريافت مي‏دارد. «اَعْبُدُ اللّه‏َ الّذي يَتَوفّاكُم» خدايي را عبادت مي‏كنم كه مرگ همه شما به امر اوست.

ب ـ واژه «توفّي» گاهي به معناي «خواب» نيز در قرآن به كار رفته است:

«وَهُوَالَّذي يَتَوفّاكُم بِاللَّيلِ وَ يَعْلَمُ ماجَرَحْتُم بِالنَّهارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُم فيه لِيُقْضي اَجَلٌ مُسَمّيً ثُمَّ اِلَيْه مَرْجِعُكُم ثُمَّ يُنَبِّئُكُم بِما كُنْتُم تَعْمَلُونَ»اوست خدايي كه چون شب هنگام به خواب مي‏رويد، شما را [موقت[ مي‏ميراند و پس از آن شما را بيدار مي‏كند تا آنگاه مرگتان ـ كه نزد او معين است ـ فرا رسد، به سوي او باز مي‏گرديد تا شما را از نتيجه كردارتان آگاه نمايد. «اللّه‏ُ يَتَوفَّي الانَفُسَ حينَ مَوْتِها وَالَّتي لَمْ تَمُتْ في مَنامِها فَيُمْسِكُ الّتي قَضي عَلْيهَا الْمَوْتَ وَ يُرسِلُ الاُخْري اِلي اَجَلٍ مُسَمَّي»خداوند، جانها را در هنگام مرگ و آنكه مرگش فرا نرسيده در هنگام خواب، دريافت مي‏كند؛ سپس كسي را كه حياتش در دنيا به سرآمده، در نزد خود نگه مي‏دارد و ديگري را تا وقت معين [كه مرگش فرا رسد] به دنيا باز مي‏فرستد. اين دو آيه، شباهت خواب با مرگ ـ و همچنين شباهت بيداري دنيا و آخرت ـ را بيان مي‏كنند؛ همانگونه كه هنگام مرگ، روح انسان، عالم ماده را در مي‏نوردد و به عالمي ديگر سير مي‏كند، در هنگام خواب نيز روح انسان وارد جهاني ديگر مي‏شود. به عبارت ديگر، تفاوت خواب و مرگ در اين است كه هنگام خواب، روح به طور موقت دريافت مي‏گردد و پس از پايان خواب، باز گردانده مي‏شود؛ ولي روح در هنگام مرگ، به طور دائم دريافت مي‏گردد و ديگر به دنيا بازگشت نمي‏كند. به جهت شباهت زيادي كه از جهت «توفّي»(دريافت روح) بين خواب و مرگ وجود دارد، گاهي از خواب به «مرگ كوچك» و از مرگ به «خواب بزرگ» تعبير مي‏شود.

ج ـ در روايات نيز به رابطه نزديك ميان خواب و مرگ، چنين اشاره شده است:

قال السجاد عليه‏السلام : «عَجَبٌ كُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أنْكَرَالْمَوْتَ وَ هُوَ يَري مَنْ يَمُوتُ كُلَّ يَوْمٍ وَلَيْلَةٍ...».

حضرت امام سجاد عليه‏السلام فرمود: «بسيار شگفت‏آور است كه كسي مرگ را انكار كندو حال آنكه در هر شبانه روز، مرگ [خود را به هنگام خواب[ مي‏بيند». سُئِلَ عَن الْباقِر عليه‏السلام مَا المَوْتُ؟ قالَ: «هُوَ النَّومُ الَّذي يَاْتيكُم في كُلِّ لَيْلَةٍ؛ إلاّ اَنَّهُ طَويلٌ مُدَّتُهُ».

از حضرت امام باقر عليه‏السلام سؤال شد: مرگ چيست؟ فرمود: «مرگ، همان خوابي است كه هر شب به

 سراغتان مي‏آيد؛ با اين تفاوت كه مدتش طولاني است».

مأموران مرگ

مأمور مرگ كيست؟ يا به عبارت ديگر مأموران مرگ چه كساني هستند؟ پاسخ را در قرآن پي‏جويي مي‏كنيم:

«اللّه‏ُ الَّذي يَتَوفّاكُم» خداست كه شما را مي‏ميراند.

«تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا» فرستادگان ما، او را مي‏ميرانند.

«يَتَوفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوت» «فرشته مرگ، شما را مي‏ميراند».

از اين آيات، چنين فهميده مي‏شود:

الف ـ ميراننده اصلي خداست؛ لذا در برخي از آيات، اين امر به آن ذات اقدس نسبت داده شده است.

ب ـ مأموريت اصلي به عهده «فرشته مرگ» (عزرائيل) است.

ج ـ منظور از فرستادگان، همان فرشتگان است كه دستياران فرشته مرگ هستند.

مرگ و سيماي فرشتگان

از برخي آيات و روايات استفاده مي‏شود كه مرگ و سيماي فرشتگان مرگ، نسبت به نيكوكاران و بدكاران يكسان نيست:

الف ـ نسبت به نيكوكاران:

«تَحِيَّتُهُم يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلامٌ وَاَعدَّلَهُمْ اَجْرا كَريما» هديه مؤمنان و پذيرايي از آنان، در هنگام نيل به رحمت حق، سلام خدا و بشارت لطف الهي است؛ و براي آنها، پاداشي بزرگ آماده شده است. «اِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُنَّا اللّه‏ُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عليْهِمُ الْمَلائكةُ اَلاّ تَخافُوا وَ لاتَحْزَنوا وَاَبْشِروا بِالْجَنَّةِ الَّتي كُنْتُم تُوعَدُونَ»آنان كه مي‏گفتند پروردگار ما خداست، و بر اين ايمان، پايدار ماندند، قال علي عليه‏السلام : «للملك الموت اعوان من ملائكة الرحمة و النقمة؛ يصدرون عن امره و فعلهم فعله». علي عليه‏السلام فرمود: «عزرائيل، داراي همكاران و دستياراني از فرشتگان رحمت و فرشتگان عذاب مي‏باشد كه زير نظر او كار مي‏كنند».فرشتگان [رحمت] بر آنان فرستاده شوند [و به ايشان، مژده دهند] كه هيچ ترسي و اندوهي نداشته باشيد و بهشت نويد داده شده، بر شما بشارت باد.  «الَّذين تَتَوفّاهُمُ الْمَلائِكةُ طَيِّبين يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُم تَعمَلُون» فرشتگان [رحمت] وقتي جان انسانهاي پاك را گيرند، به آنها درود فرستند و گويند: به جهت اعمال نيكتان، اكنون به بهشت درآييد. به رواياتي در اين‏باره توجه فرماييد: قال أميرُالْمُؤمنين عليه‏السلام : «مَنْ كانَ مِنْ أَهْلِ الطّاعَةِ، تَوَلَّتْ قَبْضَ رُوحهِ مَلائكةُ الرَّحْمَةِ». اميرمؤمنان عليه‏السلام فرمود: «فرشتگان رحمت، جان انسانهاي نكوكردار را مي‏ستانند». قالَ السّجاد عليه‏السلام : «مَا الْمَوْتُ [لِلْمؤْمِن] اِلاّ قَنْطَرَةٌ تُعَبَّرُبِكُمْ عَن البُؤسِ والضَّرّاءِ اِلي الْجَنانِ الْواسِعَةِ وَالنَّعيمِ الدّائمة». حضرت امام سجاد عليه‏السلام فرمود: «مرگ براي مؤمن، همچون گذشتن از تيره‏روزي‏ها و زيانها، به سوي بهشت پهناور و نعمتهاي جاودان است».  سُئلَ عَنِ الصّادِق عليه‏السلام : «صِفْ لَنَا الْمَوْتَ؟ قالَ: «لِلْمُؤمِن كَأطيب ريحٍ يَشُمُّهُ، فَيَنْعَسُ لِطيبهِ، وَ يَنْقَطِعُ التّعَبُ وَاْلاَلَمُ كُلُّهُ عَنْه». از امام صادق عليه‏السلام راجع به «توصيف مرگ» سؤال شد: حضرت فرمود: «مرگ براي مؤمن، همانند بو كردن بهترين گلهاست كه با بوي آن به خواب مي‏رود؛ و با مرگ، تمام درد و رنجهاي او از بين مي‏رود».

ب ـ نسبت به بدكاران:

«وَلَوْتَري اِذْ يَتَوفّي الَّذينَ كَفَروا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُم وَاَدْبارَهُم وَذُوقوا عَذابَ الحَريقِ ذلِك بِما قَدَّمَتْ اَيْديكُم» اگر سختي حال كافران را، هنگامي كه فرشتگان جان آنها را مي‏ستانند، بنگري [خواهي ديد كه] بر رو و پشت آنان مي‏زنند و به آنها مي‏گويند: مزه سوزنده آتش را به جهت كردار زشت دنياتان بچشيد. «فَكَيْفَ اِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكةُ يَضْرِبُونَ وُجوهَهُم وَاَدْبارَهُم» پس[بدكاران] با چه حال سختي روبه‏رو شوند، هنگامي كه فرشتگان [عذاب] جانشان را مي‏گيرند و بر پشت و روي آنها [تازيانه] مي‏زنند.

«اِذا بَلَغَتِ التَّراقي وَقيلَ مَنْ راقٍ وَظَنَّ اَنَّهُ الفِراقُ وَالْتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاقِ»

وقتي، جان بدكاران به گلوهايشان رسد، گويند: چه كسي مي‏تواند ما را از اين درد و رنج برهاند؟ [و كسي فرياد رسشان نيست!] اين حادثه بر آنها بسي‏ناگوار است. آنگاه يقين مي‏كنند كه اينك زمان فراغ از دنياست و شدت مرگ چنان است كه ساقهاي پاهايشان به هم در پيچد.

به رواياتي در اين‏باره نيز توجه فرماييد:

قالَ اَميرُالمؤمنين عليه‏السلام : «مَنْ كانَ مِنْ اَهْلِ الْمَعْصِيَةِ، تَوَلَّتْ قَبْضَ رُوحهِ مَلائكةُ النَّقْمَة».

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: «هر كس اهل معصيت باشد، فرشتگان عذاب، جانش را مي‏ستانند».

قالَ السَّجادُ عليه‏السلام «[اَلْمَوْتُ] لِلْكافِرِ، كخَلْعِ ثِيابٍ فاخِرَةٍ؛ والنَّقلِ عَنْ مَنازِلَ اَنيسَةٍ؛ وَاْلاسْتِبدالِ بَاَوْسَخِ الثّيابِ وَ اَخْشَنِها وَأَوْحَشِ المنازِل وَاَعْظَمِ الْعَذابِ!». حضرت امام سجاد عليه‏السلام فرمود: «مرگ براي كافر، همانند بركندن جامه‏هاي نيكو و پوشيدن جامه‏هاي چركين و تن‏آزار و همچون كوچيدن از خانه‏هاي آرامش بخش به خانه‏هاي ناآرام و دهشتناك است».

قالَ الصَّادِق: «[اَلْمَوْتُ] لِلْكافِر، كَلَسْعِ الاَفاعي وَلَذْغِ العَقارِب اَوْاَشدَّ!».

حضرت امام صادق عليه‏السلام فرمود: «مرگ، براي كافر، بدتر [از زخم و جراحتهاي ناشي] از نيش مار و عقرب است». در اينجا، حكايتي شگفت از سيماي فرشته مرگ را نسبت به بدكاران يادآور مي‏شويم: حضرت ابراهيم عليه‏السلام ، ازعزرائيل درخواست كرد كه چهره خود را به هنگام گرفتن جان كفار و بدكاران به او نشان دهد! عزرائيل گفت: روي برگردان تا نشانت دهم! ابراهيم نيز چنين كرد. وقتي، «عزرائيل» خودش را بدان شكل درآورد، «ابراهيم» مردي سيه‏چرده را ديد كه موهايش (مانند سيخ) ايستاده، بسيار بد بو و بدلباس است و از دهان و بيني‏اش دود و آتش زبانه مي‏كشد؛ لذا از شدت ترس و هراس، غَش كرد و بر زمين افتاد. «عزرائيل» به شكل اولش ـ كه به سراغ مؤمن مي‏آيد ـ درآمد و او را به هوش آورد. ابراهيم عليه‏السلام فرمود: اگر كافران و بدكاران، غير از اين كيفر، هيچ عذاب ديگري نداشته باشند، آنها را بس است. قال ابراهيم عليه‏السلام لملك الموت: «هل تستطيع ان تريني الصورة التي تقبض فيها روح الفاجر؟ قال: فاعرض عني؛ فاعرض عنه؛ ثم التفت فاذا هو برجل اسود قائم الشعر، منتن الريح، اسود الثياب، يخرج من فيه و منخريه لهب النار و الدخان؛ فغشي علي ابراهيم عليه‏السلام ثمَّ افاق وقد عاد ملك الموت الي صورته الاولي. فقال: «يا ملك الموت! لولم يلق الفاجر عند موته الاصورة وجهك؛ لكان حسبه».

نخستين منزلگاه

از آيات و روايات چنين استنباط مي‏شود كه انسان، پس از مرگ، يكباره وارد جهان اخروي نمي‏شود؛ بلكه وقوع «قيامت كبري» همراه با يك سري انقلابها و دگرگوني‏ها در كل نظام هستي و موجودات جهان است البته، تصور نشود كه در فاصله مرگ تا قيامت، انسانها در خاموشي، بي‏حسي و بي‏حياتي به سر مي‏برند؛ بلكه در فاصله بين دنيا و قيامت، عالمي ـ به مراتب ـ برتر از دنياي كنوني هست كه داراي حيات همراه با لذت و سرور براي نيكوكاران و رنج و اندوه براي بدكاران است. عالم واسطه بين دنيا و آخرت ـ كه اين نوشتار را به انگيزه بحث از آن نگاشته‏ايم ـ «برزخ» نام دارد. «عالم برزخ» نسبت به آخرت (قيامت بزرگ)، «قيامت كوچك» ناميده مي‏شود. از اين رو در روايت آمده است: قال النَّبي صلي‏الله‏عليه‏و‏آله : «الْمَوتُ، الْقيامَة؛ مَنْ ماتَ، فَقَدْ قامَتْ قيامَتُه». پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «مرگ، آغاز قيامت است؛ هر كس بميرد، قيامتش بر پا مي‏شود».  بنابراين، مراد از قيامت در اين روايت، قيامت كوچك (عالم برزخ) است؛ نه، قيامت بزرگ (عالم آخرت). به ياري خداوند، در گفتارهاي آتي، از برخي حقايق آن جهان ـ تا حد امكان ـ پرده برخواهيم داشت و شما عزيزان را با اين عالم شگفت ـ كه به مراتب، انديشه و ياد آن، از انديشه و ياد مرگ هم سازنده‏تر است ـ آشنا مي‏كنيم.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

ياد مرگ و سراي پس از آن، بهترين موعظه، سازنده‏ترين اندرز و نيكوترين پند براي هر انسان است و غفلت از آن موجب مي‏شود كه انسان به بيراهه رود و از حركت در مسير كمال بازماند.در اخبار و روايات وارد شده از معصومان عليهم‏السلام به ياد سراي ديگر و پرهيز از غفلت بسيار توجه شده است؛ از جمله:سُئِلَ النَّبي صلي‏الله‏عليه‏و‏آله : أيُ المُؤمنينَ اَكْيَسُ؟قال: «اَكْثَرُهُم ذِكْرا لِلْمَوْتِ وَ اَشَدُّهُم لَهُ اسْتِعْدادا».از پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله سؤال شد: هوشيارترين مؤمنان كيانند؟ حضرت فرمود: «هوشيارترين مؤمنان كساني هستند كه بيشتر به ياد مرگ باشند و خود را براي آن آماده كنند».سُئِلَ النَّبي صلي‏الله‏عليه‏و‏آله : مَنْ اَزْهَدُ النّاس؟قالَ: «مَنْ لَمْ يَنْسَ المَقابِرَ و الْبَلي؛ وَ تَرَكَ فَضْلَ زينَةِ الدُّنيا؛ وَآثَرَ مايُبْقي علي مايُفني، وَلَمْ يَعُدَّ غَدا مِنْ اَيّامِهِ؛ وَعَدَّ نَفسَهُ في المَوتي».از پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله سؤال شد: پرهيزكارترين مردم كيست؟ حضرت فرمودند: «پرهيزكارترين مردم كسي است كه قبر و عذابهاي آن را از ياد نبرد؛ زينتهاي دنيا او را نفريبد؛ سراي جاودان را بر اين دنياي گذران برگزيند؛ فردا را از عمر خويش نشمرد و خود را آماده مرگ كند».قال الصادق عليه‏السلام :« ذِكْرُالْموتِ، يُميتُ الشَّهواتِ في النَّفسِ؛ ويُقَطِّعُ مَنابِتَ الغَفْلَة؛ وَيُقوّي القلبَ بمواعِدِ اللّه‏ِ؛ و يَرُقُّ الْطَبعَ؛ و يُكسِّرُ اَعلامَ الهَوي؛ و يُطْفي نارَالْحِرصِ؛ وَيُحَقِّرُالدّنيا».امام صادق عليه‏السلام فرمود: «ياد مرگ، خواهشها و هوسهاي نفساني را مي‏ميراند؛ ريشه‏هاي غفلت را قطع مي‏كند؛ دل را به نويدهاي الهي نيرو مي‏دهد؛ خوي بندگي را در نهاد انسان مي‏آفريند؛ نقش و نگارهاي دلباختگي به دنيا را به هم مي‏زند؛ شعله‏هاي حرص و طمع را فرو مي‏نشاند و دنيا را پست و كوچك مي‏گرداند». بنابراين «انديشه مرگ» انسان را از گناه باز مي‏دارد؛ او را به سوي كارهاي نيك فرا مي‏خواند؛ ايمان را در دل مي‏آفريند و به زندگي و حيات انسان معنا و جهت مي‏دهد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

 وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلََّئِكَةِ إِنّى جَاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا اءَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّى اءَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ
ترجمه آيه : 
وهنگامى كه پروردگارت به فرشتگان گفت : من بر آنم كه در زمين جانشينى قرار دهم . فرشتگان گفتند: آيا كسى را در زمين قرار مى دهى كه در آن فساد كند و خون ها بريزد؟ در حالى كه ما با حمد و ستايش تو، ترا تنزيه و تقديس مى كنيم . خداوند فرمود: همانا من چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد.
نكته ها: 
 در آيه ى قبل خوانديم كه خداوند، همه ى مواهب زمين را براى انسان آفريده است . در اين آيه و آيات بعد، مساءله ى خلافت انسان در زمين مطرح مى شود كه نگرانى فرشتگان از فسادهاى بشر و توضيح و توجيه خداوند وسجده ى آنان در برابر نخستين انسان را بدنبال دارد.
 فرشتگان ، يا از طريق اخبار الهى ويا مشاهده ى انسان هاى قبل از حضرت آدم عليه السّلام در عوالم ديگر يا در همين عالم ويا به خاطر پيش بينى صحيحى كه از انسان خاكى ومادّى وتزاحم هاى طبيعى آنها داشتند، خونريزى وفساد انسان راپيش بينى مى كردند.
 گرچه همه ى انسان ها، استعداد خليفه خدا شدن را دارند، امّا همه خليفه ى خدا نيستند. چون برخى از آنها با رفتار خود به اندازه اى سقوط مى كنند كه از حيوان هم پست تر مى شوند. چنانكه قرآن مى فرمايد: اولئك كالانعام بل هم اضل
 قرارگاه اين خليفه ، زمين است ، ولى لياقت او تا قاب قوسين او ادنى  مى باشد.
 به ديگران اجازه دهيد سؤ ال كنند. خداوند به فرشتگان اذن داد تا سؤ ال كنند و گرنه ملائك ، بدون اجازه حرف نمى زنند و فرشتگان مى دانستند كه براى هر آفريده اى ، هدفى عالى در كار است .
سؤ ال : چرا خداوند در آفرينش انسان ، موضوع را با فرشتگان مطرح كرد؟
پاسخ : انسان ، مخلوق ويژه اى است كه ساخت مادّى او به بهترين قوام بوده : احسن تقويم  و در او روح خدايى دميده شده و بعد از خلقت او خداوند به خود تبريك گفته است : فتبارك اللّه
سؤ ال : خدايى كه دائما حاضر، ناظر وقيّوم است چه نيازى به جانشين وخليفه دارد؟
پاسخ : اوّلاً جانشينى انسان نه به خاطر نياز و عجز خداوند است ، بلكه اين مقام به خاطر كرامت و فضيلت رتبه ى انسانيّت است . ثانياً نظام آفرينش بر اساس ‍ واسطه هاست . يعنى با اينكه خداوند مستقيما قادر بر انجام هر كارى است ، ولى براى اجراى امور، واسطه هايى را قرار داده كه نمونه هايى را بيان مى كنيم :
 با اينكه مدبّر اصلى اوست : اللّه الّذى ... يدبّر لكن فرشتگان را مدبّر هستى قرار داده است . فالمدبّرات اءمرا
 با اينكه شفا بدست اوست ؛ فهو يشفين  امّا در عسل شفا قرار داده است . فيه شفاء
 با اينكه علم غيب مخصوص اوست ؛ انّما الغيب للّه  لكن بخشى از آن را براى بعضى از بندگان صالحش ظاهر مى كند. الاّ مَن ارتضى من رسول
پس انسان مى تواند جانشين خداوند شود و اطاعت او همچون اطاعت از خداوند باشد. من يطع الرّسول فقد اءطاع اللّه  و بيعت با او نيز به منزله ى بيعت با خداوند باشد. انّ الّذين يبايعونك ... انّما يبايعون اللّه  و محبّت به او مثل محبّت خدا باشد. من احبّكم فقد احبّ اللّه
 براى قضاوت درباره ى موجودات ، بايد تمام خيرات و شرور آنها را كنار هم گذاشت و نبايد زود قضاوت كرد. فرشتگان خود را ديدند كه تسبيح و حمد آنها بيشتر از انسان است . ابليس نيز خود را مى بيند و مى گويد: من از آتشم و آدم از خاك و زير بار نمى رود. امّا خداوند متعال مجموعه را مى بيند كه انسان بهتر است و مى فرمايد: انّى اعلم مالا تعلمون
پيام ها: 
1- خداوند ابتدا اسباب زندگى را براى انسان فراهم كرد، سپس او را آفريد. خلق لكم ما فى الارض جميعا ... اذقال ربك للملائكه
2-  آفرينش ملائكه ، قبل از آدم بوده است . زيرا خداوند آفريدن انسان را با آنان در ميان گذاشت .
3-  انتصاب خليفه و جانشين و حاكم الهى ، تنها بدست خداست . انّى جاعل فى الارض خليفة
4-  انسان ، جانشين دائمى خداوند در زمين است . جاعل
5-  انسان مى تواند اشرف مخلوقات و لايق مقام خليفة اللهى باشد. جاعل فى الارض خليفة
6-  ملائكه ، فساد و خونريزى را كار دائمى انسان مى دانستند. يفسد... ويسفك
7-  حاكم و خليفه ى الهى بايد عادل باشد، نه فاسد و فاسق . خليفه نبايد يفسد فى الارض  باشد.
8-  طرح لياقتِ خود، اگر بر اساس حسادت نباشد، مانعى ندارد. و نحن نسبّح بحمدك و نقدّس ‍ لك
9-  عبادت و تسبيح در فضاى آرام ، تنها ملاك و معيار لياقت نيست . نحن نسبّح
1-   به خاطر انحراف يا فساد گروهى ، نبايد جلوى امكان رشد ديگران گرفته شود. با آنكه خداوند مى دانست گروهى از انسان ها فساد مى كنند، امّا نعمت آفرينش را از همه سلب نكرد.
11-  مطيع و تسليم بودن با سؤ ال كردن براى رفع ابهام منافاتى ندارد. اءتجعل فيها
12-  خداوند فساد و خونريزى انسان را مردود ندانست ، لكن مصلحت مهمتر و شايستگى و برترى انسان را طرح نمود. انى اعلم ما لاتعلمون
13-   توقّع نداشته باشيد همه ى مردم بى چون و چرا، سخن يا كار شما را بپذيرند. زيرا فرشتگان نيز از خدا سؤ ال مى كنند. قالوا اءتجعل فيها
14-   علوم و اطلاعات فرشتگان ، محدود است . مالا تعلمون

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

مسائلى مى تواند انسان را از خط خدا و مدار توحيد بيرون كند از جمله :
1-  ترس از طاغوت : يكى از عوامل انحراف ، ترس از طاغوت است . قرآن مى فرمايد: فرعون به مردم اعلام مى كرد: هركه غير از من خدايى و قدرتى را قبول كند او را به زندان مى اندازم  مردم هم از ترس ، به بندگى او تن داده بودند.
2-  تعصّب بى جا: گاهى عشق و علاقه به چيزى ، سبب مى شود كه انسان خدا را ناديده بگيرد و به چيزى يا انسانى كه مورد علاقه اوست روآورد و آن را محور كار و مهر و غضب خود قرار دهد. قرآن مى فرمايد: يهوديان ، احبار و راهبان خود را ولىّ و سرپرست خود قرار داده بودند و خدا را كنار مى گذاشتند و هر چه اين عالم نماها حلال خدا را حرام يا حرام او را حلال مى كردند، يهوديان به خاطر علاقه و عشقى كه به آنان داشتند از آنها پيروى مى كردند
3- اميد نابجا: گاهى تكيه به غيرخدا، به اميد كمك جويى و يا عزّت طلبى از ديگران است . قرآن در اين زمينه مى فرمايد: گروهى به سراغ غير خدا مى روند. تا شايد يارى شوند. ودر آيه ديگر مى فرمايد: براى اينكه سبب عزّت آنها شوند!
آثار ايمان به خدا
 
ايمان به خالق هستى ، در جامعه اسلامى ، برابرى و برادرى ايجاد مى كند.
 ايمان به خداى يكتا، تمامى امتيازات پوشالى را در هم مى ريزد، همه انسان ها را بنده يك خدا و همه را در برابر قانون يكسان مى داند.  با ياد خدا و حاكميّت قانون الهى بر دلها، مصالح جامعه در اولويّت قرار مى گيرد. فدا كردن مصالح فردى به خاطر جامعه ، زمانى مى تواند منطقى باشد كه انسان باور كند اين فدا شدن ها به هدر نمى رود و خداوند جبران مى كند و اين باور در سايه ايمان به خدا به دست مى آيد.  ايمان به خدا همبستگى ملّت ها را به دنبال دارد. بهترين وسيله همبستگى ملّت ها، ايمان به خداست ، همان گونه كه بهترين اهرم فشار بر طاغوت ها ايمان و توحيد است .كسى كه به خدا ايمان دارد: احساس عشق ودلگرمى مى كند. كسى كه مى داند تمام كارهاى او زير نظر است وهيچ عملى نابود نمى شود وخريدار تلاش او خداست ، آن هم با قيمت بهشت و رضوان الهى ، و حتّى گاهى بدون تلاش او وتنها به خاطر حسن نيّت ، به او اجر و پاداش ‍ مرحمت مى كند؛ چنين شخصى با عشق و دلگرمى زندگى مى كند.  همه كارهايش را براى خدا انجام مى دهد و در فكر خودنمايى و رياكارى نيست . از حيله و حُقّه بازى دورى مى كند. زيرا كسى كه خود را در محضر خدا و خدا را شاهد اعمال خود مى داند، نمى تواند اهل مكر و حيله باشد.  عزّتمند است . كسى كه بندگى او را پذيرفته ، در برابر هيچ قدرت و مقامى جز خدا تسليم نمى شود و همه را بندگانى همچون خود مى داند. لذا از احدى جز خدا نمى ترسد. و لا يخشون احداً الاّ اللّه   به همه انسان ها به عنوان آفريده هاى خدا به يك چشم مى نگرد. على عليه السلام در تقسيم بيت المال بين عرب و عجم فرقى نمى گذاشت و در پاسخ فردى كه پرسيد: چرا فرقى نمى گذاريد؟ فرمود: خداى همه آنها يكى است .  عدالت و حقوق ديگران را مراعات مى كند. انسان موحّد، به هياهوهاى ديگران توجّهى ندارد و فقط به وظيفه شرعى خود عمل مى كند  ترس از فقر او را به كارهاى ناشايسته سوق نمى دهد. كسى كه به خدا ايمان دارد او را رازق خود، همسر و فرزندان خود مى داند، بنابراين ، از ازدواج به خاطر ترس از فقر، فرار نمى كند. ان يكونوا فقراء يغنهم اللّه من فضله  وفرزندان خود را از ترس فقر رها نمى كند ويا نمى كشد. نحن نرزقهم وايّاكم   هرگز زيانكار نيست . چون در برابر كار فانى خود، بهايى پايدار و جاودان مى گيرد. و به جاى هر نوع تكيه گاهى تنها به او تكيه مى كند. لذا از آرامش خاصى برخوردار است . اكنون عوامل دلهره و اضطراب را بيان مى كنيم تا روشن شود كه ايمان به خدا چگونه به انسان آرامش مى دهد.
عوامل دلهره
 
1- گاهى دلهره و نگرانى انسان از ترس سوء سابقه و لغزش هاى قبلى است كه توبه و ياد خداى بخشنده و مهربان ، اين دلهره را به آرامش تبديل مى كند؛ زيرا او گناهان را مى بخشد و توبه را مى پذيرد.
2-  گاهى ريشه دلهره ونگرانى ، احساس تنهايى است كه ايمان به خدا اين دلهره را به آرامش تبديل مى كند. شخص با ايمان مى گويد: خدا، هم انيس است وهم مونس ، حرفم را مى شنود، كارم را مى بيند و به من مهربان است .
3-  گاهى نگرانى ودلهره انسان به خاطر ضعف است كه ايمان به قدرت بى نهايت و توكّل بر خدا و امدادهاى او، اين نگرانى را جبران مى كند.
4-   گاهى اضطراب به خاطر احساس پوچى و بى هدفى است ، امّا ايمان به خداى حكيمى كه در اين عالم ، هر چيزى را طبق حكمت و براى هدفى خاصّ آفريده ، اين اضطراب را هم برطرف مى كند.
5-   گاهى دلهره و ناراحتّى ، به خاطر آن است كه انسان موفّق نشده همه را راضى كند و ناراحت است كه چرا فلان شخص يا فلان گروه را از خود رنجانيدم و يا من كه اين همه زحمت كشيدم ، چرا مردم قدردانى نمى كنند؟ ولى توجّه به اين كه فقط بايد خدا را راضى كنيم و عزت و ذلت تنها به دست او است ، اين نگرانى را نيز از بين مى برد.
6-   گاهى تلاش ها وتبليغات سوء ديگران ، انسان را نگران مى كند. ايمان به وعده هاى الهى مبنى بر پيروزى حقّ بر باطل برطرف كننده اين نگرانى است .
7-   گاهى متلك و استهزاى ديگران ، موجب نگرانى انسان مى گردد، ولى ايمان به خداوند - كه به رسولش مى فرمايد: ما تو را از استهزاى ديگران حفظ مى كنيم - اين نگرانى را نيز برطرف مى كند. انّا كفيناك المستهزئين
بنابراين ، اگر در قرآن مى خوانيم : اءلا بِذكر اللّه تَطمئنّ القلوب  آگاه باشيد با ياد خدا دلها آرام مى شود. اين يك واقعيّتى است .
آثار بى ايمانى
 
كسى كه به خداى حكيم ايمان ندارد، انسانى است كه :
1-  خود را بى اصالت ، بى هدف و تنها مى بيند و هدفش فقط رفاه و زندگى مادّى است مانند يك حيوان .
2-   حركت خود را يك حركت جبرى مى داند، نه تكاملى .
3-    آينده خود را پس از مرگ ، نابودى مى داند چون به زندگى بعد از مرگ و بقاى روح عقيده ندارد.
4-    راهنماى او در زندگى ، يا طاغوت هاى بيرونى است و يا هوس هاى درونى !
5-    برنامه زندگى او مملوّ از انواع ترديدها، محدوديّت ها، نقص ها و اشتباهات است .
6-   در تفسير هستى گيج است ؛ چون نمى داند چرا آمده ؟ و چرا مى رود؟ و هدفش از زندگى چيست ؟ تمام فكرش اين است كه چگونه زندگى كند، نه اين كه براى چه زندگى كند.
ايمان هاى مورد انتقاد
 
در قرآن ، از چند نوع ايمان و گرايش ، انتقاد شده است :
1-  گرايش هاى موسمى و فصلى . بعضى انسان ها فقط وقتى كه احساس خطر كردند و كشتى خود را در آستانه غرق شدن ديدند فرياد يا اللّه  سر مى دهند. ولى همين كه از مشكل رهايى پيدا كردند و كشتى خود را در ساحل ديدند مجدّدا به سراغ غير خدا رفته ، شرك مى ورزند. در قرآن مى خوانيم : فإ ذا ركبوا فى الفُلك دعوا اللّه مُخلصين له الدّين فلما نجّاهم الى البرّ إ ذا هم يشركون
2-   گرايش هاى تقليدى . ايمان برخى به خدا، به خاطر تقليد از نياكان است بدون هيچ دليل و برهان منطقى ؛ همچون ايمان بت پرستان كه در جواب انبيا مى گفتند: ما اين عقيده به بت ها را از نياكان خود گرفته ايم . قرآن در اين باره مى فرمايد: قالوا بل وَجدنا آباءَنا كذلك يفعلون
3-   ايمان سطحى . ايمان برخى انسان ها، سطحى است و در روح و روان و دل آنان نفوذ نكرده است . قرآن مى فرمايد: قالت الا عراب امنّا قل لم تؤ منوا و لكن قولوا اءسلمنا و لمّا يدخُل الا يمانُ فى قلوبكم  گروهى از اعراب نزد پيامبر آمدند و گفتند: ما ايمان آورده ايم . خداوند به پيامبر فرمود: به اينها بگو: ايمان شما هنوز در قلبتان اثر نكرده است . و شما تنها اظهار ايمان مى كنيد. همانند چاهى كه از درون نمى جوشد، بلكه با دست در آن آب مى ريزند.
4-   ايمان بدون عمل . با اينكه علم دارد امّا در مقام عمل تن پروراست . در قرآن آيات زيادى در مقام انتقاد از اين افراد ديده مى شود. احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا امنّا و هم لا يفتنون
5-   ايمان متزلزل . در برخى ايمان ها ترديد، دودلى و تزلزل ديده مى شود، صاحب چنين ايمانى در انتظار پيشامدهاست كه كدام طرف را انتخاب كند. قرآن درباره چنين افرادى مى فرمايد: برخى از مردم ، خدا را به حرف و ظاهر مى پرستند، هرگاه به خير و نعمتى برسند اطمينان خاطر پيدا مى كنند و اگر به شر و فقر و آفتى برخورد نمايند از دين خدا برمى گرداند. چنين كسانى در دنيا و آخرت زيانكارند. فان اصابه خير اطماءنّ به و ان اصابته فتنة انقلب على وجهه ...
6-   ايمان عاريه اى . در كتاب شريف اصول كافى بابى داريم به نام باب المعارين  يعنى كسانى كه دينشان عاريه است . برخى در دنيا دين دارند ولى هنگام مرگ ، بى دين از دنيا مى روند. مانند كسى كه حج بر او واجب شود، ولى به حج نرود، و يا كسى كه زكات اموال خود را نپردازد، هنگام مرگ به او مى گويند: فليمت ان شاء يهوديّاً او نصرانيّا يا يهودى بمير و يا نصرانى .
پيامبر روزى وارد مسجد شد و به پنج نفر از نمازگزاران فرمود: بلند شويد و از مسجد ما خارج شويد، زيرا شما نماز مى خوانيد ولى زكات نمى دهيد.
7-  ايمان تبعيضى وگزينشى . برخى ها، از اسلام و قرآن ، فقط آنچه را كه به نفع آنهاست مى پذيرند و آنچه را كه مطابق با اهداف و اميال خود نمى بينند، نمى پذيرند. و ان يكن لهم الحقّ ياتوا عليه مذعنين  چنين افرادى مى گويند: نؤ من ببعض و نكفر ببعض در صدر اسلام ، عدّه اى نزد پيامبر آمدند و گفتند: ما به تو ايمان مى آوريم به شرط اينكه نماز نخوانيم ، پيامبر فرمودند: دين ، بدون نماز نمى شود.
8-  ايمان تاكتيكى . تعدادى از سران يهود مدينه ، نقشه كشيدند كه يك روز صبح خدمت پيامبر اكرم برسند و ايمان بياورند و بعد از ظهرِ همان روز از اسلام دست برداشته ، مجدّداً يهودى شوند و ادّعا كنند كه اسلام بى فايده است .
آنها مى خواستند بدين وسيله اولاً از مسلمان شدن يهوديان جلوگيرى نمايند و ثانياً در ميان مسلمانان نيز شك و ترديد و تزلزل به وجود آورند كه لابد دين ما دين كاملى نيست ، چون دانشمندان و بزرگان يهودى ، صبح كه مسلمان شدند، غروب با اندكى آشنايى با اسلام از آن دست برداشتند. خداوند از طريق وحى پيامبرش را آگاه ساخت و فرمود: به مسلمانان بگو: نه از آمدنشان خوشحال گردند و نه از رفتنشان غمناك شوند.
ويژگى هاى ايمان مقبول
 
ايمانى مورد پذيرش وارزشمند است كه داراى ويژگى هاى زير باشد:
1-  ايمان همراه با استدلال . قرآن همواره از مخالفان خود، برهان و استدلال مى خواهد و مى فرمايد: فاءتونا بسلطان مبين  اگر دليلى داريد، بر ما ارائه دهيد. طبيعى است كه يك مسلمان نيز بايد در برابر ديگران از دين خود با دليل و برهان دفاع نمايد.
2-   ايمان همراه با عمل . در بسيارى از آيات قرآن هنگامى كه سخن از اهل ايمان به ميان آمده است ، بلافاصله و عملوا الصالحات  نيز ذكر شده است . كه اين عبارت به معناى انجام تمامى كارهاى نيك و شايسته است . زيرا همان گونه كه كلمه مسجد به معناى يك مسجد و كلمه مساجد به معناى چند مسجد و لغت المساجد به معناى تمامى مساجد است ، كلمه صالح  نيز به معناى يك عمل نيك و صالحات  به معناى چند عمل نيك و الصالحات  به معناى تمامى كارهاى نيك است . قرآن مى فرمايد: آمنوا و عملوا الصالحات  يعنى تمام كارهايشان نيك و شايسته است . بنابراين ، لازم است كه تمامى اعمال مؤ منان صالح و نيك باشد، نه فقط برخى از اعمال آنها.
3-   ايمان پايدار. قرآن از مؤ منانى كه در ايمانشان پايدار هستند، تمجيد مى فرمايد و آنها را به بهشت و نعمت هاى آن بشارت مى دهد. انّ الّذين قالوا ربّنا اللّه ثم استقاموا تتنزّل عليهم الملائكة ...
4-   ايمان كامل . در حديث مى خوانيم : ايمان ده درجه است . بديهى است هر مؤ منى به تناسب عمق ايمان و اعتقادش از درجاتى از ايمان برخوردار است .
شخصى از طرف امام صادق عليه السلام براى سفرى ماءموريّت يافت ، پس از برگشت ، خدمت امام رسيد و شروع كرد به انتقاد كردن از مردم آن منطقه و گفت : آنها ايمان ندارند. امام عليه السلام فرمود: ايمان ده درجه دارد، برخى داراى دو درجه اند و بعضى چهار درجه و گروهى از درجات بيشترى برخوردارند.
در حديث آمده است : اگر مى خواهيد بدانيد فردى چقدر ايمان دارد، ببينيد در برابر دريافت چه مبلغى گناه مى كند. امّا اميرمؤ منان عليه السلام مى فرمايد: به خدا قسم اگر هستى را به من دهند كه پوست جوى را از دهان مورچه اى به زور بگيرم چنين نخواهم كرد. اين مطلب بيان كننده درجه ايمان على عليه السلام است ، يعنى ايمان على عليه السلام از اهميّت هستى بيشتر است .
در دعاى مكارم الاخلاق مى خوانيم : الهى بلّغ بايمانى اكمل الايمان  خدايا! ايمانم را به كامل ترين درجه برسان .
5-  ايمان خالص . ارزش اعمال و ايمان ما به ميزان اخلاص و خلوص ما بستگى دارد، هر چه خالص تر باشد، مقبوليّت بيشترى خواهد يافت . قرآن از كسانى كه ايمان آوردند و ايمان خود را به ظلم نيالودند، تمجيد مى كند. الّذين امنوا و لم يلبسوا ايمانهم بالظلم  كه مراد از ظلم در اين آيه شرك است .
6-   ايمان بر اساس اختيار و آگاهى . انسان داراى اختيار است . شك و ترديد، پشيمانى ، انتقاد و تاءديب ، دليل اختيار انسان است . ايمانى ارزش دارد كه انسان بر اساس ‍ آگاهى و بدون هيچ گونه اجبارى به آن رسيده باشد. چنانكه قرآن مى فرمايد: لا اكراه فى الدين
7-  ايمان همراه با تفكّر. از ديدگاه قرآن ، ايمانى ارزشمند است كه بر اساس فكر و تعقّل در آفرينش باشد در قرآن مى خوانيم : و يتفكّرون فى خلق السموات و الا رض ربّنا ما خَلقتَ هذا باطلا ابتدا در آفرينش زمين و آسمان فكر مى كنند و سپس مى گويند: خداوندا! اين آفرينش بيهوده نيست .

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

بدن‌ نيز مؤدّب‌ به‌ آدابي‌ است‌ ؛ بدن‌ را نبايد در مَزبله‌ بيندازند يا در بيابان‌ رها كنند، احترام‌ به‌ اين‌ بدن‌ احترام‌ به‌ روح‌ است‌ ؛ و بر همين‌ اصل‌ از عالم‌ برزخ‌ به‌ عالم‌ قبر تعبير نموده‌اند، و گرنه‌ عالم‌ برزخ‌ هزاران‌ برابر از دنيا بزرگتر است‌ تا چه‌ رسد به‌ قبر، ولي‌ بجهت‌ نفسِ همين‌ ارتباط‌ تعبير به‌ عالم‌ قبر نموده‌اند و از سؤالات‌ برزخيّه‌ تعبير به‌ سؤال‌ عالم‌ قبر نموده‌اند ؛ و مردۀ مؤمن‌ را بايد احترام‌ نمود بدنش‌ هم‌ داراي‌ احترام‌ است‌. قبر بايد به‌ اندازۀ بدن‌ او باشد، مرده‌ را در ميان‌ قبر راحت‌ بخوابانند، قبر را به‌ اندازۀ كافي‌ گود كنند. در جائي‌ كه‌ كسي‌ ميخواهد از دنيا برود كاري‌ نكنند كه‌ از نزول‌ ملائكه‌ جلوگيري‌ كند ؛ آدم‌ جُنُب‌ داخل‌ نشود، قرآن‌ قرائت‌ كنند، پاي‌ محتضر را به‌ سمت‌ قبله‌ دراز كنند، دعاي‌ عديله‌ بخوانند، سورۀ يس‌ و صافّات‌ بخوانند، آهن‌ يا چيز سنگين‌ روي‌ شكم‌ او نگذارند، افرادي‌ كه‌ وارد ميشوند اگر با وضو باشند چه‌ بهتر است‌ چون‌ اينجا محلّ نزول‌ فرشتگان‌ و ارواح‌ مقدّسۀ معصومين‌ است‌. چون‌ از دنيا رفت‌ براي‌ تشييع‌ او مؤمنين‌ اجتماع‌ كنند و او را با سه‌ آبِ سدر و كافور و آب‌ خالص‌ سه‌ بار غسل‌ دهند و در سه‌ پارچه‌ يا پنج‌ جامه‌ كفن‌ كنند و بر كفن‌، جوشن‌ كبير و اسماءالله‌ را بنويسند و مؤمنين‌ نيز شهادت‌ خود را بر كفن‌ او مرقوم‌ دارند. بعد او را وارد در قبرستان‌ كنند و تا هنگام‌ ورود در قبر تدريجاً نزديك‌ به‌ قبر بنمايند، اگر مرد است‌ بدن‌ را از پائين‌ قبر و اگر زن‌ است‌ از پهلوي‌ قبر داخل‌ كنند، و در ميان‌ قبر صورت‌ او را برهنه‌ نموده‌ و روي‌ خاك‌ گذارند، كنايه‌ از آنكه‌ خداوندا بهترين‌ جاهاي‌ بدن‌ خود را كه‌ موجب‌ شرف‌ و آبروي‌ من‌ بود اينك‌ در مقابل‌ مقام‌ عظمت‌ و جلال‌ تو به‌ روي‌ خاك‌ مي‌نهم‌، و بر او تلقين‌ بخوانند و جَريدَتَين‌ در زير بغل‌هاي‌ او بگذارند، در چهارگوشۀ قبر او تربت‌ سيّدالشّهداء بريزند دستبندي‌ و گلوبندي‌ از تربت‌ براي‌ او قرار دهند و روي‌ چشم‌ها را تربت‌ بگذارند، و در روي‌ جريدتين‌ كه‌ از چوب‌‌تر است‌ با انگشت‌ شهادت‌ بر توحيد و رسالت‌ و ولايت‌ را بنويسند. اين‌ آداب‌ گرچه‌ با بدن‌ مقبور و افتادۀ او انجام‌ ميگيرد ولي‌ روحش‌ خوشحال‌ ميشود و اين‌ احترامات‌، ادب‌ نسبت‌ به‌ روح‌ اوست‌ ؛ چون‌ عمري‌ اين‌ بدن‌ آلت‌ دست‌ نفس‌ بوده‌ و براي‌ رساندن‌ به‌ كمال‌، او را خدمت‌ كرده‌ است‌ لذا مورد احترام‌ قرار ميگيرد. بَه‌ بَه‌! چه‌ خوب‌ است‌ انسان‌ را با آداب‌ مستحبّه‌ غسل‌ دهند و كفْن‌ و دفن‌ بنمايند، و واقعاً اگر انسان‌ بداند كه‌ مؤمنان‌ اينطور از روي‌ محبّت‌ با جنازۀ او رفتار مي‌كنند، اشتهاي‌ مردن‌ ميكند. مؤمنين‌ سابق‌ اينطور بودند و جنازه‌ را اينطور دفن‌ ميكردند، همسايگان‌ و اقرباء و ارحام‌ و آشنايان‌ و دوستان‌ همه‌ مي‌آمدند در منزل‌ ؛ با تشكيلاتي‌ آب‌ گرم‌ ميكردند در همان‌ منزل‌ با سلام‌ و صلوات‌ و روضه‌ و گريه‌ و دعا و قرآن‌ جنازه‌ را پاكيزه‌ مي‌شستند و طيّب‌ و طاهر نموده‌ و غسل‌ ميدادند و از كافور حنوط‌ نموده‌ و از همان‌ كفني‌ كه‌ آن‌ متوفّي‌ از مكّه‌ يا كربلا تهيّه‌ نموده‌ و در آب‌ زمزم‌ يا فرات‌ شسته‌ بود و به‌ خانۀ كعبه‌ يا حرم‌هاي‌ مَشاهد مشرّفه‌ ماليده‌ و متبرّك‌ كرده‌ بود و سپس‌ تمام‌ آن‌ را به‌ نوشتن‌ أسماء الله‌ مزيّن‌ و به‌ شهادت‌ چهل‌ مؤمن‌ بر ايمان‌ او ممهور و موَشّح‌ نموده‌ بود كفن‌ ميكردند ؛ خوشا بحال‌ چنين‌ افرادي‌ با چنين‌ نيّت‌هاي‌ پاك‌ و عقائد استوار. امّا حالا بيچارۀ مسكين‌ 90 سال‌ دارد و ميترسد نام‌ مرگ‌ يا وصيّت‌ را در نزد او ببرند ؛ چندين‌ مرض‌ دارد چشم‌ آب‌ آورده‌، مرض‌ قند هر لحظه‌ تهديدش‌ ميكند، فشار خون‌ و مرض‌ كليه‌ و اعصاب‌ و تورّم‌ غدّۀ پرستات‌ و بواسير ؛ سكته‌ هم‌ كرده‌ ولي‌ در عين‌ حال‌ دلش‌ و خاطراتش‌ باز هم‌ بطرف‌ دنياست‌. منزل‌ هم‌ ديگر تحمّل‌ اين‌ مريض‌ را نمي‌كند آقازاده‌ داد و بيداد ميكند: ببريد پدرم‌ را به‌ بيمارستان‌! بيهُشانه‌ او را به‌ بيمارستان‌ ميبرند به‌ اين‌ دست‌ و آن‌ دست‌ هِي‌ سوزن‌ فرو مي‌كنند و ديگر رگ‌ها را پيدا نمي‌كنند ؛ رگها بسته‌ شده‌ است‌. بيمارستان‌ و طبيب‌ معالج‌ هم‌ براي‌ آنكه‌ يك‌ صورت‌ حساب‌ مفصّل‌ تهيّه‌ كنند اين‌ بيچارۀ در حال‌ احتضار را از اين‌ سالن‌ به‌ آن‌ سالن‌ براي‌ آزمايش‌ و عكسبرداري‌ مي‌كشانند تا با بدن‌ آلوده‌ به‌ الكل‌ و نجس‌ جان‌ ميدهد نه‌ كسي‌ او را رو به‌ قبله‌ كشيده‌ و نه‌ بر او دعا و قرآن‌ خوانده‌، و نه‌ سلامي‌ و صلواتي‌. فوراً او را به‌ سردخانۀ بيمارستان‌ و از آنجا به‌ بهشت‌ زهرا (قبرستان‌ محلّ) ميبرند و نه‌ كسي‌ ميگويد لا إلَهَ إلاّ اللَه‌. غسّال‌ او معلوم‌ نيست‌ با چه‌ نيّتي‌ غسل‌ ميدهد. و آقازادۀ محترم‌ يك‌ دوربين‌ عكّاسي‌ بدوش‌ انداخته‌ قدم‌ ميزند. نزديكان‌ و ارحام‌ هم‌ ميترسند در مرده‌ شويخانه‌ بروند كه‌ ببينند غسّال‌ چه‌ قسم‌ غسل‌ ميدهد ؛ تازه‌ اگر هم‌ بروند چيزي‌ نميدانند ؛ زنهاي‌ رحم‌ و قوم‌ و خويش‌ هم‌ ميترسند درمغسل‌ زنها بروند. مردها زير درخت‌ها و سايبان‌ نشسته‌ سيگار مي‌كشند و دائماً مي‌پرسند: تمام‌ شد؟ تمام‌ شد؟ كه‌ زودتر ماشين‌ را روشن‌ كرده‌ پشت‌ فرمان‌ نشسته‌ و قبرستان‌ را ترك‌ كنند. خدا نكند انسان‌ چنين‌ مردني‌ بكند ؛ خدا رحمت‌ كند، واعظ‌ محترمي‌ بود در قم‌ كه‌ مردي‌ فاضل‌ و دانشمند بود و جزء اهل‌ علم‌ و مطالعه‌ بود، و در آن‌ وقت‌ كه‌ ما در قم‌ تحصيل‌ ميكرديم‌ مرده‌شوئي‌ بود در قم‌ به‌ نام‌ مشهدي‌ نوروز. آن‌ واعظ‌ بالمناسبة‌ بر فراز منبر مي‌گفت‌: اگر مرده‌شوي‌ انسان‌ مشهدي‌ نوروز باشد خدا نكند انسان‌ در قم‌ بميرد. رواياتي‌ كه‌ دربارۀ عذاب‌ قبر و ثواب‌ قبر وارد شده‌ است‌ راجع‌ به‌ همان‌ بدن‌ برزخي‌ است‌ كه‌ به‌ مناسبت‌ ارتباط‌ عالمِ برزخِ هر كس‌ به‌ قبر آن‌ كس‌، از آن‌ تعبير به‌ عذاب‌ قبر شده‌ است‌.

اسباب‌ و علل‌ فشار قبر

در «عِلَل‌ الشّرآئع‌» مرحوم‌ صدوق‌ با سند متّصل‌ خود روايت‌ ميكند از زيد بن‌ عليّ از پدرش‌ از جدّش‌ از أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌: قَالَ: عَذَابُ الْقَبْرِ يَكُونُ مِنَ النَّمِيمَةِ وَالْبَوْلِ وَ عَزْبِ الرَّجُلِ عَنْ أَهْلِهِ. «فرمود: عذاب‌ قبر از سخن‌چيني‌ و پرهيز نكردن‌ از بول‌ و دوري‌ مرد از زنش‌ پيدا ميشود كه‌ رختخواب‌ خود را جدا نموده‌ و در غذا و خواب‌ از او دوري‌ كند.» و نيز با سند متّصل‌ خود روايت‌ ميكند از حضرت‌ صادق‌ از پدرش‌ از پدرانش‌ عليهم‌ السّلام‌ كه‌: قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ: ضَغْطَةُ الْقَبْرِ لِلْمُؤْمِنِ كَفَّارَةٌ لِمَا كَانَ مِنْهُ مِنْ تَضْيِيعِ النِّعَمِ.  «رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمودند: فشار قبر براي‌ مؤمن‌ كفّارۀ تضييع‌ نعمت‌هائي‌ است‌ كه‌ نموده‌ است‌.» كليني‌ روايت‌ ميكند از عدّه‌اي‌ از اصحاب‌ از أحمد بن‌ محمّد بن‌ خالد از عثمان‌ بن‌ عيسي‌ از عليّ بن‌ أبي‌ حمزه‌ از أبوبصير: قَالَ: قُلْتُ لاِبِي‌ عَبْدِاللَهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: أَ يَفْلِتُ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْرِ أَحَدٌ؟ قَالَ: فَقَالَ: نَعُوذُ بِاللَهِ مِنْهَا ؛ مَا أَقَلَّ مَنْ يَفْلِتُ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْرِ! «ميگويد: من‌ به‌ حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ عرض‌ كردم‌: آيا كسي‌ از فشار قبر رهائي‌ پيدا ميكند؟ حضرت‌ فرمودند: پناه‌ به‌ خدا از فشار قبر ؛ چقدر افرادي‌ كه‌ از فشار قبر رهائي‌ پيدا كنند كم‌ هستند.»  و سپس‌ فرمودند: چون‌ عثمان‌، رقيّه‌ دختر رسول‌ خدا را كشت‌، رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ بر كنار قبر او ايستادند و درحاليكه‌ سر خود را به‌ آسمان‌ بلند نموده‌ و اشگ‌ از چشمانشان‌ جاري‌ بود به‌ مردم‌ فرمودند: من‌ رقيّه‌ دخترم‌ را به‌ ياد آوردم‌ و نيز به‌ ياد آوردم‌ آنچه‌ را كه‌ به‌ او رسيده‌ بود پس‌ دلم‌ شكست‌ و خواستم‌ كه‌ خدا او را از فشار قبر برهاند و عرض‌ كردم‌: اللَهُمَّ هَبْ لِي‌ رُقَيَّةَ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْرِ. فَوَهَبَهَا اللَهُ لَهُ. «بار پروردگارا به‌ خاطر من‌ رقيّه‌ را از فشار قبر برهان‌. پس‌ خداوند او را بخاطر پيامبر رهانيد.»  و حضرت‌ صادق‌ به‌ دنبال‌ اين‌ قضيّه‌ فرمودند: رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ براي‌ تشييع‌ جنازۀ سَعد از منزل‌ خارج‌ شدند در حاليكه‌ هفتاد هزار فرشته‌ جنازۀ وي‌ را تشييع‌ مينمودند ؛ و پس‌ از دفن‌، حضرت‌ رسول‌ الله‌ سر خود را بطرف‌ آسمان‌ بلند نموده‌ و فرمودند: مِثْلُ سَعْدٍ يُضَمُّ ؟ آيا فشار قبر، شخصي‌ مانند سعد را با اين‌ سابقۀ درخشانش‌ در اسلام‌ ميگيرد؟ أبوبصير ميگويد: عرض‌ كردم‌: فدايت‌ شوم‌ ما چنين‌ مي‌پنداشتيم‌ كه‌ سعد از بول‌ اجتناب‌ كامل‌ نميكرد! حضرت‌ فرمود: مَعَاذَ اللَهِ، إنَّمَا كَانَ مِنْ زَعَآرَّةٍ فِي‌ خُلُقِهِ عَلَي‌ أَهْلِهِ. «پناه‌ به‌ خدا چنين‌ نيست‌، بلكه‌ فشار قبر سعد به‌ علّت‌ سوء خُلقي‌ بود كه‌ با اهل‌ خانۀ خود داشت‌.» حضرت‌ صادق‌ فرمودند: مادر سعد گفت‌: گوارا باد اي‌ سعد برتو در اين‌ بهشتي‌ كه‌ وارد شدي‌! رسول‌ خدا فرمود: اي‌ مادر سعد! بر خدا حكم‌ جزمي‌ منما. و نيز كليني‌ روايت‌ ميكند با إسناد خود از أبوبصير از يكي‌ از صادقين‌ عليهما السّلام‌. قَالَ: لَمَّا مَاتَتْ رُقَيَّةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ قَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ: الْحَقِي‌ بِسَلَفِنَا الصَّالِحِ عُثْمَانَ بْنِ مَظْعُونٍ وَ أَصْحَابِهِ ؛ قَالَ: وَ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلَامُ عَلَي‌ شَفِيرِ الْقَبْرِ تَنْحَدِرُ دُمُوعُهَا فِي‌ الْقَبْرِ وَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ يَتَلَقَّاهُ بِثَوْبِهِ قَآئِمًا يَدْعُو، قَالَ: إنِّي‌ لَاعْرِفُ ضَعْفَهَا وَ سَأَلْتُ اللَهَ عَزَّوَجَلَّ أَنْ يُجِيرَهَا مِنْ ضَمَّةِ الْقَبْرِ.  «حضرت‌ فرمود: چون‌ رقيّه‌ دختر رسول‌ الله‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وفات‌ كرد، رسول‌ خدا فرمود: اي‌ دخترم‌! بپيوند به‌ سلفِ صالحِ ما عثمان‌ بن‌ مظعون‌ و اصحاب‌ او ؛ و فاطمه‌ عليها السّلام‌ بر كنارۀ قبر ايستاده‌ بود و چنان‌ گريه‌ ميكرد كه‌ اشگهاي‌ چشم‌ او در قبر فروميريخت‌، و رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ در حالي‌ كه‌ ايستاده‌ دعا مينمود آن‌ اشگها را با لباس‌ خود پاك‌ ميكرد. رسول‌ خدا فرمود: من‌ از ضعف‌ رقيّه‌ خبر دارم‌ و از خداوند عزّوجلّ خواهش‌ كردم‌ كه‌ او را از فشار قبر خلاصي‌ بخشد.» و نيز كليني‌ روايت‌ ميكند از عليّ بن‌ إبراهيم‌ از محمّد بن‌ عيسي‌ از يونس‌: قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَصْلُوبِ يُعَذَّبُ عَذَابَ الْقَبْرِ؟ قَالَ: فَقَالَ: نَعَمْ إنَّ اللَهَ عَزَّ وَجَلَّ يَأْمُرُ الْهَوَآءَ أَنْ يَضْغَطَهُ.  و در روايت‌ يونس‌ ميگويد: «من‌ از حضرت‌ راجع‌ به‌ شخصي‌ را كه‌ به‌ دار آويخته‌اند سؤال‌ كردم‌ كه‌ آيا او را هم‌ عذاب‌ قبر ميدهند؟ حضرت‌ فرمود: آري‌ خداوند عزّ وجلّ به‌ هوا امر ميكند كه‌ او را در فشار خود بگيرد.» و در روايت‌ ديگر حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ در پاسخ‌ گفتند كه‌: خداوند زمين‌ و هوا يكي‌ است‌ ؛ خداوند بسوي‌ هوا وحي‌ ميكند كه‌ او را در فشار بگيرد، و هوا چنان‌ او را در فشار قرار ميدهد كه‌ از فشار قبر سخت‌تر باشد.

استحباب‌ قراردادن‌ جريدتين‌ در كفن‌ زير بازوهاي‌ ميّت‌

كليني‌ روايت‌ ميكند با إسناد خود از زُراره‌ كه‌ ميگويد: به‌ حضرت‌ امام‌ محمّد باقر عليه‌ السّلام‌ عرض‌ كردم‌: چرا براي‌ ميّت‌ جَريده‌ ميگذارند؟ (جريده‌ چوب‌ تازه‌اي‌ است‌ كه‌ از درخت‌ مي‌چينند به‌ طول‌ يك‌ ذراع‌ ـ قريب‌ نيم‌ متر ـ و چون‌ ميّت‌ را ميخواهند كفن‌ كنند زير بازوهاي‌ او در داخل‌ كفن‌ ميگذارند.)  حضرت‌ فرمودند: براي‌ آنكه‌ تا هنگاميكه‌ آن‌ جريده‌ مرطوب‌ است‌ عذاب‌ از او برداشته‌ ميشود، و در اين‌ زمان‌ كسي‌ از او حساب‌ نمي‌كشد. حضرت‌ فرمودند: عذاب‌ قبر پيوسته‌ نيست‌ بلكه‌ در يك‌ روز و در يك‌ ساعت‌ انجام‌ ميگيرد، فقط‌ به‌ اندازۀ مدّتي‌ كه‌ ميّت‌ را در قبر ميگذارند و مردم‌ مراجعت‌ مي‌كنند ؛ و آن‌ دو چوب‌‌تر را براي‌ همين‌ مدّت‌ از زمان‌ ميگذارند، و بعد از اينكه‌ آنها خشك‌ شوند ديگر عذاب‌ و حسابي‌ إن‌شاءالله‌ نخواهد داشت‌. و كليني‌ با سند ديگر روايت‌ ميكند از حَريز و فُضيل‌ و عبدالرّحمن‌ كه‌ گفتند: از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ سؤال‌ شد: به‌ چه‌ علّتي‌ براي‌ مرده‌ جريده‌ ميگذارند؟ حضرت‌ فرمود: براي‌ آنكه‌ تا مدّتي‌ كه‌ جريده‌،‌تر است‌ عذاب‌ از او فاصله‌ ميگيرد. اينها همه‌ شواهد براي‌ ارتباط‌ بدن‌ مثالي‌ به‌ بدن‌ واقع‌ شدۀ در قبر است‌.و از جمله‌ مسائل‌ ارتباطيّه‌، نپوسيدن‌ بدن‌ پيامبران‌ و ائمّۀ طاهرين‌ و اولياي‌ خدا و بعضي‌ از اخيار و ابرار در قبر است‌. در بعضي‌ از مقابري‌ كه‌ بطور سرداب‌ حفر شده‌ و جنازه‌ها را در آن‌ سرداب‌ پهلوي‌ يكديگر قرار ميدهند، ديده‌ شده‌ است‌ كه‌ جنازۀ بعضي‌ از علماء بالله‌ پس‌ از مرور نيم‌ قرن‌ تازه‌ است‌. البتّه‌ مقام‌ روح‌ و نفس‌ غير از بدن‌ است‌ ؛ جنازه‌ ميخواهد در قبر بپوسد يا نپوسد، بدن‌ لباسي‌ است‌ كه‌ كنده‌ شده‌ است‌ و روح‌ در مقام‌ شامخ‌ خود متنعّم‌ به‌ نعم‌ الهيّه‌ است‌. و اگر فرض‌ شود بدن‌ قطعه‌ قطعه‌ شود يا سوخته‌ گردد و خاكسترش‌ را به‌ باد دهند يا به‌ دار آويزند و چندين‌ سال‌ بر فراز دار بماند و كهنه‌ گردد و كبوتر در شكم‌ ميّت‌ لانه‌ بگذارد، چنانچه‌ بدن‌ فقيه‌ و متكلّم‌ اسلام‌ قاضي‌ نورالله‌ شوشتري‌ را در زير شلاّق‌هاي‌ خاردار ريز ريز كردند، و بدن‌ فقيه‌ عاليقدر اسلام‌ شهيد اوّل‌ را به‌ دار آويختند و سپس‌ سوزاندند و خاكسترش‌ را به‌ باد دادند، و بدن‌ حضرت‌ زيدبن‌ عليّ بن‌ الحسين‌ را چهار سال‌ بر بالاي‌ چوبۀ دار نگاه‌ داشتند ؛ ولي‌ با همۀ اين‌ احوال‌ به‌ اندازۀ سر سوزني‌ از ثواب‌هاي‌ آن‌ متوفّي‌ كم‌ نخواهد شد بلكه‌ بواسطۀ ارتباط‌ برزخ‌ با بدن‌ مثالي‌، همين‌ وقايع‌ ممكنست‌ موجب‌ إعلاء درجه‌ و ترفيع‌ مقام‌ آن‌ شهيدان‌ راه‌ حقّ و ولايت‌ گردد. ولي‌ با همۀ اين‌ احوال‌ بدن‌هائي‌ كه‌ در ميان‌ قبر است‌ ممكن‌ است‌ نپوسد، و درجۀ تقوي‌ و طهارت‌ روح‌ تأثير در اين‌ لباس‌ داخل‌ قبر افتاده‌ نموده‌ و او را تازه‌ نگاهدارد. 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

كسانى كه لذت انس با خدا را چشيده اند و دل خود را ماءواى ذكر خدا ساخته اند و به خلوت نجواى با معشوق خويش بار يافته اند، دنيا و لذت ها و خوشى هاى آن برايشان كم فروغ گرديده و با روشن شدن چشمشان به حقايقى فراتر از دنيا و ماديات ، ديگر رغبت ماندن در اين دنيا را ندارند، چه رسد كه دل بسته آن باشند؛ چنان كه حضرت امير عليه السلام مى فرمايند: فكانما فطعوا الدنيا الى الاخرة و هم فيها فشاهدوا ما وراء ذلك ...؛ آنها با اين كه در دنيا زندگى مى كنند، اما هواى رفتن از دنيا و پيوستن به آخرت دارند. به درجه اى از معرفت رسيده اند و تا بدان جا در مسير خودسازى و تكامل اوج گرفته اند كه سراى آخرت را مشاهده مى كنند و از آنچه بر برزخيان مى گذرد آگاهى دارند. آنها هر كجا كه باشند دلشان با خدا است . حتى وقتى با كسى سخن مى گويند، باز در دل به خدا توجه دارند و لحظه اى دل از انس با خدا نمى كنند. آنان كه با حقايق عالم هستى اطلاع يافته اند و عصاره ارزش ها و كمالات بر آنها عينيت يافته و به پوچى و بى مقدارى دنيا و مظاهر آن پى برده اند، از دنيا طلبى مردم تعجب مى كنند. آنان در شگفتند كه چگونه مردم چون ديوانگان و لاشخوران بر سر مردار گنديده دنيا به جان هم مى افتاده اند و هر كس سعى مى كند با حيله و نيرنگ گوى سبقت از ديگران بربايد و عرصه را بر رقيبان خويش تنگ سازد. براى آنان بسى مايه تاءسف است كه چگونه مردم دل به دنيا بسته اند و با لذت هاى آن خو گرفته اند و از عالى ترين لذت ها، يعنى انس با خدا، چشم پوشيده اند؟ به راستى چرا بسيارى از مردم به جاى خدا بر قدرت هاى مادى و دنيايى تكيه دارند؟ مگر نه اين است كه هر چيزى در پرتو قدرت خداوند تحقق مى يابد؟در مقابل ، مردم نيز وقتى مى بينند اهل ذكر و شيفتگان انس با خدا اعتنايى به دنيا و لذت هاى آن ندارند، تعجب مى كنند كه چرا اينها بى اعتنا از كنار اين لذت ها مى گذرند؟ و چرا در نظر آنان كاخ ‌ها و انبان هاى طلا و پول با مشتى خاك و خاشاك يكسان است ؟! غافل از اين كه آنها به لذتى رسيده اند كه لذت هاى دنيا و نظرشان بى مقدار و بى ارزش گرديده است .مى گويند شخصى كه شهر را نديده بود و از اوضاع و احوال آن بى خبر بود گذرش به شهر افتاد و به بازار رفت و وارد دكان قنادى شد. وقتى ديد شيرينى هاى متنوع و رنگارنگ در آن دكان چيده اند و شيرينى فروش آرام نشسته و از آنها نمى خورند تعجب كرده و پنداشت كه چشمان او نابيناست ، از اين رو انگشتان خود را جلو چشمان او برد، و وقتى متوجه شد كه او با وجود بينايى شيرينى ها را نمى خورد با تعجب گفت : آيا اينها را مى بينى و نمى خورى ؟! يكى از اساتيد ما مى فرمود كه در زمان مرحوم شيخ انصارى كه طلبه ها در نهايت فقر و گرفتارى زندگى مى كردند. شخصى چند كيسه طلا نزد شيخ آورد و در دالان خانه شيخ قرار داد و از شيخ رسيد خواست ، اما مرحوم شيخ از دادن رسيد امتناع كرد. كيسه هاى طلا زير دست و پا لگد مى شد و هر چه آن شخص اصرار و التماس مى كرد، مرحوم شيخ نمى پذيرفت ، آن شخص گفت : من امانت دارم ، اين امانت را به من سپرده اند كه به شما برسانم ؛ گناه من چيست كه به من رسيد نمى دهى ؟ يكى از نزديكان مرحوم شيخ به ايشان عرض كرد كه چرا شما آن امانتى را تحويل نمى گيريد و رسيد نمى دهيد؟ مرحوم شيخ فرمود: اين واسطه اى كه طلاها را از صرافى گرفته و اين جا آورده مسيحى است و من نمى خواهم دست مسيحى به رسيدى برسد كه روى آن اسم خدا را مى نويسم ، هر وقت واسطه مسلمانى فرستادند رسيد مى دهم ، مرحوم شيخ قسم خورد كه نظر من اين طلاها با مشتى خاكستر فرقى ندارد؛ تازه اينها امانتى است كه بايد به اهلش برسانم ، اگر از خودم هم مى بود اهميتى براى من نداشته چون چند صباحى در اختيارم مى بود و بالاخره آنها را مى گذاشتم و مى رفتم .به هر جهت ، براى اين كه انسان به تعالى برسد و به رفتار و انديشه علوى مزين گردد و ثروت دنيا آن قدر برايش ارزش نداشته باشد كه براى رسيدن به آن دست به هر خلافى بزند، بايد يا خدا را در دلش زنده نگه دارد. اگر به جاى توجه به خداوند، به دنيا عشق بورزد، مستحق نكوهش خداوند و رانده شدن از درگاه تعالى مى گردد. خداوند درباره اينان به پيامبرش فرمود:ولا تطع من اءغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه و كان اءمره فرطا؛  و از آن كسى كه از ياد ما روى برتافته و جز زندگى دنيا را خواستار نبوده است ، روى برتاب .خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان مى دهد، از كسانى كه فقط دل بسته زندگى دنيا هستند و شهوت و كام جويى از دنيا را بر ياد خدا و توجه به آخرت مقدم داشته اند، دورى كن . اين دسته به جهت توجه افراطى به دنيا، چنان از خداوند غافل شده اند كه بسا صرف وقت در امور عبادى و معنوى و توجه به خداوند را مايه تضييع عمر و به هدر دادن آن تلقى مى كنند! و چه بسا كارشان به جايى مى رسد كه وقتى نام خدا و اولياى خدا برده مى شود، سعى مى كنند حرف را عوض كنند. بر عكس حضرت ابراهيم عليه السلام ، هنگام كه جبرئيل گفت : سبوح قدوس فرمود: اگر يك بار ديگر نام محبوبم را ببى همه مالم را مى دهم . اما دنيا پرستان نه فقط از نام خدا لذت نمى برند، بلكه چنان زرق و برق دنيا آنها را فريب داده و دل باخته دنيا شده اند كه به فرموده قرآن وقتى نام خدا برده مى شود، ناراحت هم مى شوند: و اذا ذكر الله وحده اشمازت قلوب الذين لا يومنون بالاخرة و اذا ذكر الذين من دونه اذا هم يستبشرون ؛ هنگامى كه خداوند به يگانگى ياد مى شود، دل هاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، متوجه مى گردد؛ اما هنگامى كه معبودهاى ديگر ياد مى شود، شادمان مى شوند. طبيعى است وقتى كسى به آخرت ايمان نداشت ، زندگى دنيا براى او مقصد و هدف مى گردد و جز زندگى دنيا چيزى نمى خواهد و از آنچه او را از لذايذ دنيا باز دارد بيزار است . از اين رو نمى خواهد كه در حضور او نام خداوند برده شود و يا قرآن قرائت گردد و ياد مرگ به ميان آيد؛ چرا كه عيش او را آشفته مى كند. اين مرحله از انحطاط و سقوط، فرجام كسى است كه به تدريج از فطرت خود فاصله مى گيرد و به جاى حركت در مسير فطرت خود و پرستش مبداء آفرينش و عمل به خواست او علم طغيان و سر پيچى را بر مى افرازد. او پس از آن كه در دام هواى نفس خويش و وسوسه هاى شيطان گرفتار آمد، دنيا پرستى و دل سپردگى به لذت ها و شهوات دنيايى ، محور رفتار و انديشه اش مى گردد.چنين كسى ممكن نيست گرايش و توجهى به ياد خدا و ذكر او داشته باشد؛ چرا كه بين ياد خدا و شيفتگى به دنيا تضادى آشكار است .حال كه سخن به اين جا رسيد جا دارد اشاره اى به موانع ذكر از ديدگان قرآن داشته باشيم .
1-  از جمله موانع ذكر، رفاه زدگى و توجه افراطى به دنيا است . خداى متعال در اين باره مى فرمايد:يا ايها الذين آمنو لا تلهكم اءموالكم و لااءولادكم عن ذكر الله و من يفعل ذلك فاءولئك هم الخاسرون ؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نكند، و كسانى كه چنين كنند، آنان خود زيان كارانند. گرايش به توحيد، خدا پرستى و توجه به پروردگار، امرى فطرى است . از آغاز شكفتگى نيروى عقل ، يكى از انديشه هايى كه فكر انسان را به خود مشغول مى دارد همين است كه آفريدگار خود را بشناسد و با اين حال و با همه كوشش هاى پيامبران الهى ، گروه اندكى راه فطرت و عقل سليم را بر مى گزينند و در هر عصرى معمولا تعداد گمراهان بيشتر است . خداوند با اشاره به همين حقيقت مى فرمايد: قليلا ما تذكرون ؛ چه اندك پند مى گيرند.بر اين اساس ، خداوند تاءثير گرايش هاى مادى و دنيوى را در جلوگيرى از توجه بيش از حد به اموال و اولاد، روح انسان را آلوده مى سازد و صفا و جلاى آن را از بين مى برد.اگر غفلت از ياد خدا باعث مى گردد كه انسان از هدف اصلى حيات باز بماند و به مسايلى كه به همين حيات محدود و چند روزه دنيوى مربوط مى شود و تباهى جاودان را در پى دارد مشغول گردد.
2-  يكى ديگر از موانع ذكر ظاهر بينى و جدى نگرفتن حيات است .
قرآن كريم در اين باره مى فرمايد .يعلمون ظاهرا من الحياة الذنيا و هم عن الاخرة هم غافلون ؛  از زندگى دنيا ظاهرى مى شناسند، و حال آن كه از آخرت غافلند. انسان مؤ من جهان هستى را مخلوق خدايى حكيم و آگاه مى داند و بر اين اساس از كنار هيچ موضوعى ، هر چند كوچك ، به سادگى نمى گذرد و در مواجهه با هر چيزى به ياد آفريدگار حكيم مى افتد. اما فرد بى ايمان حيات را پديده اى اتفاقى و حوادث جهان را امورى تصادفى مى بيند و مرگ را نهايت اين جهان مى نگرد. او تنها به ظواهر زندگى دنيا توجه دارد و از سرانجام كار غافل است .
3-  از ديگر موانع ذكر، دوستان گم راه هستند. در قرآن در اين باره مى خوانيم .
ويوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا، يا و يلتى ليتنى لم اتخذ فلانا خليلا، لقد اءضلنى عن الذكر بعد اد جاءنى و كان الشيطان للانسان خذولا؛  و روزى است كه ستم كار دست هاى خود را به دندان مى گزد و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى برگزيده بودم .واى بر من ، كاش فلانى را دوست خود نگرفته بودم . او بود كه مرا به گمراهى كشانيد پس از آن كه نزد قرآن به من رسيده بود، و شيطان هميشه خوار كننده انسان بوده است .
نقل كرده اند كه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله دو نفر به نام عقبه و ابى با هم دوست بسيار صميمى بودند. هر گاه عقبه از سفر باز مى گشت مهمانى بزرگى به راه مى انداخت و هر چند اسلام را نپذيرفته بود، ولى به پيامبر صلى الله عليه و آله علاقه مند بود و آن حضرت را نيز دعوت مى كرد. يك بار پس از گستردن سفره مهمانى ، پيامبر فرمود: من از غذاى تو نمى خورم ، مگر آن كه به يگانگى خدا و رسالت من گواهى دهى . او نيز چنين كرد. اما وقتى دوستش ، ابى ، از ماجرا مطلع شد او را سرزنش كرد كه از آيين نياكانت منحرف شده اى . عقبه گفت : او حاضر نبود از غذاى من بخورد مگر با اسلام آوردن من ، و من شرم داشتم كه كسى غذا نخورده از سر سفره من برخيزد. ابى گفت : من هرگز از تو راضى نمى شوم ، مگر آن كه در برابر پيامبر بايستى و به او توهين كنى . و او نيز چنين كرد و بدين ترتيب دنيا و آخرت خود را تباه ساخت . او در جنگ بدر در صف مشركان شركت كرد و كشته شد. آيات مذكور در شاءن او نازل شده است .بدون شك يكى از عوامل مؤ ثر در شكل گيرى شخصيت انسان هم نشينان و دوستان او هستند. معاشرت با افراد منحرف ، و رفتار و سخنان آنان در ذهن و روح و رفتار فرد اثر مى گذارد و معمولا اين تغيير چنان آرام و تدريجى است كه شخص متوجه آن نمى شود.
4-  تسلط شيطان بر انسان نيز از موانع مهم ذكر به شمار مى آيد.خداوند در اين باره مى فرمايد: استحوذ عليهم الشيطان فانساهم ذكر الله ...؛ شيطان بر آنان چيره شده و خدا را از يادشان برده است .كلمه استحوذ به معناى تسلط كامل شيطان بر شخص است ، به گونه اى كه گويا اختيار از او سلب شود. اين حالت وقتى براى كسى پيش مى آيد كه با آگاهى و اراده خود مدت ها در گناه و انحراف غرق گردد. امام حسين عليه السلام ، روز عاشورا، خطاب به لشكر يزيد فرمود:
لقد استحوذ عليكم الشيطان فاءنساكم ذكر الله العظيم ؛ همانا شيطان بر شما چيره شده و خدا را از يادتان برده است .
5-   از جمله موانع ذكر، يكى هم آرزوهاى دراز است ، قرآن در اين باره مى فرمايد:
ذرهم ياكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون ؛ بگذارشان تا بخورند و بر خوردار شوند و آرزوها سرگرمشان كند، پس به زودى خواهند دانست .خداوند براى بشر مواهب و نيروهايى قرار داده كه اگر به جا و درست مورد استفاده قرار گيرند، مى توانند در راه تاءمين رفاه مادى و تكامل معنوى و روحى انسان به كار آيند و دنيا و آخرت او را آباد سازند. اما متاءسفانه بشر غالبا از اين امكانات استفاده نا به جا مى كند و با افراط و تفريطها آنچه را بايد در خدمت تعالى خويش قرار دهد، در مسير سقوط مادى و معنوى خود به كار مى گيرد. از جمله اين ويژگى ها آرزو كردن است كه اگر به نحو معقول و منطقى و با آينده نگرى باشد، نه تنها مفيد، بلكه لازم است . اما وقتى اين عامل از حد بگذرد و به صورت آرزوهاى دور و دراز در آيد، عامل بدبختى و غفلت مى گردد.
6-  هواپرستى را نيز بايد از موانع مهم ذكر دانست . خداوند در اين باره مى فرمايد:
و لا تطع من اءغفلنا قلبه من ذكرنا و اتبع هواه و كان اءمره فرطا؛ و از آن كس كه قلبش را از ياد خود غافل ساخته ايم و از هوس خود پيروى نمى انديشد؛ و هواپرستى او را از ياد خدا كه سرچشمه توجه به همه صفات عالى انسانى است محروم مى كند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

در «أمالي‌» صدوق‌ با سند متّصل‌ خود روايت‌ ميكند از علاء بن‌ محمّد بن‌ فضل‌ از پدرش‌ از جدّش‌ كه‌ او گفت‌: قَيس‌ بن‌ عاصِم‌ گفت‌: من‌ با جماعتي‌ از بني‌ تميم‌ بر رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ به‌ عنوان‌ وفود و ميهماني‌ وارد شديم‌. چون‌ من‌ داخل‌ بر آن‌ حضرت‌ شدم‌ ديدم‌ صَلْصال‌ بْن‌ دَلَهْمَس‌ نيز در حضور آن‌ حضرت‌ نشسته‌ است‌.عرض‌ كردم‌: اي‌ پيغمبر خدا! ما را موعظه‌اي‌ فرما كه‌ از آن‌ نفع‌ ببريم‌ چون‌ ما قومي‌ هستيم‌ كه‌ در صحرا زندگي‌ مي‌كنيم‌ و خدمت‌ شما كمتر ميرسيم‌!

فَقَالَ رَسُولُ اللَهِ: يَا قَيْسُ! إنَّ مَعَ الْعِزِّ ذُلاًّ، وَإنَّ مَعَ الْحَيَوةِ مَوْتًا، وَ إنَّ مَعَ الدُّنْيَا ءَاخِرَةً، وَإنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ حَسِيبًا، وَ عَلَي‌ كُلِّ شَيْءٍ رَقِيبًا، وَ إنَّ لِكُلِّ حَسَنَةٍ ثَوَابًا، وَ لِكُلِّ سَيِّئَةٍ عِقَابًا، وَ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتَابًا. وَ إنَّهُ لَابُدَّ لَكَ يَا قَيْسُ مِنْ قَرِينٍ يُدْفَنُ مَعَكَ وَ هُوَ حَيٌّ، وَ تُدْفَنُ مَعَهُ وَ أَنْتَ مَيِّتٌ.فَإنْ كَانَ كَرِيمًا أَكْرَمَكَ، وَ إنْ كَانَ لَئِيمًا أَسْلَمَكَ ؛ ثُمَّ لَا يُحْشَرُ إلَّا مَعَكَ، وَ لَا تُبْعَثُ إلَّا مَعَهُ، وَ لَا تُسْأَلُ إلَّا عَنْهُ ؛ فَلَا تَجْعَلْهُ إلَّا صَالِحًا ؛ فَإنَّهُ إنْ صَلُحَ ءَانَسْتَ بِهِ، وَ إنْ فَسَدَ لَا تَسْتَوْحِشُ إلَّا مِنْهُ ؛ وَ هُوَ فِعْلُكَ.

«پس‌ رسول‌ خدا فرمود: اي‌ قيس‌! به‌ درستي‌ كه‌ با هر عزّتي‌ ذلّتي‌ است‌، و با زندگي‌ مرگ‌ است‌، و با دنيا آخرت‌ است‌، و براي‌ هرچيزي‌ حسابگري‌ است‌، و بر هر چيزي‌ مراقب‌ و پاسداري‌ است‌، و براي‌ هر كار نيكوئي‌ ثوابي‌ است‌، و براي‌ هر كار زشتي‌ عِقابي‌ است‌، و براي‌ هر أجلي‌ كتاب‌ و تقديري‌ است‌.و اي‌ قيس‌! حتماً و حقّاً بدون‌ شكّ با تو قريني‌ است‌ كه‌ با تو دفن‌ ميشود و او زنده‌ است‌، و تو نيز با او دفن‌ ميشوي‌ و مرده‌ هستي‌.پس‌ اگر آن‌ قرين‌ كريم‌ باشد تو را از گزند حوادث‌ مصون‌ خواهد داشت‌ و گرامي‌ خواهد داشت‌، و اگر لئيم‌ باشد تو را دستخوش‌ خطرات‌ و آفات‌ نموده‌ به‌ طوفان‌ بلا خواهد سپرد.و او در روز قيامت‌ محشور نمي‌گردد مگر با تو، و تو نيز برانگيخته‌ نخواهي‌ شد مگر با او، و از تو بازپرسي‌ نخواهد شد مگر از او، پس‌ او را صالح‌ قرار بده‌ چون‌ اگر صالح‌ باشد با او انس‌ خواهي‌ گرفت‌، و اگر فاسد باشد از هيچ‌ چيز وحشت‌ نداري‌ مگر از او ؛ و آن‌ كردار و عمل‌ تو است‌.» قيس‌ عرض‌ كرد: يا نبيّ الله‌! دوست‌ دارم‌ كه‌ اين‌ مواعظ‌ شما در ابياتي‌ از شعر درآيد تا ما با اين‌ أشعار بر افرادي‌ از عرب‌ كه‌ به‌ ما حكومت‌ كنند افتخار كنيم‌، و آنها را حفظ‌ نموده‌ و از نفائس‌ ذخائر خود قرار دهيم‌. رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ به‌ يكي‌ از حضّار امر فرمودند كه‌ برود و حسّان‌ بن‌ ثابت‌  را بياورد. قيس‌ ميگويد: همينكه‌ منتظر آمدن‌ حسّان‌ بوديم‌ در اين‌ برهۀ از زمان‌ من‌ در تفكّر فرو رفتم‌ كه‌ اين‌ مواعظ‌ را خود به‌ شعر درآورم‌.شعرها را ساخته‌ و پرداخته‌ و جزماً آماده‌ ساختم‌ و قبل‌ از اينكه‌ حسّان‌ برسد عرض‌ كردم‌: يا رسول‌ الله‌ من‌ شعرها را خودم‌ سرودم‌ و چنين‌ گمان‌ دارم‌ كه‌ مطابق‌ پسند شما باشد و براي‌ آن‌ حضرت‌ خواندم‌:

تَخَيَّرْ خَليطًا مِنْ فِعالِكَ إنَّما            قَرينُ الْفَتَي‌ في‌ الْقَبْرِ ما كانَ يَفْعَل‌

 

وَ لابُدَّ بَعْدَ الْمَوْتِ مِنْ أنْ تُعِدَّه        لِيَوْمٍ يُنادَي‌ الْمَرْءُ فيهِ فَيَقْبَلُ

فَإنْ كُنْتَ مَشْغولاً بِشَيْءٍ فَلا تَكُن        ْ بِغَيْرِ الَّذي‌ يَرْضَي‌ بِهِ اللَهُ تَشْغَلُ

فَلَنْ يَصْحَبَ الإنْسانُ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهِ      وَ مِنْ قَبْلِهِ إلاّ الَّذي‌ كانَ يَعْمَلُ

ألا إنَّما الإنْسانُ ضَيْفٌ لاِهْلِهِ            يُقيمُ قَليلاً بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَرْحَلُ

اين‌ روايت‌ را مجلسي‌ در «روضۀ بحار» از «أعلام‌ الدّين‌» ديلمي‌ نقل‌ كرده‌ است‌ با اين‌ اختلاف‌ كه‌ طبق‌ اين‌ نقل‌ سرايندۀ اشعار شخصي‌ از اصحاب‌ بوده‌ كه‌ در مجلس‌ حضور داشته‌ و او را صَلْصَال‌ مي‌گفتند.

 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

ابن‌ أبي‌ الحديد در «شرح‌ نهج‌ البلاغة‌» ميگويد: رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ در خطبۀ آخر عمر شريفشان‌ فرمودند: أَيُّهَا النَّاسُ إنَّهُ لَيْسَ بَيْنَ اللَهِ وَ بَيْنَ أَحَدٍ نَسَبٌ وَ لَا أَمْرٌ يُؤْتِيهِ بِهِ خَيْرًا أَوْ يُصْرِفُ عَنْهُ شَرًّا إلَّا الْعَمَلُ. أَلَا لَا يَدَّعِيَنَّ مُدَّعٍ، وَ لَا يَتَمَنَّيَنَّ مُتَمَنٍّ. وَالَّذِي‌ بَعَثَنِي‌ بِالْحَقِّ لَا يُنْجِي‌ إلَّا عَمَلٌ مَعَ رَحْمَةٍ، وَ لَوْ عَصَيْتُ لَهَوَيْتُ. اللَهُمَّ قَدْ بَلَّغْتُ.

«اي‌ گروه‌ مردمان‌ بدانيد: كه‌ حقّاً فيما بين‌ احدي‌ از مردم‌ و بين‌ خدا نَسَبي‌ نيست‌، و امري‌ نيست‌ كه‌ بواسطۀ آن‌، خيري‌ را به‌ خود متوجّه‌ سازد و يا شرّي‌ را از خود دور گرداند، مگر عمل‌. آگاه‌ باشيد! كه‌ هيچ‌ مدّعي‌ چنين‌ ادّعائي‌ نكند و هيچ‌ تمنّاكننده‌اي‌ چنين‌ تمنّائي‌ ننمايد كه‌ من‌ بواسطۀ نسب‌ يا امر ديگري‌ غير از عمل‌، ناجح‌ و رستگار خواهم‌ شد. سوگند به‌ آن‌ خدائي‌ كه‌ مرا به‌ حقّ برانگيخته‌ است‌، چيزي‌ انسان‌ را نجات‌ نميدهد مگر عمل‌ با رحمت‌ خدا. من‌ هم‌ اگر گناه‌ ميكردم‌ و مخالفت‌ امر خدا مينمودم‌، از درجۀ خود ساقط‌ شده‌ و به‌ پستي‌ ميگرائيدم‌. بار پروردگارا! حقّاً كه‌ من‌ مطلب‌ را رسانيدم‌ و از عهدۀ تبليغ‌ و اداء اين‌ حقيقت‌ برآمدم‌.» مجلسي‌ رضوانُ الله‌ عَليه‌ از كتاب‌ «صفاتُ الشّيعة‌» صدوق‌ (ره‌) نقل‌ ميكند كه‌: رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ پس‌ از فتح‌ مكّه‌ به‌ بالاي‌ كوه‌ صفا رفته‌ و فرياد برآوردند: اي‌ پسران‌ هاشم‌! اي‌ پسران‌ عبدالمطّلب‌!  تمام‌ فرزندان‌ هاشم‌ و عبدالمطّلب‌ جمع‌ شدند. حضرت‌ آنانرا مخاطب‌ ساخته‌ و فرمود: من‌ به‌ شما إعلام‌ ميكنم‌:

إنِّي‌ رَسُولُ اللَهِ إلَيْكُمْ، إنِّي‌ شَفِيقٌ عَلَيْكُمْ. لَا تَقُولُوا: إنَّ مُحَمَّدًا مِنَّا ؛ فَوَاللَهِ مَا أَوْلِيَآئِي‌ مِنْكُمْ وَ لَا مِنْ غَيْرِكُمْ إلَّا الْمُتَّقُونَ. فَلَا أَعْرِفُكُمْ تَأْتُونِي‌ يَوْمَ الْقِيَمَةِ، تَحْمِلُونَ الدُّنْيَا عَلَي‌ رِقَابِكُمْ، وَ يَأْتِي‌ النَّاسُ يَحْمِلُونَ الاخِرَةَ. أَلَا وَ إنِّي‌ قَدْ أَعْذَرْتُ فِي‌ مَا بَيْنِي‌ وَ بَيْنَكُمْ، وَ فِي‌ مَا بَيْنَ اللَهِ عَزَّوَجَلَّ وَ بَيْنَكُمْ. وَ إنَّ لِي‌ عَمَلِي‌ وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ.

«بدرستيكه‌ حقّاً من‌ فرستادۀ خدا هستم‌ بسوي‌ شما، و بدرستيكه‌ حقّاً من‌ بر شما شفيق‌ و مهربانم‌. نگوئيد: محمّد از ماست‌ ؛ سوگند بخدا كه‌ دوستان‌ و محبّان‌ من‌ از شما و از غير شما نيستند مگر پرهيزكاران‌! من‌ چنين‌ شما را نيابم‌ و نشناسم‌ كه‌ در روز قيامت‌ نزد من‌ آئيد ؛ در حاليكه‌ دنيا را برگردن‌هاي‌ خود حمل‌ نموده‌ و مي‌كشيد، و مردم‌ ديگر بيايند در حاليكه‌ آخرت‌ را حمل‌ نموده‌ و با خود بياورند.آگاه‌ باشيد! من‌ حقّاً از عهدۀ بيان‌ و تبليغ‌ آنچه‌ راجع‌ به‌ شما فيمابيني‌ و بين‌ الله‌ بوده‌ برآمدم‌ و راه‌ عذر را بر شما بستم‌ و حجّت‌ را تمام‌ كردم‌. و بدرستيكه‌ حقّاً براي‌ من‌ عمل‌ من‌ است‌ و براي‌ شما عمل‌ شما.»

أشعار امام‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ در لزوم‌ اجتناب‌ از معصيت‌

و دربارۀ لزوم‌ اجتناب‌ از معصيت‌، حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ چه‌ نغز و شيرين‌ سروده‌اند:

تَعْصِي‌ الإلَهَ وَ أَنْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ        هَذَا لَعَمْرُكَ فِي‌ الْفِعَالِ بَدِيعُ

لَوْ كَانَ حُبُّكَ صَادِقًا لَاطَعْتَه         إنَّ الْمُحِبَّ لِمَنْ يُحِبُّ مُطِيعُ

«تو معصيت‌ خدا را ميكني‌ در حاليكه‌ اظهار محبّت‌ او را مي‌نمائي‌ ؛ سوگند به‌ جان‌ تو كه‌ در ميان‌ كارها اين‌ يك‌ كار تازه‌ و شنيدني‌ است‌. اگر در محبّت‌ به‌ خدا صادق‌ باشي‌ بايد متابعت‌ و اطاعت‌ او را بنمائي‌، چون‌ شخص‌ محبّ طبعاً مطيع‌ حبيب‌ خود خواهد بود.»

 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

فاما من طغى و ءاثر الحيوه الدنيا فان الجحيم هى الماءوى و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنه هى الماءوى .نازعات : 37 41
پس هر كه طغيان كرده و زندگى اين جهانى را برگزيده ، جهنم جايگاه اوست . اما هر كس كه از عظمت پروردگارش ترسيده و نفس را از هوى بازداشته ، بهشت جايگاه اوست .اثر از باب افعال به معناى برگزيدن و انتخاب كردن است .
ماوى  اسم مكان است از اوى  به معنى نازل شدن ، يعنى جايگاهى كه در آن مسكن مى گيرند.خاف  از خوف  است به معناى ترس از رسيدن امر مكروه مشكوكى است .و منظور از مقام ربه  يا ايستادن انسان در پيشگاه الهى در روز رستاخيز است يا علم خداوند و مقام مراقبت و نظارت دايمى اش بر انسان است . امام صادق عليه السلام مى فرمايند: هر كس بداند كه خداوند او را مى بيند و آنچه را او مى گويد او مى شنود و از اعمال خير و شر او آگاه است مرتكب عمل زشت نمى شود؛ و او كسى است كه از مقام پروردگارش ‍ خائف است و خود را از هواى نفس بازداشته است . در اين آيات ، خداوند فرموده است كه هر كس طغيان كند و بر خلاف نظام صحيح آفرينش حركت كند - نظامى كه در آن بايد دنيا و مافيها در خدمت هدفى عالى و باقى قرار گيرد، نه اهداف و اغراض فانى و پست - در حقيقت بر خلاف مسير حكيمانه عالم حركت كرده و تمام نيروهاى خود و طبيعت را به هدر داده است . از اين رو، دوزخ جايگاه جاودانه اوست ؛ چه اينكه دنياى بى ثبات و ناآرام و نيرنگ باز و فريبنده فرصتى براى طغيان و مكانى براى انتخاب نيست ؛ بلكه از اين جهت كه سراى آزمايش است ، معبر است نه مقر و وسيله است نه هدف - وسيله اى است براى تحصيل سرنوشت - و پلى است براى رسيدن به صراط قيامت و حضور در محضر رب العالمين و جاى خوف است و جايگاه نگرانى و احساس خطر است و امنيت ندارد و قرارگاه و استراحتگاه نيست .علاوه بر آنچه گفته شد، از اين آيات استفاده مى شود كه رابطه برخوردارى از دنيا و آخرت عكس هم است : اگر همه دنيا را برگزيند، در آخرت هيچ بهره اى ندارد و فقط خسارت و زيان است ؛ اگر از دنيا بهره برد به همان ميزان از بهره هاى آخرت او كاسته مى شود. امام صادق عليه السلام فرمودند: آخرين پيامبرى كه وارد بهشت مى شود سليمان بن داود است ، زيرا به او دنيا داده شده . و نيز فرمودند: هر كه در دنيا بهره بيشترى برد اگر بهشتى باشد و بهشت رود در آنجا بهره اش كم مى شود.

چيست دنيا سر به سر اندوه و غم

 

چيست دنيا جمله آزار و الم

راحت از دنيا مجو اى مرد دين

 

زان كه الدنياء سجن المومنين

هست اين دنياى فانى در مثال

 

همچو مارى كان بود خوش خط و خال

تو بدين خال برون مايل مباش

 

يعنى از زهر درون غافل مباش

الحذر از مكر دنيا الحذر

 

جان من از حب دنيا درگذر

 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
شايد بتوان طرح كلّى دين را براى ساختن جامعه اى پويا و رو به رشد، به كارهايى كه براى ساختن يك وسيله نقليه براى حركت به جلو انجام مى دهيم تشبيه كرد. ما در ساختن يك ماشين چند مرحله را طىّ مى كنيم :
1-  اوّل معدن آهن را كشف مى كنيم .
2-  معدن كشف شده را استخراج مى كنيم .
3-   مواد را ذوب مى كنيم .
4-     قطعات ماشين را مى سازيم .
5-    قطعات ساخته شده را مونتاژ و به يكديگر متّصل مى كنيم .
و در نهايت با يك راننده ماهر، اتومبيل ساخته شده را هدايت مى كنيم .
دين نيز همين پنج عمل را روى انسان انجام مى دهد:
كار اوّل
 
كار اوّل دين ، كشف انسان است . انسانى كه خودش را فراموش كند، راهش ، رهبرش ‍ و هدفش را گم كند، تا سرحد يك حيوان تنزّل مى كند و چون هدف اصلى خود را تنها رفاه و زندگى مادّى مى داند مانند يك مرده مى شود كه ديگر حقّ در او اثر نمى كند و همچون گرگ مى شود در دريدن ، روباه مى شود در حيله ، موش مى شود در دزدى ، سنگ مى شود در قساوت . اين انسان گم شده بايد پيدا شود، خودش را بشناسد و كشف كند. اگر دين نباشد، ما نمى توانيم به خوبى و درستى خود را كشف كنيم و بشناسيم ، لذا كسانى كه با انبيا ارتباطى ندارند، انسان را به درستى نشناخته اند، برخى از آنها مى گويند: انسان در اصل حيوان بوده است و برخى ديگر مى گويند: جوهره انسان شهوت است ومنشاء تمامى حركات اوشهوات اوست ، برخى انسان را حيوانى اقتصادى مى دانند كه منشاء تمامى حركات او شكم اوست . اساساً آنها زندگى و سعادت و خوشبختى را به گونه ديگرى فهميده اند و معنا كرده اند. دين به ما مى گويد: اى بشر! تو شهوت و شكم نيستى ، امتياز و كمال تو در اينها نيست . حتّى امتياز تو به پرواز كردن ، بلند كردن وزنه و خانه ساختن نيست ، زيرا حيوانات در تمامى اين امور از تو برتر و بالاترند.اگر نگاهى به قرآن كنيم به راحتى درمى يابيم كه اسلام چگونه انسان را معرّفى مى كند. در برخى آيات مى فرمايد:
1-   تو خليفه خدا هستى .
2-   هر چه در زمين و آسمان است براى توست .
3- تو حامل امانت الهى هستى .
4- در تو از روح خدا دميده شده است .
5-  تو بهترين مخلوق خدا در آفرينشى .
6-  ما تو را گرامى داشتيم .
7-  ما تو را فضيلت داديم .
و سپس هشدار مى دهد كه مبادا خود را فراموش كنى و گم كنى ، كه خسارت ببينى و در تجارتت سود نكنى ، مبادا خود را ارزان بفروشى و به غير خدا بفروشى ، و اين جاست كه انسان از خود مى پرسد: اگر من براى زندگى مادّى و اشباع غرائز حيوانى آفريده شده ام ، پس چرا هستم ؟ و چرا اين همه نبوغ و استعداد و آرزو در من قرار داده شده است ؟
كار دوّم
 
كار ديگر دين ، استخراج اين معدن كشف شده است . انسان بايد استخراج شود از ظلم ها، جهل ها، تفرقه ها، خرافات ، شرك ها و.... چنانكه قرآن مى فرمايد: يُخرجُهم من الظلماتِ الى النّور خداوند مؤ منان را از تاريكى ها به سوى نور خارج مى سازد.
كار سوّم
 
دين ، انسان را در بوته حوادث ذوب مى كند، همان گونه كه آهن در كوره ذوب مى شود.
دين ، عشق به بى نهايت را در انسان ايجاد وآدمى را به آن وصل مى كند، آن گاه بى نهايت كوچك را در بى نهايت بزرگ ذوب مى كند. آرى ، انسان به كمك دين وبر اثر مناجات وبا توبه وگريه ، ذوب شده وناخالصى هاى او جدا مى گردد.
كار چهارم
 
كار چهارم دين ، تربيت فردى انسان است . برنامه هاى خودسازى ، از راه عبادت و تقواپيشگى و شكوفا كردن صفات نيك وكمال انسانى ، يعنى ساختن يك مهره مفيد وانسان واقعى ؛ همان كارى كه پيامبر اسلام در دوران مكّه و در زمان خفقان انجام دادند. تمام دستوراتى كه جنبه اجتماعى ندارد در اين مسير قرار مى گيرد تا انسان ها يك به يك ساخته شوند. عبادت هاى فردى ، مقدّمه خودسازى وخودسازى مقدّمه جامعه سازى است . تربيت جامعه را بايد از تربيت افراد آغاز كنيم . خداوند از پيامبرش مى خواهد ابتدا خودش را پاكيزه گرداند، وثِيابِكَ فَطهّر در مرحله دوّم مى فرمايد: به زنان و دخترانت بگو پاك باشند، قل لا زواجك وبَناتك .. در مرحله سوّم خويشان نزديك خود را انذار كند، و اءنذر عشيرتك الاقربين  و در مرحله چهارم ، ماءمور انذار اهل مكّه واطراف آن مى گردد. لِتُنذرَ اُمّ القُرى و مَن حَولَها آن گاه نوبت به ارشاد وهدايت جهانيان مى رسد. كافّةً لِلنّاس  
كار پنجم
 
كار پنجم دين ، پيوند دادن مهره هاى ساخته شده و ايجاد ارتباط و وحدت بين انسان هاى مؤ من و تربيت يافته و در نهايت ، تشكيل يك حكومت جامع الهى در تمام ابعاد است ، - همان كارى كه پيامبر در مدينه انجام دادند - تشكيل يك جامعه اسلامى كه معيارها و هدف هاى آن الهى باشد و از هر جهت با جامعه هاى غير اسلامى تفاوت داشته باشد. اساساً اسلام دين وحدت ، جماعت و اجتماع است ، شما در نماز، حتّى اگر به تنهايى نماز بخوانيد، به صورت جمع با خداوند متعال سخن مى گوييد: ايّاك نَعبد و ايّاك نستعين  تنها تو را مى پرستيم و تنها از تو كمك مى خواهيم . اِهدنَا الصّراط المستقيم  ما را به راه راست هدايت فرما. السّلام علينا و على عباد اللّه الصّالحين  سلام بر ما و بر بندگان شايسته . اسلام با روش هاى مختلف سعى دارد مسلمانان را به تشكيل اجتماعات با شكوه تشويق كند، لذا مى فرمايد: تعداد نمازگزاران ، هر چه بيشتر باشد ثواب نماز جماعت افزون مى گردد. اگر غيبت و تهمت و... در اسلام امرى ناپسند است ، شايد به خاطر آن باشد كه عامل تفرقه و تشتّت است . و اگر هديه دادن ، صله رحم ، سلام كردن و مشورت امرى پسنديده است ، براى آن است كه اين گونه امور ايجاد محبّت مى كند و باعث انسجام و وحدت مى گردد.
كار ششم
 
آخرين كار دين آن است كه جامعه متّحد وتشكّل يافته را به دست رهبرى لايق و معصوم بسپارد، تا او امّت را از خطر تسلّط افراد مفسد، مسرف ، مترف ، جاهل و ظالم حفظ نموده ومردم را از وابستگى و دنياپرستى برهاند. به راستى ، سپردن رهبرىِ جامعه به دست شخص غير معصوم ، ظلم به مقام انسانيّت است .اين است دورنمايى از طرح كلّىِ مكتب كه اگر بخواهيم آنا را در يك سطر بيان كنيم ، مى گوييم : دين ، يك برنامه جامعى است كه نوع بينش ، كوشش  و روش  را براى فرد و جامعه ، با معيارهاى خاصّ الهى معيّن مى كند.
چرا برخى به دين توجّهى ندارند؟
 
علل عدم توجّه به دين و گريز از آن را مى توان در موارد زير جستجو نمود:
1- عدم شناخت دين
 
هر چه شناخت ما از چيزى بيشتر باشد و ارزش و اهمّيت آن را بدانيم ، توجّه ما نيز به آن بيشتر خواهد شد. سرچشمه بى توجّهى برخى افراد به دين و مسايل آن ، نداشتن شناخت درست از دين است . امام رضا عليه السلام فرمودند: اگر مردم زيبايى هاى سخنان ما را بشناسند، از ما پيروى خواهند كرد.
برخى نسبت به نماز كاهلى مى كنند. هنگامى كه از آنها جوياى علّت مى شويم ، پاسخى مى دهند كه از عدم آشنايى آنها به نماز حكايت مى كند. آنان مى گويند: خداوند چه نيازى به نماز ما دارد؟ اين گروه نمى دانند كه نه تنها خدا به نماز ما و حتّى به خود ما نيازى ندارد، بلكه تمام هستى از ما بى نياز است . زمين چه نيازى به ما دارد؟! زنبور عسل و ساير حيوانات چه نيازى به ما دارند؟ اكسيژن و خورشيد چه نيازى به ما دارند؟ اگر گفته اند خانه خود را روبه خورشيد بسازيم ، معنايش اين نيست كه خورشيد به ما و اتاق ما نياز دارد، بلكه اين انسان است كه به خورشيد و نور و گرماى او نيازمند است .در دعا مى خوانيم : عصَيتُك بجَهلى  خدايا! به خاطر جهل و نادانى ، فرمانت را عمل نكردم . اگر انسان ، آثار اعمال صالح را بداند و از مجازات اعمال زشت با خبر باشد، قطعاً اعمال صالح را انجام داده ، از كارهاى ناپسند دورى مى كند. اگر كسى سيگار مى كشد و نماز نمى خواند، به خاطر اين است كه نه بر ضررهاى سيگار واقف است و نه از اسرار و آثار نماز آگاه است .براى جذب مردم به دين ، لازم است شناخت از دين و معارف آن در جامعه رواج يابد و رابطه بين اسلام شناسان و نسل نو بيشتر شود. بايد هر دانشجو و هر جوان مسلمان ، با يك عالم اسلام شناس در ارتباط باشد تا معارف دينى را بشناسد و همواره از دين ، تحليل و برداشت صحيح داشته باشد. در زمان طاغوت ، يكى از استادان ماركسيست در كلاس درس گفته بود: اسلام مى گويد: هر كس دزدى كرد بايد فورا دست او را قطع كرد و اگر حكومت اسلامى تشكيل شود، در هر شهرى بايد سلاّخ ‌خانه اى براى قطع دست ، درست شود. امّا كارل ماركس  مى گويد: هر كس دزدى كرد لابد گرسنه بوده است ، شكمش را سير كنيد، ديگر دزدى نمى كند. شكم سير كردن هنر است ، نه قطع كردن دست !هنگامى كه يك استاد، مسايل را اين گونه تحليل و القاى شبهه مى كند، بايد به او پاسخ داد: اوّلاً اين حرف غلط است كه هركس دزدى مى كند بر اثر گرسنگى است . گرچه ممكن است دزدى گاهى بر اثر فقر و گرسنگى باشد، امّا در همه جا چنين نيست ، بسيارى از زندانيان ، بر اثر حرص وطمع ، دزدى وكلاه بردارى و گران فروشى مى كنند، ثانياً: هر كس كه دزدى كرد، اسلام دست او را قطع نمى كند، بلكه با بيست وشش شرط، دست دزد قطع مى شود. خوشبختانه در آن جمع ، دانشجوى با اطلاعى مى گويد: استاد! اسلام با بيست و شش شرط دست دزد را قطع مى كند. لطفاً شما كه به اسلام اشكال وارد مى كنيد، فقط شش شرط آن را بيان فرماييد!
2- اضافه شدن خرافات در دين
 
برخى از مردم كه از مذهب دورى مى كنند به خاطر خرافاتى است كه از طرف دوستان نادان و دشمنان دانا به مذهب اضافه مى شود. اگر به انسان تشنه اى يك ليوان آب دهند، ولى در آن مگسى باشد، آب را به زمين مى ريزد ونمى آشامد. چه بسيار تشنگان دين كه به خاطر وجود خرافات ، از اصل مذهب صرف نظر مى كند، گاهى چيزهايى را كه حلال است بر خود حرام مى كنيم و گاهى خود را پايبند آداب و رسوم دست و پاگيرى به نام دين مى نماييم . بنابراين از عمل بعضى مسلمانان كه مايه فرار مردم از مذهب مى شود، نبايد غافل شد.
3- برداشت و تعبير ناصحيح از دين
 
گاهى از دين وتعاليم آن بد برداشت مى شود و اين فهم غلط، به نام دين تبليغ مى شود. صاحب چنين برداشتى بر اين باور است كه هركس ديندار است بايد اين گونه فكر وعمل نمايد. بديهى است فهم نادرست و اشتباه از دين و تعاليم آن و تبليغ اين برداشت هاى ناصحيح به نام دين ، مانع از جذب ديگران مى شود. نحوه تبليغ دين ، بسيار مهم است . تبليغ دين هم روانشناسى مى خواهد وهم سليقه .
4-  عمل برخى از متديّنين
 
گاهى رفتار برخى از متديّنين موجب دين گريزى ديگران مى گردد. مانند عرضه غذاى تميز، توسّط فردى كثيف براى شخصى گرسنه
تحليل هاى غلط از دين
 
كسانى كه اعتقادى به دين ندارند - مانند مادّى گراها - ناگزيرند تحليلى و توجيهى براى دين و علّت پيدايش آن ارائه نمايند. برخى تحليل ها و توجيه هاى آنان جنبه روانى و برخى جنبه اقتصادى دارند. كه همه آنها از واقعيّت دورند. البتّه اكنون بطلان بسيارى از آنها آشكار شده و جوابشان نيز داده شده است .
مادّى گراها، درباره ريشه هاى پيدايش مذهب در ميان جوامع بشرى ، ضمن ردّ عقل وفطرت ، امورى چون فقر، جهل و ترس را به عنوان عوامل گرايش به دين و خدا ذكر كرده اند.
فقر
 
مادّى گراها مى گويند: يكى از عوامل گرايش مردم به دين و خدا فقر است و در توضيح آن مى گويند: سرمايه داران چون مى خواستند حقّ فقرا و كارگران را غصب كنند، كانالى به نام دين ساختند تا از طريق آن فقرا را استثمار كنند، آنها به محرومان جامعه ، به وسيله عوامل ارتجاع چنين القا مى كنند كه دنيا ارزشى ندارد، صبر و تحمّل داشته باشيد، زيرا خداوند صبر و صابران را دوست دارد، با فقر و بيچارگى بسازيد و هرگز دست به شورش و انقلاب نزنيد، آنچه مهم است آخرت است . بنابر اين سرمايه داران از واژه هايى كه طبقه محروم را بى تحرّك مى سازد سوء استفاده نموده و بدين وسيله آنها را به سكوت و سكون وا مى دارند!  بطلان اين تحليلِ غلط و دور از منطق ، به چند دليل كاملاً روشن است
ادامه مطلب
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

 جا دارد اشاره اى به موانع ذكر از ديدگان قرآن داشته باشيم .
1-  از جمله موانع ذكر، رفاه زدگى و توجه افراطى به دنيا است . خداى متعال در اين باره مى فرمايد:يا ايها الذين آمنو لا تلهكم اءموالكم و لااءولادكم عن ذكر الله و من يفعل ذلك فاءولئك هم الخاسرون ؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نكند، و كسانى كه چنين كنند، آنان خود زيان كارانند.گرايش به توحيد، خدا پرستى و توجه به پروردگار، امرى فطرى است . از آغاز شكفتگى نيروى عقل ، يكى از انديشه هايى كه فكر انسان را به خود مشغول مى دارد همين است كه آفريدگار خود را بشناسد و با اين حال و با همه كوشش هاى پيامبران الهى ، گروه اندكى راه فطرت و عقل سليم را بر مى گزينند و در هر عصرى معمولا تعداد گمراهان بيشتر است . خداوند با اشاره به همين حقيقت مى فرمايد: قليلا ما تذكرون ؛  چه اندك پند مى گيرند.بر اين اساس ، خداوند تاءثير گرايش هاى مادى و دنيوى را در جلوگيرى از توجه بيش از حد به اموال و اولاد، روح انسان را آلوده مى سازد و صفا و جلاى آن را از بين مى برد.اگر غفلت از ياد خدا باعث مى گردد كه انسان از هدف اصلى حيات باز بماند و به مسايلى كه به همين حيات محدود و چند روزه دنيوى مربوط مى شود و تباهى جاودان را در پى دارد مشغول گردد.
2-  يكى ديگر از موانع ذكر ظاهر بينى و جدى نگرفتن حيات است .
قرآن كريم در اين باره مى فرمايد .يعلمون ظاهرا من الحياة الذنيا و هم عن الاخرة هم غافلون ؛ از زندگى دنيا ظاهرى مى شناسند، و حال آن كه از آخرت غافلند.انسان مؤ من جهان هستى را مخلوق خدايى حكيم و آگاه مى داند و بر اين اساس از كنار هيچ موضوعى ، هر چند كوچك ، به سادگى نمى گذرد و در مواجهه با هر چيزى به ياد آفريدگار حكيم مى افتد. اما فرد بى ايمان حيات را پديده اى اتفاقى و حوادث جهان را امورى تصادفى مى بيند و مرگ را نهايت اين جهان مى نگرد. او تنها به ظواهر زندگى دنيا توجه دارد و از سرانجام كار غافل است .
3- از ديگر موانع ذكر، دوستان گم راه هستند. در قرآن در اين باره مى خوانيم .
ويوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا، يا و يلتى ليتنى لم اتخذ فلانا خليلا، لقد اءضلنى عن الذكر بعد اد جاءنى و كان الشيطان للانسان خذولا؛ و روزى است كه ستم كار دست هاى خود را به دندان مى گزد و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى برگزيده بودم .واى بر من ، كاش فلانى را دوست خود نگرفته بودم . او بود كه مرا به گمراهى كشانيد پس از آن كه نزد قرآن به من رسيده بود، و شيطان هميشه خوار كننده انسان بوده است .
نقل كرده اند كه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله دو نفر به نام عقبه و ابى با هم دوست بسيار صميمى بودند. هر گاه عقبه از سفر باز مى گشت مهمانى بزرگى به راه مى انداخت و هر چند اسلام را نپذيرفته بود، ولى به پيامبر صلى الله عليه و آله علاقه مند بود و آن حضرت را نيز دعوت مى كرد. يك بار پس از گستردن سفره مهمانى ، پيامبر فرمود: من از غذاى تو نمى خورم ، مگر آن كه به يگانگى خدا و رسالت من گواهى دهى . او نيز چنين كرد. اما وقتى دوستش ، ابى ، از ماجرا مطلع شد او را سرزنش كرد كه از آيين نياكانت منحرف شده اى . عقبه گفت : او حاضر نبود از غذاى من بخورد مگر با اسلام آوردن من ، و من شرم داشتم كه كسى غذا نخورده از سر سفره من برخيزد. ابى گفت : من هرگز از تو راضى نمى شوم ، مگر آن كه در برابر پيامبر بايستى و به او توهين كنى . و او نيز چنين كرد و بدين ترتيب دنيا و آخرت خود را تباه ساخت . او در جنگ بدر در صف مشركان شركت كرد و كشته شد. آيات مذكور در شاءن او نازل شده است . بدون شك يكى از عوامل مؤ ثر در شكل گيرى شخصيت انسان هم نشينان و دوستان او هستند. معاشرت با افراد منحرف ، و رفتار و سخنان آنان در ذهن و روح و رفتار فرد اثر مى گذارد و معمولا اين تغيير چنان آرام و تدريجى است كه شخص متوجه آن نمى شود.
4-  تسلط شيطان بر انسان نيز از موانع مهم ذكر به شمار مى آيد.خداوند در اين باره مى فرمايد:استحوذ عليهم الشيطان فانساهم ذكر الله ...؛ شيطان بر آنان چيره شده و خدا را از يادشان برده است .كلمه استحوذ به معناى تسلط كامل شيطان بر شخص است ، به گونه اى كه گويا اختيار از او سلب شود. اين حالت وقتى براى كسى پيش مى آيد كه با آگاهى و اراده خود مدت ها در گناه و انحراف غرق گردد. امام حسين عليه السلام ، روز عاشورا، خطاب به لشكر يزيد فرمود:
لقد استحوذ عليكم الشيطان فاءنساكم ذكر الله العظيم ؛ همانا شيطان بر شما چيره شده و خدا را از يادتان برده است .
5-  از جمله موانع ذكر، يكى هم آرزوهاى دراز است ، قرآن در اين باره مى فرمايد:
ذرهم ياكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون ؛ بگذارشان تا بخورند و بر خوردار شوند و آرزوها سرگرمشان كند، پس به زودى خواهند دانست .
خداوند براى بشر مواهب و نيروهايى قرار داده كه اگر به جا و درست مورد استفاده قرار گيرند، مى توانند در راه تاءمين رفاه مادى و تكامل معنوى و روحى انسان به كار آيند و دنيا و آخرت او را آباد سازند. اما متاءسفانه بشر غالبا از اين امكانات استفاده نا به جا مى كند و با افراط و تفريطها آنچه را بايد در خدمت تعالى خويش قرار دهد، در مسير سقوط مادى و معنوى خود به كار مى گيرد. از جمله اين ويژگى ها آرزو كردن است كه اگر به نحو معقول و منطقى و با آينده نگرى باشد، نه تنها مفيد، بلكه لازم است . اما وقتى اين عامل از حد بگذرد و به صورت آرزوهاى دور و دراز در آيد، عامل بدبختى و غفلت مى گردد.
6-  هواپرستى را نيز بايد از موانع مهم ذكر دانست . خداوند در اين باره مى فرمايد:
و لا تطع من اءغفلنا قلبه من ذكرنا و اتبع هواه و كان اءمره فرطا؛  و از آن كس كه قلبش را از ياد خود غافل ساخته ايم و از هوس خود پيروى نمى انديشد؛ و هواپرستى او را از ياد خدا كه سرچشمه توجه به همه صفات عالى انسانى است محروم مى كند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

آيات و روايات فراوانى در زمينه محاسبه نفس وارد شده ، اما در كمتر جايى به تفصيل كيفيت محاسبه نفس ذكر شده است . در اين خطبه حضرت كيفيت حساب رسى اهل ذكر بر اعمال خويش را به تفصيل بيان مى كنند و مى فرمايند: فلو مثلتهم لعقلك فى مقاومهم المحمودة و مجالسهم المشهودة و قد نشروا دواوين اءعمالهم و فرغوا لمحاسبة اءنفسهم على كل صغيرة و كبيرة اءمروا بها فقصروا عنها اءو نهوا عنها ففرطوا فيها و حملوا ثقل اءوزارهم ظهورهم فضعفوا عن الاستقلال بها فنشجوا نشيجا و...؛ اگر در انديشه خود اهل ذكر را مجسم مى كردى و مقام هاى ستوده و جايگاه آنها را آشكارا مى نگريستى ، خود مى ديدى كه آنان فارغ از همه هياهوها و زياده طلبى هاى دنيا خواهان ، نامه هاى اعمال خويش را گشوده اند و براى حساب رسى آماده شده اند كوتاهى هاى خويش را جبران كنند.آنان در اين انديشه اند كه در كدام يك از اعمال كوچك و بزرگى كه بدان فرمان داده شده اند كوتاهى كرده اند و يا چه اعمالى را كه از آن نهى شده بوده اند مرتكب گرديده اند. آنان هنگامى كه كوتاهى هاى خود را تك تك مى نگرند و در فرجام هر يك تاءمل مى كنند، بارى سنگين را بر دوش خود مى بينند كه توان برداشتنش را ندارند.اگر انسان كوتاهى ها و گناهانش را يك جا در نظر گيرد، شايد سنگينى آنها را احساس نكند، اما وقتى كه تك تك آنها را ملاحظه كرد و تبعات منفى دنيوى و اخروى آنها را در نظر گرفت ، شديدا پشيمان و سرافكنده مى شود. گاهى سخنى ، زندگى گوينده كه اميد و نشاط را از مخاطب مى گيرد و او را از راه و كارى كه بر گزيده منصرف مى سازد، و چه بسا سخنى اميد مى آفريند و سرنوشت كسى را عوض مى كند و او را به زندگى اميدوار مى نمايد. از اين رو نبايد هيچ لغزشى ، و از جمله سخنان نسنجيده را سبك بشماريم .هنگامى كه اهل ذكر سنگينى بار گناهان و كوتاهى هايى را بر دوش خود حس كردند كه توان برداشتن آن را ندارند، گريه امانشان نمى دهد و از شدت پشيمانى و در مقام اعتراف به پيشگاه خداوند فرياد بر مى آورند و بى تابى مى كنند. اما به ناگاه مى نگرى كه فرشتگان خدا آنان را كه به حق نشانه هاى هدايت و چراغ هاى روشن تاريكى ها هستند در برگرفته اند و آرامش بر دل هايشان نازل مى كنند. سكينه لطف و آرامش خاصى است كه وقتى بندگان خود خدا دچار اضطراب و نگرانى مى شوند و بلاها آنان را احاطه مى كند، خداوند آن را بر دل آنها نازل مى كند تا آنها اضطراب ها و نگرانى ها از دل آنان زايل گردد و اميد و آرامش جايگزين آن شود. به جز روايات ، در قرآن ، در چند آيه ، نزول سكينه الهى بر دل مؤ منان ، و از جمله پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح شده است . از جمله ، در شبى كه پيامبر مى خواستند از مكه به مدينه هجرت كنند و خطر مشركان كاملا مشهود بود و هر لحظه ايشان را تهديد مى كرد، خداوند سكينه بر قلب پيامبر نازل كرد و به ايشان آرامش بخشيد. خداوند در اين باره مى فرمايد:الا تنصروه فقد نصره الله اذ اءخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا فانزل الله سكينته عليه و اءيده بجنود لم تروها...
اگر او (پيامبر) را يارى نكنيد، قطعا خدا او را يارى كرد؛ هنگامى كه كسانى كه كفر ورزيدند او را (از مكه ) بيرون كردند و او نفر دوم از دو تن بود، آن گاه كه در غار (ثور) بودند، وقتى به همراه خود مى گفت : اندوه مدار كه خدا با ما است پس خدا آرامش خود را بر او فرستاد و او را با سپاهيانى كه شما آنها را نمى ديديد تاءييد كرد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

اگر ما به دستورات و توصيه هاى اهل بيت عليه السلام توجه مى كرديم ، راه هاى سعادت و نيك بختى را در آنها مى يافتيم .اما افسوس كه دون هستى ما باعث شده كه توجهى به دستورالعمل ها و راه هاى خودسازى كه در سخنان ائمه عليه السلام و علماى ربانى آمده ، نداشته باشيم . اگر انسان به اين دستورات توجه كافى مبذول مي داشت بى ترديد به سرمنزل مقصود مي رسيد. چنان كه دوستان خدا و اهل ذكر اين راه را طى كردند و به مرحله اى از تعالى و كمال والاى انسانى رسيدند كه طبق فرمايش حضرت در اين خطبه ، خداوند در هر دورانى آنان را براى خود بر مى گزيند و چندان به آنان عنايت و توجه دارد كه با فكر و عقل آنها نجوا مى كند و راه هاى ناديده را به رويشان مى گشايد و چشم و گوششان را بينا و شنوا مى گرداند:
فكشفوا غطاء ذلك لاهل الدنيا حتى كاءنهم يرون ما لايرى الناس و يسمعون ما لا يسمعون ...؛ آن گاه كه آنان بر عالم غيب اطلاع يافتند و عالم برزخ و سرانجام برزخيان را به عيان مشاهده كردند و به حقانيت وعده هاى الهى پى بردند، پرده عالم ناديده و غيب را از برابر چشمان مردم نيز كنار مى زنند و چنان كه خود از وراى عالم خاكى اطلاع يافته اند، مردم را نيز به عالم غيب و برزخ آگاه مى سازند و فرجام كار را در برابرشان مجسم مى كنند. آنان به سخنان فصيح و دل نشين و اندرزهاى خود، حقايق عالم غيب و آنچه را براى دنياييان پنهان است به مردم مى نمايانند تا بيم و هراس ‍ از فرجام كردار زشت و ميل به عالم آخرت را در آنان برانگيزانند. آنان كه در اثر شدت يقين چشم و گوش دلشان باز شده ، چيزهايى را مى بينند كه مردم از ديدنش محرومند و صداهايى را مى شنوند كه مردم عادى نمى توانند آنها را بشنوند.
اوج اين حالت همان مقامى است كه اميرمؤ منان عليه السلام از آن خبر داد و فرمود:
لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا؛ اگر پرده هاى عالم غيب كنار روند بر يقين من افزوده نمى گردد.
علت ناتوانى نفس انسان از درك احوال آخرت ، تعلق آن به بدن و اشتغال به تدبير بدن و پرداختن به نيازمندى هاى دنيوى است . اما اهل ذكر با تداوم و استمرار بخشيدن به ذكر خدا و رياضت و خودسازى ، دل هاى خويش را از كدورت و آلودگى هاى ناشى از تعلق به دنيا پيراسته ساخته اند، آن سان كه دل هاى آنان آيينه و تجلى گاه انوار الهى گشته و حقايق الهى در آنها نقش ‍ مى بندد. از اين رو آنان هر دو راه نجات و نگون بختى را به وضوح مشاهده مى كنند با بصيرت و يقين راه هدايت را بر مى گزينند و مى پويند و ساير مردم را نيز بدان هدايت و راهنمايى مى كنند. آنان هم چنان كه مردم مشاهدات حسى خود را بازگو مى كنند، آنچه را از حقايق كه به چشم بصيرت خويش ديده و با گوش عقل خود شنيده اند به آنها خبر مى دهند. بسيارى از ما معمولا از ياد آخرت و عالم برزخ غافليم و تنها وقتى به زيارت مردگان مى رويم به ياد آخرت مى افتيم و احيانا كارى براى آن انجام مى دهيم . بر عكس ما، اولياى خدا به مرحله اى از آگاهى و هشيارى و شهود باطنى رسيده اند كه توجهشان بيشتر معطوف به عالم آخرت است و ضمنا نيم نگاهى هم به دنيا دارند. بى شك وجود آنها نعمت و حجت بر ديگران است . آنان حقانيت راه خدا و پيامبران را آشكار مى سازند. نمونه اين افراد را در هر زمانى كم و بيش مى توان پيدا كرد. ما در يزيد عالمى داشتيم به نام حاج شيخ غلام رضا رحمة الله كه زندگى و رفتارش نشان مى داد كه عالم آخرت را مى بيند و تنها به آن توجه دارد. آن مرحوم حتى در مسير منزل تا مسجد كه بر الاغ سوار مى شد، به خواندن نافله و قرآن مشغول بود و قرآن را از حفظ مى خواند و كمتر كسى متوجه حالات او مى شد. چنان به اطراف خود بى توجه بود كه گاهى اگر به او سلام مى كردند، متوجه نمى شد. هنگامى كه وارد مسجد مى شد و مى ديد مردم و صفوف نماز به جاى اشتغال به نافله و دعا و ذكر، سرگرم حرف زدن هستند راحت مى شد. مى گفت : پدر آمرزيده ها! چرا قبل از نماز بى كار نشسته اند، مى ترسيد شما را به بهشت ببرند؟ بلند شويد نافله بخوانيدما حتى در جايى كه امر به معروف واجب است كوتاهى مى كنيم و به بهانه عدم دخالت در كار ديگران ، امر به معروف نمى كنيم . اما مرحوم حاج شيخ غلام رضا از اين كه مردم مستحبات را انجام نمى دادند ناراحت مى شد و طاقت از دست مى داد و با عصبانيت به آنها تذكر مى داد كه نافله بخوانند. دليل ناراحتى و عصبانيت او اين كه حقيقت را مى ديد و درك مى كرد كه مردم چه سرمايه هنگفت و عظيمى را به آسانى از دست مى دهند. در نظر او مردمى كه به نافله و ذكر نمى پرداختند، چون گرسنه اى بودند كه از گرسنگى به تنگ آمده و نيازمند لقمه نانى است ، اما توجه ندارد و غافل است كه ظرفى پر از غذاى لذيذ در برابرش نهاده اند! او مى ديد كه مردم تا چه حد به اين نافله ها احتياج دارند و چه تاءثيرى براى دنيا و آخرتشان دارد، و در عين حال غافلند. بنابراين جا داشت كه به جهت دل سوزى و مصلحت انديشى براى مردم ، روحش آزرده گردد و عصبانى و ناراحت شود.هم چنين مرحوم علامه طباطبايى رحمة الله نمونه بارز و برجسته كسانى بود كه اهل ذكر و خلوت با خدا بودند و لحظه اى توجهشان از خداوند قطع نمى شد. حالات و رفتار ايشان نشان مى داد كه توجهشان به جاى ديگر است و چندان مايل نبود با كسى سخن بگويد و گفتگو كند، چون از توجه ايشان به خدا كاسته مى شد. در جلسه درست ، معمولا به شاگردان نگاه نمى كرد و بيشتر نگاهش را به سقف مى دوخت ، و اگر كسى رو در رو با آن بزرگوار گفتگو مى كرد مرحوم علامه به چشمانش نگاه نمى كرد. اين رفتارها براى اين بود كه توجهش به خداوند باقى بماند. حتى گاهى به ايشان سلام مى كردند، اما ايشان در عالم خود بودند و متوجه نمى شدند. ايشان خيلى كم و مختصر حرف مى زدند و همواره در حال ذكر و توجه بودند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

اگر گفته مى شود كه دنيا پرستى با خدا پرستى در تضاد است و دل بستگى به دنيا باعث غفلت از ياد خدا مى گردد. بدان معنا نيست كه انسان دست از كار و تلاش و فعاليت بكشد و به وظايف شخصى و اجتماعى خود نپردازد و لذايذ و نعمت هاى دنيا را بر خود حرام كند. آنچه مورد نكوهش و موجب غفلت است محبت و دل بستگى به دنيا است . انجام وظايف و تاءمين نيازهاى مادى و دنيوى و كار و تلاش ، با دل بستگى ، عشق و شيفتگى به دنيا متفاوت است . تاءمين نيازمندى ها و روزى حلال و اداره زندگى و كار و تلاش ‍ از وظايفى است كه خداوند براى انسان واجب كرده است . از اين رو به عنوان اطاعت و امتثال امر خداوند، در آن زمينه ها نيز بايد تلاش كنيم .
به علاوه ، كار و تلاش موجب حفظ عزت و كرامت جامعه اسلامى در برابر كفار، و استقلال و عدم وابستگى به بيگانگان مى گردد. مگر امير مؤ منان عليه السلام كار نمى كرد؟ آن حضرت به دست خود قنات ها، چاه هاى آب و نخلستان هاى فراوانى احيا كردند و آنها را وقف فقرا نمودند. از اين رو كسب و كار و انجام فعاليت هاى فردى و اجتماعى ، خود به خود نه تنها، مانع ذكر و ياد خداوند و غفلت از او نمى گردد، بلكه اگر از سر عشق و محبت دل بستگى به دنيا نباشد.و از نتايج فعاليت انسان فقرا و نيازمندان و جامعه اسلامى بهرمند گردند، خود مى تواند نتيجه و ثمره عشق به خدا و تبعيت از فرمان او باشد؛ چنان كه على عليه السلام چنين بود. شرافت انسان به اين است كه در گير و دار خواست ها و خواهش هاى متضاد و در عين اشتغال به كار و فعاليت و زندگى روزمره ، توجهش به خدا باشد. اسلام نيز در صدد پرورش چنين انسان هايى است كه در ضمن فعاليت هاى روزمره و در همه شؤ ون زندگى توجهشان به خدا باشد و هر چيزى را براى خدا بخواهند، نه اين كه از اجتماع كناره گيرند و تشكيل خانواده ندهند و به كار و زندگى نپردازند و فقط در گوشه اى تسبيح به دست بگيرند و ذكر بگويند. هنر آن است كه انسان در عين تلاش و فعاليت ، به ياد خداوند باشد و هر كارى را در جاى خود قرار دهد.اتفاقا اين برداشت با آيه 36 و 37 سوره نور كه حضرت در طليعه خطبه خويش تلاوت فرموده اند هم آهنگ است . در اين آيات خداوند نمى فرمايد كه شب بيداران و سحر خيزان و زاهدان ، به كسب و كار نمى پردازند، بلكه مى فرمايد كسب و كار و فعاليت هاى روزمره زندگى آنها را از ياد خدا غافل نمى سازد؛ پس كسب و كار و انجام فعاليت هاى اجتماعى براى اولياى خدا مفروض گرفته شده است .سر اين كه كسب و تجارت مؤ منان را از ياد خدا باز نمى دارد اين است كه آنان در گير و دار كسب و كار به خدا توجه دارند و مى دانند كه خداوند رزاق و تاءمين كننده روزى آنها است . از اين رو حلال و حرام را رعايت نموده و سعى مى كنند در حق ديگران ظلم و اجحاف و خيانت نكنند و حقوق آنان را ادا كنند. در اين صورت ، خداوند ارتباط دل آنها را با خود مستحكم تر مى كند و اگر دلشان به جاى ديگرى متوجه شد، آن را به خود متوجه مى گرداند و نمى گذارد كه ظواهر دنيا باعث دل بستگى و محبت آنها به دنيا گردد. البته رسيدن به اين مرحله بسيار دشوار است . ما اگر بخواهيم به اين مرحله برسيم كه پيوسته با خدا ماءنوس و به ياد او باشيم و حتى در هنگام پرداختن به كسب و كار و انجام فعاليت هاى اجتماعى نيز از خداوند غافل نگرديم ، بايد سعى كنيم از محبت و علاقه خود به دنيا و ثروت آن بكاهيم . در اين ، يكى از راه هاى كاستن از محبت به دنيا و ثروت آن ، انفاق چيزهايى است كه دوست مى داريم ، چنان كه خداوند فرمود:
لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون ...؛
هرگز به نيكوكارى نخواهيد رسيد تا از آنچه دوست داريد انفاق كنيد.
كسى كه خواهان انس با خدا و ايجاد دوستى و محبت با خداوند است ، بايد آنچه را با زحمت و تلاش به دست آورده و اشياى گران قيمتى را كه به آنها علاقه دارد و دل بستگى مى آورد، به ديگران ببخشد. براى رسيدن به مقام ذكر واقعى ، انسان بايد سعى كند دل بسته پست و مقام نگردد و اگر كسى را شايسته تر از خود يافت كه بهتر بتواند با جامعه خدمت كند، به نفع او از پست و مقام خود كنار رود. هم چنين بايد از توان خود براى خدمت به مردم استفاده كند و اگر فرصتى پيش آمد، حاضر شود از آبروى خود كه ارزشمندترين سرمايه او است ، در راه خدا بگذرد، خلاصه اين كه ، دوام ذكر مستلزم است كه دل به هيچ يك از اين امور نبازد زيرا دلباختگى به آنها هم چون زنجيرى پاى او را مى بندد و جلوى پرواز او به سوى خدا و مقام قرب را مى گيرد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

گرچه از دائم ذكر مدح و ستايش فراوانى شده است ، اما پرسش اين جا است كه تداوم ذكر با كيفيت بالا و عميق چگونه با زندگى روزمره انسان سازگار و قابل جمع است ؟ چگونه مى توان در عين اشتغال به تحصيل و درس و كسب و كار و انجام ساير مسؤ وليت ها به ياد خدا نيز بود؟ كسى كه مشغول مطالعه است بايد همه حواس او متمركز در مطالعه باشد و كسى كه به كارهايى مشغول است كه هيچ سنخيتى با عبادت و توجه به خدا ندارد، چگونه مى تواند در عين انجام آن اشتغالات به ياد خدا نيز باشد؟ و اگر جمع بين توجه به خدا با انجام مسؤ وليت ها و وظايف روزمره براى عموم مردم ميسر نيست ، چه فايده اى بر مدح و ستايش از تداوم ذكر مرتب مى شود؟ در بررسى اين مساءله ، اولا بايد ديد كه آيا ثبوتا امكان دارد شخص غير معصومى در همه شؤ ون زندگى به ياد خدا باشد و از او غافل نگردد. در صورت امكان چنين امرى ، بايد بررسى شود كه آيا در مقام عمل ، اين امر اختصاص به افراد نادرى دارد، يا افراد عادى نيز تا حدودى مى توانند در همه حال به ياد خدا باشند؟ اگر پاسخ اين پرسش نيز مثبت باشد، آن گاه نوبت به اين سؤ ال مى رسد كه انسان چه بايد بكند تا همواره به ياد خدا باشد؟ اما از لحاظ مقام ثبوت ، در امكان بر خوردار بودن از ذكر و توجه داريم به خداوند ترديدى نيست ، چنان كه طليعه اين خطبه نيز بر آن اشعار دارد. آيات و روايت نيز در مجموع مؤ يد اين مطلب هستند. براى تقويت اين مساءله به ذهن مى توان به نمونه هايى در زندگى روز مره اشاره كرد؛ براى مثال ، گاهى در زندگى مسايلى پيش مى آيد كه تمام فكر و ذكر و حواس ‍ انسان را به خود مشغول مى دارد و انسان مدام در فكر آنها است ، اما در عين حال اين توجه هميشگى مانع انجام فعاليت هاى روزمره او نمى گردد. اگر كسى خداى ناكرده به داغ عزيزى مبتلا شود. چنين وضعى پيدا مى كند. حتى گاهى كسى سال ها پس از مرگ عزيزش ، باز او را فراموش نمى كند و با ديدن هر چيزى كه به او تعلق داشته ، به ياد عزيزش مى افتد. بسيارى از خانواده و مادران شهدا، پس از سال ها هنوز عزيزشان را فراموش نكرده اند. آنان گرچه به امور روزمره زندگى و وظايف خود مشغولند، اما در ته دل به ياد عزيز سفر كرده شان نيز هستند و اين توجه ، مانع فعاليت هاى آنها نمى شود. حتى در چنين وضعيتى مراسم شادمانى بر پا مى كنند و در مراسم ازدواج و عروسى شركت مى جويند، ولى در عين حال از ژرفاى دل به ياد عزيزشان نيز هستند.
بنابراين چنان نيست كه نشود در هنگام انجام فعاليت هاى روزمره توجه مستمر به چيزى خارج از حوزه اين فعاليت ها داشت و جمع آن توجه با اشتغالات روزمره محال باشد.از يك نظر، حتى مى توان گفت چنين توجه مستمرى به فعاليت هاى زندگى نوعى وحدت و هماهنگى مى بخشد و از پراكندگى و هرز رفتن نيرو جلوگيرى مى كند. از يك سو ما در بسيارى از كارها، مانند مطالعه ، نياز به تمركز فكر داريم . از سوى ديگر پراكنده كارى هاى زندگى تمركز فكرى انسان را از بين مى برد. حال ما محورى براى توجهات خود داشته باشيم كه عادت كنيم همواره توجهمان را بر آن متمركز نماييم يعنى عادت كنيم همواره به ياد خدا باشيم ، همى استمرار ياد و توجه و تمركز يافتن فكر حول محورى ثابت ، مانع پراكندگى حواس مى گردد. البته تمركز فكر در دو امر مستقل از هم براى ما ميسر نيست . ما نمى توانيم در عين توجه به امور غير الهى ، توجه و فكرمان را بر ساحت قدس الهى نيز متمركز كنيم و از او غافل نگرديم . اما گرچه انسان نمى تواند هم زمان توجه خود را كاملا بر دو چيز متمركز گرداند، ولى در روان شناسى ثابت شده كه انسان مى تواند در يك آن و هم زمان ، به چند چيز توجه كند و چند ادراك داشته باشد. البته تعداد آن درك ها و گستره آنها، به لحاظ تفاوت قدرت ذهنى افراد، يكسان نيست .بنابر اين ، اين كه انسان در هنگام اشتغال به كارهاى روزمره زندگى ، در عمق دل به خداوند نيز توجه داشته باشد، امرى نامعقول و سخنى ناصواب نيست و در حوزه توجه ها و محبت هاى دنيوى ، نمونه هاى فراوانى نظير آن يافت مى شود. فراوانند كسانى كه علاقه و محبت شديدى به كسى دارند و در عين اشتغال به امور مختلف زندگى ، در همه حال به ياد او هستند و فراموشش نمى كنند، از اين رو توجه همزمان به چند چيز امرى غير ممكن نيست . آنچه ميسر نمى شود داشتن توجه تام به چند چيز متفاوت و مستقل از هم است . البته براى افراد عادى حتى تمركز يافتن در يك چيز نيز بسيار دشوار است و با رضايت و تمرين زياد و مداوم است كه در اين كار قادر مى گردند.براى افراد عادى بسيار دشوار است كه حتى دو ركعت نماز با حضور قلب كامل بخوانند و از آغاز تا انجام آن هيچ توجهى به غير خداوند نداشته باشند.در هر صورت ، توجه به خداوند در همه حالات به اين معنا نيست كه انسان در كنار انجام كارهاى خود توجهش كاملا متمركز در ياد خدا باشد، بلكه براى ما همين حد كفايت مى كند كه چون كسى كه عزيزى از دست داده و او را فراموش نمى كند، ما نيز خدا را فراموش نكنيم و فعاليت ها و كارهاى روزمره مانع توجه ما به خداوند نگردد. البته نبايد فراموش كنيم كه رسيدن به اين مقصود نيازمند تلاش و تمرين است . هم چنين بايد توجه داشته باشيم كه بين حالات روحى و مراتب كمال انسانى تعامل وجود دارد. به ياد خدا بودن و توجه به او موجب كمال و رشد روح و نفس انسان مى گردد؛ از سوى ديگر هر چه درجه كمال نفس بيشتر شود كميت و كيفيت توجه به خداوند نيز بالاتر مى رود. باز اين مرتبه بالاتر توجه ، مرتبه بالاترى از كمال نفس را به همراه مى آورد؛ و به همين ترتيب اين تاءثير و تاءثر متقابل ادامه مى يابد. وقتى انسان در صدد انجام وظايف خويش بر مى آيد و ياد خدا در دلش زنده مى شود، اگر آن ياد و توجه را با اذكار لفظى و عبادات تقويت نمايد، با خدا انس پيدا مى كند، و وقتى انس با خدا دوام يافت و مستقر گشت ، محبت به خدا در دل پديد مى آيد و از آن پس بنده ، خود به خود به ياد محبوب مى افتد و نمى تواند او را فراموش كند. چنان كه گفتيم آنچه برا سالك در آغاز كار اهميت دارد اذكار لفظى و داشتن برنامه منظم عبادى است . در قرآن نيز به اين امر اشاره شده و حضرت نيز در طليعه اين خطبه به آن اشاره كرده اند .در اين آيه سخن از اين نيست كه در طول شبانه روز به تسبيح خدا مشغولند؛ چون در اين صورت از ديگر وظايف اجتماعى خود باز مى مانند، بلكه ملاك داشتن برنامه منظم براى عبادت و تسبيح است . اگر چنين برنامه اى وجود داشته باشد، اثر آن ، ياد و توجهى است كه در دل باقى مى ماند كه اگر تقويت گردد و تداوم يابد، انسان به مرحله اى مى رسد كه لحظه اي از ياد خداوند غافل نمي شود.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
از جمله ويژگى هايى كه حضرت براى اهل ذكر بر مى شمارند، محاسبه نفس ‍ و بررسى رفتار خويش است . به همين مناسبت جا دارد در اين جا به بحث محاسبه نفس و اهميت و ضرورت آن اشاره اى داشته باشيم .
ضرورت و اهميت محاسبه نفس بر كسى پنهان نيست و نگاهى اجمالى به آيات و روايات فراوانى كه در اين زمينه وارد شده ، ضرورت و جايگاه حياتى آن را براى ما آشكار مى سازد. علماى اخلاق نيز اكيدا سفارش ‍ كرده اند كه انسان در پايان هر روز به بررسى و محاسبه رفتار خويش بپردازد و بنگرد به وظايف الهى و واجباتى كه بر عهده او بوده عمل كرده يا نه . اگر پس از بررسى پى برده كه به وظايف خويش عمل كرده است و رفتارش بر طبق موازين شرع بوده است ، خداوند را سپاس گويد كه توفيق انجام وظايف را به او عنايت كرده است و سعى كند در روزهاى بعد همان مسير سالم و صحيح را ادامه دهد؛ اما اگر به وظايف الهى خويش عمل نكرده ، يا آنها را ناقص انجام داده و به لغزش و انحراف آلوده گرديده است ، سعى كند با انجام اعمال نيك و مستحبات ، به خصوص نمازهاى نافله ، كاسى ها را جبران كند و در برابر ترك وظايف الهى و انجام معصيت خداوند، خويشتن را سرزنش كرده استغفار نمايد تا خداوند از گناهانش در گذرد.
درباره اهميت محاسبه نفس اما كاظم عليه السلام مى فرمايند:
ليس منا من لم يحاسب نفسه فى كل يوم فان عمل حسنا استزاد الله و ان عمل سيئا استغفر الله منه و تاب اليه ؛
از ما نيست كسى كه هر روز حساب خود را نرسدت پس اگر عمل نيكى انجام داده از خداوند زياد شدن اعمال خير را طلب كند و اگر كار بدى مرتكب شده ، از خداوند آمرزش بخواهد و به سوى او بازگشت كند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به اصحابشان مى فرمايند:
اءلا اءنبئكم باءكيس الكيسين و اءحمق الحمقاء؟ قالوا بلى يا رسول الله . قال : اءكيس الكيسين من حاسب نفسه و عمل لما بعد الموت ، و اءحمق الحمقاء من اتبع نفسه هواء و تمنى على الله الامانى ؛ آيا شما را از زيرك ترين زيركان و نادان ترين نادانان آگاه نسازم ؟ اصحاب گفتند: بله ، اى رسول خدا. حضرت فرمود: زيرك ترين انسان ها كسى است كه به حساب نفس خويش رسيدگى كند و براى پس از مرگ خويش عمل كند، و احمق ترين احمق ها كسى است كه پيرو هواى نفس خويش باشد و پيوسته آرزوهاى خود را از خداوند در خواست كند.


+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

كسانى كه لذت انس با خدا را چشيده اند و دل خود را ماءواى ذكر خدا ساخته اند و به خلوت نجواى با معشوق خويش بار يافته اند، دنيا و لذت ها و خوشى هاى آن برايشان كم فروغ گرديده و با روشن شدن چشمشان به حقايقى فراتر از دنيا و ماديات ، ديگر رغبت ماندن در اين دنيا را ندارند، چه رسد كه دل بسته آن باشند؛ چنان كه حضرت امير عليه السلام مى فرمايند: فكانما فطعوا الدنيا الى الاخرة و هم فيها فشاهدوا ما وراء ذلك ...؛ آنها با اين كه در دنيا زندگى مى كنند، اما هواى رفتن از دنيا و پيوستن به آخرت دارند. به درجه اى از معرفت رسيده اند و تا بدان جا در مسير خودسازى و تكامل اوج گرفته اند كه سراى آخرت را مشاهده مى كنند و از آنچه بر برزخيان مى گذرد آگاهى دارند. آنها هر كجا كه باشند دلشان با خدا است . حتى وقتى با كسى سخن مى گويند، باز در دل به خدا توجه دارند و لحظه اى دل از انس با خدا نمى كنند. آنان كه با حقايق عالم هستى اطلاع يافته اند و عصاره ارزش ها و كمالات بر آنها عينيت يافته و به پوچى و بى مقدارى دنيا و مظاهر آن پى برده اند، از دنيا طلبى مردم تعجب مى كنند. آنان در شگفتند كه چگونه مردم چون ديوانگان و لاشخوران بر سر مردار گنديده دنيا به جان هم مى افتاده اند و هر كس سعى مى كند با حيله و نيرنگ گوى سبقت از ديگران بربايد و عرصه را بر رقيبان خويش تنگ سازد. براى آنان بسى مايه تاءسف است كه چگونه مردم دل به دنيا بسته اند و با لذت هاى آن خو گرفته اند و از عالى ترين لذت ها، يعنى انس با خدا، چشم پوشيده اند؟ به راستى چرا بسيارى از مردم به جاى خدا بر قدرت هاى مادى و دنيايى تكيه دارند؟ مگر نه اين است كه هر چيزى در پرتو قدرت خداوند تحقق مى يابد؟
در مقابل ، مردم نيز وقتى مى بينند اهل ذكر و شيفتگان انس با خدا اعتنايى به دنيا و لذت هاى آن ندارند، تعجب مى كنند كه چرا اينها بى اعتنا از كنار اين لذت ها مى گذرند؟ و چرا در نظر آنان كاخ ‌ها و انبان هاى طلا و پول با مشتى خاك و خاشاك يكسان است ؟! غافل از اين كه آنها به لذتى رسيده اند كه لذت هاى دنيا و نظرشان بى مقدار و بى ارزش گرديده است .مى گويند شخصى كه شهر را نديده بود و از اوضاع و احوال آن بى خبر بود گذرش به شهر افتاد و به بازار رفت و وارد دكان قنادى شد. وقتى ديد شيرينى هاى متنوع و رنگارنگ در آن دكان چيده اند و شيرينى فروش آرام نشسته و از آنها نمى خورند تعجب كرده و پنداشت كه چشمان او نابيناست ، از اين رو انگشتان خود را جلو چشمان او برد، و وقتى متوجه شد كه او با وجود بينايى شيرينى ها را نمى خورد با تعجب گفت : آيا اينها را مى بينى و نمى خورى ؟! يكى از اساتيد ما مى فرمود كه در زمان مرحوم شيخ انصارى كه طلبه ها در نهايت فقر و گرفتارى زندگى مى كردند. شخصى چند كيسه طلا نزد شيخ آورد و در دالان خانه شيخ قرار داد و از شيخ رسيد خواست ، اما مرحوم شيخ از دادن رسيد امتناع كرد. كيسه هاى طلا زير دست و پا لگد مى شد و هر چه آن شخص اصرار و التماس مى كرد، مرحوم شيخ نمى پذيرفت ، آن شخص گفت : من امانت دارم ، اين امانت را به من سپرده اند كه به شما برسانم ؛ گناه من چيست كه به من رسيد نمى دهى ؟ يكى از نزديكان مرحوم شيخ به ايشان عرض كرد كه چرا شما آن امانتى را تحويل نمى گيريد و رسيد نمى دهيد؟ مرحوم شيخ فرمود: اين واسطه اى كه طلاها را از صرافى گرفته و اين جا آورده مسيحى است و من نمى خواهم دست مسيحى به رسيدى برسد كه روى آن اسم خدا را مى نويسم ، هر وقت واسطه مسلمانى فرستادند رسيد مى دهم ، مرحوم شيخ قسم خورد كه نظر من اين طلاها با مشتى خاكستر فرقى ندارد؛ تازه اينها امانتى است كه بايد به اهلش برسانم ، اگر از خودم هم مى بود اهميتى براى من نداشته چون چند صباحى در اختيارم مى بود و بالاخره آنها را مى گذاشتم و مى رفتم .به هر جهت ، براى اين كه انسان به تعالى برسد و به رفتار و انديشه علوى مزين گردد و ثروت دنيا آن قدر برايش ارزش نداشته باشد كه براى رسيدن به آن دست به هر خلافى بزند، بايد يا خدا را در دلش زنده نگه دارد. اگر به جاى توجه به خداوند، به دنيا عشق بورزد، مستحق نكوهش خداوند و رانده شدن از درگاه تعالى مى گردد. خداوند درباره اينان به پيامبرش فرمود: ولا تطع من اءغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه و كان اءمره فرطا؛ و از آن كسى كه از ياد ما روى برتافته و جز زندگى دنيا را خواستار نبوده است ، روى برتاب .
خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان مى دهد، از كسانى كه فقط دل بسته زندگى دنيا هستند و شهوت و كام جويى از دنيا را بر ياد خدا و توجه به آخرت مقدم داشته اند، دورى كن . اين دسته به جهت توجه افراطى به دنيا، چنان از خداوند غافل شده اند كه بسا صرف وقت در امور عبادى و معنوى و توجه به خداوند را مايه تضييع عمر و به هدر دادن آن تلقى مى كنند! و چه بسا كارشان به جايى مى رسد كه وقتى نام خدا و اولياى خدا برده مى شود، سعى مى كنند حرف را عوض كنند. بر عكس حضرت ابراهيم عليه السلام ، هنگام كه جبرئيل گفت : سبوح قدوس فرمود: اگر يك بار ديگر نام محبوبم را ببى همه مالم را مى دهم . اما دنيا پرستان نه فقط از نام خدا لذت نمى برند، بلكه چنان زرق و برق دنيا آنها را فريب داده و دل باخته دنيا شده اند كه به فرموده قرآن وقتى نام خدا برده مى شود، ناراحت هم مى شوند: و اذا ذكر الله وحده اشمازت قلوب الذين لا يومنون بالاخرة و اذا ذكر الذين من دونه اذا هم يستبشرون ؛ هنگامى كه خداوند به يگانگى ياد مى شود، دل هاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، متوجه مى گردد؛ اما هنگامى كه معبودهاى ديگر ياد مى شود، شادمان مى شوند.طبيعى است وقتى كسى به آخرت ايمان نداشت ، زندگى دنيا براى او مقصد و هدف مى گردد و جز زندگى دنيا چيزى نمى خواهد و از آنچه او را از لذايذ دنيا باز دارد بيزار است . از اين رو نمى خواهد كه در حضور او نام خداوند برده شود و يا قرآن قرائت گردد و ياد مرگ به ميان آيد؛ چرا كه عيش او را آشفته مى كند. اين مرحله از انحطاط و سقوط، فرجام كسى است كه به تدريج از فطرت خود فاصله مى گيرد و به جاى حركت در مسير فطرت خود و پرستش مبداء آفرينش و عمل به خواست او علم طغيان و سر پيچى را بر مى افرازد. او پس از آن كه در دام هواى نفس خويش و وسوسه هاى شيطان گرفتار آمد، دنيا پرستى و دل سپردگى به لذت ها و شهوات دنيايى ، محور رفتار و انديشه اش مى گردد.چنين كسى ممكن نيست گرايش و توجهى به ياد خدا و ذكر او داشته باشد؛ چرا كه بين ياد خدا و شيفتگى به دنيا تضادى آشكار است .

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

چيزهاى بى ارزش و بى مقدار به راحتى به دست مى آيند، اما به دست آوردن چيزهاى با ارزش و نفيس دشوار است و باى به دست آوردن آنها بايد تلاش كرد. از اين رو با توجه به ارزش و والايى ذكر خدا و تاءثير شايانى كه در تاءمين سعادت اخروى و دنيوى انسان دارد، اگر كسى بخواهد دائم الذكر شود، بايد سال ها تمرين و تلاش كند؛ چنان كه اگر كسى بخواهد در يك رشته اى قهرمان شود، بايد مدت ها تمرين و تلاش كند تا به خواسته خود برسد. ما همان گونه كه براى رسيدن به بسيارى از خواسته هاى دنيايى خود سال ها زحمت مى كشيم تا به آنها برسيم ، براى رسيدن به كمالات اخروى نيز بايد تلاش كنيم و چنان نيست كه به راحتى به آنها دست يابيم .در اين راه نيز نبايد انتظار داشته باشيم كه ره صد ساله را يك شبه طى كنيم . بايد همواره در صدد ترك گناهان و پاك ساختن حريم دل از آلودگى هاى معنوى بود و برنامه اى منظم و مستمر براى عبادات در نظر گرفت . اگر انسان برنامه اى منظم براى عبادت نداشته باشد و هر وقت ميلش كشيد عبادت كند - مثلا يك روز ده جزء قرآن بخواند و پس از آن چندين ماه به قرآن نگاه نكند - تغيير و تحول قابل توجهى در او پديد نخواهد آمد.
در اصول كافى بابى به استمرار و مداومت بر عبادت و عمل اختصاص داده شده است . در يكى از روايات آن باب امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
اياك اءن تفرض على نفسك فريضة فتفارقها اثنى عشر هلالا؛
مبادا عملى را بر خود واجب گردانى و تا دوازده ماه از آن دست بردارى .
هم چنين آن حضرت در روايت ديگرى مى فرمايند:
كان على بن الحسين صلوات الله عليهما يقول انى لاحب اءن اءداوم على العمل و ان قل ؛ امام سجاد عليه السلام مى فرمود: من دوست دارم كه بر عمل مداومت داشته باشم ، گرچه كم باشد.
توصيه علما و بزرگان اين است كه انسان در آغاز عبادت و عملى ، سبك مختصر را برگزيند تا بتواند آن را استمرار و تداوم بخشد و برايش به صورت ملكه در آيد، نه اين عمل و عبادتى سنگين و دشوار را انتخاب كند كه تداوم آن ممكن نگردد. پس از آن به مرحله بالاتر وارد شود و عمل مفصل ترى را انتخاب كند و بر انجام آن مداومت داشته باشد. چنان نيست كه اگر اينان شبى را بيدار ماند و به عبادت و راز و نياز گذارند بارش بسته شود و به نتيجه برسد. اگر كسى بخواهد از ذكر و ياد خدا نتيجه بگيرد، بايد برنامه اى براى ذكر داشته باشد و در طول سال به آن عمل كند. خواه آن برنامه انجام ساعتى عبادت در روز باشد، يا خواندن چند صفحه قرآن در هر روز باشد و يا با صلاحديد و نظر يكى از اساتيد و اولياى خدا، ذكرى را برگزيند و هر روز آن را بخواند. وقتى كه اين برنامه ادامه يافت ، انجام عبادت و ذكر براى انسان راحت و هموار مى گردد و او مى تواند وقت بيشترى را صرف عبادت و ذكر كند. با ترك گناه و تداوم دادن به برنامه عبادتى ، انسان به تدريج در مى يابد كه روزنه هاى بيشترى از نور به رويش گشوده مى شود و رفته رفته احساس مى كند كه مى تواند ذكر دايم داشته و در همه حالات به خدا متوجه باشد.
البته بهترين برنامه هاى عبادى در قرآن ارايه شده است ؛ نظير توصيه قرآن به ذكر و تسبيح خداوند در صبحگاه و شامگاه و عبادت و سجده در بخشى از شب .
و اذكر اسم ربك بكرة و اءصيلا.من الليل فاسجد له و سبحه ليلا طويلا؛  و نام پروردگارت را بامدادان و شامگاهان ياد كن و بخشى از شب را در برابر او سجده كن و شب هاى دراز او را به پاكى ستاى .
اين دستور برنامه كاملى در ذكر خدا و ارتباط با مبداء وجود داشت .
بى ترديد مقصود از چنين تسبيح و عبادتى كه بخشى از شب را فرا مى گيرد فراتر از نمازهاى واجب ، و عبارت است از نمازها و اذكار مستحبى كه انسان در صدد انجام آنها بر مى آيد و برنامه دراز مدت و مستمرى را براى آنها در نظر مى گيرد.


+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

اين اختلاف درجات به اين دليل است كه ايمان هر كس به اندازه علم اوست ، علمى كه حيات دل به آن بسته است ، و آن نورى است كه با برداشته شدن حجاب ميان دل و خداى بزرگ ، در دل حاصل مى شود، به دليل : الله ولى الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الى النور خداوند عهده دار سرپرستى كسانى است كه ايمان آورده اند، آنها را از تاريكى ها به سوى نور بيرون مى برد.
و: او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها آيا آن كس كه بى جان بود پس ‍ زنده اش كرديم و برايش نورى قرار داديم تا با آن ميان مردم راه رود، چون كسى است كه در تاريكى ها به سر مى برد و از آن بيرون شدنى نيست ؟
و: ليس العلم بكثرة التعلم ، انما هو نور يقذفه الله فى قلب من يريد الله ان يهديه  علم به آموختن زياد نيست ، بلكه علم نورى است كه خداوند در دل هر كسى كه بخواهد او را هدايت كند، مى افكند.
و اين نور همچنان ساير نورها قابل قوت و ضعف و شدت و نقص است ؛ به دليل : و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا  ...و چون آيات او بر آن ها خوانده شود برايمانشان بيفزايد و: و قل رب زدنى علما و بگو: خداوندا! علم مرا افزون كن . و هرگاه حجابى برداشته شود نورى افزوده مى گردد، و به تبع آن ايمان نيرومندتر شده ، رو به تكامل مى گذارد تا آنجا كه نور آن گسترش يافته ، در نتيجه سينه اش باز شده و بر حقايق اشياء اطلاع حاصل مى كند، امور نهانى برايش هويدا و هر چيزى را در جاى خود مى شناسد؛ از اين رو صدق و راستى پيامبران عليهم السلام در آنچه خبر داده اند، به طور اجمال يا تفصيل هماهنگ با نورى كه از آن برخوردار است و به اندازه شرح صدرش براى او آشكار شده ، انگيزه علم به هر كارى كه بدان مامور است و پرهيز از هر كارى كه از آن ممنوع است ، از صميم دلش برانگيخته گشته ، در نتيجه انوار اخلاق ستوده و ملكات پسنديده به نور معرفتش افزوده مى شود كه : نورهم يسعى بين ايديهم و بايمانهم نورشان از جلو و از سمت راست آنان در حركت است ، و: نور على نور نورى بر روى نور ديگر انباشته است .
و هر عبادتى كه بر وجه صحيح آن انجام گيرد صفايى در دل به جاى مى گذارد كه دل را براى حصول يك نور و شرح صدر و معرفت و يقين ديگرى آماده مى سازد؛ سپس همين نور و معرفت و يقين جديد او را بر عبادت و اخلاص ديگرى وا مى دارد كه آنها نيز به نوبه خود موجب نورى ديگر، شرح صدرى كاملتر، معرفتى ديگر و يقينى قوى تر مى شوند، و همين طور تا آنجا كه خدا بخواهد پيش مى رود.
داستان چنين شخصى داستان كسى است كه در تاريكى با در دست داشتن چراغى راه مى رود، هر قطعه اى از راه كه برايش روشن مى شود در آن گام مى نهد، و همين راه رفتن سبب روشن شدن قطعه اى ديگر مى شود، و همين طور...
در حديث نبوى صلى اللّه عليه و آله آمده است : من علم و عمل بما علم ورثه الله علم ما لم يعلم  هر كس به آنچه مى داند عمل كند، خداوند آنچه را نمى داند ميراثش دهد.
و نيز: ما من عبد الا و لقلبه عينان ، و هما غيب يدرك بهما الغيب ، فاذا اراد الله بعبد خيرا فتح عينى قلبه ، فيرى ما هو غائب عن بصره . بنده اى نيست مگر آنكه دل او داراى دو چشم است ؛ آن دو چشم از نظر پنهان است و به وسيله آنهاست كه نهانها ادراك مى شوند. پس هرگاه خداوند خير بنده اى خواهد چشمان دلش را مى گشايد و او آنچه را كه از ديده سرش پنهان است مى بيند.
در گفتار اميرمؤ منان عليه السلام آمده است : از محبوبترين بندگان نزد خدا بنده اى است كه خداوند او را بر ضد خودش يارى داده است . (وى به گمان سهل انگارى در طاعت و كوتاهى در عبادت ) افسردگى را شعار خود كرده ، و جامه ترس و هراس (از روز رستاخيز) را در بر كرده باشند. در نتيجه چراغ هدايت در دلش افروخته است ... لباس شهوات را به در آورده ، خود را از هر انديشه اى جز يك انديشه كه بدان سرگرم است تهى ساخته ، از كورى و همدستى با هواپرستان بيرون شده ، كليد درهاى هدايت و قفل درهاى پستى و ضلالت گرديده است . راه خود را ديده ، جاده آن را پيموده ، مشعل فروزانش را شناخته ، از درياى بيكرانش گذشته ، به محكمترين حلقه ها چنگ زده ، به استوارترين ريسمانها آويخته و به حقايق چون نور خورشيدها يقين پيدا نموده است .
و نيز فرموده است : قلب خويش را زنده و نفس خويش را ميرانده است ، تا آنجا كه ستبرهاى بدنش به نازكى ، و خشونتهاى روحش به نرمى تبديل شده و برق تابانى در او جهيده كه راه را بر او روشن ، و او را به رهروى سوق داده است . پيوسته از اين در به آن در رانده شده تا به آخرين در كه در سلامت و خانه اقامت است رسيده و گامهاى او به خاطر آرامش بدنش در قرارگاه امن و آسايش ، ثابت ايستاده است . اين همه به موجب اين است كه دل و ضمير خود را به كار گرفته و پروردگار خويش را خشنود ساخته است .
 درجات سه گانه ايمان  
1-  نخستين درجات ايمان ، باورهايى است آلوده به ترديدها و شبهه ها با اختلاف درجاتى كه دارند. و اين درجه از ايمان ممكن است به شرك نيز آميخته باشد؛ به دليل آيه : و ما يومن اكثرهم بالله الا و هم مشركون  و بيشترشان به خدا ايمان نمى آورند مگر اينكه در همان حال مشرك اند. از اين درجه ، غالبا به اسلام  تعبير مى كنند: قالت الاعراب امنا قل لم تومنوا ولكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فى قلوبكم اعراب گفتند ما ايمان آورديم ، به آنان بگو: ايمان نياورده ايد، ولى بگوييد: اسلام آورده ايم ، زيرا هنوز ايمان در دلهاى شما داخل نشده است .
امام صادق عليه السلام فرمود: ...ايمان يك درجه از اسلام بالاتر است . ايمان در ظاهر شريك اسلام است ، ولى اسلام در باطن شريك ايمان نيست ، اگر چه هر دو در گفتار و توصيف جمع شوند (يعنى اگر چه گفتن شهادتين و تصديق به توحيد و رسالت از شرايط هر دو است ).
2- درجات ميانى ايمان ، باورهايى ناآلوده به شك و شبهه است : الذين امنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا... آنان كه به خدا و رسول او ايمان آوردند، آنگاه شك و ترديدى به خود راه ندادند... و غالبا ايمان  به اين معناى خاص گفته مى شود: انما المومنون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم اياته زادتهم ايمانا و على ربهم يتوكلون جز اين نيست كه مؤ منان كسانى هستند كه چون ياد خدا به ميان آيد دلهاشان به ترس آيد و چون آيات او بر آنان خوانده شود بر ايمانشان بيفزايد و بر پروردگار خود توكل مى كنند.
3- و درجات نهايى ايمان ، باورهايى است كه نه تنها آلوده به شك و شبهه نيست بلكه با كشف و شهود و ذوق و عيان و دوستى كامل خداى سبحان و شوق تمام به حضرت مقدس او توام است : يحبهم و يحبونه ، اذلة على المومنين اعزة على الكافرين ، يجاهدون فى سبيل الله و لا يخافون لومة لائم ، ذلك فضل الله يؤ تيه من يشاء خدا را دوست دارند، و خدا نيز آنها را دوست دارد؛ در برابر مؤ منان ، فروتن و در برابر كافران ، سرسخت اند؛ در راه خدا مجاهده مى كنند و از سرزنش هيچ سرزنش ‍ كننده اى نمى هراسند؛ اين فضل خداوند است كه به هر كس بخواهد مى دهد. و اين همان درجه اى است كه گاهى از آن به احسان  تعبير مى كنند، كه : الاحسان ان تعبد الله كانك تراه  احسان آن است كه خدا را به گونه اى عبادت كنى كه گويا (در حضور او هستى و) او را مى بينى . و گاهى به ايقان  تعبير مى كنند، كه : و بالاخره هم يوقنون و به آخرت يقين دارند.
و اين آيه شريفه به اين مراتب سه گانه اشاره دارد: ليس على الذين امنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا اذا ما اتقوا و آمنوا و عملوا الصالحات ثم اتقوا و آمنوا ثم اتقوا و احسنوا و الله يحب المحسنين بر كسانى كه ايمان آورده و كردار شايسته كرده اند در مورد آنچه خورده اند گناهى نيست هر گاه كه تقوا گزيده و ايمان آورده و كردار شايسته كرده باشند، سپس تقوا داشته و ايمان آورده و باز تقوا داشته و احسان نموده اند، و خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد.
و به مقابل درجات ايمان كه مراتب و درجات كفر است اين آيه اشاره دارد: ان الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا كفروا ثم ازدادوا كفرا لم يكن الله ليغفرلهم و لا ليهديهم سبيلا آنان كه ايمان آورده سپس كافر شدند، سپس ايمان آوردند و دوباره كفر ورزيدند، سپس به كفر خود افزودند، خداوند آنان را نخواهد آمرزيد و به راه راست هدايتشان نخواهد نمود.
بنابراين رابطه و نسبت احسان و يقين با ايمان ، مانند رابطه و نسبت ايمان است با اسلام ، (يعنى احسان و يقين اخلاص از ايمان است و با آن شريك است همان طور كه ايمان اخص از اسلام است و با آن شركت دارد). امام صادق عليه السلام فرمود: ايمان برتر از اسلام ، و يقين برتر از ايمان است . و چيزى كمياب تر از يقين نيست 
مراتب يقين  
يقين داراى سه مرتبه است : علم اليقين ، عين اليقين ، حق اليقين : كلا لو تعلمون علم اليقين ، لترون الجحيم ، ثم لترونها عين اليقين  هرگز (چنين نيست كه شما پنداريد)، اگر به علم اليقين بدانيد، همانا دوزخ را خواهيد ديد، سپس همانا آن را به عين اليقين خواهيد ديد. ان هذا لهو حق اليقين به درستى كه اين همانا حق اليقين است .
فرق ميان اين سه واژه با يك مثال آشكار مى شو�%A و غير اينها... و مانند ترك گناهان زشت ظاهرى از قبيل زنا، رباخوارى ، ش%D� در پرتو نور آن ديده مى شوند، عين اليقين  به آن ، ديدن جرم خود آن است . حق اليقين  به آن ، در آن سوختن و محو شدن هويت به سبب آن و جملگى آتش صرف شدن است . و پس از اين مرتبه ، ديگر مرتبه اى نيست ، و نيز اين مرتبه قابل ازدياد نمى باشد، لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا اگر پرده (از ديده ام ) برداشته شود به يقين من افزوده نخواهد گشت .

تقدم علم بر عبادت  
بدانكه تحصيل علم بر عبادت مقدم است ، زيرا آن كه معبود را شناخته و روش عبادت و نيز ثمره و آثار آن را نمى داند، عبادت برايش دست نمى دهد.
و نيز علم سودمند است كه خشيت و بيم از خدا را به بار مى آورد: انما يخشى الله من عباده العلماء جز اين نيست كه از ميان بندگان خداوند، تنها دانشمندان از خدا مى ترسند.
توضيح اينكه : كسى كه خدا را چنانكه بايد نشناخته ، بى شك آن طور كه بايد هيبت او را در دل نمى گيرد و به طور بايسته عظمت و حرمت او را پاس ‍ نمى دارد. بنابراين علم است كه با توفيق خداى سبحان همه طاعات را به بار مى آورد و از تمامى گناهان باز مى دارد و بنده را در عبادت خداى بزرگ جز اين دو مقصدى نيست . از اين رو پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرموده است : العلم امام العمل ، و العمل تابعه علم پيشواى عمل ، و عمل پيرو اوست .
اقسام عبادت  
عبادت بر دو قسم است : اول ، عبادت ظاهرى است كه مربوط به تقواى اعضاء و جوارح و بدن است ، مانند انجام طاعتهاى ظاهرى از قبيل نماز، زكات ، روزه ، حج و غير اينها... و مانند ترك گناهان زشت ظاهرى از قبيل زنا، رباخوارى ، شراب خوارى و امثال اينها. علمى كه مربوط به اين امور است علم شريعت  و علم فقه  نام دارد.
قسم دوم ، عبادت باطنى است كه مربوط به تقواى دل و روح است ، مانند آراسته شدن به اخلاق ستوده از قبيل توبه ، صبر، شكر، توكل ، تفويض ‍ (واگذارى امور به خداوند) و غير اينها... و مانند پرهيز و دورى گزيدن از خويهاى نكوهيده از قبيل حسد، تكبر (خود بزرگ بينى )، عجب (خودبينى )، غرور (فريفتگى )، ريا (خودنمايى ) و امثال اينها. علم مربوط به اين امور علم سر و علم اخلاق  ناميده مى شود.
عبادت در هر دو جنبه واجب است ، زيرا در كتاب و سنت در مورد هر دو قسم آن دستور رسيده است . خداى عزوجل مى فرمايد: توبوا الى الله جميعا آيه المومنون لعلكم تفلحون اى مؤ منان ، همگى به سوى خداوند توبه كنيد، باشد كه رستگار شويد.
يا ايها الذين امنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلكم تفلحون اى كسانى كه ايمان آورده ايد، پايدارى كنيد و يكديگر را به پايدارى فراخوانيد و با يكديگر پيوند داشته باشيد و پرواى الهى پيشه كنيد، باشد كه رستگار شويد.
و اشكروا لله ان كنتم اياه تعبدون و خدا را سپاسگزاريد اگر تنها او را مى پرستيد.
و على الله فتوكلوا ان كنتم مؤ منين و تنها بر خدا توكل كنيد، اگر ايمان داريد .
اين آيات و آيات ديگرى از اين قبيل به تحصيل اخلاق فاضله فرمان مى دهد، چنانكه (در مورد عبادات ظاهرى ) خداى عزوجل مى فرمايد: اقيموا الصلوة و آتوا الزكوة نماز را به پاى داريد و زكات را بپردازيد. كتب عليكم الصيام روزه گرفتن بر شما مقرر شد.
لله على الناس حج البيت  حق خداوند بر مردم است كه به زيارت خانه او بروند. و آيات ديگرى از اين قبيل .
و در مورد گناهان مى فرمايد: و ذروا ظاهر الاثم و باطنه  گناهان آشكار و پنهان را رها سازيد. و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن  و به گناهان زشت چه آشكار و چه نهان نزديك مشويد.
ولى تكليف به اين دو قسم عبادت براى هر كس در حد طاقت و توانايى اوست . لا يكلف الله نفسا الا وسعها لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت خداوند هيچ كس را جز در حد توانائيش مكلف نمى سازد، هر كس هر چه كند، چه خوب و چه بد، براى خود كرده است  و براى هر يك از اقسام عبادت در كمال و نقص ، و زياده و نقصان در قرب به حضرت حق ، درجاتى است و تفاوت آن درجات به حسب تفاوت درجاتى است كه مردم در تحمل عبادت و عمل به آن دارند. و راههاى به سوى خدا به عدد انفاس خلايق است .

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

ترجمه آيه : 
خدايى كه  بخشنده و مهربان است .
نكته ها: 
 كلمه رحمن  به معناى مبالغه و شدّت در رحمت و گستردگى آن است . از كاربرد دو صفت رحمن  و رحيم  در قرآن ، استفاده مى شود كه رحمانيّت درباره همه ى مخلوقات ورحيم بودن ، مربوط به انسان وموجودات مكلّف است . خداوند رحمت را برخود واجب كرده است ، كتب ربّكم على نفسه الرّحمة  و رحمت او بر همه چيز سايه گسترده است ، و رحمتى وسعت كلّ شيى ء همچنين پيامبر و كتاب او مايه رحمتند، رحمةً للعالمين  آفرينش ‍ وپرورش او براساس رحمت است و اگر عقوبت نيز مى دهد از روى لطف است . بخشيدن گناهان و قبول توبه ى بندگان و عيب پوشى از آنان و دادن فرصت براى جبران اشتباهات ، همه مظاهر رحمت و مهربانى اوست .
پيام ها: 
1-  تدبير وتربيت الهى ، همراه محبّت و رحمت است . در كنار كلمه ربّ، كلمه رحمن  آمده است . ربّ العالمين الرحمن الرحيم
2- همچنان كه تعليم نيازمند رحم و مهربانى است ، الرّحمن علّم القرآن  تربيت و تزكيه نيز بايد بر اساس رحم و مهربانى باشد. ربّ العالمين الرّحمن الرّحيم 
۳-   رحمانيّت خداوند، دليل بر ستايش اوست . الحمدللّه ... الرّحمن الرّحيم

تفسير آيه : مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ 
ترجمه آيه : 
خدايى كه  مالك روز جزاست .
نكته ها: 
 مالكيّت خداوند، حقيقى است و شامل احاطه و سلطنت است ، ولى مالكيّت هاى اعتبارى ، از سلطه ى مالك خارج مى شود و تحت سلطه ى واقعى او نيست . مالك يوم الدين
 با آنكه خداوند مالك حقيقى همه چيز در همه وقت است ، ولى مالكيّت او در روز قيامت و معاد جلوه ى ديگرى دارد؛
 در آن روز تمام واسطه ها واسباب قطع مى شوند. تقطّعت بهم الاسباب
 نسبت ها و خويشاوندى ها از بين مى رود. فلا انساب بينهم
 مال و ثروت و فرزندان ، ثمرى ندارند. لا ينفع مال و لا بنون
 بستگان و نزديكان نيز فايده اى نمى رسانند. لن تنفعكم ارحامكم
 نه زبان ، اجازه عذر تراشى دارد و نه فكر، فرصت تدبير. تنها راه چاره لطف خداوند است كه صاحب اختيار آن روز است .
 لفظ دين  در معانى گوناگون به كار رفته است :
الف : مجموعه ى قوانين آسمانى . إ نّ الدّين عنداللّه الاسلام
ب : عمل و اطاعت . للّه الدّين الخالص
ج : حساب و جزا. مالك يوم الدّين
 يوم الدّين  در قرآن به معناى روز قيامت است كه روز كيفر و پاداش مى باشد. يسئلون ايّان يوم الدّين  مى پرسند روز قيامت چه وقت است ؟ قرآن در مقام معرّفى اين روز، چنين مى فرمايد: ثم ما ادريك ما يوم الدّين . يوم لا تملك نفس شيئا و الامر يومئذ للّه  اى پيامبر! نمى دانى روز دين چه روزى است ؟ روزى كه هيچ كس براى كسى كارآيى ندارد وآن روز تنها حكم و فرمان با خداست .
 مالك يوم الدّين  نوعى انذار و هشدار است ، ولى با قرار گرفتن در كنار آيه ى الرّحمن الرّحيم  معلوم مى شود كه بشارت و انذار بايد در كنار هم باشند. نظير آيه شريفه ديگر كه مى فرمايد: نبّى ء عبادى انّى اءنا الغفور الرّحيم . و اءنّ عذابى هو العذاب الاليم  به بندگانم خبر ده كه من بسيار مهربان و آمرزنده ام ، ولى عذاب و مجازات من نيز دردناك است . همچنين در آيه ديگر خود را چنين معرّفى مى كند: قابل التَّوب شديد العقاب  خداوند پذيرنده ى توبه مردمان وعقوبت كننده ى شديد گناهكاران است .
 در اوّلين سوره ى قرآن ، مالكيتَ خداوند عنوان شده است ، مالكِ يوم الدّين  و در آخرين سوره ، مَلِكيت او. ملك النّاس
پيام ها: 
1-  خداوند متعال ، از جهات مختلف قابل عبادت است و ما بايد حمد و سپاس او را به جا آوريم . به خاطر كمال ذات و صفات او كه اللّه  است ، به خاطر احسان و تربيت او كه ربّ العالمين  است و به خاطر اميد و انتظار رحم و لطف او كه الرّحمن الرّحيم  است و به خاطر قدرت و هيبت او كه مالك يوم الدّين  است .
2-  قيامت ، پرتوى از ربوبيّت اوست . ربّ العالمين ... مالك يوم الدين
3-  قيامت ، جلوه اى از رحمت خداوند است . الرّحمن الرّحيم مالك يوم الدين
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير     شورى : 30
اگر شما را مصيبتى رسد، به سبب كارهايى است كه كرده ايد؛ و خدا بسيارى از گناهان را عفو مى كند. مصيبه  از ماده صوب  به معناى نزول و قصد؛ و اصابه  به معناى درك ، يافتن و طلب و اراده است . و صواب  يعنى حق و درست و آنچه حقيقت را درك كرده و مصيبه  يعنى بليه و گرفتارى كه به انسان مى رسد، گويى كه انسان را قصد مى كند و اصل آن در تير انداختن است و بعدا در همه گرفتاريها استعمال شده است . قرآن بر نقش انسان در سعادت و شقاوت خود تاكيد فراوان دارد. از آن جمله در اين آيه شريفه كه مى فرمايد: مصايب شما از خود شماست ؛ و كيفر و عقوبت بيشتر نتيجه طبيعى و تكوينى عمل است كه دامن صاحبش را مى گيرد. از طرفى ، انسان به لحاظ روحى و روانى به گونه اى است كه در شكستها و مصيبتها مقصرى عير از خود را مى جويد تا گناه و گرفتارى خود را به گردن او بيندازد. اين آيه و نظير آن پاسخى به توجيهات انسان است . آيات 51 سوره زمر و 34 نحل و 62 و 79 نساء و 31 رعد و 36 روم و 48 شورى نيز گوياى اين حقيقت است .در حوزه اجتماع هم قرآن همين قاعده را حاكم مى داند؛ يعنى گاه مصايب جمعى نتيجه گناهان جمعى است : ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا.
تقوا و نيكوكارى و ايمان و عمل صالح هم همين گونه است ، چه در جنبه هاى فردى و چه اجتماعى . قرآن مى فرمايد: و لو ان اهل القرى امنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض .
بر اساس اين گروه از آيات بايد گفت اينكه در آيات و روايات آمده كه دنيا دار مجازات و حساب نيست ، مفهومش اين است كه تمام حساب و كتاب و مجازات اعمال و تصفيه كامل اينجا صورت نمى گيرد و اساسا ظرف محدود دنيا گنجايش آن را ندارد و ظهور عدالت گسترده الهى جهانى ديگر را مى طلبد. اين بروز برخى از آثار اعمال را در دنيا منتفى نمى كند. قرآن كريم انسان را حاكم بر سرنوشت خود معرفى كرده است . به قول معروف ، هر چه كنى به خود كنى / گر همه نيك و بد كنى .
امام على عليه السلام نيز بر اين واقعيت در گفتارشان تصريح كرده اند: به خدا سوگند، هرگز ملتى از ناز و نعمت زندگى گرفته نشدند، مگر به كيفر گناهانشان ؛ زيرا خداوند بر بندگان خود ستم روا نمى دارد. اگر مردم به هنگام نزول بلاها و گرفته شدن نعمتها با درستى نيت در پيشگاه خدا زارى كنند و با قلبهاى پر از محبت از خداوند درخواست عفو كنند، آنچه از دستشان رفته باز خواهد گشت و هر گونه فسادى اصلاح خواهد شد.
خير اية فى كتاب الله
امام على عليه السلام مى فرمايند: پيامبر فرمود: اين آيه آيه 30 سوره شورى  بهترين آيه قرآن است ؛ آن گاه فرمودند: اى على ، هر خراشى كه از چوبى بر تن انسان وارد مى شود و هر لغزش قدمى بر اثر گناهى است كه از او سر زده است ؛ و خداوند گرامى تر از آن است كه آنچه را در دنيا عفو مى كند در قيامت در آن تجديد نظر فرمايد و عادل تر از آن است كه آنچه را در اين دنيا عقوبت مى كند در آخرت بار ديگر كيفر دهد.  البته اين آيه و نظاير آن براى انسانهاى معمولى است . شخصيتهايى مانند اولياى خدا و ائمه هدى عليهم السلام  از اين آيه مستثنايند. مصيبتهايى كه در دنيا براى آنان پيش مى آيد براى ترفيع درجه يا آزمايش آنان است و آيه مربوط به آنان آيه 22 سوره حديد است .
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
محتويات و مطالب قرآن مجيد را دو نوع مى توان بيان كرد: يكى به طور خلاصه و ديگرى ، به طور مشروح . اما به طور خلاصه بدين قرار است كه : از مجموع 6236 آيه قرآن كريم ، حدود 1300 آيه درباره توحيد و خداشناسى است . اعم از وجود خدا، وحدانيت و صفات او. و اينكه خلقت عالم و اداره آن در دست خداست و جهان ، تك محورى ، يك قطبى و يك كانونى است :  الله لا اله الا هو الحى القوم لا تاءخذه سنة و لا نوم له ما فى السموات و ما فى الارض ...  .
و حدود 1400 آيه درباره معاد، قيامت ، مرگ و برزخ ، حشر و نشر، بهشت و جهنم و خلود است . حدود پانصد آيه درباره احكام است . از قبيل حلال و حرام ، تجارت ، جنگ و صلح ، قصاص ، حدود نماز، روزه ، حج و غيره و حدود 2000 آيه در حالات انبياء، امتها و پيروزى حق بر باطل مى باشد. و بقيه آيات ، درباره اخلاق ، مواعظ، امثال و نظير آنها است .
اما به طور مشروح همان است كه در مقدمه تفسير احسن الحديث  نوشته ام . و در اينجا از آن نقل مى كنم :
1 - بيان ذات خدا، صفات خدا، يگانگى خدا و آنچه بايد خدا از آن منزه باشد. و آنچه بايد خدا به آن متصف باشد صفات ثبوتيه و سلبيه
2- معاد و قيامت ، حشر و نشر اموات ، زندگى در بهشت و جهنم . و ابديت و برزخ .
3- ملائكه ، يعنى واسطه هاى فيض و نيروهاى با شعور و آگاه ، همچنين جن و شياطين .
4- سرگذشت پيامبران يا انسانهايى كه وحى الهى را دريافت كرده و به انسانهاى ديگر ابلاغ نموده اند. و ميدان حق و باطلى كه به وسيله آنها به وجود آمده است .
5- ترغيب و تشويق براى ايمان به خدا و معاد،و ملائكه ، پيامبران و كتب آسمانى .
6- خلقت آسمانها، زمين ، كوهها، درياها، گياهان ، حيوانات ، ابر، باد، باران ، شهابها، و غيره و خلقت همه عالم .
7- دعوت به پرستش خداى يگانه و اخلاص در عبادت . و كسى و چيزى را براى خدا شريك قرار ندادن .
8- احتجاجها و استدلالها در مورد خدا، قيامت ، پيامبران و نقل خبرهاى عينى در ضمن احتجاجها.
9- تقوى ، پارسى ، و تزكيه نفس ، توجه به نفس اماره و خطر وساوس ‍ نفسانى و شيطانى و نظير آن .
10- اخلاق فردى از قبيل : شجاعت ، استقامت ، صبر، عدالت ، احسان ، محبت ، ذكر خدا، محبت خدا، شكر نعمت ، ترس از خدا، توكل به خدا، رضا به رضاى خدا، تسليم در برابر امر خدا، تعقل و تفكر، صدق و امانت و امثال آن .
11- اخلاق اجتماعى ، از قبيل : اتحاد، توصيه بر حق و صبر، تعاون در نيكيها، امر به معروف و نهى از منكر، جهاد با مال و جان در راه خدا و تشويق بر اطعام مساكين و غيره .
12- احكام از قبيل : نماز، روزه ، زكات ، خمس ، حج ، جهاد، نذر، سوگند، بيع ، رهن ، نكاح ، هبه ، حقوق زوجين ، حقوق والدين ، طلاق ، ظهار، وصيت ، ارث ، قصاص ، حدود، قضاوت ، ثروت ، مالكيت ، حكومت ، شورا، حق فقرا و غيره .
13- حوادث و وقايع 23 ساله بعثت رسول اكرم - صلى الله عليه و آله .
14- توصيف كلى در همه اعصار از سه گروه : مؤ منين ، كافرين و منافقين .
15- توصيف قرآن در حدود پنجاه صفت : تسبيح موجودات جهان و نوع آگاهى درون موجودات ، تسبيح به خالق و آفريننده خودشان .
16- جهان و قوانين پايدار جهان ، ناپايدارى زندگانى دنيا و عدم صلاحيت آن براى اينكه ايده آل مطلوب باشد.
17- معجزات و خوارج عادات انبيا - عليهم السلام - و تاءييد كتب آسمانى مخصوصا تورات  و انجيل  و تصحيح اغلاط آن دو، و امثال اين مطالب .
انسان سازى قرآن 
 كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور  .
يعنى : اين قرآن كتابى است كه ما براى تو فرستاديم تا مردم را به امر خدا از ظلمات جهل و كفر بيرون آورى و به عالم نور رسانى .
 ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم 
يعنى : همانا اين قرآن ، مردم را به راست ترين و استوارترين طريق ، هدايت مى كند.
كسى كه قرآن را بخواند و معانى آن را بداند و مفاهيم آن را درست درك نمايد، چنين شخصى ، اعتقاد به معاد پيدا مى كند. و مى داند كه جهان و خلقت ، بدون هدف و بدون حساب و كتاب نيست ، بلكه همه اعمال وى ، خوب يا بد، عكس العمل و برگشتى خواهد داشت .
همچنين به وجود خداوند و صفات او آنچنان كه قرآن معرفى مى كند آشنا شده و يقينش افزون خواهد شد. و نيز به نبوت ، امامت و نظامهاى جهان و آنچه در قرآن آمده ، معتقد خواهد شد. و آنگاه كه چنين اصولى در قلب كسى جاى گرفت ، او را يك دنيا نورانيت داده و راه دنيا و آخرت را به او نشان خواهد داد. و او را يك انسان مؤ من ، متقى ، شجاع ايثارگر، فعال ، دلسوز و عابد، بار خواهد آمد.
چنانكه اين آثار، در طول تاريخ قرآن ، در ميلونها انسان ، جامه عمل پوشيده است و مكتب انسان ساز قرآن ، پيوسته چنين اشخاصى را تربيت كرده و مى كند  ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم  آرى اثر قرآن چنين است .
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
 فلا اقتحم العقبه و ما ادرك ما العقبه فك رقبه او اطعم فى يوم ذى مسغبه يتيما ذا مقربه او مسكينا ذا متربه بلد: 11 - 16
و او در آن گذرگاه سخت قدم ننهاد؛ و تو چه دانى كه گذرگاه سخت چيست ؟ آزاد كردن بنده است يا طعام دادن در روز قحطى ، خاصه به يتيمى كه خويشاوند باشد، يا به مسكينى خاك نشين .
اقتحام  قرار گرفتن در وسط سختى مخوف است ؛ و نيز دخول به چيزى و گذشتن از آن با شدت و مشقت است .العقبه  به معنى گردنه و راهى در قله كوه است ؛ و اقتحام العقبه  اشاره است به انفاقهايى كه براى انفاقكر بسيار دشوار است . فك  يعنى جدا كردن . پس فك رهن  يعنى خلاص كردن آن ؛ و فك رقبه  يعنى آزاد كردن برده .
مسغبه  از ماده سغب  به معناى گرسنگى و قحطى است .
مقربه  از ماده قرب  به معناى قرابت و خويشاوندى است .
و متربه  از ماده تراب  به معناى خاك نشينى از شدت فقر است .
صاحب تفسير الميزان معتقد است كه تفسير العقبه  به فك رقبه و اطعام در روز قحطى جنبه مثال دارد، نه انحصار، و به سبب اهميتى كه دارد و عنايت بيشترى كه خداى تعالى به آن دارد ذكر شده است .
در هر حال عبور از اين گردنه صعب العبور و از اين راه سنگلاخ و دشوار جز با اصلاح نگاه به دنيا ممكن نيست .
نگاه صحيح به دنيا
دنيا را براى دنيا نخواستن و دنيا را براى تحصيل آخرت و خريدارى زندگى پايدار و برتر به خدمت گرفتن نگاهى است كه با آن مى توان از اين گردنه سخت به سلامت عبور كرد. الدنيا خلقت لغيرها و لم تخلق لنفسها دنيا براى رسيدن به آخرت آفريده شد، نه براى رسيدن به خود. اين گونه نگاه ، يعنى نگاه آلى نه استقلالى ، ايثار و انفاق را بر انسان آسان مى كند و او موفق مى شود تا از اين راه دشوار و گردنه سخت بگذرد. در اين نگاه ، دنيا نه تنها مذموم نيست ، بلكه ممدوح مى شود تا از اين راه دشوار و گردنه سخت بگذرد. در اين نگاه ، دنيا نه تنها مذموم نيست ، بلكه ممدوح مى شود: همانا دنيا سراى راستى براى راست گويان و خانه تن درستى براى دنيا شناسان و خانه بى نيازى براى توشه گيران و خانه پند براى پندآموزان است . دنيا سجده گاه دوستان خدا و نمازگاه فرشتگان الهى و فرودگاه وحى خدا و جايگاه تجارت دوستان خداست كه در آن رحمت خدا را به دست آورند و بهشت را سود برند.  اما دنياى مذموم دنيايى است كه آن را براى خودش بخواهد و نگاه استقلالى به آن داشته باشند نه آلى . قطعا صاحبان اين نگاه نمى توانند از اين گردنه سخت دنيا بگذرند. براى آنان ، انفاق خسارت و زيان و كم شدن است و گذشت و ايثار بى معناست . به اين روايت امام صادق عليه السلام توجه بفرماييد كه حضرتش چه زيبا و رسا دنياى استقلالى مذموم را به تصوير كشيده اند: دنيا به منزله تصويرى است كه سر آن تكبر و چشمش حرص و آزمندى و گوشش طمع و زبان و ريا و دستش شهوت و پايش خودپسندى و قلبش غفلت و رنگش فنا و حاصلش نابودى است . از اين كه قرآن در ميان همه اعمال صالح و برنامه هاى عبادى و سازنده انسان انفاق مال و ايثار دارايى را گردنه سخت دنيا معرفى كرده است ، اهميت اين كارها و محبوبيت آنها در نزد خداوند نمايان مى شود. امام صادق عليه السلام مى فرمايند: هر كس مسلمانى را غذا دهد تا سير شود از پاداش آخرت او جز پروردگار جهانيان هيچ كس خبر ندارد، نه فرشته اى و نه پيامبرى . آن گاه اين آيه را تلاوت فرمود: او اطعام فى يوم ذى مسغبه
نكته : فى يوم ذى مسغبه  يعنى در روزى سخت . شايد اشاره به اين باشد كه بهترين عمل ، بلكه سخت ترين عمل ، انفاق در روز تنگ دستى است ؛ مانند اميرالمومنين و خانواده گرامى اش كه با اينكه قرض كرده بودند تا نانى براى افطار بخورند، آن را به مسكين و يتيم و اسير دادند: و يطعمون الطعام على حب
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
در عمل نيز ثابت شده كسانى كه به خداوند تكيه مى كنند و ياد او را در دل زنده مى دارند، همواره از آرامش و اطمينان وصف ناپذيرى بر خوردارند. اينان در بحرانى ترين مراحل زندگى و در مواجهه با سهمگين ترين حوادث و رخدادها، خم به ابرو نمى آورند. نمونه بارز آنها در زمان ما، كه خداوند متعال نعمت بزرگ وجودش را به ما ارزانى داشت و به حق الگويى جاودانه براى ما بوده و خواهد بود، اما را حل ، رضوان الله عليه ، است . آن بزرگوار در بحرانى ترين و سهمگين ترين حوادثى كه براى شخص ايشان و يا جامعه پيش مى آمد، خم به آبرو نمى آورد و آرامش خود را از دست نمى داد روزها و ماه هاى بسيارى بر امام عليه رحمة الله گذشت كه خطر از هر سو او را محاصره كرده بود و در روى زمين پشتيبانى نداشت و دور از شهر و ديار خود، از اين كشور به آن كشور مى رفت و كسى به ايشان پناه نمى داد. آن بزرگوار از همه امكانات ظاهرى منقطع بود و هيچ وسيله اى در اختيار نداشت كه در برابر خطرهاى احتمالى از خود دفاع كند. از جمله پر مخاطره ترين ساعت ها و دقايق عمر حضرت امام رحمة الله زمانى بود كه پس از چهارده سال تبعيد با هواپيما به كشور باز مى گشت ، در آن شب بحرانى خطرها ايشان را احاطه كرده بود؛ چرا كه فضا، هواپيما و باند فرودگاه ، همه در اختيار دشمن بود و هر لحظه براى ايشان احتمال خطر جدى وجود داشت . ممكن بود هواپيماى ايشان را هدف موشك قرار دهند و يا در فرودگاه ايشان را به قتل برسانند. با همه اين احوال و با اين كه هيچ تاءمينى نداشتند، در هواپيما در كمال آرامش استراحت كردند و خوابيدند و وقتى از ايشان سؤ ال شد كه اين كه به وطن خود بر مى گرديد چه احساسى داريد، فرمودند: احساسى خاصى ندارم ! اگر براى ما خطرى كوچك پيش آيد آرامش و طاقت خود را از دست مى دهيم و از فرط ناراحتى از شب تا صبح خوابمان نمى برد. اما آن رادمرد با اين كه همه دنيا عليه او بودند، خم به ابرو مى آورد و همه آن تهديدات را پوچ و بى اثر مى ديد. وقتى كه شبانه به خانه ايشان در قم ريختند و دستگيرشان كردند و به تهران بردند، افسران و ماءموران امنيتى كه در ماشين همراه ايشان بودند از ترس مى لرزيدند. گويا ايشان فرموده بود: شما كه مرا دستگير كرده ايد، چرا مى ترسيد؟ هم چنين ايشان در يكى از مناسبت ها فرموده بودند: و الله تا به حال از چيزى نترسيده ام ! خداوند متعال اين نمونه ها را به ما ارائه كرد تا دريابيم كه ذكر خدا و توجه به او چه اكسير و كيميايى است كه همه عظمت ها در برابر آن آب مى شوند و همه قدرت ها در مقابل آن ذوب مى گردند. خدا داراى عظمت و بى نهايت است و هيچ قدرتى نمى تواند در برابر عظمت و قدرت لايزال الهى قد برافرازد. كسى كه چنين منبع عظيمى ارتباط بر قرار كند و دل به او سپرده ، در برابر خطرها احساس ضعف نمى كند و شكست ناپذير مى گردد. انسان موجودى بسيار ضعيف است و از خود استقلالى ندارد. تمامى حركات و سكنات انسان وابسته به قدرت الهى و حيات و بقايش در گرو اراده و مشيت او است . از اين رو انسان بايد در برابر خداوند احساس ‍ خردى و كوچكى و ذلت و حقارت كند؛ چنان كه قرآن در وصف مؤ منان مى فرمايد:
انما المومنون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا و على ربهم يتوكلون ؛ مؤ منان همان كسانى اند كه چون خدا ياد شود دل هايشان بلرزد، و چون آيات او بر آنان خوانده شود بر ايمانشان بيفزايد، و بر پروردگار خود توكل مى كنند. مؤ منان از يك سو، با اتكاى بر خداوند در برابر همه قدرت ها و نيروهاى عالم چون كوهى استوار مى ايستند و خم به ابرو نمى آورند؛ اما هم ايشان به وقت ياد و ذكر خدا و قرار گرفتن در برابر عظمت لايزال الهى درهم مى شكنند و رعشه و لرزه اندامشان را فرا مى گيرد. نمونه كامل چنين مؤ منانى ، كسانى چون اميرالمؤ منين على عليه السلام هستند. آن حضرت كه در شهامت و شجاعت بى نظير بود، وقتى در محراب عبادت مى ايستاد زا عظمت الهى به خود مى لرزيد ساير امامان عليه السلام نيز كه از قدرت هاى غير الهى نمى هراسيدند، هنگامى كه در برابر خداوند قرار مى گرفتند و حتى پيش از نماز و به هنگام گرفتن وضو رنگ رخسارشان دگرگون مى گشت و از خود بى خود مى شدند. برخى نسبت به بروز اين دو حالت متفاوت و به ظاهر متضاد اين سؤ ال را مطرح كرده اند كه چگونه خداوند از يك سو مى فرمايد: ياد خدا موجب اطمينان و آرامش دل مى گردد و از سوى ديگر مى فرمايد يا خدا موجب تر در برابر خداوند مى گردد؟ پاسخ اين سؤ ال چنان كه بدان اشاره رفت اين است كه موضوعى و مورد دو فرموده خداى متعال متفاوت است . در مورد اول ، فرد خود را در برابر قدرت هاى غير الهى مى يابد و با ياد خدا و تكيه بر قدرت لايزال هستى بخش از آنها نمى هراسد؛ چون مى داند كه خداوند داراى قدرت برتر، در برابر قدرت هاى شيطانى قرار دارد و با اتصال به اين قدرت لايزال ، در برابر هيچ قدرتى شكست نمى خورد. اما وقتى خود را برابر خداوند مى بيند در پيشگاه عظمت بى نهايت الهى به خود مى لرزد. البته وجود چنين حالت هاى متضادى به صورت متناوب در عموم مؤ منان ، قابل انكار نيست ، اما هم زمانى تحقيق چنين حالاتى و جمع بين آنها تنها مورد اولياى خاص خدا و سالكانى صادق است كه به مقام جمع الجمعى و درك و شهود گوهر و لب كمالات و فضايل دست يافته اند. براى چنين كسانى درك اين حالات متضاد به صورت جمعى ميسر مى گردد گرچه ما به چنين مقامى نرسيده ايم و حقيقت آن را درك نكرده ايم ، اما وجود چنين مقامى را باور داريم و آن را توجيه پذير مى دانيم :مرحوم علامه طباطبايى رحمة �D8�ز اي8�ر توجيه ترتب دو حالت مذكور بر ياد و ذكر خداوند مى فرمايد: هنگامى كه انسان مشغول كارى است و توجهش ‍ كاملا معطوف به امور دنيوى است . اگر، ناگهان آيه قرآنى تلاوت شود يا صداى اذان به گوشش برسد، در اثر انتقال ناگهانى از حالتى به حالت ديگر، حالت اضطراب و ترس گونه اى به او دست مى دهد اما وقتى توجه او به خداوند تداوم يافت و با ياد خدا انس گرفت ثبات و آرامش بر ذهن و قلب او حاكم مى گردد. و قرآن كريم در سوره زمر به همين مساءله اشاره كرده است . الله نزل اءحسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله ...؛ خدا زيباترين سخن را به صورت كتابى متشابه ، متضمن وعده و وعيد، نازل كرده است . آنان كه از پروردگارشان مى هراسند، پوست بدنشان از آن مى فراشد (موى بر اندامشان راست مى شود)، سپس پوستشان و دلشان به ياد خدا نرم مى گردد.
بنا بر تحليلى كه ذكر كرديم ، هنگامى كه مؤ منان آيات قرآن را مى شنوند، تغيير حالى مى يابند، و به جهت مواجهه با قدرت و عظمت الهى حالت بيم و ترس به آنها دست مى دهد. اما به تدريج كه توجهشان متمركز در ساحت قدس اهلى شد و با ياد خداوند ماءنوس گرديدند. آن بيم و ترس به آرامش و سكون مبدل مى گردد.
هدايت خاص خداوند 
و ما برح لله - عزت آلاؤ ه - فى البرهة بعد البرهة و فى اءزمان الفترات عباد ناجاهم فى كرهم و كلمهم فى ذات عقولهم ...
حضرت در اين بخش از سخن خويش از انسان هاى آگاه ، هشيار، دين باور و حقيقت خواهى سخن مى گويند كه خداوند ايشان را از اين لياقت و شرافت بر خوردار ساخته و از راه عقلشان با آنان سخن گفته و دلشان با نور هدايت خويش روشن ساخته و حقايق را به آنان نمايانده است .
به جز ديوانگان ، همه انسان ها، حتى آنها كه در طريق فريب كاى و جنايت گام بر دارند، از عقل و قدرت و فكر و انديشه بر خوردارند. هم مصلحان و انسان هاى وارسته و هم مفسدان و كسانى كه سلاح هاى مرگبار مى سازند و خيل انسان هاى بى گناه را به كام مرگ مى فرستند. همه براى مقاصد خويش ‍ از قدرت فكر خود استفاده مى كنند. تفاوت در كيفيت بهره بردارى از فكر است .
خداى متعال ، بر اساس تدبير و هدايت حكيمانه خود و پس از آزمايش ‍ انسان ها، بندگان شايسته و دوستان خود را كه دلشان آماده پذيرش حق است ، بر مى گزيند و در ژرفاى دل و فكرشان با آنان سخن مى گويد. خداوند آنان را اتخاذ تصميمات صحيح و خدا پسندانه يارى مى كند و همواره بر فهمشان مى فزايد و متناسب با ظرفيت وجودشان ، در رسيدن به قله هاى سعادت و نيك بختى يارى مى كند و به واقع ، فكر و ذهن و قدرت تدبيرشان را در اختيار خود مى گيرد.
والذين اهتدوا زادهم هدى و آتاهم تقواهم ؛
و آنان كه به هدايت گراييدند خدا آنان را هر چه بيشتر هدايت بخشيد و توفيق پرهيزگاريشان داد.
همه انسان ها از هدايت اوليه الهى بر خوردار مى شوند.در اين ميان عده اى از اين هدايت استفاده مى كنند و مسير تكامل انسانى را مى پيمايند. به همين جهت خداوند بر هدايت آنها مى افزايد. اما برخى نيز توفيق و لياقت هدايت را از خود سلب مى كنند و كوردلى و گمراهى را بر هدايت ترجيح مى دهند:
و اءما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى فاءخذتهم صاعقة العذاب الهون بما كانوا يكسبون ؛ اما ثمود را هدايت كرديم و لى آنان كوردلى را بر هدايت ترجيح دادند، پس به (كيفر) آنچه مرتكب مى شدند صاعقه عذاب خفت آور آنان را فرو گرفت
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
اعلموا انما الحيوه الدنيا لعب و لهو و زينه و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال و الاولاد كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتريه مصفرا ثم يكون حطاما و فى الاخره عذاب شديد و مغفره من الله و رضوان و ما الحيوه الدنيا الا متاع الغرور حديد: 20

بدانيد كه زندگى اين جهان بازيچه است و بيهودگى و آرايش و فخر فروشى و افزون جويى در اموال و اولاد. همانند بارانى به وقت است كه روييدنيهايش كشاورزان را به شگفت افكند. سپس پژمرده مى شود و بينى كه زرد گشته است و خاشاك شده است ، و در آخرت نصيب گروهى عذاب سخت است و نصيب گروهى آمرزش خدا و خشنودى او، و زندگى دنيا جز متاعى فريبنده نيست .
لعب  كارهاى پشت سر همى است كه با نظامى معين انجام مى شود، ولى در عين حال بيهوده و بى فايده است ، همانند بازى بچه ها. لهو يعنى هر چيز و هر كار بيهوده اى كه انسان را از كار مهم و مفيدش باز بدارد و به خود مشغول كند. تفاخر از ماده فخر به معنى باليدن به مال و جاه است و تفاخر با يكديگر چنين كردن است .تكاثر از ماده كثر و كثره  به معناى زيادت است و تكاثر معارضه و رقابت در كثرت مال و عزت است .در اين آيه كريمه ، خداوند غفلت و سرگرمى و تجمل و تفاخر و تكاثر را شيوه هاى تعامل انسان با دنيا خوانده است : كودكى انسان به بازى و بى خبرى سپرى مى شود، در مرحله نوجوانى ، سرگرمى جاى بازى را مى گيرد، جوانى نقطه اوج تجمل پرستى و زيبايى خواهى است ، پس از آن مرحله شور كسب مقام و فخر است ، و سرانجام انسان به فكر افزايش مال و نفر و جمع ثروت مى افتد. البته برخى انسانها دچار توقف و ركود شخصيت در يك مرحله مى شوند، اما به طور طبيعى انسان اين دورانهاى پنج گانه را طى مى كند. آنگاه با يك تمثيل تولد و رشد گياهان و نابودى آنها حقيقت پيچيده حيات انسانى و ماجراى تايخ عمر او را، كه گاه تا صد سال طول مى كشد و درك آن براى غالب افراد ممكن نيست ، قابل مطالعه و فهم كرده است ، و با تجسم و تصويرپردازى از حادثه اى طبيعى ، كه در معرض ديد همه افراد است ، فنا پذيرى و كوتاهى و تغيير و تحول و نيز فرصتها و تهديدهاى دنيا را بيان كرده است . آيات 45 سوره كهف و 24 يونس و 21 زمر نيز بيان مشابهى دارند.
مثل دنيا در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم به ضحاك بن سفيان فرمودند: اى ضحاك خوراكت چيست ؟ عرض كرد: گوشت و شير. فرمودند: وقتى خوردى به چه چيز تبديل مى شوند؟ عرض كرد به چيزى كه خود مى دانيد فرمودند: خداوند آنچه را از انسان دفع مى شود مثلى براى دنيا قرار داده است.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
اين كلام امام على عليه السلام است :ان اولياء الله هم الذين نظروا الى باطن الدنيا اذا نظر الناس الى ظاهرها... دوستان خدا آنان اند كه به حقيقت دنيا نگريستند، آنگاه كه مردم به ظاهر آن چشم دوختند و سرگرم آينده دنيا شدند، آن گاه كه مردم به امور زودگذر دنيا پرداختند. پس هواهاى نفسانى را، كه آنان را از پاى در مى آورد، كشتند و آنچه آنان را به زودى مى كرد ترك گفتند و بهره مندى دنيا پرستان را از دنيا خوار شمردند و دست يابى آنان را به دنيا زودگذر دانستند، با آنچه مردم آشتى كردند دشمنى ورزيدند و با آنچه دنيا پرستان دشمنى داشتند، دوست شدند. روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نماز صبح را با مردم بر پاى داشت . ناگاه چشمش به جوانى به نام زيد بن حارثه افتاد كه سر به پايين و خواب آلود و با رنگى زرد و تنى لاغر و چشمانى گود افتاده بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمودند: حالت چگونه است ؟ عرض كرد: يا رسول الله ، من به يقين دست يافته ام . رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه از سخن او خوششان آمده بود، فرمودند، هر يقينى حقيقتى دارد. حقيقت يقين تو چيست ؟ عرض كرد: اى رسول خدا اين يقين مرا اندوهگين كرده و با بيدارى شب و تشنگى روزهاى گرم همراهم كرده است . از دنيا و آنچه در اوست بى رغبت گشته ام . گويا عرش پروردگارم را مى بينم كه براى رسيدگى به حساب خلق برپا شده است و مردم براى حساب گرد آمده اند و من در بين آنهايم . گويا اهل بهشت را مى نگرم كه در نعمت مى خرامند و بر كرسيها تكيه زده اند و يكديگر را معرفى مى كنند، و گويا اهل دوزخ را مى بينم كه در آنجا معذب اند و به فريادرسى ناله مى كنند، گويا اكنون آهنگ زبانه كشيدن آتش دوزخ در گوشم طنين انداز است . رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به اصحاب خود فرمودند: اين جوان بنده اى است كه خدا دلش را به نور ايمان روشن ساخته است : آنگاه به او فرمودند: بر آن حال كه دارى ثابت باش  آرى ، سيراب شدن از چشمه زلال و آيات انس آور قرآن راهى است براى دست يازيدن به اين مقام والا.
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
اهميت و گستردگى بحث معاد در قرآن
الحمد لله رب العالمين الرحمن الرحيم مالك يوم الدين ، لا اله الا هو له الحمد فى الاولى و الاخره و له الحكم و اليه ترجعون ، و صلى الله على سيدنا محمد و آله الطيبين الطاهرين ، و افوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد.
اساسى ترين موضوع در تعاليم انبيا و آموزشهاى انسان ساز وحى مبداء و معاد است ، به طورى كه در قرآن كريم بعد از توحيد، بيشترين آيات درباره معاد است ، يعنى بيش از ربع آيات و پيامهاى قرآن مستقيما درباره قيامت و حساب و كتاب و ثواب و عقاب است .
سيره حضرت حق براى طرح مسئله معاد چنان جامع و كامل و گويا است كه هر كس كمترين بهره اى از آگاهى و وجدان داشته باشد راهى جز ايمان و يقين به آن ندارد: گاه با استدلال هاى منطقى معاد را ممكن دانسته و فرموده است : كما بداءكم تعودون  و گاه با مقايسه آن و رستاخيز طبيعت ، كه بى هيچ مانعى در معرض ديد همگان است ، اذهان را متوجه امكان و كيفيت رستاخيز بزرگ كرده و فرموده است :
الله الذى ارسل الرياح فتثير سحابا فسقناه الى بلد ميت فاءحيينا به الارض بعد موتها كذلك النشور، در جايى قدرت مطلقه خداوند را به رخ كشيده و فرموده است :اولم يروا ان الله الذى خلق السموات و الارض و لم يعى بخلقهن بقادر على ان يحيى الموتى بلى انه على كل شى ء قدير و در جايى ديگر زندگى جنينى انسان را به او متذكر شده و فرموده است :يا ايها الناس ان كنتم فى ريب من البعث فانا خلقناكم من تراب ... ، گاه با طرح داستانهايى چون چهار مرغ جناب ابراهيم عليه السلام و مرگ صد ساله عزير و گاو بنى اسراييل و خواب اصحاب كهف و همراهان موسى عليه السلام در وادى طور، نمونه ها و شواهدى براى مرگ و معاد مى آورد و گاه با خطابهاى معجزه آسا در عمق جان و روح انسان نفوذ مى كند و جسم او را نيز متاثر مى سازد و او را متوجه قيامت مى كند.
قيامت و تربيت
با آنچه از قرآن و رسالت آن مى دانيم - قرآنى كه كتاب هدايت است :قد جاءكم من الله نور و كتاب مبين يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الى النور باذنه و يهديهم الى صراط مستقيم  وسيله تزكيه آدميان است : يتلوا عليهم اياته و يزكيهم ، قرآنى كه كتاب دنيايى مردم است و اساسى ترين هدف در دنيا زندگى انسان است ؛ قرآنى كه آيه هاى آن تماما آيه هاى زندگى و حركت و تكامل است - مى توان به اثر مهم معاد در زندگى انسانها پى برد. اعتقاد به معاد با آثار تربيتى و نتايج سازنده آن عامل بى نظيرى براى سامان دهى زندگى افراد است ، تنها ياد مرگ آن ، كه اولين منزل از منازل آخرت است ، ثمرات گران بهايى چون قناعت و كياست و عزت و سرعت در خير و رقت قلب و زهد و تقوى و حيا و صبر و اميد و قوت قلب دارد.
آيه هاى قيامت آيه هاى زندگى است
مرگ و حيات از چيزهايى است كه روزمره ، بلكه ، به فرموده امام على عليه السلام در هر نفسى با آن مواجهيم : فى كل نفس موت ، و مصداق كامل آن ، كه مرگ انسان است ، سرنوشتى است كه هيچ گريزى از آن نيست : لا محيص عن يوم خط بالقلم  و اين دستور الهى است كه بايد دايما درباره دنيا و آخرتمان انديشه كنيم : فى الدنيا و الاخره  از اين روست كه قرآن فراموش كردن قيامت را سرچشمه بسيارى از گناهان مى خواند و خطاب به مجرمان مى فرمايد: فذوقوا بما نسيتم لقاء يومكم هذا و يقين به آخرت را از عوامل هدايت و رستگارى در دنيا و آخرت معرفى كرده است :و بالاخره هم يوقنون اولئك على هدى من ربهم و اولئك هم المفلحون
در واقع ، قرآن در يك نگاه مرگ و زندگى را در امتداد و ضميمه و مكمل هم مى داند، به گونه اى كه حكمت آفرينش با آن محقق مى شود:
الذى خلق الموت و الحياه ليبلوكم ايكم احسن عملا، و در نگاهى وسيع تر، دنيا و آخرت را عوالمى به هم پيوسته ، چون كارگاههاى مختلف كارخانه اى عظيم ، مى داند - كارخانه اى كه محصول آن انسان لايق بهشت يا جهنم است كه در آن مراحل كمال را طى مى كند تا جايى كه محصول نهايى آن انسان بهشتى در جوار رحمت و رضوان خدا، يا انسان جهنمى در معرضخشم و غضب حضرت حق است :يا عباد الذين امنوا اتقوا ربكم للذين احسنوا فى هذه الدنيا حسنه و ارض الله واسعه انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب  رابطه اى همچون رابطه و پيوستگى عالم جنين با عالم دنيا، رابطه جرم و جريمه ، رابطه پاداش و حسنه ، رابطه عمل و عكس ‍ العمل ، رابطه كشتزار و محصول من كان يريد حرث الاخره نزد له فى حرثه و من كان يريد حرث الدنيا نؤ ته منها. كوتاه سخن اينكه آخرتى كه زندگى واقعى در آن است و ان الدار الاخره لهى الحيوان  حقيت حيات و كمال زندگى است و سخن از آيه هاى آن هم سخن از آيه هاى زندگى است .
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

بحث اصول عقايد را با طرح سؤ الى شروع مى كنيم :
آيا انسان به دين نياز دارد؟
قبل از پاسخ اين سؤ ال ، لازم است ابتدا نيازهاى انسان را ذكر كنيم .
هر انسانى سه نوع نياز دارد:
1- نياز شخصى 2- نياز اجتماعى 3- نياز عالى
نياز شخصى ، مثل نياز به غذا، پوشاك ، مسكن ، همسر.
نياز اجتماعى ، امورى است كه انسان چون در جامعه زندگى مى كند به آنها نياز دارد. مانند قانون ، مقرّرات و رهبر.
نياز عالى ، نياز انسان به شناخت و معرفت است ، كه بشر سؤ الات متعدّدى درباره خود و هستى دارد و مى خواهد خيلى چيزها را بشناسد و بداند و درباره آنها اطلاعاتى داشته باشد. مثلا شناخت هستى و مبداء آن ، شناخت هدف هستى و مقصد و پايان آن ، شناخت راه زندگى و شناخت حقّ و باطل ، از جمله نيازها وخواسته هاى هر انسانى است .اكنون بار ديگر سؤ ال قبلى را تكرار مى كنيم : انسان چه نيازى به دين دارد؟پاسخ : در ميان انواع نيازهاى انسان ، دين ، پاسخگوى نيازهاى عالى اوست . انسان ها براى پاسخگويى به نيازهاى عالى خود به دين نيازمندند، و دين به سؤ الات فوق پاسخ مى دهد. دين توضيح مى دهد كه سرچشمه هستى كجاست ، آفريدگار هستى كيست ، هدفِ هستى چيست ، معيار شناخت حقيقت كدام است و مسئوليّت ما در اين مجموعه چيست .
كدام راه ؟ 
ما انسان ها، براى سعادت و رشد خود به برنامه و طرح نيازمنديم و از سه طريق مى توانيم برنامه مورد نياز خود را به دست آوريم . به عبارت ديگر سه راه پيش روى ماست :
1- طبق ميل و سليقه خود عمل كنيم .
2-  طبق خواسته هاى مردم برنامه خود را تنظيم كنيم .
3-  خود را تسليم خدا نماييم و راه خود را فقط از او بگيريم .
راه خود 
راه خود ساخته ، هرگز راه مطمئنّى نيست ، زيرا معلومات ، اطلاعات و دانش انسان بسيار محدود است . او شاهد صدها اشتباه و خطا در اعمال گذشته خويش است . وجود پشيمانى هاى بسيار در زندگى ما دليلى است بر اشتباه بودن راهى كه رفته ايم و چه بسيار از تصوّرات ، برداشت ها و قضاوت هاى ما، كه بعدا معلوم مى شود اشتباه بوده است .مضافاً، طوفان غرائز هر لحظه انسان را از سويى به سويى مى برد وخواسته هاى جديدى را مطرح مى كند، با اين وضع آيا صلاح است باز هم در انتخاب راهى كه به سعادت يا شقاوت هميشگى انسان مربوط مى شود، طبق فكر ناقص وعلم محدود خود عمل كند؟!
راه مردم 
راه دوّم نيز در نامطمئن بودن ، دست كمى از راه اوّل ندارد، چون همان خطا و سهو و محدوديّت كه در دانش و انديشه من بود در نظريه ديگران نيز هست . همان گونه كه من در دام هواها و هوس هاى خويش گرفتارم ، ديگران نيز همين گرفتارى را داشته و دارند و همان طور كه من بارها پشيمان شده و مى شوم ، ديگران نيز همين پشيمانى را داشته و خواهند داشت .از همه اينها گذشته ، هيچ دليلى وجود ندارد كه من از سليقه خود صرف نظر كنم و دنبال سليقه هاى گوناگون ديگران باشم . آزادى خود را رها كرده ، اسير كسانى شوم كه نه حقيقت مرا مى شناسند، نه سعادت ابدى مرا مى دانند و نه معلوم است كه خير خواهم باشند.
راه دين يا راه برتر 
راه دين ، راهى است كه آفريدگار براى ما قرار داده و بديهى است كه سازنده هر كالايى به مشخّصات و نيازهاى آن از ديگران آگاه تر است و بهتر از هر كسى مى تواند مقرّرات مربوط به نحوه استفاده و يا حفظ و نگهدارى آن را مشخّص نموده ، اعلام كند.
آيا وجود انسان ، از يك كالاى ساخته دست بشر كمتر ويا ساده تر است ؟! راه ما و مقرّرات و قوانين زندگى ما را نيز بايد سازنده وخالق ما يعنى خداى بزرگ بيان كند، زيرا او از هر كس نسبت به بندگان خود آگاه تر و مهربان تر است .
انتخاب راه دين ، سفارش عقل است 
علاوه بر مطالب فوق ، انتخاب راه دين ، امرى كاملا عقلانى ومنطقى است ؛ زيرا انسان عاقل هميشه احتمال خطر را خصوصا اگر مهم باشد، جدّى مى گيرد. در جمعى كه به مسافرت مى روند، آن كسى بر مبناى عقل و خرد گام برمى دارد كه هنگام سفر و احتمال خطر، چيزهايى با خود برمى دارد، طنابى براى بكسل كردن ، زنجير چرخى براى يخبندان ، جك و زاپاسى براى پنچرى ، چراغ قوّه اى براى تاريكى و چوب و چماقى براى حمله دزدى مسلح .انسان عاقل همواره به پيش آمدهاى احتمالى سفر فكر مى كند و اين وسايل را همراه خود مى برد، در مقابل ، افرادى كه از عقل خود بهره اى نمى گيرند، سفر را آغاز كرده ، هيچ يك از وسايل مورد نياز را برنمى دارند. در طول سفر چنانچه مشكلى پيش ‍ نيايد و خطرى اتّفاق نيفتد. كسانى كه اين گونه امكانات را همراه خود برداشته اند ضررى نكرده اند؛ بلكه در طول سفر از احساس آرامش و اطمينان برخوردار بوده اند، امّا اگر نيازى به اين وسايل پيش آمد، كسانى كه همراه خود هيچ وسيله اى ندارند چه كنند؟ مانند همين ماجرا براى كسانى كه در اين دنيا، دين را برگزيده ، دستورهاى آن را اجرا مى كنند با كسانى كه دين را رها نموده و به آداب و اعمال دينى پايبند نيستند، اتّفاق مى افتد. انسان عاقل ، بر اثر گفتار انبيا و بندگان صالح و صادق ، راه پر مخاطره اى را پيش ‍ روى خود مى بيند، آنان به او گفته اند: روزى فرا مى رسد كه بايد پاسخگوى اعمال خود باشد، پاداش كارهاى نيكش را مى بيند و به خاطر كارهاى زشت و ناپسندش مجازات مى شود. پيامبران الهى او را از ارتكاب گناهان باز داشته و انجام اعمال نيك را به او سفارش كرده اند. به او گفته اند: سالى يك ماه رمضان ، روزه بگيرد. به جاى آنكه شراب بنوشد از خودِ انگور استفاده كند و روزى چند دقيقه در برابر خالق خويش نماز گزارد و به جاى بى حرمتى به ناموس ديگران ، ازدواج كند و عفّت خود را حفظ نمايد. حال اگر اين وعده و وعيدها راست نبود و قيامتى به وجود نيامد و سؤ ال و جواب و پاداش و مجازاتى در كار نبود، كسى كه در دنيا ديندار بوده ، مقرّرات و دستورات دين را مراعات نموده ، هيچ ضررى نكرده است . بلكه حداكثر به اندازه اى كه فرد بى دين ، اوقات خود را صرف كارهاى بى ارزش نموده است ، فرد ديندار نماز خوانده ، يا دستورى دينى را انجام داده است ، امّا اگر قيامتى در بين بود، - كه به هزار و يك دليل هست - آن وقت افراد بى دين ، و غير مذهبى و لاابالى چه خواهند كرد!؟ بنابراين مذهبى ها به هر حال برنده اند و افراد لاابالى و غيرمذهبى ، در معرض خطر و ضرر قرار دارند. البتّه روشن است كه انجام اعمال دينى و پايبند بودن به آداب آن ، صبر و استقامت مى خواهد، فرد ديندار براى انجام تكاليف دينى خود بايد متلك هاى افراد لاابالى را تحمّل كند، بويژه افرادى كه در ميان خانواده ها و دوستان غير مذهبى به سر مى برند بايد تحمّل بيشترى داشته باشند. قرآن كريم مى فرمايد: روش مجرمان و خلافكاران ، اين است كه به مؤ منان مى خندند. و هرگاه از كنار دينداران مى گذرند آنها را مورد تمسخر قرار داده و به يكديگر چشمك مى زنند. و زمانى كه به نزد حزب و باند و گروهشان برمى گردند، مسرورند. به اصطلاح پشت سر مؤ منان صفحه مى گذارند. و هنگامى كه آنها را مى بينند مى گويند: اينها گمراهند.  قرآن در اين آيات به چهار نوع برخورد زشت خلافكاران ، اشاره مى كند: خنديدن ، غمزه كردن ، فكاهى گفتن و نسبت گمراهى دادن . آنگاه در ادامه مى فرمايد: در روز قيامت نيز مؤ منان به آنان خواهند خنديد! آرى ، در روز قيامت آشكار مى شود كه زيانكار واقعى چه كسى است !
انتخاب راه دين ، مطابق فطرت است 
فطرت ، بر وزن خلقت و به معناى آن است . هر نوع احساسى در انسان كه در پديد آمدن آن ، استاد و مربّى و تمرين نقش نداشته ، و امرى دائمى و هميشگى ، در همه مردم ، همه مكان ها و همه زمان ها باشد، از آن احساس ، گاه به فطرت و زمانى به غريزه تعبير مى شود. البتّه معمولا غريزه به آن سرى از احساسات و تمايلات گفته مى شود كه در حيوان و انسان ، هر دو باشد، مانند احساس گرسنگى و تشنگى . آرى ، نشانه فطرى بودن يك موضوع همان عموميّت آن است . مثلا علاقه مادر به فرزند، فطرى است ، يعنى احساسى است كه بدون معلّم و مربّى و تلقين ، در آفرينش او نهفته شده و عموميّت دارد، يعنى در هر زمان و مكان و در هر رژيم و نظامى ، اين علاقه را در مادران خواهيد يافت .البتّه ممكن است عواملى سبب شدّت و ضعف آن احساس شود، زيرا گاهى يكى از احساسات درونى بر ديگرى پيروز مى شود. در انسان ، هم علاقه به مال هست و هم علاقه به خوشى و سلامتى ، ولى اين علاقه ها در همه افراد يكسان نيست ، بعضى مال را فداى جان و بعضى جان را فداى مال مى كنند. همان گونه كه در ميان اعراب جاهلى ، علاقه به آبرو و خيال اينكه داشتن دختر ننگ است ، سبب مى شد كه پدر از علاقه به فرزند دست كشيده ، با دست خود، دخترش را زنده به گور كند. بنابراين ، معناى فطرى بودن ، آن نيست كه انسان در عمل نيز دائما دنبال آن برود زيرا چه بسا فطرتى روى مساءله فطرى ديگر را بپوشاند.يكى از آثار مساءله فطرت ، احساس افتخار است . كسى كه روى مرز فطرت گام بر مى دارد در خود احساس آرامش مى كند، مادرى كه فرزند خود را در آغوش گيرد، احساس غرور مى كند و حتّى به مادرى كه به فرزند خود بى مهرى كرده انتقاد مى كند، آرى ، آن افتخار و اين انتقاد همه از آثار فطرت است .
دينِ فطرى يعنى چه ؟ 
هنگامى كه مى گوييم دين فطرى است ، يعنى مايه ها و ريشه هاى دين در نهاد هر بشرى نهفته است . اصول و فروع دين ، اخلاق و معارف و مبانى دين با خلقت و فطرت انسان هماهنگ است . انسان ها در هر سن و سالى كه باشند و در هر زمان و مكانى كه زندگى كنند، مى خواهند بدانند سرچشمه هستى كجاست ؟ اين ، همان ريشه توحيد است .
انسان مى خواهد كسى او را راهنمايى كند، حقّ و باطل را براى او بگويد، او در درون احساس مى كند به راهنما نياز دارد، و اين ريشه نبوّت و امامت است .پاداش دادن و كيفر كردن ، همچنين انتظار پاداش و كيفر در برابر خوبى ها و بدى ها در درون هر انسانى وجود دارد. اگر شما گلى به كودكى داديد، لبخند مى زند و اگر او را اذيّت كرديد، اخم مى كند و مى گريد. آن لبخند و اين اخم ، پاداش وكيفر عمل شماست واين عكس العمل فطرى ، ريشه اعتقاد به معاد است .تشكّر از ولىّ نعمت و اظهار خضوع در مقابل كسى كه به انسان خدمتى كرده ، ريشه عبادات و نماز است . توجّه به محرومان و مستمندان و علاقه به رفع مشكلات همنوعان ، ريشه خمس و زكات و انفاق است .توجّه به نجات يك انسان گرفتار و كسى كه در خطر است و علاقه به سعادت ديگران ريشه امر به معروف و نهى از منكر است .البتّه نحوه انجام عبادات و اينكه مثلا نماز را چگونه و چند ركعت بخوانيم و با چه زبان و شيوه اى انجام دهيم ، تعبّدى است و بايد ببينيم راهنمايان و رهبران دينى چه شيوه اى را براى ما بيان كرده اند.
فطرت در قرآن 
كلمه فطرت يك بار در قرآن آمده ، ولى آيات متعدّد در مورد امور فطرى است كه در اينجا به برخى از آنها اشاره مى كنيم :
1-  آياتى مثل آيه اشتروا الضلالة بالهدى ، آنان هدايت را دادند و گمراهى را خريدند. كه معلوم مى شود انسان هدايتى فطرى داشته ولى آن را با گمراهى معاوضه كرده است .
2-   آياتى مانند آيه نسوا اللّه، خدا را فراموش كردند. كه بيانگر اين مطلب است كه اعتقاد به خدا وجود داشته ولى آنها فراموش كرده اند.
3-   آياتى كه از بازگشت به خويشتن سخن مى گويد. يا ايها الّذين آمنوا عليكم انفسكم و اءتاءمرون الناس ‍ بالبرّ و تنسون انفسكم
4-  آياتى كه ندامت و پشيمانى انسان را بيان مى كند. يا ويلتى ليتنى لم اءتّخذ فلانا خليلا
5-   آيات ذكر و تذكّر، كه در مورد ياد و يادآورى است . و ذكّرهم بايام اللّه  و وذكّر فانّ الذكرى تنفع المؤ منين

6-  سؤ الاتى كه قرآن از انسان مى كند. از طرح اين سؤ الات معلوم مى شود كه انسان در درون خود مطالبى را مى فهمد و مى شناسد. هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون انّما يتذكّر اولوا الالباب
7-   آياتى كه مى گويد: كجا مى رويد؟ انّى تؤ فكون  اين آيات بيانگر اين است كه انسان همانند ظرف خالى نيست كه از بيرون پر شود، بلكه داراى اندوخته ها و ذخاير درونى است .
8-  آياتى كه مى گويد: انسان بر نفس خودش آگاه است . بل الانسان على نفسه بصيرة
9-   آيات عهد و پيمان و ميثاق انسان با خدا. اءلم اءعهد اليكم يا بنى آدم
سؤ ال : اگر اعتقاد به خدا فطرى است ، چرا عدّه اى به دين و خدا معتقد نيستند؟ پاسخ : دين فطرى است ، لكن ممكن است برخى در شناخت سرچشمه هستى اشتباه كنند، مانند نوزادى كه در جستجوى شير و در صدد يافتن سينه مادر براى مكيدن است ، ولى به جاى آن پستانك مى مكد. علاوه بر آنكه امور فطرى گاه ممكن است تحت الشّعاع امور ديگر واقع شود.
غبارهاى فطرت 
فطرت ، گاهى كاملاً آشكار و گاهى غبار آلود است . در اينجا مناسب است از چيزهايى كه مانع درخشش فطرت است و چون تكّه اى ابر و يا توده اى غبار روى امور فطرى را مى پوشاند نام ببريم .
1-  تقليد كوركورانه از ديگران .
2-   رفاه گرايى و غوطه ور شدن در مادّيات .
3-  تاءثيرپذيرى از محيط. حضرت موسى عليه السلام به اتّفاق قوم خود كه خداپرست بودند، وارد منطقه اى شد كه مردم آن بت مى پرستيدند، همين كه نگاه قوم موسى به آنها و بت هايشان افتاد، به حضرت گفتند: براى ما نيز خدايى از بت قرار ده ، اجعل لنا الها كما لهم آلهَة
4- رفيق بد. چه بسا فردى خودش ، خوب و بد را مى فهمد و مى داند، امّا رفيق بد، او را منحرف مى سازد. قرآن مى فرمايد: انسان گمراه در روز قيامت مى گويد: يا ويلتى ليتنى لم اءتّخذ فلانا خليلا . لقد اضلّنى عن الذّكر اى كاش فلانى را دوست نگرفته بودم ، او مرا از ياد خدا غافل و منحرف ساخت .
5- تبليغات سوء. ممكن است با تبليغات مسموم ، كارهاى پسنديده ، ناپسند و امور ناپسند، پسنديده جلوه داده شود. مانند تبليغات فرعون مبنى بر خدايى خويش ، اءنا ربّكم الاعلى  كه مورد پذيرش قوم او قرار گرفت .
6-  تهديد و ايجاد ترس و دلهره از سوى مخالفان دين .
7-  خود باختگى در برابر افكار و عقايد ديگر مكاتب .
8-  پيروى از هنرمندان منحرف . هنگامى كه حضرت موسى عليه السلام براى مناجات و دريافت وحى به كوه طور عزيمت فرمود، سامرى كه يك هنرمند بود از اين فرصت استفاده كرد و با ساخت گوساله اى ، مردم را گوساله پرست نمود. فاخرج لهم عِجلاً جسداً له خُوار
9-  اكثريّت گرايى . گاهى انسان خود مى داند مطلبى باطل و نارواست ، امّا به خاطر اينكه اكثريّت آن را مى پسندند، بر اساسِ خواهى نشوى رسوا، همرنگ جماعت شو از جامعه پيروى و تبعيّت مى كند.
10-  وسوسه هاى شيطانى .
11-  تمسخر شنيدن . گاهى انسان به خاطر احتراز از تمسخر ديگران ، از بيانِ دريافت هاى صحيح خود دست بر مى دارد.
12-  هوا و هوس . تمايلات نفسانى و پيروى از غرائز، از بروز امور فطرى جلوگيرى مى كند.
عوامل شكوفايى فطرت 
در مقابلِ عواملى كه فطرت آدمى را تحت الشّعاع قرار مى دهند، عواملى هستند كه فطرت را شكوفا كرده ، آن را جلا بخشيده ، و درخشنده مى سازند. اكنون به بيان برخى از آنها مى پردازيم .
1-   احساس خطر. بسيارى از انسان ها تا هنگامى كه به رفيق و پول و زور، يا پست و پارتى وابسته اند، به فطرت و امور فطرى - از جمله خدا - توجّهى ندارند، امّا همين كه دستشان از ابزار و وسايل ظاهرى قطع شد و يا از كمك آنها نااميد شده و احساس خطر نمودند، به فطرت خود باز مى گردند.
2-  مشكلات . درگيرى با گرفتارى ها، انسان را متوجّه امور فطرى مى كند.
3-  ياد نعمت هاى الهى . توجّه و تدبّر و تفكّر در نعمت هاى الهى ، فطرت را شكوفا مى كند.
امتيازات دين 
اكنون كه نياز به دين روشن شد، مناسب است به طور خلاصه ، امتيازات دين را ذكر كنيم :
1-   دين قداست دارد. زيرا دين ، قانون خداست و قانون خدا مقدّس است .
2-   دين با فطرت همراه و هماهنگ است . چنانكه توضيح داديم .
3-  دين با عقل سازگار است . چنانكه توضيح داديم .
4-  دين جامعيّت دارد. دين براى تمامى مسايل زندگى انسان ، برنامه و دستور دارد. از قبل از ولادت تا پس از مرگ ، وظايف ، مسئوليّت ها و كارهايى را كه بايد انجام و يا ترك شود، همه را متذكّر گرديده است .صدها آيه قرآن و هزاران حديث از پيشوايان ، تكاليف و وظايف ما را در رابطه با خدا، جامعه ، خانواده ، دوستان و همسايگان و حتّى حيوانات و محيط زيست روشن و مشخّص نموده است . همچون آداب انتخاب همسر، مراسم عقد و ازدواج ، دوران باردارى ، تغذيه مادر، زايمان ، نامگذارى ، عقيقه ، لباس و تغذيه كودك ، خواب و گريه كودك ، مسئوليّت پدر و مادر، صميميّت با كودك ، آموزش و تريبت كودك ، و دوران جوانى ، پيرى ، بيمارى و مرگ .على عليه السلام در نامه بيست وپنج نهج البلاغه به مسئول دريافت زكات دستور مى دهد: هنگام مراجعت در سوارشدن بر شترانى كه از بابت زكات دريافت نموده ، عدالت را مراعات كند! آرى دين جامع ، حتّى در سوار شدن بر مركب ، به عدالت سفارش مى كند. روايات مى گويد: هنگام دوشيدن شير از پستان گاو، حقّ گوساله را مراعات كنيد و شير مورد نيازش را در پستان مادر باقى بگذاريد. فقط در مورد لباس ، ده ها دستور وجود دارد. از نوع لباس ، رنگ وجنس آن ، بهداشت لباس ، بافت و دوخت آن
5-   دين از سرچشمه وحى است . در دين ، هواها و هوس ها، غرائز، محدوديّت ها، باند بازى ها و حزب گرايى ها راهى ندارد و تمامى دستورهاى دين از وحى الهى سرچشمه مى گيرد.
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

اول آن كه : اوقات شريفه را از براى دعا كردن اختيار كند؛ مثل روز عرفه و ماه مبارك رمضان و روز جمعه و وقت سحر و شبهاى جمعه و شبهاى قدر و امثال اينها.
دوم آن كه : حالتى را ملاحظه كند كه در آن حالت ، استجابت دعا وارد شده ؛ مثل در حال آمدن باران و عقب نمازهاى واجب ، ميان اذان و اقامه ، هنگام روزه بودن و وقت وزيدن باد، درنماز وتر و بعد از سپيده دم و بعد از ظهر و بعد از مغرب .
سوم آن كه : با طهارت باشد، يعنى وضو يا غسل داشته باشد.
چهارم آن كه : رو به قبله باشد.
پنجم آن كه : كف دستهاى خود را بلند كند.
ششم آن كه : تضرع و زارى كند و با خضوع و خوف و خشيت و هيبت باشد.
هفتم : جزم داشته باشد به اين كه دعاى او اجابت مى شود و يقين داشته باشد كه رد نخواهد شد.
هشتم : اصرار به دعا كند و لا اقل سه مرتبه آن را تكرار كند.
نهم آن كه : قبل از دعا، ذكر خدا كند و تمجيد و تعظيم او كند و صلوات بر محمد صلى الله عليه و آله و آل او فرستد.
دهم آن كه : توبه كند و از گناهان خود پشيمان شود و اگر مظلمه بر گردن او باشد ادا كند؛ يا عزم به ادا كردن آن نمايد.
يازدهم آن كه : به تمام همت خود رو به خدا آورد و از هر چه غير اوست قطع اميد نمايد.
دوازدهم آن كه : لباس و مكان و غذاى او از حلال باشد.
سيزدهم آن كه : حاجات خود را يكى يكى نام ببرد.
چهاردهم آن كه : فقط براى خود دعا نكند بلكه ديگران را در دعاى خود شريك سازد.
پانزدهم آن كه : گريه كند و يا حالت گريه به خود بگيرد.
شانزدهم آن كه : دعا را تا وقت حاجت تاخير نيندازد، بلكه پيش از احتياج دعا كند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

 قوه انسانيه كه مدخليت در صفات و اخلاق دارند چهارند: قوه عاقله، عامله، غضبيه و شهويه.و دانستى كه: كمال قوه عامله، انقياد و اطاعت اوست‏از براى عاقله در استعمال ساير قوا در اعمال حسنه.و عدالت عبارت از آن است، و نقص‏آن در عدم انقياد است. پس هر گاه ساير قوا به مرتبه كمال باشند عدالت‏حاصل خواهد بود، و هر گاه ناقص‏باشند عدالت منتفى خواهد بود و تحقق و انتفاء عدالت تابع كمال و نقص ساير قوا است. و عدالت، امرى است جامع جميع صفات كماليه.پس از براى كسب عدالت‏به خصوص‏كيفيتى خاص، و از براى ازاله ضدش كه جور است، معالجه‏اى مخصوص نيست، و ازبراى قوه عامله صفات كماليه مخصوصى كه تعلق به ساير قوا نداشته باشد نيست، بلكه‏جميع صفات مخصوصه از فضايل و رذايل متعلق است‏يا به قوه عاقله يا غضبيه ياشهويه، يا به دو قوه از اين قوا يا سه قوه، و تفصيل آنها را در چهار مقام ذكر مى‏كنيم. و از براى عدالت اگر چه طريقه خاصه در اكتساب آن، و معالجه مخصوصه از براى‏ازاله ضد آن نيست، و به اكتساب ساير فضايل، عدالت‏حاصل، و ازاله بقيه رذايل ضدآن زايل مى‏شود، و ليكن خود عدالت چون مستلزم جميع ملكات فاضله، بلكه جامع‏جميع است، و اشرف فضايل و كمالات است، ابتدا، شرف و فضيلت آن را هم در يك‏مقام على حده بيان مى‏كنيم.پس، اين باب مشتمل است‏بر پنج مقام به اين ترتيب:

مقام اول: در بيان آنچه متعلق به قوه عامله است كه عبارت است از عدالت.

مقام دوم: در ذكر اخلاق و صفاتى كه متعلق است‏به قوه عاقله.

مقام سوم: در بيان اخلاق متعلق به قوه غضبيه.

مقام چهارم: در شرح ملكات متعلقه به قوه شهويه.

مقام پنجم: در تفصيل و تبيين اوصاف متعلقه به دو قوه يا سه قوه از قواى ثلاث.

و در هر مقامى از سه مقام آخر صفات رذيله كه متعلق به آن مقام است عنوان‏مى‏كنيم، و در ذيل آن عنوان، علامات و اقسام و اسباب و مضرت و علاج آن صفت را،و ضد آن از صفات حسنه، و علامات و منفعت و تدبير تحصيل آن را در فصول چندبيان مى‏كنيم.

مقام اول: عدالت

فصل اول: در بيان آن چه متعلق است‏به قوه عامله و آن عبارت است كه از عدالت و در آن چند فصل است

بدان كه: عدالت، افضل فضايل و اشرف كمالات است، زيرا كه دانستى كه آن‏مستلزم جميع صفات كماليه است، بلكه عين آنهاست. همچنان كه جور كه ضد آن‏است، مستلزم جميع رذايل، بلكه خود آنهاست.و چگونه چنين نباشد، و حال آنكه‏شناختى كه: عدالت ملكه‏اى است‏حاصل در نفس انسان كه به سبب آن قادر مى‏شود برتعديل جميع صفات و افعال، و نگاهداشتن در وسط، و رفع مخالفت و نزاع فيما بين‏قواى مخالفه انسانيه، به نحوى كه اتحاد و مناسبت و يگانگى و الفت ميان همه حاصل‏شود.پس، جميع اخلاق فاضله و صفات كامله، مترتب بر عدالت مى‏شوند.و به اين سبب،افلاطون  الهى گفته است كه: چون از براى انسان صفت عدالت‏حاصل شد، روشن ونورانى مى‏شود، به واسطه آن جميع اجزاى نفس او، و هر جزوى از ديگرى كسب ضياءو تلالؤ مى‏كند، و ديده‏هاى نفس گشوده مى‏شود، و متوجه مى‏شود به جاى آوردن آن‏از او خواسته‏اند بر نحو افضل، پس سزاوار بساط قرب مبدا كل - جل شانه - مى‏شود، وغايت تقرب در نزد «ملك الملوك‏» از براى او حاصل مى‏شود. و از خواص صفت عدالت و فضيلت آن، آن است كه: شان او الفت ميان امورمتباينه و تسويه فيما بين اشياء متخالفه است، غبار انزاع و جدال را مى‏نشاند، و گردبيگانگى و مخالفت را از چهره كارفرمايان مملكت نفس مى‏افشاند، و بر مى‏گرداند همه‏چيزها را از طرف افراط و تفريط به حد وسط، كه امرى است واحد، و در آن تعدى‏نيست، به خلاف اطراف كه امور متخالفه متكاثره هستند، بلكه از كثرت به حدى هستند كه نهايت از براى آنها نيست، و شكى نيست كه: وحدت، اشرف از كثرت، و هر چه به‏آن نزديكتر، افضل و اكمل، و از حوادث و آفات و بطلان و فساد دورتر است، و آنچه‏مشاهده مى‏شود از تاثير اشعار موزونه، و نغمه‏هاى متناسبه به جهت تناسبى است كه ميان‏اجزاى آنها واقع، و نوع اتحادى كه فيما بين آنها حاصل است، و جذب قلوبى كه درصور جميله و وجوه حسنه است، به جهت تناسب اعضا و تلايم اجزاى آنهاست. پس اشرف موجودات «واحد حقيقى‏» است كه دامن جلالش از گرد كثرت منزه،و ساحت كبريائيش از غبار تركيب مقدس است، افاضه نور وحدت بر هر موجودى به‏قدر قابليتش را ادا نموده، همچنان كه پرتو وجود هر صاحب وجودى از اوست.پس‏هر گونه وحدتى كه در عالم امكان، متحقق است، ظل «وحدت حقه‏» او، و هر اتحادى‏كه در امور متباينه حاصل، از اثر يكتائى اوست.

اى هر دو جهان محو خود آرائى تو كس را نبود ملك به زيبائى تو

يكتائى تو باعث جمعيت ما جمعيت ما شاهد يكتائى تو

و هر چه از تركيب و كثرت دورتر و به وحدت نزديك‏تر، افضل و اشرف است، بلكه‏چنانچه اعتدال و وحدت عرضيه ما، كه پرتو وحدت حقيقيه است نبودى دايره وجودتمام نشدى.چون اگر نوع اتحاد فيما بين «عناصر اربعه‏» ،  كه امهاتند هم نرسيدى‏«مواليد ثلاث‏» از ايشان متولد نگرديدى، و اگر از براى بدن انسانى اعتدال مزاجى‏حاصل نشدى‏«روح ربانى و نفس قدسى‏» به آن تعلق نگرفتى، و از اين جهت است كه: چون مزاج را اعتدال لايق از دست رفت، نفس از آن قطع علاقه مى‏نمايد، بلكه نظرتحقيق مى‏بيند كه: در هر چه حسن و شرافتى است‏به واسطه اعتدال و وحدت است، وآن امرى است كه مختلف مى‏شود به اختلاف محل.پس در اجزاى عنصريه ممتزجه‏آن را اعتدال مزاجى گويند، و در اعضاى انسانيه حسن و جمال، و در حركات‏«غنج‏» و «دلال‏» ،در نگاه‏«عشوه‏» روح افزا، و در آواز، نغمه دلربا، در گفتار فصاحت است،و در ملكات نفسانيه عدالت، در هر محل آن را جلوه است و در هر موضعى نامى، و در هر مظهرى كه ظهور كند مطلوب، و به هر صورتى كه خود را جلوه دهد محبوب است،و به هر لباسى كه خود را بيارايد نفس به آن عاشق است، و از هر روزنى كه سر برآوردروح به آن گرفتار است.

فانى احب الحسن حيث وجدته و للحسن فى وجه الملاح مواقع

آرى! وحدت اگر چه عرضيه باشد، اما بادى است كه بوى پيراهن آشنائى با اوست،خاكى كه نقش كف پاى در اوست.از كلام والد ماجد حقير است در اين مقام كه‏فرموده‏اند: «فى هذا المقام تفوح نفحات القدسيه تهتز بها نفوس اهل الجذبة و الشوق،و يتعطر منها مشام اصحاب التاله و الذوق، فتعرض لها ان كنت اهلا لذلك‏» .يعنى: «در اين‏مقام «نفحات‏»  قدسيه مى‏وزد، كه نفوس اهل شوق را به حركت و اهتزار مى‏آورد، ومشام اصحاب ذوق را معطر مى‏سازد، پس در ياب آن را اگر ترا قابليت آن هست واستعداد آن دارى‏» .

مجملش گفتم نكردم زان بيان ورنه هم لبها بسوزد هم زبان

و چون شرافت عدالت را دانستى، و يافتى كه كار آن تسويه كردن در امور مختلفه‏است، و شغل آن برگردانيدن از طرف افراط و تفريط است‏به حد وسط و ميانه روى،بدان كه: عدالت‏يا در اخلاق و افعال است، يا در عطاها و قسمت اموال، يا در معاملات‏ميان مردمان، يا در حكمرانى و سياست ايشان.و در هر يك از اينها عادل كسى است كه: ميل به يك طرف روا ندارد، و افراط و تفريط نكند.بلكه سعى در مساوات نمايد و هرامرى را در حد وسط قرار دهد.و شكى نيست كه: اين موقوف است‏بر شناختن وسط دراين امور، و دانستن طرف افراط و تفريط.و علم به آن در همه امور در نهايت اشكال‏است، و كار هر كسى نيست.بلكه موقوف است‏به ميزانى عدل كه به واسطه آن زياده ونقصان شناخته شود.همچنان كه شناختن مقدار هر وزنى بى‏زياده و نقصان محتاج به‏ترازوئى است كه به آن وزن نمايند، و ميزان عدل در دانستن وسط هر امرى نيست گرشريعت‏حقه الهيه، و «طريقه سنيه‏» نبويه كه از سر چشمه «وحدت حقيقيه‏» صادر شده. پس آن ميزان عدل است در جميع چيزها، و متكفل بيان جميع مراتب حكمت عمليه‏است.پس عادل واقعى واجب است كه حكيمى باشد دانا به قواعد شريعت الهيه و عالم‏به «نواميس‏» نبويه.

اقسام و درجات عادل

و بدان كه: علماى اخلاق عدول را سه قسم گفته‏اند:

اول: عادل اكبر، و آن شريعت الهيه است كه از جانب حق - سبحانه و تعالى - صادرشده، كه محافظت مساوات ميان بندگان را نمايد.

دوم: عادل اوسط، و آن سلطان عادل است، كه تابع شريعت مصطفويه بوده باشد، وآن خليفه ملت و جانشين شريعت است.

سوم: عادل اصغر، و آن طلا و نقره است كه محافظت مساوات در معاملات رامى‏نمايد.و در كتاب الهى اشاره به اين سه عادل شده مى‏فرمايد:

«و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم بالقسط و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس‏»

يعنى: «ما فرستاديم قرآن را كه مشتمل است‏بر احكام شريعت، و ترازوى‏عدل را كه مردم به واسطه آنها بر حد وسط بايستند و از حد خود تجاوز نكنند، وفرستاديم آهن را كه در آن است عذاب شديد و منفعت‏بسيار از براى مردمان‏» . پس قرآن عبارت است از: شريعت پروردگار، و ميزان اشاره به درهم و دينار، وآهن اشاره به شمشير سلطان عادل است كه مردم را به راه راست وابدارد و از جور وتعدى در جميع امور محافظت نمايد.

و ضد عادل كه جابر باشد نيز بر سه وجه است:

اول: جابر اعظم، و آن كسى است كه از حكم شريعت‏بيرون رود، و از حكم‏صاحب شرع سرباز زند، و متابعت‏شرع را ننمايد و او را كافر دانند.

دوم: جابر اوسط، و آن شخصى است كه از اطاعت‏سلطان عادل و احكام او سر پيچد، و آن را ياغى و طاغى خوانند.

سوم: جابر اصغر، و آن كسى است كه به حكم درهم و دينار نايستد و مساوات آن‏را ملاحظه نكند، بلكه زيادتر از آنچه حق او ست‏بردارد و آنچه حق ديگران است‏كمتر بدهد.و او را دزد خائن گويند.


ادامه مطلب
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

نمازهای زیر گزیده ای از نمازهای مستحبی شب های رجب هستند مسلماً خواندن آن ها وقت زیادی  نمی گیرد شما هم می توانید چند تا از آن ها را انتخاب و در اوقات فراغت خود بخوانید.                    

                         نماز روز اول رجب

شیخ  طوسی و دیگران از سلمان فارسی روایت کرده اند که گفت در روز آخر جمادی الثانی خدمت رسول خدا رفتم ، فرمود هر مؤمن و مؤمنه ای  که در ماه رجب سی رکعت نماز گذارد و در هر رکعت بعد از حمد سه بار سوره ی کافرون را بخواند البته هر گناهی کرده  ، حق تعالی محو کند و خداوند به او عطا کند ثواب کسی که تمام آن ماه را روزه گرفته و تا سال آینده او را از نمازگزاران نویسد و در هر روز آن ماه ، ثواب شهیدی از شهدای بدر برای او به آسمان برند و به هر روزی که در آن ماه روزه گیرد ، عبادت یک سال در نامه عمل او نویسند و... و نمازی برای رفع عذاب قبر

سید ابن طاوس گوید ، رسول خدا فرمود آیا به تو نیاموزم از غرائب گنج ها ؛  و فرمود روز اول رجب  ده رکعت نماز بگذار و در هر رکعت بعد از حمد سه بار توحید بخوان . خداوند همه گناهان تو را از روزی که قلم بر تو جاری شده  تا امشب می آمرزد و از فتنه ی قبر  و عذاب روز قیامت تو را نگه دارد.

                         نماز شب دوم رجب

رسول خدا فرمود : هر کس در شب دوم رجب ، ده رکعت نماز گذارد و در هر رکعت بعد از حمد یک بار سوره ی کافرون را بخواند ، خداوند همه  گناهان کبیره و صغیره او را بیامرزد و او را تا سال آینده از نمازگذاران نویسد و از نفاق بری می شود .

                         نماز شب سوم رجب 

هر که در شب سوم رجب ده رکعت نماز کند و در هر رکعت بعد از حمد پنج مرتبه سوره نصر را بخواند  ، خداوند در بهشت برای او قصری بنا کند  که عرض و طول آن از دنیا هفت بار وسیعتر باشد و منادی از آسمان ندا می کند که بر این ولی خدا به کرامت و عظمت و رفاقت انبیاء و صدیقین و صالحین بشارت دهید و....

                        نماز شب چهارم رجب  

هر که در شب چهارم  رجب ، صد رکعت نماز کند و در رکعت اول بعد از حمد سوره فلق و در رکعت دوم حمد و سوره ناس را بخواند از هر آسمانی فرشته ای فرود آید که ثواب این نماز را تا روز قیامت نویسد و چون وارد محشر می شود روی او چون شب چهارده باشد و...

                         نماز شب پنجم رجب

هر که در این شب شش رکعت نماز کند و در هر رکعت بعد از حمد بیست و پنج بار توحید را بخواند . خداوند ثواب چهل پیاغمبر و چهل صدیق و چهل شهید به او عطا کند و از صراط مانند برق لامع که بر اسبی از نور سوار شده ، بگذرد .

                       نماز شب ششم رجب

هر که در در این شب دو رکعت نماز گذارد و در هر رکعت بعد از حمد ، هفت بار آیة الکرسی را بخواند ، منادی از آسمان ندا می کند ای بنده خدا ، حقا که تو ولی خدا هستی و برای تو هفتاد هزار حسنه است که هر حسنه نزد خداوند برتر است از کوه هائی که در دنیاست.

                       نماز شب هفتم رجب

هر که در این شب چهار رکعت نماز گذارد و در هر رکعت بعد از حمد توحید  و سوره فلق و سوره ناس هر یک را سه بار بخواند و بعد از نماز ده بار تسبیحات اربعه را بگوید ، خداوند در سایه عرش خود ، او را منزل دهد و براو حالت جان دادن و عذاب قبر آسان شود و از دنیا نمی رود مگر آنکه جای خود را در بهشت ببیند.

                      نماز شب هشتم رجب

هر که در این شب بیست نماز کند و در هر رکعت بعد از حمد هر یک از سوره های توحید و ناس و فلق و کافرون را سه بار بخواند  خداوند مزد شاکرین و صابرین را به او عطا کند و گویا قرآن رادر ماه رمضان ختم کرده و چون از قبر برخیزد هفتاد ملک او را استقبال کرده ، بشارت بهشت دهند و تا بهشت مشایعت کنند.

                      نماز شب نهم رجب  

هر که در شب نهم رجب دو رکعت نماز کند و در هر رکعت بعد از حمد پنج بار سوره تکاثر را بخواند از جای خود برنخیزد مگر آنکه خدا او را بیامرزد و به او ثواب صد حج و صد عمره عطا کند و هزار هزار رحمت بر او نازل شود و اگر تا هشتاد روز بمیرد ، شهید مرده است.

                     نماز شب  دهم رجب

هر کس در این شب بعد از نماز مغرب دوازده رکعت نماز گذارد هر رکعت به یک حمد و سه توحید در هر رکعت خداوند برای او قصری در بهشت بنا کند و درآن قصر خانه ها باشد به عدد ستارگان آسمان و در آن خانه ها چسزی باشد که کسی بر وصف آن قادر نباشد.

                    نماز شب یازدهم رجب

هر کس در این شب ، دوازده رکعت نماز بجا بیاورد و در هر رکعت بعد از حمد ، دوازده بار آیة الکرسی بخواند ، خداوند به ثواب تلاوت تورات و انجیل و قرآن و هر کتابی که به انبیاء نازل نموده ،عطا فرماید و منادی از عرش ندا می کند که عمل خود را از سر گیر که حقتعالی تو را آمرزید.

                    نماز شب دوازدهم رجب

هر که در این شب دو رکعت نماز کند و بعد از حمد ، ده بار آیه ی شریفه ی « آمن الرسول ... » را که در آخر سوره ی بقره است ؛ را تا آخر بخواند خداوند به او عطا کند ، ثواب کسی را که امر به معروف و نهی از منکر انجام داده و پاداشهفتاد بنده آزاد کردن از اولاد اسماعیل را  عطا نماید .

                     نمازشب سیزدهم رجب

هر کس در این شب دو رکعت نماز کند و در رکعت اول بعد از حمد ، سوره ی عادیات و در رکعت دوم بعد از حمد  سوره ی تکاثر را بخواند ، خداوند همه گناهان او را بیامرزد اگر چه عاق والدین باشد و از وی راضی شود و به او در فردوس ، هزار شهر عطا نماید.

                    نماز شب چهاردم رجب

هر کس در این شب سی رکعت نماز بجا بیاورد و در هر رکعت بعد از حمد سوره کهف را بخواند ؛ اگر چه گناهانش بیشتر از ستارگان آسمان باشد ، از نماز بیرون نشود مگر پاک و پاکیزه و گویا همه کتابها را که خدای تعالی نازل کرده ، خوانده است .

                    نماز شب پانزدهم رجب

هر کس در این شب سی رکعت نماز کند و در هر رکعت ده بار توحید بخواند ، خداوند او را از آتش دوزخ آزاد می کند و به هر رکعتی ثواب چهل شهید برای او می نویسد و به هر آیه ای که خوانده ، دوازده نور به او عطا کند به عدد هر توحید که خوانده ، دوازده شهر از مشک و عنبر برای او بنا کند اگر در بین این شب و سال آینده بمیرد از عذاب قبر محفوذ می شود .

                   نماز شب شانزدهم رجب

هر کس در این شب شانزده رکعت نماز بجا بیاورد و در هر رکعت بعد از حمد ده بار توحید را بخواند از نماز که فارغ شد خداوند ثواب هفتاد شهید به او عطا کند  و حقتعالی برائت از نفاق بر وی عطا کند و عذاب قبر نبیند ....

  در شب هفدهم نیز همین نماز وارد است .

                    نماز شب هجدهم رجب

هر کس در این شب دو رکعت نماز بجا آورد و در هر رکعت بعد از حمد هر یک از توحید و فلق و ناس را ده بار بخواند چون از نماز فارغ شود ، خداوند متعال به ملائکه خود بفرماید

          لو کانت  ذنوب هذا اکثر من ذنوب العشارین لغفرتها له بهذا الصلوة

                   نماز شب نوزدهم رجب

هر کس در این شب چهار رکعت نماز گذارد و در هر رکعت بعد از حمد هر یک از آیة الکرسی و توحید را پانزده بار بخواند ، خداوند به او عطا نماید از ثواب مثل آن چه به حضرت موسی عطا فرموده و به هر حرفی ، ثواب شهیدی به او کرامت نماید و از فرشتگان سه بشارت به او می فرستد ، اول آنکه در محشر او را رسوا نکند، دوم از وی حساب نگیرد ،  سوم بدون حساب داخل بهشت شود و چون او را به پیشگاه خدا برند حقتعالی بر وی سلام دهد و بفرماید :

ای بنده من نترس و محزون نباش همانا من از تو راضی هستم و بهشت برای تو مباح است.

                   نماز شب بیستم رجب

هر کس در این شب دو رکعت نماز گذارد و در هررکعت بعد از حمد پنج مرتبه سوره قدر را بخواند ، ثواب ( بقدر مزد نماز مستحبی ) حضرت ابراهیم و موسی و یحیی و عیسی  را به او عطا می فرماید و صدمه و آسیبی از جن و انس به او نمی رسد و خداوند به نظر رحمت به بنگرد.

                 نماز شب بیست و یکم  رجب

هر کس در این شب شش رکعت نماز گذارد و در هر رکعت بعد از حمد سوره کوثر و توحید را ده بار بخواند خداوند به فرشتگان کرام الکاتبین امر فرماید که تایک سال گناه او را ننویسند و حسنات او را بنویسند ( فرصت ترک گناه می یابد ).

                 نماز شب بیست و دوم رجب

هر که در این شب  هشت رکعت نماز گذارد و در هر رکعت بعد از حمد هفت بار سوره ی کافرون را بخواند  و چون از نماز فارغ شد ، ده بار صلوات بفرستد و ده بار استغفار کند از دنیا نرود مگر آن که جای خود را در بهشت ببیند و با اسلام بمیرد و اجر هفتاد پیغمبر برای او باشد.

                 نماز شب بیست و سوم رجب 

هر که در این شب دو رکعت نماز گذارد و در هر رکعت بعد از حمد پنج بار سوره ضحی را بخواند  ، خداوند به عدد هر حرفی که خوانده و به عدد هر کافر و کافره ای که هست ، درجه ای در بهشت برای او عنایت فرماید و ثواب هفتاد حج و ثواب تشییع هزار جنازه و عیادت هزار مریض  برآوردن حاجت برادر مسلم برای او عطا فرماید .

                 نماز شب بیست و چهارم رجب

هر که در این شب چهل رکعت نماز گذارد و در هر رکعت بعد از حمد یک بار آیه آمن الرسول ( آخر سوره بقره ) و یک بار توحید بخواند ، خداوند هزار حسنه برای او نویسد  و هزار سیئه او را محو کند و هزار درجه برای او بلند فرماید و هزار ملک از آسمان نازل می کند که دست های خود را بلند نموده بر او صلوات می فرستند و سلامتی دنیا و آخرت ر به او عطا می کند و گویا شب قدر را درک کرده و...

                 نماز شب بیست و پنجم رجب

هر کس در این شب بیست رکعت نماز در بین نماز مغرب و عشا بجا بیاورد و در هر رکعت یکبار آیه ی آمن الرسول و بکبار توحید را بخواند ، خداوند جان و مال و دین و دنیا و آخرت او را حفظ کند و از جای خود برنخیزد تا خدا او را بیامرزد و حضرت امیر فرموده است روزه ی این روز دویست سال کفاره ی گناه است.

                 نماز شب بیست و ششم رجب  

هر که در این شب دوازده رکعت نماز گذارد و در هر رکعت بعد از حمد چهل بار ( در روایتی چهار بار ) توحید بخواند ، فرشتگان با وی مصافحه کنند و فرشتگان با هر که مصافحه کنند از توقف صراط و حساب و میزان ایمن گردد و خداوند هفتاد فرشته به سوی او می فرستد که برای او استغفار کنند و ثواب برای او نویسند و برای او تهلیل کنند و هر وقتی که از جای خود برخیزد ، گویند  اللهم اغفر لهذا العبد

از حضرت رضا (ع )  روایت است هر کس روز بیست و ششم رجب را روزه دارد ، خداوند روزه او را کفاره هشتاد ساله گرداند.

                         بیست و هفتم رجب

در زاد المعاد از امام محمد تقی روایت شده که فرمود : در ماه رجب شبی است که برای مردم بهتر است از آن چه خورشید بر ایشان بتابد و آن بیست و هفتم این ماه است و صبح آن روز رسول خدا به رسالت مبعوث شد و کسی که این شب را عبادت کند مثل اجر شصت سال عبادت خداوند با او عطا کند ؛ پرسیدند عمل آن شب چیست ، فرمود چون نماز عشا را خواندی ، بخواب هر وقت از شب را که بیدار شدی ، دوازده رکعت نماز بجا بیاور و در هر رکعت بعد از حمد یک سوره کوچک بخوان و یک سوره یس و چون فارغ شدی سوره ی حمد و فلق و ناس و کافرون و قدر و آیة الکرسی ، هر یک را هفت بار بخوان بعد این دعا را بخوان

الحمد لله الذی لم یتَّخِذ ولداً و لم یَکُن لهُ شریکٌ فی المُلکِ و لم یکن لهُ ولیۀٌ مِنَ الذِّّلِّ و کَبِّرهُ تکبیراً اللهم انّی اسئلکَ بِمَعاقِدِ عِزّکَ عَلی ارکانِِِِ عرشِکَ و منتهی الرحمةِ مِن کتابکِ و باسمِکَ الاعظم ِالاعظم ِالاعظم ِو ذِکرکَ الاعلیَ الاعلیَ الاعلیَ و بکلماتِکَ التّامّاتِ اَن تُصِلیَّ علی مُحمَّدٍ و آلِهِ و اَن تَفََعَلَ بی ما انت اهلُهُ

                نماز شب بیست و هفتم رجب

روایت است هر وقت شب که باشد ، دوازده رکعت نماز گذارد و در هر رکعت بعد از حمد ، هر یک از سوره های ناس و فلق را چهار بار بخواند و بعد از نماز چهار بار بگوید.  

 لا اله الا الله و الله اکبر و الحمد الله و سبحان الله و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

               نماز شب بیست و هشتم  رجب

هر کس در این شب دوازده رکعت نماز بجا بیاورد و در هر رکعت بعد از حمد ده بار استغفار کند ، خداوند ثواب عبادت فرشتگان را برای او نویسد و...

در شب بیست و نهم  نیز همین نماز وارد است.

                      نماز شب سی ام رجب

هر کس در این شب ده رکعت نماز بجا بیاورد و در هر رکعت بعد از حمد ، ده بار توحید بخواند . خداوند در جنة الفردوس هفت شهر به او بخشد و چون از قبر برخیزد روی او مانند بدر شود و...

کلیه نماز هایی که در این بخش گفته شد ، دو رکعتی هستند مثلا نماز ده رکعتی ، پنج نماز دو رکعتی خوانده خواهد شد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

در طول ماه هر روز صد مرتبه اين تسبيحات را بخواندتا ثواب روزه آن را دريابد.

سُبْحانَ الاِْلهِ الْجَليلِ سُبْحانَ مَنْ لا يَنْبَغِى التَّسْبيحُ اِلاّ لَهُ سُبْحانَ الاْعَزِّ الاْكْرَمِ سُبْحانَ مَنْ لَبِسَ الْعِزَّ وَهُوَ لَهُ اَهْلٌ

بعد از هر نماز بخواند  يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ وَآمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يامَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى  بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَيْتَ وَزِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ  يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْماَّءِ وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّارِ

در ماه رجب صد مرتبه بگويد اَسْتَغْفِرُ اللّهَ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَاَتُوبُ اِلَيْهِ وختم كند آنرا به صدقه ختم فرمايد حقّ تعالى براى او برحمت و مغفرت و كسيكه چهارصد مرتبه بگويد بنويسد براى او اجر صد شهيد  در رجب در وقت صبح هفتاد مرتبه و در وقت پسين نيز هفتاد مرتبه بگويد اَسْتَغْفِرُ اللّهَ وَاَتُوبُ اِلَيْهِ و چون تمام كرد دستها را بلند كند و بگويد اَللّهُمَّ اغْفِرْ لى وَتُبْ عَلَىَّ پس ‍ اگر در ماه رجب بميرد خدا از او راضى باشد و آتش او را مسّ نكند به بركت رجب در جميع اين ماه هزار مرتبه بگويد اَسْتَغْفِرُ اللّهَ ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ مِنْ جَميعِ الذُّنُوبِ وَالا ثامِ تا خداوند رحمان او را بيامرزد در روز جمعه ماه رجب چهار ركعت نماز كند مابين ظهر و عصر بخواند در هر ركعتى حمد يك مرتبه و آية الكرسى هفت مرتبه و قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ پنج مرتبه پس ده مرتبه بگويد اَسْتَغْفِرُ اللّهَ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ وَاَسْئَلُهُ التَّوْبَةَ بنويسد حقّ تعالى براى او از روزيكه اين نماز را گذارده تا روزى كه بميرد هرروزى هزارحسنه وعطا فرمايد او را به هر آيه اى كه خوانده شهرى در بهشت از ياقوت سرخ وبه هر حرفى قصرى در بهشت از دُرّ سفيد و تزويج فرمايد او را حور العين و راضى شود از او بغير سخط و نوشته شود از عابدين و ختم فرمايد براى او به سعادت و مغفرت در تمام ماه رجب شصت ركعت نماز كند به اين طريق كه در هر شب آن دو ركعت بجا آورد بخواند در هر ركعت حمد يك مرتبه و قُلْ يا ايُّهَا الكافِرُونَ سه مرتبه و قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ يك مرتبه و چون سلام دهد دستها را بلند كند و بگويد:لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَحْدَهُ لا شَرى كَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيى وَيُميتُ وَهُوَ حَىُّ لا يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَهُوَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ وَاِلَيْهِ الْمَصيرُ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ النَّبِىِّ الاُْمِّىِّ وَ آلِهِ

در يك شب از ماه رجب بخواند صد مرتبه قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ در دو ركعت نماز پس گويا صد سال روزه گرفته در راه خدا و حقّ تعالى در بهشت صد قصر به او مرحمت فرمايد هر قصرى در جوار پيغمبرى از پيغمبران عَليهمُ السلام .در يك شب از شبهاى رجب ده ركعت نماز كند بخواند در هر ركعتى حمد و قُل يا اءيّهَا الْكافِرُونَ يكمرتبه و توحيد سه مرتبه بيامرزد حقّ تعالى هر گناهى كه كرده بيستم علاّمه مجلسى در زاد المعاد فرموده كه از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَاله فرمود كه هر كه در هر شب و هر روز ماه رجب و شعبان و رمضان سه مرتبه هر يك از حمد و آية الكرسى و قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِرُونَ و قُلْ هُوَ اللّهُ اءحَدٌ وقُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الفَلَقِ وقُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ بخواند و سه مرتبه بگويد سُبْحانَ اللّهِ وَالْحَمْدُ لِلّهِ وَلا اِلهَ اِلا اللّهُ وَاللّهُ اَكْبَرُ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ و سه مرتبه بگويد اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و سه مرتبه بگويد اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤ مِنينَ وَالْمُؤ مِناتِ و چهارصد مرتبه بگويد اَسْتَغْفِرُ اللّهَ وَاَتُوبُ اِلَيْهِ خداوند تعالى گناهانش را بيامرزد اگر چه بعدد قطره هاى باران و برگ درختان و كف درياها باشد ((الخبر)) ونيز علاّمه مجلسى فرموده كه در هر شب از شبهاى اين ماه هزار مرتبه لا اِلهَ اِلا اللّهُ وارد شده است . بعد از نماز مغرب بيست ركعت نماز كند بحمد و توحيد و بعد از هر دو ركعت سلام دهد تا محفوظ بماند خود و اهل و مال و اولادش و از عذاب قبر در پناه باشد و از صراط بيحساب مانند برق بگذرد .بعد از نماز عشاء دو ركعت نماز كند بخواند در ركعت اوّل حَمْد واَلَمْ نَشْرَحْ يك مرتبه و توحيد سه مرتبه و در ركعت دويّم حَمد و اَلَمْ نَشْرَحْ و توحيد و مُعَوَّذَتَيْن را و چون سلام نماز داد سى مرتبه لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ بگويد و سى مرتبه صَلَوات بفرستد تا حقّ تعالى گناهان او را بيامرزد مانند روزيكه از مادر متولّد شده .

ششم : آنكه بخواند سى ركعت نماز در هر ركعت حمد و قُلْ يا اَيُّها الْكافِرُونَ يك مرتبه و توحيد سه مرتبه .مستحَبّ است كه هر آدمى بخواند اين دعا را در شب اوّل رجب بعد از عشاء آخر:

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِاَنَّكَ مَلِكٌ وَاَنَّكَ عَلى كُلِّشَىْءٍ مُقْتَدِرٌ وَاَنَّكَ ما تَشاَّءُ مِنْ اءَمْرٍ يَكُونُ اَللّهُمَّ اِنّى اَتَوَجَّهُ اِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ نَبِىِّ الرَّحْمَةِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ يا مُحَمَّدُ يا رَسُولَ اللّهِ اِنّى اَتَوَجَّهُ بِكَ اِلَى اللّهِ رَبِّكَ وَرَبِّى لِيُنْجِحَ بِكَ طَلِبَتى اَللّهُمَّ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ وَالاْئِمَّةِ مِنْ اَهْلِ بَيْتِهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمْ اَنْجِحْ طَلِبَتى

روز اوّل رجب

پنجم : شروع كند به نماز سلمان (رض ) بدين طريق كه ده ركعت نماز گذارد و بعد از هر دو ركعت سلام دهد و در هر ركعت يك مرتبه حمد و سه مرتبه سوره توحيد و سه مرتبه قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِرُونَ بخواند و بعد از هر سلام دستها را بلند كند و بگويد :

لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ يُحْيى وَيُميتُ وَهُوَ حَىُّ لا يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَهُوَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ پس بگويد    اَللّهُمَّ لا مانِعَ لِما اَعْطَيْتَ وَلا مُعْطِىَ لِما مَنَعْتَ وَلا يَنْفَعُ ذَاالْجَدِّ مِنْكَ الْجَدُّ

پس دستها را بر روى خود كشد و در روز نيمه ماه نيز اين نماز را بهمين كيفيّت بخواند لكن عوض اين دعا بعد از عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ بگويد:  اِلها واحِدا اَحَدا فَرْدا صَمَدا لَمْ يَتَّخِذْ صاحِبَةً وَلا وَلَدا  عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ بگويد : وَصَلَّى اللّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرينَ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ پس دستها را بر روى خود بكشد و حاجت خود را بطلبد و از فوائد اين نماز نبايد غفلت نمود كه آن بسيار است وبدانكه از براى حضرت سلمان نيز نماز ديگرى است در روز اوّل اين ماه ده ركعت در هر ركعت حمد يكمرتبه و توحيد سه مرتبه با فضيلت بسيار كه مجملش آمرزش گناهان و محفوظ بودن از فتنه قبر و عذاب روز قيامت و رفتن جُذام و بَرَص و ذات الجنب از خواننده آن است و سيّد نيز براى اين روز چهار ركعت نماز نقل كرده هر كه خواهد به اقبال مراجعه كند و در اين روز سنه (57) پنجاه و هفت بقولى ولادت حضرت باقر عليه السلام واقع شده و لكن مختار داعى در سيّم صفر است.نهم از حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) روايت شده كه هر كه در ماه رجب صد مرتبه بگويد اَسْتَغْفِرُ اللهَ الَّذى لا اِلـهَ اِلاّ هُوَ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَاَتُوبُ اِلَيْهِ وختم كند آنرا به صدقه ختم فرمايد حقّ تعالى براى او برحمت و مغفرت و كسيكه چهارصد مرتبه بگويد بنويسد براى او اجر صد شهيد دهـم ونيز از آنحضرت مروى است كه كسيكه بگويد در ماه رجب هزار مرتبه لا اِلـهَ اِلاَّ اللهُ بنويسد خداوند عَزَّ وَجَلَّ براى او صدهزار حسنه و بنا فرمايد براى او صد شهر در بهشت يازدهم روايت است كسى كه در رجب در وقت صبح هفتاد مرتبه و در وقت پسين نيز هفتاد مرتبه بگويد اَسْتَغْفِرُ اللهَ وَاَتُوبُ اِلَيْهِ و چون تمام كرد دستها را بلند كند و بگويد اَللّـهُمَّ اغْفِرْ لى وَتُبْ عَلَىَّ پس اگر در ماه رجب بميرد خدا از او راضى باشد و آتش او را مسّ نكند به بركت رجب دوازدهم در جميع اين ماه هزار مرتبه بگويد اَسْتَغْفِرُ اللهَ ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ مِنْ جَميعِ الذُّنُوبِ وَالآثامِ تا خداوند رحمان او را بيامرزد سيزدهم سيّد در اقبال فضيلت بسيار از حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) نقل كرده براى خواندن قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ ده هزار مرتبه يا هزار مرتبه يا صد مرتبه در ماه رجب و نيز روايت كرده كه هر كه در روز جمعه ماه رجب صد مرتبه قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ بخواند براى او نورى باشد در قيامت كه او را به بهشت بكشاند چهاردهم سيّد روايت كرده كه هر كه در ماه رجب يك روز روزه بدارد و چهار ركعت نماز گذارد بخواند در ركعت اوّل صد مرتبه آية الكرسى و در ركعت دوّم دويست مرتبه قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ نميرد تا جاى خود را در بهشت ببيند يا ديده شود براى او پانزدهم و نيز سيّد روايت كرده از حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) كه هر كه در روز جمعه ماه رجب چهار ركعت نماز كند مابين ظهر و عصر بخواند در هر ركعتى حمد يك مرتبه و آية الكرسى هفت مرتبه و قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ پنج مرتبه پس ده مرتبه بگويد اَسْتَغْفِرُ اللهَ الَّذى لا اِلـهَ اِلاّ هُوَ وَاَسْئَلُهُ التَّوْبَةَ بنويسد حقّ تعالى براى او از روزيكه اين نماز را گذارده تا روزى كه بميرد هرروزى هزارحسنه وعطا فرمايد او را به هر آيه اى كه خوانده شهرى در بهشت از ياقوت سرخ وبه هر حرفى قصرى در بهشت از دُرّ سفيد و تزويج فرمايد او را حور العين و راضى شود از او بغير سخط و نوشته شود از عابدين و ختم فرمايد براى او به سعادت و مغفرت «الخبر». شانزدهم سه روز از اين ماه را كه پنجشنبه و جمعه و شنبه باشد روزه بدارد زيرا كه روايت شده هر كه در يكى از ماه هاى حرام اين سه روز را روزه بدارد حقّ تعالى براى او ثواب نهصد سال عبادت بنويسد هفدهم در تمام ماه رجب شصت ركعت نماز كند به اين طريق كه در هـر شـب آن دو ركـعت بجا آورد بخواند در هر ركعت حمد يك مرتبه و قُلْ يا ايُّهَا الكافِرُونَ سه مرتبه و قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ يـك مرتبه و چـون سلام دهد دستها را بلند كند و بگويد: لا اِلـهَ اِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ يُحْيى وَيُميتُ وَهُوَ حَىٌّ لا يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَهُوَ عَلى كُلِّشَىْء قَديرٌ وَاِلَيْهِ الْمَصيرُ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد النَّبِىِّ الاُْمِّىِّ وَ آلِهِ  و بكشد دستها را بصورت خود از حضرترسول(صلى الله عليه وآله)مرويست كه كسى كه اين عمل را بجا آورد حقّ تعالى دعاى او را مستجاب گرداند و ثواب شصت حجّ و شصت عمره به او عطا فرمايد هيجدهم از حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)مروى است كسى كه در يك شب از ماه رجب بخواند صد مرتبه قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ در دو ركعت نماز پس گويا صد سال روزه گرفته در راه خدا و حقّ تعالى در بهشت صد قصر به او مرحمت فرمايد هر قصرى در جوار پيغمبرى از پيغمبران(عليهم السلام) نوزدهم ونيز از آن حضرت مرويست كه هر كه در يك شب از شبهاى رجب ده ركعت نماز كند بخواند در هر ركعتى حمد و قُل يا أيّهَا الْكافِرُونَ يكمرتبه و توحيد سه مرتبه بيامرزد حقّ تعالى هر گناهى كه كرده «الخبر». بيستم علاّمه مجلسى در زاد المعاد فرموده كه از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) منقول است كه حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) فرمود كه هر كه در هر شب و هر روز ماه رجب و شعبان و رمضان سه مرتبه هر يك از حمد و آية الكرسى و قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِرُونَ و قُلْ هُوَ اللهُ أحَدٌ وقُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الفَلَقِ وقُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ بخواند و سه مرتبه بگويد سُبْحانَ اللهِ وَالْحَمْدُ للهِِ وَلا اِلـهَ اِلاَّ اللهُ وَاللهُ اَكْبَرُ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ و سه مرتبه بگويد اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد و سه مرتبه بگويد اَللّـهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤمِنينَ وَالْمُؤمِناتِ و چهارصد مرتبه بگويد اَسْتَغْفِرُ اللهَ وَاَتُوبُ اِلَيْهِ خداوند تعالى گناهانش را بيامرزد اگر چه بعدد قطره هاى باران و برگ درختان و كف درياها باشد  دويّم غسل كند چنانكه بعضى از علماء فرموده اند از حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) مروى است كه هر كه درك كند ماه رجب را و غسل كند در اوّل و وسط و آخر آن بيرون آيد از گناهان خود مانند روزيكه از مادر متولّد شده سيّم زيارت كند حضرت امام حسين(عليه السلام) را چهارم بعد از نماز مغرب بيست ركعت نماز كند بحمد و توحيد و بعد از هر دو ركعت سلام دهد تا محفوظ بماند خود و اهل و مال و اولادش و از عذاب قبر در پناه باشد و از صراط بيحساب مانند برق بگذرد پنجم بعد از نماز عشاء دو ركعت نماز كند بخواند در ركعت اوّل حَمْد واَلَمْ نَشْرَحْ يك مرتبه و توحيد سه مرتبه و در ركعت دويّم حَمد و اَلَمْ نَشْرَحْ و توحيد و مُعَوَّذَتَيْن را و چون سلام نماز داد سى مرتبه لا اِلهَ اِلاّ اللهُ بگويد و سى مرتبه صَلَوات بفرستد تا حقّ تعالى گناهان او را بيامرزد مانند روزيكه از مادر متولّد شده ششم آنكه بخواند سى ركعت نماز در هر ركعت حمد و قُلْ يا اَيُّها الْكافِرُونَ يك مرتبه و توحيد سه مرتبه هفتم بجا آورد آنچه را كه شيخ در مصباح متهجّد ذكر نموده فرموده ذكر عمل شب اوّل رجب روايت كرده است ابوالبخترى وهب بنوهب از حضرت امام جعفرصادق از پدرش از جدّش از حضرت اميرالمؤمنين(عليهم السلام) كه آنحضرت را خوش مى آمد كه فارغ سازد خود را چهار شب در تمام سال يعنى اِحيا بدارد آن شبها را به عبادت و آن چهار شب: شب اوّل رجب و شب نيمه شعبان و شب عيد فطر و شب عيد قربان بود و روايت شده است از ابو جعفر ثانى حضرت امام محمَّد جواد(عليه السلام) كه فرمود مستحَبّ است كه هر آدمى بخواند اين دعا را در شب اوّل رجب بعد از عشاء آخرة: اَللّـهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِاَنَّكَ مَلِكٌ وَاَنَّكَ عَلى كُلِّشَىْء مُقْتَدِرٌ وَاَنَّكَ ما تَشآءُ مِنْ أَمْر يَكُونُ اَللّـهُمَّ اِنّى اَتَوَجَّهُ اِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّد نَبِىِّ الرَّحْمَةِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ يا مُحَمَّدُ يا رَسُولَ اللهِ اِنّى اَتَوَجَّهُ بِكَ اِلَى اللهِ رَبِّكَ وَرَبِّى لِيُنْجِحَ بِكَ طَلِبَتى اَللّـهُمَّ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّد وَالاَْئِمَّةِ مِنْ اَهْلِ بَيْتِهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمْ اَنْجِحْ طَلِبَتى  

اعمال و ادعيه ماه رجب
باب اول در ماه رجب است و در آن دو فصل است :
فصل اول :
بـدان كـه رجب ، ماه بزرگ خدا است و از ماههاى حرام است كه در جاهليت ، محترم بوده ، و در اسـلام نـيـز تـعـظـيـم و احـتـرام آن وارد شـده و از بـراى روزه آن ، بـخـصـوص روز اول و وسـط و آخـر آن ، فـضـيـلت بـسـيـار وارد شـده و اعمال مشتركه آن كه متعلق به همه ماه است و خصوصيتى به روز معين ندارد، چند امر است :
1ـ در تـمـام ايـام مـاه ، بـخـصـوص در روز اول بخواند:يا مَنْ يَمْلِكُ حَواَّئِجَ السّاَّئِلينَ ويَعْلَمُ ضَميرَ الصّامِتينَ لِكُلِّ مَسْئَلَةٍ مِنْكَ سَمْعٌ حاضِرٌ وَجَوابٌ عَتيدٌ اَللّهُمَّ وَمَواعيدُكَ الصّادِقَةُ واَياديكَ الفاضِلَةُ ورَحْمَتُكَ الواسِعَةُ فَاَسْئَلُكَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ واَنْ تَقْضِىَ حَوائِجى لِلدُّنْيا وَالاْخِرَةِ اِنَّكَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ
2ـ بـخواند در هر روز دعاى خاب الوافدون ... 3ـ دعاى اللهم انى اسئلك صبر الشاكرين ... 4ـ دعـاى مـسـجـد صـعـصعه ؛اللهم يا ذاالمنن السابغه . 5ـ دعاى ناحيه مقدسه ،اللهم انـى اسـئلك بـمـعـانـى جـمـيـع ما يدعوك ...6ـ زيارت كن در هر مشهد كه هستى ، به اين زيـارت : الحـمـد لله الذى اشهدنا مشهد اوليائه فى رجب ... و اين زيارت و دو دعاى پيش در مـصـبـاح و اقـبـال اسـت . 7ـ دعـاء: اللهـم انـى اسئلك بالمولودين فى رجب ... 8ـ در عقب نـمـازهـاى شـبـانـه روز بـخـوانـد: يـا مـن ارجـوه لكـل خـيـر... 9- در ايـن مـاه صـد مـرتبه بگويد:استغفر الله الذى لا اله الا هو وحده لاشريك له و اتوب اليه و ختم كند آن را بـه صـدقـه تـا خـداونـد خـتـم فـرمـايـد بـراى او رحمت و مغفرت و اگر چهار صد مرتبه بـگـويـد، ثـواب صـد شـهـيـد داشـتـه بـاشـد. 10ـ در جـمـيـع ايـن مـاه ، هـزار مـرتـبـه بـگـويـد:اسـتـغـفـر الله ذالجـلال و الاكـرام مـن جـمـيـع الذنوب و الاثام ، خداوند او را بـيـامـرزد 11ـ در ايـن مـاه هزار مرتبه لا اله الا الله بگويد تا صد هزار حسنه ، براى او نوشته شود. 12ـ در جميع ماه ، در وقت صبح ، هفتاد مرتبه و در وقت پسين نيز هفتاد مرتبه بگويد: استغفر الله و اتوب اليه و چون تمام كرد، دستها را بلند كند و بگويد. اللهم اغـفـر لى و تـب عـلى . 13ـ در جـمـيـع مـاه ، ده هزار مرتبه توحيد، يا هزار مرتبه ، يا صد مـرتبه بخواند كه فضيلت بسيار دارد. 14ـ در يك روز جمعه اين ماه ، صد مرتبه توحيد بـخـوانـد يـا صد توحيد بخواند تا براى او، نورى باشد در قيامت ، كه او را به بهشت كـشـد. 15ـ در يـك روز جـمعه اين ماه ، چهار ركعت نماز كند، مابين ظهر و عصر،در هر ركعت ، حـمـد يـك مـرتـبه و آيه الكرسى هفت مرتبه و توحيد پنج مرتبه ، پس ده مرتبه بگويد: استغفر الله الذى لا اله الا هو و اسئله التوبه ) كه سيد فضيلت بسيار، براى آن نـقـل فـرمـوده . 16ـ هـر كـه قـادر نـبـاشد كه در اين ماه روزه بگيرد، در هر روز از آن صد مـرتـبـه بـگـويـد: سـبـحان الاله الجليل سبحان من لا ينبغى التسبيح الا له سبحان الاعز الاكرم سبحان من لبس العز و هو له اهل تا ثواب روزه آن را دريابد.
17ـ در هر شب از اين ماه ، دو ركعت نماز كند، در هر ركعت ، بعد از حمد سه مرتبه جحد   و يك مرتبه توحيد بخواند و بعد از سلام ، دستها را بلند كند و بگويد: لا اله الا الله وحـده ... 18ـ در يـك شـب از ايـن ماه صد مرتبه توحيد در دو ركعت نماز، بخواند كه ثواب بـسـيـار دارد. 19ـ در يك شب از اين ماه ، ده ركعت نماز، بخواند كه در هر ركعت ؛ حمد و جحد يـك مـرتـبـه و تـوحـيـد سـه مرتبه باشد. 20ـ آنكه سه روز از اين ماه ، كه پنج شنبه و جـمـعـه و شـنـبـه بـاشـد روزه بـدارد، حـق تـعـالى بـراى او ثـواب نـهـصـد سـال عـبـادت بنويسد. 21ـ در اين ماه و ماه شعبان و رمضان در هر روز و شب بخواند حمد و آيـه الكـرسـى و قـلاقـل   و تـسـبـيـحـات اربـع و لا حول و لا قوه الا بالله  و صلوات را هر كدام سه مرتبه و سه مرتبه اللهم اغفر للمؤ منين و المؤ منات  و بعد از فراغ از همه ، چهارصد مرتبه استغفار كند.و بـدان كـه ، شـب جـمـعـه اول مـاه رجب را ليله الرغائب مى گويند و از براى آن ، عملى از حـضـرت رسـول صـلى الله عـليـه و آله وارد شـده ، بـا فـضـيـلت بسيار كه سيد و غيره نـقـل كـرده انـد و كـيـفـيـت آن ، چـنـان اسـت كـه ؛ روز پـنـج شـنـبـه اول آن مـاه را روزه مـى دارى ، چـون شـب جـمـعـه داخل شود، ما بين نماز مغرب و عشاء، دوازده ركـعـت نـماز مى گذرد، هر دو ركعت به يك سلام ، و در هر ركعت از آن يك مرتبه حمد و سه مـرتـبه انا انزلناه و دوازده مرتبه قل هو الله احد مى خوانى و چون از نماز فارغ شدى ، هـفـتـاد مـرتـبـه مـى گـويى : اللهم صل على محمد النبى الامى و على آله ) پس به سـجـده مـى روى و هـفتاد مرتبه مى گويى : سبوح قدوس رب الملائكه و الروح )، پـس سـر از سـجده بر مى دارى و هفتاد مرتبه مى گويى :رب اغفر و ارحم و تجاوز عما تـعـلم انـك انـت العـلى الاعـظـم ، پس باز به سجده مى روى و هفتاد مرتبه مى گويى : سـبـوح قـدوس رب المـلائكه و الروح )، پس حاجت خود را مى طلبى كه انشاء الله بـرآورده خـواهـد شـد. و نـيـز بدان كه در ماه رجب ، زيارت حضرت امام رضا عليه السلام مـسـتحب است و اختصاصى دارد، چنانچه عمره ) در اين ماه ، فضيلت دارد و روايت شده كه تالى حج است و منقول است كه : جناب على بن الحسين  در ماه رجب معتمر شده بود، و شبانه روز در نزد كعبه ، نماز مى گذاشت و پيوسته ، شب و روز در سجده بود و اين ذكر از آن حـضـرت شـنيده مى شد كه در سجده مى گفت : عظم الذنب من عبدك فليحسن العفو من عندك
فصل دوم : در ذكر ايام و ليالى ماه رجب است .

شب اول : شب شريفى است و در آن چند عمل است :

1ـ غـسـل 2ـ چـون هـلال را بـيـنـد، بـگـويـد:اللهـم اهله علينا بالامن و الايمان و السلامه و الاسلام ، ربى و ربك الله عزوجل 3ـ زيارت كند، امام حسين عليه السلام را. 4ـ احيا كند ايـن شـب را، بـه دعـا و تـلاوت قـرآن مـجـيد و نماز. 5ـ بعد از مغرب بيست ركعت نماز كند، بـحـمـد و تـوحـيـد تـا مـحفوظ بماند خود و اهل و مال او، و از عذاب قبر، در پناه باشد و از صـراط، مانند برق ، بگذرد. 6ـ بعد از نماز عشاء بخواند دعاى : اللهم انى اسئلك بانك مـليك ... 7ـ بعد از نماز شب و بعد از وتر بخواند دعاهاى وارده را و بدان كه علما، براى هر شب اين ماه ، نماز مخصوص ذكر كرده اند، كه ) اين مختصر، گنجايش ذكر آن را ندارد. روز اول : روز شريفى است و در آن چند عمل است : 1ـ روزه گرفتن ، روايت شده كه حضرت نـوح عـليـه السـلام در ايـن روز، بـه كـشـتـى سوار شد و امر فرمود كسانى را كه با او بـودنـد، روزه بـدارنـد و هـر كـه ايـن روز را روزه بـدارد، آتـش جـهـنـم يـك سـال راه ، از او دور شـود. 2ـ غسل كند. 3ـ زيارت امام حسين عليه السلام كند تا حق تعالى او را بـيـامـرزد. 4ـ بـخـوانـد دعـاى طـويـلى را كـه سـيـد نقل فرموده 5ـ شروع كند به نماز سلمان ـ رضى الله عنه ـ به اين طريق كه : پنج ، دو ركـعـت نـمـاز گـذارد و در هر ركعت ، يك مرتبه حمد و سه مرتبه توحيد و سه مرتبه جحد بخواند و بعد از هر سلام ، دستها را بلند كند و بگويد:لا اله الله وحده لاشريك له له المـلك و له الحـمـد يـحـيـى و يـمـيـت و هـو حـى لا يـمـوت بـيـده الخير و هو على كلى شى ء قـديـرسـپـس بـگـويـد:اللهـم لا مـانع لما اعطيت و لا معطى لما منعت و لا ينفع ذالجد منك الجد.پس دستها را بر روى خود بكشد و در روز نيمه ماه نيز اين نماز را به همين كيفيت ، بـخـوانـد لكـن عوض اين دعا، بعد از تهليل بگويد،الها واحدا احدا فردا صمدا لم يتخذ صـاحـبـه و لا ولدا.و در روز آخـر مـاه نـيـز چـنـيـن كـنـد، لكـن بـعـد از تـهـليـل مـذكـور بـگـويـد: و صـلى الله عـلى مـحـمـد و آله الطـاهـريـن و لا حـول و لا قـوه الا بالله العلى العظيم .پس دستها را به روى خود بكشد و حاجت خود را بطلبد و از فوايد اين نماز، نبايد غفلت نمود كه آن بسيار است و سيد بن طاووس ) نيز بـراى ايـن روز، چـهـار ركـعـت نـمـاز نـقـل كـرده هـر كـه خـواهـد، بـه اقبال مراجعه كند. و در ايـن روز، سـنـه 57 بـه قـولى ولادت حضرت باقر عليه السلام واقع شده ولكن ، مـخـتـار داعـى ، سـيـم صـفر است و در روز دوم يا پنجم سنه 212دويست و دوازده )، ولادت حـضـرت امام على نقى عليه السلام به روايت ابن عباس واقع شده ولكن مشهور بين علماء، در نـيـمـه مـاه ذى الحـجـه اسـت و از دعاى اللهم انى اسئلك بالمولودين فى رجب )، ظـاهر شود كه ولادت شريف ، در اين ماه بوده ،والده ماجده اش ، جليله نجيبه ، معروفه به سـيـده ) و مـكـنـاه به ام الفضل مغربيه ) است و فى الدر النظيم ، للشيخ يـوسـف بـن حـاتـم الشـامـى ، تـلمـيـذ المـحـقـق ، قـال فـى احـوال ابـى الحـسن على الهادى عليه السلام و روى محمد بن الفرج و على بن مهزيار، عن السـيـد عـليـه السـلام انـه قـال :امـى عـارفـه بـحـقـى و هـى مـن اهل الجنه لايقر بها شيطان مارد و لاينالها كيد جبار عنيد و هى مكلؤ ه بعين الله التى لاتنام و لا تـخـلف عـن امـهـات الصديقين و الصالحين .و مكان ولادت ، موضعى بوده در حوالى مـدينه كه آن را صريا) گويند و اسم آن حضرت على كنيه اش ابوالحسن است و چون امام مـوسـى و امـام رضـا را نـيـز ابـوالحـسن مى گفتند از جهت تعيين ، آن جناب را ابوالحسن الثـالث ) مـى گـويـنـد و امـام رضـا را ابوالحسن الثانى ) و گاهى به جاى ثالث ، ماضى يا هادى يا عسكرى ، ذكر مى كنند و چون آن جناب و فرزندش امام حسن ، در سامره سكنى فرمودند، در محله اى كه عسكر نام داشت ، از اين جهت اين دو امام را نسب به آن مـكـان داده و عـسـكـرى مى گفتند و آن جناب گندمگون بوده و نقش نگينش الله ربى و هو عصمتى من خلقه ) بوده و در روز وفات آن حضرت اختلاف است و آنچه مختار داعى است ؛ روز سـيـم 254 دويـسـت و پـنـجـاه و چـهـار)، وفـات آن حـضـرت اسـت بـه سـن چـهـل و يـك سـالگـى تـقـريبا و در اين مدت كم ، درك فرمود، زمان سلطنت معتصم و واثق و مـتـوكـل و مـنتصر و معتز را و در ايام معتز، آن حضرت را زهر دادند و شهيد نمودند و در وقت شـهـادت آن امـام غـريـب ، غـير از امام حسن عسكرى عليه السلام كسى نزد بالين آن حضرت نـبـود و چـون رحـلت فـرمـود جميع امراء و اشراف حاضر شدند و امام حسن عليه السلام در مـصـيـبـت پـدر بـزرگـوار خـود، گـريـبـان چـاك زد و خـود مـتـوجـه غـسـل و كـفـن و دفـن آن جـنـاب شـد و آن بـزرگـوار را در حـجـره اى كـه مـحـل عـبـاد آن حـضـرت بـود، دفـن كردند و جمعى از جاهلان احمق ، بر آن حضرت ، اعتراض كردند كه گريبان چاك زدن در مصيبت ، شايسته نبود، حضرت به آنها فرمود كه : چه مـى دانـيد، احكام دين خدا را، حضرت موسى عليه السلام پيغمبر خدا بود و در ماتم برادر خـود هـارون ، گـريبان چاك زد) و مسعودى در مروج الذهب گفته كه ؛ آن حضرت در روز دوشنبه ، چهار روز به آخر جمادى الاخر مانده ، وفات كرد و هنگامى كه جنازه آن حضرت را بـه جـانب قبر حركت مى دادند، شنيدند كه ، كنيزكى مى گفت :ماذا لقينا فى يوم الاثنين قديما و حديثايعنى ما چه كشيديم ، از نحوست روز دوشنبه ، از قديم الايام تا اين زمان ، و اشـاره كـرد بـه روز وفـات پـيغمبر صلى الله عليه و آله پس آن حضرت را در خانه خود، در سامره دفن نمودند. فقير گويد: كه صدمات و اذيتهايى كه به آن جناب رسيد در زمـان خـلفـاى بـنـى عـبـاس ، خـصـوصـا در زمـان رجـس پـليـد، مـتـوكـل عـنـيـد، چـه بـه خـود آن حضرت ، چه به شيعيان و دوستان و علويين و اولاد فاطمه عـليهاالسلام چه به قبر امام حسين عليه السلام و زائران آن قبر مطهر كه بازگشت تمام به آن حضرت است ، زياده از آن است كه در حوصله بيان بگنجد.ابـوالفـرج نـقـل كـرده كه ، متوكل عمر بن فرج را والى مدينه مشرفه و مكه معظمه كرده بود، عمر منع كرد مردم را از احسان به آل ابوطالب و سخت در عقب اين كار شد پيگير اين كار شد.)، به حدى كه اگر خبر مى رسيد به او كه يكى احسانى كرده به ايشان ، اگر چـه بـه چيز كمى بوده ، او را عقوبت مى كرد، لاجرم مردم دست از رعايت ايشان برداشته و ايشان را به حال خود گذاشتند پس به حدى كار بر ايشان سخت شد كه زنهاى علويات ، تـمـام لبـاسـهـاى ايـشـان ، كهنه و پاره شده بود و لباس درست نداشتند كه نماز در آن بـخـوانـنـد، مـگـر يـك پـيـراهـن درست كه براى ايشان مانده بود، هرگاه مى خواستند نماز بـخـوانـنـد، يـك يك به نوبت آن پيراهن را مى پوشيدند و نماز مى خواندند و چون هر يك فـارغ مـى شـد، از تن بيرون مى كرد و به ديگرى مى داد بپوشد و خود به چرخ ريسى مـى نـشـسـت . و پـيـوسـتـه بـه آن عـسـرت روزگـار، گـذرانـيـدنـد، تـا مـتـوكـل هـلاك شـد و حـكـايـت مـنـع شـدن مـردم ، تـوسـط مـتـوكـل از زيـارت قبر امام حسين ع ) و پدر بزرگوارش و آن كه ، همت خود را گماشت كه آثار قبر مطهر حسينى را محو و نابود كند، مشهورتر از آن است كه ذكر شود و گفته شده كـه هـفـده مـرتـبـه آن قـبـر شـريف را خراب كرد و باز به صورت اولى برگشت و شيخ اجل ؛ على بن الحسين المسعودى ره ) روايت كرده كه در مورد امام على نقى عليه السلام نزد متوكل ، سعايت كردند و گفتند كه : در منزل آن جناب اسلحه بسيار و كاغذهاى زياد است كه شـيـعـيـان او از قـم بـراى او فـرسـتـاده انـد و آن جناب عزم آن دارد كه بر تو خروج كند، مـتـوكـل جـمـاعـتـى از تـركـان را بـه خـانه آن حضرت فرستاد، ايشان در شب به خانه آن حضرت ريختند و هر چه تفتيش كردند، چيزى نيافتند و ديدند آن حضرت ، در حجره اى است و در را بـر روى خـود بـسـتـه و جـامـه اى از پـشـم پـوشـيـده و بـر روى زمـيـن كـه رمـل و ريـگ ريـزه بـود نـشـسـتـه و تـوجـهـش بـه سـوى حـق تـعـالى اسـت و مـشـغـول خـوانـدن آيـات قـرآنـى اسـت ، پـس آن جـنـاب را بـا آن حـال بـه نزد متوكل بردند و گفتند: در خانه او ريختيم و چيزى نيافتيم و ديديم او را كه رو بـه قـبـله نـشـسـتـه بـود و قـرآن تـلاوت مـى نـمـود. و مـتوكل در آن حال در مجلس شراب بود، پس آن امام معصوم را در آن مجلس ميشوم وارد كردند، در وقـتـى كـه مـتوكل ، جام شراب در دستش بود، پس از براى آن حضرت تعظيم كرد و آن جـنـاب را در پـهـلوى خـود نـشـانـيـده و جـام شراب را خواست به آن حضرت بدهد. آن جناب فـرمـود: والله هـرگـز شـراب داخـل گوشت و خون من نشده ، مرا معفو دار) پس او را مـعـفـو داشـت ، آن گـاه گـفـت : بـراى مـن شـعـر بـخـوان ) فـرمـود: انـى قـليل الروايه للشعر) من از شعر، چندان روايت نشده ام گفت : از اين چاره اى نيست پس آن حـضـرت انـشـا فرمود، آن اشعارى را كه مشتمل است بر بى وفايى دنيا و مرگ ملوك و سـلاطـيـن و ذلت و خـوارى ايـشـان پـس از مـرگـشـان ، و اولش ايـن اسـت :بـاتـوا عـلى قـلل الاجـبـال تـحـرسـهـم غـلب الرجـال فـمـا اغـنـاهـم القـلل مـتـوكـل از شـنيدن اين اشعار، چندان گريست كه اشك چشمش ‍ ريشش را تر نمود و حاضرين نـيـز گـريـسـتـنـد و بـه روايـتـى مـتوكل ، جام شراب را بر زمين زد و عيشش منقص شد و آن حضرت را با احترام به خانه اش برگرداند. روز دهم سنه 195 صد و نود و پنج ) بنا به روايت ابن عباس ولادت با سعادت حضرت امـام مـحمد تقى عليه السلام واقع شده لكن مشهور بين علماء و مشايخ آن است كه ولادت در مـاه رمـضـان واقـع شـده اسـت ، والده مـاجـده آن حـضـرت ام ولدى ) بـوده نـوبـيـه ، از اهـل بـيـت مـاريـه قـبـطـيـه مـادر ابـراهـيـم فـرزنـد رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله و افضل زنهاى زمان خود بوده و حضرت رسول صلى الله عليه و آله اشاره به اين مخدره و فرزندش ‍ جواد فرموده در آنجا كه فرموده بابى ابن خيره الا ماء النوبيه الطيبه و حضرت موسى بن جعفر عليه السلام در خبر يزيد بن سليط سلام خود را براى اين مخدره فرستاده و آن معظمه سبيكه يا خيزران است و اما كيفيت ولادت چنان است كه ابن شهر آشوب از حـكـيـمـه خاتون دختر امام موسى عليه السلام روايت كرده است كه روزى امام رضا عليه السـلام مـرا طـلبيد و فرمود: اى حكيمه امشب فرزند مبارك خيزران متولد مى شود بايد كه در وقـت ولادت او حاضر شوى ، من در خدمت آن حضرت ماندم چون شب در آمد مرا با خيزران و زنـان قـابله به حجره در آورد و از حجره بيرون رفت و چراغى نزد ما افروخت و در را به روى مـا بـبـست و چون او را درد زاييدن گرفت و او را بالاى طشت نشانيديم چراغ ما خاموش شـد و مـا بـه خاموشى چراغ مغموم شديم كه ناگاه ديديم كه آن خورشيد فلك امامت طالع گرديد و در طشت نزول فرمود و بر آن حضرت پرده نازكى مانند جامه احاطه كرده بود و نورى از آن جناب ساطع بود كه تمام آن حجره منور شد و ما از چراغ مستغنى شديم پس آن نـور مـبـين را برگرفتم و در دامن خود گذاشتم و آن پرده را از خورشيد جمالش دور كردم نـاگـاه امـام رضـا ع ) بـه حـجـره در آمـد بـعـد از آنـكـه ابو جعفر را در جامه هاى پاكيزه پوشانيده بوديم ، پس آن گوشواره عرش امامت را از ما گرفت و در گهواره عزت و كرامت گذاشت و آن مهد شرف و عزت را به من سپرد و فرمود كه : از اين گهواره جدا مشو و چون روز سيم ولادت آن جناب شد ديده حق بين خود را به سوى آسمان گشود و به جانب راست و چـپ نـظـر كـرد و بـا زبـان فـصـيـح گـفـت :اشـهـد ان لا اله الا الله و اشـهـد ان مـحـمـدا رسـول الله چـون ايـن حـالت غـريـبه را از آن نور ديده ) مشاهده كردم به خدمت پدرش شـتـافـتـم و آنـچـه ديده و شنيده بودم عرض ‍ كردم حضرت فرمود كه آنچه بعد از اين از عـجائب احوال او مشاهده خواهى كرد زياده است از آنچه اكنون مشاهده كرده اى ، و از كلثم بن عـمـران روايـت شـده كـه به خدمت حضرت امام رضا عليه السلام عرض كردم كه دعا كن حق تـعـالى بـه تـو فرزندى كرامت فرمايد. فرمود كه : حق تعالى به من يك پسرى كرامت خواهد كرد و او وارث امامت من خواهد بود. چون امام محمد تقى متولد شد، حضرت فرمود كه : حق تعالى به من فرزندى عطا كرده كه شبيه است به موسى ابن عمران كه درياها را مى شكافت و نظير عيسى بن مريم است كه حق تعالى مقدس گردانيده بود مادر او را و طاهر و مـطهر آفريده شده بود. پس فرمود كه ، اين فرزند من به جور و ستم كشته خواهد شد و بـر او خـواهـنـد گـريست اهل آسمانها و حق تعالى غضب خواهد كرد بر دشمن او و كشنده او و سـتم كنده بر او و بعد از قتل او از زندگانى بهره اى نخواهند ديد و به زودى به عذاب الهـى واصل خواهند گرديد و در شب ولادت آن حضرت تا به صبح در گهواره با او سخن مـى گـفت و اسرار الهى را به او مى فرمود. علامه مجلسى فرموده كه بعضى از روايات در خـصـوص فـضـيلت روز دهم وارد شده است . بدان كه : مستحب است در هر يك از ماه رجب و شـعـبان و رمضان ، آن كه در شب سيزدهم هر يك ؛ دو ركعت نماز بگذارند در هر ركعت حمد و يـس و تـبـارك المـلك و تـوحـيد بخوانند و در شب چهاردهم چهار ركعت به دو سلام به همين كيفيت و در شب پانزدهم شش ركعت به سه سلام به همين كيفيت .
از حضرت صادق عليه السلام مرويست هر كه چنين كند جميع فضيلت اين سه ماه را بيابد و جميع گناهانش آمرزيده شود به غير از شرك .
سيزدهم رجب ولادت اميرالمؤ منين على عليه السلام
روز سـيـزدهـم اول ايـام البـيـض ) است و ثواب بسيار براى روزه اين روز و دو روز بعد وارد شـده و اگـر كسى خواهد عمل ام داود به جا آورد بايد امروز روزه بگيرد و در اين روز بـنـا بـر مشهور بعد از سى سال از عام الفيل ولادت با سعادت حضرت اميرالمومنين عليه السـلام در مـيـان كـعـبـه مـعـظـمـه واقـع شـده اسـت و كـيفيت آن چنان است كه روزى عباس بن عـبـدالمطلب با يزيد بن قعنب با گروهى از بنى هاشم و جماعتى از قبيله بنى عبدالغرى در بـرابـر خـانـه كـعـبـه نـشـسـتـه بـودند كه ناگاه فاطمه بنت اسد به مسجد در آمد در حـاليـكـه حـامله بود به حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام و نه ماه از حملش گذشته بود پس او را درد زاييدن گرفت آن مخدره در برابر خانه كعبه ايستاد و نظر به جانب آسمان افـكـنـد و گـفـت پـروردگـارا مـن ايـمـان آورده ام به تو و به هر پيغمبرى و رسولى كه فـرسـتاده اى و به هر كتابى كه نازل گردانيده اى و تصديق كرده ام به گفته هاى جدم ابـراهيم خليل عليه السلام كه خانه كعبه بنا كرده اوست پس درخواست مى كنم از تو به حـق اين خانه و به حق آن كسى كه اين خانه را بنا كرده است و به حق اين فرزندى كه در شكم من است و با من سخن مى گويد و به سخن گفتن خود مونس من گرديده است و يقين دارم كه او يكى از آيات جلال و عظمت توست كه آسان كنى بر من ولادت او را. عباس و يزيد بن قـعـنـب گـفـتـنـد كـه چـون حضرت فاطمه از اين دعا فارغ شد ديديم كه ديوار خانه كعبه شـكـافـته شد و فاطمه از آن موضع داخل خانه شد و از ديدهاى ما پنهان گرديد و شكاف ديوار به هم پيوست به اذن خدا، پس ‍ ما خواستيم كه در خانه را بگشاييم چندان كه سعى كـرديـم در گشوده نشد دانستيم كه اين امر، از جانب خدا واقع شده است . و فاطمه سه روز در انـدرون كـعـبـه مـانـد، اهـل مـكـه در كـوچـه و بـازارهـا و زنـهـا در خـانـه ها اين واقعه را نـقـل مـى كـردنـد و تـعـجـب مـى نـمـودنـد تـا روز چـهـارم رسـيـد دوبـاره هـمـان محل از ديوار خانه شكافته شد و فاطمه بيرون آمد در حالى كه اميرالمؤ منين عليه السلام را در دسـت خـود داشـت و مـى گـفـت : اى گـروه مـردم بـه درسـتـى كـه حـق تـعـالى مـرا برگزيده از ميان خلق خود و فضيلت داد مرا بر زنان برگزيده كه پيش از من بوده اند، زيـرا كـه حـق تـعـالى بـرگـزيده آسيه دختر مزاحم را و او خدا را پنهانى عبادت كرد، در مـكـانـى كـه عـبـادت خـدا در آن جـا سـزاوار نـبـود مـگـر در حال ضرورت ، يعنى خانه فرعون و برگزيد مريم دختر عمران را و ولادت عيسى را بر او آسـان گـردانـيـد و در بـيـابان درخت خشك را جنبانيد و رطب تازه از براى او، از آن درخت فـرو ريـخـت و حق تعالى مرا بر هر دو نفر آنها برترى داد و همچنين بر تمام زنان عالم كه پيش از من گذشته اند، زيرا كه من فرزندى آورده ام در ميان خانه برگزيده او و سه روز در آن خـانـه ، مـحـتـرم مـانـدم و مـيـوه هـا و طـعـامـهـاى بـهـشـتـى تناول نمودم .و بـالجـمـله ولادت بـه ايـن كيفيت و فضيلت ، از خصائص آن حضرت است . زيرا كه متولد نـشد مولودى در روز جمعه ، سيد ايام ) در ماه رجب شهر الله الحرام ) در خانه كعبه بيت الله الحـرام ) بـه جـز امـيـرالمـؤ مـنـين عليه السلام يعنى : اين ، يكى از فضايل فراوانى است كه او دارد و بر همين يك فضيلت مقايسه كن ما بقى فضائل و درجات فقير گويد:كـه چـون ايـن روز، روز ولادت حـضـرت امـيـرالمؤ منين عليه السلام است مناسب است
شب نيمه اين ماه :
شب شريفى است و در آن چند عمل است :
1ـ غسل 2ـ احياء 3ـ زيارت امام حسين عليه السلام 4ـ شش ركعت نماز كه در شب سيزدهم ذكر شد. 5ـ سى ركعت نماز در هر ركعت حمد و ده مرتبه توحيد و اين نماز را سيد بن طاووس ) از حـضـرت رسـول صـلى الله عـليـه و آله بـا فـضـيـلت بـسـيـار، نـقـل كـرده اسـت . 6ـ دوازده ركـعـت نـمـاز، هر دو ركعت به يك سلام و در هر ركعت ، هر يك از سـوره هـاى حـمـد و تـوحـيد و فلق و ناس و آيه الكرسى و قدر را چهار مرتبه بخواند و بعد از سلام چهار مرتبه بگويد: الله الله ربى لا شريك به شيئا و لا اتخذبه وليا) و هـر چـه مـى خـواهـد بـخواند و اين نماز را به اين طريق سيد از حضرت امام صادق عليه السلام روايت كرده و شيخ به نحو ديگر به طورى كه در زاد المعاد) است .
روز نيمه : ماه رجب
روز مباركى است و در آن چند عمل است :
1ـ غـسـل 2ـ زيـارت امـام حـسـيـن عـليـه السـلام 3ـ نـمـاز سـلمـان بـه نـحـوى كـه در روز اول گذشت . 4ـ چهار ركعت نماز بخواند و بعد از نماز دستها را پهن كند و بگويد: اللهم يا مذل كل جبار... و اين دعا را هر كه براى رفع شدت و غم ، بخواند انشاء الله رفع مى شـود. 5ـ عـمـل ام داوود كه عمده اعمال اين روز است و براى برآمدن حاجات و كشف كربات و دفـع ظـلم ظـالمـان مـؤ ثـر اسـت
شب بيست و هفتم ماه رجب:
شـب مـبـعث است و از ليالى متبركه است و آن شبى است كه بهتر است از براى مردم از آنچه آفـتـاب بـر او مـى تـابـد و عـبـادت در آن اجـر شـصـت سال عبادت دارد و از براى آن چند عمل است :
1ـ غـسـل چـنـانـچـه شـيـخ فـرمـوده . 2ـ زيـارت حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عليه السلام كه افـضـل اعـمـال اين شب است چنانكه سيد بن طاووس ) فرموده و از براى آن حضرت در اين شـب سـه زيـارت است . زيارت رجبيه :الحمد لله الذى اشهدنا مشهد اوليائه فى رجب . لقول الشيخ محمد بن المشهدى فى المزار الكبير) و مما يستحب ان يزار به اميرالمؤ منين عـليـه السـلام فـى ليـله المـبـعـث هـذه الزيـاره مـشـيـرا الى زيـاره المـشـار اليـهـا و كل امام حضرت عنده فى رجب .يـعـنـى زيـارت رجـبـيـه كـه بـا جـمـله الحـمد الله الذى اشهدنا مشهد اوليائه فى رجب شـروع مـى شـود مستحب مى باشد چنانچه در كتاب مزار الكبير، شيخ محمد بن المشهدى مى گويد: و از آن چه مستحب است كه در شب مبعث با آن اميرالمومنين عليه السلام و هر امامى كـه در مـاه رجـب بـراى زيـارت در حـرم او حـاضر باشد زيارت شود همين زيارت است كه اشاره مى فرمايد به زيارت مذكور رجبيه
3ـ خـوانـدن : اللهم انى اسئلك بالنحل الاعظم ... 4ـ دوازده ركعت نماز نمايد هر وقت از شب كـه بـاشـد بـخـوانـد در هـر ركـعـت حـمـد و دو قـل اعـوذ و قل هو الله احد را چهار مرتبه يعنى بعد از آنكه حمد خواندى هر يك از اين سوره ها را چهار مـرتـبـه بـخـوان چنانكه مجلسى رحمت الله معنى فرموده است و چون از همه فارغ شدى در همان مكان چهار مرتبه بگو: لا اله الا الله و الله اكـبـر و الحـمـدلله و سـبـحـان الله و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم پس هر حاجت كه خواهى بطلب .
روز بيست و هفتم از ماه رجب
از جـمـله اعـيـاد عـظـيـمـه اسـت و روزى اسـت كـه حـضـرت رسـول صـلى الله عـليـه و آله در آن روز بـه رسـالت مـبـعـوث گـرديـد و جـبـرئيـل بـه پـيـغـمـبـرى بـر آن حـضـرت نـازل شـد و از بـراى آن چـنـد عمل است :
1ـ غـسـل 2ـ روزه و آن يـكـى از چـهـار روز اسـت كـه در تـمـام سـال امـتـيـاز دارد بـراى روزه گـرفـتـن و بـرابـر اسـت بـا روزه هـفـتـاد سـال . 3ـ بـسـيـار صـلوات فـرسـتـادن . 4ـ زيـارت حـضـرت رسول و اميرالمؤ منين عليهما السلام 5ـ دوازده ركعت نماز به طريقى كه سيد ذكر فرموده 6ـ بـخـوانـد: يـا مـن امـر بالعفو و التجاوز... ـ و اين دعا را حضرت موسى بن جعفر عليه السلام خواند در آن روزى كه آن جناب را به جانب بغداد حركت دادند و آن روز بيست و هفتم رجـب بـوده اسـت و ايـن دعـا از ذخـائر ادعيه رجب است . 7ـ بخواند دعاى ) اللهم انى اسئلك بالنحل الاعظم ... .
روز آخر ماه رجب
غـسل در آن وارد شده است و روزه اش سبب آمرزش گناهان گذشته و آينده است و نماز سلمان به نحوى است كه در روز اول گذشت
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

و اما تفكر در اعمال خود كه از آن به مراقبت و محاسبت تعبير مى‏شود  و كيفيت آن، آن است كه: آدمى در هر شبانه روزى ساعتى به تفكر كار خود بيفتدو اخلاق باطنيه و اعمال ظاهريه خود را تفحص كند و احوال دل و جوارح خود راتجسس نمايد، لوح دل را در مقابل خود نهاده آن را ملاحظه كند و دفتر شبانه خود راگشوده سر تا پاى آن را مطالعه فرمايد. پس اگر دل خود را بر طريق راستى و درستى مستقيم، و متصف به اخلاق جميله وخالى از اوصاف رذيله ديد، و اعضا و جوارح خود را مشغول طاعات و عباداتى كه به‏آنها متعلق است و مجتنب از معاصى و سيئاتى كه به آنها مرتبط است‏يافت‏شكر الهى به‏جا آورد، و اگر مخالف اين را ملاحظه نمود در صدد علاج آن بر آيد.و اگر برخورد كه‏معصيتى از او سر زده به توبه و انابه قضا و تدارك آن كند. و شكى نيست كه اين قسم از تفكر، مجالى واسع دارد، و قدر ضرورى آن مستغرق‏شبانه روز مى‏گردد و ماه و سال، كفايت استقصاء آن را نمى‏كند، زيرا كه قدر لازم بر هركس آن است كه در هر شبانه روز فكر كند در هر يك از صفات مهلكه از بخل و كبر وعجب و ريا و حقد و حسد و جبن و غضب و حرص و طمع، و غير اينها از صفات.ونظر بصيرت را گشاده چراغ فكر به دست گيرد و زواياى دل خود را بگردد و از همه اين‏صفات تفحص كند. پس اگر چنان فهميد كه دل او را از همه اينها خالى است در مقام امتحان خود برآيد وببيند كه شيطان و نفس، امر را مشتبه نكرده باشند. مثلا اگر چنان گمان كند كه ناخوشى تكبر را ندارد، امتحان كند خود را به دوش‏كشيدن خيك آبى از كوچه، يا پشته‏اى هيمه از بازار به خانه. و اگر چنان فهميد كه از غضب خالى است، خود را در معرض اهانت‏سفيهى‏در آورد. و همچنين در غير اينها از صفات، به امتحاناتى كه گذشتگان از نيكان، خود راآزمايش كرده‏اند آزمايش كند تا مطمئن گردد كه از ريشه جميع اين صفات و شاخ وبرگ آنها در مزرع دلش اثرى نيست.آرى نفس، مكار، و شيطان، حيله‏گر و غدار است.

گر نماز و روزه مى‏فرمايدت نفس مكار است فكرى بايدت

نفس را هفتصد سراست و هر سرى از ثرى بگذشته تا تحت الثرى

و اگر يافت كه چيزى از اين صفات در دل او هست‏سعى كند در خلاصى از آن به‏موعظه و نصيحت و سرزنش و ملامت و مصاحبت نيكان و مجالست‏خوبان و رياضت‏و مجاهده تا سلب آن صفت‏بشود.و اگر به آسانى سلب نشود معالجه را مكرر نمايد.  و بعد از آن تفكر كند در صفات حسنه، اگر به گمان خود خود را متصف به آنهايافت در صدد آزمايش خود برآيد تا از مكر نفس و تلبيس آن مطمئن شود.و اگر خودرا از يكى از آنها خالى يافت تامل نمايد در طريق تحصيل آن.  بعد از آن متوجه هر يك از اعضاى خود شود و فكر كند در معاصى متعلقه به آن،مثلا نگاه به زبان كند كه آيا در آن روز غيبتى يا دروغى يا لغوى يا فحشى يا خود ستائى‏يا سخن‏چينى از آن صادر شده يا نه.و همچنين گوش و دست و پا و شكم و غير اينها ازاعضا. آنگاه تفكر كند در طاعاتى كه متعلق به هر يك از اين اعضاء هست از واجبات ومستحبات، پس اگر بعد از فحص يافت كه از آنها معصيتى سر نزده و طاعات را به جاآورده‏اند حمد خدا را كند.و اگر به صدور معصيتى يا ترك طاعتى برخورد اول سبب وباعث آن را بجويد و در صدد قطع آن بر آيد سپس تدارك آن را به توبه و ندامت كند تافرداى آن مانند امروز نباشد.  و اين قدر از تفكر در احوال خود در هر شبانه روزى لازم است از براى هر ديندارى‏كه معتقد نشاه آخرت باشد.و نيكان سلف و اهل تقوى و ورع از گذشتگان را در صبح‏هر روز يا شام هر شب همين طريقه و عادت بوده.بلكه از براى ايشان طومارى بوده كه‏در آنجا نيك و بد صفات و افعال را ثبت كرده و هر روز و شب حال خود را به آنجامقابله مى‏نمودند، و چون از زوال صفت رذيله يا اتصاف به فضيلتى مطمئن مى‏شدند درآن طومار قلم مى‏كشيدند و دست از فكر در آن برداشته به بقيه مى‏پرداختند.و چنين‏مى‏نمودند تا همه را قلم كشند.و بعضى كه مرتبه ايشان پست‏تر و گاهى معصيتى كه ازايشان سر مى‏زد معاصى‏اى كه بايد خود را از آن باز دارند در طومار مى‏نوشتند چون‏اكل حرام يا شبهه يا كذب يا غيبت‏يا مراء يا مسامحه در امر به معروف و نهى از منكر وامثال اينها، و سعى در خلاصى از هر يك مى‏نمودند.  و بالجمله صالحين سلف را اين طريقه و رويه بوده و اين را از لوازم ايمان به محاسبه‏روز قيامت مى‏شمردند.  پس واى بر ما كه دست از پيروى و متابعت نيكان برداشته و پرده غفلت را بر ديده خود فرو گذاشته، فكر محاسبه روز قيامت را فراموش، و از شراب غفلت و بطالت‏مست و بيهوش گشته‏ايم.و چنانچه ايشان رفتار ما را مشاهده مى‏نمودند حكم مى‏كردندبه كفر ما و عدم اعتقاد ما به روز حساب. آرى چگونه چنين نباشد و حال اينكه اعمال ما به عمل كسى كه ايمان به بهشت ودوزخ داشته باشد مشابهتى ندارد.و رفتار ما به رفتار اهل ايمان نمى‏ماند، زيرا كسى كه‏از چيزى ترسيد از آن مى‏گريزد و شوق به چيزى كه داشته باشد در طلب آن بر مى‏آيد.وما ادعاى ترس از جهنم مى‏كنيم و مى‏دانيم كه فرار از آن به ترك معاصى است و غرق‏لجه معاصى هستيم.و دعواى شوق به بهشت را مى‏نمائيم و مى‏دانيم كه رسيدن به آن به‏اطاعت و فرمانبردارى است و در آن تقصير و كوتاهى مى‏كنيم، عمر را به هوا و هوس‏مى‏گذرانيم.و هواى دخول بهشت داريم و روزگار را به هرزه صرف مى‏كنيم، و طمع‏وصال حوران پاك سرشت مى‏نمائيم.  وصال دولت‏بيدار ترسمت ندهندكه خفته‏اى تو در آغوش بخت‏خواب زده‏و مخفى نماند كه: اين نوع از تفكر علD9� را خواهى دوست دار كه از آن مفارقت‏خواهى كرد.�%ين بالا، و شان ايشان ازين والاتر است.بلكه ايشان مستغرق درياى محبت،و انس به پروردگار، و به جان و دل متوجه عظمت و جلال آفريدگارند.در فكر جمال‏و جلال ايزد متعال مدهوش، و از خود و صفات و اعمال خود بالمره فراموش كرده‏اند.

و زبان حال ايشان به اين ترانه گوياست:

هر چه نه گويا به تو خاموش به هر چه نه ياد تو فراموش به

مانند عاشقى كه در حال لقاى معشوق واله و حيران ماند.و حصول اين حالت‏بلكه‏ادنى مرتبه از تلذذ به ياد عظمت و جلال خدا ممكن نمى‏شود تا ساحت نفس را ازجميع رذايل پاك نسازى، زيرا كه حال كسى كه با وجود اتصاف به اخلاق بد خواهد ازتفكر در جلال و جمال جميل مطلق ملتذ شود، حال عاشقى است كه با محبوب خودخلوت كند و خواهد از مشاهده جمال او التذاذ يابد و زير پيراهن او از مار و عقرب‏مملو باشد و آن را بگزند.زيرا كه هر يك از اين صفات، حكم مار يا عقربى دارند كه‏فرو رفتگان علايق طبيعت را گزيدن آنها معلوم نشود تا وقتى كه اين عالم را بدرود كنند،در آن وقت مشاهده خواهند كرد كه الم هر يك از اينها از مار و كژدم به مراتب شتى‏ بالاتر است.  پس اى جان برادر! از خواب غفلت‏برخيز و فكرى كن از براى روز رستاخيز، پيش‏از آنكه چاره امر از دست‏بيرون رود و چنگال مرگ به كالبد نحيث‏بند شود.   و بر سبيل قطع و يقين بدان كه هر صفتى از صفات و هر عملى از اعمال تو را دروقت رفتن جزائى است، همچنان كه صريح قرآن و نص حديث پيغمبر آخر الزمان (ص) است كه فرمود: «هر چه را خواهى دوست دار كه از آن مفارقت‏خواهى كرد.و هر چه‏خواهى زندگانى كن عاقبت‏خواهى مرد.و هر كارى كه خواهى بكن كه جزاى آن به توخواهد رسيد. پس ساعتى از اوقات خود را صرف فكر اعمال خود كن، و زمانى در عجايب صنع‏خداوند تامل نماى، و سعى كن كه دل خود را از وساوس خالى كنى، و تفكر آن را به‏اقسام شش گانه «محموده‏»  مقصود سازى، زيرا كه: غير از اينها آنچه‏باشد از افكار متعلقه به دنياى دنيه و از وساوس شيطانيه است. پس فكر تو بايد منحصر باشد در استنباط مسائل علميه، يا انجام دادن يكى از اعمال‏حسنه، يا در عبرت يكى از ديگران و هنگام رحلت از جهان، يا در تسبيح و تقديس‏پروردگار، يا در صنايع عجايب آفريدگار، يا در صفات و اعمال خود. و اما تفكر كردن در ذات خدا، بلكه بعضى از صفات او، در شريعت مقدسه غيرجايز و كسى كه اين خيال را كند از حد خود متجاوز است. «و ما للتراب و رب الارباب‏» ،مشتى خاك را با خداوند پاك چه كار، ذات او از آن بالاتر كه كمند انديشه به كنگره‏جلال او تواند رسيد يا طاير فكر در حوالى او گذر تواند كرد«تعالى شانه عين ذلك علواكبيرا.

و هم تهى پاى بسى ره نوشت هم زدرش دست تهى بازگشت

راه بسى رفت ضميرش نيافت ديده بسى جست نظيرش نيافت

 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
ترجمه آيه : 
سپاس و ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است .
نكته ها: 
  ربّ به كسى گفته مى شود كه هم مالك وصاحب چيزى است و هم در رشدو پرورش آن نقش دارد. خداوند هم صاحب حقيقى عالم است و هم مدبّر و پروردگار آن . پس همه هستى حركت تكاملى دارد و در مسيرى كه خداوند معيّن كرده ، هدايت مى شود.
 علاوه بر سوره حمد، چهار سوره ى انعام ، كهف ، سباء وفاطر نيز با جمله للّه للّه الحمد للّه  آغاز گرديده ، ولى فقط در سوره حمد بعد از آن  ربّ العالمين  آمده است .  مفهوم حمد، تركيبى از مفهوم مدح و شكر است . انسان در برابر جمال و كمال و زيبايى ، زبان به ستايش ‍ و در برابر نعمت و خدمت واحسان ديگران ، زبان به تشكّر مى گشايد. خداوند متعال به خاطر كمال و جمالش ، شايسته ى ستايش وبه خاطر احسان ها و نعمت هايش ، لايق شكرگزارى است .   الحمد للّه  بهترين نوع تشكّر از خداوند است . هر كس در هرجا، با هر زبانى ، هرگونه ستايشى از هر كمال و زيبايى دارد، در حقيقت سرچشمه ى آن را ستايش مى كند. البتّه حمد خداوند منافات با سپاسگزارى از مخلوق ندارد، به شرط آنكه به امر خدا و در خط و مسير او باشد.  خداوند مسير رشد و تربيت همه را تعيين نموده است :  ربّنا الّذى اعطى كل شيى ء خلقه ثمّ هدى  پرودگار ما همه ى موجودات را نعمت وجود بخشيده و سپس به راه كمالش هدايت نموده است . او به زنبور عسل ياد داده كه از چه گياهى بمكد و به مورچه آموخته است كه چگونه قوت زمستانى خود را ذخيره كند و بدن انسان را چنان آفريده كه هر گاه كمبود خون پيدا كرد، خون سازى نمايد. چنين خداوندى ، شايسته حمد وسپاسگزارى است . خداوند، پروردگار همه ى آفريده هاست .  و هو ربّ كلّ شى  آنچه در آسمان ها و زمين و ميان آنهاست ، پروردگارشان اوست .  ربّ السّموات والارض و مابينهما  حضرت على عليه السّلام مى فرمايد:  من الجمادات والحيوانات  يعنى او پروردگار جاندار و بى جان است .  له الخلق والامر تبارك اللّه ربّ العالمين  هم آفرينش از اوست و هم اداره ى آن ، و او پرورش دهنده ى همه است .
 مراد از  عالَمين  يا فقط انسان ها هستند، مانند آيه 70 سوره حجر كه قوم لوط به حضرت لوط گفتند: اءوَ لم ننهك عن العالمين  آيا ما تو را از ملاقات با مردم نهى نكرديم ؟ و يا مراد همه ى عوالم هستى است . عالَم  به معناى مخلوقات و عالَمين  به معناى تمام مخلوقات نيز استعمال شده است . از اين آيه فهميده مى شود كه تمام هستى يك پروردگار دارد كه اوست و آنچه در جاهليت و در ميان بعضى از ملّت ها اعتقاد داشتند كه براى هر نوع از پديده ها خدايى است و آن را مدّبر و ربّ النوع آن مى پنداشتند، باطل است .
پيام ها: 
1-  همه ستايش ها براى اوست . الحمدللّه
2-  خداوند در تربيت و رشد هستى اجبارى ندارد. زيرا حمد براى كارهاى غير اجبارى است . الحمدللّه
3- همه هستى زيباست و تدبير همه هستى نيكوست . زيرا حمد براى زيبايى و نيكويى است . الحمدللّه
4- دليل ستايش ما، پروردگارى اوست . الحمدللّه ربّ العالمين
5-  رابطه ى خداوند با مخلوقات ، رابطه ى دائمى و تنگاتنگ است . ربّ العالمين  نقاش و بنّا هنر خود را عرضه مى كند و مى رود، ولى مربّى بايد هر لحظه نظارت داشته باشد.
6- همه ى هستى ، تحت تربيت خداوند يكتاست . ربّ العالمين
7-  امكان رشد و تربيت ، در همه ى موجودات وجود دارد. ربّ العالمين
8- خداوند هم انسان ها را با راهنمايى انبيا تربيت مى كند، تربيت تشريعى  و هم جمادات ونباتات وحيوانات را رشد وپرورش مى دهد. تربيت تكوينى  ربّ العالمين
9- مؤ منان در آغاز كتاب قرآن  با نيايش به درگاه خداوند متعال ، الحمدللّه ربّ العالمين  مى گويند و در پايان كار در بهشت نيز، همان شعار را مى دهند كه آخر دعويهم اءن الحمدللّه ربّ العالمين

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

همچنين هر گاه بنده زمين دل را از خار و خس اخلاق ذميمه رفت و درو كرد،و تخم ايمان را در آن پاشيد، و آب طاعات را بر آن جارى ساخت، پس اميد به لطف‏پروردگار داشته باشد كه او را از سوء خاتمه نگاهدارد، و او را بيامرزد.و اين اميدوارى‏او رجاء محمود، و در نزد عقل و شرع مستحسن است.  و همچنان كه كسى كه از زراعت تغافل ورزد و سال خود را به كسالت و راحت‏به‏سر برد، يا تخم را در زمين شوره كه آب به آن نمى‏نشيند افكند و بنشيند و توقع‏درو كردن و گندم به انبار كشيدن را داشته باشد اين را حمق و غرور گويند و صاحب آن‏را احمق نامند.همچنين كسى كه تخم ايمان و يقين را در زمين دل نيفكند، يا بيفكندوليكن خانه دل او «مشحون‏» به رذايل صفات، و مستغرق لجه شهوات و لذات باشد. و آن را به آب طاعتى سيراب ننمايد و چشم [چشم داشت] ايمان و مغفرت را داشته‏باشد مغرور و احمق خواهد بود.  و از آنچه گفتيم معلوم شد كه: اميدوارى و رجاء، در وقتى است كه آدمى توقع محبوبى را داشته باشد كه جمع آورى اسبابى را كه در دست او هست كرده باشد، وديگر چيزى نمانده باشد مگر آنچه را كه از قدرت او بيرون است، كه فضل و كرم خداست، كه از لطف خود او را از سوء خاتمه، و ايمان او را از شيطان، و دل او را ازهوا و هوس محافظت نمايد.  پس احاديث و اخبارى را كه در ترغيب به رجاء و اميدوارى به خدا، و وسعت عفوو رحمت او رسيده مخصوص است‏به كسانى كه چشم داشت رحمت را با عمل خالص داشته باشند و به دنيا و لذت آن فرو نرفته باشند.  آب به آن نمى‏نشيند افكند و بنشيند و توقع‏درو كردن و گندم به انبار كشيدن را داشته باشد اين را حمق و غرور گويند و صاحب آن‏را احمق نامند.همچنين كسى كه تخم ايمان و يقين را در زمين دل نيفكند، يا بيفكندوليكن خانه دل او «مشحون‏» به رذايل صفات، و مستغرق لجه شهوات و لذات باشد. و آن را به آب طاعتى سيراب ننمايد و چشم [چشم داشت] ايمان و مغفرت را داشته‏باشد مغرور و احمق خواهد بود.  و از آنچه گفتيم معلوم شد كه: اميدوارى و رجاء، در وقتى است كه آدمى توقع محبوبى را داشته باشد كه جمع آورى اسبابى را كه در دست او هست كرده باشد، وديگر چيزى نمانده باشد مگر آنچه را كه از قدرت او بيرون است، كه فضل و كرم خداست، كه از لطف خود او را از سوء خاتمه، و ايمان او را از شيطان، و دل او را ازهوا و هوس محافظت نمايد.  پس احاديث و اخبارى را كه در ترغيب به رجاء و اميدوارى به خدا، و وسعت عفوو رحمت او رسيده مخصوص است‏به كسانى كه چشم داشت رحمت را با عمل خالص داشته باشند و به دنيا و لذت آن فرو نرفته باشند.  پس جان من! با هوش باش تا شيطان ترا فريب ندهد، و از طاعت و عبادت باز ندارد،و به اميد و آرزو، روزگار تو را نگذراند، تا زمام كار از دست تو در رود.و نظرى به‏احوال انبياء و اولياء و بزرگان بارگاه خدا افكن، و سعى ايشان را در عبادات ملاحظه‏نماى، و ببين كه: چگونه عمر خود را در خدمت پروردگار صرف نمودند.و روز وشب، بدن خود را در رنج افكندند، و به عبادت و طاعت مشغول شدند.و چشم ازلذات دنيويه پوشيدند، و شربت محنت و بلا را نوشيدند.و با وجود اين، از خوف خداپيوسته در اضطراب، و ديده ايشان غرق آب بود.آيا ايشان اميد به عفو و رحمت‏خداوند نداشتند؟ يا از وسعت كرم او آگاه نبودند؟ به خدا قسم كه آگاهى آنها از من وتو بيشتر، و اميدوارى آنها بالاتر بود و ليكن مى‏دانستند:

نابرده رنج گنج ميسر نمى‏شود مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد

يافته بودند كه اميد رحمت‏بى دست آويزى طاعت و عبادت حمق و سفاهت است.

آرى:

شبان وادى ايمن گهى رسد به مراد       كه چند سال به جان خدمت‏شعيب كند

 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
  از امام صادق عليه السلام روايت است كه حضرت در برخى از كتابها چنين خوانده است كه خداى تبارك و تعالى مى فرمايد: سوگند به عزت و جلالم و بزرگوارى ام و بلندى من بر عرشم كه آرزوى هر كه را چشم آرزويش به مردم است با نوميد نمودنش قطع مى كنم و در نزد مردمان جامه ذلت بر او مى پوشانم و او را از نزديكى خودم به كنار مى زنم و از فضل خود او را دور مى كنم . آيا در سختى ها چشم آرزويش به غير من دوخته مى شود در حالى كه سختى ها به دست من است و آيا به غير من اميد دارد و با فكر خود در غير مرا مى كوبد در حالى كه كليد درهاى بسته به دست من است و درگاه من به روى هر كه مرا بخواند باز است ؟ پس كيست كه در حادثه اى چشم آرزويش به من دوخته بوده و من او را از آرزويش جدا كرده ام ؟ و كيست آنكه در بلاى سختى به من اميد بسته و من اميدش را از خود بريده ام ؟ من آرزوهاى بندگانم را در نزد خود نگه داشته ام و آنان به نگهدارى من راضى نيستند و آسمانهايم را از فرشتگانى كه تسبيح من خسته نمى شوند پر كرده ام و به آنان امر كرده ام كه درهاى بين من و بندگانم را نبندند با اين وجود بندگانم به گفتار من اعتماد نمى كنند. آيا كسى كه مصيبتى از از مصائب من بر او وارد شده نمى داند كه هيچ كس ‍ غير من نمى تواند آن را بر طرف كند مگر بعد از اينكه من اجازه دهم ؟ پس چه شده است كه او را مى بينم كه از من غافل گشته است ؟ با جود و بخشش خودم چيزى را كه از من درخواست نكرده است به او عطا كرده ام سپس آن را از او گرفته ام پس او بازگشت آن را از من نخواسته و از غير من آن را درخواست مى كند، آيا در مورد من مى پندارى كه منى كه پيش از درخواست عطا مى كنم اگر از من درخواست شود سائل خود را اجابت نمى كنم ؟ آيا من بخيل هستم كه بنده ام مرا بخيل پندارد؟ آيا جود و كرم از آن من نيست ؟ آيا عفو و رحمت به دست من نيست ؟ آيا من محل برآورده شدن  آرزوها نيستم ؟ پس چه كسى به جز من آرزوها را قطع مى كند؟ آيا من محل برآورده شدن  آرزوها نيستم ؟ پس چه كسى به جز من آرزوها را قطع مى كند؟ آيا آرزو كنندگان از اينكه به غير من چشم آرزو بسته اند نمى ترسند؟ پس اگر همه اهل آسمانها و زمين من آرزو كنند و من آرزوى همه را برآورده سازم از ملك من به اندازه ذره اى كم نمى شو و چگونه ملكى كه من متولى و متصدى آن هستم كم مى شود؟ پس اى تيره بختى باد بر نوميدان از رحمت من و اى تيره بختى باد بر كسى كه مرا عصيان كند و مراقبت من نباشد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

مولايمان اميرمؤ منان عليه السلام فرمود: ستايش خداى راست كه يگانه و يكتا و بى نياز و تنهاست ، از چيزى بود نشده و آنچه را كه هست از چيزى نيافريده . او را قدرتى است كه با آن از همه چيز جدا و همه چيز از او جداست او را صفتى كه بدان توان رسيد و حدى كه برايش مثل توان آورد نباشد، آرايش واژه ها در وصف او نارسا و انواع وصفها در اين وادى سرگشته ، و راههاى ژرف انديشه در ملكوت او حيران ، و تفسيرهاى جامع از نفوذ در شناسايى او وامانده و پرده هايى از غيب در برابر غيب پنهانش ‍ حايل است ، و خردهاى بلند و نازك بين در فروترين آن پرده ها گم و سرگردان است .بزرگ و پربركت است آن كه همتهاى بلند به او دست نمى آرد، و هوشهاى تيز و ژرف بدان پى نمى برد. برتر و والاست آن كه زمان قابل شمار و عمر دراز و صفت محدود ندارد. منزه است آن كه او را آغازى كه از آن شروع شده و انجامى كه بدان پايان يابد و آخرى كه به نابودى گرايد، نيست . او منزه است ، او چنان است كه خود ستوده و ستايندگان به وصف او دست نيازند. همه چيز را به هنگام آفرينش محدود ساخت تا از همانندى خودش ‍ (كه محدود نيست ) جدا باشند و او نيز از همانندى آنها جدا باشد.   لطفا روي ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
پس از سپرى شدن حيات موقت دنيا، فرصت انسان براى كسب شرايط زيستى حيات ابدى پايان مى يابد و او با مرگ بدن به نشئه و عالمى ديگر وارد مى شود و در آنجا بر اساس آنچه كه روح او كسب نموده به سير خود تا مرحله بعدى حياتش يعنى قيامت ادامه مى دهد.
قل ان الموت الذى تفرون منه فانه ملاقيكم ثم تردون الى عالم الغيب والشهده فينبئكم بما كنتم تعملون .
بگو مرگى كه شما از آن فرار مى كنيد، حتما شما را ملاقات مى كند و سپس ‍ به سوى داناى پنهان و پيدا- خداوند- باز مى گرديد و او شما را به آنچه كرديده ايد آگاه مى سازد.  و اين سرنوشت قطعى همه انسانهاست كه يكى پس از ديگرى و نسل به نسل با سپرى شدن عمرشان به عالم ديگرى منتقل مى شوند و اين جريان آن قدر ادامه مى يابد، تا عمر زمين و آسمانها و جهان خلقت به سر آيد و با سپرى شدن اجل آنها نظم جهان به هم مى خورد واز بين مى رود و حيات دنيا پايان يافته و دگرگون مى گردد و قيامت تحقق مى يابد و انسان وارد مرحله جديدى از زندگى خود كه حيات ابدى است ، مى شود.
قرآن در اين باره مى فرمايد: يوم تبدل الارض غير الارض و السموات و برزوالله الواحد الهار.
روزى كه زمين به زمينى ديگر و آسمانها نيز به آسمان ديگر تبديل شود و - مردم - در پيشگاه خداى يگانه مقتدر حاضر شوند.
ونيز مى فرمايد: ما خلقنا السموات والارض و ما بينها الا با لحق و اجل مسمى .
ما آسمانها و زمين را جز به حق و براى مدتى معين نيافريديم .
و همچنين درباره حتميت معاد و قيامت مى فرمايد: و ان الساعه اتيه لاريب فيها و ان الله يبعث من فى القبور.
و مسلما ساعت قيامت بدون هيچ ترديدى خواهد رسيد و خداوند به يقين مرده ها را از قبر برمى انگيزد.
و يا:    ذالك اليوم الحق فمن شاء انخذالى ربه ماباء.
چنين روزى - قيامت حق است پس هر كس مى خواهد، براى خود نزد پروردگارش منزلتى يابد.


ادامه مطلب
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
رسول خداصلّى اللّه عليه و آله بعد از نماز صبح بين الطلوعين ، در مسجد مى نشستند و به سؤ الات مردم پاسخ مى دادند. روزى دو نفر نوبت گرفتند تا در محضر حضرت سؤ الاتى مطرح كنند. پيامبرصلّى اللّه عليه و آله فرمودند: من بگويم شما براى چه آمده ايد يا شما خود مى گوئيد؟ عرض ‍ كردند يا رسول ا... شما بفرمائيد؟ فرمودند: يكى براى ياد گرفتن مسائل حج آمده است و ديگرى براى سئوال و آموختن مسائل وضو گرفتن . آنگاه جواب سؤ ال ها را چنين بيان فرمودند:
امّا معناى وضو گرفتن :
شستن صورت در وضو يعنى ، خدايا هر گناهى كه با اين صورت انجام دادم آن را شستشو مى كنم كه با صورت پاك به جانب تو عبادت كنم و با پيشانى پاك سر بر خاك بگذارم .
شستن دستها در وضو يعنى ، خدايا! از گناه دست شستم و گناهانى را كه با دستم مرتكب شده ام تطهير مى كنم .
مسح در وضو يعنى ، خدايا! از هر خيال باطل و هوس خام كه در سر پروانده ام سرم را تطهير مى كنم و آن خيالهاى باطل را از سر بدور مى اندازم .
مسح پا يعنى ، خدايا! من از جاى بد رفتن پا مى كشم و اين پا را از هر گناهى كه با آن انجام داده ام تطهير مى كنم . اگر كسى بخواهد نام مبارك حقتعالى را بر زبان آورد بايد دهان را تطهير كند. مگر مى شود با دهان ناشسته انسان نام خدا را ببرد. بايد دهان را با آب مضمضه كند و بشويد. اين گوشه اى از اسرار وضو گرفتن است . اگر ما مى بينيم از نماز لذت نمى بريم و از عبادت لذت نمى بريم براى آن است كه به اين اسرار آشنا نيستيم . آنها كه از عبادت لذت مى برند چيزى را به اين عبادت تبديل يا تعويض نمى كنند. اينكه مى بينيم ما نماز مى خوانيم و چيزى از نورانيت احساس نمى كنيم براى آن است كه نماز را با آداب و اسرار آن نخوانديم . خاصيت نماز در معرفت باطن آن است .

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

سوره ى حمد كه نام ديگرش فاتحة الكتاب  است ، هفت آيه دارد وتنها سوره اى است كه بر هر مسلمانى واجب است حدّاقل روزانه ده بار آن را در نمازهاى شبانه روزى بخواند وگرنه نماز او باطل است .  لاصلاة الاّ بفاتحة الكتاب  بنا به روايت جابربن عبداللّه انصارى از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله : اين سوره بهترين سوره هاى قرآن است . و به نقل ابن عباس ؛ سوره ى حمد اساس قرآن است . در حديث نيز آمده است : اگر هفتاد مرتبه اين سوره را بر مرده خوانديد و زنده شد، تعجّب نكنيد.  از نامگذارى اين سوره به فاتحة الكتاب ، معلوم مى شود كه تمام آيات قرآن در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله جمع آورى شده و به صورت كتاب در آمده است و به امر ايشان اين سوره در آغاز و شروع كتاب قرآن  قرار گرفته است . همچنين در حديث ثقلين مى خوانيم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:  انّى تارك فيكم الثقلَين كتاب اللّه و عترتى  من دو چيز گرانبها در ميان شما مى گذارم ، كتاب خدا و خاندانم . از اين حديث نيز معلوم مى شود كه آيات الهى در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به صورت كتاب اللّه  جمع آورى شده و به همين نام در ميان مسلمانان معروف و مشهور بوده است  . آيات سوره ى مباركه فاتحه ، اشاراتى در باره ى خداوند و صفات او، مساءله معاد، شناخت و درخواست رهروى در راه حقّ و قبول حاكميت و ربوبيّت خداوند دارد. همچنين به ادامه ى راه اولياى خدا، ابراز علاقه واز گمراهان و غضب شدگان اعلام بيزارى و انزجار شده است .سوره ى حمد همانند خود قرآن مايه ى شفاست ، هم شفاى دردهاى جسمانى و هم شفاى بيمارى هاى روحى .
درسهاى تربيتى سوره ى حمد 
1-  انسان در تلاوت سوره ى حمد با  بسم اللّه  از غير خدا قطع اميد مى كند.
2-  با  ربّ العالمين  و  مالك يوم الدين  احساس ‍ مى كند كه مربوب و مملوك است و خودخواهى و غرور را كنار مى گذارد.
3-   با كلمه  عالمين  ميان خود و تمام هستى ارتباط برقرار مى كند.
4-  با  الرّحمن الرّحيم  خود را در سايه لطف او مى داند.
5-   با  مالك يوم الدين  غفلتش از آينده زدوده مى شود.
6-  با گفتن  ايّاك نعبد  ريا و شهرت طلبى را زايل مى كند.
7-   با  ايّاك نستعين  از ابرقدرت ها نمى هراسد.
8-  از  انعمت  مى فهمد كه نعمت ها به دست اوست .
9-   با  اهدنا  رهسپارى در راه حقّ و طريق مستقيم را درخواست مى كند.
10-   در  صراط الّذين انعمت عليهم  همبستگى خود را با پيروان حقّ اعلام مى كند.
11-   با  غير المغضوب عليهم  و  لا الضّالّين  بيزارى و برائت از باطل و اهل باطل را ابراز مى دارد.
تفسير آيه : 1 بِسْمِ اللّه الْرَّحْمَنِ الْرَّحِيمِ 
ترجمه آيه : 
به نام خداوند بخشنده ى مهربان
نكته ها: 
 در ميان اقوام و ملل مختلف ، رسم است كه كارهاى مهم و با ارزش را به نام بزرگى از بزرگان خويش كه مورد احترام و علاقه ى آنهاست ، شروع مى كنند تا آن كار ميمون و مبارك گردد و به انجام رسد. البتّه آنان بر اساس ‍ اعتقادات صحيح يا فاسد خويش عمل مى كنند. گاهى به نام بت ها وطاغوت ها وگاهى با نام خدا و به دست اولياى خدا، كار را شروع مى كنند. چنانكه در جنگ خندق ، اوّلين كلنگ را رسول خداصلّى اللّه عليه و آله بر زمين زد.   بسم اللّه الرّحمن الرّحيم  سر آغاز كتاب الهى است .  بسم ا للّه  نه تنها در ابتداى قرآن ، بلكه در آغاز تمام كتاب هاى آسمانى بوده است . در سر لوحه ى كار و عمل همه ى انبيا  بسم ا للّه  قرار داشت . وقتى كشتى حضرت نوح در ميان امواج طوفان به راه افتاد، نوح عليه السّلام به ياران خود گفت : سوار شويد كه  بسم اللّه مجريها و مرسيها يعنى حركت و توقّف اين كشتى با نام خداست . حضرت سليمان عليه السّلام نيز وقتى ملكه سبا را به ايمان فراخواند، دعوتنامه خود را با جمله ى  بسم اللّه الرّحمن الرّحيم  آغاز نمود.  حضرت على عليه السّلام فرمود:  بسم اللّه  ، مايه بركت كارها و ترك آن موجب نافرجامى است . همچنين آن حضرت به شخصى كه جمله ى  بسم ا للّه  را مى نوشت ، فرمود: جَوِّدها آنرا نيكو بنويس .  بر زبان آوردن  بسم اللّه  در شروع هر كارى سفارش شده است ؛ در خوردن و خوابيدن ونوشتن ، سوارشدن بر مركب ومسافرت وبسيارى كارهاى ديگر. حتّى اگر حيوانى بدون نام خدا ذبح شود، مصرف گوشت آن حرام است و اين رمز آن است كه خوراك انسان هاى هدف دار و موحّد نيز بايد جهت الهى داشته باشد. در حديث مى خوانيم :  بسم اللّه  را فراموش نكن ، حتّى در نوشتن يك بيت شعر. و رواياتى در پاداش كسى كه اوّلين بار  بسم اللّه  را به كودك ياد بدهد، وارد شده است .
سؤ ال : چرا در شروع هر كارى  بسم اللّه  سفارش شده است ؟ پاسخ : بسم اللّه  آرم ونشانه ى مسلمانى است وبايد همه كارهاى او رنگ الهى داشته باشد. همانگونه كه محصولات و كالاهاى ساخت يك كارخانه ، آرم و علامت آن كارخانه را دارد؛ خواه به صورت جزيى باشد يا كلّى . مثلا يك كارخانه چينى سازى ، علامت خود را روى تمام ظروف مى زند، خواه ظرف هاى بزرگ باشد يا ظرف هاى كوچك . يا اينكه پرچم هر كشورى هم بر فراز ادارات و مدارس و پادگان هاى آن كشور است و هم بر فراز كشتى هاى آن كشور در درياها، و هم بر روى ميز ادارى كارمندان .
سؤ ال : آيا  بسم اللّه الرّحمن الرّحيم  آيه اى مستقل است ؟
پاسخ :به اعتقاد اهل بيت رسول اللّه عليهم السّلام كه صد سال سابقه بر ساير رهبران فقهى مذاهب دارند و در راه خدا به شهادت رسيده و در قرآن نيز عصمت و پاكى آنها به صراحت بيان شده است ، آيه  بسم اللّه الرّحمن الرّحيم  آيه اى مستقل و جزء قرآن است . فخر رازى در تفسير خويش ‍ شانزده دليل آورده كه  بسم اللّه  جزء سوره است . آلوسى نيز همين اعتقاد را دارد. در مسند احمد نيز  بسم اللّه  جزء سوره شمرده شده است . برخى از افراد كه بسم اللّه را جزء سوره ندانسته و يا در نماز آن را ترك كرده اند، مورد اعتراض واقع شده اند. در مستدرك حاكم آمده است : روزى معاويه در نماز بسم اللّه نگفت ، مردم به او اعتراض نمودند كه اءسرقت اءم نَيستَ، آيه را دزديدى يا فراموش كردى ؟!
امامان معصوم عليهم السّلام اصرار داشتند كه در نماز، بسم اللّه را بلند بگويند. امام باقرعليه السّلام در مورد كسانى كه  بسم اللّه  را در نماز نمى خواندند و يا جزء سوره نمى شمردند، مى فرمود:  سَرقوا اكرم آية للّه بهترين آيه قرآن را به سرقت بردند. در سنن بيهقى در ضمن حديثى آمده است : چرا بعضى  بسم اللّه  را جزء سوره قرار نداده اند!  شهيد مطهّرى قدّس سرّه در تفسير سوره حمد، ابن عباس ، عاصم ، كسايى ، ابن عمر، ابن زبير، عطاء، طاووس ، فخررازى وسيوطى را از جمله كسانى معرّفى مى كند كه بسم اللّه را جزء سوره مى دانستند. در تفسير قرطبى از امام صادق عليه السّلام نقل شده است :  بسم اللّه  تاج سوره هاست . تنها در آغاز سوره برائت سوره توبه  بسم اللّه نيامده و اين به فرموده حضرت على عليه السّلام به خاطر آن است كه  بسم اللّه  كلمه امان و رحمت است ، واعلام برائت از كفّار و مشركين ، با اظهار محبّت ورحمت سازگار نيست .
سيماى بسم اللّه  
1-   بسم اللّه  نشانگر رنگ وصبغه ى الهى وبيانگر جهت گيرى توحيدى ماست .
2-  بسم اللّه  رمز توحيد است وذكر نام ديگران به جاى آن رمز كفر، و قرين كردن نام خدا بانام ديگران ، نشانه ى شرك . نه در كنار نام خدا، نام ديگرى را ببريم ونه به جاى نام او.
3-  بسم اللّه  رمز بقا ودوام است . زيرا هرچه رنگ خدايى نداشته باشد، فانى است .
4-  بسم اللّه  رمز عشق به خدا وتوكّل به اوست . به كسى كه رحمن و رحيم است عشق مى ورزيم و كارمان را با توكّل به او آغاز مى كنيم ، كه بردن نام او سبب جلب رحمت است .
5-  بسم اللّه  رمز خروج از تكبّر و اظهار عجز به درگاه الهى است .
6-   بسم اللّه  گام اوّل در مسير بندگى و عبوديّت است .
7-  بسم اللّه  مايه ى فرار شيطان است . كسى كه خدا را همراه داشت ، شيطان در او مؤ ثّر نمى افتد.
8-   بسم اللّه  عامل قداست يافتن كارها و بيمه كردن آنهاست .
9-  بسم اللّه  ذكر خداست ، يعنى كه خدايا من تو را فراموش نكرده ام .
10-   بسم اللّه  بيانگر انگيزه ماست ، يعنى خدايا هدفم تو هستى نه مردم ، نه طاغوت ها ونه جلوه ها و نه هوس ها.
11-  امام رضاعليه السّلام فرمود:  بسم اللّه  به اسم اعظم الهى ، از سياهى چشم به سفيدى آن نزديك تر است .
پيام ها: 
1-  بسم اللّه الرّحمن الرّحيم  در آغاز سوره ، رمز آن است كه مطالب سوره ، از مبداء حقّ و مظهر رحمت نازل شده است .
2-   بسم اللّه الرّحمن الرّحيم  در آغاز كتاب ، يعنى هدايت تنها با استعانت از او محقّق مى شود.
3-  بسم ا للّه  كلامى كه سخن خدا با مردم وسخن مردم با خدا، با آن شروع مى شود.
4- رحمت الهى همچون ذات او ابدى و هميشگى است .  اللّه الرّحمن الرّحيم
5-  بيان رحمت الهى در قالب هاى گوناگون ، نشانه ى اصرار بر رحمت است . هم قالب رحمن ، هم قالب رحيم   الرّحمن الرّحيم
6-  شايد آوردن كلمه رحمن و رحيم در آغاز كتاب ، نشانه اين باشد كه قرآن جلوه اى از رحمت الهى است ، همانگونه كه اصل آفرينش و بعثت جلوه لطف ورحمت اوست .  الرّحمن الرّحيم
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

تفسير آيه : (286) لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَآ إِنْ نَّسِيْنَآ اءَوْ اءَخْطَاءْنَا رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَيْنَآ إِصْراً كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلاَتُحَمِّلْنَا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَآ اءَنْتَ مَوْلنَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَفِرِينَ
ترجمه آيه : 
خداوند هيچ كس را جز به اندازه توانايى اش تكليف نمى كند، هركس آنچه از كارها (ى نيك ) انجام دهد به سود خود انجام داده و آنچه از كارها (ى بد) كسب كرده به ضرر خود كسب كرده است . (مؤ منان مى گويند:) پروردگارا! اگر (در انجام تكاليف چيزى را) فراموش يا خطا نموديم ، ما را مؤ اخذه مكن . پرودگارا! تكليف سنگين بر ما قرار مده ، آن چنان كه (به خاطر گناه و طغيان ) بر كسانى كه پيش از ما بودند قرار دادى . پروردگارا! آنچه را (ازمجازات ) كه طاقت تحمل آنرا نداريم ، بر ما مقرّر نكن و از ما درگذر و ما را بيامرز و در رحمت خود قرارده ، تو مولى و سرپرست مايى ، پس ما را بر گروه كافران پيروز گردان .
نكته ها: 
گاهى منشا فراموشى ، سهل انگارى خود انسان است كه قابل مؤ اخذه مى باشد. چنانكه خداوند مى فرمايد: كذلك اءتَتك اياتنا فنَسيتَها و كذلك اليوم تنسى  آن چنانكه آيات ما بر تو آمد و تو آنها را فراموش كردى ، همانگونه امروز نيز تو به فراموشى سپرده مى شوى . لذا در اين آيه از فراموش كارى در كنار خطاكارى ، طلب آمرزش مى شود. در ضمن از مجازات هاى سنگين كه در اثر طغيان و فساد امّت هاى پيشين بر آنها تحميل شد، درخواست عفو مى شود.
در اين آيه انسان تمام مراحل لطف را از خداوند مى خواهد: مرحله اوّل عفو است كه محو آثار گناه و عقاب است . مرحله دوّم مغفرت و محو آثار گناه از روح است و مرحله سوّم بهره گيرى از رحمت پروردگار و پيروزى بر كافران مى باشد.
(لايكلّف اللّه نفسا الاّ وُسعها) در آيات ديگر نيز فرموده است : (ما جعل عليكم فى الدين من حرج  و يريد اللّه بكم اليسر) پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله نيز فرموده است : من به دين آسان و سهل مبعوث شده ام .
پيام ها: 
1-  تكاليف الهى ، بيش از توان انسان نيست . لا يكلّف اللّه نفسا الا وسعها
اسلام ، دينِ آسانى است ، نه سخت گيرى .
2-  اعمال ما آثارى دارد كه بازتابش به خود ما برمى گردد. (لها ما كسبت وعليها ما...)
3-    انسان ، آزاد و صاحب اختيار است . (لها ما كسبت )
4-   انجام يا ترك دستورات الهى ، سود وضررش براى خود ماست . (لها... عليها)
5-   كسانى كه مى گويند: (سَمِعنا واطعَنا) وسراپا عادل ومتّقى هستند، بازهم از خطا ونسيان هاى خود نگرانند ودعا مى كنند. (ان نسينا او اءخطاءنا)
6-    به تاريخ گذشتگان وحوادث تلخ آنان بنگريم تا درس عبرت گرفته وبه خدا پناه ببريم . (كما حَمَلتْه على الّذين من قبلنا)
7-   آداب دعا آن است كه ابتدا به ضعف خود اقرار كنيم ؛ (لا طاقة لنا) سپس به عظمت خداوند گواهى دهيم ؛ (انت مولينا) آنگاه خواست خود را مطرح كنيم . (واعف عنّا واغفرلنا وارحمنا) 8 - پيروزى اسلام بر كفر، خواسته دائمى مؤ منان است . (وانصرناعلى القوم الكافرين )

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
دين عامل و ضامن حيات انسانى بشر است . بدون دين زندگى انسان به محدوده كمالات و زندگى حيوانات و گياهان منحصر مى شود. تنها دين است كه مى تواند انسان را از سطح كمالات حيوانى و گياهى به افق زندگى و حيات لايق انسانى برساند. قرآن كريم اين حقيقت را كه تنها دين مى تواند تاءمين كننده حيات ويژه انسانى باشد با بيانى بسيار زيبا اين گونه اعلام مى كنند:  يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للر سول اذا دعاكم لما يحييكم . اى كسانى كه ايمان آورده ايد اجابت كنيد خدا و رسول را هنگامى كه شما را دعوت مى كنند به چيزى كه آن چيز به شما حيات مى دهد. انفال 29
مفهوم آيه اين مى شود كه در اجابت خدا و رسول ، حيات ويژه اى براى انسان وجود دارد و به عبارت ديگر پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) از سوى خداوند چيزى آورد، كه اگر مردم به آن تمسك كنند حيات جديدى خواهد يافت . مفهوم مخالف اين آيه اين است كه بدون اجابت خدا و رسول ( صلى الله عليه و آله ) هيچ كس از آن حيات ويژه برخودار نمى شود. بنابراين كار دين ، رساندن انسانها به مرحله بالاتر از حيات يعنى حيات انسانى است به طورى كه هيچ كس بدون نمى تواند به اين مرحله از حيات نايل شود. لذا كسانى كه ديندار و اهل اجابت دين نيستند داراى حيات هستند، ولى حيات مرحله گياهى و حيوانى . اما حيات انسانى فقط ويژه اهل دين است .حال بايد ديد كه اين حيات را چگونه براى پيروان خود تاءمين مى كند و به عبارت ديگر پيروان يك دين چه بايد كنند تا از حيات مرحله بالاتر برخوردار شوند؟ آيه مذكور جواب اين سوال را به روشنى داد و آن اجابت خداوند و پيامبرش است در دينى كه براى انسانها آورده است . تعاليم و دستورات حيات بخش دينى به سه بخش تقسيم مى شوند كه پيروان آن بايد با هر سه بخش رابطه مناسبى بر قرار كنند.
الف - عقايد يا اصول دين كه همان جهان بينى و انديشه ها و افكار انسانى است .
ب - اخلاقيات كه مبتنى بر جهان بينى است و مراد از آن ملكات و صفات ثابت روحى است .
ج - احكام يا فروع دين كه دستور العمل عبادات ، معاملات و قسمتى از ارتباطات انسان است براى رسيدن به حيات ويژه انسانى و يا به تعبير قرآن حيات طيبه مى باشد. پيروان دين بايستى به سلسله اى از عقايد حقه و صحيح كه در متن تعاليم دينى جاى دارد متعقد باشد، عقايدى از قبيل : مبداء معاد، نبوت ، امامت و....بنابر اين دين عامل اساسى حيات ويژه بشرى است كه انسان با اجابت آن ، يعنى بر قرارى ارتباط صحيح روحى و عملى با همه بخشهاى آن به اين حيات طيبه دست پيدا خواهد كرد.به عبارت ديگر حيات طيبه مجموعه اى از عقايد، اخلاق و اعمال مطابق دستور خداوند (اعمال صالح ) است .
مراحل حيات انسان 
دين براى حيات انسان دو مرحله يا دو نشئه را معرفى مى نمايد:
مرحله يا نشئه دنيا كه محدود و موقت است و در حقيقت مرحله مقدماتى حيات اوست .
مرحله يا بشئه آخرت كه نامحدود و جاودانه است و نتيجه و محصول حيات دنياست .
ما در اين مقاله به تناسب بحثمان به معرفى اجمالى اين دو مرحله مى پردازيم .
حيات دنيا و اقامت موقت انسان در زمين 
همه موجودات عالم به تناسب ساختار وجودى خود و كمالات ويژه شان ، حركت و بازگشتى به سوى خداوند دارند و خداوند به عنوان كمال مطلق و خالق و رب و اله آنها، مقصود نهايى و هدف همه موجودات است . انسان نيز از اين مسير عمومى مستثنى نيست . او نيز همراه با كاروان هستى به سوى مبداء متعال و مقصد اعلى در حركت است و در نهايت همراه با ساير موجودات به لقاى رب خود خواهد رسيد. انسان با داشتن روحى الهى ، حركت به سوى ابديت و به سوى رب خود را، از زمين آغاز مى كند.
ولم فى الارض مستقر و متاع الى حين قال فيها تحيون و فيها تمو تون و منها تخرجون .
استقرار شما در زمين و بهره منديتان از آن براى مدتى معين است . در اين زمين زندگى مى كند و در آن مى ميرد و از آن بر انگيخته مى شويد.
به عبارت ديگر زمين مركزى موقت براى زندگى و حيات انسان است . اين مدت موقت از زندگى از روى زمين ، در زبان دين به حيات دنيا ناميده مى شد.
امام على (عليه السلام ) علت اين نامگذارى را چنين بيان مى فرمايد:
انما سميت الدنيا دنيا، لاتها ادنى من كل شى ء
بدرستى كه دنيا، دنيا ناميده شد به دليل اينكه از هر چيزى پست تراست .
حيات دنيا همان طور كه از نامش پيداست پست ترين مرحله از مراحل حيات و پايين ترين مرحله وجود است . لذا كمترين كمالات ، از جمله حيات در آن ظهور دارند.حيات واقعى در آخرت است كه باطن و اصول اين جهان است و همه و كمالات به طور تام و كامل و خالص در آن است . هر چه از كمالات در دنياست ، از آن عالم تابيده است و اين مقدار از حيات دنيا و كمالات آن ، آن قدر كم و ضعيف است كه در برابر آخرت بازيچه اى بيش ‍ نيست . به طور كلى هر كمالى را كه خداوند در زمين قرار داده است ، متناسب با حيات دنياست . يعنى حيات ضعيف و پست . خداوند در اين باره مى فرمايد: فما او تيتم من شى فمتاع الحيوه الدنيا و ما عندالله خير و ابقى للذين امنوا و على ربهم يتو كلون
آنچه كه از نعمتهاى دنيا به شما داده شده متاع متناسب با حيات دنياست و آنچه نزد خداست بسيار بهتر و باقى تراست - ولى - براى كسانى كه ايمان بياورند و در كارهايشان به پروردگارشان توكل كنند.
اصل هر چيزى و هر كمالى بزد خداست . ان من شى ء الا عند نا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم .
هيچ چيز در عالم نيست مگر آنكه خزينه هاى آن نزد ماست و ما چيزى نازل نمى كنيم مگر به اندازه معين . بنابر اين آنچه كه نزد خداست بهتر و باقى تراست . ولى شرط رسيدن به كمالات سعادت بخش ابدى ، ايمان و تقواست . در جاى ديگر مى فرمايد: و ما او تيتم شى ء فمتاع الحيوه الدنيا و زينتها و ما عندالله خير و ابقى افلا تعقلون .
آنچه كه از نعمتهاى اين دنيا به شما داده شده است ، متاع و زيورى متناسب با حيات پست - دنيا- است و آنچه نزد خداست بسيار بهتر و باقى تراست آيا تعقل نمى كنيد ؟
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

بسم الله الرحمن الرحيم و صل الله محمد و آل الطاهرين
ببينيد خودسازي و تزكيه نفس، واجب‌ترين كار در زندگي انساني است، و بدون آن انسان در زندگي حيواني فرو مي‌رود و راه به جايي نمي‌برد انبياء و اولياء كوشيده‌اند، پيوسته بشر را از خواب غفلت بيدار كنند و او را متوجه به هدف زندگي و هدف از خلقت انسان نمايند حالا به چند نكته جهت بيدار شدن اشاره ميكنم:
1- وقتي انسان در زندگي هدفي غير از آن چه خدا فرموده در ذهن خود در نظر مي‌گيرد قطعاً به خواب غفلت فرو رفته است و هرقدر آن‌هدف براي ش مهم‌تر باشد نشانه سنگين‌تر بودن خواب غفلت اوست.
2- عجب و غرور باعث مي‌شود انسان به خواب غفلت برود.
3- از علائم يقظه و بيداري از خواب غفلت آن است كه انسان به دنبال راهنما و استادي براي تزكيه نفس باشد.
4- يقظه ي كامل و صد در صد، باعث مي‌شود انسان صد در صد، مطيع استادش شود كه خداوند با معرفتي قلبي و عميق آن استاد را به او شناسانده و حجت را بر او تمام كرده است.
5- انسان بيدار به شفاي امراض روحي، بيشتر از شفاي امراض جسمي اهميت مي‌دهد.مثلاً اگر حسود باشد و در اثر تلاش در راه تزكيه نفس و سپس عنايت ائمه اطهار(عليهم‌السلام) از اين مرض سالم شود و ديگر حسادتي در خود نبيند بسيار خوشحال‌تر از زماني است كه از يك سرطان كشنده شفا يافته است.
6- خداوند همه روزه با وسايل مختلف و فريادهاي بيدار كننده، انسان را بيدار مي‌كند، لذا قرآن و پيامبر و اوليائش را ذكر و مذكر (يعني كسي كه انسان را متوجه حقيقت مي‌كند) ناميده است
7- كسي كه تزكيه نفس را در متن زندگي و بقيه چيزها را در حاشيه قرار دهد، از خواب غفلت بيدار شده است.
8- شخصي كه به سلامتي روح خود به اندازه سلامتي جسم خود اهميت مي‌دهد، اندكي بيدار است، و اگر سلامتي روح خود را خيلي مهمتر از سلامتي بدنش بداند، به ميزاني كه اهميت مي‌دهد، بيدارتر است. 9- كسي كه سكوتش همراه با تفكر و نگاهش همراه با عبرت و سخنش همراه با توجه دادن ديگران به حقيقت نباشد، غافل است.
10- خطر به خواب رفتن، براي رانندگاني كه در سير الي الله خود را مسلط به رانندگي و جاده و ماشين مي‌بينند، بسيار زيادتر از افرادي است كه تازه شروع به رانندگي كرده‌اند.
و حالا توضيح مهم
11- كساني كه مدتي است در سير الي الله مشغول تزكيه نفس هستند مانند رانندگاني هستند كه با سرعت بالا در جاده‌اي در حال حركت‌اند و بايد از هر جهت مراقب باشند خواب غفلت آنان را فرا نگيرد زيرا گاهي با اندك غرور و خودپسندي انسان خود را كسي حساب كرده از ادامه مسير غافل مي‌شود و فكر مي‌كند مي‌تواند استاد مردم و راهنماي آنان به سوي خدا باشد مثل اين اشخاص مثل دانشجويي است كه در رشته پزشكي درس مي‌خوانند و پس از مدتي به خود مغرور شده و فكر مي‌كند جراح ماهري است و دست به عمل جراحي خطرناك مي‌زند و چه‌بسا روح يك انسان بيمار به امراض روحي را با جراحي ناشيانه و ناقص خود مي‌كشد.
12- كسي كه مي‌خواهد از خواب غفلت بيرون بيايد، بايد سعي كند با يكي از اولياء خدا و اساتيد با معنويت تزكيه نفس ر‌وحي همنشين شود تا آنان با سخنان بيدار كننده موجب بيداري او از خواب غفلت شوند.
13- بيدار ماندن مهمتر از بيدار شدن است؛ زيرا بسياري از افراد با حوادثي از قبيل مرگ نزديكان و ديدن برخي معجزات و خواب‌ها، به طور موقت از خواب غفلت بيدار مي‌شوند اما نمي‌توانند بيداري خود را حفظ كنند و لذا پس از مدتي مجدداً به وضع گذشته يا بدتر از آن باز مي‌گردند(اين خيلي مهمه)
14- گاهي علاقه به علوم مادي مثل حل مسائل رياضي و فلسفي براي انسان حجاب مي‌شود و از راه تزكيه نفس باز مي‌ماند
15- اگر انسان در مسير آن چه خدا او را به آن جهت خلق كرده است، يعني "بندگي خدا"، حركت نكند، در هر كار و علم و صنعتي كه وارد مي‌شود، آن را هدف قرار مي‌دهد و اين نشانه ي خواب غفلت اوست.
16- يقظه يعني بيدار بودن و مراقب ضررها بودن و به سوي منفعت‌هايي كه خداوند فرموده حركت كردن.
17- گاهي كه كلام خدا و اولياء خدا بر انسان اثر مي‌كند، شيطان مي‌آيد و مي‌گويد اين اثرات كه مي‌بيني درست است، ولي ناشي از سحر و امثال آن است تا او را به شك بيندازد.
18- در همه ي مراحل تزكيه نفس بايد انسان 50 درصد كار و فعاليت كند تا خدا هم 50 درصد او را كمك كند، ولي در مرحله‌ي يقظه 50 درصد اول دست خداست يعني خداوند ابتدا انسان را تكاني مي‌دهد و سپس از او انتظار حركت و تزكيه نفس دارد
19- همه ي حيوانات در مقابل خدا خميده و به حالت ركوع هستند؛ فقط انسان است كه ايستاده است تا به اختيار خود در مقابل خدا ركوع كند.
(خوب ببينيد ممكن است مقصود از اين جمله اين باشه كه حيوانات طبق اراده الهي در نظام پيچيده و علمي آفرينش مطيع و تحت فرمان پروردگار هستند ولي انسان بايد با اختيار خود اين اطاعت و بندگي را بپذيرد تا زندگي خوبي در دنيا و آخرت داشته باشد و اختيار داشتن او تنها به خاطر آن است كه تاج كرامت و بزرگواري بر سرش قرار گيرد و مانند حيوانات مجبور نباشد نه آن‌كه اختيار او مجوز آزادي او در رفتن به سوي جهنم و خود خواهي و ندانم كاري‌هايش شود).
20- كساني كه با گناهان مي‌ميرند، بيشتر از كساني هستند كه با اجل مي‌ميرند
21- رسول اكرم (صلي الله عليه وآله)فرمود: چيزي مانند آتش جهنم نديدم كه فرار كننده از آن در خواب غفلت فرو رفته و متوجه آن نباشد و چيزي را هم مانند بهشت نديدم كه طالب آن خفته باشد
يا حق
التماس دعا

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

در قرآن مجيد، درباره خداوند متعال كلمه صفت و اوصاف نيامده است ، بلكه همه صفات حقتعالى با كلمه اسم يا اسماء آمده است ؛ مانند:  والله الاسماء الحسنى فادعوه و ذروالذين يلحدون فى اسمائه سيجزون ما كانوا يعلمون 
يعنى :  نامهاى نيكوتر از براى خداست ، خدا را با آنها بخوانيد و ترك كنيد آنان را كه در اسماء خدا الحاد مى كنند و آنها را به مخلوقات نسبت مى دهند بزودى با اعمالشان مجازات مى شوند.
 قل ادعوا الله وادعوا الرحمن ايا ما تدعوا فله الاسماء الحسنى 
 الله لا اله الاهو السماء الحسنى  .
 هوالله البارءى له السماء الحسنى يسبح له ما فى السموات و الارض و هو العزيز الحكيم  .
اين آيات شريفه مى گويند كه نامهاى نيكوتر، مخصوص خداست . و در خداوند حقيقت است نه در ديگران . و از  قل ادعوا الله او ادعواالرحمن  به نظر مى آيد كه رحمن  با الله  مساوى است نه اسماء ديگر.
حقايق اسماء الله ، عالم را پر كرده است . و از تدبير هر گوشه اى از جهان ، يك يا چند اسم خداوند متجلى است . در دعاى كميل آمده است :  و باسمائك التى ملاءت اركان كل شى ء  خواندن خداوند با اسماء او، خواستن از مبداء و مشيتى است كه صفات و حقايق اسماء او در همه جا گسترده و متجلى است .
در قرآن مجيد، مجموعا 127 اسم از براى ذكر شده است . و آنها بنا به نقل تفسير الميزان  به ترتيب الفبا به قرار ذيل مى باشد:
الف : اله ، احد، اول ، آخر، اعلى ، اكرم ، اعلم ، ارحم الراحمين ، احكم الحاكمين ، احسن الخالقين ، اهل التقوى ، اهل المغفره ، اقرب و ابقى .
ب : بارى ، باطن ، بر، بصير و بديع .
ت : تواب .
ج : جبار و جامع .
ح : حكيم ، حليم ، حى ، حق ، حميد، حسيب ، حفيظ و حفى .
خ : خبير، خالق ، خلاق ، خير، خيرالماكرين ، خيرالرازقين ، خيرالحاكمين ، خيرالغابرين ، خيرالوارثين ، خيرالراحمين ، و خيرالمنزلين .
ذ: ذوالعرش ، ذوالطول ، ذوانتقام ، ذوالفضل العظيم ، ذوالرحمة ، ذوالقوة ، ذوالجلال و الاكرام ، ذوالمعراج .
ر: رحمن ، رحيم ، رؤ ف ، رب ، رفيع الدرجات ، رزاق و رقيب .
س : سميع ، سلام ، سريع الحساب ، و سريع العقاب .
ش : شهيد، شاكر، شكور، شديد العقاب و شديد المحال .
ص : صمد.
ظ: ظاهر
ع : عليم ، عزيز، عفو، على ، عظيم ، علام الغيوب و عالم الغيب و الشهادة .
غ : غنى ، غفور، غفار، غالب غافر الذنب .
ف : فالق الاصباح ، فالق الحب والنوى ، فاطر و فتاح .
ق : قوى ، قدوس ، قاهر، قهار، قريب ، قادر، قدير، قابل التوب و قائم على كل نفس بما كسبت .
ك : كبير، كريم و كافى .
ل : لطيف .
م : ملك ، مؤ من ، مهين ، متكبر، مصور، مجيد، مجيب ، مبين ، مولى ، محيط، مقيت ، متعال ، محيى ، متين ، مقتدر، مستعان ، مبدءى و مالك الملك .
ن : نصير و نور.
و: وهاب ، واحد، ولى ، والى ، واسع ، وكيل و ودود.
ه : هادى
در توحيد صدوق از حضرت رضا از پدرانش از اميرالمؤ منين از رسول خدا - صلى الله عليه و آله - نقل شده است كه فرمود: براى خداوند  99 اسم مى باشد كه هر كس خدا را به آنها بخواند، دعايش را مستجاب فرمايد.هر كس كه كه آنها را بشمارد، داخل بهشت مى شود،  در ميان آنها لفظ  الله  نيست ، زيرا هر يك از آن اسماء، به معناى خاصى دلالت دارد ولى لفظ الله  صفت ويژه اى در آن ملحوظ نيست ، بلكه جامع همه آنهاست .  در دعاى جوشن كبير - كه يكى از ذخاير تشيع است و حتى در ميان اهل سنت يافت نمى شود و شيعه بايد به آن مباهات كند - هزار اسم براى خداى تعالى نقل شده است ؛ زيرا آن دعا صدبند مى باشد. و در هر بند، ده اسم اسماء حسنى آمده است . و در هر بند، ترجيعى دارد كه :  سبحانك يا لا اله الا انت ، الغوث الغوث خلصنا من النار يا رب ...
آن دعا از حضرت سجاد از پدرش ، از جدش على بن ابى طالب از رسول خدا - صلوات الله عليهم - نقل شده است كه حضرت در يكى از جنگها، زره سنگينى در برداشت و آزارش مى داد.آن حضرت خدا را خواند كه جبرئيل نازل شد و عرض كرد يا محمد؟ خدايت سلام مى رساند و مى گويد: اين زره را بركن و اين دعا را بخوان ، آن امان است براى تو و امت تو...
مرحوم مجلسى آن را در بحار  از بلد الامين كفعمى نقل كرده است . و در صفحه 384 آمده است كه امام حسين - عليه السلام - فرمود: پدرم مرا وصيت كرد كه اين دعا را حفظ كنم و بزرگ بدانم . آن را بر كفن او بنويسم . و همچنين آن را به اهل بيت خود ياد بدهم . و آنها را بر خواندن آن دعا ترغيب كنم . 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

1 . عبادت كراهتى

گروهى عبادت و پرستش حق را بارى گران و تكليفى سنگين و دشوار حسّ مى كنند و وقت اداى هر عبادتى در فكرند به نحوى دوش خود را از اين بار گران سبك كنند ، قرآن مى فرمايد :

 وَاسْتَعِينُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخَاشِعِينَ .

از صبر و نماز يارى بخواهيد و يقيناً اين كار جز بر فروتنان ، گران و دشوار است .

اينان براى فرار از انجام عبادت صدها بهانه مى آورند و پس از آنكه آن را عجولان به جا مى آورند نفس عميقى كشده و مى گويند : راحت شديم ! 

2 . عبادت فصلى

عبادت برخى فصلى و مقطعى و موضعى است ، اطاعتشان و عبادتشان فقط در حالى است كه دنيا به كام است و چون مشكلى يا مصيبتى پيش آيد رخ برمى تابند و طلبكار خدا هم مى شوند !

 وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللهَ عَلَى حَرْف فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالاْخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ .
و برخى از مردم اند كه خدا را يك سويه  و بر پايه دست يابى به امور مادى  مى پرستند ، پس اگر خيرى  چون ثروت ، مقام و اولاد  به آنان برسد به آن آرامش يابند و اگر بلايى  چون بيمارى ، تهيدستى و محروميت از عناوين اجتماعى  به آنان برسد  از پرستش خدا  عقب گرد مى كنند  و به بى دينى و ارتداد مى گرايند  ، دنيا و آخرت را از دست داده اند و اين است همان زيان آشكار .
در سفر قشلاق و ييلاق يكى از عشاير از خوزستان به سوى مناطق سردسير اصفهان فرزند يكى از افراد بر اثر استفاده از غذاهاى نامناسب و نبود بهداشت و درمان مى ميرد ، پدر خانواده مى گفت : از آن پس همسرم در اعتراض به اين كه چرا خدا دخترم را از من گرفت دست از دعا و نماز برداشت و ديگر رو به قبله نايستاد .
پس از چهل روز او را به اصفهان و از آنجا به تخت فولاد و در تخت فولاد كنار گلزار شهيدان بردم و گفتم : بنگر كه اين جوانان با اختيار خود شهادت را برگزيدند و خانواده آنان به فراق اين عزيزان مبتلا شدند ، نه از خدا گله كردند و نه رابطه خود را با بندگى و عبادت بريدند ، با مشاهده آن همه مزار شهيد بنا گذاشت به نماز و عبادت باز گردد .
برخى عبادت هاى فصلى عبادت هاى از روى بيچارگى است ، فراوان اند افراد مرفهى كه غرق عيش و عشرت اند و تا ايام به كام است از معنويّت و معاد و طاعت و عبادت غافل و بى خبرند و حتى گاهى ثروت و مال توانايى هاى مادى آنان را طاغى و ياغى نيز مى كند ، چنانكه قرآن مجيد به اين واقعيت هشدار داده است :

 كَلاَّ إِنَّ الاِْنسَانَ لَيَطْغَى * أَن رَآهُ اسْتَغْنَى  .

اينچنين نيست  كه انسان سپاس گزار باشد  مسلماً انسان سركشى مى كند . * براى اينكه خود را بى نياز مى پندارد .

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد :

« تَعرَّفْ إلَى اللهِ فِى الرَّخَا يَعْرِفكَ فِى الشِّدَّةِ » .

هنگام رفاه و آسايش خود را ( با عبادت و طاعت ) به خدا بشناسان تا هنگام گرفتارى و سختى تو را مورد توجه قرار دهد .

حضرت حق به داود وحى فرمود :

« اُذكُرنِى فِى أيّامِ سَرَّائِكَ حَتّى أسْتَجِيْبَ لَكَ فِى أيّامِ ضَرّائِكَ » .

زمان آسايش و خوشى به ياد من باش ، تا هنگام گرفتارى و سختى دعايت را اجابت كنم .

در هر صورت گروهى وقت رفاه و خوشى و زمان داشتن مال و منال مست و غافل اند و كارى به عبادت و پرستش حق و طاعت و خدمت به خلق ندارند ، ولى هنگامى كه بر اثر حادثه اى مال و ثروت از دست مى رود و به رنج و سختى دچار مى شوند عابد و زاهد مى شوند و روى به محراب عبادت مى كنند و البته قصدشان از عبادت معطوف كردن توجه خدا به اوضاع زندگى خودشان مى باشد ، تا شايد با كمك عبادت و طاعت از آن رنج خلاصى يابند و بار ديگر چهار اسبه در ميدان هوا و هوس بتازند .

قصّه آن چوپانى كه سر زبان هاست در اين زمينه قصه آموزنده اى است ، هنگامى كه تنها و در بيابان سرد و برفى گرگ ها از هر طرف به گله اش حمله كردند از دور چشمش به گنبد امام زاده محل افتاد و از همانجا متوسل شد و با تضرع و زارى نذر كرد كه اگر رمه گوسپندان جان سالم به در برند چند كوزه روغن براى روشنايى چراغ هاى امام زاده هديه كند ، اتفاقاً چنين شد و رمه از گزند گرگ ها سالم ماند .

با رفع خطر و عادى شدن اوضاع تعهد از ميان رفت و نذر كأن لم يكن اعلام شد !

از قضا سال بعد نيز در فصل سرماى زمستان نظير همان پيش آمد رخ داد ، چوپان مى خواست دوباره متوسل شود ولى خاطره نذر سابق او را نزد وجدانش شرمنده ساخت ولى گرگ لحظه به لحظه به رمه نزديك تر مى شد ، بالاخره رو به امام زاده به التماس افتاد و گفت : شما كه ظرف ندادى كه تا من از روغن پر كنم !!

قرآن در اين زمينه انسان را چه نيكو روانكاوى كرده است :

 وَإِذَا مَسَّ الاِْنْسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِداً أَوْ قَائِماً فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَن لَمْ يَدْعُنَا إِلَى ضُرٍّ مَسَّهُ كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ !
و چون انسان را گزند و آسيبى رسد ، ما را  در همه حالات  به پهلو خوابيده يا نشسته يا ايستاده  به يارى  مى خواند ، پس زمانى كه گزند و آسيبش را برطرف كنيم ، آن چنان به راه ناسپاسى و گناه مى رود كه گويى هرگز ما را براى برطرف كردن گزند و آسيبى كه به او رسيده  به يارى  نخوانده است ! ! اينگونه براى اسراف كاران اعمالى كه همواره انجام مى دادند ، آراسته شده  تا جايى كه زشتى اعمالشان را نمى فهمند .
3 . عبادت منافقانه

افراد دو رو و منافق عبادتشان هيچ پيوندى با خدا ندارد ، آنان عبادت را پوششى براى ناشناخته ماندن نفاقشان و وسيله اى براى جلب نظر مردم به كار مى گيرند !

در حضور مردم به وقت عبادت از نشاط برخوردارند ولى در خلوت بى حال و سست و كسل هستند .

 . . . وَإِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلاَةِ قَامُوا كُسَالى يُرَاءُونَ النَّاسَ وَلاَ يَذْكُرُونَ اللهَ إِلاَّ قَلِيلاً * مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ لاَ إِلَى هؤُلاَءِ وَلاَ إِلَى هؤُلاَءِ . . . .

 . . . و هنگامى كه به نماز مى ايستند ، با كسالت مى ايستند و همواره در برابر مردم رياكارى مى كنند ; و خدا را جز اندكى به ياد نمى آورند . * منافقان ميان كفر و ايمان متحيّر و سرگردانند ، نه  با تمام وجود  با مؤمنانند و نا با كافران . . .

 . . . وَلاَ يَأْتُونَ الصَّلاَةَ إِلاَّ وَهُمْ كُسَالَى . . . .

 . . . و نماز را جز با كسالت وسستى به جا نمى آورند . . .

4 . عبادت خالصانه

عبادتى كه فقط به انگيزه الهى به جا آورده مى شود ، صحيح و مورد قبول حضرت حق است .

عابد اينگونه عبادت ، هدفش فقط خداست و خوشى ها و ناخوشى ها و بود و نبودها ، هيچ نقشى در عبادت او ندارد .

عابد اينگونه عبادت ، عارف به خدا و عاشق خداست و حضرت او را سزاوار پرستش مى داند و روى اين حساب براى خدا و به انگيزه جلب رضاى او به عبادت روى مى آورد .

و از آنجا كه خلوص ، درجات و مراتب متعددى دارد ، عبادت هاى خالصانه نيز به ميزان ارزش خلوص و انگيزه آن داراى مراتب و درجات متفاوتى است و به همين جهت است كه مراتب بهشتيان نيز در بهشت متفاوت و گوناگون است .

و در روايتى حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) مى فرمايد :

« لَوْ لَمْ يَتَوَعَّدِ اللهُ عَلى مَعصِيَتِهِ لَكَانَ يَجِب إلاّ يُعصَى شُكراً لِنِعَمِهِ » .

اگر خدا بر گناهى وعده عذاب نمى داد باز لازم بود به خاطر سپاسگزارى از نعمت هايش نافرمانى نشود .

آن عبادتى سازنده جان و تأثيرگذار بر روح آدمى است كه با حضور قلب و عشق باشد .

و از آداب قلبيه نماز و ساير عبادت ها كه موجب نتايج نيكويى است بلكه باعث فتح بعضى از ابواب و كشف بعضى از اسرار عبادات است آن است كه سالك جديت كند كه عبادت را از روى نشاط و به جهت قلب و فرح و انبساط خاطر به جا آورد و از كسالت و ادبار نفس در وقت عبادت احتراز شديد كند ، پس وقتى را كه براى عبادت انتخاب مى كند ، وقتى باشد كه نفس را به عبادت اقبال است و داراى نشاط و تازگى است و خستگى ندارد . زيرا اگر نفس را در اوقات كسالت و خستگى وادار به عبادت كند ممكن است آثار بدى به آن مترتب شود كه از جمله آنها آن است كه انسان از عبادت منزجر شود و تكلّف و تعسّف آن زياد گردد و كم كم باعث تنفر طبع و جان انسان شود و اين علاوه بر آنكه ممكن است انسان را به كلى از ذكر حق منصرف كند و روح او را از مقام عبوديت كه منشأ همه سعادات است برنجاند ، از چنين عبادتى نورانيت قلبيه حاصل نگردد و باطن نفس از آن منفعل نگردد و صورت عبوديت را صورت باطن قابل نشود با اين كه مطلوب و هدف از عبادت آن است كه باطن نفس انسان صورت عبوديت بگيرد .
آنچه ذكر شد تحقق پيدا نكند مگر آنكه عبادت ها از روى نشاط و بهجت به جا آوره شود و از تكلّف و تعسّف و كسالت به كلّى احتراز شود تا حالت محبت و عشق به ذكر حق و مقام عبوديت رخ دهد و انس و تمكّن حاصل آيد و انس به حق و ذكر او از اعظم مهمّاتى است كه اهل معرفت را به آن عنايت شديد است و اصحاب سير و سلوك براى آن تنافس كنند و چنانچه اطبا عقيده دارند كه اگر غذا را از روى سرور و بهجت ميل كنند زودتر هضم شود ، همين طور طب روحانى اقتضا مى كند كه اگر انسان غذاى روحانى را از روى بهجت و اشتياق تناول كند از كسالت و تكلّف احتراز نمايد ، آثار آن در قلب زودتر واقع شود و باطن قلب با آن زودتر تصفيه گردد . در هر صورت ظهور نتايج و آثار عبادت در گرو انجام آن با خلوص نيت و با نشاط و اشتياق و با پرهيز از افراط و تفريط است .
حضرت امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد : يكى از مسلمانان همسايه اى نصرانى داشت ، آن قدر از مزاياى اسلام براى او گفت تا مسلمان شد .

سحرگاهان به درب خانه تازه مسلمان رفت و در كوبيد ، تازه مسلمان از پشت در پرسيد چكار دارى ؟ مرد گفت : وقت نماز صبح نزديك مى شود برخيز وضو بگير و لباس هايت را بپوش تا با يكديگر به مسجد برويم و نماز به جاى آوريم .

تازه مسلمان وضو گرفت ، جامه پوشيد و همراه او به مسجد رفت و مشغول نماز شدند ، پيش از نماز صبح هر چه توانستند نماز خواندند تا سپيده دميد ، آنگاه نماز صبح را خواندند و ماندند تا كاملا هوا روشن شد و آفتاب سر زد .

تازه مسلمان برخاست تا به خانه اش برود مرد گفت : كجا مى روى ؟ روز كوتاه است و تا ظهر چيزى نمانده است بمان تا نماز ظهر را بخوانيم ، او را نگه داشت تا ظهر فرا رسيد و نماز ظهر را نيز خواندند ، دوباره گفت : وقت نماز عصر نزديك است نماز عصر را نيز بخوانيم ، او را نگه داشت تا نماز عصر را نيز خواندند .

تازه مسلمان برخاست به منزل برود مرد گفت : چيزى از روز نمانده است ، نزديك غروب آفتاب است نماز مغرب را هم با هم بخوانيم ، او را نگه داشت تا آفتاب غروب كرد ، نماز مغرب را نيز با هم خواندند ، باز هنگامى كه تازه مسلمان خواست برود مرد گفت : يك نماز بيش نمانده است آن را نيز به جا آوريم ، او را نگه داشت تا عشا را نيز خواندند و از يكديگر جدا شدند و هر يك به خانه خويش رفتند .

با فرا رسيدن سحر مسلمان قديمى باز درب خانه تازه مسلمان رفت و گفت : فلانى هستم ، پرسيد : چكار دارى ؟ مرد از او خواست وضو بگيرد و لباس هايش را بپوشد و همراه او برود تا نماز بخوانند . تازه مسلمان با ناراحتى گفت : برو من فقير و عيالوارم بايد زندگى ام را سر و سامان دهم ، برو براى اين دين كسى را پيدا كن كه بيكارتر از من باشد .

حضرت امام صادق (عليه السلام) پس از نقل اين ماجرا مى فرمايد : او را در دين نصرانيت كه از آن بيرونش آورده بود وارد كرد!

از اين روايت بسيار مهم نتيجه مى گيريم كه بايد از افراط در عبادت و عبادات مستحبى و تحميلى و عبادت بدون شوق و عشق ، به شدّت احتراز كرد ، چرا كه اينگونه عبادت موجب خروج انسان از اصل عبوديت و بندگى و سستى در واجبات مى شود .

5 . عبادت عاشقانه


عبادت و بندگى براى اهل معرفت ، عشق و شوق است نه كارى سخت و با مشقت و عملى زور و اجبارى .

عارفان همواره لحظه شمارى مى كنند تا وقت عبادت و هنگام راز و نياز با خداى بى نياز فرا رسد ، تا عاشقانه وارد آن شوند .
بدان كه اهل معرفت و اصحاب مراقبه را به قدر قوّت معرفت آنها به مقام مقدس ربوبيت و اشتياق آنها به مناجات حضرت بارى عز اسمه ، از اوقات نمازها كه ميقات مناجات و ميعاد ملاقات با حق است مراقبت و مواظبت بوده و هست .
آنانكه مجذوب جمال جميل و عاشق و دلباخته حسن ازلند و از جام محبت سرمست و از پيمانه الست بى خودند ، از هر دو جهان رسته و چشم از اقاليم وجود بسته و به عزّ قدس جمال الله پيوسته اند ، براى آنان دوام حضور است و لحظه اى از ذكر و فكر و مشاهدت و مراقبت مهجور نيستند .
و آنانكه اصحاب معارف و ارباب فضايل و فواضل اند و شريف النفس و كريم الطينه اند ، چيزى را به مناجات حق اختيار نكنند و از خلوت و مناجات حق ، وجود مبارك خود او را طالب اند و عزّ و شرف و فضيلت و معرفت را همه در تذكر و مناجات با حق دانند .
اينان اگر توجه به عالم كنند و نظر به كونين اندازند نظر آنان عارفانه باشد و در عالم هستى حق جو و حق طلب اند و تمام موجودات را جلوه حق جمال و جميل دانند .
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوستعاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
اينان اوقات نمازها را به جان و دل مواظبت كنند و خود را براى ميقات گاه حق حاضر و مهيا كنند ، دل آنان حاضر است و از محضر حاضر را طلبند و احترام محضر را حاضر كنند و عبوديت را مراودت و معاشرت با كامل مطلق دانند و اشتياق آنان براى عبادت از اين باب است .
و آنانكه مؤمن به غيب و عالم آخرت و شيفته كرامات حضرت حق جل و علاى اند و نعمت هاى ابدى بهشتى و لذّت ها و بهجت هاى دائمى سرمدى را با حظوظ دايره دنيويه و لذايذ ناقصه موقته مشوبه مبادله نكنند و به هنگام عبادات كه بذر نعم اخرويه است قلوب خود را حاضر نمايند و از روى شوق و اشتياق قيام به امر كنند و نسبت به اوقات نمازها كه وقت حصول نتايج و كسب ذخاير است انتظار كشند و چيزى را به نعم جاويدان اختيار نكنند .
اينان نيز چون قلبشان از عالم غيب باخبر است و ايمان قلبى به نعم هميشگى و لذّات دائمه عالم آخرت دارند اوقات خود را غنيمت شمارند و اوقات خود را ضايع نكنند ، عبادات نيز براى آنان لذاتى است به حسب مراتب آنها و معارف آنان و كلفت و تكليف براى آنان به هيچ وجه نيست .
ولى ما بيچاره هاى گرفتار آمال و امانى و بسته زنجيرهاى هوا و هوس و فرورفتگان در بحر ظلمانى عالم طبيعت كه نه بويى از محبت و عشق به شامه روحمان رسيده و نه لذّتى از عرفان و فضيلت را ذائقه قلبمان چشيده ، نه اصحاب عرفان و عيانيم و نه ارباب ايمان و اطمينان ، عبادات الهيه را تكليف و كلفت دانيم و مناجات با قاضى الحاجات را سر بار و تكلّف شماريم ، جز دنيا كه معلف حيوانات است ركون به چيزى نداريم و جز به دار طبيعت كه معتكف ظالمان است تعلّقى نداريم ، چشم بصيرت قلبمان از جمال جميل كور و ذائقه روح از ذوق عرفان مهجور است .

 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
  جناب عبدالعظيم حسنى از امام جواد عليه السلام روايت كند كه فرمود: از پدرم امام رضا عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: از پدرم موسى بن جعفر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: عمر بن عبيد بر امام صادق عليه السلام وارد شد پس چون سلام كرد و نشست اين آيه را تلاوت كرد و كسانى كه از گناهان بزرگ و زشتى ها خوددارى مى كنند سپس خاموش ‍ شد. امام صادق عليه السلام فرمود: چه چيزى باعث شد كه ساكت شوى و ادامه ندهى ؟ عرض كرد: دوست دارم بدانم كه مراد از كبائر در كتاب خداى عزوجل چيست ؟ حضرت فرمود: آرى اى عمر! بزرگترين گناهان كبيره شرك ورزيدن به خداوند است ، خداوند مى فرمايد: هر كس به خدا شرك بورزد خداوند بهشت را بر او حرام مى گرداند. و بعد از شرك ، نوميد شدن از رحمت خداست زيرا خداوند عزوجل مى فرمايد: از رحمت خداوند نوميد نمى شوند مگر گروه كافران   پس از آن ، ايمن بودن از مكر خدا است زيرا خداى عزوجل مى فرمايد: از مكر خداوند ايمن نمى گردند مگر گروه زيانكاران   و يكى ديگر از گناهان كبيره آزار رساندن به پدر و مادر است زيرا خداوند سبحان آزاردهنده به پدر و مادر را ستمگر و تيره بخت گردانده است . و ديگرى كشتن نفسى است كه خداوند به ناحق كشتن او را حرام كرده است ، زيرا خداوند عزوجل مى فرمايد: جزاى كسى كه قتل نفس كند جهنم است و در جهنم جاويدان مى ماند  و ديگرى نسبت ناروا دادن به زن شوهردار، زيرا خداوند عزوجل مى فرمايد: كسانى كه نسبت ناروا به زنان شوهردار مى دهند در دنيا و آخرت مورد لعنت هستند و عذاب بزرگى براى آنان است   و ديگرى خوردن مال يتيم زيرا خداوند عزوجل مى فرمايند: خورندگان مال يتيم در شكمهاشان آتش مى خورند و به زودى به دوزخ در آيند  و ديگرى فرار از جهاد زيرا خداى عزوجل مى فرمايد: و هر كه در آن روز به آنان پشت كند جز اينكه به كنارى براى جنگيدن رفته باشد يا براى جا گرفتن در ميان گروهى از بازگشتگاهى است  و ديگرى رباخوارى است زيرا خداوند عزوجل مى فرمايد: آنانكه ربا مى خورند بر نمى خيزند مگر مانند برخاستن كسى كه شيطان او را از روى ديوانگى به بيراهه مى برد  و ديگرى جادوگرى است زيرا خداوند عزوجل مى فرمايد: و به حقيقت دانستند كه هر كس آن را خريد در آخرت هيچ بهره اى براى او نيست 
و ديگرى زنا است زيرا خداى عزوجل مى فرمايد: و كسى كه مرتكب زنا شود عقوبت مى شود و عذاب او در روز قيامت دو چندان مى شود و با خوارى در عذاب جاويد مى ماند  و ديگرى سوگند دروغ نابكارانه است زيرا خداى عزوجل مى فرمايد: به درستى كه آنان كه بهاى اندكى را در عوض پيمان الهى و سوگندهايشان مى گيرند بهره اى براى آنان در آخرت نيست  و ديگرى خيانت و ناراستى است زيرا خداى عزوجل مى فرمايد: و كسى كه خيانت كند در روز قيامت با آنچه كه خيانت كرده است مى آيد  و ديگرى خوددارى كردن از پرداخت زكارت واجب ، زيرا خداى عزوجل مى فرمايد:  پس پيشانى ها و پشتهايشان داغ كرده مى شود  و ديگرى شهادت دروغ و كتمان نمودن شهادت است زيرا خداى عزوجل مى فرمايد: و كسى كه شهادت را كتمان كند قلبش گناهكار است   و ديگرى نوشيدن شراب است زيرا خداى عزوجل از آن نهى فرموده است همچنانكه از عبادت بتها نهى نموده است و ديگرى ترك نمودن عمدى نماز يا يكى از چيزهايى كه خداوند عزوجل واجب ساخته است زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كسى كه نماز را از روى عمد ترك كند از كفالت و حمايت خداوند و رسولش خارج شده است ، و ديگرى پيمان شكنى و بريدن پيوند خويشاوندى است زيرا خداى عزوجل مى فرمايد: براى چنين كسانى دورى از رحمت و سراى بدى خواهد بود  امام موسى بن جعفر عليه السلام در اينجا فرمود: وقتى سخن پدرم امام صادق عليه السلام به اينجا ختم شد عمر بن عبيد برخاست و بيرون رفت در حالى كه از گريه اش بانگ و فريادى برپا بود و مى گفت : هر كس به راى خود سخن گويد و با شما خاندان پيامبر در فضيلت و دانش به خصومت برخيزد هلاك خواهد شد.
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
  رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: صبر بر سه قسم است : صبر در هنگام معصيت و صبر در طاعت خداوند و صبر در برابر معصيت و گناه ، پس كسى كه بر مصيبتى صبر كند تا آنجا كه آن مصيبت را به تسلى و آرامشى نيكو باز گردان خداوند براى او سيصد درجه مى نويسد كه بين يك درجه تا درجه ديگر به اندازه بين زمين و آسمان فاصله است و كسى كه بر طاعت خدا صبر كند خداوند براى او ششصد درجه مى نويسد كه مابين يك درجه تا درجه ديگر به اندازه مابين حدود مرز زمين تا انتهاى عرش الهى فاصله است و كسى كه در برابر معصيت و گناه صبر كند خداوند براى او نهصد درجه مى نويسد كه مابين يك درجه تا درجه ديگر به اندازه مابين حد و مرز زمين تا انتهاى عرش فاصله است .
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
  در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است كه : جبرئيل عليه السلام نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: اى رسول خدا! خداوند مرا با هديه اى نزد تو فرستاده كه اين چنين هديه اى به هيچ كس پيش از تو نداده است رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آن هديه چيست ؟ عرض كرد: صبر و نيكوتر از صبر. فرمود: نيكوتر از صبر چيست ؟ عرض كرد: رضا و نيكوتر از آن . فرمود: نيكوتر از رضا چيست ؟ عرض كرد: زهد و نيكوتر از آن . فرمود: نيكوتر از زهد چيست ؟ عرض كرد: اخلاص و نيكوتر از آن . فرمود: نيكوتر از اخلاص چيست ؟ عرض كرد: يقين و نيكوتر از يقين . پيامبر مى فرمايد گفتم : اى جبرئيل ! نيكوتر از يقين چيست ؟ گفت : راه رفتن به آن توكل نمودن بر خداى عزوجل است گفتم : توكل بر خدا چيست ؟ گفت : آگاهى به اينكه ضرر و نفع و عطا و منع هيچ يك به دست مخلوق نيست و نوميدى از مخلوق را در عمل رعايت كند پس هرگاه بنده اى چنين باشد براى هيچ كس غير از خدا كار نمى كند و اميد و بيم ندارد جز از خدا و به هيچ كس جز خدا چشم نمى دوزد پس اين معناى توكل است . گفتم : اى جبرئيل ! تفسير صبر چيست ؟ گفت : در سختى شكيبايى كند چنانكه در شادى و در تنگدستى شكيبايى كند چنانكه در ثروتمندى و در بلا شكيبايى كند چنانكه در وقت عافيت و تندرستى پس از بلايى كه به او رسيده به نزد مخلوق شكوه و شكايت نبرد. گفتم : تفسير قناعت چيست ؟ گفت : به آنچه از دنيا نصيب او گرديده قانع باشد به كم قانع باشد و شكر آن را به جاى آورد. گفتم : تفسير رضا چيست ؟
گفت : شخص رضايتمند بر مولاى خود خشم نمى گيرد چه به دنيا رسيده باشد چه نرسيده باشد و بر نفس خود به عمل كم خوشنود نيست .
گفتم : اى جبرئيل تفسير زهد چيست ؟ گفت : اينكه دوست بدارد آن كس را كه آفريننده اش را دوست دارد و دشمن بدارد آن كس را كه آفريننده اش را دشمن مى دارد و از حلال دنيا بر خود تنگ بگيرد و به حرام آن توجهى نكند زيرا حلال آن حساب دارد و حرامش موجب عقابت است و به همه مسلمانان مهربانى كند چنانكه نسبت به خود مهربان است و آنچنانكه از مردارى كه بوى گندش زياد شده است پرهيز مى كند از سخن گفتن بپرهيزد و همچنانكه از آتشى كه او را فرا گيرد دورى مى كند از چيزهاى پوچ و فانى دنيا و زينت دنيا پرهيز كند و آرزويش را كوتاه كند و اجلش را پيش رو داشته باشد. گفتم : اى جبرئيل ! تفسير اخلاص چيست ؟ گفت : مخلص كسى است كه هيچ چيز را از مردم درخواست نكند تا خود بيابد و آنگاه كه يافت خوشنود باشد و اگر چيزى در نزد او باقى ماند آن را در راه خدا عطا كند پس ‍ اگر از مخلوق درخواست نكند به عبوديت خداوند اقرار كرده است . و اگر خواسته خود را يافت و خوشنود بود چنين كسى از خدا خوشنود است و خداوند تبارك و تعالى نيز از او خوشنود است و هنگامى كه به خاطر خداى عزوجل عطا مى كند چنين كسى در حد اعتماد به پروردگار خويش است .
گفتم : تفسير يقين چيست ؟ گفت : مومن براى خدا به گونه اى عمل كند گوئيا او را مى بيند كه اگر او خدا را نمى بيند خداوند او را مى بيند و از روى يقين و باور بداند كه آنچه به او رسيده است ممكن نبود كه به او برسد و به خطا رود و آنچه كه به خطا رفته و به او نرسيده است نمى شد كه به او برسد. همه اينها كه گفته شد شاخه هاى توكل و راه رفتن به سوى زهد است .
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

 اى پسر دلبندم ! چيزى را كه نمى دانى مگو بلكه هر چيزى را هم كه مى دانى بر زبان مياور زيرا خداوند بر تمامى اعضاى تو امورى را واجب ساخته كه بوسيله آنها در روز قيامت بر عليه تو حجت و دليلى مى آورد و از تو درباره آنها مى پرسد و آنها را پند و نصيحت نموده و بيم داده و ادب آموخته و رها وا نگذارده پس فرموده است : از آنچه كه به علم و آگاهى ندارى پيروى مكن زيرا از گوش و چشم و دل سوال مى شود و فرمود: هنگامى كه آن را با زبانهاى خود فرا مى گرفتيد و آنچه را كه به آن علم و آگاهى نداشتيد يا دهانهاتان مى گفتيد و اين را سهل مى شمرديد در حالى كه در نزد خدا بسى بزرگ است   سپس اعضاء و جوارح را به عبادت و فرمانبردارى خود فرا خوانده و فرموده : اى ايمان آورندگان ركوع و سجده كنيد و پروردگارتان را بپرستيد و عمل خير انجام دهيد اميد است كه به رستگارى برسيد  اين پرستش خداوند و انجام خير فريضه اى است كه بر تمامى اعضا واجب گشته است . و فرمود: سجده گاهها از آن خداست پس همراه با خدا، هيچ كس ديگرى ار نخوانيد  مراد از سجده گاهها، صورت و دو دست و زانوها و دو انگشت بزرگ پا است و فرمود: و نمى توانيد شهادتى را كه گوشهاتان و ديدگانتان و پوستهايتان بر عليه شما مى دهند را پنهان سازيد  مراد از پوستها در اين آيه عورتها است . سپس خداوند بر هر عضوى از اعضاى تو واجبى را اختصاص داده و بر آن تصريح نموده است پس بر گوش واجب ساخت كه به معاصى گوش فرا ندهد پس فرمود: و محققا خداوند در كتاب بر شما چنين فرستاد كه هر گاه بشنويد كه به آيات الهى كفر ورزيده مى شود و آيات خدا به مسخره گرفته مى شود در اينگونه مجلسى با كافران منشينيد تا در سخن ديگرى وارد شوند اگر چنين نكنيد همانند آنان مى باشيد  و فرمود: هرگاه ديدى كسانى در مورد آيات ما به انكار و استهزا غرق در گفتگو شده اند از آنان دورى كن تا درباره سخنى ديگر به گفتگو بنشينند  سپس خداوند عزوجل جايى را كه مومن از روى فراموشى در چنين مجلسى نشسته است را استثنا نموده و فرموده است : و اگر شيطان فراموشت ساخت پس بعد از يادآورى با چنين گروه ستمكارى منشين   و فرمود: پس بشارت دهد بندگان مرا، همان بندگانى كه سخن را مى شنوند و از نيكوترين سخن پيروى مى كنند آنان كسانى هستند كه خداوند هدايتشان كرد و آنان خردمندانند و فرمود: مومنان هر گاه به امرى بيهوده برخورد كنند كريمانه از كنار آن مى گذرند  و فرمود: و هرگاه سخنى بيهوده بشنوند از آن دورى مى گزييند. پس اين همان چيزى است كه خداوند بر گوش واجب ساخته و عمل گوش ‍ همين است و خداوند بر چشم نيز واجب نموده كه به چيزى كه بر او حرام ساخته نظر نيفكند پس فرمود: به مومنان بگو ديدگانشان را از ديدن حرام فرو بندند و عورتهايشان را حفظ كنند  پس حرام نمود كه كسى به عورت ديگرى نگاه كند. و بر زبان واجب نمود كه به آنچه كه قلب بر آن پيمان بسته اقرار و تعبير كند پس فرمود: و بگوييد ايمان آورديم به آنچه كه قلب بر آن پيمان بسته اقرار و تعبير كند پس فرمود: و بگوييد ايمان آورديم به آنچه كه بر ما فرو فرستاده شد  و فرمود: و به مردم نيكويى را بگوييد  و بر قلب كه امير اعضا است و عضوى است كه به وسيله آن تعقل و فهم صورت مى گيرد و از امر و راى او نتيجه گيرى حاصل  مى گردد نيز واجب ساخت و فرمود: كافران دروغگويند مگر كسى كه به اجبار اظهار كفر نموده در حالى كه دلش به ايمان آرميده است   و در آنجا كه خبر از گروهى مى دهد كه ايمان زبانى دارند نه قلبى فرمود: آنانكه گفتند ايمان آورديم در حالى كه دلهايشان ايمان نياورده بود  و فرمود: آگاه باشيد كه دلها با ياد خدا آرام مى گيرد  و فرمود: اگر آنچه را كه در درون داريد آشكار يا پنهان كنيد خداوند به سبب آن از شما حساب مى كشد پس هر كه را بخواهد مى بخشايد و هر كه را بخواهد عذاب مى كند  و خداوند بر دو دست واجب ساخت كه آن دو را به سوى آنچه كه خداوند بر تو حرام نموده دراز نكنى و دو دست را در راه اطاعت خدا به كارگيرى پس ‍ فرمود: اى ايمان آورندگان هر گاه براى نماز بر مى خيزيد رويهايتان و دستهايتان را تا آرنج ها بشوييد و به سرهاتان مسح بكشيد و پايهايتان را تا برآمدگى روى پا مسح كنيد  و فرمود: هرگاه در ميدان كارزار با كافران روبرو شديد گردنهاشان را بزنيد  و خداوند بر پاها واجب ساخت كه آن دو را در راه طاعتش به حركت درآورى و به وسيله آن دو همچون گام زدن شخص عصيانكار گام بر ندارى پس فرمود: با تكبر و خرامان بر روى زمين گام بر ندار زيرا هرگز زمين را نمى توانى بشكافى و در بلندى به كوهها نخواهى رسيد همه اينها زشتش در نزد پروردگارت ناپسند است   و فرمود: امروز بر دهانهاشان مهر مى نهيم و دستانشان با ما سخن مى گويند و پايهاشان به آنچه كه كسب كرده اند گواهى خواهند داد  پس خداوند خبر داده است كه پايها در روز قيامت بر عليه صاحب خود گواهى خواهند داد. پس اينها كه گفته شد چيزهايى است كه خداوند بر اعضاى تو واجب ساخته است پس از خدا بترس اى فرزندم و اعضاى خود را در راه اطاعت و خوشنودى او به كارگير و بر حذر باش از اينكه خداى تعالى تو را در حال انجام معصيتش ببيند يا تو را در طاعت خويش نيابد پس در نيتجه از زيانكاران باشى و بر تو باد كه به خواندن قرآن بپردازى و به آنچه در قرآن است عمل كنى و واجبات و قوانين و حلال و حرام و امر و نهى آن را لازم شمرى و با قرآن به شب زنده دارى بپردازى و در شب و روزت آن را تلاوت كنى زيرا قرآن عهد و پيمانى است از جانب خداى تبارك و تعالى با بندگانش پس بر هر مسلمانى واجب است كه در هر روز نظر به اين پيمان الهى بيفكند اگر چه به پنجاه آيه آن و بدان كه درجات بهشت به عدد آيات قرآن است پس زمانى كه روز قيامت شود به قارى قرآن گفته خواهد شد كه بخوان و بالا رو پس در بهشت بعد از پيامبران و صديقان كسى درجه اش ‍ بالاتر از درجه قارى قرآن نيست

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

كسى كه خواهد وقت مردن خاطر او از معاصى و شهوات محفوظ، و اصلا به فكرآنها نيفتد بايد كه در تمامى عمر خود مشغول مجاهده بوده كه نفس خود را از معصيت‏باز دارد.و ريشه شهوات را از دل خود بكند.و مواظبت‏بر علم و عمل نمايد.و باطن‏خود را از فكر مشاغل دنيويه پاك بگرداند.و دل خود را محل محبت‏خدا و انس به او سازد.   و اين را ذخيره هنگام مردن خود كند، زيرا كه هر كسى بر حالتى كه زندگانى كرد مى‏ميرد.و بر حالتى كه مرد محشور مى‏شود.و به تجربه رسيده و مكرر مشاهده شده كه‏هر كسى در وقت مردن، دل او مشغول امرى بوده كه در زندگانى بيشتر متوجه آن بوده و آثار آن از او به ظهور مى‏رسد.  و به اين جهت است كه معظم خوف اهل معرفت از اين قسم خوف سوء خاتمه‏است، كه مى‏ترسند در وقت مردن افكار رديه و خواطر مذمومه به خاطر ايشان خطوركند و بر اين حال بميرند، و همين حجاب ميان آنها و پروردگار گردد، اگر آدمى در نفس آخر، كه روح با آن بيرون مى‏رود سالم نماند همه اعمال‏حسنه او ضايع و بى‏فايده است.و سالم ماندن در آن نفس، با اينكه دل جولانگاه‏خواطر باشد و در امواج افكار مضطرب باشد در نهايت اشكال است.  و به اين جهت است كه حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه:  مردى‏پنجاه سال عبادت و عمل اهل بهشت را مى‏كند تا اينكه ميان او و بهشت‏به قدردوشيدن شترى باقى نمى‏ماند و خاتمه او به آنچه از براى او مقدر شده مى‏شود  و معلوم است كه در اين مقدار وقت، عملى ديگر كه باعث‏شقاوت شود نمى‏تواندسر زند مگر افكار رديه كه چون برق خاطف در گذرند.  و به اين سبب گفته‏اند كه:  تعجب نمى‏كنم از كسانى كه در دنيا هلاك شدند كه‏چگونه هلاك شدند، و ليكن تعجب مى‏كنم از كسانى كه نجات يافتند كه چگونه نجات‏يافتند. و در حديث رسيده است كه: چون روح بنده مؤمن را بر خير و سلام بالا برند،ملائكه تعجب مى‏كنند و مى‏گويند: چگونه نجات يافت از دنيائى كه نيكان ما در آنجا فاسد شدند. و از اينجا سر فرموده حضرت ظاهر مى‏شود كه فرمودند:  مردم همه اهل هلاكت‏اند مگر علماء، و علماء همه اهل هلاك‏اند مگر عمل كنندگان به علم خود، و عمل كنندگان‏همه اهل هلاكت‏اند مگر مخلصين، و مخلصين هم بر خطر عظيم و در محل تشويش و بيم‏اند. و به جهت اين خطر عظيم و تشويش و بيم مرتبه شهادت در راه خدا مطلوب، ومرگ مفاجات  ناگوار است، زيرا كه بسا باشد كه مرگ مفاجات، در وقتى اتفاق افتدكه خاطر آدمى ملتفت‏به فكر بدى باشد.  و اما در شهادت در راه خدا، در حالى قبض روح مى‏شود كه در دل بجز محبت‏خداامرى باقى نماند، زيرا كه: كسى به امر خدا و رسول رو به ميدان كارزار مى‏آورد كه‏مرگ را به جهت رضاى ايشان بر خود نوشته است.و از اينجا معلوم مى‏شود كه قتلى كه‏سبب شهادتى كه مذكور شد نباشد باعث اطمينان از اين خطر نمى‏گردد، اگر چه به ظلم‏كشته شده باشد، يا به جهاد رفته باشد و ليكن مقصود او رضاى خدا و رسول او نباشد.  پس بر هر كسى لازم است كه سعى نمايد كه از اين خطر عظيم نجات يابد.و خاتمه‏او به خير، و عاقبت او به نيكوئى باشد.و آن به اين نوع مى‏شود كه در وقت مردن، دل‏او متوجه خدا و مملو از حب و انس او باشد، تا به رستگارى جاويد فايز گردد.و اين‏موقوف است‏بر مجاهده بسيار، تا نفس را از شهوات دنيويه باز دارد.و بالمره محبت‏دنيا را از دل بيرون كند. و از ارتكاب معاصى و ملاحظه احوال عاصيان و تصور و فكردر معصيت، غايت اجتناب را بكند.و از اهل معصيت، و شنيدن حكايات ايشان، نهايت احتراز را لازم شمارد.و بلكه محبت هر چيزى كه غير از خداست از دل بيرون كند.وخانه دل را بالمره از ما سوى الله بپردازد، تا ياد خدا ملكه او شود.و بدون اين، مطمئن ازاينكه خاتمه به خير خواهد بود نمى‏توان شد.  بلى دانستى كه بيهوشى‏اى كه نزديك مردن هم مى‏رسد حكم خواب را دارد.وملاحظه كن حالت‏خود را كه در اكثر اوقات خوابهائى كه مى‏بينى مطلقا در آن حالت‏در دل خود محبت‏خدا را نمى‏بينى.و به خاطرت نمى‏گذرد كه تو را خالقى است‏به‏صفات كمال آراسته.بلكه امور باطله و خيالات فاسده‏اى كه به آنها انس گرفته‏اى درخواب مى‏بينى.و اگر - نعوذ بالله - در هنگام قبض روح، دل تو مشغول چيزى از اموردنيويه بوده باشد و ملتفت معرفت‏خدا و در بهجت و سرور از محبت او نباشى بعد ازمردن هميشه بر اين حال خواهى بود، و زيانكارى ابد، و شقاوت سرمد نصيب توخواهد شد.  پس اى دوست! از خواب غفلت‏بيدار، و از مستى طبيعت هشيار شو.دوستى دنياى‏دنيه را از دل خود بيرون كن.و دل خود را به محبت انس پروردگار آباد ساز.از دنيائى‏كه خانه عاريت است‏به قدر ضرورت قناعت كن.و از منزلى كه بايد رفت، به مقدارحاجت كفايت نما.از غذا و طعام تو را اين قدر بس است كه حفظ حيات كند، و زياده‏خوردن آدمى را از قرب پروردگار دور، و از بساط قرب عزت مهجور مى‏سازد.و ازجامه به قدرى كه ساتر بدن باشد تو را كافى است، و افزون از آن انسان را از كار آخرت‏باز مى‏دارد.و از مسكن و خانه آن قدر كه تو را از باران و آفتاب محافظت كند كفايت‏مى‏كند، و ازين بيشتر، خانه جاويد را خراب مى‏كند.  و اگر به اينها كسى ساخت، يمكن كه به كار آخرت پرداخت.و اگر از اين تجاوزنمايد شغل او در دنيا بسيار، و دل او هر لحظه به فكرى گرفتار مى‏گردد.و هر دمى‏غمى، و هر ساعتى محنتى، هر نفسى مشغله‏اى، و هر زمانى در مرحله‏اى خواهد بود.  بركات اوقات او به فكر اين و آن تلف مى‏شود، و وقت و فرصت‏بر طرف.  و بعد از آنكه مشاغل دنيويه را از خود دور كنى متوجه دل خود باش، و لحظه‏اى‏از آن غافل مشو تا به هر وادى نيفتد.و سعى كن كه پيوسته در فكر و ذكر خدا باشد و بااو انس گيرد، كه به واسطه آن به بهجت ابديه و سعادت دائميه فايز گردد.  و چگونه عاقل دست از چنين مرتبه‏اى بر مى‏دارد به جهت مشغول شدن به فضول‏دنيا و امور خسيسه اين عاريت‏سرا، كه نه آن را بقائى، و نه با كسى وفائى كرده.كسى‏زياده از نصيب خود نخورده، و از اينجا چيزى با خود همراه نبرده.

بند بگسل باش آزاد اى پسر چند باشى بند سيم و بند زر

گر بريزى بحر را در كوزه‏اى چند گنجد قسمت‏يك روزه‏اى  

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

از جمله پاداش هايى كه خداوند به زائرين قبر امام حسين عليه السلام مى دهد آن است كه از عذاب و فشارهاى قبر، آنها را نجات مى دهد.
روايت است كه حاج محمد على يزدى ، مرد فاضل و صالحى كه دائما مشغول اصلاح امر آخرت خود بود و شب ها در مقبره خارج شهر كه جماعتى از مؤ منان در آن دفن شده بودند به سر مى برد، او را همسايه بود كه در كودكى با هم بزرگ شده و نزد معلم درس مى خواندند تا آن كه بزرگ شد و شغل عشارى  را پيش گرفت . وقتى از دنيا رفت در همان مقبره ، نزديك محلى كه آن مرد صالح به سر مى برد دفن كردند.
هنوز از مرگ آن مرد ظالم ، يك ماهى نگذشته بود كه ((حاج محمد على )) او را به خواب ديد كه در هيئت نيكويى است . به نزد او رفت و گفت : من از اول تا آخر كار و ظاهر و باطن ترا مى دانم . از جمله كسانى نبودى كه احتمال نيكى درباره تو رود، شغل تو شغلى بود كه غير از عذاب چيز ديگر در بر نداشت . با كدام عمل به اين مقام رسيدى .
در جواب گفت : همين طور است كه گفتى ، وقتى من از دنيا رفتم و مرا دفن كردند. در شدت عذاب بودم تا ديروز كه عذاب را موقتا از من برداشتند.
علت را از او پرسيدم . گفت : ديروز، زن استاد اشرف حدادفوت شد، او را در اين مكان دفن كردند. (اشاره نمود به موضعى كه قريب صد زرع از او دور بود) در شب وفات او حضرت امام حسين عليه السلام سه مرتبه به زيارتش آمد. در مرتبه سوم امر فرمود: عذاب را از مقبره بردارند. از آن وقت حال ما خوب شد و عذاب را از ما برداشتند و در ناز و نعمت قرار گرفتيم .
حاج محمد على  مى گويد: متحيرانه از خواب بيدار شدم در حالى كه استاد اشرف حداد را نمى شناختم و محله او را نمى دانستم . رفتم در بازار آهنگران و جستجو كردم تا او را پيدا كردم . از او پرسيدم : زوجه ، تو مرده است . گفت : آرى ، ديروز مرد و او را در فلان مكان (همان جا را كه آن مرد ظالم نام برده بود) دفن كردم . گفتم : آيا او به زيارت امام حسين عليه السلام رفته بود؟ گفت : نه ، گفتم : آيا ذكر مصيبت او مى كرد؟ گفت : نه ، گفتم : مجلس عزا و تعزيه دارى داشت ؟ جواب داد: نه ، بعد گفت : اى مرد! براى چه اين قدر تحقيق مى كنى و از احوال او مى پرسى . خواب خود را براى او نقل كردم . گفت : بلى ، زن من هر روز مشغول خواندن زيارت عاشورا بود.
حاج محمد على  مى گويد: تازه متوجه شدم كه چرا امام حسين در يك شب سه مرتبه به زيارت او رفته است و در نتيجه عذاب را از اهل مقبره برداشتند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

شخصی نزد امیرالمومنین (علیه السلام) از عدم اجابت دعاهایش شکوه کرد . حضرت علت آن را چنین بیان فرمودند :

دلهای شما در هشت چیز خیانت کرده اند ( لذا دعایتان مستجاب نمی شود )

1-    خدا را شناختید ولی حق او را چنان که باید ادا نکردید .

2-    به رسول او ایمان آوردید ، سپس با سنتش مخالفت کردید .

3-    کتاب خدا را خواندید ولی بدان عمل نکردید .

4-  می گوئید از کیفر و عقاب خدا می ترسید، اما همواره اعمالی مرتکب می شوید که شما را به آن (کیفر و عقاب ) نزدیک می کند.

5-    می گوئید به پاداش الهی مشتاقید ، لکن همواره کاری می کنید که شما را از آن (پاداش الهی ) دور می سازد .

6-    از نعمتهای خدا بهره می برید و شکر او را به جا نمی آورید.

7-    به شما گفته شده که دشمن شیطان باشید ، ولی شما با او دوستی می کنید .

8-    عیوب مردم را نصب العین خود کرده اید و از عیوب خود غافلید .

9-  با این همه چگونه انتظار دارید دعایتان مستجاب شود در حالی که خود درهای آن را بسته اید . سپس فرمودند : تقوا پیشه کنید ، اعمال خود را اصلاح کنید ، نیات خود را صادق گردانید ، امر به معروف و نهی از منکر کنید تا دعای شما مستجاب شود.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

ضد ياس از رحمت‏خدا اميدوارى به اوست، كه آن را صفت رجاء گويند.و «رجاء» عبارت است از: انبساط سرور در دل، به جهت انتظار امر محبوبى.  و اين سرور و انبساط را وقتى رجاء و اميدوارى گويند كه: آدمى بسيارى از اسباب رسيدن به محبوب را تحصيل كرده باشد، مثل انتظار گندم از براى كسى كه تخم بى‏عيب‏را به زمين قابلى كه آب به آن نشيند بيندازد، و آن را در وقت‏خود آب دهد.   اما توقع چيزى كه هيچ يك از اسباب آن را مهيا نكرده باشد آن را رجاء نگويند،بلكه غرور و حماقت نامند.مانند انتظار گندم از براى كسى كه تخم آن را در زمين‏شوره زارى كه بى آب باشد افكنده باشد.  و اگر كسى بعضى اسباب را تحصيل كرده و بعضى را نكرده، كه حصول محبوب مشكوك فيه باشد آن را آرزو و تمنا گويند، مثل آنكه تخم را به زمين قابلى افكنند امادر آب دادن كوتاهى و تقصير نمايند.   و چون اين را دانستى بدان كه دنيا مزرعه آخرت است.و دل آدمى حكم زمين رادارد.و ايمان چون تخم است.و طاعات، آبى است كه زمين را با آن سيراب بايد كرد.وپاك كردن دل از معاصى و اخلاق ذميمه به جاى پاك كردن زمين است ازخار و خاشاك و سنگ و كلوخ و گياهى كه زرع را فاسد مى‏كند.و روز قيامت هنگام‏درو كردن است.  پس بايد اميد داشتن بنده به آمرزش را قياس كرد به اميد صاحب زرع، و همچنان كه‏كسى تخم را به زمين پاك افكند و آن را به موقع آب دهد، و از سنگ و خار و خس‏پاك سازد، چون چشم به لطف پروردگار داشته بنشيند و اميد گندم به خانه بردن دروقت درو داشته باشد.اين اميد را رجاء گويند و عقلا از آدمى مى‏پسندند و مدح او را مى‏كنند.همچنين هر گاه بنده زمين دل را از خار و خس اخلاق ذميمه رفت و درو كرد،و تخم ايمان را در آن پاشيد، و آب طاعات را بر آن جارى ساخت، پس اميد به لطف‏پروردگار داشته باشد كه او را از سوء خاتمه نگاهدارد، و او را بيامرزد.و اين اميدوارى‏او رجاء محمود، و در نزد عقل و شرع مستحسن است.  و همچنان كه كسى كه از زراعت تغافل ورزد و سال خود را به كسالت و راحت‏به‏سر برد، يا تخم را در زمين شوره كه آب به آن نمى‏نشيند افكند و بنشيند و توقع‏درو كردن و گندم به انبار كشيدن را داشته باشد اين را حمق و غرور گويند و صاحب آن‏را احمق نامند.همچنين كسى كه تخم ايمان و يقين را در زمين دل نيفكند، يا بيفكندوليكن خانه دل او «مشحون‏» به رذايل صفات، و مستغرق لجه شهوات و لذات باشد. و آن را به آب طاعتى سيراب ننمايد و چشم [چشم داشت] ايمان و مغفرت را داشته‏باشد مغرور و احمق خواهد بود.  و از آنچه گفتيم معلوم شد كه: اميدوارى و رجاء، در وقتى است كه آدمى توقع محبوبى را داشته باشد كه جمع آورى اسبابى را كه در دست او هست كرده باشد، وديگر چيزى نمانده باشد مگر آنچه را كه از قدرت او بيرون است، كه فضل و كرم خداست، كه از لطف خود او را از سوء خاتمه، و ايمان او را از شيطان، و دل او را ازهوا و هوس محافظت نمايد.  پس احاديث و اخبارى را كه در ترغيب به رجاء و اميدوارى به خدا، و وسعت عفوو رحمت او رسيده مخصوص است‏به كسانى كه چشم داشت رحمت را با عمل خالص داشته باشند و به دنيا و لذت آن فرو نرفته باشند.  پس جان من! با هوش باش تا شيطان ترا فريب ندهد، و از طاعت و عبادت باز ندارد،و به اميد و آرزو، روزگار تو را نگذراند، تا زمام كار از دست تو در رود.و نظرى به‏احوال انبياء و اولياء و بزرگان بارگاه خدا افكن، و سعى ايشان را در عبادات ملاحظه‏نماى، و ببين كه: چگونه عمر خود را در خدمت پروردگار صرف نمودند.و روز وشب، بدن خود را در رنج افكندند، و به عبادت و طاعت مشغول شدند.و چشم ازلذات دنيويه پوشيدند، و شربت محنت و بلا را نوشيدند.و با وجود اين، از خوف خداپيوسته در اضطراب، و ديده ايشان غرق آب بود.آيا ايشان اميد به عفو و رحمت‏خداوند نداشتند؟ يا از وسعت كرم او آگاه نبودند؟ به خدا قسم كه آگاهى آنها از من وتو بيشتر، و اميدوارى آنها بالاتر بود و ليكن مى‏دانستند:

نابرده رنج گنج ميسر نمى‏شود مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد

يافته بودند كه اميد رحمت‏بى دست آويزى طاعت و عبادت حمق و سفاهت است.

آرى:

شبان وادى ايمن گهى رسد به مراد

كه چند سال به جان خدمت‏شعيب كند

آيات و اخبار در فضيلت رجاء

و ما ابتدا بعضى از احاديث و آياتى كه در فضيلت رجاء و اميدوارى رسيده بيان‏مى‏كنيم و بعد از آن بيان اينكه رجاى بى طاعت، غرور و حماقت است مى‏نمائيم.

پس مى‏گوئيم بدان كه: آيات و اخبارى كه باعث رجاء و اميدوارى مى‏شود وترغيب به آن مى‏نمايد بى‏نهايت است، و آنها بر چند قسم‏اند:

قسم اول: آيات و اخبارى كه در آنها نهى شده است از ياس و نوميدى از رحمت‏خدا،.

قسم دوم: احاديثى كه به خصوص رجاء و اميدوارى رسيده، چنانكه روايت  است‏كه:

مردى در حالت نزع بود و حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - بر بالين او حاضر بودند، عرض كرد كه خود را مى‏يابم كه از گناهان ترسان، و به رحمت پروردگار اميدوارم  . حضرت فرمود كه: در اين وقت اين ترس و اميد در دل بنده جمع نمى‏شودمگر اينكه خدا او را به آنچه اميد دارد مى‏رساند و از آنچه مى‏ترسد ايمن مى‏كند . و از حضرت رسول - صلى الله عليه و آله – روايت  است كه فرمودند: «در روز قيامت‏خداوند عالم به بنده مى‏فرمايد كه: چه چيز مانع شد تو را از اينكه تو منكر را ديدى و نهى از آن نكردى؟ اگر در اين وقت عذر آورد كه پروردگارا! به تو اميدوار بودم و از مردم مى‏ترسيدم.خدا مى‏فرمايد كه: اين گناه ترا آمرزيدم‏.  و باز از آن حضرت منقول است كه: «مردى را داخل جهنم كنند، پس در آنجا هزارسال معذب باشد، روزى فرياد كند كه يا حنان يا منان.خداوند عالم به جبرئيل مى‏فرمايد:  برو بنده مرا نزد من آور.پس جبرئيل - عليه السلام - او را بياورد و در موقف پروردگاربدارد.پس خطاب الهى رسد كه: جاى خود را چگونه يافتى؟ عرض كند كه: بد مكانى‏بود.خطاب رسد كه: او را به جائى كه داشت‏برگردانيد.آن بنده راه جهنم را پيش گيردو روانه شود و به عقب خود نگاه كند.خداى - تعالى - فرمايد كه: چرا به عقب نگاه‏مى‏كنى؟ عرض كند كه: چنين به تو اميد داشتم كه چون مرا از جهنم بيرون آوردى‏ديگر به آنجا بر نگردانى.خطاب رسد كه: او را بر گردانيد و به بهشت‏بريد. و نيز از حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - مروى است كه: «خداى - تعالى - فرمودند كه: مطمئن نشوند عبادت كنندگان به عبادتى كه به اميد ثواب من مى‏كنند، به‏درستى كه اگر غايت‏سعى خود را در طاعت‏بكنند و در مدت العمر نفسهاى خود را به‏زحمت‏بيندازند در بندگى من، باز مقصر خواهند بود و حق عبادت مرا بجا نخواهندآورد در مقابل آنچه از من مى‏خواهند از كرامات و نعيم بهشت من، و از درجات عاليه‏در جوار من.و ليكن بايد به رحمت من واثق باشند.و به فضل و كرم من اميدوار باشند. ومطمئن و خاطر جمع به حسن ظن به من باشند، كه هر گاه چنين باشند رحمت من ايشان رادر مى‏يابد، و خوشنودى و آمرزش خود را به ايشان مى‏رسانم، و خلعت عفو خود را به‏ايشان مى‏پوشانم.به درستى كه منم خداوند رحمن و رحيم، و به اين نام خود راناميده‏ام‏.  و از حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - مروى است كه: «ديدم در كتاب على بن ابيطالب - صلوات الله عليه - كه نوشته بود حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - دربالاى منبر فرمودند كه: قسم به آن خدائى كه به غير از او خدائى نيست كه به هيچ مؤمنى خير دنيا و آخرت داده نشد مگر به واسطه حسن ظن او به خدا، و اميدواريش به او، وحسن خلق او، و احتراز كردن از غيبت مؤمنين.و قسم به خدائى كه به غير از او خدائى‏نيست، كه: خداى تعالى هيچ مؤمنى را بعد از توبه و استغفار عذاب نمى‏كند مگر به جهت‏گمان بدى كه به خداوند داشته باشد، و كوتاهى او در اميدوارى به خداوند، و بد خلقى و غيبت مؤمنين.و قسم به خدائى كه به غير از او خدائى نيست، كه: هيچ بنده، ظن نيكو به‏خدا نمى‏دارد مگر اينكه خدا به ظن او با او رفتار مى‏كند، زيرا كه خدا كريم است و همه‏خيرات در دست اوست، و شرم دارد كه بنده مؤمن گمان نيك به او داشته باشد و گمان‏او تخلف كند و اميد او بر نيايد. پس نيكو كنيد گمان خود را به خدا و به سوى او رغبت‏نمائيد.  قسم سوم: از چيزهائى كه باعث اميدوارى مؤمنين است آن است: كه در آيات قرآنيه و احاديث نبويه تصريح شده كه ملائكه مقربين و انبياء مرسلين - صلوات الله عليهم اجمعين - از براى طايفه مؤمنين طلب مغفرت مى‏نمايند و از خدا آمرزش ايشان‏را مى‏طلبند، و البته دعاى ايشان مقبول درگاه پروردگار است.  خداوند عالم مى‏فرمايد:  و الملائكة يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض‏.

خلاصه معنى آنكه: «فرشتگان تسبيح پروردگار خود را مى‏نمايند، و از اوطلب آمرزش مى‏كنند از براى بندگانى كه در زمين هستند.  و حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه: «حيات و ممات من از براى شما خير است.اما در حيات، از براى شما احكام شريعت را بيان مى‏كنم، و طريقه وآداب را به شما مى‏آموزم.و اما بعد از ممات من اعمالى كه از شما صادر مى‏شود بر من عرضه مى‏كنند، آنچه را كه ديدم نيك است‏حمد خدا را مى‏كنم، و آنچه را كه ديدم بداست طلب آمرزش آن را از خدا مى‏كنم‏.  

قسم چهارم آنكه: رسيده است كه: چون بنده گناهى كند ملائكه در نوشتن آن‏تاخير مى‏كنند كه شايد نادم و پشيمان شود و استغفار كند.   از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - مروى است كه: «چون از بنده گناهى صادر شود به قدر صبح تا شام نوشتن آن را تاخير مى‏اندازند، اگر استغفار نمود نمى‏نويسند.  و از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - منقول است كه: «هر كه گناهى كندهفت‏ساعت از روز او را مهلت مى‏دهند، پس اگر سه مرتبه گفت: «استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم‏» آن گناه را ثبت نمى‏كنند .  

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

اين صفت از جمله مهلكات عظيمه بلكه گناهان‏كبيره است و در كتاب كريم نهى صريح از آن شده، چنانچه مى‏فرمايد:  «يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله‏» 

يعنى: «اى بندگان من‏كه بر خود ستم و اسراف كرده‏ايد! از رحمت‏خدا نا اميد نشويد» .

و باز مى‏فرمايد: «و من يقنط من رحمة ربه الا الضالون‏».

يعنى: «كيست كه نااميد ازرحمت‏خدا شود، مگر گمراهان و اهل ضلالت‏» .

بلكه از بعضى آيات معلوم مى‏شود كه ياس از رحمت‏خدا موجب كفر است،چنانكه مى‏فرمايد:

«لا يياس من روح الله الا القوم الكافرون‏»

يعنى: «مايوس نمى‏شود از رحمت‏خدامگر كفار» .

و روايت است كه: «مردى از بسيارى گناهان، اين قدر خائف شده بود كه از آمرزش‏خود نااميد بود.حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - به او فرمودند: اى مرد! مايوسى تواز رحمت‏خدا بدتر است از گناهانى كه كرده‏اى‏. و روزى حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه: «اگر بدانيد آنچه را من‏مى‏دانم، كم خواهيد خنديد و بسيار خواهيد گريست.و به بيابانها و صحراها بيرون‏خواهيد رفت.و بر سينه‏هاى خود خواهيد زد.و پناه به پروردگار خود خواهيد برد.پس‏جبرئيل - عليه السلام - نازل شد و گفت: پروردگارت مى‏فرمايد كه: بندگان مرا از من نا اميد مكن‏ .  و روايت است كه: «مردى بود در بنى اسرائيل كه مردم را از رحمت‏خدا نا اميد مى‏كرد و ايشان را بسيار مى‏ترسانيد.در روزقيامت‏خدا به او خواهد فرمود كه: امروزمن تو را از رحمت‏خود مايوس مى‏كنم، همچنان كه تو بندگان مرا از من نااميدمى‏ساختى‏  . و همين قدر بس است در مذمت صفت‏ياس، كه: آدمى را از محبت‏خدا كه سر همه فضايل و بالاترين آنهاست‏باز مى‏دارد، زيرا كه تا كسى به ديگرى اميدوار نباشد او رادوست نمى‏دارد.و همچنين اين صفت‏باعث‏بازماندن از طاعت و عبادت مى‏شود،زيرا كه باعث‏بر عمل، نشاط خاطر و اميدوارى به مكافات آن است.  پس بر هر كسى لازم است كه از اين صفت به دور باشد.وعلاج آن به تحصيل ضد آن است، كه صفت رجاء و اميدوارى به رحمت‏خداست،

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

  باعث‏خوف ازمرگ چند چيز مى‏تواند باشد :  اول آنكه: چنان تصور كند كه به مرگ فانى و معدوم صرف مى‏شود و ديگر اصلاوجودى از براى او در هيچ عالمى نخواهد بود.و منشا اين خوف، سستى اعتقاد و جهل‏به مبدا و معاد است.و چنين شخصى از زمره كفار و از دايره اسلام بر كنار است.  و علاج آن تحصيل اصول عقايد و استحكام آنها به ادله و براهين قطعيه ومجاهدات و عبادات است تا اينكه يقين از براى او حاصل شود كه مرگ نيست مگراينكه نفس جامه بدن را از خود دور كند و قطع علاقه از بدن نمايد.  و بداند كه آدمى هميشه باقى و در بهجت و راحت و نعمت، و يا عذاب و نقمت‏خواهد بود.علاوه بر اينكه چنانكه العياذ بالله فرض نمائيم كه آدمى به مرگ، عدم‏صرف شود اين امرى نيست كه منشا خوف و تشويش باشد، زيرا كه عدم را المى نيست‏و از چيزى متاثر نمى‏گردد.  و از اين جهت است كه يكى از علماء گفته: چنانچه آتشى بيفروزند و گويند هر كه‏داخل آن شود معدوم مى‏گردد من از آن خوف دارم كه تا خود را به آن برسانم بميرم واز معدوم شدن محروم گردم.  دوم آنكه: چنان گمان كند كه از مردن نقصى به او مى‏رسد و تنزلى از براى او حاصل‏مى‏شود.و اين نيست مگر از غفلت و جهل به حقيقت مرگ و انسان، زيرا كه هر كه‏حقيقت اين دو را شناخت مى‏داند كه مرگ باعث كمال رتبه انسان و انسانيت است وآدمى تا نمرده ناقص و ناتمام.نشنيده‏اى كه هر كه بمرد، او تمام و [كامل] شد.

از جمادى مردم و نامى شدم مردم از نامى زحيوان سر زدم

مردم از حيوانى و آدم شدم پس چه ترسم كى زمردن كم شوم

بار ديگر هم بميرم از بشر تا بر آرم از ملايك بال و پر

بار ديگر از ملك پران شوم آنچه در عقل تو نايد آن شوم

پس انسان كامل هميشه مشتاق مرگ و طالب مردن است.چنانچه سيد اوصياء - عليه السلام - فرمودند:   «و الله لابن ابيطالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه‏»  يعنى: «به خدا قسم كه انس‏پسر ابى طالب به مرگ و اشتياقش به آن بيشتر است از انس طفل به پستان مادر» .

آرى كسى را كه عقل كامل باشد مى‏داند كه مرگ، آدمى را از ظلمت‏سراى طبيعت‏مى‏رهاند و به عالم بهجت و نور و نعمت و سرور مى‏رساند.

گر بنگرى آنچنانكه رايست اين مرگ نه مرگ، نقل جايست

از خورد گهى به خوابگاهى و زخوابگهى به بزم شاهى

به واسطه مرگ، از تنگناى زندان «دار بوار» مستخلص، و در ساحت وسيع الفضاى «سراى قرار»  داخل مى‏شود.و از محل الم و مرض و خوف و بيم و فقر و احتياج‏فارغ، و در منزل راحت و صحت و امن و غنا متمكن مى‏گردد.و از همنشينى منافقين واشرار و ظالمين ديو سار دور، و به مرافقت‏سكان عالم قدس و محرمان خلوتخانه انس‏مبتهج و مسرور مى‏شود.نيم جانى خسته و دست و پايى بسته و شكسته از تو مى‏گيرند وزندگانى حقيقى و حيات ابدى به تو مى‏دهند.

نيم جان بستاند و صد جان دهد آنچه در وهم تو نايد آن دهد

و كدام عاقل ابتهاجات عقليه و لذتهاى حقيقيه و حيات ابد و پادشاهى سرمد رامى‏گذارد و در وحشت‏خانه پر از مار و مور مشوب به انواع مصيبت و بلا و مرض ورنج و عنا، ساكن مى‏گردد؟ ! اى جان برادر!

توئى آن دست پرور مرغ گستاخ كه بودت آشيان بيرون از اين كاخ

چو از آن آشيان بيگانه گشتى چو دو نان جغد اين ويرانه گشتى

بيفشان بال و پر زآميزش خاك بپر تا كنگر ايوان افلاك

پس اى دوستان! بياييد تا از خواب غفلت‏بيدار شويم و از مستى طبيعت هشيارگرديم و ساعتى با هم بنشينيم و به يكديگر نصيحت كنيم و با هم بگوئيم:

كه اى بلند نظر شاهباز سدره نشين

نشيمن تو نه اين كنج محنت آبادست

تو را زكنگره عرش مى‏زنند صفير

ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده‏ست

هان از وطن اصلى خود ياد آور و زنهار، كه ديار حقيقى خود را فراموش مكن.

آتش شوق را دامن زن، و شعله اشتياق به حركت آور، و بال و پر روح قدسى را بر هم‏زن، گرد و غبار كدورات عالم جسمانيت را از آن بيفشان، اين قفس تنگ خالى رابشكن و به آشيان قدس پرواز كن، بند گران علايق و عوايق را از پاى خود باز كن، وخود را از تنگناى زندان ناسوت خلاصى ساز، قدمى در فضاى دلگشاى عالم لاهوت‏گذار و در صدر ايوان انس بر مسند عزت قرارگير!

شاهد دولت در آغوش خود آر دست از اين معشوق هر جائى بدار

بشكن اين گوهر كه مقدارش نماند در دو عالم يك خريدارش نماند

مرغ زيرك باش و بشكن دام را خاك ره بر سرفكن ايام را

چند چند گرفتار دام طبيعت، تا به كى محبوس در زندان رنج و زحمت، هر ساعتى‏بار غمى تا به كى كشى، هر لحظه جام المى تا چند نوشى نيش؟ زهر آلود هم صحبتان منافق تا به چند، زهر جانفرساى عزاى دوستان موافق تا به كى، پاى از اين خانه ويران‏بيرون نه و قدم در گلستان عالم سرور گذار!

چون تو بگذشتى ازين بالا و پست گلبنى بينى در آن صحرا كه هست

زير هر برگ گلى خوش اخترى بيخ آن بگذشته از تحت الثرى

شاخ آن از لا مكان سر بر زده سايه آن عرش را بر سر زده

يك جهان بينى به معنى صد هزار نو عروسان فارغ از رنگ و نگار

دمى از ياران و دوستان پاك

ياد آور، و زمانى از رفيقان آن شهر و ديار را به خاطرگذران.

«فما بالك نسيت عهود الحمى و رضيت‏بمصاحبة من لا ثبات له و لا وفاء» .

زد سحر طاير قدسم زسر سدره صفير

كه در اين دامگه حادثه آرام مگير

گاهى باسكان عالم انوار رازى گوى، و زمانى با همجنسان آن ديار صحبتى دار، آه‏سرد از دل پر درد برآور و رفيقان وطن اصلى را به خاطر آور با ايشان خطاب آغازكن و بگو:

 اين روا باشد كه من در بند سخت كه شما بر سبزه گاهى بر درخت

اين كجا باشد وفاى دوستان من به بند اندر شما در بوستان

ياد آريد اى مهان زين مرغ زار يك صبوحى  در ميان مرغزار

ياد ياران يار را ميمون بود خاصه كان ليلى و اين مجنون بود

سوم: از امورى كه باعث‏خوف از مرگ مى‏شود، صعوبت قطع علاقه از اولاد وعيال، و دشوارى گذشتن از منصب و مال است و ظاهر است كه اين ترس از مرگ نيست‏بلكه غم مفارقت‏بعضى از زخارف فانيه و مهاجرت از لذات دنياى دنيه است.و علاج‏اين خوف آن است كه تامل كند كه چيزى كه لا محاله گذاشتى [گذاشتنى] و خانه‏اى كه‏البته از آن گذشتنى است چگونه عاقل دل به آن ببندد. اگر تو نميرى و آن را به جاى‏گذارى آن خواهد مرد و تو را خواهد گذاشت.پس خواهى نخواهى بايد از آن مفارقت‏كرد و چاره از مهاجرت آن نيست.و كسى را كه اندك شعورى باشد چگونه به چنين‏چيزى مطمئن و دل خود را به آن ساكن مى‏كند.پس بايد محبت دنيا و ساكنان آن را ازدل دور كرد تا از اين خوف و الم، فراغت‏حاصل كرد.

چهارم: خوف از دشمنان و تصور خوشحالى ايشان است.و شكى نيست كه اين‏نيست مگر از وسوسه شيطان، زيرا كه شادى و سرزنش ايشان نه به دين ضرر مى‏رساند ونه به ايمان، و نه به بدن المى از آن حاصل مى‏شود و نه به جان.چون توازين خانه رفتى‏چيزى كه به خاطر تو نمى‏گذرد امثال اين مزخرفات است، علاوه بر اينكه شماتت‏دشمنان و شادى ايشان مخصوص به مرگ نيست.زيرا كه انواع بلا و نكبت و عنا ومصيبت از براى هر كسى در دنيا ممكن و دشمن به همه آنها شاد و خرم مى‏گردد.پس‏هر كه كراهت از آن داشته باشد بايد چاره دشمنى را كند و دشمنان خود را به نوعى كه‏مذكور خواهد شد دوست گرداند.

پنجم آنكه: خوف ازين داشته باشد كه بعد از وفات او اهل و عيال او ذليل و خار وضايع و پايمال شوند، و دوستان و اعوان و انصار او هلاك گردند.و اين خيال نيز ازوسوسه‏هاى شيطانيه و خيالهاى فاسده است، زيرا كه هر كه چنين خيالى كند معلوم است‏كه خود را منشا اثرى مى‏داند و از براى وجود خود مدخليتى در عزت ديگران يا ثروت‏و قوت ايشان مى‏پندارد.زهى جهل و نادانى به خداوند عالم و قضا و قدر او! چگونه‏چنين خوفى را به خود راه مى‏دهد و حال اينكه مقتضاى فيض اقدس آن است كه هر ذره‏اى از ذرات عالم را به كمالى كه برازنده و سزاوار آن است‏برساند، و هر كسى را به‏هر چه از براى آن خلق شده و اصل نمايد، و هيچ آفريده‏اى را حد تغيير و تبديل آن‏نيست. به چشم خود ديده‏ايم كه اطفالى كه نگاهبان و پرستار متعدد دارند هلاك شده‏اند،و طفلان خودسر و بى‏پدر و مادر در كوچه و صحرا تنها و بى‏كس به سلامت مانده‏اند. نمى‏بينى كه بسيارى از علما و فضلا سعى‏ها كردند در تربيت اولاد خود ولى سعى ايشان‏اثرى نبخشيد.و چه قدر از ارباب دولت و اغنيا مالهاى بى‏حد از براى فرزندان خودگذاردند ولى به اندك وقتى از دست ايشان به در رفته ثمرى نداد.بسى يتيمان سر و پابرهنه كه نه مالى از براى ايشان بود و نه تربيتى، به واسطه تربيت مربى ازل به اعلى مرتبه‏كمال رسيدند و اموال بى‏حد و حصر فراهم آوردند، بلكه به مراتب عاليه و مناصب‏جليله رسيدند.

و غالب آن است كه يتيمانى كه در طفوليت پدر از سر ايشان رفته ترقى ايشان در دنياو آخرت بيشتر مى‏شود از اطفالى كه در آغوش پدران پرورش يافته‏اند.و به تجربه‏رسيده است كه هر كه خاطر جمع و مطمئن بوده از اولاد خود به جهت مالى كه از براى‏ايشان گذاشته، يا به شخصى كه اولاد خود را به او سپرده عاقبت‏به فقر و تهى دستى‏گرفتار گشته و به خوارى و ذلت و پستى رسيده‏اند.بلكه بسيار شده است كه آن مال ياآن شخص باعث هلاكت اولاد او شده‏اند.و هر كه كار اولاد و بازماندگان خود را به‏خدا واگذارد و ايشان را به رب الارباب سپرد البته بعد از او هر روز عزت و قوت و مال‏و دولت ايشان زيادتر شده.  پس كسى كه عاقل و خير خواه اهل خود باشد بايد كار و بار اولاد و عيال خود را به‏خالق و پروردگار ايشان گذارد و آنها را به مولى و آفريدگار ايشان سپارد.

 نعم المولى و نعم النصير.

ششم آنكه: خوف او از عذاب الهى باشد، به واسطه معاصى و گناهانى كه از اوصادر شده.و اين نوع خوف، از انواع خوف ممدوح، و در آيات و اخبار مدح صاحبان‏آن شده - همچنان كه بعد از اين مذكور خواهد شد - و ليكن، باقيماندن بر اين ترس، ودر صدد علاج آن بر نيامدن به توبه و انابه، و ترك معصيت، از جهل و غفلت است.وشرح اين خوف، بعد از اين بيايد، علاوه بر اين، خوف حقيقة از مرگ نيست، بلكه‏خوف از چيزى است كه مى‏ترسد بعد از مرگ حاصل شود. و از آنچه گفتيم معلوم شد كه: خوف از موت، به سبب يكى از جهات مذكوره، راهى ندارد.و عاقل نبايد آن را به خود راه دهد، و بايد تامل نمايد، كه مرگ، شربتى‏است كه هر كس را چشيدنى است، و ضربتى است كه به هر فرقى رسيدنى است.بلكه درفن حكمت ثابت است كه: هر مركبى البته فاسد مى‏شود.پس بدن، كه مركب ازعناصر است، ناچار بايد به فساد انجامد.پس آرزوى حيات دائمى و تمناى بقاى ابدى‏از براى بدن، خيالى است محال، و عاقل چنين آرزوئى نمى‏كند، بلكه يقين مى‏داند كه:

هر چه در نظام عالم مى‏شود، خير و صلاح است.پس، خود را به هر چه مى‏شود رضا وخشنود مى‏كند، و الم و كدورت به خود راه نمى‏دهد.و اگر تمنا و آرزويش طول عمراست، تامل كند كه اگر طول عمر را به جهت استيفاى لذات جسمانيه مى‏خواهد، بداندكه: چون پيرى او را دريافت مزاج ضعيف مى‏گردد، و قوا و حواس مختل مى‏شود، و ازكار باز مى‏ماند، و صحت كه عمده لذات است زوال مى‏پذيرد، نه از اكل، لذت مى‏برد ونه از جماع.و لحظه‏اى از دردى و المى خالى نيست.و روز به روز در تنزل و رو به‏پستى دارد، تا به حدى مى‏رسد كه در نزد مردمان، بلكه اهل و عيال خود خوار وبى‏مقدار مى‏شود.همچنان كه در كتاب خداست كه:  «و من نعمره ننكسه فى الخلق‏» يعنى: «هر كه را پير و معمر كرديم او را در ميان مردم‏خوار و منكوس مى‏گردانيم‏» .

و علاوه بر اينها، هر روز مبتلا به عزاى فرزندى و صديقى، و هر شام گرفتار مرگ‏دوستى و رفيقى است.و بسا باشد كه: گرفتار انواع مصيبت و ناخوشى گردد، و فقر واحتياج به او رو آورد.و حقيقة كسى كه طالب طول عمر است، طالب اين همه‏زحمتهاست.و اگر مقصودش از طول عمر، كسب فضايل و اخلاق حسنه و طاعت وعبادت است، شكى نيست كه: در پيرى.تحصيل كمال در نهايت صعوبت است.و كسى‏كه ملكات بد را از خود دفع نكرد تا به پيرى رسيد، و ريشه آنها در دل او مستحكم‏گشت، كجا مى‏تواند كه آنها را زايل كند، و اخلاق حسنه را تحصيل نمايد، زيرا كه بعداز استحكام ريشه آنها، دفع آنها موقوف است‏به رياضاتى و مجاهداتى، كه در پيرى‏تحمل آنها ممكن نيست. و از اين جهت است كه: در اخبار وارد شده است  كه:  «چون آدمى را سن به چهل‏سالگى رسيد، و رجوع به نيكى نكرد شيطان به نزد او مى‏آيد و دست‏بر روى اومى‏كشد، و مى‏گويد پدرم فداى روئى باد كه ديگر براى او هرگز رستگارى نيست‏» . با وجود اينكه طالب سعادت، بايد در هر حالى در فكر تحصيل آن باشد، و صفات بد را كه از جمله آنها طول امل است، از خود زايل كند، و به عمرى كه از براى او مقررشده است راضى بوده باشد، و هميشه به قدر امكان در فكر تحصيل كمال، و خلاصى اززندان دنياى غدار، و قطع علاقه از لذات دنيه، و ميل به حيات ابديه، روز و شب دراكتساب كمالات، و مناجات با حضرت خالق الارباب بوده، تا از قفس طبيعت‏مستخلص، و به اوج عالم حقيقت پرواز نمايد.و از براى او موت ارادى، كه منشا حيات‏طبيعى است‏حاصل گردد.و در اين وقت مشتاق مرگ مى‏شود، و از تقديم و تاخير آن‏روا ندارد.نه او را به اين ظلمتكده كه منزل اشقياء و فجار، و مسكن شياطين و اشراراست ميلى، و نه اين زندگانى فانى را در نظر او اعتبارى و وقعى است.خاطرش به عالم‏اعلى متعلق، و دلش به مصاحبت مجاوران حرم قدس «شايق‏» ،  هميشه بساط قرب حق‏را جويا، و زبان حالش به اين مقال گوياست.

خرم آن روز كزين منزل ويران بروم راحت جان طلبم از پى جانان بروم

به هواى لب او ذره صفت رقص كنان تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

ملا‌صدرا می‌گوید:

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود

یتیمان را پدر می‌شود و مادر

محتاجان برادری را برادری می‌شود

عقیمان را طفل می‌شود

ناامیدان را امید می‌شود

گمگشتگان را راه می‌شود

در تاریکی ماندگان را نور می‌شود

رزمندگان را شمشیر می‌شود

پیران را عصا می‌شود

محتاجان به عشق را عشق می‌شود

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را...

به شرط اعتقاد،

به شرط پاکی دل،

به شرط طهارت روح،

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها...

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند

در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...

مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود؟!! 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از جمله چيزهايى كه عذاب و فشار قبر را از ميت برطرف مى كند و نفع آن ، زود عايد او مى شود صدقه و هديه دادن براى ميت است .  چه آن هديه ، صدقه باشد يا دعا و استغفار و چه كارهاى نيك ديگر.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:  ميت در قبر، هم چون انسانى است كه در حال غرق شدن مى باشد كه در هر لحظه منتظر رسيدن كمكى به او است .  ميت چشم به صدقه و دعاى زنده ها دارد. همينكه مى بيند  شخصى براى نجات او دعاى خير و استغفار كرد يا صدقه داد شادتر و خوشحالتر مى شود از اينكه تمام دنيا را به او دهند.
و فرمود:  براى ميت هيچ وقت سخت تر از شب اول قبر نيست .  پس از مردگان خود را به واسطه صدقه دادن و هديه فرستادن از براى آنها رحم كنيد.  نيز فرمود: اگر كسى براى ميت صدقه دهد، خداوند به جبرئيل امر كند:  با هفتاد هزار فرشته كه به دست هر كدام از آنان طبقى از نور باشد بر قبر ميت وارد شوند و گويند:  سلام و درود بر تو اى دوست خدا! اين هديه اى از فلان شخص به سوى تو است  (و بعد از تحويل گرفتن ميت ) قبر او پر نور مى شود.
همچنين فرمود:  صدقه اى كه انسان براى اموات مى دهد ملكى از جانب خدا آن را مى گيرد و در طبقى از نور مى گذارد، كنار قبرستان مى آيد و فرياد مى زند،  سلام بر شما بازماندگانتان هديه اى برايتان فرستاده اند،  اموات هم (با خوشحالى ) آن طبق را مى گيرند و داخل قبر خود مى كنند و به اين وسيله قبرشان وسيع و پرنور مى شود.
از حضرت رسول صلى الله عليه و آله روايت شده است كه آن حضرت فرمود:  ارواح مؤ منان هر شب جمعه ، در اطراف خانه هاى خود آيند و با هزار حسرت و اندوه فرزندان و خويشان خود را بخوانند  و گويند:  اى فرزندان و عزيزان ! اى دوستان و خويشان ! بر ما شفقت و رحمت كنيد؛  زيرا ما در زندان محكم (قبر و عالم برزخ ) استوار و در غم و محنت ، سخت گرفتاريم ،  اگر مى توانيد براى ما هديه اى فرستيد و صدقه اى زيبا دهيد. آنچه اكنون به دست شما است پيش از اين در دست ما بوده است ،  ما بر خويشتن رحم نكرديم و از براى درماندگى خود چيزى از پيش ‍ نفرستاديم و الان محتاج شما شده ايم . ما را نااميد نكنيد تا خداوند شما را از رحمت خود محروم نفرمايد. اگر كسى براى ايشان خيرات و صدقات فرستد خوشحال مى شوند  و اگر توجهى به آنها ننمايد با نااميدى و حسرت باز مى گردند.
اى بازماندگان اموات !  از براى پدر و مادر و خويشان و دوستان خود خيراتى بفرستيد و صدقه اى بدهيد  و دعاى خير و استغفار برايشان كنيد، زيرا آنها از عمل خير بازمانده اند و عاجز و درمانده شده اند والحال محتاج به صدقات و خيرات و دعا و استغفار شما هستند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

و آن حالتى است كه آدمى به سبب آن از آلامى كه به ديگران مى‏رسد و به مصايبى‏كه به ايشان روى مى‏دهد متاثر نمى‏گردد.و شكى نيست كه منشا اين صفت، غلبه سبعيت‏است.و بسيارى از افعال ذميمه، چون: ظلم و ايذاء كردن و به فرياد مظلومان نرسيدن ودستگيرى فقرا و محتاجان را نكردن، از اين صفت ناشى مى‏شود.و ضد اين صفت، رقت قلب و رحيم دل بودن است، و بر آن آثار حسنه و صفات قدسيه مترتب مى‏گردد.و ازاين جهت اخبار بسيار در فضيلت آن وارد شده است.  و از حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - مروى است كه: «خداى - تعالى - فرمودكه: نيكى را از مهربانان از بندگان من بطلبيد و در پناه ايشان زندگانى كنيد، به درستى كه‏من رحمت‏خود را در ايشان قرار داده‏ام. و اخبار و احاديث در مذمت قساوت قلب، و مدح رقت آن بى‏شمار و مستغنى ازشرح و اظهار است  .و علاج اين صفت، و ازاله قساوت، و كسب رحمت، در نهايت صعوبت است، زيراكه: قساوت، صفتى است راسخه در نفس، كه ترك آن به آسانى ميسر نگردد.و كسى كه‏به آن مبتلا باشد بايد به تدريج‏خود را از اعمالى كه نتيجه قساوت است نگاه دارد ومواظبت‏بر آنچه آثار رحيم دلى و رقت قلب است نمايد تا نفس مستعد آن گردد، كه ازمبدا فياض افاضه صفت رقت‏شده، ضد آن را كه قساوت است‏برطرف سازد. 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

در میان انبوه جمعیت گم شده ایم،اعمال و افکار و احساسات لطیف پاک آنها را به خویشتن نسبت می دهیم، آدم های پر مدعایی هستیم در حالی که در عمل بر خلاف ادعایمان کم کار ترین هستیم. نقاب به صورت زده ایم و پشت آن چهره ای کریه المنظر خودمان، مخفی شده ایم. و به همین صورتک تصنعی می نازیم و مغرور می شویم.گاهی پوز نعمت های ظاهر یمان را می دهیم و احساس ثروت میکنیم در حالی که حقیقتاً اگر آن چه انسان را ثروتمند میکند زبان داشت و خود را معرفی می نمود، گدائی بیش نبودیم خلاصه در پایان همه مرگ را از یاد برده ایم چون اگر به فکر مرگ بودیم ظاهر دنیا این چنین نبود..مرگ! یگانه حقیقت ملموس واقعیت انکار نشدنی در این خاکدان تیره و کهنه سرای سپنجی است. شاید تا کنون داستان آن مرد کوزه گر را شنیده اید که هر وقت کسی می مرد یک سنگ در کوزه ی جلوی مغازه اش می انداخت، یعنی به تعداد هر مرده یک سنگ در کوزه وجود داشت روزی یک نفر سراغ کوزه گر می رود اما میبیند در مغازه ی او بسته است از چند نفر که پرس وجو میکند متوجه می شود که کوزه گر مرده است. ناگهان یاد سنگ انداختن کوزه گر در کوزه می افتد و با خود می گوید « عاقبت کوزه گر هم در کوزه افتاد ». شاید همین امروز من و شما هم در گوزه افتادیم ، خلاصه طومار زندگی ما نیز به پایان می رسد در حالی که جز شرمندگی و خجالت از خودمان چیزی بر جای نگذاشته ایم . آیا تا به حال فکر کرده اید تا چه حد برای مرگ آماده شده اید که اگر از آن فرار کنید شما را می یا بد و اگر بر جای خود بمانید شما را می گیرد و اگر فراموشش کنید شما را از یاد نبرد.آری مرگ! با شدت ها و سختی و وحشت های گیج کننده فرا می رسد و انسان را در یک حیرانی و سر گردانی عجیبی فرو می برد و به انسان حالت مستی و بی هوشی دست می دهد مستی بر عقل او چیره می شود و او را در اضطراب شدیدی فرو می برد و قرآن در این باره میگوید و سر انجام سکرات مرگ فرا می رسد و گفته می شود این همان چیزی است که از آن فرار می کردی» یاد یک حدیث از امام صادق افتادم که چه سخن حکیمانه ای فرمودند: وقتی پشت سر جنازه ای حرکت میکنی، پندارید خود در درون تابوت هستید و به خدا اصرار میکنید که شما را برگرداند حال برگشته اید ببینید چه کاره هستید بعضی موقع که گذرم بر قبرستان می افتد احساس میکنم که قبر ها با من حرف می زنند می دانید آن ها به من چه می گویند، فریاد می آورند ای پسر آدم در پشت من خندان و شاد می گردی ولی در شکم من گریان و محزون خواهی بود، در پشت من زبان شیوا و رثایی داری ولی در شکم من ساکت وخاموش خواهی بود. می خواهم عرایضم را با کلامی از حضرت عیسی مسیح به پایان بر سانم. هر کس بخواهد زندگی را حفظ کند آن را از دست خواهد داد و کسی که زندگی اش را برای خدا از دست بدهد در حقیقت آن را حفظ کرده است خدایا بر ما رحم کن، ما در این دنیا غریبیم  پرورد گارا بر موقع مرگمان که غم و حسرت تمام وجودمان را فرا خواهد گرفت به دادمان برس.
بر ما رحم کن از تنگی قبر و از عذاب قبر

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

بسم‌اللّه الرحمن الرحیم
شیطان همواره در کمین است، اما انسان باید آن‌قدر تهذیب نفس داشته باشد که اجازه ندهد شیطان در او رسوخ کند و او را فریب دهد، لذا قبل از این‌که پشیمان شوید، شیطان را از خود برانید؛ زیرا خدای ناکرده اگر سریع به فکر خود نباشید، ممکن است نتوانید در آینده از القائات شیطان رها شوید. تا جوان هستید فرصت دارید خود را خلاص کنید. اولین گام برای شما این است که یک شخص متدین را راهنمای خود قرار دهید؛ از فردی که خود صاحب کمال است، کمک بخواهید و قدری از روز را با او بگذرانید. سعی کنید با افراد متدین معاشرت کنید و با افرادی که فکر و حرکت آنها شما را به گناه می‌کشاند هم صحبت نشوید؛ و افکار شیطانی را از فکر خود محو نمایید. به معنویات روی آورید و در مجالس وعظ و خطابه شرکت کنید. اذکار خود را بیشتر کنید و در هر کاری از خدا کمک بخواهید. با خود زیاد خلوت نکنید، اگر فکر گناه به ذهنتان خطور کرد از محل خارج شده و شروع به قدم زدن نمایید و خود را به کاری مشغول کنید تا فکر باطل از ذهن شما خارج شود. باید ببینید سبب اصلی تحریک شهوت شما چیست، بعد آن را علاج و یا از آن دوری کنید، تا این‌که به مرور زمان مسئله گناه را انشاءاللّه فراموش خواهید کرد. اگر بتوانید هنگامی که شیطان به سراغ شما آمد وضو ساخته و شروع به نماز خواندن نمایید، بسیار مؤثر است، در آن برکاتی‌است که شما را در جهت خلاصی از این مشکل، کمک خواهد کرد. توسل به اهل‌بیت(ع) مصداق بارز”وابتغوا الیه الوسیلة” است‌ اصولاً توسل به پیامبر اکرم  صلی‌اللّه‌علیه‌وآله، صدیقه طاهره و ائمه معصومین‌ علیهم‌السلام و واسطه قرار دادن آنها در پیشگاه خداوند متعال برای برآورده شدن حاجات، از مسلّمات و مرتکزات در اذهان عموم مومنین، علما و اصحاب ائمه‌ بوده و جای هیچ شک و شبهه‌ای در آن نیست و اگر در موردی مانند این موارد که از مسلّمات بین مومنین است روایات زیادی در دسترس نباشد، که نه به جهت ضعف مطلب؛ بلکه به جهت وضوح مطلب و رسوخ آن در اذهان است، این خود کافی‌بوده و نیازی به نقل و ضبط ندارد. اصحاب ائمه، عمده اهتمامشان بر این بود که در فروع، جهات مختلف را مورد سؤال قرار داده و روایات آن را ضبط و نقل نمایند و در اصول و مسایل اعتقادی‌ و آنچه که به مقام و منزلت معصومین‌ علیهم‌السلام مربوط می‌شود، به جهت وضوح و مسلم بودن به سؤال و نقل معدود اکتفا می‌کردند. مسئله توسل به پیامبر اکرم‌ صلی‌اللّه‌علیه‌وآله و اهل‌بیت‌ علیهم‌السلام امری نیست که کسی بتواند در آن تشکیک کند، هر چند بعضی‌ها که نمی‌دانند یا نمی‌خواهند بدانند، از جهاتی در صدد ایجاد شبهه در اذهان مردم؛ به خصوص‌ضعفای مومنین هستند، اما تلاش اینان بی‌ثمر بوده و به نتیجه‌ای نخواهد رسید. مگر نه این‌که خداوند متعال در قرآن مجید فرموده‌است: “و ابتغوا الیه الوسیلة”؛ یعنی برای رسیدن به خداوند و تقرب به درگاه او وسیله بجویید. چه وسیله و واسطه‌ای مهم‌تر و اساسی‌تر از پیامبر اکرم صلی‌اللّه‌علیه‌وآله و ائمه معصومین‌ علیهم‌السلام می‌باشد؟ توسل به آن ذوات‌مقدسه نه تنها در میان مومنین این امت و علما و اصحاب ائمه‌، امری رایج بوده، بلکه نزد انبیاء سابق هم مورد توجه بوده است؛ چنان‌که از روایاتی که در توبه حضرت آدم در ذیل آیه شریفه: “وتلقّی آدمُ من ربّه کلمات فتاب علیه” وارد شده و غیر از این مورد، از روایات متعدد در مورد انبیا به دست می‌آید. بنابراین، توسل و التجا به آن‌بزرگواران و شفیع قرار دادن آنها در پیشگاه خداوند متعال، جهت عظمت مقامی که برای آن حضرات در نتیجه عبودیت و نهایت تذلل و بندگی‌شان در درگاه خداوند ثابت است، به خواندن دعای توسل یا حدیث کساء و امثال آن از مصادیق: “ابتغوا الیه الوسیلة” و موجب نجات و خلاصی از ناگواری‌ها و دشواری‌ها و ایجاد زمینه برخورداری از برکات و مواهب می‌باشد. همان‌طور که شفاعت آنها در آخرت موجب نجات و رهایی از عذاب آخرت است و مومنین به شفاعت آن بزرگواران امید دارند و خداوند متعال هم شفاعت آنها را می‌پذیرد، بر اساس آیه شریفه: “لاتنفع الشّفاعة عنده الاّ لمن اذن له”‌ ‌اگر بنا باشد که خداوند متعال به شفاعت کسی در روز قیامت اذن بدهد، در اول مرتبه پیامبر اکرم‌ صلی‌اللّه‌علیه‌وآله و اهل‌بیت علیهم‌السلام طاهرینش‌ می‌باشند و رسول گرامی اسلام‌ صلی‌اللّه‌علیه‌وآله و ائمه‌، قدر متیقن از اذن در شفاعت می‌باشند، همان‌طور که قبول ولایت آن بزرگواران، اقتدا و تأسی به آنها در مقام عمل، تنها راه رسیدن به سعادت و رستگاری می‌باشد و هدایت تنها در این راه است.
یکی از مصادیق “وابتغوا الیه الوسیلة” دعا است که حدیث‌کسا را شامل می‌شود. این حدیث شریف، مصداق بارز توسل به مقام شامخ اهل‌بیت علیهم‌السلام است، آن را بخوانید که مضامین آن بسیار عالی است و بسیاری از افراد جهت حل مشکل، آن تجربه کرده و نتیجه گرفته‌اند. و إ؛نشاءاللّه به عنایت امام زمان‌ عجل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشریف مشکل حل می‌شود، نگران نباشید. از خدا بخواهید که لذت عبادت را به‌شما عنایت نماید و بعد از چشیدن حلاوت عبادت، در قلب‌شما جای خواهد گرفت و معنویتی در خود احساس می‌کنید که‌لذت آن از هر چیزی بالاتر خواهد بود.
به تکالیف الهی توجه داشته و بسیار به یاد قیامت‌و روز حساب باشید! خنده زیاد شخصیت شما را نزد متدینین کمرنگ می‌کند. از شما راضی باشد. اگر با جدیت درس بخوانید و تکالیف الهی را همراه با تهذیب نفس مد نظر بگیرید. انشاءاللّه قلب مقدس امام زمان عجل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشریف را شاد خواهید کرد. و در راه تحصیل با توکل به خداوند متعال و توسل به ائمه‌اطهار علیهم‌السلام بکوشید تا خوب درس بخوانید و در تحصیل عجله نکنید، تا کتابی را تمام نکرده و نفهمیده‌اید کتاب دیگری را شروع نکنید. سعی کنید بعد از تمام کردن یک کتاب، آن را درس دهید. در استفاده از جوانی و سرمایه عمر، کمال مراقبت را بنمایید که جوانی زودگذر است و فرصت‌ها به سرعت از دست می‌روند؛ فرصت را مغتنم بشمارید و توفیق را از خداوند متعال بخواهید و از دوستی با اشخاصی که عمر را تباه می‌کنند بپرهیزید. از شب‌نشینی و گذراندن‌بی‌نتیجه وقت بپرهیزید و سعی کنید با افراد متدین، مومن و درس‌خوان نشست و برخاست داشته باشید. سرمایه جوانی را مغتنم‌شمرده و این نعمت الهی را ارزان از دست ندهید. شوخی و خنده، حکم نمک در غذا را دارد، انسان باید از شوخی و خنده زیاد بپرهیزد، به خصوص طلبه جوان که دوران سازندگی خود را می‌گذراند و خدای ناکرده شوخی و خنده زیاد موجب دلمردگی می‌شود و اگر خداي ناکرده این اتفاق بیفتد، خارج شدن از آن حالت بسیار سخت است. هر کاری می‌کنید، معقول باشد، تا نگویند این چه طلبه‌ای است که وقت خود را صرف مزاح و شوخی می‌کند و برای چه این فرد، طلبه شده است؟! خنده زیاد شخصیت شما را نزد متدینین کمرنگ می‌کند. با دوستان متدین و مومن خود می‌توانید جملات معقول و موزون رد و بدل کنید، اما باید مواظب‌باشید که دروغ، تهمت، بهتان، افترا و ایذاء کسی در آن نباشد؛ در سخن گفتن و شوخی معقول، تمام جوانب شرعی و اخلاقی را در نظر بگیرید. وظیفه طلاب درس خواندن و توکل به ایزد منان است، کاری کنید که رضایت امام زمان‌ عجل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشریف در آن باشد. شکل ظاهری و حرکت شما نیز به‌گونه‌ای باشد که اگر کسی شما را دید از خلق و التزام شما لذت ببرد و مصداق کونوا لنا زیناً‌ ‌باشید، خداوند به شما توفیق بدهد.

چندين روش مباره با شيطان رجيم
۱. راه نجات از دست شیطان پناه بردن به خداوند است
۲. توکل به خداوند
۳. در شب و روز به یاد خداوند بودن
۴. در سحرها استغفار کردن
۵. از ترس خدا گریه نمودن
لذا در این زمینه حضرت رسول فرمودند: سه دسته از شیطان و لشکر او در امان هستند اول کسانی که به یاد خدا هستند و دوم کسانی که از ترس خدا گریه می کنند و سوم کسانی که در سحرها استغفار می کنند.و همچنین طبق حدیث ذیل این موارد را می توان اضافه نمود
۶.روزه گرفتن
۷. صدقه دادن
۸. دوست داشتن برای خدا
۹. مواظبت بر انجام عمل صالح
۱۰. از گناهان خود طلب استغفار کردن
در این زمینه پیامبر اکرم فرمودند: ایا به شما خبر بدهم به چیزی که اگر ان را انجام دهید شیطان از شما دور می شود مثل دور بودن مشرق از مغرب ، گفتند: آری، حضرت فرمودند: روزه گرفتن روی شیطان را سیاه می کند، و صدقه دادن پشت او را می شکند، و دوست داشتن به خاطر خدا و مواظبت بر انجام عمل صالح ریشه او را قطع می سازد، و استغفار کردن رگ حیات او را قطع می سازد.
باید همواره این حدیث را در نظر داشته باشیم و به آن عمل کنیم چرا که شيطان گفته است از روبه رو و پشت سر و طرف راست و طرف چپ به انسانها حمله می کنم
امام باقر در تفسیر ایه ۱۷ سوره اعراف می فرمایند: شیطان گفته است از رو به رو کار اخرت را بر انها اسان جلوه می دهم و از پشت سر به انها می گویم مال جمع کنید و حقوق ان( خمس و زکاتش) را ندهید تا برای ورثه باقی بماند و از سمت راست به سبب زیبا نشان دادن گناهان و گمراهی ها و نیکو جلوه دادن شبهات دینشان را فاسد می کنم واز سمت چپ به سبب دوست داشتن ( و جلوه دادن ) لذات ( و گناهان ) و غلبه داشتن شهوتها بر قلبها موفق به گمراه کردن انها میشوم.
روایت شده است زمانی که شیطان این کلام را گفت قلب ملائکه برای انسانها به رحم امد پس به خدا گفتند: خدایا چگونه انسان از دست این دشمن ، که از چهار طرف بر او غلبه کرده فرار کند؟
خداوند متعال به انها وحی کرد: به درستی که برای انسان دو راه دیگر باقی مانده است، بالا و پایین، پس هنگامی که انسان دستش را در دعا به سوی اسمان بلند کند یا پیشانیش را از روی خشوع به زمین گذارد گناه ۷۰ ساله او را می امرزم.اخلاص هم یکی از راه هائی است که ادمی را به خدا نزدیک می کند و هم یکی از راه های خلاصی از شیطان است خود شیطان گفته است که من یا مخلصین کاری ندارم.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |