تبليغاتX
سعادت و رستگاری

بدن‌ نيز مؤدّب‌ به‌ آدابي‌ است‌ ؛ بدن‌ را نبايد در مَزبله‌ بيندازند يا در بيابان‌ رها كنند، احترام‌ به‌ اين‌ بدن‌ احترام‌ به‌ روح‌ است‌ ؛ و بر همين‌ اصل‌ از عالم‌ برزخ‌ به‌ عالم‌ قبر تعبير نموده‌اند، و گرنه‌ عالم‌ برزخ‌ هزاران‌ برابر از دنيا بزرگتر است‌ تا چه‌ رسد به‌ قبر، ولي‌ بجهت‌ نفسِ همين‌ ارتباط‌ تعبير به‌ عالم‌ قبر نموده‌اند و از سؤالات‌ برزخيّه‌ تعبير به‌ سؤال‌ عالم‌ قبر نموده‌اند ؛ و مردۀ مؤمن‌ را بايد احترام‌ نمود بدنش‌ هم‌ داراي‌ احترام‌ است‌. قبر بايد به‌ اندازۀ بدن‌ او باشد، مرده‌ را در ميان‌ قبر راحت‌ بخوابانند، قبر را به‌ اندازۀ كافي‌ گود كنند. در جائي‌ كه‌ كسي‌ ميخواهد از دنيا برود كاري‌ نكنند كه‌ از نزول‌ ملائكه‌ جلوگيري‌ كند ؛ آدم‌ جُنُب‌ داخل‌ نشود، قرآن‌ قرائت‌ كنند، پاي‌ محتضر را به‌ سمت‌ قبله‌ دراز كنند، دعاي‌ عديله‌ بخوانند، سورۀ يس‌ و صافّات‌ بخوانند، آهن‌ يا چيز سنگين‌ روي‌ شكم‌ او نگذارند، افرادي‌ كه‌ وارد ميشوند اگر با وضو باشند چه‌ بهتر است‌ چون‌ اينجا محلّ نزول‌ فرشتگان‌ و ارواح‌ مقدّسۀ معصومين‌ است‌. چون‌ از دنيا رفت‌ براي‌ تشييع‌ او مؤمنين‌ اجتماع‌ كنند و او را با سه‌ آبِ سدر و كافور و آب‌ خالص‌ سه‌ بار غسل‌ دهند و در سه‌ پارچه‌ يا پنج‌ جامه‌ كفن‌ كنند و بر كفن‌، جوشن‌ كبير و اسماءالله‌ را بنويسند و مؤمنين‌ نيز شهادت‌ خود را بر كفن‌ او مرقوم‌ دارند. بعد او را وارد در قبرستان‌ كنند و تا هنگام‌ ورود در قبر تدريجاً نزديك‌ به‌ قبر بنمايند، اگر مرد است‌ بدن‌ را از پائين‌ قبر و اگر زن‌ است‌ از پهلوي‌ قبر داخل‌ كنند، و در ميان‌ قبر صورت‌ او را برهنه‌ نموده‌ و روي‌ خاك‌ گذارند، كنايه‌ از آنكه‌ خداوندا بهترين‌ جاهاي‌ بدن‌ خود را كه‌ موجب‌ شرف‌ و آبروي‌ من‌ بود اينك‌ در مقابل‌ مقام‌ عظمت‌ و جلال‌ تو به‌ روي‌ خاك‌ مي‌نهم‌، و بر او تلقين‌ بخوانند و جَريدَتَين‌ در زير بغل‌هاي‌ او بگذارند، در چهارگوشۀ قبر او تربت‌ سيّدالشّهداء بريزند دستبندي‌ و گلوبندي‌ از تربت‌ براي‌ او قرار دهند و روي‌ چشم‌ها را تربت‌ بگذارند، و در روي‌ جريدتين‌ كه‌ از چوب‌‌تر است‌ با انگشت‌ شهادت‌ بر توحيد و رسالت‌ و ولايت‌ را بنويسند. اين‌ آداب‌ گرچه‌ با بدن‌ مقبور و افتادۀ او انجام‌ ميگيرد ولي‌ روحش‌ خوشحال‌ ميشود و اين‌ احترامات‌، ادب‌ نسبت‌ به‌ روح‌ اوست‌ ؛ چون‌ عمري‌ اين‌ بدن‌ آلت‌ دست‌ نفس‌ بوده‌ و براي‌ رساندن‌ به‌ كمال‌، او را خدمت‌ كرده‌ است‌ لذا مورد احترام‌ قرار ميگيرد. بَه‌ بَه‌! چه‌ خوب‌ است‌ انسان‌ را با آداب‌ مستحبّه‌ غسل‌ دهند و كفْن‌ و دفن‌ بنمايند، و واقعاً اگر انسان‌ بداند كه‌ مؤمنان‌ اينطور از روي‌ محبّت‌ با جنازۀ او رفتار مي‌كنند، اشتهاي‌ مردن‌ ميكند. مؤمنين‌ سابق‌ اينطور بودند و جنازه‌ را اينطور دفن‌ ميكردند، همسايگان‌ و اقرباء و ارحام‌ و آشنايان‌ و دوستان‌ همه‌ مي‌آمدند در منزل‌ ؛ با تشكيلاتي‌ آب‌ گرم‌ ميكردند در همان‌ منزل‌ با سلام‌ و صلوات‌ و روضه‌ و گريه‌ و دعا و قرآن‌ جنازه‌ را پاكيزه‌ مي‌شستند و طيّب‌ و طاهر نموده‌ و غسل‌ ميدادند و از كافور حنوط‌ نموده‌ و از همان‌ كفني‌ كه‌ آن‌ متوفّي‌ از مكّه‌ يا كربلا تهيّه‌ نموده‌ و در آب‌ زمزم‌ يا فرات‌ شسته‌ بود و به‌ خانۀ كعبه‌ يا حرم‌هاي‌ مَشاهد مشرّفه‌ ماليده‌ و متبرّك‌ كرده‌ بود و سپس‌ تمام‌ آن‌ را به‌ نوشتن‌ أسماء الله‌ مزيّن‌ و به‌ شهادت‌ چهل‌ مؤمن‌ بر ايمان‌ او ممهور و موَشّح‌ نموده‌ بود كفن‌ ميكردند ؛ خوشا بحال‌ چنين‌ افرادي‌ با چنين‌ نيّت‌هاي‌ پاك‌ و عقائد استوار. امّا حالا بيچارۀ مسكين‌ 90 سال‌ دارد و ميترسد نام‌ مرگ‌ يا وصيّت‌ را در نزد او ببرند ؛ چندين‌ مرض‌ دارد چشم‌ آب‌ آورده‌، مرض‌ قند هر لحظه‌ تهديدش‌ ميكند، فشار خون‌ و مرض‌ كليه‌ و اعصاب‌ و تورّم‌ غدّۀ پرستات‌ و بواسير ؛ سكته‌ هم‌ كرده‌ ولي‌ در عين‌ حال‌ دلش‌ و خاطراتش‌ باز هم‌ بطرف‌ دنياست‌. منزل‌ هم‌ ديگر تحمّل‌ اين‌ مريض‌ را نمي‌كند آقازاده‌ داد و بيداد ميكند: ببريد پدرم‌ را به‌ بيمارستان‌! بيهُشانه‌ او را به‌ بيمارستان‌ ميبرند به‌ اين‌ دست‌ و آن‌ دست‌ هِي‌ سوزن‌ فرو مي‌كنند و ديگر رگ‌ها را پيدا نمي‌كنند ؛ رگها بسته‌ شده‌ است‌. بيمارستان‌ و طبيب‌ معالج‌ هم‌ براي‌ آنكه‌ يك‌ صورت‌ حساب‌ مفصّل‌ تهيّه‌ كنند اين‌ بيچارۀ در حال‌ احتضار را از اين‌ سالن‌ به‌ آن‌ سالن‌ براي‌ آزمايش‌ و عكسبرداري‌ مي‌كشانند تا با بدن‌ آلوده‌ به‌ الكل‌ و نجس‌ جان‌ ميدهد نه‌ كسي‌ او را رو به‌ قبله‌ كشيده‌ و نه‌ بر او دعا و قرآن‌ خوانده‌، و نه‌ سلامي‌ و صلواتي‌. فوراً او را به‌ سردخانۀ بيمارستان‌ و از آنجا به‌ بهشت‌ زهرا (قبرستان‌ محلّ) ميبرند و نه‌ كسي‌ ميگويد لا إلَهَ إلاّ اللَه‌. غسّال‌ او معلوم‌ نيست‌ با چه‌ نيّتي‌ غسل‌ ميدهد. و آقازادۀ محترم‌ يك‌ دوربين‌ عكّاسي‌ بدوش‌ انداخته‌ قدم‌ ميزند. نزديكان‌ و ارحام‌ هم‌ ميترسند در مرده‌ شويخانه‌ بروند كه‌ ببينند غسّال‌ چه‌ قسم‌ غسل‌ ميدهد ؛ تازه‌ اگر هم‌ بروند چيزي‌ نميدانند ؛ زنهاي‌ رحم‌ و قوم‌ و خويش‌ هم‌ ميترسند درمغسل‌ زنها بروند. مردها زير درخت‌ها و سايبان‌ نشسته‌ سيگار مي‌كشند و دائماً مي‌پرسند: تمام‌ شد؟ تمام‌ شد؟ كه‌ زودتر ماشين‌ را روشن‌ كرده‌ پشت‌ فرمان‌ نشسته‌ و قبرستان‌ را ترك‌ كنند. خدا نكند انسان‌ چنين‌ مردني‌ بكند ؛ خدا رحمت‌ كند، واعظ‌ محترمي‌ بود در قم‌ كه‌ مردي‌ فاضل‌ و دانشمند بود و جزء اهل‌ علم‌ و مطالعه‌ بود، و در آن‌ وقت‌ كه‌ ما در قم‌ تحصيل‌ ميكرديم‌ مرده‌شوئي‌ بود در قم‌ به‌ نام‌ مشهدي‌ نوروز. آن‌ واعظ‌ بالمناسبة‌ بر فراز منبر مي‌گفت‌: اگر مرده‌شوي‌ انسان‌ مشهدي‌ نوروز باشد خدا نكند انسان‌ در قم‌ بميرد. رواياتي‌ كه‌ دربارۀ عذاب‌ قبر و ثواب‌ قبر وارد شده‌ است‌ راجع‌ به‌ همان‌ بدن‌ برزخي‌ است‌ كه‌ به‌ مناسبت‌ ارتباط‌ عالمِ برزخِ هر كس‌ به‌ قبر آن‌ كس‌، از آن‌ تعبير به‌ عذاب‌ قبر شده‌ است‌.

اسباب‌ و علل‌ فشار قبر

در «عِلَل‌ الشّرآئع‌» مرحوم‌ صدوق‌ با سند متّصل‌ خود روايت‌ ميكند از زيد بن‌ عليّ از پدرش‌ از جدّش‌ از أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌: قَالَ: عَذَابُ الْقَبْرِ يَكُونُ مِنَ النَّمِيمَةِ وَالْبَوْلِ وَ عَزْبِ الرَّجُلِ عَنْ أَهْلِهِ. «فرمود: عذاب‌ قبر از سخن‌چيني‌ و پرهيز نكردن‌ از بول‌ و دوري‌ مرد از زنش‌ پيدا ميشود كه‌ رختخواب‌ خود را جدا نموده‌ و در غذا و خواب‌ از او دوري‌ كند.» و نيز با سند متّصل‌ خود روايت‌ ميكند از حضرت‌ صادق‌ از پدرش‌ از پدرانش‌ عليهم‌ السّلام‌ كه‌: قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ: ضَغْطَةُ الْقَبْرِ لِلْمُؤْمِنِ كَفَّارَةٌ لِمَا كَانَ مِنْهُ مِنْ تَضْيِيعِ النِّعَمِ.  «رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمودند: فشار قبر براي‌ مؤمن‌ كفّارۀ تضييع‌ نعمت‌هائي‌ است‌ كه‌ نموده‌ است‌.» كليني‌ روايت‌ ميكند از عدّه‌اي‌ از اصحاب‌ از أحمد بن‌ محمّد بن‌ خالد از عثمان‌ بن‌ عيسي‌ از عليّ بن‌ أبي‌ حمزه‌ از أبوبصير: قَالَ: قُلْتُ لاِبِي‌ عَبْدِاللَهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: أَ يَفْلِتُ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْرِ أَحَدٌ؟ قَالَ: فَقَالَ: نَعُوذُ بِاللَهِ مِنْهَا ؛ مَا أَقَلَّ مَنْ يَفْلِتُ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْرِ! «ميگويد: من‌ به‌ حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ عرض‌ كردم‌: آيا كسي‌ از فشار قبر رهائي‌ پيدا ميكند؟ حضرت‌ فرمودند: پناه‌ به‌ خدا از فشار قبر ؛ چقدر افرادي‌ كه‌ از فشار قبر رهائي‌ پيدا كنند كم‌ هستند.»  و سپس‌ فرمودند: چون‌ عثمان‌، رقيّه‌ دختر رسول‌ خدا را كشت‌، رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ بر كنار قبر او ايستادند و درحاليكه‌ سر خود را به‌ آسمان‌ بلند نموده‌ و اشگ‌ از چشمانشان‌ جاري‌ بود به‌ مردم‌ فرمودند: من‌ رقيّه‌ دخترم‌ را به‌ ياد آوردم‌ و نيز به‌ ياد آوردم‌ آنچه‌ را كه‌ به‌ او رسيده‌ بود پس‌ دلم‌ شكست‌ و خواستم‌ كه‌ خدا او را از فشار قبر برهاند و عرض‌ كردم‌: اللَهُمَّ هَبْ لِي‌ رُقَيَّةَ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْرِ. فَوَهَبَهَا اللَهُ لَهُ. «بار پروردگارا به‌ خاطر من‌ رقيّه‌ را از فشار قبر برهان‌. پس‌ خداوند او را بخاطر پيامبر رهانيد.»  و حضرت‌ صادق‌ به‌ دنبال‌ اين‌ قضيّه‌ فرمودند: رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ براي‌ تشييع‌ جنازۀ سَعد از منزل‌ خارج‌ شدند در حاليكه‌ هفتاد هزار فرشته‌ جنازۀ وي‌ را تشييع‌ مينمودند ؛ و پس‌ از دفن‌، حضرت‌ رسول‌ الله‌ سر خود را بطرف‌ آسمان‌ بلند نموده‌ و فرمودند: مِثْلُ سَعْدٍ يُضَمُّ ؟ آيا فشار قبر، شخصي‌ مانند سعد را با اين‌ سابقۀ درخشانش‌ در اسلام‌ ميگيرد؟ أبوبصير ميگويد: عرض‌ كردم‌: فدايت‌ شوم‌ ما چنين‌ مي‌پنداشتيم‌ كه‌ سعد از بول‌ اجتناب‌ كامل‌ نميكرد! حضرت‌ فرمود: مَعَاذَ اللَهِ، إنَّمَا كَانَ مِنْ زَعَآرَّةٍ فِي‌ خُلُقِهِ عَلَي‌ أَهْلِهِ. «پناه‌ به‌ خدا چنين‌ نيست‌، بلكه‌ فشار قبر سعد به‌ علّت‌ سوء خُلقي‌ بود كه‌ با اهل‌ خانۀ خود داشت‌.» حضرت‌ صادق‌ فرمودند: مادر سعد گفت‌: گوارا باد اي‌ سعد برتو در اين‌ بهشتي‌ كه‌ وارد شدي‌! رسول‌ خدا فرمود: اي‌ مادر سعد! بر خدا حكم‌ جزمي‌ منما. و نيز كليني‌ روايت‌ ميكند با إسناد خود از أبوبصير از يكي‌ از صادقين‌ عليهما السّلام‌. قَالَ: لَمَّا مَاتَتْ رُقَيَّةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ قَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ: الْحَقِي‌ بِسَلَفِنَا الصَّالِحِ عُثْمَانَ بْنِ مَظْعُونٍ وَ أَصْحَابِهِ ؛ قَالَ: وَ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلَامُ عَلَي‌ شَفِيرِ الْقَبْرِ تَنْحَدِرُ دُمُوعُهَا فِي‌ الْقَبْرِ وَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ يَتَلَقَّاهُ بِثَوْبِهِ قَآئِمًا يَدْعُو، قَالَ: إنِّي‌ لَاعْرِفُ ضَعْفَهَا وَ سَأَلْتُ اللَهَ عَزَّوَجَلَّ أَنْ يُجِيرَهَا مِنْ ضَمَّةِ الْقَبْرِ.  «حضرت‌ فرمود: چون‌ رقيّه‌ دختر رسول‌ الله‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وفات‌ كرد، رسول‌ خدا فرمود: اي‌ دخترم‌! بپيوند به‌ سلفِ صالحِ ما عثمان‌ بن‌ مظعون‌ و اصحاب‌ او ؛ و فاطمه‌ عليها السّلام‌ بر كنارۀ قبر ايستاده‌ بود و چنان‌ گريه‌ ميكرد كه‌ اشگهاي‌ چشم‌ او در قبر فروميريخت‌، و رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ در حالي‌ كه‌ ايستاده‌ دعا مينمود آن‌ اشگها را با لباس‌ خود پاك‌ ميكرد. رسول‌ خدا فرمود: من‌ از ضعف‌ رقيّه‌ خبر دارم‌ و از خداوند عزّوجلّ خواهش‌ كردم‌ كه‌ او را از فشار قبر خلاصي‌ بخشد.» و نيز كليني‌ روايت‌ ميكند از عليّ بن‌ إبراهيم‌ از محمّد بن‌ عيسي‌ از يونس‌: قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَصْلُوبِ يُعَذَّبُ عَذَابَ الْقَبْرِ؟ قَالَ: فَقَالَ: نَعَمْ إنَّ اللَهَ عَزَّ وَجَلَّ يَأْمُرُ الْهَوَآءَ أَنْ يَضْغَطَهُ.  و در روايت‌ يونس‌ ميگويد: «من‌ از حضرت‌ راجع‌ به‌ شخصي‌ را كه‌ به‌ دار آويخته‌اند سؤال‌ كردم‌ كه‌ آيا او را هم‌ عذاب‌ قبر ميدهند؟ حضرت‌ فرمود: آري‌ خداوند عزّ وجلّ به‌ هوا امر ميكند كه‌ او را در فشار خود بگيرد.» و در روايت‌ ديگر حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ در پاسخ‌ گفتند كه‌: خداوند زمين‌ و هوا يكي‌ است‌ ؛ خداوند بسوي‌ هوا وحي‌ ميكند كه‌ او را در فشار بگيرد، و هوا چنان‌ او را در فشار قرار ميدهد كه‌ از فشار قبر سخت‌تر باشد.

استحباب‌ قراردادن‌ جريدتين‌ در كفن‌ زير بازوهاي‌ ميّت‌

كليني‌ روايت‌ ميكند با إسناد خود از زُراره‌ كه‌ ميگويد: به‌ حضرت‌ امام‌ محمّد باقر عليه‌ السّلام‌ عرض‌ كردم‌: چرا براي‌ ميّت‌ جَريده‌ ميگذارند؟ (جريده‌ چوب‌ تازه‌اي‌ است‌ كه‌ از درخت‌ مي‌چينند به‌ طول‌ يك‌ ذراع‌ ـ قريب‌ نيم‌ متر ـ و چون‌ ميّت‌ را ميخواهند كفن‌ كنند زير بازوهاي‌ او در داخل‌ كفن‌ ميگذارند.)  حضرت‌ فرمودند: براي‌ آنكه‌ تا هنگاميكه‌ آن‌ جريده‌ مرطوب‌ است‌ عذاب‌ از او برداشته‌ ميشود، و در اين‌ زمان‌ كسي‌ از او حساب‌ نمي‌كشد. حضرت‌ فرمودند: عذاب‌ قبر پيوسته‌ نيست‌ بلكه‌ در يك‌ روز و در يك‌ ساعت‌ انجام‌ ميگيرد، فقط‌ به‌ اندازۀ مدّتي‌ كه‌ ميّت‌ را در قبر ميگذارند و مردم‌ مراجعت‌ مي‌كنند ؛ و آن‌ دو چوب‌‌تر را براي‌ همين‌ مدّت‌ از زمان‌ ميگذارند، و بعد از اينكه‌ آنها خشك‌ شوند ديگر عذاب‌ و حسابي‌ إن‌شاءالله‌ نخواهد داشت‌. و كليني‌ با سند ديگر روايت‌ ميكند از حَريز و فُضيل‌ و عبدالرّحمن‌ كه‌ گفتند: از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ سؤال‌ شد: به‌ چه‌ علّتي‌ براي‌ مرده‌ جريده‌ ميگذارند؟ حضرت‌ فرمود: براي‌ آنكه‌ تا مدّتي‌ كه‌ جريده‌،‌تر است‌ عذاب‌ از او فاصله‌ ميگيرد. اينها همه‌ شواهد براي‌ ارتباط‌ بدن‌ مثالي‌ به‌ بدن‌ واقع‌ شدۀ در قبر است‌.و از جمله‌ مسائل‌ ارتباطيّه‌، نپوسيدن‌ بدن‌ پيامبران‌ و ائمّۀ طاهرين‌ و اولياي‌ خدا و بعضي‌ از اخيار و ابرار در قبر است‌. در بعضي‌ از مقابري‌ كه‌ بطور سرداب‌ حفر شده‌ و جنازه‌ها را در آن‌ سرداب‌ پهلوي‌ يكديگر قرار ميدهند، ديده‌ شده‌ است‌ كه‌ جنازۀ بعضي‌ از علماء بالله‌ پس‌ از مرور نيم‌ قرن‌ تازه‌ است‌. البتّه‌ مقام‌ روح‌ و نفس‌ غير از بدن‌ است‌ ؛ جنازه‌ ميخواهد در قبر بپوسد يا نپوسد، بدن‌ لباسي‌ است‌ كه‌ كنده‌ شده‌ است‌ و روح‌ در مقام‌ شامخ‌ خود متنعّم‌ به‌ نعم‌ الهيّه‌ است‌. و اگر فرض‌ شود بدن‌ قطعه‌ قطعه‌ شود يا سوخته‌ گردد و خاكسترش‌ را به‌ باد دهند يا به‌ دار آويزند و چندين‌ سال‌ بر فراز دار بماند و كهنه‌ گردد و كبوتر در شكم‌ ميّت‌ لانه‌ بگذارد، چنانچه‌ بدن‌ فقيه‌ و متكلّم‌ اسلام‌ قاضي‌ نورالله‌ شوشتري‌ را در زير شلاّق‌هاي‌ خاردار ريز ريز كردند، و بدن‌ فقيه‌ عاليقدر اسلام‌ شهيد اوّل‌ را به‌ دار آويختند و سپس‌ سوزاندند و خاكسترش‌ را به‌ باد دادند، و بدن‌ حضرت‌ زيدبن‌ عليّ بن‌ الحسين‌ را چهار سال‌ بر بالاي‌ چوبۀ دار نگاه‌ داشتند ؛ ولي‌ با همۀ اين‌ احوال‌ به‌ اندازۀ سر سوزني‌ از ثواب‌هاي‌ آن‌ متوفّي‌ كم‌ نخواهد شد بلكه‌ بواسطۀ ارتباط‌ برزخ‌ با بدن‌ مثالي‌، همين‌ وقايع‌ ممكنست‌ موجب‌ إعلاء درجه‌ و ترفيع‌ مقام‌ آن‌ شهيدان‌ راه‌ حقّ و ولايت‌ گردد. ولي‌ با همۀ اين‌ احوال‌ بدن‌هائي‌ كه‌ در ميان‌ قبر است‌ ممكن‌ است‌ نپوسد، و درجۀ تقوي‌ و طهارت‌ روح‌ تأثير در اين‌ لباس‌ داخل‌ قبر افتاده‌ نموده‌ و او را تازه‌ نگاهدارد. 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

سازنده ترين کلمه ((گذشت)) است...آن را تمرین کن.

پر معني ترین کلمه ((ما)) است...آن را به کار ببر.

عمیق ترین کلمه ((عشق)) است...به آن ارج بده.

بی رحم ترین کلمه (( تنفر)) است...با آن بازی نکن.

خودخواهانه ترین کلمه ((من)) است...از آن حذر کن.

نا پایدارترین کلمه ((خشم)) است...آن را فرو ببر.

بازدارنده ترین کلمه ((ترس)) است...با آن مقابله کن.

با نشاط ترین کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.

پوچ ترین کلمه ((طمع)) است...آن را بکش.

سازنده ترین کلمه ((صبر)) است...برای داشتنش دعا کن.

روشن ترین کلمه ((امید)) است...به آن امیدوار باش.

ضعیف ترین کلمه ((حسرت)) است...آن را نخور.

تواناترین کلمه ((دانش)) است...آن را فرا گیر.

محکم ترین کلمه ((پشت کار)) است...آن را داشته باش.

سمی ترین کلمه ((شانس)) است...به امید آن نباش.

لطیف ترین کلمه ((لبخند)) است...آن را حفظ کن.

ضروری ترین کلمه ((تفاهم)) است...آن را ایجاد کن.

سالم ترین کلمه ((سلامتی)) است...به آن اهمیت بده.

اصلی ترین کلمه ((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن.

دوستانه ترین کلمه ((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن.

زیباترین کلمه ((راستی)) است...با آن رو راست باش.

زشت ترین کلمه ((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنین شود؟؟

موقر ترین کلمه ((احترام)) است...برایش ارزش قایل شو.

آرامترین کلمه ((آرامش)) است...به آن برس.

عاقلانه ترین کلمه ((احتیاط )) است...حواست را جمع کن.

دست و پا گیر ترین کلمه ((محدودیت)) است...اجازه نده مانع پیشرفتت شود.

سخت ترین کلمه ((غیر ممکن)) است...وجود ندارد.

مخرب ترین کلمه ((شتابزدگی)) است...مواظب پلهای پشت سرت باش.

تاريك ترین کلمه (( نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن.

کشنده ترین کلمه ((اضطراب)) است...آن را نادیده بگیر.

صبور ترین کلمه ((انتظار)) است...منتظرش بمان.

با ارزش ترین کلمه ((بخشش)) است...سعی خود را بکن.

قشنگ ترین کلمه ((خوشرویی)) است...راز زیبایی در آن نهفته است.

رسا ترین کلمه ((وفاداری)) است...بدان که جمع همیشه بهتر از يك فرد بودن است

محرک ترین کلمه ((هدفمندی)) است...زندگی بدون آن پوچ است.

و بالاخره هدفمند ترین کلمه ((موفقیت)) است...پس پیش به سوی آن گرايش پيدا كن

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

طبيب مزبور همين كه زخم سر آن حضرت رامشاهده كرده و رو بدان حضرت كرده، گفت: «اى امير مؤمنان، هر وصيتى دارى، بكن كه ضربت شمشير اين دشمن خدا به مغز سررسيده و معالجه سودى ندارد.» در اين وقت بود كه امير المؤمنين كاغذ و قلم و دواتى طلبيد و شروع به وصيت كرد. ابوالفرج در مقاتل الطالبيين روايت كرده كه پس از ضربت خوردن امير مؤمنان، اطباى كوفه را به بالين آن حضرت آوردند و در ميان آنها هيچ يك در معالجه زخم و جراحى استادتر از اثير بن عمرو نبود و او متخصص در معالجه زخمها و جراحات بود و از جمله چهل نفر جوانى بود كه در زمان ابوبكر در عين التمر به دست خالد بن وليد اسير گشته و در كوفه ساكن شده بود. طبيب مزبور همين كه زخم سر آن حضرت رامشاهده كرد، دستور داد شُش گوسفندى را بياورند و از ميان آن رگى را بيرون آورد و آن رگ را در زخم مزبور نهاد و پس از اندكى بيرون آورد و آن را مشاهده كرد. سپس رو بدان حضرت كرده، گفت: «اى امير مؤمنان، هر وصيتى دارى، بكن كه ضربت شمشير اين دشمن خدا به مغز سررسيده و معالجه سودى ندارد.» در اين وقت بود كه امير المؤمنين كاغذ و قلم و دواتى طلبيد و شروع به وصيت كرد. وصيتنامه حضرت على(ع) را در كتابهاى حديث به اجمال و تفصيل به طور مختلف نقل كرده‏اند كه يكى را ابوالفرج نقل كرده است و در كافى مرحوم كلينى هم نظير همين وصيت را كه ابوالفرج روايت كرده، نقل مى‏كند و در نهج البلاغه نيز (در ذيل نامه شماره 47) اجمالى از اين وصيت ذكر شده و خلاصه‏اى از آن در كشف الغمه و روايات ديگر آمده كه همه آنها را مجلسى(ره) در بحار الانوار نقل كرده است و ما همان روايت ابوالفرج را كه نسبتاً جامعتر از ديگران است، نقل مى‌كنيم.

بسم‏الله الرحمن الرحيم

اين وصيتنامه‏اى است كه اميرالمؤمنين، على بن ابيطالب بدان وصيت مى‏كند: گواهى مى‏دهد كه معبودى جز خداى نيست كه يگانه است و شريك ندارد و نيز گواهى دهد كه محمد(ص) بنده و رسول اوست، كه خداوند او را به راهنمايى و دين حق فرستاد تا بر همه اديان پيروزش كند، اگرچه مشركان آن را ناخوش دارند. درود و بركات خدا بر او باد! «همانا نماز و پرستش و زندگى و مرگ من از آن خداوندى است كه پروردگار جهان است و شريكى براى او نيست و بدان مأمور گشته‏ام و منم از نخستين مسلمانان».
اى حسن! من تو را و تمام فرزندان و خاندانم و هر كسى‏كه اين وصيتنامه به او برسد، به تقوا و ترس از خداوندى كه پروردگار شماست، سفارش مى‏كنم و بايد نميريد جز اينكه مسلمان باشيد و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد؛ زيرا به راستى من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مى‏فرمود: اصلاح دادن ميان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است و آنچه دين را تباه ساخته و از بين مى‏برد، افساد ميان مردمان است، ولا قوه الا بالله العلى العظيم [نيرويى جز به وسيله خداى بزرگ نيست]. به خويشان و ارحام خويش توجه داشته باشيد و به آنان پيوند كنيد، صله رحم كنيد تا خداوند در روز قيامت حساب را بر شما آسان گرداند. الله الله فى الايتام، فلا تغبوا افواههم، ولا تضيعوا بحضرتكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد، درباره يتيمان، پس براى دهنهاشان به سبب سنگدلى‏تان نوبت قرار ندهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه نگاهشان داريد).
الله الله فى جيرانكم، فانهم وصيه نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره همسايگانتان كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش كرده و پيوسته درباره آنان توصيه مى‏فرمود، به اندازه‏اى كه ما گمان كرديم براى همسايگان از همسايه خود ارث قرار مى‏دهد و حرمت آنان به حدى است كه سهمى در مالشان براى همسايه تعيين كرده!
الله الله فى القرآن، فلايسبقكم الى العمل به احد غيركم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره قرآن مبادا كسى به عمل‏كردن بدان بر شما سبقت جويد.
الله الله فى الصلاه فانه خير العمل وانها عمود دينكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره نماز؛ زيرا كه نماز ستون دين شماست.
الله الله فى بيت ربكم لاتخلوه ما بقيتم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره خانه پروردگارتان (خانه كعبه)، مبادا تا زنده هستيد، آن خانه از شما خالى‏ بماند، كه اگر رها شد، مهلت داده نمى‌شويد و به عذاب دچار مى‏گرديد و اگر از شما خالى ماند، كيفر خداوند فرصت زندگى به شما نمى‏دهد.
الله الله فى الزكاه فانها تطفى غضب ربكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد در دادن زكات اموال خود كه زكات خشم پروردگار را فرونشاند.
الله الله فى شهر رمضان فان صيامه جُنه من النار: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره روزه ماه رمضان؛ زيرا كه آن براى شما چون سپرى است از آتش دوزخ.
الله الله فى الفقراء والمساكين فشاركوهم فى معاشكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره بينوايان و مسكينان و آنها را در زندگى خود شريك سازيد و از خوراك و لباس خود به آنها نيز بدهيد.
الله الله فى الجهاد باموالكم وانفسكم والسنتكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره پيكار كردن در راه خدا به مالها و جانها و زبانهاى خويش.
الله الله فى ذريه نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره امت پيغمبرتان، مبادا در ميان شما ظلم و ستمى واقع شود.
الله الله فى اصحاب نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره اصحاب پيغمبرتان؛ زيرا كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش فرموده.
الله الله فى النساء وفيما ملكت ايمانكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره زيردستانتان، غلامان و كنيزان؛ زيرا كه آخرين سفارش و وصيت رسول خدا(ص) اين بود كه فرمود: «من شما را درباره دو دسته ناتوان كه زيردست شما هستند، سفارش مى‏كنم». آنگاه فرمود: الصلاه الصلاه، لا تخافوا فى الله لومه لائم...: نماز! نماز! درباره خداوند از سرزنش مردمان نهراسيد؛ چه، هر كس به شما ستم كند يا انديشه بد داشته باشد، خداوند شر او را كفايت فرمايد. با مردم به نيكى سخن بگوييد، همان‏طور كه خدا فرمود. امر به معروف و نهى از منكر را ترك مكنيد كه رشته كار از دست شما بيرون شود، آنگاه هر چه دعا كنيد و از خداوند دفع شر خواهيد، پذيرفته نگردد و به اجابت نرسد. بر شما باد هنگام معاشرت، به فروتنى و بخشش و نيكويى درباره يكديگر. و زنهار از جدايى و تفرقه و پراكندگى و روى‏گردانيدن از هم. و در نيكوكارى، يار و مددكار يكديگر باشيد و بر گناه و ستمكارى كمك مباشيد كه شكنجه و عذاب خدا بسيار سخت است. خداوند نگهدار شما خاندان باشد و حقوق پيغمبرش را در حق شما حفظ فرمايد، اكنون با شما وداع مى‏كنم و شما را به خدا مى‏سپارم و سلام و رحمتش را بر شما مى‏خوانم.
در كافى آمده است كه پس از پايان وصيت پيوسته مى‏گفت: «لااله‏الاالله» تا وقتى كه روح مقدس آن حضرت به ملكوت اعلى پيوست. در نهج البلاغه است كه در پايان وصيت، امام(ع) فرزندان خود را مخاطب ساخته بدانها فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب، نيابم (و نبينم) شما را كه در خون مسلمانان فرو رويد (و دست به كشتار مردم زنيد) به بهانه اينكه بگوييد: «اميرالمؤمنين كشته شده» (و هر كارى بخواهيد، به اين بهانه انجام دهيد) و بدانيد كه در برابر من، جز كشنده من كسى نبايد كشته شود. بنگريد چون من از ضربت او از دنيا رفتم، يك ضربت به او بزنيد و او را مثله مكنيد كه من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مى‏فرمود: «از مثله كردن بپرهيزيد. اگر چه به سگ گزنده و هار باشد!»

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

كسانى كه لذت انس با خدا را چشيده اند و دل خود را ماءواى ذكر خدا ساخته اند و به خلوت نجواى با معشوق خويش بار يافته اند، دنيا و لذت ها و خوشى هاى آن برايشان كم فروغ گرديده و با روشن شدن چشمشان به حقايقى فراتر از دنيا و ماديات ، ديگر رغبت ماندن در اين دنيا را ندارند، چه رسد كه دل بسته آن باشند؛ چنان كه حضرت امير عليه السلام مى فرمايند: فكانما فطعوا الدنيا الى الاخرة و هم فيها فشاهدوا ما وراء ذلك ...؛ آنها با اين كه در دنيا زندگى مى كنند، اما هواى رفتن از دنيا و پيوستن به آخرت دارند. به درجه اى از معرفت رسيده اند و تا بدان جا در مسير خودسازى و تكامل اوج گرفته اند كه سراى آخرت را مشاهده مى كنند و از آنچه بر برزخيان مى گذرد آگاهى دارند. آنها هر كجا كه باشند دلشان با خدا است . حتى وقتى با كسى سخن مى گويند، باز در دل به خدا توجه دارند و لحظه اى دل از انس با خدا نمى كنند. آنان كه با حقايق عالم هستى اطلاع يافته اند و عصاره ارزش ها و كمالات بر آنها عينيت يافته و به پوچى و بى مقدارى دنيا و مظاهر آن پى برده اند، از دنيا طلبى مردم تعجب مى كنند. آنان در شگفتند كه چگونه مردم چون ديوانگان و لاشخوران بر سر مردار گنديده دنيا به جان هم مى افتاده اند و هر كس سعى مى كند با حيله و نيرنگ گوى سبقت از ديگران بربايد و عرصه را بر رقيبان خويش تنگ سازد. براى آنان بسى مايه تاءسف است كه چگونه مردم دل به دنيا بسته اند و با لذت هاى آن خو گرفته اند و از عالى ترين لذت ها، يعنى انس با خدا، چشم پوشيده اند؟ به راستى چرا بسيارى از مردم به جاى خدا بر قدرت هاى مادى و دنيايى تكيه دارند؟ مگر نه اين است كه هر چيزى در پرتو قدرت خداوند تحقق مى يابد؟در مقابل ، مردم نيز وقتى مى بينند اهل ذكر و شيفتگان انس با خدا اعتنايى به دنيا و لذت هاى آن ندارند، تعجب مى كنند كه چرا اينها بى اعتنا از كنار اين لذت ها مى گذرند؟ و چرا در نظر آنان كاخ ‌ها و انبان هاى طلا و پول با مشتى خاك و خاشاك يكسان است ؟! غافل از اين كه آنها به لذتى رسيده اند كه لذت هاى دنيا و نظرشان بى مقدار و بى ارزش گرديده است .مى گويند شخصى كه شهر را نديده بود و از اوضاع و احوال آن بى خبر بود گذرش به شهر افتاد و به بازار رفت و وارد دكان قنادى شد. وقتى ديد شيرينى هاى متنوع و رنگارنگ در آن دكان چيده اند و شيرينى فروش آرام نشسته و از آنها نمى خورند تعجب كرده و پنداشت كه چشمان او نابيناست ، از اين رو انگشتان خود را جلو چشمان او برد، و وقتى متوجه شد كه او با وجود بينايى شيرينى ها را نمى خورد با تعجب گفت : آيا اينها را مى بينى و نمى خورى ؟! يكى از اساتيد ما مى فرمود كه در زمان مرحوم شيخ انصارى كه طلبه ها در نهايت فقر و گرفتارى زندگى مى كردند. شخصى چند كيسه طلا نزد شيخ آورد و در دالان خانه شيخ قرار داد و از شيخ رسيد خواست ، اما مرحوم شيخ از دادن رسيد امتناع كرد. كيسه هاى طلا زير دست و پا لگد مى شد و هر چه آن شخص اصرار و التماس مى كرد، مرحوم شيخ نمى پذيرفت ، آن شخص گفت : من امانت دارم ، اين امانت را به من سپرده اند كه به شما برسانم ؛ گناه من چيست كه به من رسيد نمى دهى ؟ يكى از نزديكان مرحوم شيخ به ايشان عرض كرد كه چرا شما آن امانتى را تحويل نمى گيريد و رسيد نمى دهيد؟ مرحوم شيخ فرمود: اين واسطه اى كه طلاها را از صرافى گرفته و اين جا آورده مسيحى است و من نمى خواهم دست مسيحى به رسيدى برسد كه روى آن اسم خدا را مى نويسم ، هر وقت واسطه مسلمانى فرستادند رسيد مى دهم ، مرحوم شيخ قسم خورد كه نظر من اين طلاها با مشتى خاكستر فرقى ندارد؛ تازه اينها امانتى است كه بايد به اهلش برسانم ، اگر از خودم هم مى بود اهميتى براى من نداشته چون چند صباحى در اختيارم مى بود و بالاخره آنها را مى گذاشتم و مى رفتم .به هر جهت ، براى اين كه انسان به تعالى برسد و به رفتار و انديشه علوى مزين گردد و ثروت دنيا آن قدر برايش ارزش نداشته باشد كه براى رسيدن به آن دست به هر خلافى بزند، بايد يا خدا را در دلش زنده نگه دارد. اگر به جاى توجه به خداوند، به دنيا عشق بورزد، مستحق نكوهش خداوند و رانده شدن از درگاه تعالى مى گردد. خداوند درباره اينان به پيامبرش فرمود:ولا تطع من اءغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه و كان اءمره فرطا؛  و از آن كسى كه از ياد ما روى برتافته و جز زندگى دنيا را خواستار نبوده است ، روى برتاب .خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان مى دهد، از كسانى كه فقط دل بسته زندگى دنيا هستند و شهوت و كام جويى از دنيا را بر ياد خدا و توجه به آخرت مقدم داشته اند، دورى كن . اين دسته به جهت توجه افراطى به دنيا، چنان از خداوند غافل شده اند كه بسا صرف وقت در امور عبادى و معنوى و توجه به خداوند را مايه تضييع عمر و به هدر دادن آن تلقى مى كنند! و چه بسا كارشان به جايى مى رسد كه وقتى نام خدا و اولياى خدا برده مى شود، سعى مى كنند حرف را عوض كنند. بر عكس حضرت ابراهيم عليه السلام ، هنگام كه جبرئيل گفت : سبوح قدوس فرمود: اگر يك بار ديگر نام محبوبم را ببى همه مالم را مى دهم . اما دنيا پرستان نه فقط از نام خدا لذت نمى برند، بلكه چنان زرق و برق دنيا آنها را فريب داده و دل باخته دنيا شده اند كه به فرموده قرآن وقتى نام خدا برده مى شود، ناراحت هم مى شوند: و اذا ذكر الله وحده اشمازت قلوب الذين لا يومنون بالاخرة و اذا ذكر الذين من دونه اذا هم يستبشرون ؛ هنگامى كه خداوند به يگانگى ياد مى شود، دل هاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، متوجه مى گردد؛ اما هنگامى كه معبودهاى ديگر ياد مى شود، شادمان مى شوند. طبيعى است وقتى كسى به آخرت ايمان نداشت ، زندگى دنيا براى او مقصد و هدف مى گردد و جز زندگى دنيا چيزى نمى خواهد و از آنچه او را از لذايذ دنيا باز دارد بيزار است . از اين رو نمى خواهد كه در حضور او نام خداوند برده شود و يا قرآن قرائت گردد و ياد مرگ به ميان آيد؛ چرا كه عيش او را آشفته مى كند. اين مرحله از انحطاط و سقوط، فرجام كسى است كه به تدريج از فطرت خود فاصله مى گيرد و به جاى حركت در مسير فطرت خود و پرستش مبداء آفرينش و عمل به خواست او علم طغيان و سر پيچى را بر مى افرازد. او پس از آن كه در دام هواى نفس خويش و وسوسه هاى شيطان گرفتار آمد، دنيا پرستى و دل سپردگى به لذت ها و شهوات دنيايى ، محور رفتار و انديشه اش مى گردد.چنين كسى ممكن نيست گرايش و توجهى به ياد خدا و ذكر او داشته باشد؛ چرا كه بين ياد خدا و شيفتگى به دنيا تضادى آشكار است .حال كه سخن به اين جا رسيد جا دارد اشاره اى به موانع ذكر از ديدگان قرآن داشته باشيم .
1-  از جمله موانع ذكر، رفاه زدگى و توجه افراطى به دنيا است . خداى متعال در اين باره مى فرمايد:يا ايها الذين آمنو لا تلهكم اءموالكم و لااءولادكم عن ذكر الله و من يفعل ذلك فاءولئك هم الخاسرون ؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نكند، و كسانى كه چنين كنند، آنان خود زيان كارانند. گرايش به توحيد، خدا پرستى و توجه به پروردگار، امرى فطرى است . از آغاز شكفتگى نيروى عقل ، يكى از انديشه هايى كه فكر انسان را به خود مشغول مى دارد همين است كه آفريدگار خود را بشناسد و با اين حال و با همه كوشش هاى پيامبران الهى ، گروه اندكى راه فطرت و عقل سليم را بر مى گزينند و در هر عصرى معمولا تعداد گمراهان بيشتر است . خداوند با اشاره به همين حقيقت مى فرمايد: قليلا ما تذكرون ؛ چه اندك پند مى گيرند.بر اين اساس ، خداوند تاءثير گرايش هاى مادى و دنيوى را در جلوگيرى از توجه بيش از حد به اموال و اولاد، روح انسان را آلوده مى سازد و صفا و جلاى آن را از بين مى برد.اگر غفلت از ياد خدا باعث مى گردد كه انسان از هدف اصلى حيات باز بماند و به مسايلى كه به همين حيات محدود و چند روزه دنيوى مربوط مى شود و تباهى جاودان را در پى دارد مشغول گردد.
2-  يكى ديگر از موانع ذكر ظاهر بينى و جدى نگرفتن حيات است .
قرآن كريم در اين باره مى فرمايد .يعلمون ظاهرا من الحياة الذنيا و هم عن الاخرة هم غافلون ؛  از زندگى دنيا ظاهرى مى شناسند، و حال آن كه از آخرت غافلند. انسان مؤ من جهان هستى را مخلوق خدايى حكيم و آگاه مى داند و بر اين اساس از كنار هيچ موضوعى ، هر چند كوچك ، به سادگى نمى گذرد و در مواجهه با هر چيزى به ياد آفريدگار حكيم مى افتد. اما فرد بى ايمان حيات را پديده اى اتفاقى و حوادث جهان را امورى تصادفى مى بيند و مرگ را نهايت اين جهان مى نگرد. او تنها به ظواهر زندگى دنيا توجه دارد و از سرانجام كار غافل است .
3-  از ديگر موانع ذكر، دوستان گم راه هستند. در قرآن در اين باره مى خوانيم .
ويوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا، يا و يلتى ليتنى لم اتخذ فلانا خليلا، لقد اءضلنى عن الذكر بعد اد جاءنى و كان الشيطان للانسان خذولا؛  و روزى است كه ستم كار دست هاى خود را به دندان مى گزد و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى برگزيده بودم .واى بر من ، كاش فلانى را دوست خود نگرفته بودم . او بود كه مرا به گمراهى كشانيد پس از آن كه نزد قرآن به من رسيده بود، و شيطان هميشه خوار كننده انسان بوده است .
نقل كرده اند كه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله دو نفر به نام عقبه و ابى با هم دوست بسيار صميمى بودند. هر گاه عقبه از سفر باز مى گشت مهمانى بزرگى به راه مى انداخت و هر چند اسلام را نپذيرفته بود، ولى به پيامبر صلى الله عليه و آله علاقه مند بود و آن حضرت را نيز دعوت مى كرد. يك بار پس از گستردن سفره مهمانى ، پيامبر فرمود: من از غذاى تو نمى خورم ، مگر آن كه به يگانگى خدا و رسالت من گواهى دهى . او نيز چنين كرد. اما وقتى دوستش ، ابى ، از ماجرا مطلع شد او را سرزنش كرد كه از آيين نياكانت منحرف شده اى . عقبه گفت : او حاضر نبود از غذاى من بخورد مگر با اسلام آوردن من ، و من شرم داشتم كه كسى غذا نخورده از سر سفره من برخيزد. ابى گفت : من هرگز از تو راضى نمى شوم ، مگر آن كه در برابر پيامبر بايستى و به او توهين كنى . و او نيز چنين كرد و بدين ترتيب دنيا و آخرت خود را تباه ساخت . او در جنگ بدر در صف مشركان شركت كرد و كشته شد. آيات مذكور در شاءن او نازل شده است .بدون شك يكى از عوامل مؤ ثر در شكل گيرى شخصيت انسان هم نشينان و دوستان او هستند. معاشرت با افراد منحرف ، و رفتار و سخنان آنان در ذهن و روح و رفتار فرد اثر مى گذارد و معمولا اين تغيير چنان آرام و تدريجى است كه شخص متوجه آن نمى شود.
4-  تسلط شيطان بر انسان نيز از موانع مهم ذكر به شمار مى آيد.خداوند در اين باره مى فرمايد: استحوذ عليهم الشيطان فانساهم ذكر الله ...؛ شيطان بر آنان چيره شده و خدا را از يادشان برده است .كلمه استحوذ به معناى تسلط كامل شيطان بر شخص است ، به گونه اى كه گويا اختيار از او سلب شود. اين حالت وقتى براى كسى پيش مى آيد كه با آگاهى و اراده خود مدت ها در گناه و انحراف غرق گردد. امام حسين عليه السلام ، روز عاشورا، خطاب به لشكر يزيد فرمود:
لقد استحوذ عليكم الشيطان فاءنساكم ذكر الله العظيم ؛ همانا شيطان بر شما چيره شده و خدا را از يادتان برده است .
5-   از جمله موانع ذكر، يكى هم آرزوهاى دراز است ، قرآن در اين باره مى فرمايد:
ذرهم ياكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون ؛ بگذارشان تا بخورند و بر خوردار شوند و آرزوها سرگرمشان كند، پس به زودى خواهند دانست .خداوند براى بشر مواهب و نيروهايى قرار داده كه اگر به جا و درست مورد استفاده قرار گيرند، مى توانند در راه تاءمين رفاه مادى و تكامل معنوى و روحى انسان به كار آيند و دنيا و آخرت او را آباد سازند. اما متاءسفانه بشر غالبا از اين امكانات استفاده نا به جا مى كند و با افراط و تفريطها آنچه را بايد در خدمت تعالى خويش قرار دهد، در مسير سقوط مادى و معنوى خود به كار مى گيرد. از جمله اين ويژگى ها آرزو كردن است كه اگر به نحو معقول و منطقى و با آينده نگرى باشد، نه تنها مفيد، بلكه لازم است . اما وقتى اين عامل از حد بگذرد و به صورت آرزوهاى دور و دراز در آيد، عامل بدبختى و غفلت مى گردد.
6-  هواپرستى را نيز بايد از موانع مهم ذكر دانست . خداوند در اين باره مى فرمايد:
و لا تطع من اءغفلنا قلبه من ذكرنا و اتبع هواه و كان اءمره فرطا؛ و از آن كس كه قلبش را از ياد خود غافل ساخته ايم و از هوس خود پيروى نمى انديشد؛ و هواپرستى او را از ياد خدا كه سرچشمه توجه به همه صفات عالى انسانى است محروم مى كند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

در «أمالي‌» صدوق‌ با سند متّصل‌ خود روايت‌ ميكند از علاء بن‌ محمّد بن‌ فضل‌ از پدرش‌ از جدّش‌ كه‌ او گفت‌: قَيس‌ بن‌ عاصِم‌ گفت‌: من‌ با جماعتي‌ از بني‌ تميم‌ بر رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ به‌ عنوان‌ وفود و ميهماني‌ وارد شديم‌. چون‌ من‌ داخل‌ بر آن‌ حضرت‌ شدم‌ ديدم‌ صَلْصال‌ بْن‌ دَلَهْمَس‌ نيز در حضور آن‌ حضرت‌ نشسته‌ است‌.عرض‌ كردم‌: اي‌ پيغمبر خدا! ما را موعظه‌اي‌ فرما كه‌ از آن‌ نفع‌ ببريم‌ چون‌ ما قومي‌ هستيم‌ كه‌ در صحرا زندگي‌ مي‌كنيم‌ و خدمت‌ شما كمتر ميرسيم‌!

فَقَالَ رَسُولُ اللَهِ: يَا قَيْسُ! إنَّ مَعَ الْعِزِّ ذُلاًّ، وَإنَّ مَعَ الْحَيَوةِ مَوْتًا، وَ إنَّ مَعَ الدُّنْيَا ءَاخِرَةً، وَإنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ حَسِيبًا، وَ عَلَي‌ كُلِّ شَيْءٍ رَقِيبًا، وَ إنَّ لِكُلِّ حَسَنَةٍ ثَوَابًا، وَ لِكُلِّ سَيِّئَةٍ عِقَابًا، وَ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتَابًا. وَ إنَّهُ لَابُدَّ لَكَ يَا قَيْسُ مِنْ قَرِينٍ يُدْفَنُ مَعَكَ وَ هُوَ حَيٌّ، وَ تُدْفَنُ مَعَهُ وَ أَنْتَ مَيِّتٌ.فَإنْ كَانَ كَرِيمًا أَكْرَمَكَ، وَ إنْ كَانَ لَئِيمًا أَسْلَمَكَ ؛ ثُمَّ لَا يُحْشَرُ إلَّا مَعَكَ، وَ لَا تُبْعَثُ إلَّا مَعَهُ، وَ لَا تُسْأَلُ إلَّا عَنْهُ ؛ فَلَا تَجْعَلْهُ إلَّا صَالِحًا ؛ فَإنَّهُ إنْ صَلُحَ ءَانَسْتَ بِهِ، وَ إنْ فَسَدَ لَا تَسْتَوْحِشُ إلَّا مِنْهُ ؛ وَ هُوَ فِعْلُكَ.

«پس‌ رسول‌ خدا فرمود: اي‌ قيس‌! به‌ درستي‌ كه‌ با هر عزّتي‌ ذلّتي‌ است‌، و با زندگي‌ مرگ‌ است‌، و با دنيا آخرت‌ است‌، و براي‌ هرچيزي‌ حسابگري‌ است‌، و بر هر چيزي‌ مراقب‌ و پاسداري‌ است‌، و براي‌ هر كار نيكوئي‌ ثوابي‌ است‌، و براي‌ هر كار زشتي‌ عِقابي‌ است‌، و براي‌ هر أجلي‌ كتاب‌ و تقديري‌ است‌.و اي‌ قيس‌! حتماً و حقّاً بدون‌ شكّ با تو قريني‌ است‌ كه‌ با تو دفن‌ ميشود و او زنده‌ است‌، و تو نيز با او دفن‌ ميشوي‌ و مرده‌ هستي‌.پس‌ اگر آن‌ قرين‌ كريم‌ باشد تو را از گزند حوادث‌ مصون‌ خواهد داشت‌ و گرامي‌ خواهد داشت‌، و اگر لئيم‌ باشد تو را دستخوش‌ خطرات‌ و آفات‌ نموده‌ به‌ طوفان‌ بلا خواهد سپرد.و او در روز قيامت‌ محشور نمي‌گردد مگر با تو، و تو نيز برانگيخته‌ نخواهي‌ شد مگر با او، و از تو بازپرسي‌ نخواهد شد مگر از او، پس‌ او را صالح‌ قرار بده‌ چون‌ اگر صالح‌ باشد با او انس‌ خواهي‌ گرفت‌، و اگر فاسد باشد از هيچ‌ چيز وحشت‌ نداري‌ مگر از او ؛ و آن‌ كردار و عمل‌ تو است‌.» قيس‌ عرض‌ كرد: يا نبيّ الله‌! دوست‌ دارم‌ كه‌ اين‌ مواعظ‌ شما در ابياتي‌ از شعر درآيد تا ما با اين‌ أشعار بر افرادي‌ از عرب‌ كه‌ به‌ ما حكومت‌ كنند افتخار كنيم‌، و آنها را حفظ‌ نموده‌ و از نفائس‌ ذخائر خود قرار دهيم‌. رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ به‌ يكي‌ از حضّار امر فرمودند كه‌ برود و حسّان‌ بن‌ ثابت‌  را بياورد. قيس‌ ميگويد: همينكه‌ منتظر آمدن‌ حسّان‌ بوديم‌ در اين‌ برهۀ از زمان‌ من‌ در تفكّر فرو رفتم‌ كه‌ اين‌ مواعظ‌ را خود به‌ شعر درآورم‌.شعرها را ساخته‌ و پرداخته‌ و جزماً آماده‌ ساختم‌ و قبل‌ از اينكه‌ حسّان‌ برسد عرض‌ كردم‌: يا رسول‌ الله‌ من‌ شعرها را خودم‌ سرودم‌ و چنين‌ گمان‌ دارم‌ كه‌ مطابق‌ پسند شما باشد و براي‌ آن‌ حضرت‌ خواندم‌:

تَخَيَّرْ خَليطًا مِنْ فِعالِكَ إنَّما            قَرينُ الْفَتَي‌ في‌ الْقَبْرِ ما كانَ يَفْعَل‌

 

وَ لابُدَّ بَعْدَ الْمَوْتِ مِنْ أنْ تُعِدَّه        لِيَوْمٍ يُنادَي‌ الْمَرْءُ فيهِ فَيَقْبَلُ

فَإنْ كُنْتَ مَشْغولاً بِشَيْءٍ فَلا تَكُن        ْ بِغَيْرِ الَّذي‌ يَرْضَي‌ بِهِ اللَهُ تَشْغَلُ

فَلَنْ يَصْحَبَ الإنْسانُ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهِ      وَ مِنْ قَبْلِهِ إلاّ الَّذي‌ كانَ يَعْمَلُ

ألا إنَّما الإنْسانُ ضَيْفٌ لاِهْلِهِ            يُقيمُ قَليلاً بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَرْحَلُ

اين‌ روايت‌ را مجلسي‌ در «روضۀ بحار» از «أعلام‌ الدّين‌» ديلمي‌ نقل‌ كرده‌ است‌ با اين‌ اختلاف‌ كه‌ طبق‌ اين‌ نقل‌ سرايندۀ اشعار شخصي‌ از اصحاب‌ بوده‌ كه‌ در مجلس‌ حضور داشته‌ و او را صَلْصَال‌ مي‌گفتند.

 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

ابن‌ أبي‌ الحديد در «شرح‌ نهج‌ البلاغة‌» ميگويد: رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ در خطبۀ آخر عمر شريفشان‌ فرمودند: أَيُّهَا النَّاسُ إنَّهُ لَيْسَ بَيْنَ اللَهِ وَ بَيْنَ أَحَدٍ نَسَبٌ وَ لَا أَمْرٌ يُؤْتِيهِ بِهِ خَيْرًا أَوْ يُصْرِفُ عَنْهُ شَرًّا إلَّا الْعَمَلُ. أَلَا لَا يَدَّعِيَنَّ مُدَّعٍ، وَ لَا يَتَمَنَّيَنَّ مُتَمَنٍّ. وَالَّذِي‌ بَعَثَنِي‌ بِالْحَقِّ لَا يُنْجِي‌ إلَّا عَمَلٌ مَعَ رَحْمَةٍ، وَ لَوْ عَصَيْتُ لَهَوَيْتُ. اللَهُمَّ قَدْ بَلَّغْتُ.

«اي‌ گروه‌ مردمان‌ بدانيد: كه‌ حقّاً فيما بين‌ احدي‌ از مردم‌ و بين‌ خدا نَسَبي‌ نيست‌، و امري‌ نيست‌ كه‌ بواسطۀ آن‌، خيري‌ را به‌ خود متوجّه‌ سازد و يا شرّي‌ را از خود دور گرداند، مگر عمل‌. آگاه‌ باشيد! كه‌ هيچ‌ مدّعي‌ چنين‌ ادّعائي‌ نكند و هيچ‌ تمنّاكننده‌اي‌ چنين‌ تمنّائي‌ ننمايد كه‌ من‌ بواسطۀ نسب‌ يا امر ديگري‌ غير از عمل‌، ناجح‌ و رستگار خواهم‌ شد. سوگند به‌ آن‌ خدائي‌ كه‌ مرا به‌ حقّ برانگيخته‌ است‌، چيزي‌ انسان‌ را نجات‌ نميدهد مگر عمل‌ با رحمت‌ خدا. من‌ هم‌ اگر گناه‌ ميكردم‌ و مخالفت‌ امر خدا مينمودم‌، از درجۀ خود ساقط‌ شده‌ و به‌ پستي‌ ميگرائيدم‌. بار پروردگارا! حقّاً كه‌ من‌ مطلب‌ را رسانيدم‌ و از عهدۀ تبليغ‌ و اداء اين‌ حقيقت‌ برآمدم‌.» مجلسي‌ رضوانُ الله‌ عَليه‌ از كتاب‌ «صفاتُ الشّيعة‌» صدوق‌ (ره‌) نقل‌ ميكند كه‌: رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ پس‌ از فتح‌ مكّه‌ به‌ بالاي‌ كوه‌ صفا رفته‌ و فرياد برآوردند: اي‌ پسران‌ هاشم‌! اي‌ پسران‌ عبدالمطّلب‌!  تمام‌ فرزندان‌ هاشم‌ و عبدالمطّلب‌ جمع‌ شدند. حضرت‌ آنانرا مخاطب‌ ساخته‌ و فرمود: من‌ به‌ شما إعلام‌ ميكنم‌:

إنِّي‌ رَسُولُ اللَهِ إلَيْكُمْ، إنِّي‌ شَفِيقٌ عَلَيْكُمْ. لَا تَقُولُوا: إنَّ مُحَمَّدًا مِنَّا ؛ فَوَاللَهِ مَا أَوْلِيَآئِي‌ مِنْكُمْ وَ لَا مِنْ غَيْرِكُمْ إلَّا الْمُتَّقُونَ. فَلَا أَعْرِفُكُمْ تَأْتُونِي‌ يَوْمَ الْقِيَمَةِ، تَحْمِلُونَ الدُّنْيَا عَلَي‌ رِقَابِكُمْ، وَ يَأْتِي‌ النَّاسُ يَحْمِلُونَ الاخِرَةَ. أَلَا وَ إنِّي‌ قَدْ أَعْذَرْتُ فِي‌ مَا بَيْنِي‌ وَ بَيْنَكُمْ، وَ فِي‌ مَا بَيْنَ اللَهِ عَزَّوَجَلَّ وَ بَيْنَكُمْ. وَ إنَّ لِي‌ عَمَلِي‌ وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ.

«بدرستيكه‌ حقّاً من‌ فرستادۀ خدا هستم‌ بسوي‌ شما، و بدرستيكه‌ حقّاً من‌ بر شما شفيق‌ و مهربانم‌. نگوئيد: محمّد از ماست‌ ؛ سوگند بخدا كه‌ دوستان‌ و محبّان‌ من‌ از شما و از غير شما نيستند مگر پرهيزكاران‌! من‌ چنين‌ شما را نيابم‌ و نشناسم‌ كه‌ در روز قيامت‌ نزد من‌ آئيد ؛ در حاليكه‌ دنيا را برگردن‌هاي‌ خود حمل‌ نموده‌ و مي‌كشيد، و مردم‌ ديگر بيايند در حاليكه‌ آخرت‌ را حمل‌ نموده‌ و با خود بياورند.آگاه‌ باشيد! من‌ حقّاً از عهدۀ بيان‌ و تبليغ‌ آنچه‌ راجع‌ به‌ شما فيمابيني‌ و بين‌ الله‌ بوده‌ برآمدم‌ و راه‌ عذر را بر شما بستم‌ و حجّت‌ را تمام‌ كردم‌. و بدرستيكه‌ حقّاً براي‌ من‌ عمل‌ من‌ است‌ و براي‌ شما عمل‌ شما.»

أشعار امام‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ در لزوم‌ اجتناب‌ از معصيت‌

و دربارۀ لزوم‌ اجتناب‌ از معصيت‌، حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ چه‌ نغز و شيرين‌ سروده‌اند:

تَعْصِي‌ الإلَهَ وَ أَنْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ        هَذَا لَعَمْرُكَ فِي‌ الْفِعَالِ بَدِيعُ

لَوْ كَانَ حُبُّكَ صَادِقًا لَاطَعْتَه         إنَّ الْمُحِبَّ لِمَنْ يُحِبُّ مُطِيعُ

«تو معصيت‌ خدا را ميكني‌ در حاليكه‌ اظهار محبّت‌ او را مي‌نمائي‌ ؛ سوگند به‌ جان‌ تو كه‌ در ميان‌ كارها اين‌ يك‌ كار تازه‌ و شنيدني‌ است‌. اگر در محبّت‌ به‌ خدا صادق‌ باشي‌ بايد متابعت‌ و اطاعت‌ او را بنمائي‌، چون‌ شخص‌ محبّ طبعاً مطيع‌ حبيب‌ خود خواهد بود.»

 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

فاما من طغى و ءاثر الحيوه الدنيا فان الجحيم هى الماءوى و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنه هى الماءوى .نازعات : 37 41
پس هر كه طغيان كرده و زندگى اين جهانى را برگزيده ، جهنم جايگاه اوست . اما هر كس كه از عظمت پروردگارش ترسيده و نفس را از هوى بازداشته ، بهشت جايگاه اوست .اثر از باب افعال به معناى برگزيدن و انتخاب كردن است .
ماوى  اسم مكان است از اوى  به معنى نازل شدن ، يعنى جايگاهى كه در آن مسكن مى گيرند.خاف  از خوف  است به معناى ترس از رسيدن امر مكروه مشكوكى است .و منظور از مقام ربه  يا ايستادن انسان در پيشگاه الهى در روز رستاخيز است يا علم خداوند و مقام مراقبت و نظارت دايمى اش بر انسان است . امام صادق عليه السلام مى فرمايند: هر كس بداند كه خداوند او را مى بيند و آنچه را او مى گويد او مى شنود و از اعمال خير و شر او آگاه است مرتكب عمل زشت نمى شود؛ و او كسى است كه از مقام پروردگارش ‍ خائف است و خود را از هواى نفس بازداشته است . در اين آيات ، خداوند فرموده است كه هر كس طغيان كند و بر خلاف نظام صحيح آفرينش حركت كند - نظامى كه در آن بايد دنيا و مافيها در خدمت هدفى عالى و باقى قرار گيرد، نه اهداف و اغراض فانى و پست - در حقيقت بر خلاف مسير حكيمانه عالم حركت كرده و تمام نيروهاى خود و طبيعت را به هدر داده است . از اين رو، دوزخ جايگاه جاودانه اوست ؛ چه اينكه دنياى بى ثبات و ناآرام و نيرنگ باز و فريبنده فرصتى براى طغيان و مكانى براى انتخاب نيست ؛ بلكه از اين جهت كه سراى آزمايش است ، معبر است نه مقر و وسيله است نه هدف - وسيله اى است براى تحصيل سرنوشت - و پلى است براى رسيدن به صراط قيامت و حضور در محضر رب العالمين و جاى خوف است و جايگاه نگرانى و احساس خطر است و امنيت ندارد و قرارگاه و استراحتگاه نيست .علاوه بر آنچه گفته شد، از اين آيات استفاده مى شود كه رابطه برخوردارى از دنيا و آخرت عكس هم است : اگر همه دنيا را برگزيند، در آخرت هيچ بهره اى ندارد و فقط خسارت و زيان است ؛ اگر از دنيا بهره برد به همان ميزان از بهره هاى آخرت او كاسته مى شود. امام صادق عليه السلام فرمودند: آخرين پيامبرى كه وارد بهشت مى شود سليمان بن داود است ، زيرا به او دنيا داده شده . و نيز فرمودند: هر كه در دنيا بهره بيشترى برد اگر بهشتى باشد و بهشت رود در آنجا بهره اش كم مى شود.

چيست دنيا سر به سر اندوه و غم

 

چيست دنيا جمله آزار و الم

راحت از دنيا مجو اى مرد دين

 

زان كه الدنياء سجن المومنين

هست اين دنياى فانى در مثال

 

همچو مارى كان بود خوش خط و خال

تو بدين خال برون مايل مباش

 

يعنى از زهر درون غافل مباش

الحذر از مكر دنيا الحذر

 

جان من از حب دنيا درگذر

 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |