تبليغاتX
سعادت و رستگاری
شايد بتوان طرح كلّى دين را براى ساختن جامعه اى پويا و رو به رشد، به كارهايى كه براى ساختن يك وسيله نقليه براى حركت به جلو انجام مى دهيم تشبيه كرد. ما در ساختن يك ماشين چند مرحله را طىّ مى كنيم :
1-  اوّل معدن آهن را كشف مى كنيم .
2-  معدن كشف شده را استخراج مى كنيم .
3-   مواد را ذوب مى كنيم .
4-     قطعات ماشين را مى سازيم .
5-    قطعات ساخته شده را مونتاژ و به يكديگر متّصل مى كنيم .
و در نهايت با يك راننده ماهر، اتومبيل ساخته شده را هدايت مى كنيم .
دين نيز همين پنج عمل را روى انسان انجام مى دهد:
كار اوّل
 
كار اوّل دين ، كشف انسان است . انسانى كه خودش را فراموش كند، راهش ، رهبرش ‍ و هدفش را گم كند، تا سرحد يك حيوان تنزّل مى كند و چون هدف اصلى خود را تنها رفاه و زندگى مادّى مى داند مانند يك مرده مى شود كه ديگر حقّ در او اثر نمى كند و همچون گرگ مى شود در دريدن ، روباه مى شود در حيله ، موش مى شود در دزدى ، سنگ مى شود در قساوت . اين انسان گم شده بايد پيدا شود، خودش را بشناسد و كشف كند. اگر دين نباشد، ما نمى توانيم به خوبى و درستى خود را كشف كنيم و بشناسيم ، لذا كسانى كه با انبيا ارتباطى ندارند، انسان را به درستى نشناخته اند، برخى از آنها مى گويند: انسان در اصل حيوان بوده است و برخى ديگر مى گويند: جوهره انسان شهوت است ومنشاء تمامى حركات اوشهوات اوست ، برخى انسان را حيوانى اقتصادى مى دانند كه منشاء تمامى حركات او شكم اوست . اساساً آنها زندگى و سعادت و خوشبختى را به گونه ديگرى فهميده اند و معنا كرده اند. دين به ما مى گويد: اى بشر! تو شهوت و شكم نيستى ، امتياز و كمال تو در اينها نيست . حتّى امتياز تو به پرواز كردن ، بلند كردن وزنه و خانه ساختن نيست ، زيرا حيوانات در تمامى اين امور از تو برتر و بالاترند.اگر نگاهى به قرآن كنيم به راحتى درمى يابيم كه اسلام چگونه انسان را معرّفى مى كند. در برخى آيات مى فرمايد:
1-   تو خليفه خدا هستى .
2-   هر چه در زمين و آسمان است براى توست .
3- تو حامل امانت الهى هستى .
4- در تو از روح خدا دميده شده است .
5-  تو بهترين مخلوق خدا در آفرينشى .
6-  ما تو را گرامى داشتيم .
7-  ما تو را فضيلت داديم .
و سپس هشدار مى دهد كه مبادا خود را فراموش كنى و گم كنى ، كه خسارت ببينى و در تجارتت سود نكنى ، مبادا خود را ارزان بفروشى و به غير خدا بفروشى ، و اين جاست كه انسان از خود مى پرسد: اگر من براى زندگى مادّى و اشباع غرائز حيوانى آفريده شده ام ، پس چرا هستم ؟ و چرا اين همه نبوغ و استعداد و آرزو در من قرار داده شده است ؟
كار دوّم
 
كار ديگر دين ، استخراج اين معدن كشف شده است . انسان بايد استخراج شود از ظلم ها، جهل ها، تفرقه ها، خرافات ، شرك ها و.... چنانكه قرآن مى فرمايد: يُخرجُهم من الظلماتِ الى النّور خداوند مؤ منان را از تاريكى ها به سوى نور خارج مى سازد.
كار سوّم
 
دين ، انسان را در بوته حوادث ذوب مى كند، همان گونه كه آهن در كوره ذوب مى شود.
دين ، عشق به بى نهايت را در انسان ايجاد وآدمى را به آن وصل مى كند، آن گاه بى نهايت كوچك را در بى نهايت بزرگ ذوب مى كند. آرى ، انسان به كمك دين وبر اثر مناجات وبا توبه وگريه ، ذوب شده وناخالصى هاى او جدا مى گردد.
كار چهارم
 
كار چهارم دين ، تربيت فردى انسان است . برنامه هاى خودسازى ، از راه عبادت و تقواپيشگى و شكوفا كردن صفات نيك وكمال انسانى ، يعنى ساختن يك مهره مفيد وانسان واقعى ؛ همان كارى كه پيامبر اسلام در دوران مكّه و در زمان خفقان انجام دادند. تمام دستوراتى كه جنبه اجتماعى ندارد در اين مسير قرار مى گيرد تا انسان ها يك به يك ساخته شوند. عبادت هاى فردى ، مقدّمه خودسازى وخودسازى مقدّمه جامعه سازى است . تربيت جامعه را بايد از تربيت افراد آغاز كنيم . خداوند از پيامبرش مى خواهد ابتدا خودش را پاكيزه گرداند، وثِيابِكَ فَطهّر در مرحله دوّم مى فرمايد: به زنان و دخترانت بگو پاك باشند، قل لا زواجك وبَناتك .. در مرحله سوّم خويشان نزديك خود را انذار كند، و اءنذر عشيرتك الاقربين  و در مرحله چهارم ، ماءمور انذار اهل مكّه واطراف آن مى گردد. لِتُنذرَ اُمّ القُرى و مَن حَولَها آن گاه نوبت به ارشاد وهدايت جهانيان مى رسد. كافّةً لِلنّاس  
كار پنجم
 
كار پنجم دين ، پيوند دادن مهره هاى ساخته شده و ايجاد ارتباط و وحدت بين انسان هاى مؤ من و تربيت يافته و در نهايت ، تشكيل يك حكومت جامع الهى در تمام ابعاد است ، - همان كارى كه پيامبر در مدينه انجام دادند - تشكيل يك جامعه اسلامى كه معيارها و هدف هاى آن الهى باشد و از هر جهت با جامعه هاى غير اسلامى تفاوت داشته باشد. اساساً اسلام دين وحدت ، جماعت و اجتماع است ، شما در نماز، حتّى اگر به تنهايى نماز بخوانيد، به صورت جمع با خداوند متعال سخن مى گوييد: ايّاك نَعبد و ايّاك نستعين  تنها تو را مى پرستيم و تنها از تو كمك مى خواهيم . اِهدنَا الصّراط المستقيم  ما را به راه راست هدايت فرما. السّلام علينا و على عباد اللّه الصّالحين  سلام بر ما و بر بندگان شايسته . اسلام با روش هاى مختلف سعى دارد مسلمانان را به تشكيل اجتماعات با شكوه تشويق كند، لذا مى فرمايد: تعداد نمازگزاران ، هر چه بيشتر باشد ثواب نماز جماعت افزون مى گردد. اگر غيبت و تهمت و... در اسلام امرى ناپسند است ، شايد به خاطر آن باشد كه عامل تفرقه و تشتّت است . و اگر هديه دادن ، صله رحم ، سلام كردن و مشورت امرى پسنديده است ، براى آن است كه اين گونه امور ايجاد محبّت مى كند و باعث انسجام و وحدت مى گردد.
كار ششم
 
آخرين كار دين آن است كه جامعه متّحد وتشكّل يافته را به دست رهبرى لايق و معصوم بسپارد، تا او امّت را از خطر تسلّط افراد مفسد، مسرف ، مترف ، جاهل و ظالم حفظ نموده ومردم را از وابستگى و دنياپرستى برهاند. به راستى ، سپردن رهبرىِ جامعه به دست شخص غير معصوم ، ظلم به مقام انسانيّت است .اين است دورنمايى از طرح كلّىِ مكتب كه اگر بخواهيم آنا را در يك سطر بيان كنيم ، مى گوييم : دين ، يك برنامه جامعى است كه نوع بينش ، كوشش  و روش  را براى فرد و جامعه ، با معيارهاى خاصّ الهى معيّن مى كند.
چرا برخى به دين توجّهى ندارند؟
 
علل عدم توجّه به دين و گريز از آن را مى توان در موارد زير جستجو نمود:
1- عدم شناخت دين
 
هر چه شناخت ما از چيزى بيشتر باشد و ارزش و اهمّيت آن را بدانيم ، توجّه ما نيز به آن بيشتر خواهد شد. سرچشمه بى توجّهى برخى افراد به دين و مسايل آن ، نداشتن شناخت درست از دين است . امام رضا عليه السلام فرمودند: اگر مردم زيبايى هاى سخنان ما را بشناسند، از ما پيروى خواهند كرد.
برخى نسبت به نماز كاهلى مى كنند. هنگامى كه از آنها جوياى علّت مى شويم ، پاسخى مى دهند كه از عدم آشنايى آنها به نماز حكايت مى كند. آنان مى گويند: خداوند چه نيازى به نماز ما دارد؟ اين گروه نمى دانند كه نه تنها خدا به نماز ما و حتّى به خود ما نيازى ندارد، بلكه تمام هستى از ما بى نياز است . زمين چه نيازى به ما دارد؟! زنبور عسل و ساير حيوانات چه نيازى به ما دارند؟ اكسيژن و خورشيد چه نيازى به ما دارند؟ اگر گفته اند خانه خود را روبه خورشيد بسازيم ، معنايش اين نيست كه خورشيد به ما و اتاق ما نياز دارد، بلكه اين انسان است كه به خورشيد و نور و گرماى او نيازمند است .در دعا مى خوانيم : عصَيتُك بجَهلى  خدايا! به خاطر جهل و نادانى ، فرمانت را عمل نكردم . اگر انسان ، آثار اعمال صالح را بداند و از مجازات اعمال زشت با خبر باشد، قطعاً اعمال صالح را انجام داده ، از كارهاى ناپسند دورى مى كند. اگر كسى سيگار مى كشد و نماز نمى خواند، به خاطر اين است كه نه بر ضررهاى سيگار واقف است و نه از اسرار و آثار نماز آگاه است .براى جذب مردم به دين ، لازم است شناخت از دين و معارف آن در جامعه رواج يابد و رابطه بين اسلام شناسان و نسل نو بيشتر شود. بايد هر دانشجو و هر جوان مسلمان ، با يك عالم اسلام شناس در ارتباط باشد تا معارف دينى را بشناسد و همواره از دين ، تحليل و برداشت صحيح داشته باشد. در زمان طاغوت ، يكى از استادان ماركسيست در كلاس درس گفته بود: اسلام مى گويد: هر كس دزدى كرد بايد فورا دست او را قطع كرد و اگر حكومت اسلامى تشكيل شود، در هر شهرى بايد سلاّخ ‌خانه اى براى قطع دست ، درست شود. امّا كارل ماركس  مى گويد: هر كس دزدى كرد لابد گرسنه بوده است ، شكمش را سير كنيد، ديگر دزدى نمى كند. شكم سير كردن هنر است ، نه قطع كردن دست !هنگامى كه يك استاد، مسايل را اين گونه تحليل و القاى شبهه مى كند، بايد به او پاسخ داد: اوّلاً اين حرف غلط است كه هركس دزدى مى كند بر اثر گرسنگى است . گرچه ممكن است دزدى گاهى بر اثر فقر و گرسنگى باشد، امّا در همه جا چنين نيست ، بسيارى از زندانيان ، بر اثر حرص وطمع ، دزدى وكلاه بردارى و گران فروشى مى كنند، ثانياً: هر كس كه دزدى كرد، اسلام دست او را قطع نمى كند، بلكه با بيست وشش شرط، دست دزد قطع مى شود. خوشبختانه در آن جمع ، دانشجوى با اطلاعى مى گويد: استاد! اسلام با بيست و شش شرط دست دزد را قطع مى كند. لطفاً شما كه به اسلام اشكال وارد مى كنيد، فقط شش شرط آن را بيان فرماييد!
2- اضافه شدن خرافات در دين
 
برخى از مردم كه از مذهب دورى مى كنند به خاطر خرافاتى است كه از طرف دوستان نادان و دشمنان دانا به مذهب اضافه مى شود. اگر به انسان تشنه اى يك ليوان آب دهند، ولى در آن مگسى باشد، آب را به زمين مى ريزد ونمى آشامد. چه بسيار تشنگان دين كه به خاطر وجود خرافات ، از اصل مذهب صرف نظر مى كند، گاهى چيزهايى را كه حلال است بر خود حرام مى كنيم و گاهى خود را پايبند آداب و رسوم دست و پاگيرى به نام دين مى نماييم . بنابراين از عمل بعضى مسلمانان كه مايه فرار مردم از مذهب مى شود، نبايد غافل شد.
3- برداشت و تعبير ناصحيح از دين
 
گاهى از دين وتعاليم آن بد برداشت مى شود و اين فهم غلط، به نام دين تبليغ مى شود. صاحب چنين برداشتى بر اين باور است كه هركس ديندار است بايد اين گونه فكر وعمل نمايد. بديهى است فهم نادرست و اشتباه از دين و تعاليم آن و تبليغ اين برداشت هاى ناصحيح به نام دين ، مانع از جذب ديگران مى شود. نحوه تبليغ دين ، بسيار مهم است . تبليغ دين هم روانشناسى مى خواهد وهم سليقه .
4-  عمل برخى از متديّنين
 
گاهى رفتار برخى از متديّنين موجب دين گريزى ديگران مى گردد. مانند عرضه غذاى تميز، توسّط فردى كثيف براى شخصى گرسنه
تحليل هاى غلط از دين
 
كسانى كه اعتقادى به دين ندارند - مانند مادّى گراها - ناگزيرند تحليلى و توجيهى براى دين و علّت پيدايش آن ارائه نمايند. برخى تحليل ها و توجيه هاى آنان جنبه روانى و برخى جنبه اقتصادى دارند. كه همه آنها از واقعيّت دورند. البتّه اكنون بطلان بسيارى از آنها آشكار شده و جوابشان نيز داده شده است .
مادّى گراها، درباره ريشه هاى پيدايش مذهب در ميان جوامع بشرى ، ضمن ردّ عقل وفطرت ، امورى چون فقر، جهل و ترس را به عنوان عوامل گرايش به دين و خدا ذكر كرده اند.
فقر
 
مادّى گراها مى گويند: يكى از عوامل گرايش مردم به دين و خدا فقر است و در توضيح آن مى گويند: سرمايه داران چون مى خواستند حقّ فقرا و كارگران را غصب كنند، كانالى به نام دين ساختند تا از طريق آن فقرا را استثمار كنند، آنها به محرومان جامعه ، به وسيله عوامل ارتجاع چنين القا مى كنند كه دنيا ارزشى ندارد، صبر و تحمّل داشته باشيد، زيرا خداوند صبر و صابران را دوست دارد، با فقر و بيچارگى بسازيد و هرگز دست به شورش و انقلاب نزنيد، آنچه مهم است آخرت است . بنابر اين سرمايه داران از واژه هايى كه طبقه محروم را بى تحرّك مى سازد سوء استفاده نموده و بدين وسيله آنها را به سكوت و سكون وا مى دارند!  بطلان اين تحليلِ غلط و دور از منطق ، به چند دليل كاملاً روشن است
ادامه مطلب
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

 جا دارد اشاره اى به موانع ذكر از ديدگان قرآن داشته باشيم .
1-  از جمله موانع ذكر، رفاه زدگى و توجه افراطى به دنيا است . خداى متعال در اين باره مى فرمايد:يا ايها الذين آمنو لا تلهكم اءموالكم و لااءولادكم عن ذكر الله و من يفعل ذلك فاءولئك هم الخاسرون ؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نكند، و كسانى كه چنين كنند، آنان خود زيان كارانند.گرايش به توحيد، خدا پرستى و توجه به پروردگار، امرى فطرى است . از آغاز شكفتگى نيروى عقل ، يكى از انديشه هايى كه فكر انسان را به خود مشغول مى دارد همين است كه آفريدگار خود را بشناسد و با اين حال و با همه كوشش هاى پيامبران الهى ، گروه اندكى راه فطرت و عقل سليم را بر مى گزينند و در هر عصرى معمولا تعداد گمراهان بيشتر است . خداوند با اشاره به همين حقيقت مى فرمايد: قليلا ما تذكرون ؛  چه اندك پند مى گيرند.بر اين اساس ، خداوند تاءثير گرايش هاى مادى و دنيوى را در جلوگيرى از توجه بيش از حد به اموال و اولاد، روح انسان را آلوده مى سازد و صفا و جلاى آن را از بين مى برد.اگر غفلت از ياد خدا باعث مى گردد كه انسان از هدف اصلى حيات باز بماند و به مسايلى كه به همين حيات محدود و چند روزه دنيوى مربوط مى شود و تباهى جاودان را در پى دارد مشغول گردد.
2-  يكى ديگر از موانع ذكر ظاهر بينى و جدى نگرفتن حيات است .
قرآن كريم در اين باره مى فرمايد .يعلمون ظاهرا من الحياة الذنيا و هم عن الاخرة هم غافلون ؛ از زندگى دنيا ظاهرى مى شناسند، و حال آن كه از آخرت غافلند.انسان مؤ من جهان هستى را مخلوق خدايى حكيم و آگاه مى داند و بر اين اساس از كنار هيچ موضوعى ، هر چند كوچك ، به سادگى نمى گذرد و در مواجهه با هر چيزى به ياد آفريدگار حكيم مى افتد. اما فرد بى ايمان حيات را پديده اى اتفاقى و حوادث جهان را امورى تصادفى مى بيند و مرگ را نهايت اين جهان مى نگرد. او تنها به ظواهر زندگى دنيا توجه دارد و از سرانجام كار غافل است .
3- از ديگر موانع ذكر، دوستان گم راه هستند. در قرآن در اين باره مى خوانيم .
ويوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا، يا و يلتى ليتنى لم اتخذ فلانا خليلا، لقد اءضلنى عن الذكر بعد اد جاءنى و كان الشيطان للانسان خذولا؛ و روزى است كه ستم كار دست هاى خود را به دندان مى گزد و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى برگزيده بودم .واى بر من ، كاش فلانى را دوست خود نگرفته بودم . او بود كه مرا به گمراهى كشانيد پس از آن كه نزد قرآن به من رسيده بود، و شيطان هميشه خوار كننده انسان بوده است .
نقل كرده اند كه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله دو نفر به نام عقبه و ابى با هم دوست بسيار صميمى بودند. هر گاه عقبه از سفر باز مى گشت مهمانى بزرگى به راه مى انداخت و هر چند اسلام را نپذيرفته بود، ولى به پيامبر صلى الله عليه و آله علاقه مند بود و آن حضرت را نيز دعوت مى كرد. يك بار پس از گستردن سفره مهمانى ، پيامبر فرمود: من از غذاى تو نمى خورم ، مگر آن كه به يگانگى خدا و رسالت من گواهى دهى . او نيز چنين كرد. اما وقتى دوستش ، ابى ، از ماجرا مطلع شد او را سرزنش كرد كه از آيين نياكانت منحرف شده اى . عقبه گفت : او حاضر نبود از غذاى من بخورد مگر با اسلام آوردن من ، و من شرم داشتم كه كسى غذا نخورده از سر سفره من برخيزد. ابى گفت : من هرگز از تو راضى نمى شوم ، مگر آن كه در برابر پيامبر بايستى و به او توهين كنى . و او نيز چنين كرد و بدين ترتيب دنيا و آخرت خود را تباه ساخت . او در جنگ بدر در صف مشركان شركت كرد و كشته شد. آيات مذكور در شاءن او نازل شده است . بدون شك يكى از عوامل مؤ ثر در شكل گيرى شخصيت انسان هم نشينان و دوستان او هستند. معاشرت با افراد منحرف ، و رفتار و سخنان آنان در ذهن و روح و رفتار فرد اثر مى گذارد و معمولا اين تغيير چنان آرام و تدريجى است كه شخص متوجه آن نمى شود.
4-  تسلط شيطان بر انسان نيز از موانع مهم ذكر به شمار مى آيد.خداوند در اين باره مى فرمايد:استحوذ عليهم الشيطان فانساهم ذكر الله ...؛ شيطان بر آنان چيره شده و خدا را از يادشان برده است .كلمه استحوذ به معناى تسلط كامل شيطان بر شخص است ، به گونه اى كه گويا اختيار از او سلب شود. اين حالت وقتى براى كسى پيش مى آيد كه با آگاهى و اراده خود مدت ها در گناه و انحراف غرق گردد. امام حسين عليه السلام ، روز عاشورا، خطاب به لشكر يزيد فرمود:
لقد استحوذ عليكم الشيطان فاءنساكم ذكر الله العظيم ؛ همانا شيطان بر شما چيره شده و خدا را از يادتان برده است .
5-  از جمله موانع ذكر، يكى هم آرزوهاى دراز است ، قرآن در اين باره مى فرمايد:
ذرهم ياكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون ؛ بگذارشان تا بخورند و بر خوردار شوند و آرزوها سرگرمشان كند، پس به زودى خواهند دانست .
خداوند براى بشر مواهب و نيروهايى قرار داده كه اگر به جا و درست مورد استفاده قرار گيرند، مى توانند در راه تاءمين رفاه مادى و تكامل معنوى و روحى انسان به كار آيند و دنيا و آخرت او را آباد سازند. اما متاءسفانه بشر غالبا از اين امكانات استفاده نا به جا مى كند و با افراط و تفريطها آنچه را بايد در خدمت تعالى خويش قرار دهد، در مسير سقوط مادى و معنوى خود به كار مى گيرد. از جمله اين ويژگى ها آرزو كردن است كه اگر به نحو معقول و منطقى و با آينده نگرى باشد، نه تنها مفيد، بلكه لازم است . اما وقتى اين عامل از حد بگذرد و به صورت آرزوهاى دور و دراز در آيد، عامل بدبختى و غفلت مى گردد.
6-  هواپرستى را نيز بايد از موانع مهم ذكر دانست . خداوند در اين باره مى فرمايد:
و لا تطع من اءغفلنا قلبه من ذكرنا و اتبع هواه و كان اءمره فرطا؛  و از آن كس كه قلبش را از ياد خود غافل ساخته ايم و از هوس خود پيروى نمى انديشد؛ و هواپرستى او را از ياد خدا كه سرچشمه توجه به همه صفات عالى انسانى است محروم مى كند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

آيات و روايات فراوانى در زمينه محاسبه نفس وارد شده ، اما در كمتر جايى به تفصيل كيفيت محاسبه نفس ذكر شده است . در اين خطبه حضرت كيفيت حساب رسى اهل ذكر بر اعمال خويش را به تفصيل بيان مى كنند و مى فرمايند: فلو مثلتهم لعقلك فى مقاومهم المحمودة و مجالسهم المشهودة و قد نشروا دواوين اءعمالهم و فرغوا لمحاسبة اءنفسهم على كل صغيرة و كبيرة اءمروا بها فقصروا عنها اءو نهوا عنها ففرطوا فيها و حملوا ثقل اءوزارهم ظهورهم فضعفوا عن الاستقلال بها فنشجوا نشيجا و...؛ اگر در انديشه خود اهل ذكر را مجسم مى كردى و مقام هاى ستوده و جايگاه آنها را آشكارا مى نگريستى ، خود مى ديدى كه آنان فارغ از همه هياهوها و زياده طلبى هاى دنيا خواهان ، نامه هاى اعمال خويش را گشوده اند و براى حساب رسى آماده شده اند كوتاهى هاى خويش را جبران كنند.آنان در اين انديشه اند كه در كدام يك از اعمال كوچك و بزرگى كه بدان فرمان داده شده اند كوتاهى كرده اند و يا چه اعمالى را كه از آن نهى شده بوده اند مرتكب گرديده اند. آنان هنگامى كه كوتاهى هاى خود را تك تك مى نگرند و در فرجام هر يك تاءمل مى كنند، بارى سنگين را بر دوش خود مى بينند كه توان برداشتنش را ندارند.اگر انسان كوتاهى ها و گناهانش را يك جا در نظر گيرد، شايد سنگينى آنها را احساس نكند، اما وقتى كه تك تك آنها را ملاحظه كرد و تبعات منفى دنيوى و اخروى آنها را در نظر گرفت ، شديدا پشيمان و سرافكنده مى شود. گاهى سخنى ، زندگى گوينده كه اميد و نشاط را از مخاطب مى گيرد و او را از راه و كارى كه بر گزيده منصرف مى سازد، و چه بسا سخنى اميد مى آفريند و سرنوشت كسى را عوض مى كند و او را به زندگى اميدوار مى نمايد. از اين رو نبايد هيچ لغزشى ، و از جمله سخنان نسنجيده را سبك بشماريم .هنگامى كه اهل ذكر سنگينى بار گناهان و كوتاهى هايى را بر دوش خود حس كردند كه توان برداشتن آن را ندارند، گريه امانشان نمى دهد و از شدت پشيمانى و در مقام اعتراف به پيشگاه خداوند فرياد بر مى آورند و بى تابى مى كنند. اما به ناگاه مى نگرى كه فرشتگان خدا آنان را كه به حق نشانه هاى هدايت و چراغ هاى روشن تاريكى ها هستند در برگرفته اند و آرامش بر دل هايشان نازل مى كنند. سكينه لطف و آرامش خاصى است كه وقتى بندگان خود خدا دچار اضطراب و نگرانى مى شوند و بلاها آنان را احاطه مى كند، خداوند آن را بر دل آنها نازل مى كند تا آنها اضطراب ها و نگرانى ها از دل آنان زايل گردد و اميد و آرامش جايگزين آن شود. به جز روايات ، در قرآن ، در چند آيه ، نزول سكينه الهى بر دل مؤ منان ، و از جمله پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح شده است . از جمله ، در شبى كه پيامبر مى خواستند از مكه به مدينه هجرت كنند و خطر مشركان كاملا مشهود بود و هر لحظه ايشان را تهديد مى كرد، خداوند سكينه بر قلب پيامبر نازل كرد و به ايشان آرامش بخشيد. خداوند در اين باره مى فرمايد:الا تنصروه فقد نصره الله اذ اءخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا فانزل الله سكينته عليه و اءيده بجنود لم تروها...
اگر او (پيامبر) را يارى نكنيد، قطعا خدا او را يارى كرد؛ هنگامى كه كسانى كه كفر ورزيدند او را (از مكه ) بيرون كردند و او نفر دوم از دو تن بود، آن گاه كه در غار (ثور) بودند، وقتى به همراه خود مى گفت : اندوه مدار كه خدا با ما است پس خدا آرامش خود را بر او فرستاد و او را با سپاهيانى كه شما آنها را نمى ديديد تاءييد كرد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

اگر ما به دستورات و توصيه هاى اهل بيت عليه السلام توجه مى كرديم ، راه هاى سعادت و نيك بختى را در آنها مى يافتيم .اما افسوس كه دون هستى ما باعث شده كه توجهى به دستورالعمل ها و راه هاى خودسازى كه در سخنان ائمه عليه السلام و علماى ربانى آمده ، نداشته باشيم . اگر انسان به اين دستورات توجه كافى مبذول مي داشت بى ترديد به سرمنزل مقصود مي رسيد. چنان كه دوستان خدا و اهل ذكر اين راه را طى كردند و به مرحله اى از تعالى و كمال والاى انسانى رسيدند كه طبق فرمايش حضرت در اين خطبه ، خداوند در هر دورانى آنان را براى خود بر مى گزيند و چندان به آنان عنايت و توجه دارد كه با فكر و عقل آنها نجوا مى كند و راه هاى ناديده را به رويشان مى گشايد و چشم و گوششان را بينا و شنوا مى گرداند:
فكشفوا غطاء ذلك لاهل الدنيا حتى كاءنهم يرون ما لايرى الناس و يسمعون ما لا يسمعون ...؛ آن گاه كه آنان بر عالم غيب اطلاع يافتند و عالم برزخ و سرانجام برزخيان را به عيان مشاهده كردند و به حقانيت وعده هاى الهى پى بردند، پرده عالم ناديده و غيب را از برابر چشمان مردم نيز كنار مى زنند و چنان كه خود از وراى عالم خاكى اطلاع يافته اند، مردم را نيز به عالم غيب و برزخ آگاه مى سازند و فرجام كار را در برابرشان مجسم مى كنند. آنان به سخنان فصيح و دل نشين و اندرزهاى خود، حقايق عالم غيب و آنچه را براى دنياييان پنهان است به مردم مى نمايانند تا بيم و هراس ‍ از فرجام كردار زشت و ميل به عالم آخرت را در آنان برانگيزانند. آنان كه در اثر شدت يقين چشم و گوش دلشان باز شده ، چيزهايى را مى بينند كه مردم از ديدنش محرومند و صداهايى را مى شنوند كه مردم عادى نمى توانند آنها را بشنوند.
اوج اين حالت همان مقامى است كه اميرمؤ منان عليه السلام از آن خبر داد و فرمود:
لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا؛ اگر پرده هاى عالم غيب كنار روند بر يقين من افزوده نمى گردد.
علت ناتوانى نفس انسان از درك احوال آخرت ، تعلق آن به بدن و اشتغال به تدبير بدن و پرداختن به نيازمندى هاى دنيوى است . اما اهل ذكر با تداوم و استمرار بخشيدن به ذكر خدا و رياضت و خودسازى ، دل هاى خويش را از كدورت و آلودگى هاى ناشى از تعلق به دنيا پيراسته ساخته اند، آن سان كه دل هاى آنان آيينه و تجلى گاه انوار الهى گشته و حقايق الهى در آنها نقش ‍ مى بندد. از اين رو آنان هر دو راه نجات و نگون بختى را به وضوح مشاهده مى كنند با بصيرت و يقين راه هدايت را بر مى گزينند و مى پويند و ساير مردم را نيز بدان هدايت و راهنمايى مى كنند. آنان هم چنان كه مردم مشاهدات حسى خود را بازگو مى كنند، آنچه را از حقايق كه به چشم بصيرت خويش ديده و با گوش عقل خود شنيده اند به آنها خبر مى دهند. بسيارى از ما معمولا از ياد آخرت و عالم برزخ غافليم و تنها وقتى به زيارت مردگان مى رويم به ياد آخرت مى افتيم و احيانا كارى براى آن انجام مى دهيم . بر عكس ما، اولياى خدا به مرحله اى از آگاهى و هشيارى و شهود باطنى رسيده اند كه توجهشان بيشتر معطوف به عالم آخرت است و ضمنا نيم نگاهى هم به دنيا دارند. بى شك وجود آنها نعمت و حجت بر ديگران است . آنان حقانيت راه خدا و پيامبران را آشكار مى سازند. نمونه اين افراد را در هر زمانى كم و بيش مى توان پيدا كرد. ما در يزيد عالمى داشتيم به نام حاج شيخ غلام رضا رحمة الله كه زندگى و رفتارش نشان مى داد كه عالم آخرت را مى بيند و تنها به آن توجه دارد. آن مرحوم حتى در مسير منزل تا مسجد كه بر الاغ سوار مى شد، به خواندن نافله و قرآن مشغول بود و قرآن را از حفظ مى خواند و كمتر كسى متوجه حالات او مى شد. چنان به اطراف خود بى توجه بود كه گاهى اگر به او سلام مى كردند، متوجه نمى شد. هنگامى كه وارد مسجد مى شد و مى ديد مردم و صفوف نماز به جاى اشتغال به نافله و دعا و ذكر، سرگرم حرف زدن هستند راحت مى شد. مى گفت : پدر آمرزيده ها! چرا قبل از نماز بى كار نشسته اند، مى ترسيد شما را به بهشت ببرند؟ بلند شويد نافله بخوانيدما حتى در جايى كه امر به معروف واجب است كوتاهى مى كنيم و به بهانه عدم دخالت در كار ديگران ، امر به معروف نمى كنيم . اما مرحوم حاج شيخ غلام رضا از اين كه مردم مستحبات را انجام نمى دادند ناراحت مى شد و طاقت از دست مى داد و با عصبانيت به آنها تذكر مى داد كه نافله بخوانند. دليل ناراحتى و عصبانيت او اين كه حقيقت را مى ديد و درك مى كرد كه مردم چه سرمايه هنگفت و عظيمى را به آسانى از دست مى دهند. در نظر او مردمى كه به نافله و ذكر نمى پرداختند، چون گرسنه اى بودند كه از گرسنگى به تنگ آمده و نيازمند لقمه نانى است ، اما توجه ندارد و غافل است كه ظرفى پر از غذاى لذيذ در برابرش نهاده اند! او مى ديد كه مردم تا چه حد به اين نافله ها احتياج دارند و چه تاءثيرى براى دنيا و آخرتشان دارد، و در عين حال غافلند. بنابراين جا داشت كه به جهت دل سوزى و مصلحت انديشى براى مردم ، روحش آزرده گردد و عصبانى و ناراحت شود.هم چنين مرحوم علامه طباطبايى رحمة الله نمونه بارز و برجسته كسانى بود كه اهل ذكر و خلوت با خدا بودند و لحظه اى توجهشان از خداوند قطع نمى شد. حالات و رفتار ايشان نشان مى داد كه توجهشان به جاى ديگر است و چندان مايل نبود با كسى سخن بگويد و گفتگو كند، چون از توجه ايشان به خدا كاسته مى شد. در جلسه درست ، معمولا به شاگردان نگاه نمى كرد و بيشتر نگاهش را به سقف مى دوخت ، و اگر كسى رو در رو با آن بزرگوار گفتگو مى كرد مرحوم علامه به چشمانش نگاه نمى كرد. اين رفتارها براى اين بود كه توجهش به خداوند باقى بماند. حتى گاهى به ايشان سلام مى كردند، اما ايشان در عالم خود بودند و متوجه نمى شدند. ايشان خيلى كم و مختصر حرف مى زدند و همواره در حال ذكر و توجه بودند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

اگر گفته مى شود كه دنيا پرستى با خدا پرستى در تضاد است و دل بستگى به دنيا باعث غفلت از ياد خدا مى گردد. بدان معنا نيست كه انسان دست از كار و تلاش و فعاليت بكشد و به وظايف شخصى و اجتماعى خود نپردازد و لذايذ و نعمت هاى دنيا را بر خود حرام كند. آنچه مورد نكوهش و موجب غفلت است محبت و دل بستگى به دنيا است . انجام وظايف و تاءمين نيازهاى مادى و دنيوى و كار و تلاش ، با دل بستگى ، عشق و شيفتگى به دنيا متفاوت است . تاءمين نيازمندى ها و روزى حلال و اداره زندگى و كار و تلاش ‍ از وظايفى است كه خداوند براى انسان واجب كرده است . از اين رو به عنوان اطاعت و امتثال امر خداوند، در آن زمينه ها نيز بايد تلاش كنيم .
به علاوه ، كار و تلاش موجب حفظ عزت و كرامت جامعه اسلامى در برابر كفار، و استقلال و عدم وابستگى به بيگانگان مى گردد. مگر امير مؤ منان عليه السلام كار نمى كرد؟ آن حضرت به دست خود قنات ها، چاه هاى آب و نخلستان هاى فراوانى احيا كردند و آنها را وقف فقرا نمودند. از اين رو كسب و كار و انجام فعاليت هاى فردى و اجتماعى ، خود به خود نه تنها، مانع ذكر و ياد خداوند و غفلت از او نمى گردد، بلكه اگر از سر عشق و محبت دل بستگى به دنيا نباشد.و از نتايج فعاليت انسان فقرا و نيازمندان و جامعه اسلامى بهرمند گردند، خود مى تواند نتيجه و ثمره عشق به خدا و تبعيت از فرمان او باشد؛ چنان كه على عليه السلام چنين بود. شرافت انسان به اين است كه در گير و دار خواست ها و خواهش هاى متضاد و در عين اشتغال به كار و فعاليت و زندگى روزمره ، توجهش به خدا باشد. اسلام نيز در صدد پرورش چنين انسان هايى است كه در ضمن فعاليت هاى روزمره و در همه شؤ ون زندگى توجهشان به خدا باشد و هر چيزى را براى خدا بخواهند، نه اين كه از اجتماع كناره گيرند و تشكيل خانواده ندهند و به كار و زندگى نپردازند و فقط در گوشه اى تسبيح به دست بگيرند و ذكر بگويند. هنر آن است كه انسان در عين تلاش و فعاليت ، به ياد خداوند باشد و هر كارى را در جاى خود قرار دهد.اتفاقا اين برداشت با آيه 36 و 37 سوره نور كه حضرت در طليعه خطبه خويش تلاوت فرموده اند هم آهنگ است . در اين آيات خداوند نمى فرمايد كه شب بيداران و سحر خيزان و زاهدان ، به كسب و كار نمى پردازند، بلكه مى فرمايد كسب و كار و فعاليت هاى روزمره زندگى آنها را از ياد خدا غافل نمى سازد؛ پس كسب و كار و انجام فعاليت هاى اجتماعى براى اولياى خدا مفروض گرفته شده است .سر اين كه كسب و تجارت مؤ منان را از ياد خدا باز نمى دارد اين است كه آنان در گير و دار كسب و كار به خدا توجه دارند و مى دانند كه خداوند رزاق و تاءمين كننده روزى آنها است . از اين رو حلال و حرام را رعايت نموده و سعى مى كنند در حق ديگران ظلم و اجحاف و خيانت نكنند و حقوق آنان را ادا كنند. در اين صورت ، خداوند ارتباط دل آنها را با خود مستحكم تر مى كند و اگر دلشان به جاى ديگرى متوجه شد، آن را به خود متوجه مى گرداند و نمى گذارد كه ظواهر دنيا باعث دل بستگى و محبت آنها به دنيا گردد. البته رسيدن به اين مرحله بسيار دشوار است . ما اگر بخواهيم به اين مرحله برسيم كه پيوسته با خدا ماءنوس و به ياد او باشيم و حتى در هنگام پرداختن به كسب و كار و انجام فعاليت هاى اجتماعى نيز از خداوند غافل نگرديم ، بايد سعى كنيم از محبت و علاقه خود به دنيا و ثروت آن بكاهيم . در اين ، يكى از راه هاى كاستن از محبت به دنيا و ثروت آن ، انفاق چيزهايى است كه دوست مى داريم ، چنان كه خداوند فرمود:
لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون ...؛
هرگز به نيكوكارى نخواهيد رسيد تا از آنچه دوست داريد انفاق كنيد.
كسى كه خواهان انس با خدا و ايجاد دوستى و محبت با خداوند است ، بايد آنچه را با زحمت و تلاش به دست آورده و اشياى گران قيمتى را كه به آنها علاقه دارد و دل بستگى مى آورد، به ديگران ببخشد. براى رسيدن به مقام ذكر واقعى ، انسان بايد سعى كند دل بسته پست و مقام نگردد و اگر كسى را شايسته تر از خود يافت كه بهتر بتواند با جامعه خدمت كند، به نفع او از پست و مقام خود كنار رود. هم چنين بايد از توان خود براى خدمت به مردم استفاده كند و اگر فرصتى پيش آمد، حاضر شود از آبروى خود كه ارزشمندترين سرمايه او است ، در راه خدا بگذرد، خلاصه اين كه ، دوام ذكر مستلزم است كه دل به هيچ يك از اين امور نبازد زيرا دلباختگى به آنها هم چون زنجيرى پاى او را مى بندد و جلوى پرواز او به سوى خدا و مقام قرب را مى گيرد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

گرچه از دائم ذكر مدح و ستايش فراوانى شده است ، اما پرسش اين جا است كه تداوم ذكر با كيفيت بالا و عميق چگونه با زندگى روزمره انسان سازگار و قابل جمع است ؟ چگونه مى توان در عين اشتغال به تحصيل و درس و كسب و كار و انجام ساير مسؤ وليت ها به ياد خدا نيز بود؟ كسى كه مشغول مطالعه است بايد همه حواس او متمركز در مطالعه باشد و كسى كه به كارهايى مشغول است كه هيچ سنخيتى با عبادت و توجه به خدا ندارد، چگونه مى تواند در عين انجام آن اشتغالات به ياد خدا نيز باشد؟ و اگر جمع بين توجه به خدا با انجام مسؤ وليت ها و وظايف روزمره براى عموم مردم ميسر نيست ، چه فايده اى بر مدح و ستايش از تداوم ذكر مرتب مى شود؟ در بررسى اين مساءله ، اولا بايد ديد كه آيا ثبوتا امكان دارد شخص غير معصومى در همه شؤ ون زندگى به ياد خدا باشد و از او غافل نگردد. در صورت امكان چنين امرى ، بايد بررسى شود كه آيا در مقام عمل ، اين امر اختصاص به افراد نادرى دارد، يا افراد عادى نيز تا حدودى مى توانند در همه حال به ياد خدا باشند؟ اگر پاسخ اين پرسش نيز مثبت باشد، آن گاه نوبت به اين سؤ ال مى رسد كه انسان چه بايد بكند تا همواره به ياد خدا باشد؟ اما از لحاظ مقام ثبوت ، در امكان بر خوردار بودن از ذكر و توجه داريم به خداوند ترديدى نيست ، چنان كه طليعه اين خطبه نيز بر آن اشعار دارد. آيات و روايت نيز در مجموع مؤ يد اين مطلب هستند. براى تقويت اين مساءله به ذهن مى توان به نمونه هايى در زندگى روز مره اشاره كرد؛ براى مثال ، گاهى در زندگى مسايلى پيش مى آيد كه تمام فكر و ذكر و حواس ‍ انسان را به خود مشغول مى دارد و انسان مدام در فكر آنها است ، اما در عين حال اين توجه هميشگى مانع انجام فعاليت هاى روزمره او نمى گردد. اگر كسى خداى ناكرده به داغ عزيزى مبتلا شود. چنين وضعى پيدا مى كند. حتى گاهى كسى سال ها پس از مرگ عزيزش ، باز او را فراموش نمى كند و با ديدن هر چيزى كه به او تعلق داشته ، به ياد عزيزش مى افتد. بسيارى از خانواده و مادران شهدا، پس از سال ها هنوز عزيزشان را فراموش نكرده اند. آنان گرچه به امور روزمره زندگى و وظايف خود مشغولند، اما در ته دل به ياد عزيز سفر كرده شان نيز هستند و اين توجه ، مانع فعاليت هاى آنها نمى شود. حتى در چنين وضعيتى مراسم شادمانى بر پا مى كنند و در مراسم ازدواج و عروسى شركت مى جويند، ولى در عين حال از ژرفاى دل به ياد عزيزشان نيز هستند.
بنابراين چنان نيست كه نشود در هنگام انجام فعاليت هاى روزمره توجه مستمر به چيزى خارج از حوزه اين فعاليت ها داشت و جمع آن توجه با اشتغالات روزمره محال باشد.از يك نظر، حتى مى توان گفت چنين توجه مستمرى به فعاليت هاى زندگى نوعى وحدت و هماهنگى مى بخشد و از پراكندگى و هرز رفتن نيرو جلوگيرى مى كند. از يك سو ما در بسيارى از كارها، مانند مطالعه ، نياز به تمركز فكر داريم . از سوى ديگر پراكنده كارى هاى زندگى تمركز فكرى انسان را از بين مى برد. حال ما محورى براى توجهات خود داشته باشيم كه عادت كنيم همواره توجهمان را بر آن متمركز نماييم يعنى عادت كنيم همواره به ياد خدا باشيم ، همى استمرار ياد و توجه و تمركز يافتن فكر حول محورى ثابت ، مانع پراكندگى حواس مى گردد. البته تمركز فكر در دو امر مستقل از هم براى ما ميسر نيست . ما نمى توانيم در عين توجه به امور غير الهى ، توجه و فكرمان را بر ساحت قدس الهى نيز متمركز كنيم و از او غافل نگرديم . اما گرچه انسان نمى تواند هم زمان توجه خود را كاملا بر دو چيز متمركز گرداند، ولى در روان شناسى ثابت شده كه انسان مى تواند در يك آن و هم زمان ، به چند چيز توجه كند و چند ادراك داشته باشد. البته تعداد آن درك ها و گستره آنها، به لحاظ تفاوت قدرت ذهنى افراد، يكسان نيست .بنابر اين ، اين كه انسان در هنگام اشتغال به كارهاى روزمره زندگى ، در عمق دل به خداوند نيز توجه داشته باشد، امرى نامعقول و سخنى ناصواب نيست و در حوزه توجه ها و محبت هاى دنيوى ، نمونه هاى فراوانى نظير آن يافت مى شود. فراوانند كسانى كه علاقه و محبت شديدى به كسى دارند و در عين اشتغال به امور مختلف زندگى ، در همه حال به ياد او هستند و فراموشش نمى كنند، از اين رو توجه همزمان به چند چيز امرى غير ممكن نيست . آنچه ميسر نمى شود داشتن توجه تام به چند چيز متفاوت و مستقل از هم است . البته براى افراد عادى حتى تمركز يافتن در يك چيز نيز بسيار دشوار است و با رضايت و تمرين زياد و مداوم است كه در اين كار قادر مى گردند.براى افراد عادى بسيار دشوار است كه حتى دو ركعت نماز با حضور قلب كامل بخوانند و از آغاز تا انجام آن هيچ توجهى به غير خداوند نداشته باشند.در هر صورت ، توجه به خداوند در همه حالات به اين معنا نيست كه انسان در كنار انجام كارهاى خود توجهش كاملا متمركز در ياد خدا باشد، بلكه براى ما همين حد كفايت مى كند كه چون كسى كه عزيزى از دست داده و او را فراموش نمى كند، ما نيز خدا را فراموش نكنيم و فعاليت ها و كارهاى روزمره مانع توجه ما به خداوند نگردد. البته نبايد فراموش كنيم كه رسيدن به اين مقصود نيازمند تلاش و تمرين است . هم چنين بايد توجه داشته باشيم كه بين حالات روحى و مراتب كمال انسانى تعامل وجود دارد. به ياد خدا بودن و توجه به او موجب كمال و رشد روح و نفس انسان مى گردد؛ از سوى ديگر هر چه درجه كمال نفس بيشتر شود كميت و كيفيت توجه به خداوند نيز بالاتر مى رود. باز اين مرتبه بالاتر توجه ، مرتبه بالاترى از كمال نفس را به همراه مى آورد؛ و به همين ترتيب اين تاءثير و تاءثر متقابل ادامه مى يابد. وقتى انسان در صدد انجام وظايف خويش بر مى آيد و ياد خدا در دلش زنده مى شود، اگر آن ياد و توجه را با اذكار لفظى و عبادات تقويت نمايد، با خدا انس پيدا مى كند، و وقتى انس با خدا دوام يافت و مستقر گشت ، محبت به خدا در دل پديد مى آيد و از آن پس بنده ، خود به خود به ياد محبوب مى افتد و نمى تواند او را فراموش كند. چنان كه گفتيم آنچه برا سالك در آغاز كار اهميت دارد اذكار لفظى و داشتن برنامه منظم عبادى است . در قرآن نيز به اين امر اشاره شده و حضرت نيز در طليعه اين خطبه به آن اشاره كرده اند .در اين آيه سخن از اين نيست كه در طول شبانه روز به تسبيح خدا مشغولند؛ چون در اين صورت از ديگر وظايف اجتماعى خود باز مى مانند، بلكه ملاك داشتن برنامه منظم براى عبادت و تسبيح است . اگر چنين برنامه اى وجود داشته باشد، اثر آن ، ياد و توجهى است كه در دل باقى مى ماند كه اگر تقويت گردد و تداوم يابد، انسان به مرحله اى مى رسد كه لحظه اي از ياد خداوند غافل نمي شود.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
از جمله ويژگى هايى كه حضرت براى اهل ذكر بر مى شمارند، محاسبه نفس ‍ و بررسى رفتار خويش است . به همين مناسبت جا دارد در اين جا به بحث محاسبه نفس و اهميت و ضرورت آن اشاره اى داشته باشيم .
ضرورت و اهميت محاسبه نفس بر كسى پنهان نيست و نگاهى اجمالى به آيات و روايات فراوانى كه در اين زمينه وارد شده ، ضرورت و جايگاه حياتى آن را براى ما آشكار مى سازد. علماى اخلاق نيز اكيدا سفارش ‍ كرده اند كه انسان در پايان هر روز به بررسى و محاسبه رفتار خويش بپردازد و بنگرد به وظايف الهى و واجباتى كه بر عهده او بوده عمل كرده يا نه . اگر پس از بررسى پى برده كه به وظايف خويش عمل كرده است و رفتارش بر طبق موازين شرع بوده است ، خداوند را سپاس گويد كه توفيق انجام وظايف را به او عنايت كرده است و سعى كند در روزهاى بعد همان مسير سالم و صحيح را ادامه دهد؛ اما اگر به وظايف الهى خويش عمل نكرده ، يا آنها را ناقص انجام داده و به لغزش و انحراف آلوده گرديده است ، سعى كند با انجام اعمال نيك و مستحبات ، به خصوص نمازهاى نافله ، كاسى ها را جبران كند و در برابر ترك وظايف الهى و انجام معصيت خداوند، خويشتن را سرزنش كرده استغفار نمايد تا خداوند از گناهانش در گذرد.
درباره اهميت محاسبه نفس اما كاظم عليه السلام مى فرمايند:
ليس منا من لم يحاسب نفسه فى كل يوم فان عمل حسنا استزاد الله و ان عمل سيئا استغفر الله منه و تاب اليه ؛
از ما نيست كسى كه هر روز حساب خود را نرسدت پس اگر عمل نيكى انجام داده از خداوند زياد شدن اعمال خير را طلب كند و اگر كار بدى مرتكب شده ، از خداوند آمرزش بخواهد و به سوى او بازگشت كند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به اصحابشان مى فرمايند:
اءلا اءنبئكم باءكيس الكيسين و اءحمق الحمقاء؟ قالوا بلى يا رسول الله . قال : اءكيس الكيسين من حاسب نفسه و عمل لما بعد الموت ، و اءحمق الحمقاء من اتبع نفسه هواء و تمنى على الله الامانى ؛ آيا شما را از زيرك ترين زيركان و نادان ترين نادانان آگاه نسازم ؟ اصحاب گفتند: بله ، اى رسول خدا. حضرت فرمود: زيرك ترين انسان ها كسى است كه به حساب نفس خويش رسيدگى كند و براى پس از مرگ خويش عمل كند، و احمق ترين احمق ها كسى است كه پيرو هواى نفس خويش باشد و پيوسته آرزوهاى خود را از خداوند در خواست كند.


+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

كسانى كه لذت انس با خدا را چشيده اند و دل خود را ماءواى ذكر خدا ساخته اند و به خلوت نجواى با معشوق خويش بار يافته اند، دنيا و لذت ها و خوشى هاى آن برايشان كم فروغ گرديده و با روشن شدن چشمشان به حقايقى فراتر از دنيا و ماديات ، ديگر رغبت ماندن در اين دنيا را ندارند، چه رسد كه دل بسته آن باشند؛ چنان كه حضرت امير عليه السلام مى فرمايند: فكانما فطعوا الدنيا الى الاخرة و هم فيها فشاهدوا ما وراء ذلك ...؛ آنها با اين كه در دنيا زندگى مى كنند، اما هواى رفتن از دنيا و پيوستن به آخرت دارند. به درجه اى از معرفت رسيده اند و تا بدان جا در مسير خودسازى و تكامل اوج گرفته اند كه سراى آخرت را مشاهده مى كنند و از آنچه بر برزخيان مى گذرد آگاهى دارند. آنها هر كجا كه باشند دلشان با خدا است . حتى وقتى با كسى سخن مى گويند، باز در دل به خدا توجه دارند و لحظه اى دل از انس با خدا نمى كنند. آنان كه با حقايق عالم هستى اطلاع يافته اند و عصاره ارزش ها و كمالات بر آنها عينيت يافته و به پوچى و بى مقدارى دنيا و مظاهر آن پى برده اند، از دنيا طلبى مردم تعجب مى كنند. آنان در شگفتند كه چگونه مردم چون ديوانگان و لاشخوران بر سر مردار گنديده دنيا به جان هم مى افتاده اند و هر كس سعى مى كند با حيله و نيرنگ گوى سبقت از ديگران بربايد و عرصه را بر رقيبان خويش تنگ سازد. براى آنان بسى مايه تاءسف است كه چگونه مردم دل به دنيا بسته اند و با لذت هاى آن خو گرفته اند و از عالى ترين لذت ها، يعنى انس با خدا، چشم پوشيده اند؟ به راستى چرا بسيارى از مردم به جاى خدا بر قدرت هاى مادى و دنيايى تكيه دارند؟ مگر نه اين است كه هر چيزى در پرتو قدرت خداوند تحقق مى يابد؟
در مقابل ، مردم نيز وقتى مى بينند اهل ذكر و شيفتگان انس با خدا اعتنايى به دنيا و لذت هاى آن ندارند، تعجب مى كنند كه چرا اينها بى اعتنا از كنار اين لذت ها مى گذرند؟ و چرا در نظر آنان كاخ ‌ها و انبان هاى طلا و پول با مشتى خاك و خاشاك يكسان است ؟! غافل از اين كه آنها به لذتى رسيده اند كه لذت هاى دنيا و نظرشان بى مقدار و بى ارزش گرديده است .مى گويند شخصى كه شهر را نديده بود و از اوضاع و احوال آن بى خبر بود گذرش به شهر افتاد و به بازار رفت و وارد دكان قنادى شد. وقتى ديد شيرينى هاى متنوع و رنگارنگ در آن دكان چيده اند و شيرينى فروش آرام نشسته و از آنها نمى خورند تعجب كرده و پنداشت كه چشمان او نابيناست ، از اين رو انگشتان خود را جلو چشمان او برد، و وقتى متوجه شد كه او با وجود بينايى شيرينى ها را نمى خورد با تعجب گفت : آيا اينها را مى بينى و نمى خورى ؟! يكى از اساتيد ما مى فرمود كه در زمان مرحوم شيخ انصارى كه طلبه ها در نهايت فقر و گرفتارى زندگى مى كردند. شخصى چند كيسه طلا نزد شيخ آورد و در دالان خانه شيخ قرار داد و از شيخ رسيد خواست ، اما مرحوم شيخ از دادن رسيد امتناع كرد. كيسه هاى طلا زير دست و پا لگد مى شد و هر چه آن شخص اصرار و التماس مى كرد، مرحوم شيخ نمى پذيرفت ، آن شخص گفت : من امانت دارم ، اين امانت را به من سپرده اند كه به شما برسانم ؛ گناه من چيست كه به من رسيد نمى دهى ؟ يكى از نزديكان مرحوم شيخ به ايشان عرض كرد كه چرا شما آن امانتى را تحويل نمى گيريد و رسيد نمى دهيد؟ مرحوم شيخ فرمود: اين واسطه اى كه طلاها را از صرافى گرفته و اين جا آورده مسيحى است و من نمى خواهم دست مسيحى به رسيدى برسد كه روى آن اسم خدا را مى نويسم ، هر وقت واسطه مسلمانى فرستادند رسيد مى دهم ، مرحوم شيخ قسم خورد كه نظر من اين طلاها با مشتى خاكستر فرقى ندارد؛ تازه اينها امانتى است كه بايد به اهلش برسانم ، اگر از خودم هم مى بود اهميتى براى من نداشته چون چند صباحى در اختيارم مى بود و بالاخره آنها را مى گذاشتم و مى رفتم .به هر جهت ، براى اين كه انسان به تعالى برسد و به رفتار و انديشه علوى مزين گردد و ثروت دنيا آن قدر برايش ارزش نداشته باشد كه براى رسيدن به آن دست به هر خلافى بزند، بايد يا خدا را در دلش زنده نگه دارد. اگر به جاى توجه به خداوند، به دنيا عشق بورزد، مستحق نكوهش خداوند و رانده شدن از درگاه تعالى مى گردد. خداوند درباره اينان به پيامبرش فرمود: ولا تطع من اءغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه و كان اءمره فرطا؛ و از آن كسى كه از ياد ما روى برتافته و جز زندگى دنيا را خواستار نبوده است ، روى برتاب .
خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان مى دهد، از كسانى كه فقط دل بسته زندگى دنيا هستند و شهوت و كام جويى از دنيا را بر ياد خدا و توجه به آخرت مقدم داشته اند، دورى كن . اين دسته به جهت توجه افراطى به دنيا، چنان از خداوند غافل شده اند كه بسا صرف وقت در امور عبادى و معنوى و توجه به خداوند را مايه تضييع عمر و به هدر دادن آن تلقى مى كنند! و چه بسا كارشان به جايى مى رسد كه وقتى نام خدا و اولياى خدا برده مى شود، سعى مى كنند حرف را عوض كنند. بر عكس حضرت ابراهيم عليه السلام ، هنگام كه جبرئيل گفت : سبوح قدوس فرمود: اگر يك بار ديگر نام محبوبم را ببى همه مالم را مى دهم . اما دنيا پرستان نه فقط از نام خدا لذت نمى برند، بلكه چنان زرق و برق دنيا آنها را فريب داده و دل باخته دنيا شده اند كه به فرموده قرآن وقتى نام خدا برده مى شود، ناراحت هم مى شوند: و اذا ذكر الله وحده اشمازت قلوب الذين لا يومنون بالاخرة و اذا ذكر الذين من دونه اذا هم يستبشرون ؛ هنگامى كه خداوند به يگانگى ياد مى شود، دل هاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، متوجه مى گردد؛ اما هنگامى كه معبودهاى ديگر ياد مى شود، شادمان مى شوند.طبيعى است وقتى كسى به آخرت ايمان نداشت ، زندگى دنيا براى او مقصد و هدف مى گردد و جز زندگى دنيا چيزى نمى خواهد و از آنچه او را از لذايذ دنيا باز دارد بيزار است . از اين رو نمى خواهد كه در حضور او نام خداوند برده شود و يا قرآن قرائت گردد و ياد مرگ به ميان آيد؛ چرا كه عيش او را آشفته مى كند. اين مرحله از انحطاط و سقوط، فرجام كسى است كه به تدريج از فطرت خود فاصله مى گيرد و به جاى حركت در مسير فطرت خود و پرستش مبداء آفرينش و عمل به خواست او علم طغيان و سر پيچى را بر مى افرازد. او پس از آن كه در دام هواى نفس خويش و وسوسه هاى شيطان گرفتار آمد، دنيا پرستى و دل سپردگى به لذت ها و شهوات دنيايى ، محور رفتار و انديشه اش مى گردد.چنين كسى ممكن نيست گرايش و توجهى به ياد خدا و ذكر او داشته باشد؛ چرا كه بين ياد خدا و شيفتگى به دنيا تضادى آشكار است .

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

چيزهاى بى ارزش و بى مقدار به راحتى به دست مى آيند، اما به دست آوردن چيزهاى با ارزش و نفيس دشوار است و باى به دست آوردن آنها بايد تلاش كرد. از اين رو با توجه به ارزش و والايى ذكر خدا و تاءثير شايانى كه در تاءمين سعادت اخروى و دنيوى انسان دارد، اگر كسى بخواهد دائم الذكر شود، بايد سال ها تمرين و تلاش كند؛ چنان كه اگر كسى بخواهد در يك رشته اى قهرمان شود، بايد مدت ها تمرين و تلاش كند تا به خواسته خود برسد. ما همان گونه كه براى رسيدن به بسيارى از خواسته هاى دنيايى خود سال ها زحمت مى كشيم تا به آنها برسيم ، براى رسيدن به كمالات اخروى نيز بايد تلاش كنيم و چنان نيست كه به راحتى به آنها دست يابيم .در اين راه نيز نبايد انتظار داشته باشيم كه ره صد ساله را يك شبه طى كنيم . بايد همواره در صدد ترك گناهان و پاك ساختن حريم دل از آلودگى هاى معنوى بود و برنامه اى منظم و مستمر براى عبادات در نظر گرفت . اگر انسان برنامه اى منظم براى عبادت نداشته باشد و هر وقت ميلش كشيد عبادت كند - مثلا يك روز ده جزء قرآن بخواند و پس از آن چندين ماه به قرآن نگاه نكند - تغيير و تحول قابل توجهى در او پديد نخواهد آمد.
در اصول كافى بابى به استمرار و مداومت بر عبادت و عمل اختصاص داده شده است . در يكى از روايات آن باب امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
اياك اءن تفرض على نفسك فريضة فتفارقها اثنى عشر هلالا؛
مبادا عملى را بر خود واجب گردانى و تا دوازده ماه از آن دست بردارى .
هم چنين آن حضرت در روايت ديگرى مى فرمايند:
كان على بن الحسين صلوات الله عليهما يقول انى لاحب اءن اءداوم على العمل و ان قل ؛ امام سجاد عليه السلام مى فرمود: من دوست دارم كه بر عمل مداومت داشته باشم ، گرچه كم باشد.
توصيه علما و بزرگان اين است كه انسان در آغاز عبادت و عملى ، سبك مختصر را برگزيند تا بتواند آن را استمرار و تداوم بخشد و برايش به صورت ملكه در آيد، نه اين عمل و عبادتى سنگين و دشوار را انتخاب كند كه تداوم آن ممكن نگردد. پس از آن به مرحله بالاتر وارد شود و عمل مفصل ترى را انتخاب كند و بر انجام آن مداومت داشته باشد. چنان نيست كه اگر اينان شبى را بيدار ماند و به عبادت و راز و نياز گذارند بارش بسته شود و به نتيجه برسد. اگر كسى بخواهد از ذكر و ياد خدا نتيجه بگيرد، بايد برنامه اى براى ذكر داشته باشد و در طول سال به آن عمل كند. خواه آن برنامه انجام ساعتى عبادت در روز باشد، يا خواندن چند صفحه قرآن در هر روز باشد و يا با صلاحديد و نظر يكى از اساتيد و اولياى خدا، ذكرى را برگزيند و هر روز آن را بخواند. وقتى كه اين برنامه ادامه يافت ، انجام عبادت و ذكر براى انسان راحت و هموار مى گردد و او مى تواند وقت بيشترى را صرف عبادت و ذكر كند. با ترك گناه و تداوم دادن به برنامه عبادتى ، انسان به تدريج در مى يابد كه روزنه هاى بيشترى از نور به رويش گشوده مى شود و رفته رفته احساس مى كند كه مى تواند ذكر دايم داشته و در همه حالات به خدا متوجه باشد.
البته بهترين برنامه هاى عبادى در قرآن ارايه شده است ؛ نظير توصيه قرآن به ذكر و تسبيح خداوند در صبحگاه و شامگاه و عبادت و سجده در بخشى از شب .
و اذكر اسم ربك بكرة و اءصيلا.من الليل فاسجد له و سبحه ليلا طويلا؛  و نام پروردگارت را بامدادان و شامگاهان ياد كن و بخشى از شب را در برابر او سجده كن و شب هاى دراز او را به پاكى ستاى .
اين دستور برنامه كاملى در ذكر خدا و ارتباط با مبداء وجود داشت .
بى ترديد مقصود از چنين تسبيح و عبادتى كه بخشى از شب را فرا مى گيرد فراتر از نمازهاى واجب ، و عبارت است از نمازها و اذكار مستحبى كه انسان در صدد انجام آنها بر مى آيد و برنامه دراز مدت و مستمرى را براى آنها در نظر مى گيرد.


+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

اين اختلاف درجات به اين دليل است كه ايمان هر كس به اندازه علم اوست ، علمى كه حيات دل به آن بسته است ، و آن نورى است كه با برداشته شدن حجاب ميان دل و خداى بزرگ ، در دل حاصل مى شود، به دليل : الله ولى الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الى النور خداوند عهده دار سرپرستى كسانى است كه ايمان آورده اند، آنها را از تاريكى ها به سوى نور بيرون مى برد.
و: او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها آيا آن كس كه بى جان بود پس ‍ زنده اش كرديم و برايش نورى قرار داديم تا با آن ميان مردم راه رود، چون كسى است كه در تاريكى ها به سر مى برد و از آن بيرون شدنى نيست ؟
و: ليس العلم بكثرة التعلم ، انما هو نور يقذفه الله فى قلب من يريد الله ان يهديه  علم به آموختن زياد نيست ، بلكه علم نورى است كه خداوند در دل هر كسى كه بخواهد او را هدايت كند، مى افكند.
و اين نور همچنان ساير نورها قابل قوت و ضعف و شدت و نقص است ؛ به دليل : و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا  ...و چون آيات او بر آن ها خوانده شود برايمانشان بيفزايد و: و قل رب زدنى علما و بگو: خداوندا! علم مرا افزون كن . و هرگاه حجابى برداشته شود نورى افزوده مى گردد، و به تبع آن ايمان نيرومندتر شده ، رو به تكامل مى گذارد تا آنجا كه نور آن گسترش يافته ، در نتيجه سينه اش باز شده و بر حقايق اشياء اطلاع حاصل مى كند، امور نهانى برايش هويدا و هر چيزى را در جاى خود مى شناسد؛ از اين رو صدق و راستى پيامبران عليهم السلام در آنچه خبر داده اند، به طور اجمال يا تفصيل هماهنگ با نورى كه از آن برخوردار است و به اندازه شرح صدرش براى او آشكار شده ، انگيزه علم به هر كارى كه بدان مامور است و پرهيز از هر كارى كه از آن ممنوع است ، از صميم دلش برانگيخته گشته ، در نتيجه انوار اخلاق ستوده و ملكات پسنديده به نور معرفتش افزوده مى شود كه : نورهم يسعى بين ايديهم و بايمانهم نورشان از جلو و از سمت راست آنان در حركت است ، و: نور على نور نورى بر روى نور ديگر انباشته است .
و هر عبادتى كه بر وجه صحيح آن انجام گيرد صفايى در دل به جاى مى گذارد كه دل را براى حصول يك نور و شرح صدر و معرفت و يقين ديگرى آماده مى سازد؛ سپس همين نور و معرفت و يقين جديد او را بر عبادت و اخلاص ديگرى وا مى دارد كه آنها نيز به نوبه خود موجب نورى ديگر، شرح صدرى كاملتر، معرفتى ديگر و يقينى قوى تر مى شوند، و همين طور تا آنجا كه خدا بخواهد پيش مى رود.
داستان چنين شخصى داستان كسى است كه در تاريكى با در دست داشتن چراغى راه مى رود، هر قطعه اى از راه كه برايش روشن مى شود در آن گام مى نهد، و همين راه رفتن سبب روشن شدن قطعه اى ديگر مى شود، و همين طور...
در حديث نبوى صلى اللّه عليه و آله آمده است : من علم و عمل بما علم ورثه الله علم ما لم يعلم  هر كس به آنچه مى داند عمل كند، خداوند آنچه را نمى داند ميراثش دهد.
و نيز: ما من عبد الا و لقلبه عينان ، و هما غيب يدرك بهما الغيب ، فاذا اراد الله بعبد خيرا فتح عينى قلبه ، فيرى ما هو غائب عن بصره . بنده اى نيست مگر آنكه دل او داراى دو چشم است ؛ آن دو چشم از نظر پنهان است و به وسيله آنهاست كه نهانها ادراك مى شوند. پس هرگاه خداوند خير بنده اى خواهد چشمان دلش را مى گشايد و او آنچه را كه از ديده سرش پنهان است مى بيند.
در گفتار اميرمؤ منان عليه السلام آمده است : از محبوبترين بندگان نزد خدا بنده اى است كه خداوند او را بر ضد خودش يارى داده است . (وى به گمان سهل انگارى در طاعت و كوتاهى در عبادت ) افسردگى را شعار خود كرده ، و جامه ترس و هراس (از روز رستاخيز) را در بر كرده باشند. در نتيجه چراغ هدايت در دلش افروخته است ... لباس شهوات را به در آورده ، خود را از هر انديشه اى جز يك انديشه كه بدان سرگرم است تهى ساخته ، از كورى و همدستى با هواپرستان بيرون شده ، كليد درهاى هدايت و قفل درهاى پستى و ضلالت گرديده است . راه خود را ديده ، جاده آن را پيموده ، مشعل فروزانش را شناخته ، از درياى بيكرانش گذشته ، به محكمترين حلقه ها چنگ زده ، به استوارترين ريسمانها آويخته و به حقايق چون نور خورشيدها يقين پيدا نموده است .
و نيز فرموده است : قلب خويش را زنده و نفس خويش را ميرانده است ، تا آنجا كه ستبرهاى بدنش به نازكى ، و خشونتهاى روحش به نرمى تبديل شده و برق تابانى در او جهيده كه راه را بر او روشن ، و او را به رهروى سوق داده است . پيوسته از اين در به آن در رانده شده تا به آخرين در كه در سلامت و خانه اقامت است رسيده و گامهاى او به خاطر آرامش بدنش در قرارگاه امن و آسايش ، ثابت ايستاده است . اين همه به موجب اين است كه دل و ضمير خود را به كار گرفته و پروردگار خويش را خشنود ساخته است .
 درجات سه گانه ايمان  
1-  نخستين درجات ايمان ، باورهايى است آلوده به ترديدها و شبهه ها با اختلاف درجاتى كه دارند. و اين درجه از ايمان ممكن است به شرك نيز آميخته باشد؛ به دليل آيه : و ما يومن اكثرهم بالله الا و هم مشركون  و بيشترشان به خدا ايمان نمى آورند مگر اينكه در همان حال مشرك اند. از اين درجه ، غالبا به اسلام  تعبير مى كنند: قالت الاعراب امنا قل لم تومنوا ولكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فى قلوبكم اعراب گفتند ما ايمان آورديم ، به آنان بگو: ايمان نياورده ايد، ولى بگوييد: اسلام آورده ايم ، زيرا هنوز ايمان در دلهاى شما داخل نشده است .
امام صادق عليه السلام فرمود: ...ايمان يك درجه از اسلام بالاتر است . ايمان در ظاهر شريك اسلام است ، ولى اسلام در باطن شريك ايمان نيست ، اگر چه هر دو در گفتار و توصيف جمع شوند (يعنى اگر چه گفتن شهادتين و تصديق به توحيد و رسالت از شرايط هر دو است ).
2- درجات ميانى ايمان ، باورهايى ناآلوده به شك و شبهه است : الذين امنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا... آنان كه به خدا و رسول او ايمان آوردند، آنگاه شك و ترديدى به خود راه ندادند... و غالبا ايمان  به اين معناى خاص گفته مى شود: انما المومنون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم اياته زادتهم ايمانا و على ربهم يتوكلون جز اين نيست كه مؤ منان كسانى هستند كه چون ياد خدا به ميان آيد دلهاشان به ترس آيد و چون آيات او بر آنان خوانده شود بر ايمانشان بيفزايد و بر پروردگار خود توكل مى كنند.
3- و درجات نهايى ايمان ، باورهايى است كه نه تنها آلوده به شك و شبهه نيست بلكه با كشف و شهود و ذوق و عيان و دوستى كامل خداى سبحان و شوق تمام به حضرت مقدس او توام است : يحبهم و يحبونه ، اذلة على المومنين اعزة على الكافرين ، يجاهدون فى سبيل الله و لا يخافون لومة لائم ، ذلك فضل الله يؤ تيه من يشاء خدا را دوست دارند، و خدا نيز آنها را دوست دارد؛ در برابر مؤ منان ، فروتن و در برابر كافران ، سرسخت اند؛ در راه خدا مجاهده مى كنند و از سرزنش هيچ سرزنش ‍ كننده اى نمى هراسند؛ اين فضل خداوند است كه به هر كس بخواهد مى دهد. و اين همان درجه اى است كه گاهى از آن به احسان  تعبير مى كنند، كه : الاحسان ان تعبد الله كانك تراه  احسان آن است كه خدا را به گونه اى عبادت كنى كه گويا (در حضور او هستى و) او را مى بينى . و گاهى به ايقان  تعبير مى كنند، كه : و بالاخره هم يوقنون و به آخرت يقين دارند.
و اين آيه شريفه به اين مراتب سه گانه اشاره دارد: ليس على الذين امنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا اذا ما اتقوا و آمنوا و عملوا الصالحات ثم اتقوا و آمنوا ثم اتقوا و احسنوا و الله يحب المحسنين بر كسانى كه ايمان آورده و كردار شايسته كرده اند در مورد آنچه خورده اند گناهى نيست هر گاه كه تقوا گزيده و ايمان آورده و كردار شايسته كرده باشند، سپس تقوا داشته و ايمان آورده و باز تقوا داشته و احسان نموده اند، و خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد.
و به مقابل درجات ايمان كه مراتب و درجات كفر است اين آيه اشاره دارد: ان الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا كفروا ثم ازدادوا كفرا لم يكن الله ليغفرلهم و لا ليهديهم سبيلا آنان كه ايمان آورده سپس كافر شدند، سپس ايمان آوردند و دوباره كفر ورزيدند، سپس به كفر خود افزودند، خداوند آنان را نخواهد آمرزيد و به راه راست هدايتشان نخواهد نمود.
بنابراين رابطه و نسبت احسان و يقين با ايمان ، مانند رابطه و نسبت ايمان است با اسلام ، (يعنى احسان و يقين اخلاص از ايمان است و با آن شريك است همان طور كه ايمان اخص از اسلام است و با آن شركت دارد). امام صادق عليه السلام فرمود: ايمان برتر از اسلام ، و يقين برتر از ايمان است . و چيزى كمياب تر از يقين نيست 
مراتب يقين  
يقين داراى سه مرتبه است : علم اليقين ، عين اليقين ، حق اليقين : كلا لو تعلمون علم اليقين ، لترون الجحيم ، ثم لترونها عين اليقين  هرگز (چنين نيست كه شما پنداريد)، اگر به علم اليقين بدانيد، همانا دوزخ را خواهيد ديد، سپس همانا آن را به عين اليقين خواهيد ديد. ان هذا لهو حق اليقين به درستى كه اين همانا حق اليقين است .
فرق ميان اين سه واژه با يك مثال آشكار مى شو�%A و غير اينها... و مانند ترك گناهان زشت ظاهرى از قبيل زنا، رباخوارى ، ش%D� در پرتو نور آن ديده مى شوند، عين اليقين  به آن ، ديدن جرم خود آن است . حق اليقين  به آن ، در آن سوختن و محو شدن هويت به سبب آن و جملگى آتش صرف شدن است . و پس از اين مرتبه ، ديگر مرتبه اى نيست ، و نيز اين مرتبه قابل ازدياد نمى باشد، لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا اگر پرده (از ديده ام ) برداشته شود به يقين من افزوده نخواهد گشت .

تقدم علم بر عبادت  
بدانكه تحصيل علم بر عبادت مقدم است ، زيرا آن كه معبود را شناخته و روش عبادت و نيز ثمره و آثار آن را نمى داند، عبادت برايش دست نمى دهد.
و نيز علم سودمند است كه خشيت و بيم از خدا را به بار مى آورد: انما يخشى الله من عباده العلماء جز اين نيست كه از ميان بندگان خداوند، تنها دانشمندان از خدا مى ترسند.
توضيح اينكه : كسى كه خدا را چنانكه بايد نشناخته ، بى شك آن طور كه بايد هيبت او را در دل نمى گيرد و به طور بايسته عظمت و حرمت او را پاس ‍ نمى دارد. بنابراين علم است كه با توفيق خداى سبحان همه طاعات را به بار مى آورد و از تمامى گناهان باز مى دارد و بنده را در عبادت خداى بزرگ جز اين دو مقصدى نيست . از اين رو پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرموده است : العلم امام العمل ، و العمل تابعه علم پيشواى عمل ، و عمل پيرو اوست .
اقسام عبادت  
عبادت بر دو قسم است : اول ، عبادت ظاهرى است كه مربوط به تقواى اعضاء و جوارح و بدن است ، مانند انجام طاعتهاى ظاهرى از قبيل نماز، زكات ، روزه ، حج و غير اينها... و مانند ترك گناهان زشت ظاهرى از قبيل زنا، رباخوارى ، شراب خوارى و امثال اينها. علمى كه مربوط به اين امور است علم شريعت  و علم فقه  نام دارد.
قسم دوم ، عبادت باطنى است كه مربوط به تقواى دل و روح است ، مانند آراسته شدن به اخلاق ستوده از قبيل توبه ، صبر، شكر، توكل ، تفويض ‍ (واگذارى امور به خداوند) و غير اينها... و مانند پرهيز و دورى گزيدن از خويهاى نكوهيده از قبيل حسد، تكبر (خود بزرگ بينى )، عجب (خودبينى )، غرور (فريفتگى )، ريا (خودنمايى ) و امثال اينها. علم مربوط به اين امور علم سر و علم اخلاق  ناميده مى شود.
عبادت در هر دو جنبه واجب است ، زيرا در كتاب و سنت در مورد هر دو قسم آن دستور رسيده است . خداى عزوجل مى فرمايد: توبوا الى الله جميعا آيه المومنون لعلكم تفلحون اى مؤ منان ، همگى به سوى خداوند توبه كنيد، باشد كه رستگار شويد.
يا ايها الذين امنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلكم تفلحون اى كسانى كه ايمان آورده ايد، پايدارى كنيد و يكديگر را به پايدارى فراخوانيد و با يكديگر پيوند داشته باشيد و پرواى الهى پيشه كنيد، باشد كه رستگار شويد.
و اشكروا لله ان كنتم اياه تعبدون و خدا را سپاسگزاريد اگر تنها او را مى پرستيد.
و على الله فتوكلوا ان كنتم مؤ منين و تنها بر خدا توكل كنيد، اگر ايمان داريد .
اين آيات و آيات ديگرى از اين قبيل به تحصيل اخلاق فاضله فرمان مى دهد، چنانكه (در مورد عبادات ظاهرى ) خداى عزوجل مى فرمايد: اقيموا الصلوة و آتوا الزكوة نماز را به پاى داريد و زكات را بپردازيد. كتب عليكم الصيام روزه گرفتن بر شما مقرر شد.
لله على الناس حج البيت  حق خداوند بر مردم است كه به زيارت خانه او بروند. و آيات ديگرى از اين قبيل .
و در مورد گناهان مى فرمايد: و ذروا ظاهر الاثم و باطنه  گناهان آشكار و پنهان را رها سازيد. و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن  و به گناهان زشت چه آشكار و چه نهان نزديك مشويد.
ولى تكليف به اين دو قسم عبادت براى هر كس در حد طاقت و توانايى اوست . لا يكلف الله نفسا الا وسعها لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت خداوند هيچ كس را جز در حد توانائيش مكلف نمى سازد، هر كس هر چه كند، چه خوب و چه بد، براى خود كرده است  و براى هر يك از اقسام عبادت در كمال و نقص ، و زياده و نقصان در قرب به حضرت حق ، درجاتى است و تفاوت آن درجات به حسب تفاوت درجاتى است كه مردم در تحمل عبادت و عمل به آن دارند. و راههاى به سوى خدا به عدد انفاس خلايق است .

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

ضد صفت كبر، تواضع است.و آن عبارت است از: شكسته نفسى، كه‏نگذارد آدمى خود را بالاتر از ديگرى بيند.و لازمه آن، كردار و گفتار چندى است كه‏دلالت‏بر تعظيم ديگران، و اكرام ايشان مى‏كند.و مداومت‏بر آنها اقوى معالجه است ازبراى مرض كبر.و اين از شرايف صفات، و كرايم ملكات است.و اخبار در فضيلت آن‏بى‏نهايت است: حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه: هيچ كس تواضع نكرد مگر اينكه خدا او را بلند گردانيد .  

ز خاك آفريدت خداوند پاك                     پس اى بنده افتادگى كن چو خاك

تواضع سر رفعت افرازدت                     تكبر به خاك اندر اندازدت

بعزت هر آنكو فروتر نشست               به خوارى نيفتد زبالا به پست

بگردن فتد سركش و تند خوى            بلنديت‏بايد بلندى مجوى

روايت  است كه:  خداوند يگانه به موسى - عليه السلام - وحى كرد كه: من قبول مى‏كنم نماز كسى را كه از براى عظمت من تواضع كند.و بر مخلوقات من تكبر نكند.ودر دل خود خوف مرا جاى دهد.و روز را به ذكر من به پايان رساند.و به جهت من خود را از خواهشهاى نفس باز دارد.   روزى حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - به اصحاب خود فرمودند كه:  چرا من‏حلاوت عبادت را در شما نمى‏بينم؟ عرض كردند كه: چه چيز است‏حلاوت عبادت؟ فرمود كه: تواضع‏ .  و از آن حضرت مروى است كه: چهار چيز است كه خدا كرامت نمى‏كند مگر به‏كسى كه خدا او را دوست داشته باشد:  يكى صمت و خاموشى، و آن اول عبادت است. دوم توكل بر خدا    سيم تواضع.  چهارم زهد در دنيا. و نيز از آن جناب مروى است كه:  هر كه فروتنى كند از براى خدا، خدا او رابر مى‏دارد.و هر كه تكبر كند خدا او را مى‏افكند.و هر كه قناعت كند خدا او را روزى‏مى‏دهد.و هر كه اسراف كند خدا او را محروم مى‏گرداند.و هر كه بسيار ياد مرگ كندخدا او را دوست مى‏دارد.و هر كه بسيار ياد خدا كند خدا او را در بهشت در سايه خودجاى دهد. حضرت عيسى - عليه السلام - فرموده است كه:  خوشا به حال تواضع كنندگان دردنيا، كه ايشان در روز قيامت‏بر منبرها خواهند بود. خداى - تعالى - به داود - عليه السلام - وحى فرمود كه: همچنان كه نزديكترين مردم‏به خدا متواضعان‏اند، همچنين دورترين مردم از خدا متكبران‏اند. مروى است كه: «سليمان پيغمبر - عليه السلام - هر صبح بر بزرگان و اغنياء و اشراف مى‏گذشت تا مى‏آمد، به نزد مساكين، پس با ايشان مى‏نشست و مى‏گفت: مسكينى هستم‏با مساكين نشسته. و مروى است كه: «پدر و پسرى از مؤمنين بر حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - وارد شدند حضرت برخاست و ايشان را اكرام نمود و بر صدر مجلس نشانيد و خود دربرابر آنها نشست و فرمود كه: طعامى آوردند و خوردند سپس قنبر آفتابه و طشتى‏آورد تا دست ايشان را بشويد، حضرت از جاى برجست و آفتابه را گرفت كه دست آن‏مرد را بشويد آن مرد خود را بر خاك ماليد و عرض كرد كه: يا امير المؤمنين چگونه‏راضى شوم كه خدا ما را بيند و تو آب به دست من بريزى؟ حضرت فرمود: بنشين ودست‏خود را بشوى خدا تو را و برادرى از شما را مى‏بيند كه هيچ فرقى نداريد وبرادرتان مى‏خواهد به جهت‏خدمت تو در بهشت ده برابر همه اهل دنيا به او كرامت‏شود.پس آن مرد نشست پس حضرت فرمود كه: قسم مى‏دهم تو را به حق عظيمى كه‏من بر تو دارم كه مطمئن دست‏خود را بشوى همچنان كه اگر قنبر آب به دست تومى‏ريخت.پس حضرت دست او را شست. از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - مروى است كه: تواضع، اصل هر شرف وبزرگى نفيس، و مرتبه بلندى است.و اگر تواضع را زبانى بود كه مردم مى‏فهميدند، ازحقايق عاقبتهاى پنهان خبر مى‏داد.و تواضع آن است كه: از براى خدا و در راه خداباشد و ماسواى اين مكر است.و هر كه از براى خدا تواضع و فروتنى كند خدا او راشرف و بزرگى مى‏دهد بر بسيارى از بندگانش.و از براى اهل تواضع، سيمائى است كه‏ملائكه آسمانها و دانايان اهل زمين ايشان را مى‏شناسند.و از براى خدا هيچ عبادتى‏نيست كه آن را بپسندد و قبول كند مگر اينكه در آن تواضع است.و نمى‏شناسد آنچه‏در حقيقت تواضع است مگر بندگان مقربى كه به حدانيت‏خدا رسيده‏اند.  خداى - تعالى - مى‏فرمايد كه: بندگان خدا كسانى‏اند كه در روى زمين با تواضع راه‏مى‏روند.و خداوند - عز و جل - بهترين خلق خود را به تواضع امر فرمود و گفت:  و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين.  و تواضع مزرعه خشوع و خضوع وخشيت و حياست.و شرف تام حقيقى سالم نمى‏ماند مگر از براى كسى كه متواضع باشددر نزد خدا.  و حضرت امام حسن عسكرى - عليه السلام - فرمود كه: «هر كه تواضع كند در دنيا ازبراى برادر مؤمن خود پس او در نزد خدا از جمله صديقان است.و حقا كه او از شيعيان‏على بن ابى طالب است.  

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |