تبليغاتX
سعادت و رستگاری
محتويات و مطالب قرآن مجيد را دو نوع مى توان بيان كرد: يكى به طور خلاصه و ديگرى ، به طور مشروح . اما به طور خلاصه بدين قرار است كه : از مجموع 6236 آيه قرآن كريم ، حدود 1300 آيه درباره توحيد و خداشناسى است . اعم از وجود خدا، وحدانيت و صفات او. و اينكه خلقت عالم و اداره آن در دست خداست و جهان ، تك محورى ، يك قطبى و يك كانونى است :  الله لا اله الا هو الحى القوم لا تاءخذه سنة و لا نوم له ما فى السموات و ما فى الارض ...  .
و حدود 1400 آيه درباره معاد، قيامت ، مرگ و برزخ ، حشر و نشر، بهشت و جهنم و خلود است . حدود پانصد آيه درباره احكام است . از قبيل حلال و حرام ، تجارت ، جنگ و صلح ، قصاص ، حدود نماز، روزه ، حج و غيره و حدود 2000 آيه در حالات انبياء، امتها و پيروزى حق بر باطل مى باشد. و بقيه آيات ، درباره اخلاق ، مواعظ، امثال و نظير آنها است .
اما به طور مشروح همان است كه در مقدمه تفسير احسن الحديث  نوشته ام . و در اينجا از آن نقل مى كنم :
1 - بيان ذات خدا، صفات خدا، يگانگى خدا و آنچه بايد خدا از آن منزه باشد. و آنچه بايد خدا به آن متصف باشد صفات ثبوتيه و سلبيه
2- معاد و قيامت ، حشر و نشر اموات ، زندگى در بهشت و جهنم . و ابديت و برزخ .
3- ملائكه ، يعنى واسطه هاى فيض و نيروهاى با شعور و آگاه ، همچنين جن و شياطين .
4- سرگذشت پيامبران يا انسانهايى كه وحى الهى را دريافت كرده و به انسانهاى ديگر ابلاغ نموده اند. و ميدان حق و باطلى كه به وسيله آنها به وجود آمده است .
5- ترغيب و تشويق براى ايمان به خدا و معاد،و ملائكه ، پيامبران و كتب آسمانى .
6- خلقت آسمانها، زمين ، كوهها، درياها، گياهان ، حيوانات ، ابر، باد، باران ، شهابها، و غيره و خلقت همه عالم .
7- دعوت به پرستش خداى يگانه و اخلاص در عبادت . و كسى و چيزى را براى خدا شريك قرار ندادن .
8- احتجاجها و استدلالها در مورد خدا، قيامت ، پيامبران و نقل خبرهاى عينى در ضمن احتجاجها.
9- تقوى ، پارسى ، و تزكيه نفس ، توجه به نفس اماره و خطر وساوس ‍ نفسانى و شيطانى و نظير آن .
10- اخلاق فردى از قبيل : شجاعت ، استقامت ، صبر، عدالت ، احسان ، محبت ، ذكر خدا، محبت خدا، شكر نعمت ، ترس از خدا، توكل به خدا، رضا به رضاى خدا، تسليم در برابر امر خدا، تعقل و تفكر، صدق و امانت و امثال آن .
11- اخلاق اجتماعى ، از قبيل : اتحاد، توصيه بر حق و صبر، تعاون در نيكيها، امر به معروف و نهى از منكر، جهاد با مال و جان در راه خدا و تشويق بر اطعام مساكين و غيره .
12- احكام از قبيل : نماز، روزه ، زكات ، خمس ، حج ، جهاد، نذر، سوگند، بيع ، رهن ، نكاح ، هبه ، حقوق زوجين ، حقوق والدين ، طلاق ، ظهار، وصيت ، ارث ، قصاص ، حدود، قضاوت ، ثروت ، مالكيت ، حكومت ، شورا، حق فقرا و غيره .
13- حوادث و وقايع 23 ساله بعثت رسول اكرم - صلى الله عليه و آله .
14- توصيف كلى در همه اعصار از سه گروه : مؤ منين ، كافرين و منافقين .
15- توصيف قرآن در حدود پنجاه صفت : تسبيح موجودات جهان و نوع آگاهى درون موجودات ، تسبيح به خالق و آفريننده خودشان .
16- جهان و قوانين پايدار جهان ، ناپايدارى زندگانى دنيا و عدم صلاحيت آن براى اينكه ايده آل مطلوب باشد.
17- معجزات و خوارج عادات انبيا - عليهم السلام - و تاءييد كتب آسمانى مخصوصا تورات  و انجيل  و تصحيح اغلاط آن دو، و امثال اين مطالب .
انسان سازى قرآن 
 كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور  .
يعنى : اين قرآن كتابى است كه ما براى تو فرستاديم تا مردم را به امر خدا از ظلمات جهل و كفر بيرون آورى و به عالم نور رسانى .
 ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم 
يعنى : همانا اين قرآن ، مردم را به راست ترين و استوارترين طريق ، هدايت مى كند.
كسى كه قرآن را بخواند و معانى آن را بداند و مفاهيم آن را درست درك نمايد، چنين شخصى ، اعتقاد به معاد پيدا مى كند. و مى داند كه جهان و خلقت ، بدون هدف و بدون حساب و كتاب نيست ، بلكه همه اعمال وى ، خوب يا بد، عكس العمل و برگشتى خواهد داشت .
همچنين به وجود خداوند و صفات او آنچنان كه قرآن معرفى مى كند آشنا شده و يقينش افزون خواهد شد. و نيز به نبوت ، امامت و نظامهاى جهان و آنچه در قرآن آمده ، معتقد خواهد شد. و آنگاه كه چنين اصولى در قلب كسى جاى گرفت ، او را يك دنيا نورانيت داده و راه دنيا و آخرت را به او نشان خواهد داد. و او را يك انسان مؤ من ، متقى ، شجاع ايثارگر، فعال ، دلسوز و عابد، بار خواهد آمد.
چنانكه اين آثار، در طول تاريخ قرآن ، در ميلونها انسان ، جامه عمل پوشيده است و مكتب انسان ساز قرآن ، پيوسته چنين اشخاصى را تربيت كرده و مى كند  ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم  آرى اثر قرآن چنين است .
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
 فلا اقتحم العقبه و ما ادرك ما العقبه فك رقبه او اطعم فى يوم ذى مسغبه يتيما ذا مقربه او مسكينا ذا متربه بلد: 11 - 16
و او در آن گذرگاه سخت قدم ننهاد؛ و تو چه دانى كه گذرگاه سخت چيست ؟ آزاد كردن بنده است يا طعام دادن در روز قحطى ، خاصه به يتيمى كه خويشاوند باشد، يا به مسكينى خاك نشين .
اقتحام  قرار گرفتن در وسط سختى مخوف است ؛ و نيز دخول به چيزى و گذشتن از آن با شدت و مشقت است .العقبه  به معنى گردنه و راهى در قله كوه است ؛ و اقتحام العقبه  اشاره است به انفاقهايى كه براى انفاقكر بسيار دشوار است . فك  يعنى جدا كردن . پس فك رهن  يعنى خلاص كردن آن ؛ و فك رقبه  يعنى آزاد كردن برده .
مسغبه  از ماده سغب  به معناى گرسنگى و قحطى است .
مقربه  از ماده قرب  به معناى قرابت و خويشاوندى است .
و متربه  از ماده تراب  به معناى خاك نشينى از شدت فقر است .
صاحب تفسير الميزان معتقد است كه تفسير العقبه  به فك رقبه و اطعام در روز قحطى جنبه مثال دارد، نه انحصار، و به سبب اهميتى كه دارد و عنايت بيشترى كه خداى تعالى به آن دارد ذكر شده است .
در هر حال عبور از اين گردنه صعب العبور و از اين راه سنگلاخ و دشوار جز با اصلاح نگاه به دنيا ممكن نيست .
نگاه صحيح به دنيا
دنيا را براى دنيا نخواستن و دنيا را براى تحصيل آخرت و خريدارى زندگى پايدار و برتر به خدمت گرفتن نگاهى است كه با آن مى توان از اين گردنه سخت به سلامت عبور كرد. الدنيا خلقت لغيرها و لم تخلق لنفسها دنيا براى رسيدن به آخرت آفريده شد، نه براى رسيدن به خود. اين گونه نگاه ، يعنى نگاه آلى نه استقلالى ، ايثار و انفاق را بر انسان آسان مى كند و او موفق مى شود تا از اين راه دشوار و گردنه سخت بگذرد. در اين نگاه ، دنيا نه تنها مذموم نيست ، بلكه ممدوح مى شود تا از اين راه دشوار و گردنه سخت بگذرد. در اين نگاه ، دنيا نه تنها مذموم نيست ، بلكه ممدوح مى شود: همانا دنيا سراى راستى براى راست گويان و خانه تن درستى براى دنيا شناسان و خانه بى نيازى براى توشه گيران و خانه پند براى پندآموزان است . دنيا سجده گاه دوستان خدا و نمازگاه فرشتگان الهى و فرودگاه وحى خدا و جايگاه تجارت دوستان خداست كه در آن رحمت خدا را به دست آورند و بهشت را سود برند.  اما دنياى مذموم دنيايى است كه آن را براى خودش بخواهد و نگاه استقلالى به آن داشته باشند نه آلى . قطعا صاحبان اين نگاه نمى توانند از اين گردنه سخت دنيا بگذرند. براى آنان ، انفاق خسارت و زيان و كم شدن است و گذشت و ايثار بى معناست . به اين روايت امام صادق عليه السلام توجه بفرماييد كه حضرتش چه زيبا و رسا دنياى استقلالى مذموم را به تصوير كشيده اند: دنيا به منزله تصويرى است كه سر آن تكبر و چشمش حرص و آزمندى و گوشش طمع و زبان و ريا و دستش شهوت و پايش خودپسندى و قلبش غفلت و رنگش فنا و حاصلش نابودى است . از اين كه قرآن در ميان همه اعمال صالح و برنامه هاى عبادى و سازنده انسان انفاق مال و ايثار دارايى را گردنه سخت دنيا معرفى كرده است ، اهميت اين كارها و محبوبيت آنها در نزد خداوند نمايان مى شود. امام صادق عليه السلام مى فرمايند: هر كس مسلمانى را غذا دهد تا سير شود از پاداش آخرت او جز پروردگار جهانيان هيچ كس خبر ندارد، نه فرشته اى و نه پيامبرى . آن گاه اين آيه را تلاوت فرمود: او اطعام فى يوم ذى مسغبه
نكته : فى يوم ذى مسغبه  يعنى در روزى سخت . شايد اشاره به اين باشد كه بهترين عمل ، بلكه سخت ترين عمل ، انفاق در روز تنگ دستى است ؛ مانند اميرالمومنين و خانواده گرامى اش كه با اينكه قرض كرده بودند تا نانى براى افطار بخورند، آن را به مسكين و يتيم و اسير دادند: و يطعمون الطعام على حب
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
در عمل نيز ثابت شده كسانى كه به خداوند تكيه مى كنند و ياد او را در دل زنده مى دارند، همواره از آرامش و اطمينان وصف ناپذيرى بر خوردارند. اينان در بحرانى ترين مراحل زندگى و در مواجهه با سهمگين ترين حوادث و رخدادها، خم به ابرو نمى آورند. نمونه بارز آنها در زمان ما، كه خداوند متعال نعمت بزرگ وجودش را به ما ارزانى داشت و به حق الگويى جاودانه براى ما بوده و خواهد بود، اما را حل ، رضوان الله عليه ، است . آن بزرگوار در بحرانى ترين و سهمگين ترين حوادثى كه براى شخص ايشان و يا جامعه پيش مى آمد، خم به آبرو نمى آورد و آرامش خود را از دست نمى داد روزها و ماه هاى بسيارى بر امام عليه رحمة الله گذشت كه خطر از هر سو او را محاصره كرده بود و در روى زمين پشتيبانى نداشت و دور از شهر و ديار خود، از اين كشور به آن كشور مى رفت و كسى به ايشان پناه نمى داد. آن بزرگوار از همه امكانات ظاهرى منقطع بود و هيچ وسيله اى در اختيار نداشت كه در برابر خطرهاى احتمالى از خود دفاع كند. از جمله پر مخاطره ترين ساعت ها و دقايق عمر حضرت امام رحمة الله زمانى بود كه پس از چهارده سال تبعيد با هواپيما به كشور باز مى گشت ، در آن شب بحرانى خطرها ايشان را احاطه كرده بود؛ چرا كه فضا، هواپيما و باند فرودگاه ، همه در اختيار دشمن بود و هر لحظه براى ايشان احتمال خطر جدى وجود داشت . ممكن بود هواپيماى ايشان را هدف موشك قرار دهند و يا در فرودگاه ايشان را به قتل برسانند. با همه اين احوال و با اين كه هيچ تاءمينى نداشتند، در هواپيما در كمال آرامش استراحت كردند و خوابيدند و وقتى از ايشان سؤ ال شد كه اين كه به وطن خود بر مى گرديد چه احساسى داريد، فرمودند: احساسى خاصى ندارم ! اگر براى ما خطرى كوچك پيش آيد آرامش و طاقت خود را از دست مى دهيم و از فرط ناراحتى از شب تا صبح خوابمان نمى برد. اما آن رادمرد با اين كه همه دنيا عليه او بودند، خم به ابرو مى آورد و همه آن تهديدات را پوچ و بى اثر مى ديد. وقتى كه شبانه به خانه ايشان در قم ريختند و دستگيرشان كردند و به تهران بردند، افسران و ماءموران امنيتى كه در ماشين همراه ايشان بودند از ترس مى لرزيدند. گويا ايشان فرموده بود: شما كه مرا دستگير كرده ايد، چرا مى ترسيد؟ هم چنين ايشان در يكى از مناسبت ها فرموده بودند: و الله تا به حال از چيزى نترسيده ام ! خداوند متعال اين نمونه ها را به ما ارائه كرد تا دريابيم كه ذكر خدا و توجه به او چه اكسير و كيميايى است كه همه عظمت ها در برابر آن آب مى شوند و همه قدرت ها در مقابل آن ذوب مى گردند. خدا داراى عظمت و بى نهايت است و هيچ قدرتى نمى تواند در برابر عظمت و قدرت لايزال الهى قد برافرازد. كسى كه چنين منبع عظيمى ارتباط بر قرار كند و دل به او سپرده ، در برابر خطرها احساس ضعف نمى كند و شكست ناپذير مى گردد. انسان موجودى بسيار ضعيف است و از خود استقلالى ندارد. تمامى حركات و سكنات انسان وابسته به قدرت الهى و حيات و بقايش در گرو اراده و مشيت او است . از اين رو انسان بايد در برابر خداوند احساس ‍ خردى و كوچكى و ذلت و حقارت كند؛ چنان كه قرآن در وصف مؤ منان مى فرمايد:
انما المومنون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا و على ربهم يتوكلون ؛ مؤ منان همان كسانى اند كه چون خدا ياد شود دل هايشان بلرزد، و چون آيات او بر آنان خوانده شود بر ايمانشان بيفزايد، و بر پروردگار خود توكل مى كنند. مؤ منان از يك سو، با اتكاى بر خداوند در برابر همه قدرت ها و نيروهاى عالم چون كوهى استوار مى ايستند و خم به ابرو نمى آورند؛ اما هم ايشان به وقت ياد و ذكر خدا و قرار گرفتن در برابر عظمت لايزال الهى درهم مى شكنند و رعشه و لرزه اندامشان را فرا مى گيرد. نمونه كامل چنين مؤ منانى ، كسانى چون اميرالمؤ منين على عليه السلام هستند. آن حضرت كه در شهامت و شجاعت بى نظير بود، وقتى در محراب عبادت مى ايستاد زا عظمت الهى به خود مى لرزيد ساير امامان عليه السلام نيز كه از قدرت هاى غير الهى نمى هراسيدند، هنگامى كه در برابر خداوند قرار مى گرفتند و حتى پيش از نماز و به هنگام گرفتن وضو رنگ رخسارشان دگرگون مى گشت و از خود بى خود مى شدند. برخى نسبت به بروز اين دو حالت متفاوت و به ظاهر متضاد اين سؤ ال را مطرح كرده اند كه چگونه خداوند از يك سو مى فرمايد: ياد خدا موجب اطمينان و آرامش دل مى گردد و از سوى ديگر مى فرمايد يا خدا موجب تر در برابر خداوند مى گردد؟ پاسخ اين سؤ ال چنان كه بدان اشاره رفت اين است كه موضوعى و مورد دو فرموده خداى متعال متفاوت است . در مورد اول ، فرد خود را در برابر قدرت هاى غير الهى مى يابد و با ياد خدا و تكيه بر قدرت لايزال هستى بخش از آنها نمى هراسد؛ چون مى داند كه خداوند داراى قدرت برتر، در برابر قدرت هاى شيطانى قرار دارد و با اتصال به اين قدرت لايزال ، در برابر هيچ قدرتى شكست نمى خورد. اما وقتى خود را برابر خداوند مى بيند در پيشگاه عظمت بى نهايت الهى به خود مى لرزد. البته وجود چنين حالت هاى متضادى به صورت متناوب در عموم مؤ منان ، قابل انكار نيست ، اما هم زمانى تحقيق چنين حالاتى و جمع بين آنها تنها مورد اولياى خاص خدا و سالكانى صادق است كه به مقام جمع الجمعى و درك و شهود گوهر و لب كمالات و فضايل دست يافته اند. براى چنين كسانى درك اين حالات متضاد به صورت جمعى ميسر مى گردد گرچه ما به چنين مقامى نرسيده ايم و حقيقت آن را درك نكرده ايم ، اما وجود چنين مقامى را باور داريم و آن را توجيه پذير مى دانيم :مرحوم علامه طباطبايى رحمة �D8�ز اي8�ر توجيه ترتب دو حالت مذكور بر ياد و ذكر خداوند مى فرمايد: هنگامى كه انسان مشغول كارى است و توجهش ‍ كاملا معطوف به امور دنيوى است . اگر، ناگهان آيه قرآنى تلاوت شود يا صداى اذان به گوشش برسد، در اثر انتقال ناگهانى از حالتى به حالت ديگر، حالت اضطراب و ترس گونه اى به او دست مى دهد اما وقتى توجه او به خداوند تداوم يافت و با ياد خدا انس گرفت ثبات و آرامش بر ذهن و قلب او حاكم مى گردد. و قرآن كريم در سوره زمر به همين مساءله اشاره كرده است . الله نزل اءحسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله ...؛ خدا زيباترين سخن را به صورت كتابى متشابه ، متضمن وعده و وعيد، نازل كرده است . آنان كه از پروردگارشان مى هراسند، پوست بدنشان از آن مى فراشد (موى بر اندامشان راست مى شود)، سپس پوستشان و دلشان به ياد خدا نرم مى گردد.
بنا بر تحليلى كه ذكر كرديم ، هنگامى كه مؤ منان آيات قرآن را مى شنوند، تغيير حالى مى يابند، و به جهت مواجهه با قدرت و عظمت الهى حالت بيم و ترس به آنها دست مى دهد. اما به تدريج كه توجهشان متمركز در ساحت قدس اهلى شد و با ياد خداوند ماءنوس گرديدند. آن بيم و ترس به آرامش و سكون مبدل مى گردد.
هدايت خاص خداوند 
و ما برح لله - عزت آلاؤ ه - فى البرهة بعد البرهة و فى اءزمان الفترات عباد ناجاهم فى كرهم و كلمهم فى ذات عقولهم ...
حضرت در اين بخش از سخن خويش از انسان هاى آگاه ، هشيار، دين باور و حقيقت خواهى سخن مى گويند كه خداوند ايشان را از اين لياقت و شرافت بر خوردار ساخته و از راه عقلشان با آنان سخن گفته و دلشان با نور هدايت خويش روشن ساخته و حقايق را به آنان نمايانده است .
به جز ديوانگان ، همه انسان ها، حتى آنها كه در طريق فريب كاى و جنايت گام بر دارند، از عقل و قدرت و فكر و انديشه بر خوردارند. هم مصلحان و انسان هاى وارسته و هم مفسدان و كسانى كه سلاح هاى مرگبار مى سازند و خيل انسان هاى بى گناه را به كام مرگ مى فرستند. همه براى مقاصد خويش ‍ از قدرت فكر خود استفاده مى كنند. تفاوت در كيفيت بهره بردارى از فكر است .
خداى متعال ، بر اساس تدبير و هدايت حكيمانه خود و پس از آزمايش ‍ انسان ها، بندگان شايسته و دوستان خود را كه دلشان آماده پذيرش حق است ، بر مى گزيند و در ژرفاى دل و فكرشان با آنان سخن مى گويد. خداوند آنان را اتخاذ تصميمات صحيح و خدا پسندانه يارى مى كند و همواره بر فهمشان مى فزايد و متناسب با ظرفيت وجودشان ، در رسيدن به قله هاى سعادت و نيك بختى يارى مى كند و به واقع ، فكر و ذهن و قدرت تدبيرشان را در اختيار خود مى گيرد.
والذين اهتدوا زادهم هدى و آتاهم تقواهم ؛
و آنان كه به هدايت گراييدند خدا آنان را هر چه بيشتر هدايت بخشيد و توفيق پرهيزگاريشان داد.
همه انسان ها از هدايت اوليه الهى بر خوردار مى شوند.در اين ميان عده اى از اين هدايت استفاده مى كنند و مسير تكامل انسانى را مى پيمايند. به همين جهت خداوند بر هدايت آنها مى افزايد. اما برخى نيز توفيق و لياقت هدايت را از خود سلب مى كنند و كوردلى و گمراهى را بر هدايت ترجيح مى دهند:
و اءما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى فاءخذتهم صاعقة العذاب الهون بما كانوا يكسبون ؛ اما ثمود را هدايت كرديم و لى آنان كوردلى را بر هدايت ترجيح دادند، پس به (كيفر) آنچه مرتكب مى شدند صاعقه عذاب خفت آور آنان را فرو گرفت
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
اعلموا انما الحيوه الدنيا لعب و لهو و زينه و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال و الاولاد كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتريه مصفرا ثم يكون حطاما و فى الاخره عذاب شديد و مغفره من الله و رضوان و ما الحيوه الدنيا الا متاع الغرور حديد: 20

بدانيد كه زندگى اين جهان بازيچه است و بيهودگى و آرايش و فخر فروشى و افزون جويى در اموال و اولاد. همانند بارانى به وقت است كه روييدنيهايش كشاورزان را به شگفت افكند. سپس پژمرده مى شود و بينى كه زرد گشته است و خاشاك شده است ، و در آخرت نصيب گروهى عذاب سخت است و نصيب گروهى آمرزش خدا و خشنودى او، و زندگى دنيا جز متاعى فريبنده نيست .
لعب  كارهاى پشت سر همى است كه با نظامى معين انجام مى شود، ولى در عين حال بيهوده و بى فايده است ، همانند بازى بچه ها. لهو يعنى هر چيز و هر كار بيهوده اى كه انسان را از كار مهم و مفيدش باز بدارد و به خود مشغول كند. تفاخر از ماده فخر به معنى باليدن به مال و جاه است و تفاخر با يكديگر چنين كردن است .تكاثر از ماده كثر و كثره  به معناى زيادت است و تكاثر معارضه و رقابت در كثرت مال و عزت است .در اين آيه كريمه ، خداوند غفلت و سرگرمى و تجمل و تفاخر و تكاثر را شيوه هاى تعامل انسان با دنيا خوانده است : كودكى انسان به بازى و بى خبرى سپرى مى شود، در مرحله نوجوانى ، سرگرمى جاى بازى را مى گيرد، جوانى نقطه اوج تجمل پرستى و زيبايى خواهى است ، پس از آن مرحله شور كسب مقام و فخر است ، و سرانجام انسان به فكر افزايش مال و نفر و جمع ثروت مى افتد. البته برخى انسانها دچار توقف و ركود شخصيت در يك مرحله مى شوند، اما به طور طبيعى انسان اين دورانهاى پنج گانه را طى مى كند. آنگاه با يك تمثيل تولد و رشد گياهان و نابودى آنها حقيقت پيچيده حيات انسانى و ماجراى تايخ عمر او را، كه گاه تا صد سال طول مى كشد و درك آن براى غالب افراد ممكن نيست ، قابل مطالعه و فهم كرده است ، و با تجسم و تصويرپردازى از حادثه اى طبيعى ، كه در معرض ديد همه افراد است ، فنا پذيرى و كوتاهى و تغيير و تحول و نيز فرصتها و تهديدهاى دنيا را بيان كرده است . آيات 45 سوره كهف و 24 يونس و 21 زمر نيز بيان مشابهى دارند.
مثل دنيا در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم به ضحاك بن سفيان فرمودند: اى ضحاك خوراكت چيست ؟ عرض كرد: گوشت و شير. فرمودند: وقتى خوردى به چه چيز تبديل مى شوند؟ عرض كرد به چيزى كه خود مى دانيد فرمودند: خداوند آنچه را از انسان دفع مى شود مثلى براى دنيا قرار داده است.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
تولد مولود کعبه امام علی بن ابیطالب (ع ) بر تمامی پیروانش مبارک باد

كس را چه زور و زهره كه وصف على كند

 

جبار در مناقب او گفته هل اتى

زورآزماى قلعه خيبر كه بند او

 

در يكديگر شكست به بازوى لافتى

مردى كه در مصاف زره پيش بسته بود

 

تا پيش دشمنان نكند پشت بر غزا

شير خدا و صفدر ميدان و بحر جود

 

جان بخش در نماز و جهان سوز در دعا

ديباچه مروت و ديوان معرفت

 

لشكركش فتوت و سردار اتقيا

فردا كه هر كسى به شفيعى زنند دست

 

ماييم و دست و دامن معصوم مرتضى

 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
اين كلام امام على عليه السلام است :ان اولياء الله هم الذين نظروا الى باطن الدنيا اذا نظر الناس الى ظاهرها... دوستان خدا آنان اند كه به حقيقت دنيا نگريستند، آنگاه كه مردم به ظاهر آن چشم دوختند و سرگرم آينده دنيا شدند، آن گاه كه مردم به امور زودگذر دنيا پرداختند. پس هواهاى نفسانى را، كه آنان را از پاى در مى آورد، كشتند و آنچه آنان را به زودى مى كرد ترك گفتند و بهره مندى دنيا پرستان را از دنيا خوار شمردند و دست يابى آنان را به دنيا زودگذر دانستند، با آنچه مردم آشتى كردند دشمنى ورزيدند و با آنچه دنيا پرستان دشمنى داشتند، دوست شدند. روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نماز صبح را با مردم بر پاى داشت . ناگاه چشمش به جوانى به نام زيد بن حارثه افتاد كه سر به پايين و خواب آلود و با رنگى زرد و تنى لاغر و چشمانى گود افتاده بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمودند: حالت چگونه است ؟ عرض كرد: يا رسول الله ، من به يقين دست يافته ام . رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه از سخن او خوششان آمده بود، فرمودند، هر يقينى حقيقتى دارد. حقيقت يقين تو چيست ؟ عرض كرد: اى رسول خدا اين يقين مرا اندوهگين كرده و با بيدارى شب و تشنگى روزهاى گرم همراهم كرده است . از دنيا و آنچه در اوست بى رغبت گشته ام . گويا عرش پروردگارم را مى بينم كه براى رسيدگى به حساب خلق برپا شده است و مردم براى حساب گرد آمده اند و من در بين آنهايم . گويا اهل بهشت را مى نگرم كه در نعمت مى خرامند و بر كرسيها تكيه زده اند و يكديگر را معرفى مى كنند، و گويا اهل دوزخ را مى بينم كه در آنجا معذب اند و به فريادرسى ناله مى كنند، گويا اكنون آهنگ زبانه كشيدن آتش دوزخ در گوشم طنين انداز است . رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به اصحاب خود فرمودند: اين جوان بنده اى است كه خدا دلش را به نور ايمان روشن ساخته است : آنگاه به او فرمودند: بر آن حال كه دارى ثابت باش  آرى ، سيراب شدن از چشمه زلال و آيات انس آور قرآن راهى است براى دست يازيدن به اين مقام والا.
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
اهميت و گستردگى بحث معاد در قرآن
الحمد لله رب العالمين الرحمن الرحيم مالك يوم الدين ، لا اله الا هو له الحمد فى الاولى و الاخره و له الحكم و اليه ترجعون ، و صلى الله على سيدنا محمد و آله الطيبين الطاهرين ، و افوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد.
اساسى ترين موضوع در تعاليم انبيا و آموزشهاى انسان ساز وحى مبداء و معاد است ، به طورى كه در قرآن كريم بعد از توحيد، بيشترين آيات درباره معاد است ، يعنى بيش از ربع آيات و پيامهاى قرآن مستقيما درباره قيامت و حساب و كتاب و ثواب و عقاب است .
سيره حضرت حق براى طرح مسئله معاد چنان جامع و كامل و گويا است كه هر كس كمترين بهره اى از آگاهى و وجدان داشته باشد راهى جز ايمان و يقين به آن ندارد: گاه با استدلال هاى منطقى معاد را ممكن دانسته و فرموده است : كما بداءكم تعودون  و گاه با مقايسه آن و رستاخيز طبيعت ، كه بى هيچ مانعى در معرض ديد همگان است ، اذهان را متوجه امكان و كيفيت رستاخيز بزرگ كرده و فرموده است :
الله الذى ارسل الرياح فتثير سحابا فسقناه الى بلد ميت فاءحيينا به الارض بعد موتها كذلك النشور، در جايى قدرت مطلقه خداوند را به رخ كشيده و فرموده است :اولم يروا ان الله الذى خلق السموات و الارض و لم يعى بخلقهن بقادر على ان يحيى الموتى بلى انه على كل شى ء قدير و در جايى ديگر زندگى جنينى انسان را به او متذكر شده و فرموده است :يا ايها الناس ان كنتم فى ريب من البعث فانا خلقناكم من تراب ... ، گاه با طرح داستانهايى چون چهار مرغ جناب ابراهيم عليه السلام و مرگ صد ساله عزير و گاو بنى اسراييل و خواب اصحاب كهف و همراهان موسى عليه السلام در وادى طور، نمونه ها و شواهدى براى مرگ و معاد مى آورد و گاه با خطابهاى معجزه آسا در عمق جان و روح انسان نفوذ مى كند و جسم او را نيز متاثر مى سازد و او را متوجه قيامت مى كند.
قيامت و تربيت
با آنچه از قرآن و رسالت آن مى دانيم - قرآنى كه كتاب هدايت است :قد جاءكم من الله نور و كتاب مبين يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الى النور باذنه و يهديهم الى صراط مستقيم  وسيله تزكيه آدميان است : يتلوا عليهم اياته و يزكيهم ، قرآنى كه كتاب دنيايى مردم است و اساسى ترين هدف در دنيا زندگى انسان است ؛ قرآنى كه آيه هاى آن تماما آيه هاى زندگى و حركت و تكامل است - مى توان به اثر مهم معاد در زندگى انسانها پى برد. اعتقاد به معاد با آثار تربيتى و نتايج سازنده آن عامل بى نظيرى براى سامان دهى زندگى افراد است ، تنها ياد مرگ آن ، كه اولين منزل از منازل آخرت است ، ثمرات گران بهايى چون قناعت و كياست و عزت و سرعت در خير و رقت قلب و زهد و تقوى و حيا و صبر و اميد و قوت قلب دارد.
آيه هاى قيامت آيه هاى زندگى است
مرگ و حيات از چيزهايى است كه روزمره ، بلكه ، به فرموده امام على عليه السلام در هر نفسى با آن مواجهيم : فى كل نفس موت ، و مصداق كامل آن ، كه مرگ انسان است ، سرنوشتى است كه هيچ گريزى از آن نيست : لا محيص عن يوم خط بالقلم  و اين دستور الهى است كه بايد دايما درباره دنيا و آخرتمان انديشه كنيم : فى الدنيا و الاخره  از اين روست كه قرآن فراموش كردن قيامت را سرچشمه بسيارى از گناهان مى خواند و خطاب به مجرمان مى فرمايد: فذوقوا بما نسيتم لقاء يومكم هذا و يقين به آخرت را از عوامل هدايت و رستگارى در دنيا و آخرت معرفى كرده است :و بالاخره هم يوقنون اولئك على هدى من ربهم و اولئك هم المفلحون
در واقع ، قرآن در يك نگاه مرگ و زندگى را در امتداد و ضميمه و مكمل هم مى داند، به گونه اى كه حكمت آفرينش با آن محقق مى شود:
الذى خلق الموت و الحياه ليبلوكم ايكم احسن عملا، و در نگاهى وسيع تر، دنيا و آخرت را عوالمى به هم پيوسته ، چون كارگاههاى مختلف كارخانه اى عظيم ، مى داند - كارخانه اى كه محصول آن انسان لايق بهشت يا جهنم است كه در آن مراحل كمال را طى مى كند تا جايى كه محصول نهايى آن انسان بهشتى در جوار رحمت و رضوان خدا، يا انسان جهنمى در معرضخشم و غضب حضرت حق است :يا عباد الذين امنوا اتقوا ربكم للذين احسنوا فى هذه الدنيا حسنه و ارض الله واسعه انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب  رابطه اى همچون رابطه و پيوستگى عالم جنين با عالم دنيا، رابطه جرم و جريمه ، رابطه پاداش و حسنه ، رابطه عمل و عكس ‍ العمل ، رابطه كشتزار و محصول من كان يريد حرث الاخره نزد له فى حرثه و من كان يريد حرث الدنيا نؤ ته منها. كوتاه سخن اينكه آخرتى كه زندگى واقعى در آن است و ان الدار الاخره لهى الحيوان  حقيت حيات و كمال زندگى است و سخن از آيه هاى آن هم سخن از آيه هاى زندگى است .
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

بحث اصول عقايد را با طرح سؤ الى شروع مى كنيم :
آيا انسان به دين نياز دارد؟
قبل از پاسخ اين سؤ ال ، لازم است ابتدا نيازهاى انسان را ذكر كنيم .
هر انسانى سه نوع نياز دارد:
1- نياز شخصى 2- نياز اجتماعى 3- نياز عالى
نياز شخصى ، مثل نياز به غذا، پوشاك ، مسكن ، همسر.
نياز اجتماعى ، امورى است كه انسان چون در جامعه زندگى مى كند به آنها نياز دارد. مانند قانون ، مقرّرات و رهبر.
نياز عالى ، نياز انسان به شناخت و معرفت است ، كه بشر سؤ الات متعدّدى درباره خود و هستى دارد و مى خواهد خيلى چيزها را بشناسد و بداند و درباره آنها اطلاعاتى داشته باشد. مثلا شناخت هستى و مبداء آن ، شناخت هدف هستى و مقصد و پايان آن ، شناخت راه زندگى و شناخت حقّ و باطل ، از جمله نيازها وخواسته هاى هر انسانى است .اكنون بار ديگر سؤ ال قبلى را تكرار مى كنيم : انسان چه نيازى به دين دارد؟پاسخ : در ميان انواع نيازهاى انسان ، دين ، پاسخگوى نيازهاى عالى اوست . انسان ها براى پاسخگويى به نيازهاى عالى خود به دين نيازمندند، و دين به سؤ الات فوق پاسخ مى دهد. دين توضيح مى دهد كه سرچشمه هستى كجاست ، آفريدگار هستى كيست ، هدفِ هستى چيست ، معيار شناخت حقيقت كدام است و مسئوليّت ما در اين مجموعه چيست .
كدام راه ؟ 
ما انسان ها، براى سعادت و رشد خود به برنامه و طرح نيازمنديم و از سه طريق مى توانيم برنامه مورد نياز خود را به دست آوريم . به عبارت ديگر سه راه پيش روى ماست :
1- طبق ميل و سليقه خود عمل كنيم .
2-  طبق خواسته هاى مردم برنامه خود را تنظيم كنيم .
3-  خود را تسليم خدا نماييم و راه خود را فقط از او بگيريم .
راه خود 
راه خود ساخته ، هرگز راه مطمئنّى نيست ، زيرا معلومات ، اطلاعات و دانش انسان بسيار محدود است . او شاهد صدها اشتباه و خطا در اعمال گذشته خويش است . وجود پشيمانى هاى بسيار در زندگى ما دليلى است بر اشتباه بودن راهى كه رفته ايم و چه بسيار از تصوّرات ، برداشت ها و قضاوت هاى ما، كه بعدا معلوم مى شود اشتباه بوده است .مضافاً، طوفان غرائز هر لحظه انسان را از سويى به سويى مى برد وخواسته هاى جديدى را مطرح مى كند، با اين وضع آيا صلاح است باز هم در انتخاب راهى كه به سعادت يا شقاوت هميشگى انسان مربوط مى شود، طبق فكر ناقص وعلم محدود خود عمل كند؟!
راه مردم 
راه دوّم نيز در نامطمئن بودن ، دست كمى از راه اوّل ندارد، چون همان خطا و سهو و محدوديّت كه در دانش و انديشه من بود در نظريه ديگران نيز هست . همان گونه كه من در دام هواها و هوس هاى خويش گرفتارم ، ديگران نيز همين گرفتارى را داشته و دارند و همان طور كه من بارها پشيمان شده و مى شوم ، ديگران نيز همين پشيمانى را داشته و خواهند داشت .از همه اينها گذشته ، هيچ دليلى وجود ندارد كه من از سليقه خود صرف نظر كنم و دنبال سليقه هاى گوناگون ديگران باشم . آزادى خود را رها كرده ، اسير كسانى شوم كه نه حقيقت مرا مى شناسند، نه سعادت ابدى مرا مى دانند و نه معلوم است كه خير خواهم باشند.
راه دين يا راه برتر 
راه دين ، راهى است كه آفريدگار براى ما قرار داده و بديهى است كه سازنده هر كالايى به مشخّصات و نيازهاى آن از ديگران آگاه تر است و بهتر از هر كسى مى تواند مقرّرات مربوط به نحوه استفاده و يا حفظ و نگهدارى آن را مشخّص نموده ، اعلام كند.
آيا وجود انسان ، از يك كالاى ساخته دست بشر كمتر ويا ساده تر است ؟! راه ما و مقرّرات و قوانين زندگى ما را نيز بايد سازنده وخالق ما يعنى خداى بزرگ بيان كند، زيرا او از هر كس نسبت به بندگان خود آگاه تر و مهربان تر است .
انتخاب راه دين ، سفارش عقل است 
علاوه بر مطالب فوق ، انتخاب راه دين ، امرى كاملا عقلانى ومنطقى است ؛ زيرا انسان عاقل هميشه احتمال خطر را خصوصا اگر مهم باشد، جدّى مى گيرد. در جمعى كه به مسافرت مى روند، آن كسى بر مبناى عقل و خرد گام برمى دارد كه هنگام سفر و احتمال خطر، چيزهايى با خود برمى دارد، طنابى براى بكسل كردن ، زنجير چرخى براى يخبندان ، جك و زاپاسى براى پنچرى ، چراغ قوّه اى براى تاريكى و چوب و چماقى براى حمله دزدى مسلح .انسان عاقل همواره به پيش آمدهاى احتمالى سفر فكر مى كند و اين وسايل را همراه خود مى برد، در مقابل ، افرادى كه از عقل خود بهره اى نمى گيرند، سفر را آغاز كرده ، هيچ يك از وسايل مورد نياز را برنمى دارند. در طول سفر چنانچه مشكلى پيش ‍ نيايد و خطرى اتّفاق نيفتد. كسانى كه اين گونه امكانات را همراه خود برداشته اند ضررى نكرده اند؛ بلكه در طول سفر از احساس آرامش و اطمينان برخوردار بوده اند، امّا اگر نيازى به اين وسايل پيش آمد، كسانى كه همراه خود هيچ وسيله اى ندارند چه كنند؟ مانند همين ماجرا براى كسانى كه در اين دنيا، دين را برگزيده ، دستورهاى آن را اجرا مى كنند با كسانى كه دين را رها نموده و به آداب و اعمال دينى پايبند نيستند، اتّفاق مى افتد. انسان عاقل ، بر اثر گفتار انبيا و بندگان صالح و صادق ، راه پر مخاطره اى را پيش ‍ روى خود مى بيند، آنان به او گفته اند: روزى فرا مى رسد كه بايد پاسخگوى اعمال خود باشد، پاداش كارهاى نيكش را مى بيند و به خاطر كارهاى زشت و ناپسندش مجازات مى شود. پيامبران الهى او را از ارتكاب گناهان باز داشته و انجام اعمال نيك را به او سفارش كرده اند. به او گفته اند: سالى يك ماه رمضان ، روزه بگيرد. به جاى آنكه شراب بنوشد از خودِ انگور استفاده كند و روزى چند دقيقه در برابر خالق خويش نماز گزارد و به جاى بى حرمتى به ناموس ديگران ، ازدواج كند و عفّت خود را حفظ نمايد. حال اگر اين وعده و وعيدها راست نبود و قيامتى به وجود نيامد و سؤ ال و جواب و پاداش و مجازاتى در كار نبود، كسى كه در دنيا ديندار بوده ، مقرّرات و دستورات دين را مراعات نموده ، هيچ ضررى نكرده است . بلكه حداكثر به اندازه اى كه فرد بى دين ، اوقات خود را صرف كارهاى بى ارزش نموده است ، فرد ديندار نماز خوانده ، يا دستورى دينى را انجام داده است ، امّا اگر قيامتى در بين بود، - كه به هزار و يك دليل هست - آن وقت افراد بى دين ، و غير مذهبى و لاابالى چه خواهند كرد!؟ بنابراين مذهبى ها به هر حال برنده اند و افراد لاابالى و غيرمذهبى ، در معرض خطر و ضرر قرار دارند. البتّه روشن است كه انجام اعمال دينى و پايبند بودن به آداب آن ، صبر و استقامت مى خواهد، فرد ديندار براى انجام تكاليف دينى خود بايد متلك هاى افراد لاابالى را تحمّل كند، بويژه افرادى كه در ميان خانواده ها و دوستان غير مذهبى به سر مى برند بايد تحمّل بيشترى داشته باشند. قرآن كريم مى فرمايد: روش مجرمان و خلافكاران ، اين است كه به مؤ منان مى خندند. و هرگاه از كنار دينداران مى گذرند آنها را مورد تمسخر قرار داده و به يكديگر چشمك مى زنند. و زمانى كه به نزد حزب و باند و گروهشان برمى گردند، مسرورند. به اصطلاح پشت سر مؤ منان صفحه مى گذارند. و هنگامى كه آنها را مى بينند مى گويند: اينها گمراهند.  قرآن در اين آيات به چهار نوع برخورد زشت خلافكاران ، اشاره مى كند: خنديدن ، غمزه كردن ، فكاهى گفتن و نسبت گمراهى دادن . آنگاه در ادامه مى فرمايد: در روز قيامت نيز مؤ منان به آنان خواهند خنديد! آرى ، در روز قيامت آشكار مى شود كه زيانكار واقعى چه كسى است !
انتخاب راه دين ، مطابق فطرت است 
فطرت ، بر وزن خلقت و به معناى آن است . هر نوع احساسى در انسان كه در پديد آمدن آن ، استاد و مربّى و تمرين نقش نداشته ، و امرى دائمى و هميشگى ، در همه مردم ، همه مكان ها و همه زمان ها باشد، از آن احساس ، گاه به فطرت و زمانى به غريزه تعبير مى شود. البتّه معمولا غريزه به آن سرى از احساسات و تمايلات گفته مى شود كه در حيوان و انسان ، هر دو باشد، مانند احساس گرسنگى و تشنگى . آرى ، نشانه فطرى بودن يك موضوع همان عموميّت آن است . مثلا علاقه مادر به فرزند، فطرى است ، يعنى احساسى است كه بدون معلّم و مربّى و تلقين ، در آفرينش او نهفته شده و عموميّت دارد، يعنى در هر زمان و مكان و در هر رژيم و نظامى ، اين علاقه را در مادران خواهيد يافت .البتّه ممكن است عواملى سبب شدّت و ضعف آن احساس شود، زيرا گاهى يكى از احساسات درونى بر ديگرى پيروز مى شود. در انسان ، هم علاقه به مال هست و هم علاقه به خوشى و سلامتى ، ولى اين علاقه ها در همه افراد يكسان نيست ، بعضى مال را فداى جان و بعضى جان را فداى مال مى كنند. همان گونه كه در ميان اعراب جاهلى ، علاقه به آبرو و خيال اينكه داشتن دختر ننگ است ، سبب مى شد كه پدر از علاقه به فرزند دست كشيده ، با دست خود، دخترش را زنده به گور كند. بنابراين ، معناى فطرى بودن ، آن نيست كه انسان در عمل نيز دائما دنبال آن برود زيرا چه بسا فطرتى روى مساءله فطرى ديگر را بپوشاند.يكى از آثار مساءله فطرت ، احساس افتخار است . كسى كه روى مرز فطرت گام بر مى دارد در خود احساس آرامش مى كند، مادرى كه فرزند خود را در آغوش گيرد، احساس غرور مى كند و حتّى به مادرى كه به فرزند خود بى مهرى كرده انتقاد مى كند، آرى ، آن افتخار و اين انتقاد همه از آثار فطرت است .
دينِ فطرى يعنى چه ؟ 
هنگامى كه مى گوييم دين فطرى است ، يعنى مايه ها و ريشه هاى دين در نهاد هر بشرى نهفته است . اصول و فروع دين ، اخلاق و معارف و مبانى دين با خلقت و فطرت انسان هماهنگ است . انسان ها در هر سن و سالى كه باشند و در هر زمان و مكانى كه زندگى كنند، مى خواهند بدانند سرچشمه هستى كجاست ؟ اين ، همان ريشه توحيد است .
انسان مى خواهد كسى او را راهنمايى كند، حقّ و باطل را براى او بگويد، او در درون احساس مى كند به راهنما نياز دارد، و اين ريشه نبوّت و امامت است .پاداش دادن و كيفر كردن ، همچنين انتظار پاداش و كيفر در برابر خوبى ها و بدى ها در درون هر انسانى وجود دارد. اگر شما گلى به كودكى داديد، لبخند مى زند و اگر او را اذيّت كرديد، اخم مى كند و مى گريد. آن لبخند و اين اخم ، پاداش وكيفر عمل شماست واين عكس العمل فطرى ، ريشه اعتقاد به معاد است .تشكّر از ولىّ نعمت و اظهار خضوع در مقابل كسى كه به انسان خدمتى كرده ، ريشه عبادات و نماز است . توجّه به محرومان و مستمندان و علاقه به رفع مشكلات همنوعان ، ريشه خمس و زكات و انفاق است .توجّه به نجات يك انسان گرفتار و كسى كه در خطر است و علاقه به سعادت ديگران ريشه امر به معروف و نهى از منكر است .البتّه نحوه انجام عبادات و اينكه مثلا نماز را چگونه و چند ركعت بخوانيم و با چه زبان و شيوه اى انجام دهيم ، تعبّدى است و بايد ببينيم راهنمايان و رهبران دينى چه شيوه اى را براى ما بيان كرده اند.
فطرت در قرآن 
كلمه فطرت يك بار در قرآن آمده ، ولى آيات متعدّد در مورد امور فطرى است كه در اينجا به برخى از آنها اشاره مى كنيم :
1-  آياتى مثل آيه اشتروا الضلالة بالهدى ، آنان هدايت را دادند و گمراهى را خريدند. كه معلوم مى شود انسان هدايتى فطرى داشته ولى آن را با گمراهى معاوضه كرده است .
2-   آياتى مانند آيه نسوا اللّه، خدا را فراموش كردند. كه بيانگر اين مطلب است كه اعتقاد به خدا وجود داشته ولى آنها فراموش كرده اند.
3-   آياتى كه از بازگشت به خويشتن سخن مى گويد. يا ايها الّذين آمنوا عليكم انفسكم و اءتاءمرون الناس ‍ بالبرّ و تنسون انفسكم
4-  آياتى كه ندامت و پشيمانى انسان را بيان مى كند. يا ويلتى ليتنى لم اءتّخذ فلانا خليلا
5-   آيات ذكر و تذكّر، كه در مورد ياد و يادآورى است . و ذكّرهم بايام اللّه  و وذكّر فانّ الذكرى تنفع المؤ منين

6-  سؤ الاتى كه قرآن از انسان مى كند. از طرح اين سؤ الات معلوم مى شود كه انسان در درون خود مطالبى را مى فهمد و مى شناسد. هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون انّما يتذكّر اولوا الالباب
7-   آياتى كه مى گويد: كجا مى رويد؟ انّى تؤ فكون  اين آيات بيانگر اين است كه انسان همانند ظرف خالى نيست كه از بيرون پر شود، بلكه داراى اندوخته ها و ذخاير درونى است .
8-  آياتى كه مى گويد: انسان بر نفس خودش آگاه است . بل الانسان على نفسه بصيرة
9-   آيات عهد و پيمان و ميثاق انسان با خدا. اءلم اءعهد اليكم يا بنى آدم
سؤ ال : اگر اعتقاد به خدا فطرى است ، چرا عدّه اى به دين و خدا معتقد نيستند؟ پاسخ : دين فطرى است ، لكن ممكن است برخى در شناخت سرچشمه هستى اشتباه كنند، مانند نوزادى كه در جستجوى شير و در صدد يافتن سينه مادر براى مكيدن است ، ولى به جاى آن پستانك مى مكد. علاوه بر آنكه امور فطرى گاه ممكن است تحت الشّعاع امور ديگر واقع شود.
غبارهاى فطرت 
فطرت ، گاهى كاملاً آشكار و گاهى غبار آلود است . در اينجا مناسب است از چيزهايى كه مانع درخشش فطرت است و چون تكّه اى ابر و يا توده اى غبار روى امور فطرى را مى پوشاند نام ببريم .
1-  تقليد كوركورانه از ديگران .
2-   رفاه گرايى و غوطه ور شدن در مادّيات .
3-  تاءثيرپذيرى از محيط. حضرت موسى عليه السلام به اتّفاق قوم خود كه خداپرست بودند، وارد منطقه اى شد كه مردم آن بت مى پرستيدند، همين كه نگاه قوم موسى به آنها و بت هايشان افتاد، به حضرت گفتند: براى ما نيز خدايى از بت قرار ده ، اجعل لنا الها كما لهم آلهَة
4- رفيق بد. چه بسا فردى خودش ، خوب و بد را مى فهمد و مى داند، امّا رفيق بد، او را منحرف مى سازد. قرآن مى فرمايد: انسان گمراه در روز قيامت مى گويد: يا ويلتى ليتنى لم اءتّخذ فلانا خليلا . لقد اضلّنى عن الذّكر اى كاش فلانى را دوست نگرفته بودم ، او مرا از ياد خدا غافل و منحرف ساخت .
5- تبليغات سوء. ممكن است با تبليغات مسموم ، كارهاى پسنديده ، ناپسند و امور ناپسند، پسنديده جلوه داده شود. مانند تبليغات فرعون مبنى بر خدايى خويش ، اءنا ربّكم الاعلى  كه مورد پذيرش قوم او قرار گرفت .
6-  تهديد و ايجاد ترس و دلهره از سوى مخالفان دين .
7-  خود باختگى در برابر افكار و عقايد ديگر مكاتب .
8-  پيروى از هنرمندان منحرف . هنگامى كه حضرت موسى عليه السلام براى مناجات و دريافت وحى به كوه طور عزيمت فرمود، سامرى كه يك هنرمند بود از اين فرصت استفاده كرد و با ساخت گوساله اى ، مردم را گوساله پرست نمود. فاخرج لهم عِجلاً جسداً له خُوار
9-  اكثريّت گرايى . گاهى انسان خود مى داند مطلبى باطل و نارواست ، امّا به خاطر اينكه اكثريّت آن را مى پسندند، بر اساسِ خواهى نشوى رسوا، همرنگ جماعت شو از جامعه پيروى و تبعيّت مى كند.
10-  وسوسه هاى شيطانى .
11-  تمسخر شنيدن . گاهى انسان به خاطر احتراز از تمسخر ديگران ، از بيانِ دريافت هاى صحيح خود دست بر مى دارد.
12-  هوا و هوس . تمايلات نفسانى و پيروى از غرائز، از بروز امور فطرى جلوگيرى مى كند.
عوامل شكوفايى فطرت 
در مقابلِ عواملى كه فطرت آدمى را تحت الشّعاع قرار مى دهند، عواملى هستند كه فطرت را شكوفا كرده ، آن را جلا بخشيده ، و درخشنده مى سازند. اكنون به بيان برخى از آنها مى پردازيم .
1-   احساس خطر. بسيارى از انسان ها تا هنگامى كه به رفيق و پول و زور، يا پست و پارتى وابسته اند، به فطرت و امور فطرى - از جمله خدا - توجّهى ندارند، امّا همين كه دستشان از ابزار و وسايل ظاهرى قطع شد و يا از كمك آنها نااميد شده و احساس خطر نمودند، به فطرت خود باز مى گردند.
2-  مشكلات . درگيرى با گرفتارى ها، انسان را متوجّه امور فطرى مى كند.
3-  ياد نعمت هاى الهى . توجّه و تدبّر و تفكّر در نعمت هاى الهى ، فطرت را شكوفا مى كند.
امتيازات دين 
اكنون كه نياز به دين روشن شد، مناسب است به طور خلاصه ، امتيازات دين را ذكر كنيم :
1-   دين قداست دارد. زيرا دين ، قانون خداست و قانون خدا مقدّس است .
2-   دين با فطرت همراه و هماهنگ است . چنانكه توضيح داديم .
3-  دين با عقل سازگار است . چنانكه توضيح داديم .
4-  دين جامعيّت دارد. دين براى تمامى مسايل زندگى انسان ، برنامه و دستور دارد. از قبل از ولادت تا پس از مرگ ، وظايف ، مسئوليّت ها و كارهايى را كه بايد انجام و يا ترك شود، همه را متذكّر گرديده است .صدها آيه قرآن و هزاران حديث از پيشوايان ، تكاليف و وظايف ما را در رابطه با خدا، جامعه ، خانواده ، دوستان و همسايگان و حتّى حيوانات و محيط زيست روشن و مشخّص نموده است . همچون آداب انتخاب همسر، مراسم عقد و ازدواج ، دوران باردارى ، تغذيه مادر، زايمان ، نامگذارى ، عقيقه ، لباس و تغذيه كودك ، خواب و گريه كودك ، مسئوليّت پدر و مادر، صميميّت با كودك ، آموزش و تريبت كودك ، و دوران جوانى ، پيرى ، بيمارى و مرگ .على عليه السلام در نامه بيست وپنج نهج البلاغه به مسئول دريافت زكات دستور مى دهد: هنگام مراجعت در سوارشدن بر شترانى كه از بابت زكات دريافت نموده ، عدالت را مراعات كند! آرى دين جامع ، حتّى در سوار شدن بر مركب ، به عدالت سفارش مى كند. روايات مى گويد: هنگام دوشيدن شير از پستان گاو، حقّ گوساله را مراعات كنيد و شير مورد نيازش را در پستان مادر باقى بگذاريد. فقط در مورد لباس ، ده ها دستور وجود دارد. از نوع لباس ، رنگ وجنس آن ، بهداشت لباس ، بافت و دوخت آن
5-   دين از سرچشمه وحى است . در دين ، هواها و هوس ها، غرائز، محدوديّت ها، باند بازى ها و حزب گرايى ها راهى ندارد و تمامى دستورهاى دين از وحى الهى سرچشمه مى گيرد.
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

اول آن كه : اوقات شريفه را از براى دعا كردن اختيار كند؛ مثل روز عرفه و ماه مبارك رمضان و روز جمعه و وقت سحر و شبهاى جمعه و شبهاى قدر و امثال اينها.
دوم آن كه : حالتى را ملاحظه كند كه در آن حالت ، استجابت دعا وارد شده ؛ مثل در حال آمدن باران و عقب نمازهاى واجب ، ميان اذان و اقامه ، هنگام روزه بودن و وقت وزيدن باد، درنماز وتر و بعد از سپيده دم و بعد از ظهر و بعد از مغرب .
سوم آن كه : با طهارت باشد، يعنى وضو يا غسل داشته باشد.
چهارم آن كه : رو به قبله باشد.
پنجم آن كه : كف دستهاى خود را بلند كند.
ششم آن كه : تضرع و زارى كند و با خضوع و خوف و خشيت و هيبت باشد.
هفتم : جزم داشته باشد به اين كه دعاى او اجابت مى شود و يقين داشته باشد كه رد نخواهد شد.
هشتم : اصرار به دعا كند و لا اقل سه مرتبه آن را تكرار كند.
نهم آن كه : قبل از دعا، ذكر خدا كند و تمجيد و تعظيم او كند و صلوات بر محمد صلى الله عليه و آله و آل او فرستد.
دهم آن كه : توبه كند و از گناهان خود پشيمان شود و اگر مظلمه بر گردن او باشد ادا كند؛ يا عزم به ادا كردن آن نمايد.
يازدهم آن كه : به تمام همت خود رو به خدا آورد و از هر چه غير اوست قطع اميد نمايد.
دوازدهم آن كه : لباس و مكان و غذاى او از حلال باشد.
سيزدهم آن كه : حاجات خود را يكى يكى نام ببرد.
چهاردهم آن كه : فقط براى خود دعا نكند بلكه ديگران را در دعاى خود شريك سازد.
پانزدهم آن كه : گريه كند و يا حالت گريه به خود بگيرد.
شانزدهم آن كه : دعا را تا وقت حاجت تاخير نيندازد، بلكه پيش از احتياج دعا كند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

 قوه انسانيه كه مدخليت در صفات و اخلاق دارند چهارند: قوه عاقله، عامله، غضبيه و شهويه.و دانستى كه: كمال قوه عامله، انقياد و اطاعت اوست‏از براى عاقله در استعمال ساير قوا در اعمال حسنه.و عدالت عبارت از آن است، و نقص‏آن در عدم انقياد است. پس هر گاه ساير قوا به مرتبه كمال باشند عدالت‏حاصل خواهد بود، و هر گاه ناقص‏باشند عدالت منتفى خواهد بود و تحقق و انتفاء عدالت تابع كمال و نقص ساير قوا است. و عدالت، امرى است جامع جميع صفات كماليه.پس از براى كسب عدالت‏به خصوص‏كيفيتى خاص، و از براى ازاله ضدش كه جور است، معالجه‏اى مخصوص نيست، و ازبراى قوه عامله صفات كماليه مخصوصى كه تعلق به ساير قوا نداشته باشد نيست، بلكه‏جميع صفات مخصوصه از فضايل و رذايل متعلق است‏يا به قوه عاقله يا غضبيه ياشهويه، يا به دو قوه از اين قوا يا سه قوه، و تفصيل آنها را در چهار مقام ذكر مى‏كنيم. و از براى عدالت اگر چه طريقه خاصه در اكتساب آن، و معالجه مخصوصه از براى‏ازاله ضد آن نيست، و به اكتساب ساير فضايل، عدالت‏حاصل، و ازاله بقيه رذايل ضدآن زايل مى‏شود، و ليكن خود عدالت چون مستلزم جميع ملكات فاضله، بلكه جامع‏جميع است، و اشرف فضايل و كمالات است، ابتدا، شرف و فضيلت آن را هم در يك‏مقام على حده بيان مى‏كنيم.پس، اين باب مشتمل است‏بر پنج مقام به اين ترتيب:

مقام اول: در بيان آنچه متعلق به قوه عامله است كه عبارت است از عدالت.

مقام دوم: در ذكر اخلاق و صفاتى كه متعلق است‏به قوه عاقله.

مقام سوم: در بيان اخلاق متعلق به قوه غضبيه.

مقام چهارم: در شرح ملكات متعلقه به قوه شهويه.

مقام پنجم: در تفصيل و تبيين اوصاف متعلقه به دو قوه يا سه قوه از قواى ثلاث.

و در هر مقامى از سه مقام آخر صفات رذيله كه متعلق به آن مقام است عنوان‏مى‏كنيم، و در ذيل آن عنوان، علامات و اقسام و اسباب و مضرت و علاج آن صفت را،و ضد آن از صفات حسنه، و علامات و منفعت و تدبير تحصيل آن را در فصول چندبيان مى‏كنيم.

مقام اول: عدالت

فصل اول: در بيان آن چه متعلق است‏به قوه عامله و آن عبارت است كه از عدالت و در آن چند فصل است

بدان كه: عدالت، افضل فضايل و اشرف كمالات است، زيرا كه دانستى كه آن‏مستلزم جميع صفات كماليه است، بلكه عين آنهاست. همچنان كه جور كه ضد آن‏است، مستلزم جميع رذايل، بلكه خود آنهاست.و چگونه چنين نباشد، و حال آنكه‏شناختى كه: عدالت ملكه‏اى است‏حاصل در نفس انسان كه به سبب آن قادر مى‏شود برتعديل جميع صفات و افعال، و نگاهداشتن در وسط، و رفع مخالفت و نزاع فيما بين‏قواى مخالفه انسانيه، به نحوى كه اتحاد و مناسبت و يگانگى و الفت ميان همه حاصل‏شود.پس، جميع اخلاق فاضله و صفات كامله، مترتب بر عدالت مى‏شوند.و به اين سبب،افلاطون  الهى گفته است كه: چون از براى انسان صفت عدالت‏حاصل شد، روشن ونورانى مى‏شود، به واسطه آن جميع اجزاى نفس او، و هر جزوى از ديگرى كسب ضياءو تلالؤ مى‏كند، و ديده‏هاى نفس گشوده مى‏شود، و متوجه مى‏شود به جاى آوردن آن‏از او خواسته‏اند بر نحو افضل، پس سزاوار بساط قرب مبدا كل - جل شانه - مى‏شود، وغايت تقرب در نزد «ملك الملوك‏» از براى او حاصل مى‏شود. و از خواص صفت عدالت و فضيلت آن، آن است كه: شان او الفت ميان امورمتباينه و تسويه فيما بين اشياء متخالفه است، غبار انزاع و جدال را مى‏نشاند، و گردبيگانگى و مخالفت را از چهره كارفرمايان مملكت نفس مى‏افشاند، و بر مى‏گرداند همه‏چيزها را از طرف افراط و تفريط به حد وسط، كه امرى است واحد، و در آن تعدى‏نيست، به خلاف اطراف كه امور متخالفه متكاثره هستند، بلكه از كثرت به حدى هستند كه نهايت از براى آنها نيست، و شكى نيست كه: وحدت، اشرف از كثرت، و هر چه به‏آن نزديكتر، افضل و اكمل، و از حوادث و آفات و بطلان و فساد دورتر است، و آنچه‏مشاهده مى‏شود از تاثير اشعار موزونه، و نغمه‏هاى متناسبه به جهت تناسبى است كه ميان‏اجزاى آنها واقع، و نوع اتحادى كه فيما بين آنها حاصل است، و جذب قلوبى كه درصور جميله و وجوه حسنه است، به جهت تناسب اعضا و تلايم اجزاى آنهاست. پس اشرف موجودات «واحد حقيقى‏» است كه دامن جلالش از گرد كثرت منزه،و ساحت كبريائيش از غبار تركيب مقدس است، افاضه نور وحدت بر هر موجودى به‏قدر قابليتش را ادا نموده، همچنان كه پرتو وجود هر صاحب وجودى از اوست.پس‏هر گونه وحدتى كه در عالم امكان، متحقق است، ظل «وحدت حقه‏» او، و هر اتحادى‏كه در امور متباينه حاصل، از اثر يكتائى اوست.

اى هر دو جهان محو خود آرائى تو كس را نبود ملك به زيبائى تو

يكتائى تو باعث جمعيت ما جمعيت ما شاهد يكتائى تو

و هر چه از تركيب و كثرت دورتر و به وحدت نزديك‏تر، افضل و اشرف است، بلكه‏چنانچه اعتدال و وحدت عرضيه ما، كه پرتو وحدت حقيقيه است نبودى دايره وجودتمام نشدى.چون اگر نوع اتحاد فيما بين «عناصر اربعه‏» ،  كه امهاتند هم نرسيدى‏«مواليد ثلاث‏» از ايشان متولد نگرديدى، و اگر از براى بدن انسانى اعتدال مزاجى‏حاصل نشدى‏«روح ربانى و نفس قدسى‏» به آن تعلق نگرفتى، و از اين جهت است كه: چون مزاج را اعتدال لايق از دست رفت، نفس از آن قطع علاقه مى‏نمايد، بلكه نظرتحقيق مى‏بيند كه: در هر چه حسن و شرافتى است‏به واسطه اعتدال و وحدت است، وآن امرى است كه مختلف مى‏شود به اختلاف محل.پس در اجزاى عنصريه ممتزجه‏آن را اعتدال مزاجى گويند، و در اعضاى انسانيه حسن و جمال، و در حركات‏«غنج‏» و «دلال‏» ،در نگاه‏«عشوه‏» روح افزا، و در آواز، نغمه دلربا، در گفتار فصاحت است،و در ملكات نفسانيه عدالت، در هر محل آن را جلوه است و در هر موضعى نامى، و در هر مظهرى كه ظهور كند مطلوب، و به هر صورتى كه خود را جلوه دهد محبوب است،و به هر لباسى كه خود را بيارايد نفس به آن عاشق است، و از هر روزنى كه سر برآوردروح به آن گرفتار است.

فانى احب الحسن حيث وجدته و للحسن فى وجه الملاح مواقع

آرى! وحدت اگر چه عرضيه باشد، اما بادى است كه بوى پيراهن آشنائى با اوست،خاكى كه نقش كف پاى در اوست.از كلام والد ماجد حقير است در اين مقام كه‏فرموده‏اند: «فى هذا المقام تفوح نفحات القدسيه تهتز بها نفوس اهل الجذبة و الشوق،و يتعطر منها مشام اصحاب التاله و الذوق، فتعرض لها ان كنت اهلا لذلك‏» .يعنى: «در اين‏مقام «نفحات‏»  قدسيه مى‏وزد، كه نفوس اهل شوق را به حركت و اهتزار مى‏آورد، ومشام اصحاب ذوق را معطر مى‏سازد، پس در ياب آن را اگر ترا قابليت آن هست واستعداد آن دارى‏» .

مجملش گفتم نكردم زان بيان ورنه هم لبها بسوزد هم زبان

و چون شرافت عدالت را دانستى، و يافتى كه كار آن تسويه كردن در امور مختلفه‏است، و شغل آن برگردانيدن از طرف افراط و تفريط است‏به حد وسط و ميانه روى،بدان كه: عدالت‏يا در اخلاق و افعال است، يا در عطاها و قسمت اموال، يا در معاملات‏ميان مردمان، يا در حكمرانى و سياست ايشان.و در هر يك از اينها عادل كسى است كه: ميل به يك طرف روا ندارد، و افراط و تفريط نكند.بلكه سعى در مساوات نمايد و هرامرى را در حد وسط قرار دهد.و شكى نيست كه: اين موقوف است‏بر شناختن وسط دراين امور، و دانستن طرف افراط و تفريط.و علم به آن در همه امور در نهايت اشكال‏است، و كار هر كسى نيست.بلكه موقوف است‏به ميزانى عدل كه به واسطه آن زياده ونقصان شناخته شود.همچنان كه شناختن مقدار هر وزنى بى‏زياده و نقصان محتاج به‏ترازوئى است كه به آن وزن نمايند، و ميزان عدل در دانستن وسط هر امرى نيست گرشريعت‏حقه الهيه، و «طريقه سنيه‏» نبويه كه از سر چشمه «وحدت حقيقيه‏» صادر شده. پس آن ميزان عدل است در جميع چيزها، و متكفل بيان جميع مراتب حكمت عمليه‏است.پس عادل واقعى واجب است كه حكيمى باشد دانا به قواعد شريعت الهيه و عالم‏به «نواميس‏» نبويه.

اقسام و درجات عادل

و بدان كه: علماى اخلاق عدول را سه قسم گفته‏اند:

اول: عادل اكبر، و آن شريعت الهيه است كه از جانب حق - سبحانه و تعالى - صادرشده، كه محافظت مساوات ميان بندگان را نمايد.

دوم: عادل اوسط، و آن سلطان عادل است، كه تابع شريعت مصطفويه بوده باشد، وآن خليفه ملت و جانشين شريعت است.

سوم: عادل اصغر، و آن طلا و نقره است كه محافظت مساوات در معاملات رامى‏نمايد.و در كتاب الهى اشاره به اين سه عادل شده مى‏فرمايد:

«و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم بالقسط و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس‏»

يعنى: «ما فرستاديم قرآن را كه مشتمل است‏بر احكام شريعت، و ترازوى‏عدل را كه مردم به واسطه آنها بر حد وسط بايستند و از حد خود تجاوز نكنند، وفرستاديم آهن را كه در آن است عذاب شديد و منفعت‏بسيار از براى مردمان‏» . پس قرآن عبارت است از: شريعت پروردگار، و ميزان اشاره به درهم و دينار، وآهن اشاره به شمشير سلطان عادل است كه مردم را به راه راست وابدارد و از جور وتعدى در جميع امور محافظت نمايد.

و ضد عادل كه جابر باشد نيز بر سه وجه است:

اول: جابر اعظم، و آن كسى است كه از حكم شريعت‏بيرون رود، و از حكم‏صاحب شرع سرباز زند، و متابعت‏شرع را ننمايد و او را كافر دانند.

دوم: جابر اوسط، و آن شخصى است كه از اطاعت‏سلطان عادل و احكام او سر پيچد، و آن را ياغى و طاغى خوانند.

سوم: جابر اصغر، و آن كسى است كه به حكم درهم و دينار نايستد و مساوات آن‏را ملاحظه نكند، بلكه زيادتر از آنچه حق او ست‏بردارد و آنچه حق ديگران است‏كمتر بدهد.و او را دزد خائن گويند.


ادامه مطلب
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |