تبليغاتX
سعادت و رستگاری
پس از سپرى شدن حيات موقت دنيا، فرصت انسان براى كسب شرايط زيستى حيات ابدى پايان مى يابد و او با مرگ بدن به نشئه و عالمى ديگر وارد مى شود و در آنجا بر اساس آنچه كه روح او كسب نموده به سير خود تا مرحله بعدى حياتش يعنى قيامت ادامه مى دهد.
قل ان الموت الذى تفرون منه فانه ملاقيكم ثم تردون الى عالم الغيب والشهده فينبئكم بما كنتم تعملون .
بگو مرگى كه شما از آن فرار مى كنيد، حتما شما را ملاقات مى كند و سپس ‍ به سوى داناى پنهان و پيدا- خداوند- باز مى گرديد و او شما را به آنچه كرديده ايد آگاه مى سازد.  و اين سرنوشت قطعى همه انسانهاست كه يكى پس از ديگرى و نسل به نسل با سپرى شدن عمرشان به عالم ديگرى منتقل مى شوند و اين جريان آن قدر ادامه مى يابد، تا عمر زمين و آسمانها و جهان خلقت به سر آيد و با سپرى شدن اجل آنها نظم جهان به هم مى خورد واز بين مى رود و حيات دنيا پايان يافته و دگرگون مى گردد و قيامت تحقق مى يابد و انسان وارد مرحله جديدى از زندگى خود كه حيات ابدى است ، مى شود.
قرآن در اين باره مى فرمايد: يوم تبدل الارض غير الارض و السموات و برزوالله الواحد الهار.
روزى كه زمين به زمينى ديگر و آسمانها نيز به آسمان ديگر تبديل شود و - مردم - در پيشگاه خداى يگانه مقتدر حاضر شوند.
ونيز مى فرمايد: ما خلقنا السموات والارض و ما بينها الا با لحق و اجل مسمى .
ما آسمانها و زمين را جز به حق و براى مدتى معين نيافريديم .
و همچنين درباره حتميت معاد و قيامت مى فرمايد: و ان الساعه اتيه لاريب فيها و ان الله يبعث من فى القبور.
و مسلما ساعت قيامت بدون هيچ ترديدى خواهد رسيد و خداوند به يقين مرده ها را از قبر برمى انگيزد.
و يا:    ذالك اليوم الحق فمن شاء انخذالى ربه ماباء.
چنين روزى - قيامت حق است پس هر كس مى خواهد، براى خود نزد پروردگارش منزلتى يابد.


ادامه مطلب
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
يكى ديگر از عوامل انقراض اين است كه حاكمان جامعه كارهاى شاق و دشوار را بر گردن مردم بگذارند، اين امر باعث مى شود مردم به حاكمان خود بدگمان شوند و در نتيجه عامل جدايى با سران امت سر از امت سر از افق بدگمانى برمى دارد. در اين صورت دشوار است حكومت پس از آن ، زمينه توجه ، عنايت و نظر مردم را به خانه جلب كند. اين مساءله زمان زيادى را مى طلبد. آن حالت ، در درون خانه ها تاءثير نادرست خود را بر جاى مى گذارد و نسل بعد را از نظام حاكم جدا مى كند، گرايش ديگرى را در وجود آنان پديد مى آورد كه با حاكميت فعلى در تضاد قرار دارد. به عبارت ديگر بدبينى مردم در نهان تاءثير خود را بر نسل بعد مى گذارد  و به دنبال جايبگزينى مى گردند تا حالت بدبينى را با آن جايگزين ، به حالت خوش بينى تغيير دهند كه قبلا در درون خانه ها مورد تمجيد و ستايش قرار گرفته و نسل حاضر از آن به نيكى ياد كرده است .عوامل برش را بايد به درستى شناخت  و قطع كرد نه اينكه اجازه داد به رشد خود ادامه دهند تا بين مردم و سردمداران خود فاصله اندازند، آن هم فاصله اى كه هيچ چيز نتواند آن را از ميان بردارد. اگر برنامه هايى كه براى مردم از طرف نظام حاكم به اجرا در مى آيد بر دوششان سنگينى نمايد، به دنبال راه يا وسيله اى مى گردند كه آسان تر و راحت تر، آن بار را بر زمين گذارند. روحيه انسان به كارى كه توان آن را ندارد، تن در نمى دهد و از آنان مى گريزند. گريز خلاف نظم و يكپارچگى امت است. قرآن در زبان دعااين مطلب را بازگو مى كند: ربناو لا تحملنا ما لا طاقة لنا به : پروردگارا توان حمل هر چه را نداريم بر ما بار نكن يا به عبارت بهتر اگر توان و طاقت بردن چيزى را به ما ندادى بر دوش ما ميننداز . اسلام براى اينكه مردم را به طرف خود جذب كند، روش خود را برخلاف قوانين دشوار و سخت قرار داده است : ما جعل عليكم فى الدين من حرج  : در دين حرج ، تنگى و زحمت قرار نداده است . ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج  : خداوند نمى خواهد بر شما تنگى و زحمت قرار دهد. اصولا قوانين شريعت بر اساس توان و وسع بشر وضع شده است نه ما فوق توان انسان كه گريز آور باشد:لا يكلف الله نفسا الا وسعها  خداوند وظيفه را مقرر نمى كند مگر بر اساس وسع و توان روحيه انسان چون روحيه انسان پذيراى سختى نيست ، دست به دعا مى دارد كه : ربنا و لا تحمل علينا اصرار... : پروردگارا! سختى را بر ما مينداز. تكليف شاق ، بار سنگينى كه صاحبش را بى حركت مى كند و نمى گذارد تكان بخورد اصر گويند.  روش پيامبر يا در اصل وجود
ادامه مطلب
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
رسول خداصلّى اللّه عليه و آله بعد از نماز صبح بين الطلوعين ، در مسجد مى نشستند و به سؤ الات مردم پاسخ مى دادند. روزى دو نفر نوبت گرفتند تا در محضر حضرت سؤ الاتى مطرح كنند. پيامبرصلّى اللّه عليه و آله فرمودند: من بگويم شما براى چه آمده ايد يا شما خود مى گوئيد؟ عرض ‍ كردند يا رسول ا... شما بفرمائيد؟ فرمودند: يكى براى ياد گرفتن مسائل حج آمده است و ديگرى براى سئوال و آموختن مسائل وضو گرفتن . آنگاه جواب سؤ ال ها را چنين بيان فرمودند:
امّا معناى وضو گرفتن :
شستن صورت در وضو يعنى ، خدايا هر گناهى كه با اين صورت انجام دادم آن را شستشو مى كنم كه با صورت پاك به جانب تو عبادت كنم و با پيشانى پاك سر بر خاك بگذارم .
شستن دستها در وضو يعنى ، خدايا! از گناه دست شستم و گناهانى را كه با دستم مرتكب شده ام تطهير مى كنم .
مسح در وضو يعنى ، خدايا! از هر خيال باطل و هوس خام كه در سر پروانده ام سرم را تطهير مى كنم و آن خيالهاى باطل را از سر بدور مى اندازم .
مسح پا يعنى ، خدايا! من از جاى بد رفتن پا مى كشم و اين پا را از هر گناهى كه با آن انجام داده ام تطهير مى كنم . اگر كسى بخواهد نام مبارك حقتعالى را بر زبان آورد بايد دهان را تطهير كند. مگر مى شود با دهان ناشسته انسان نام خدا را ببرد. بايد دهان را با آب مضمضه كند و بشويد. اين گوشه اى از اسرار وضو گرفتن است . اگر ما مى بينيم از نماز لذت نمى بريم و از عبادت لذت نمى بريم براى آن است كه به اين اسرار آشنا نيستيم . آنها كه از عبادت لذت مى برند چيزى را به اين عبادت تبديل يا تعويض نمى كنند. اينكه مى بينيم ما نماز مى خوانيم و چيزى از نورانيت احساس نمى كنيم براى آن است كه نماز را با آداب و اسرار آن نخوانديم . خاصيت نماز در معرفت باطن آن است .

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

سوره ى حمد كه نام ديگرش فاتحة الكتاب  است ، هفت آيه دارد وتنها سوره اى است كه بر هر مسلمانى واجب است حدّاقل روزانه ده بار آن را در نمازهاى شبانه روزى بخواند وگرنه نماز او باطل است .  لاصلاة الاّ بفاتحة الكتاب  بنا به روايت جابربن عبداللّه انصارى از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله : اين سوره بهترين سوره هاى قرآن است . و به نقل ابن عباس ؛ سوره ى حمد اساس قرآن است . در حديث نيز آمده است : اگر هفتاد مرتبه اين سوره را بر مرده خوانديد و زنده شد، تعجّب نكنيد.  از نامگذارى اين سوره به فاتحة الكتاب ، معلوم مى شود كه تمام آيات قرآن در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله جمع آورى شده و به صورت كتاب در آمده است و به امر ايشان اين سوره در آغاز و شروع كتاب قرآن  قرار گرفته است . همچنين در حديث ثقلين مى خوانيم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:  انّى تارك فيكم الثقلَين كتاب اللّه و عترتى  من دو چيز گرانبها در ميان شما مى گذارم ، كتاب خدا و خاندانم . از اين حديث نيز معلوم مى شود كه آيات الهى در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به صورت كتاب اللّه  جمع آورى شده و به همين نام در ميان مسلمانان معروف و مشهور بوده است  . آيات سوره ى مباركه فاتحه ، اشاراتى در باره ى خداوند و صفات او، مساءله معاد، شناخت و درخواست رهروى در راه حقّ و قبول حاكميت و ربوبيّت خداوند دارد. همچنين به ادامه ى راه اولياى خدا، ابراز علاقه واز گمراهان و غضب شدگان اعلام بيزارى و انزجار شده است .سوره ى حمد همانند خود قرآن مايه ى شفاست ، هم شفاى دردهاى جسمانى و هم شفاى بيمارى هاى روحى .
درسهاى تربيتى سوره ى حمد 
1-  انسان در تلاوت سوره ى حمد با  بسم اللّه  از غير خدا قطع اميد مى كند.
2-  با  ربّ العالمين  و  مالك يوم الدين  احساس ‍ مى كند كه مربوب و مملوك است و خودخواهى و غرور را كنار مى گذارد.
3-   با كلمه  عالمين  ميان خود و تمام هستى ارتباط برقرار مى كند.
4-  با  الرّحمن الرّحيم  خود را در سايه لطف او مى داند.
5-   با  مالك يوم الدين  غفلتش از آينده زدوده مى شود.
6-  با گفتن  ايّاك نعبد  ريا و شهرت طلبى را زايل مى كند.
7-   با  ايّاك نستعين  از ابرقدرت ها نمى هراسد.
8-  از  انعمت  مى فهمد كه نعمت ها به دست اوست .
9-   با  اهدنا  رهسپارى در راه حقّ و طريق مستقيم را درخواست مى كند.
10-   در  صراط الّذين انعمت عليهم  همبستگى خود را با پيروان حقّ اعلام مى كند.
11-   با  غير المغضوب عليهم  و  لا الضّالّين  بيزارى و برائت از باطل و اهل باطل را ابراز مى دارد.
تفسير آيه : 1 بِسْمِ اللّه الْرَّحْمَنِ الْرَّحِيمِ 
ترجمه آيه : 
به نام خداوند بخشنده ى مهربان
نكته ها: 
 در ميان اقوام و ملل مختلف ، رسم است كه كارهاى مهم و با ارزش را به نام بزرگى از بزرگان خويش كه مورد احترام و علاقه ى آنهاست ، شروع مى كنند تا آن كار ميمون و مبارك گردد و به انجام رسد. البتّه آنان بر اساس ‍ اعتقادات صحيح يا فاسد خويش عمل مى كنند. گاهى به نام بت ها وطاغوت ها وگاهى با نام خدا و به دست اولياى خدا، كار را شروع مى كنند. چنانكه در جنگ خندق ، اوّلين كلنگ را رسول خداصلّى اللّه عليه و آله بر زمين زد.   بسم اللّه الرّحمن الرّحيم  سر آغاز كتاب الهى است .  بسم ا للّه  نه تنها در ابتداى قرآن ، بلكه در آغاز تمام كتاب هاى آسمانى بوده است . در سر لوحه ى كار و عمل همه ى انبيا  بسم ا للّه  قرار داشت . وقتى كشتى حضرت نوح در ميان امواج طوفان به راه افتاد، نوح عليه السّلام به ياران خود گفت : سوار شويد كه  بسم اللّه مجريها و مرسيها يعنى حركت و توقّف اين كشتى با نام خداست . حضرت سليمان عليه السّلام نيز وقتى ملكه سبا را به ايمان فراخواند، دعوتنامه خود را با جمله ى  بسم اللّه الرّحمن الرّحيم  آغاز نمود.  حضرت على عليه السّلام فرمود:  بسم اللّه  ، مايه بركت كارها و ترك آن موجب نافرجامى است . همچنين آن حضرت به شخصى كه جمله ى  بسم ا للّه  را مى نوشت ، فرمود: جَوِّدها آنرا نيكو بنويس .  بر زبان آوردن  بسم اللّه  در شروع هر كارى سفارش شده است ؛ در خوردن و خوابيدن ونوشتن ، سوارشدن بر مركب ومسافرت وبسيارى كارهاى ديگر. حتّى اگر حيوانى بدون نام خدا ذبح شود، مصرف گوشت آن حرام است و اين رمز آن است كه خوراك انسان هاى هدف دار و موحّد نيز بايد جهت الهى داشته باشد. در حديث مى خوانيم :  بسم اللّه  را فراموش نكن ، حتّى در نوشتن يك بيت شعر. و رواياتى در پاداش كسى كه اوّلين بار  بسم اللّه  را به كودك ياد بدهد، وارد شده است .
سؤ ال : چرا در شروع هر كارى  بسم اللّه  سفارش شده است ؟ پاسخ : بسم اللّه  آرم ونشانه ى مسلمانى است وبايد همه كارهاى او رنگ الهى داشته باشد. همانگونه كه محصولات و كالاهاى ساخت يك كارخانه ، آرم و علامت آن كارخانه را دارد؛ خواه به صورت جزيى باشد يا كلّى . مثلا يك كارخانه چينى سازى ، علامت خود را روى تمام ظروف مى زند، خواه ظرف هاى بزرگ باشد يا ظرف هاى كوچك . يا اينكه پرچم هر كشورى هم بر فراز ادارات و مدارس و پادگان هاى آن كشور است و هم بر فراز كشتى هاى آن كشور در درياها، و هم بر روى ميز ادارى كارمندان .
سؤ ال : آيا  بسم اللّه الرّحمن الرّحيم  آيه اى مستقل است ؟
پاسخ :به اعتقاد اهل بيت رسول اللّه عليهم السّلام كه صد سال سابقه بر ساير رهبران فقهى مذاهب دارند و در راه خدا به شهادت رسيده و در قرآن نيز عصمت و پاكى آنها به صراحت بيان شده است ، آيه  بسم اللّه الرّحمن الرّحيم  آيه اى مستقل و جزء قرآن است . فخر رازى در تفسير خويش ‍ شانزده دليل آورده كه  بسم اللّه  جزء سوره است . آلوسى نيز همين اعتقاد را دارد. در مسند احمد نيز  بسم اللّه  جزء سوره شمرده شده است . برخى از افراد كه بسم اللّه را جزء سوره ندانسته و يا در نماز آن را ترك كرده اند، مورد اعتراض واقع شده اند. در مستدرك حاكم آمده است : روزى معاويه در نماز بسم اللّه نگفت ، مردم به او اعتراض نمودند كه اءسرقت اءم نَيستَ، آيه را دزديدى يا فراموش كردى ؟!
امامان معصوم عليهم السّلام اصرار داشتند كه در نماز، بسم اللّه را بلند بگويند. امام باقرعليه السّلام در مورد كسانى كه  بسم اللّه  را در نماز نمى خواندند و يا جزء سوره نمى شمردند، مى فرمود:  سَرقوا اكرم آية للّه بهترين آيه قرآن را به سرقت بردند. در سنن بيهقى در ضمن حديثى آمده است : چرا بعضى  بسم اللّه  را جزء سوره قرار نداده اند!  شهيد مطهّرى قدّس سرّه در تفسير سوره حمد، ابن عباس ، عاصم ، كسايى ، ابن عمر، ابن زبير، عطاء، طاووس ، فخررازى وسيوطى را از جمله كسانى معرّفى مى كند كه بسم اللّه را جزء سوره مى دانستند. در تفسير قرطبى از امام صادق عليه السّلام نقل شده است :  بسم اللّه  تاج سوره هاست . تنها در آغاز سوره برائت سوره توبه  بسم اللّه نيامده و اين به فرموده حضرت على عليه السّلام به خاطر آن است كه  بسم اللّه  كلمه امان و رحمت است ، واعلام برائت از كفّار و مشركين ، با اظهار محبّت ورحمت سازگار نيست .
سيماى بسم اللّه  
1-   بسم اللّه  نشانگر رنگ وصبغه ى الهى وبيانگر جهت گيرى توحيدى ماست .
2-  بسم اللّه  رمز توحيد است وذكر نام ديگران به جاى آن رمز كفر، و قرين كردن نام خدا بانام ديگران ، نشانه ى شرك . نه در كنار نام خدا، نام ديگرى را ببريم ونه به جاى نام او.
3-  بسم اللّه  رمز بقا ودوام است . زيرا هرچه رنگ خدايى نداشته باشد، فانى است .
4-  بسم اللّه  رمز عشق به خدا وتوكّل به اوست . به كسى كه رحمن و رحيم است عشق مى ورزيم و كارمان را با توكّل به او آغاز مى كنيم ، كه بردن نام او سبب جلب رحمت است .
5-  بسم اللّه  رمز خروج از تكبّر و اظهار عجز به درگاه الهى است .
6-   بسم اللّه  گام اوّل در مسير بندگى و عبوديّت است .
7-  بسم اللّه  مايه ى فرار شيطان است . كسى كه خدا را همراه داشت ، شيطان در او مؤ ثّر نمى افتد.
8-   بسم اللّه  عامل قداست يافتن كارها و بيمه كردن آنهاست .
9-  بسم اللّه  ذكر خداست ، يعنى كه خدايا من تو را فراموش نكرده ام .
10-   بسم اللّه  بيانگر انگيزه ماست ، يعنى خدايا هدفم تو هستى نه مردم ، نه طاغوت ها ونه جلوه ها و نه هوس ها.
11-  امام رضاعليه السّلام فرمود:  بسم اللّه  به اسم اعظم الهى ، از سياهى چشم به سفيدى آن نزديك تر است .
پيام ها: 
1-  بسم اللّه الرّحمن الرّحيم  در آغاز سوره ، رمز آن است كه مطالب سوره ، از مبداء حقّ و مظهر رحمت نازل شده است .
2-   بسم اللّه الرّحمن الرّحيم  در آغاز كتاب ، يعنى هدايت تنها با استعانت از او محقّق مى شود.
3-  بسم ا للّه  كلامى كه سخن خدا با مردم وسخن مردم با خدا، با آن شروع مى شود.
4- رحمت الهى همچون ذات او ابدى و هميشگى است .  اللّه الرّحمن الرّحيم
5-  بيان رحمت الهى در قالب هاى گوناگون ، نشانه ى اصرار بر رحمت است . هم قالب رحمن ، هم قالب رحيم   الرّحمن الرّحيم
6-  شايد آوردن كلمه رحمن و رحيم در آغاز كتاب ، نشانه اين باشد كه قرآن جلوه اى از رحمت الهى است ، همانگونه كه اصل آفرينش و بعثت جلوه لطف ورحمت اوست .  الرّحمن الرّحيم
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

تفسير آيه : (286) لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَآ إِنْ نَّسِيْنَآ اءَوْ اءَخْطَاءْنَا رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَيْنَآ إِصْراً كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلاَتُحَمِّلْنَا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَآ اءَنْتَ مَوْلنَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَفِرِينَ
ترجمه آيه : 
خداوند هيچ كس را جز به اندازه توانايى اش تكليف نمى كند، هركس آنچه از كارها (ى نيك ) انجام دهد به سود خود انجام داده و آنچه از كارها (ى بد) كسب كرده به ضرر خود كسب كرده است . (مؤ منان مى گويند:) پروردگارا! اگر (در انجام تكاليف چيزى را) فراموش يا خطا نموديم ، ما را مؤ اخذه مكن . پرودگارا! تكليف سنگين بر ما قرار مده ، آن چنان كه (به خاطر گناه و طغيان ) بر كسانى كه پيش از ما بودند قرار دادى . پروردگارا! آنچه را (ازمجازات ) كه طاقت تحمل آنرا نداريم ، بر ما مقرّر نكن و از ما درگذر و ما را بيامرز و در رحمت خود قرارده ، تو مولى و سرپرست مايى ، پس ما را بر گروه كافران پيروز گردان .
نكته ها: 
گاهى منشا فراموشى ، سهل انگارى خود انسان است كه قابل مؤ اخذه مى باشد. چنانكه خداوند مى فرمايد: كذلك اءتَتك اياتنا فنَسيتَها و كذلك اليوم تنسى  آن چنانكه آيات ما بر تو آمد و تو آنها را فراموش كردى ، همانگونه امروز نيز تو به فراموشى سپرده مى شوى . لذا در اين آيه از فراموش كارى در كنار خطاكارى ، طلب آمرزش مى شود. در ضمن از مجازات هاى سنگين كه در اثر طغيان و فساد امّت هاى پيشين بر آنها تحميل شد، درخواست عفو مى شود.
در اين آيه انسان تمام مراحل لطف را از خداوند مى خواهد: مرحله اوّل عفو است كه محو آثار گناه و عقاب است . مرحله دوّم مغفرت و محو آثار گناه از روح است و مرحله سوّم بهره گيرى از رحمت پروردگار و پيروزى بر كافران مى باشد.
(لايكلّف اللّه نفسا الاّ وُسعها) در آيات ديگر نيز فرموده است : (ما جعل عليكم فى الدين من حرج  و يريد اللّه بكم اليسر) پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله نيز فرموده است : من به دين آسان و سهل مبعوث شده ام .
پيام ها: 
1-  تكاليف الهى ، بيش از توان انسان نيست . لا يكلّف اللّه نفسا الا وسعها
اسلام ، دينِ آسانى است ، نه سخت گيرى .
2-  اعمال ما آثارى دارد كه بازتابش به خود ما برمى گردد. (لها ما كسبت وعليها ما...)
3-    انسان ، آزاد و صاحب اختيار است . (لها ما كسبت )
4-   انجام يا ترك دستورات الهى ، سود وضررش براى خود ماست . (لها... عليها)
5-   كسانى كه مى گويند: (سَمِعنا واطعَنا) وسراپا عادل ومتّقى هستند، بازهم از خطا ونسيان هاى خود نگرانند ودعا مى كنند. (ان نسينا او اءخطاءنا)
6-    به تاريخ گذشتگان وحوادث تلخ آنان بنگريم تا درس عبرت گرفته وبه خدا پناه ببريم . (كما حَمَلتْه على الّذين من قبلنا)
7-   آداب دعا آن است كه ابتدا به ضعف خود اقرار كنيم ؛ (لا طاقة لنا) سپس به عظمت خداوند گواهى دهيم ؛ (انت مولينا) آنگاه خواست خود را مطرح كنيم . (واعف عنّا واغفرلنا وارحمنا) 8 - پيروزى اسلام بر كفر، خواسته دائمى مؤ منان است . (وانصرناعلى القوم الكافرين )

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

ضد انتقام كشيدن عفو و بخشش است، و آيات و اخبار در مدح و حسن آن ازحد و حصر متجاوز است.

خداوند عالم مى‏فرمايد: خذ العفو و امر بالعرف‏

يعنى: طريقه عفو و بخشش رانگهدار و امر به معروف كن‏.

و نيز فرموده است: و ليعفوا و ليصفحوا

يعنى: بايد عفو و گذشت نمايند.

و نيز فرموده است: و ان تعفوا اقرب للتقوى‏

يعنى: اگر عفو نمائيد به تقوى وپرهيزكارى نزديكتر است‏

حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمودند: «به خدائى كه جان من در قبضه‏قدرت اوست كه سه چيز است اگر از من قسم خواهند بر آنها قسم مى‏خورم: يكى آنكه: صدقه دادن از مال هيچ كم نكند. دوم آنكه: هيچ كس از ظلمى كه به او شده عفو نمى‏كند از براى خدا مگر اينكه خداعزت او را در روز قيامت زياد مى‏فرمايد.  سيم اينكه: هيچ كس نيست‏يك درى از سئوال بر خود نگشايد مگر اينكه يك درى‏از فقر و احتياج بر او گشوده مى‏شود. و نيز از آن حضرت مروى است كه: «عفو و گذشت زياد نمى‏كند مگر عزت را پس‏گذشت كنيد تا خدا شما را عزيز گرداند. و آن جناب به عقبه فرمودند كه: «مى‏خواهى ترا خبر دهم به افضل اخلاق اهل دنياو آخرت؟ نزديكى كن به هر كه از تو دورى كند. و بخشش كن به كسى كه ترا محروم‏سازد.و گذشت كن از آن كسى كه به تو ظلم نمايد. مروى است كه: «موسى - عليه السلام - عرض كرد كه: پروردگارا كدام يك از بندگان‏تو نزد تو عزيزترند؟ فرمود: آنكه در وقت قدرت و توانائى عفو نمايد. و حضرت سيد الساجدين - عليه السلام - فرمودند كه: «در روز قيامت‏خداى - تعالى - اولين و آخرين را در بلندى جمع مى‏كند، سپس منادى ندا مى‏كند كه كجايند اهل‏فضل؟ پس طايفه‏اى بر مى‏خيزند.ملائكه گويند كه: چه چيز است فضل شما؟ گويندتوسل مى‏جستيم به هر كه از ما دورى مى‏كرد.و عطا مى‏كرديم به هر كه ما را محروم‏مى‏ساخت.و گذشت مى‏كرديم از هر كه به ما ظلم مى‏نمود.ملائكه گويند: راست گفتيدكه اهل فضل‏ايد، داخل بهشت‏شويد . و حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - فرمودند كه: «پشيمانى بر عفو بهتر وآسان‏تر است از پشيمانى بر انتقام و عقوبت‏.  و همين قدر فضل و شرافت از براى عفو و گذشت كافى است كه از نيكوترين صفات‏پروردگار است، و در مقام ثنا و ستايش او را به اين صفت جميله ياد مى‏كنند.حضرت‏امام زين العابدين - عليه السلام - در مناجات خود مى‏گويد: «انت الذى سميت نفسك‏بالعفو فاعف عنى‏» يعنى: «توئى كه خود را به عفو و گذشت نام برده‏اى پس در گذر از من‏.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
حق  و باطل  دو واژه اند كه در فرهنگ دين كاربرد دارند. اگر در موارد غير دين هم به كار رفته است باز بيرون از زمينه آن نيست ، جنبه و صبغه دينى دارد و بشر آن را از پيامبران فرا گرفته است . هر چه سزاوار نابودى و از بين رفتن باشد به آن باطل  گفته مى شود و هر چه بايد ماندنى و موجود باشد حق است . هر چه رنگ خدايى دارد حق  و هر چه آنچه رنگ ضد خدايى دارد باطل است : ذلك باءن الله هو الحق و اءن ما يدعون من دونه البالطل. آن براى اين است كه خداوند حق است و هر چه غير از او را بخوانند باطل است . همانطور كه گفته شد در نفس باطل از بين رفتن و هلاكت وجود دارد. لذا حضرت موسى به ساحران مى فرمايد: آنچه از سحر بياوريد خداوند نابود خواهد كرد. ما جئتم به السحر ان الله سيبطله  و يمح الله الباطل و يحق الحق بكلماته  خداوند به وسيله كلمات خود باطل را محو و نابود و حق را پا برجا مى كند. در آيه ديگرى معادل محو كردن ، باطل كردن  را آورده به عبارت ديگر هر دو يك معنا بكار رفته است :ليحق الحق و يبطل الباطل  . در يمح و يبطل  معنا يكى شده است .در آيه ديگر آمدن حق  و رفتن باطل  ذكر شده است :  قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا  بگو حق آمد و باطل رفت . بطور حتم باطل رفتنى است . در آيه ديگرى از بين رفتن باطل را بخاطر انداختن ، زدن ، يا گذاردن حق بر آن ذكر مى كند:  بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق  : بلكه حق را بر باطل مى زنيم تا مغزش متلاشى شود كه ناگهان باطل رفتنى است . از تمام آيات مذكور استفاده مى شود بر پيشانى ، باطل مهر نابودى زده شده است .باطلگريان چه بخواهند چه نخواهند. باطل را نمى شود نگهداشت و حق را نمى شود از بين برد. حق ماندنى و باطل رفتنى است .هر كجا خواسته اند باطل را حفظ كنند، لباس حق به آن پوشانده اند تا بتوانند آن را پابرجا نگهدارند و با حق مخلوط نموده اند تا قوام و ثبات پيدا كرده و ماندنى شده است و هر كجا خواسته اند حق را نابود كنند آن را با باطل ممزوج كرده اند تا بتوانند بنيانش را براندازند. قرآن خطاب به يهوديان مى گويد در تورات ننويسيد هر چه را از آن نيس تا حق به وسيله باطل مخلوط گردد  لا تلبسوا الحق بالباطل و تكتموا الحق و اءنتم تعلمون حق را به وسيله باطل نپوشانيد و حق را كتمان نكنيد در حالى كه خودتان مى دانيد. اهل كتاب براى اينكه تحريفات و انحرافات خود را به عنوان دين كه حق است ، مطرح كنند لباس كتاب آسمانى به آن پوشاندند تا بتوانند باطل را جايگزين حق نمايند و الا ماندن با ذات و روحيه باطل كه نابود شدنى است سازگارى ندارد. اگر چهره باطل را آرايش حق داديم دوام مى آورد و در غير اين صورت نمى ماند. امام على عليه السلام مى فرمايد: بسا گمراهى كه به آيه اى از كتاب خداى سبحان آراسته شده است همانطور كه پول مسى را به نقره اندوده اند: كم من ضلالة زخرفت بآية من كتاب الله سبحانه كما زخرفت الدرهم النحاس بالفضة المموحة  
امام على عليه السلام مى فرمايد: حق در وصف كردن گسترده ترين چيز است ولى ضيق ترين و تنگ ترين چيز در انصاف دادن به يكديگر است  لذا حق مفهوم گسترده اى دارد. از حق الله گرفتن تا حق الناس مى شود به راحتى درباره اش بحث كرد ولى در ميدان عمل است كه در تضاد با منافع شخصى ، خيلى از باطلها حق و خيلى از حقها باطل جلوه مى كند.
مشهور است امام على عليه السلام در مقابل خوارج كه شعارشان لا حكم الا لله  بود فرمود: كلمه حقى است كه اراده باطل از آن دارند: كلمة حق يراد بها الباطل   اگر سرنوشت اقوام گذشته چه ماقبل تاريخ و چه بعد از آن بنگريم يكى از علل اصلى انقراض آنان همين نكته يعنى منع از حق و گرايش به باطل  است : ان الذين يحادون الله و رسوله كبتوا كبت الذين من قبلهم  
وقتى به آيات قرآن درباره اقوام پيامبران مراجعه مى كنيم ، مى بينيم آنان از تبليغ حق توسط انبياى عظام جلوگيرى مى كردند و براى اينكه مانع آنان شوند، تهديد به اخراج مى كردند:
قال الملاءالذين استكبروا من قومه لنخرجنك يا شعيب . سران قوم شعيب كه مستكبر شدند، گفتند: اى شعيب حتما از اينجا تو را بيرون مى كنيم . همين سران كفر پيشه ، در تهديد ديگرى به امت شعيب گفتند: اگر از شعيب پيروى كنيد زيان خواهيد ديد. لئن اتبعتم شعيبا انكم اذا لخاسرون .
اين چشم پركن ها و سران  مخالف شعيب به عذاب خدا گرفتار شدند و با يك زلزله از پاى درآمدند و رهسپار ديار فنا گشتند: فاءخذتهم الرجفة فاءصبحوا فى دارهم جاثمين  
درباره قوم نوح نيز كه گرايش به باطل در وجود آنان نگذاشت سر تسليم به حق فرود آورند، خداوند مى فرمايد: نوح را تكذيب كردند. بنابراين ما او و پيروانش را در كشتى نجات داديم و كسانى را كه - از در مخالفت وارد شدند- و آيات ما را دروغ پنداشتند، غرق كردم : فكذبوه فاءنجيناه و الذين معه فى الفلك و اءغرقنا الذين كذبوا باياتنا  
قوم نوح در پيشگيرى از فعاليت آن حضرت تا آنجا تند روى كردند و مانع تراشى نمودند كه مى خواستند او را سنگباران كنند تا دست از تبليغ بر دارد: قالوا لئن لم تنته يا نوح لتكونن من المرجومين  گفتند: اى نوح اگر دست بر ندارى حتما سنگسار مى شوى . امت ها و جامعه هايى كه نگذارند حق پياده شود و دنباله رو باطل گردند، سرنوشت محتوم آنان انقراض است و خط بطلان بر باطل گرايى شان كشيده خواهد شد. عدم توجه به حق نيز گرايش به باطل است . فرق نمى كند چه سران و رهبران يك جامعه باشند يا مردم آن ، در هر صورت با دست خود نابودى خويش را امضا كرده اند. بايد از طرف حافظان و نگهبانان مكتب حق ، برنامه هايى تدوين گردد كه مانع فروپاشى جامعه از اين جهت باشد.
امام على عليه السلام به نابودى پيشينيان اشاره فرموده : فانما اءهلك من كان قبلكم اءنهم منعوا الناس فاشتروه و اءخذوهم بالباطل فاقتدوه : عامل هلاكت پيشينيان شما اين بود كه مردم را از حق باز داشتند، آنان نيز مشترى و خريدار آن شدند و مردم را به باطل گرايى گرفتند پس آنان هم دنباله رو باطل شدند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
وقتى موجودات مشهود خود رادر جهان با دقت مى نگريم ، بخوبى در مى يابيم كه آنها از نظر كمالات وجودى (آثار و منشاء آثار نوين ) برابر نيستند و آثار وجودى بعضى بر آثار وجودى بعضى ديگر برتر و بيشتر است . موجوداتى را كه در اطراف خود مى بينيم از اين نظر به چهار دسته تقسيم مى شوند:
1- جمادات يا موجودات بى جان مانند انواع سنگها، گازها و مايعات كه داراى آثار وجودى خاصى هستند و به بعضى از آنها اشاره مى كنيم : جمادات حجم دارند يعنى قضا اشغال مى كند، وزن دارند، رنگ دارند، بو دارند، خواص عنصرى مختلفى دارند و...
2- نباتات يا گياهان كه داراى كمالات و آثار وجودى بيشترى نسبت به جمادات مى باشد يعنى علاوه بر اينكه آثار وجودى جمادات را دارند، داراى آثار وجودى مخصوصى هستند كه جمادات فاقد آنها مى باشند.از قبيل : نباتات رشد و نمو دارند، تغذيه مى كنند، توليد مثل مى كنند، تا اندازه اى داراى حس و حركت هستند و از وضعيت ضعف اندام به قدرت بدنى زياد مى رسند. ناگفته نماند كه نباتات علاوه بر اين آثار ويژه ، در بعضى آثار جمادى مثل رنگ پذيرى و داشتن بو،از جمادات قابليت بيشترى نشان مى دهند و تنوع رنگها و بوها در گلها و ميوه ها ديده مى شود. بنابراين گياهان از نظر كمال وجودى برتر از جمادات هستند.
3- حيوانات كه داراى كمالات و آثار وجودى بيشترى نسبت به گياهان و جمادات مى باشند و علاوه بر آثار وجودى جمادات و گياهان ، داراى وجودى مخصوص هستند كه دو قسم قبلى فاقد آنند . از قبيل اينكه حيوانات شعور و اراده دارند، كار و تلاش مى كنند، همسرگزينى و مسكن گزينى دارند، داراى شهوت جنسى و غضب هستند، در بعضى از انواع آنها زندگى اجتماعى وجود دارد، در زندگى اجتماعى داراى تقسيم بندى و مراتب شغلى ، تفريح و اجتماعى مختلف هستند.به عبارت ديگر رتبه و مقام و پستى و برترى شغلى در بين آنها وجود دارد. از حريم خود و خانواده خود در برابر خطرات و دشمنان دفاع مى كنند. در بين حيوانات همنوع و گاهى غير همنوع جهت گذراندن زندگى ، تعاون ، همكارى و خدمات متقابل و مسالمت آميز ديده مى شود. تا اندازه اى قابل تربيت هستند يعنى تربيت محدود مى پذيرند. داراى احساسات و عواطفند . در آنها صفات روحى خوب و مثبتى كه مادر زندگى از آنها به اخلاق تغير مى كنيم در انواع مختلفشان ديده مى شود. صفاتى از قبيل وفادارى ، امانتدارى ، خدمت به همنوع ، نجابت و...
4- انسان . انسان از آن جهت كه انسان است و اشرف مخلوقات مى باشد،نه جماد است ، نه حيوان . اين بدان معنا نيست كه فاقد كمالات و آثار وجودى جمادات ، نباتات و حيوانات است ، بلكه به معناى اين است كه آنچه مايه انسانيت انسان و شرافت او بر ساير موجودات است امرى غير از كمالات وجودى سه قسم گذشته است . چرا كه انسان در آن آثار وجودى با قسم ديگر مشترك است و فضيلتى در آنها ندارد. فضيلت و شرافت يعنى برترى ، و برترى يعنى داشتن چيزى كه در دست ديگران نباشد. بنابراين نمى توان فضيلت و برترى انسان بر ساير موجودات مشهودمان را به داشتن كمالات جمادى ، گياهى و حيوانى بدانيم . هرچند انسان در ظهور آن كمالات از خود قابليت بيشترى نشان دهد، زيرا قابليت بيشتر داشتن در يك كمال ، آن كمال را از حقيقت و مرتبه خود خارج نمى كند.به عنوان مثال اگر انسان در غضب و يا شهوت جنسى قابليت بيشترى نسبت به حيوانات از خود نشان داد هرگز غضب و شهوت از مرتبه كمالات حيوانى فراتر نمى روند و به مرتبه يك كمال حيوانى را بيشتر از خود حيوانات نشان دهد، نه اينكه شهوت و غضب كمال انسانى شده باشد.در اين صورت مى گوييم انسان يك حيوان قويتر است . همچنين وقتى كه انسان داراى قدرت بدنى زيادى مى شود مى گوييم او يك گياه قويتر شده نه يك انسان بهتر.به عبارت ديگر همان طور كه گفتيم قدرت بدنى قويتر از ديگران بود،او فقط دريك صفت گياهى قويتر است نه اينكه انسان بهترى است و در انسانيت بالاتر است . همچنين است وقتى انسان لباسى زيبا و رنگارنگ و فاخر بر تن مى كند. مى گوييم او يك كمال گياهى را به استخدام در آورده و مورد استفاده قرار داده است نه اينكه او با پوشيدن لباسى زيباتر و با جنسى بهتر و يا بر خوردارى از قيافه و صورتى زيباتر، در انسانيت و شرافت از ديگران پيشى گرفته باشد. چرا كه برترى حقيقى انسان به برترى در حقيقت انسانيت و آن آثار و كمالاتى است كه ويژه اوست و در حيوانات و گياهان و جمادات يافت نمى شود، كه اگر در آنها يافت شود آن كمالات ديگر كمال ويژه انسانى محسوب نمى شود بلكه جزء كمالات مشتركند. اگر قابل به برترى انسان نسبت به ساير موجودات باشيم و او از اشرف مخلوقات بدانيم كه چنين نيز هست ، بدين معناست كه در انسان كمال كمالاتى وجود دارد كه در ساير موجودات قبلى نيست والا برترى و شرافت او معنا نداشت . با توجه به مطالب گذشته به اين نتيجه مى رسيم كه انسان ، جماد گياه و حيوان نيست . بنابر اين اگر آثار و كمالاتى كه در حد كمالات اين سه قسم هستند كه از خود نشان داد در مرتبه همانهاست و هيچ فضيلتى از نظر انسانى بر ساير انسانها ندارد. مثلا از آن جهت كه شهوت جنسى دارد و تمايل به جنس مخالف پيدا مى كند و همسر گزينى مى كند، يك حيوان است و نيز از آن جهت كه كار و تلاش مى كند، مسكن گزينى دارد، زندگى و مشاركت اجتماعى دارد، در سلسله مراتب اجتماعى بالا مى رود، به همنوع خود كمك و خدمت مى كند و داراى بعضى از صفات اخلاقى نيكو و پسنديده است ، يك حيوان خوب است ، چرا كه همه اينها در حيوانات نيز يافت مى شود. همچنين وقتى كه رشد مى كند و قدرت بدنى فوق العاده اى ( مثلا در اثر ورزش ) پيدا مى كند و يا داراى صورتى زيبا مى شود و زيباييها را به استخدام در مى آورد، يك گياه خوب است ، چرا كه همه اينها در گياهان نيز يافت مى شود.
انسان چيست ؟ 
منظور از مختصات انسان يعنى چيزهايى كه فقط در وجود دارد و جماد و گياه و حيوان را به كمالات ويژه راهى نيست . انسان داراى نيروى عقل و فكر است كه با آن حقايق وجود مى شناسد و پيشرفتهاى مادى و معنوى تحصيل مى كند.
انسان موجودى آزاد و مختار، مسير و هدف خود را انتخاب كند و به سوى آن حركت نمايد.
انسان با برخوردارى از روح يا نفحه الهى ، قدرت علمى نا محدود و نيز قدرت تربيت پذيرى نا محدود دارد، تا جايى كه مى تواند اسماء و صفات خداوند را در خود ايجاد و مستقر كند و مراتب كمال و تقرب به خدا را يكى پس از ديگرى طى كند و آينه و مظهر كامل صفات خداوند شود. اين همان مقام خليفه اللهى است كه انسان براى وصول به آن خلق شده است .
ابعاد وجودى انسان 
انسان يك مركب دو بعدى است كه يك بعد او مادى و بعد ديگرش غير مادى است : اذ قال ربك للملائكه انى خالق بشرا من طين فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعواله ساجدين
و هنگامى كه خداوند به فرشتگان گفت كه من بشر را از گل مى آفرينم ، پس ‍ آنگاه كه او را به خلقت كامل بياراستم و از روح خود در او دميدم به او سجده كنيد.
و بعد مادى انسان منشاء طبيعت و تمايلات حيوانى اوست و بعد الهى او منشاء فطرت تمايلات فوق حيوانى اوست . همين بعد است كه به انسان مقامى مى دهد كه فرشتگان به خاطر آن مقام مامور به سجده بر انسان مى شوند.
همان طور كه در آيه 72 از سوره مباركه ص خوانده ايم خداوند در جريان تكميل آخرين مرحله از مراحل وجودى انسان فرمود: نفخت فيه من روحى  از روح خودم در او دميدم . روح انسان را به خودش نسبت مى دهد و اين نسبت ، شدت اتصال و ارتباط انسان با خداوند و نيز شرافت انسان را مى رساند. و نيز در ادامه بيان همين جريان خطاب به ملايكه فرمود: فقعواله ساجدين
همگى برايش سجده كنيد. همه ملايكه بدون استثنا به او سجده كردند و ابليس كه در بين ملايكه بود. به او سجده نكرد و خداوند از ابليس درباره علت عدم سجده اش به آدم چنين سوال مى نمايد: قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى .
اى ابليس چه چيز تو را منع كرد از اينكه به چيزى كه با دستهاى خودم آن را آفريدم سجده كنى .  كلمه با دستان خود آن را خلق كردم حكايت از اهميت انسان و خلقت او مى كند. مرحوم علامه طباطبايى در اين باره مى فرمايد: اينكه در اين آيه خلقت بشر را به دست خود نسبت داده و فرمود چه مانعت شد از اينكه براى چيزى ديگر آفريدم ، ولى آدم را به خاطر خودم . همچنان كه جمله و نفخت فيه من روحى  از روح خودم در او دميدم  نيز اين اختصاص را مى رسانم . اگر كلمه يد را تثنيه آورد و فرمود: يدى  دو دستم  با اينكه مى توانست مفرد بياورد براى اين است كه به كنايه بفهماند: در خلقت او اهتمام تام داشتم ، چون ما انسانها هم در عملى هر دو دست خود را به كار مى بنديم كه نسبت به آن اهتمام بيشترى داشته باشيم . خداوند دميده شدن روح خود در انسان را كه همان دميده شدن روح انسانى است ، مرحله اى جديد در تكامل خلقت او معرفى مى كند و به خاطره اين خلقت جديد و به وجود آمدن انسان به خود تبريك گفته و خود را احسن الخالقين مى نامند.
ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فكسو نا العظام لحماثم انشاناه خلقا اخر فتبارك الله احسن الخالقين .
انسان را به صورت نطفه اى گردانيده و در جاى استوار ( رحم مادر )قرار داديم . آنگاه نطفه را علقه (خون بسته ) و علقه را گوشت پوشانيديم . پس از آن او را با خفلتى ديگر ابشا نموديم پس آفرين بر خداوند كه بهترين آفريننده هاست .   نطفه انسان پس از طى چندين مرحله به موجود جديدى تبديل مى گردد. زيرا در مورد آخرين مرحله از كلمه انشا استفاده كرد.انشا بر خلاف خلق يعنى ايجاد جديد و بى سابقه . خداوندا به خاطر خلق آن مراحلى كه انسان در داشتن آنها با حيوانات شريك است به خود تبريك نمى گويد.بلكه هنگامى خود تبريك گفته و خود را احسن الخالقين مى نامد كه روح انسانى به جسم انسان تعلق مى يابد. پس اگر خداوند با خلق انسان بهترين خلق كننده هاست ، انسان نيز بهترين مخلوق است . اين بهترين بودن انسان نسبت به ساير مخلوقات قطعا به خاطر جنبه اى است كه حيوانات فاقد آن هستند. آنها به خود تبريك نمى گفت چرا حيوانات نيز نه تنها داراى اين جنبه ها هستند، بلكه در قواى بدنى از انسان بسيار قويترند. بنابراين انسان داراى بعدى انسانى است كه در آن بعد با حيوانات مشترك است و آثار و كمالات حيوانات و به طريق اولى گياهان و جمادات را از خود نشان مى دهد. و نيز داراى بعدى فوق حيوانى و انسانى است كه انسانيت او و كمالات ويژه اش به اين بعد بستگى دارد.
فعاليت اين بعد و غلبه آن بر جنبه حيوانى در زندگى بشر است كه به او بر ساير موجودات برترى و شرافت داده است .به بعد حيوانى انسان ، طبيعت و به فوق حيوانى او فطرت گويند. بين اين دو نيرو در انسان بر سر حاكميت بر وجود او نزاع و كشمكش دايمى وجود دارد كه نتيجه اين نزاع هر چه باشد، شخصيت و سرنوشت انسان را تعيين مى كند، يعنى اگر طبيعت بر وجود انسان حاكم شود ارزشهاى حيوانى و گياهى متمايل مى شود و چيزى جز آنها را نمى طلبد و در نتيجه فقط حيات حيوانى خواهد داشت . اگر فطرت بر وجود او حاكم شود ارزشهاى فوق حيوانى را مى طلبد و بهره بردارى او از كمالات حيوانى همسو با فطرتش ‍ مى شود و طبيعت او در استخدام فطرتش قرار مى گيرد. فقط در اين صورت است كه حيات انسانى خواهد داشت و برتر و اشرف از ساير موجودات است . در حيات انسانى ، انسان هم از كمالات گياهى استفاده مى كند و هم از كمالات حيوانى ، يعنى او نيز مانند ديگران كه زنده به حيات انسانى نيستند، اهل زندگى و مشاركت اجتماعى است ، همسر گزينى و مسكن گزينى مى كند، كار و تلاش مى كند و از لذتهاى طبيعى و خدادادى بهره مى برد و... ولى هيچ يك از اينها ارزش بهايى حاكم بر وجود او نيستند، بلكه وسيله اى در استخدام و اختيار فطرت و شكوفايى و رشد بعد فوق حيوانى او هستند.
كرامت و برترى انسان نسبت به موجودات اين عالم 
لقد كرمنا بنى آدم و حملناهم فى البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا
ما فرزندان آدم را بسيار گرامى داشتيم و آنها را به مركب بر و بحر سوار كرديم - و جهان جسم و جان را مسخر انسان ساختيم - و از هر غذاى لذيز و پاكيزه آنها را روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات خود برترى و فضيلت كامل بخشيديم . مرحله علامه طباطبايى درباره كرامت و برترى انسان چنين مى فرمايد:
مقصود از تكريم ، اختصاص دادن به عنايت و شرافت دادن به خصومت است كه در ديگران نباشد، و با همين خصوصيت است كه معناى تكريم با تفضيل فرق پيدا مى كند، چون تكريم معنايى است نفسى و در تكريم كارى به غير نيست ، بلكه تنها شخص مورد نظر است كه داراى شرافتى و كرامتى بشود، بر خلاف تفضيل كه منظور از آن اين است كه شخص مورد تفضيل از ديگران برترى يابد، در حالى كه او با ديگران در اصل آن عطيه شركت دارد. حال كه معناى تكريم و فرق آن با تفضيل روشن شد اينك مى گوييم : انسان در ميان ساير موجودات عالم خصوصيتى دارد كه در ديگران نيست ، و آن داشتن نعمت عقل است و معناى تفضيل انسان با ساير موجودات اين است كه در غير عقل از ساير خصوصيات و صفات هم انسان بر ديگران برترى داشته و هر كمالى كه در ساير موجودات هست حد اعلاى آن در انسان وجود دارد. و خلاصه اينكه بنى آدم در ميان ساير موجودات عالم ، از يك ويژگى و خصيصه اى برخوردار گرديده و به خاطر همان خصيصه است كه از ديگر موجودات جهان امتياز يافته و آن عقلى است كه به وسيله آن حق را از باطل و خير را از شر و نافع را از مفضر تميز مى دهد... تفضيل و تكريم ناظر به يك دسته از موهبتهاى الهى است كه به انسان داده شد، تكريمش به دادن عقل است كه به هيچ موجودى ديگر داده نشده ، و انسان به وسيله آن خير را از شر و نافع را از مضر و نيك را از بد تميز مى دهد، موهبتهاى ديگرى از قبيل تسلط بر ساير موجودات و استخدام و تسخير آنها براى رسيدن به هدفها از قبيل نطق و خط و امثال آن نيز زمانى محقق مى شود كه عقل باشد.و اما تفضيل انسان بر ساير موجودات به اين است كه آنچه را به آنها داده از هر يك سهم بيشترى به انسان داده است ،اگر حيوان غذا مى خورد خوراك ساده اى از گوشت و يا ميوه و يا گياهان و يا غير آن دارد، ولى انسان كه در اين جهت با حيوان شريك است اين اضافه را دارد كه همان مواد غذايى را گرفته و انواع طعامهاى پخته و خام براى خود ابتكار مى كند، طعامهاى گوناگون و فنون مختلف و لذيذ كه نمى توان به شماره اش آورده براى خود اختراع مى نمايد و همچنين آشاميدنى و پوشيدنى و اطفاء غريزه جنسى و طريقه مسكن گزيدن و رفتار اجتماعى در حيوانات و انسان بدين قياس ‍ است .
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

حقيقت عدالت‏يا لازم آن اين است كه: عقل كه خليفه خداست غالب‏شود بر جميع قوا، تا هر يكى را به كارى كه بايد و شايد بدارد، و نظام مملكت انسانى‏فاسد نشود.پس، بر هر انسانى واجب است كه سعى و مجاهده كند، كه عقل كه حكم‏حاكم عادل و خليفه از جانب خداست، بر قواى او غالب شود، و اختلاف قوا را بر طرف‏كند، و خواهشها و هواهاى آنها را بر كنار گذارد، و همه را به راه راست مستقيم بدارد. و بدان كه كسى كه قوه و صفات خود را اصلاح نكرده باشد، و در مملكت‏بدن‏خود عدالت را ظاهر ننموده باشد، قابليت اصلاح ديگران و اجراى حكم عدالت درميان ساير مردمان را ندارد، نه قابليت تدبير منزل خود را دارد، و نه شايستگى سياست‏مردم را، نه لايق رياست‏شهر است و نه سزاوار سرورى مملكت. آرى! كسى كه از اصلاح نفس خود عاجز باشد، چگونه ديگرى را اصلاح مى‏نمايد،و چراغى كه حوالى خود را روشن نگرداند، چگونه روشنائى به دورتر مى‏بخشد؟ طبيبى كه باشد و را زرد روى از او داروى سرخ روئى مجوى پس، هر كه قوا و صفات خود را به اصلاح آورد، و تعديل در شهر بند نفس خودنمود، و از طرف افراط و تفريط دورى كرد، و متابعت هوى و هوس نفس خود راننمود، و بر جاده وسط ايستاد، چنين شخصى قابليت اصلاح ديگران را دارد، و سزاوارسرورى مردمان است، و خليفه خدا و سايه پروردگار است در روى زمين.و چون چنين‏شخصى در ميان مردم حاكم و فرمانروا شد، و زمام امور ايشان در قبضه اقتدار او درآمد، جميع مفاسد به اصلاح مى‏آيد، و همه بلاد روشن و نورانى مى‏شود، و عالم آباد ومعمور مى‏گردد، و چشمه‏ها و نهرها پر آب مى‏گردد، و زرع و محصول فراوان، و نسل‏بنى‏آدم زياد مى‏شود، و بركات آسمان، زمين را فرو مى‏گيرد، و بارانهاى نافعه نازل‏مى‏شود. و از اين جهت است كه: بالاترين اقسام عدالت، و اشرف و افضل انواع سياست،عدالت پادشاه است، بلكه هر عدالتى بسته به عدالت اوست، و هر خير و نيكى منوط به خيريت او.و اگر، عدالت‏سلطان نباشد، احدى متمكن از اجراى احكام عدالت نخواهدبود.چگونه چنين نباشد، و حال اينكه تهذيب و تحصيل معارف و كسب علوم وتهذيب اخلاق و تدبير امر منزل و خانه و تربيت عيال و اولاد، موقوف است‏به «فراغ‏بال‏» ، و اطمينان خاطر، و انتظام احوال، و با جور سلطان و ظلم پادشاه، احوال مردم‏مختل، و اوضاع ايشان پريشان مى‏گردد.و از هر طرفى فتنه بر مى‏خيزد.و از هر جانبى‏محنتى رو مى‏آورد.و دلها مرده و خاطرها افسرده مى‏شود.و از هر گوشه «عايقى‏» سربر مى‏آورد.و در هر كنارى مانعى پيدا مى‏شود.طالبين سعادت و كمال در بيابانها وصحراها حيران و سرگردان مى‏مانند.و ارباب علوم و دانش در زواياى خفا و گمنامى‏منزوى مى‏شوند.نه ايشان را به سر منزل كمال راهى، و نه از براى شاه، راه هدايت‏راهنمائى و آگاهى.آثار «عرصات‏» علم و عمل مندرس و كهنه مى‏شود، و در و ديوارمنازل دانش و بينش تيره و تار مى‏گردد. پس، آنچه لابد است در تحصيل سعادت ازجمعيت‏خاطر، و انتظام امر معاش كه ضرورى زندگانى انسان است، به هم نمى‏رسد. بالجمله «مناط‏» كلى در تحصيل كمالات، و وصول به مراتب سعادات، و كسب‏معارف و علوم و نشر احكام، عدالت‏سلطان است، و التفات او به اعلاى كلمه دين، وسعى او در ترويج‏شريعت‏سيد المرسلين. و از اين جهت در اخبار وارد است كه: «پادشاه عادل شريك است در ثواب هرعبادتى كه از هر رعيتى از او صادر شود، و سلطان ظالم شريك است در گناه هر معصيتى‏كه از ايشان سرزند  از سيد انبياء - صلى الله عليه و آله و سلم - مروى است كه فرمودند: «مقرب‏ترين مردم‏در روز قيامت در نزد خدا پادشاه عادل است، و دورترين ايشان از رحمت‏خدا پادشاه ظالم است‏» . و باز از آن بزرگوار مروى است كه: «عدل ساعة خير من عبادة سبعين سنه‏» . يعنى: «عدالت كردن در يك ساعت‏بهتر از عبادت هفتاد سال است‏» . و سر آن اين است كه: اثر عدل يك ساعت‏بسا باشد كه به جميع بلاد مملكت‏برسدو در ازمنه بسيار باقى ماند. و بعضى از بزرگان دين گفته‏اند كه: «اگر بدانم يك دعاى من مستجاب مى‏گردد آن را در حق سلطان مى‏كنم، كه خدا او را به اصلاح آورد، تا نفع دعاى من عام باشد وفايده آن به همه كس برسد» . و رسيده كه: «بدن سلطان عادل در قبر از هم نمى‏ريزد» . و مخفى نماند كه: آنچه در اينجا مذكور شد، عدالت‏به معنى اعم است، و اماعدالت‏به معنى اخص كه مقابل ظلم است، و اغلب كه در مورد سلاطين و حكام‏مذكور مى‏شود مراد آن است، كه بعد از اين مذكور خواهد شد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |