تبليغاتX
سعادت و رستگاری

خداوندا !

در اين سالي كه در پيش است

نمي دانم چه تقدير ي مرا فرموده اي ، ليكن

در آغاز طلوع روشن سالي كه مي آيد .....

كمك كن تا رها سازم زخود ....

من كوله بار يك هزارو سيصد و افسوس

هزارو سيصد و اندوه

خدايا مهربانم كن

تو چشمان مرا با نور خود بگشا

تو لبخند رضايت عطايم كن

بفهمان زندگي زيباست

خداوندا !

تو راه سبز ايمان را نشانم ده

تونيكي پيشه ام فرما ...

كه راه حق ، صبورانه بپيمايم

و هرگز من نباشم از زيانكاران

رفيقا ! مهربانا ...عاشقم فرما

مرا در شط پر مهر گذشت شست و شويم ده

تو پاكم كن ...قرارم ده

كريما ...دست هاي گرم و لبخندي عطايم كن

تو اي نزديك تر از من به من

اينك مرا درياب ... پناهم ده

تو ذكرت را عطايم كن

كه با يادت دلم آرامش يابد

حبيبا قدردان خوبي ام فرما

تو اي گرداننده دل ها و چشمانم

تو چرخاننده احوال اين دنيا

بگردان حال من را سوي آن حالي كه مي داني

تو آرامش عطايم كن

خداوندا نمي دانم چه تقدير ي مرا فرموده اي اما

براي مردمان خوب اين وادي

عطا فرما

هزار اميد

هزارو سيصد آگاهي

هزارو سيصد هشتاد بهروزي

هزارو سيصدو هشتادو هشت لبخند زيبا

 

سال 1388 بر همگان مبارك باشد

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

از جمله پاداش هايى كه خداوند به زائرين قبر امام حسين عليه السلام مى دهد آن است كه از عذاب و فشارهاى قبر، آنها را نجات مى دهد.
روايت است كه حاج محمد على يزدى ، مرد فاضل و صالحى كه دائما مشغول اصلاح امر آخرت خود بود و شب ها در مقبره خارج شهر كه جماعتى از مؤ منان در آن دفن شده بودند به سر مى برد، او را همسايه بود كه در كودكى با هم بزرگ شده و نزد معلم درس مى خواندند تا آن كه بزرگ شد و شغل عشارى  را پيش گرفت . وقتى از دنيا رفت در همان مقبره ، نزديك محلى كه آن مرد صالح به سر مى برد دفن كردند.
هنوز از مرگ آن مرد ظالم ، يك ماهى نگذشته بود كه ((حاج محمد على )) او را به خواب ديد كه در هيئت نيكويى است . به نزد او رفت و گفت : من از اول تا آخر كار و ظاهر و باطن ترا مى دانم . از جمله كسانى نبودى كه احتمال نيكى درباره تو رود، شغل تو شغلى بود كه غير از عذاب چيز ديگر در بر نداشت . با كدام عمل به اين مقام رسيدى .
در جواب گفت : همين طور است كه گفتى ، وقتى من از دنيا رفتم و مرا دفن كردند. در شدت عذاب بودم تا ديروز كه عذاب را موقتا از من برداشتند.
علت را از او پرسيدم . گفت : ديروز، زن استاد اشرف حدادفوت شد، او را در اين مكان دفن كردند. (اشاره نمود به موضعى كه قريب صد زرع از او دور بود) در شب وفات او حضرت امام حسين عليه السلام سه مرتبه به زيارتش آمد. در مرتبه سوم امر فرمود: عذاب را از مقبره بردارند. از آن وقت حال ما خوب شد و عذاب را از ما برداشتند و در ناز و نعمت قرار گرفتيم .
حاج محمد على  مى گويد: متحيرانه از خواب بيدار شدم در حالى كه استاد اشرف حداد را نمى شناختم و محله او را نمى دانستم . رفتم در بازار آهنگران و جستجو كردم تا او را پيدا كردم . از او پرسيدم : زوجه ، تو مرده است . گفت : آرى ، ديروز مرد و او را در فلان مكان (همان جا را كه آن مرد ظالم نام برده بود) دفن كردم . گفتم : آيا او به زيارت امام حسين عليه السلام رفته بود؟ گفت : نه ، گفتم : آيا ذكر مصيبت او مى كرد؟ گفت : نه ، گفتم : مجلس عزا و تعزيه دارى داشت ؟ جواب داد: نه ، بعد گفت : اى مرد! براى چه اين قدر تحقيق مى كنى و از احوال او مى پرسى . خواب خود را براى او نقل كردم . گفت : بلى ، زن من هر روز مشغول خواندن زيارت عاشورا بود.
حاج محمد على  مى گويد: تازه متوجه شدم كه چرا امام حسين در يك شب سه مرتبه به زيارت او رفته است و در نتيجه عذاب را از اهل مقبره برداشتند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

 عفت درمفردات راغب به معناي به وجود آمدن حالتي براي نفس انسان است كه ازغلبه يافتن شهوت حفظ مي كند. شهيد مطهري نيز عفت رابه معناي رام بودن قوه شهواني تحت حكومت عقل وايمان معرفي مي نمايد. درروايات اسلام نيزتعاريفي ازعفت صورت گرفته كه ازجمله مولاي متقيان حضرت علي (عليه السلام )مي فرمايند: الصبرعلي الشهوة عفّة يعني عفت مقاومت دربرابرشهوت وغلبه برآن مي باشد . عفت داراي مراتبي است كه اولين مرتبه آن ،مقابله باشهوت وغلبه برآن مي باشد . مرتبه دوم ،عفت عملي است ،به اين معني كه علاوه بركنترل شهوت هريك ازاعضاي بدن بايد ازارتكاب به شهوت بازداشته گردند ودرمرتبه سوم علاوه بركنترل اعضاي بدن نسبت به گناه حتي فكرگناه نيزبه ذهنش خطورنكند كه همان عفت نظري مي باشد. عفت به عنوان يكي ازمهترين خصوصيت اخلاقي رابطه تنگاتنگي باصفات بارزاخلاقي ديگردارد كه ازجمله مي توان به رابطه آن باحيا ،غيرت ،كياست ،بصيرت ، اخلاص وعشق اشاره نمود . 

عفت و حيا: 

حيا ازديدگاه علامه مجلسي تأثرنفس است ازامري كه قباحت آن امربراوظاهرشود وباعث انزجاراوازآن عمل گردد. اميرالمؤمنين (عليه السلام) دريك تقسيم بندي حيارابه دوقسم تقسيم نموده است:

الف:  حياي ازخود

ب:  حيا ازخداوند تبارك وتعالي  

حضرت مي فرمايند : برترين حيا حياي تو ازخداست  يعني اگرانسان زماني كه مي خواهد مرتكب گناه شود يك لحظه خود را دربرابرخداوند مشاهد نمايد ،حيانموده وآن گناه رامرتكب نخواهد شد ودرمورد اول مي فرمايند : بهترين حياحياي ازخودت است يعني انديشه كن كه توخليفه خداوند درروي زمين هستي ونبايد به اين امانتي كه خداوند دراختيار توقرارداده خيانت كني وبابي حجابي مرتكب گناه گردي ، بنابراين حياباعث عفت وغلبه برشهوت مي گردد ودرحقيقت قول امام علي (عليه السلام) كه مي فرمايند :   سبب العفة الحيا   سبب عفت حياست كه به اثبات مي رسد. 

 عفت و غيرت

غيرت نيز رابطه مستقيمي باعفت دارد به گونه اي كه حضرت علي (عليه السلام) مي فرمايند : ارزش مرد به اندازه همت اوست وپاكدامني وعفت اوبه ميزان غيرت اوست. مردان باغيرت نه تنها خود باعفت هستند بلكه سعي برآن دارند تا خانواده وناموس خود راازچشم مردان نامحرم دورنگه داشته وباهدايت وراهنمايي خود موجب درامان ماندن خود وخانواده خود ازچنگال بي عفتي گردند. 

عفت و كياست 

كياست به معناي تيزهوشي ودانايي فرد است ويكي ازاخلاق بارزعفيفان وافراد باعفت مي باشد. درروايت داريم: پاكدامني خوي زيركان است.  حضرت علي (عليه السلام) شخص زيرك را اين گونه معرفي مي نمايد: زيرك كسي است كه افسارشهوتش دراختياراو باشد وازخواسته هاي ناروايش جلوگيري كرده، هنگام خشم خواسته دلش را سركوب كند. 

عفت و بصيرت: 

بصيرت نيز به عنوان يكي ازويژگي مهم اخلاقي رابطه تنگاتنگي با عفت دارد تا جايي كه افرادي چون ابن سيرين فراست وهوشياري فوق العاده درتعبير خواب را درسايه عفت وپاكدامني به دست مي آورند.رسول اكرم(صلي الله عليه واله) مي فرمايند: ديدگان خود را ازنگاه به نامحرم بپوشانيد ناآنچه را ديگران از ديدن آن عاجزند ببينيد. 

عفت و اخلاص: 

برجسته ترين مقامي كه قرآن كريم براي يوسف(عليه السلام)اثبات مي كند همانا مقام مخلص بودن اوست «انه من عبادنا المخلصين» وجالب اين است كه اين مقام حضرت يوسف به واسطه عفت ومقاومت دربرابر خواسته عزيز مصر بود كه خود قرآن قبل ازبيان اخلاص آن حضرت به آن اشاره مي نمايد.

عفت و عشق:

عشق وعفت دو واژه مقدس هستند كه وقتي دركنار يكديگر قرارمي گيرند بر زيبايهاي آن افزوده مي گردد.عشقي كه براساس عفاف وتقوا است واختصاص به زوجين دارد حتي در دوران پيري كه شهوت خاموش است آنها را به يكديگر پيوند مي دهد وبرخلاف محيطهاي  به اصطلاح آزاد كه زن ومرد را به حال ابتذال در مي آورند وفقط زمينه پيدايش هوسهاي آني وموقتي وهرزه شدن قلبها را فراهم مي نمايند روزبه روز براين مودت وعشق زوجين افزوده مي گردد . لذا پيامبر اكرم (صلي الله عليه واله) مي فرمايند: كسي كه عاشق شود ودر عشق خويش كتمان كند وعفت بورزد وبا اين حال بميرد ،اوشهيد است. 

ترس و عفت: 

حضرت علي (عليه السلام) درنهج البلاغه يكي از خصلتهاي نيك زنان را ترسو بودن آنان معرفي مي نمايد وعلت آن را چنين بيان مي فرمايند : چون ترسان باشد ازهر چيزي كه به آبروي او زيان رسانده فاصله گيرد. استاد شهيد مطهري ترس را در اينجا عفاف زن معرفي مي نمايند وبراين باورند كه عفت زنان هميشه مورد تجاوز مردان قرارمي گيرد ومزاحمت در امر عفاف بيشتر از طرف مرد مي باشد لذا زنان درمواردي كه عفت وپاكدامني آنان در معرض خطر قرارمي گيرد بايد رفتاري محتاطانه واز روي ترس داشته باشند تا آسيبي به آنان وارد نگردد. 

حجاب تجلي اصلي عفاف: 

حجاب به عنوان تجلي اصلي عفاف نقش بسيار ارزنده اي در حفظ عفت فردي واجتماعي مي تواند داشته باشد. خداوند متعال درقرآن صريحاً بر حفظ حجاب امرمي فرمايند: و«اي پيامبر»به زنان باايمان بگو چشمهاي خود را از«نگاه به نامحرم »فروگيرند ودامان خويش را حفظ نمايند وزينت خود را جز آن مقدار كه نمايان است-آشكارنسازندو(اطراف)روسريهاي خود را برسينه خود افكنند وزينت خود را آشكار نسازند مگر براي شوهران وساير افراد محرمشان.  واژه زينت،هم شامل زينتهاي اكتسابي مانند آرايشها ولباسها وزيورآلات مي شود وهم شامل زينتهاي طبيعي مانندصورت ،بازوان،سينه ،و…مي گردد.  دراين آيه مباركه به دوازه مورد كه زنان واجب نيست خود را درمقابل آنان خود را بپوشانند اشاره گرديده است كه تقريباً روشن است ونياز به توضيح ندارد جزمورد (اونسائهنّ)كه ازاين استثناء چنين فهميده مي شود كه زنان مسلمان تنها دربرابر زنان مسلمان مي توانند حجاب خود را برگيرند ولي در برابر زنان غير مسلمان بايد با حجاب اسلامي باشند.  فلسفه اين حكم اين است كه ،از نظر اسلام برا ي هيچ زن مسلمان جايز نيست كه زيبايهاي زن ديگر را براي شوهر خود بيان كند وهمين حكم اسلامي ،زنان مسلمان را از توصيف زنان ديگر براي شوهرانشان بازمي دارد،ولي در مورد زنان غير مسلمان چنين اطميناني نيست زيرا آنها مسلمان نيستند تا به حكم روي ادامه مطلب كليك كنيد 


ادامه مطلب
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

شخصی نزد امیرالمومنین (علیه السلام) از عدم اجابت دعاهایش شکوه کرد . حضرت علت آن را چنین بیان فرمودند :

دلهای شما در هشت چیز خیانت کرده اند ( لذا دعایتان مستجاب نمی شود )

1-    خدا را شناختید ولی حق او را چنان که باید ادا نکردید .

2-    به رسول او ایمان آوردید ، سپس با سنتش مخالفت کردید .

3-    کتاب خدا را خواندید ولی بدان عمل نکردید .

4-  می گوئید از کیفر و عقاب خدا می ترسید، اما همواره اعمالی مرتکب می شوید که شما را به آن (کیفر و عقاب ) نزدیک می کند.

5-    می گوئید به پاداش الهی مشتاقید ، لکن همواره کاری می کنید که شما را از آن (پاداش الهی ) دور می سازد .

6-    از نعمتهای خدا بهره می برید و شکر او را به جا نمی آورید.

7-    به شما گفته شده که دشمن شیطان باشید ، ولی شما با او دوستی می کنید .

8-    عیوب مردم را نصب العین خود کرده اید و از عیوب خود غافلید .

9-  با این همه چگونه انتظار دارید دعایتان مستجاب شود در حالی که خود درهای آن را بسته اید . سپس فرمودند : تقوا پیشه کنید ، اعمال خود را اصلاح کنید ، نیات خود را صادق گردانید ، امر به معروف و نهی از منکر کنید تا دعای شما مستجاب شود.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : هر چيزرا قلبى است ، و قلب قرآن سوره ياسين است ، هر كه اين سوره را در روز پيش از شام بخواند در آن روز از بلاها محفوظ باشد، و خدا او را روزى فراوان عطا فرمايد تا شام ، و كسى كه در شب پيش از خواب بخواند، حق تعالى هزار ملك را به او موكل گرداند كه او را از شر هرشيطان مردودى و هر آفتى حفظ نمايند، و اگر در آن روز بميرد حق تعالى او را داخل بهشت گرداند، و در غسل او سى هزار ملك حاضر شوند كه استغفار از براى او كنند، و مشايعت او نمايند تا قبرش با استغفار، و چون در لحدش گذارند آن ملائكه را در ميان قبرش ساكن گرداند، و عبادت الهى كنند، و ثواب عبادت ايشان از او باشد، و قبرش را فراخ كنند تا چشم كار كند، و او را ايمن گرداند از فشارقبر، و پيوسته از قبر او نور ساطع باشد تا اطراف آسمان ، تا وقتى كه قبر بيرون آيد. پس چون حق تعالى او را از قبر بيرون آورد، آن سى هزار ملك با او باشند، و مشايعت او نمايند، و با او سخن گويند، و بر رويش خنده كنند، و به هر چيزى او را بشارت دهند تا او را از صراط و ميزان بگذرانند، و او را در مقام قرب به محلى بدارند كه هيچ خلقى قربش از او بيشتر نباشد، مگر ملائكه مقرب و پيغمبران مرسل ، و او با پيغمبران بايستد نزد حق تعالى . و هنگامى كه مردم اندوه داشته باشند او اندوه نداشته باشد، و در حالتى كه مردم جزع نمايند او جزع نكند، پس پروردگار عالم به او خطاب فرمايد: اى بنده من هر كه را خواهى شفاعت كن كه شفاعت تو را قبول مى نمايم ، و هر سوالى كه خواهى از من بكن كه سوالت را رد نمى كنم ، پس او شفاعت كند و خدا قبول نمايد، و او سوال كند كند و خداعطا فرمايد، و ديگران را احساب كند و او را حساب نكنند، و با ديگران در مقام حسابش باز ندارند، و مذلت و خوارى در آن صحرا به او نرسد، و به هيچ گناهى از گناهان او را نگيرند، پس نامه خود را بگيرد و به جانب بهشت روان شود، پس مردم تعجب كنند كه سبحان الله اين بنده را هيچ گناهى نبوده ، و از رفيقان پيغمبر آخرالزمان صلى الله عليه و آله باشد.
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است : هر كه در عمر خود يك مرتبه سوره يس بخواند، حق تعالى به عدد هر خلقى كه در دنياست ، و هر خلقى كه در آخرت است ، و هر خلقى كه در آسمان است به عدد هر يك از ايشان دو هزار حسنه از براى او بنويسد، و دو هزار گناه از او محو فرمايد: و به فقر و قرض و خانه فرود آمدن و به تعب و مشقت و ديوانگى و خوره و وسواس و دردهاى ضرر رساننده مبتلا نشود و حق تعالى سكرات و احوال مرگ را از او تخفيف دهد، و خود قبض روح او نمايد، و ضامن شود از براى او فراخى روزى را، و در قيامت او را شاد گرداند، و چندان ثواب به او كرامت فرمايد كه او راضى شود، و حق تعالى فرمايد به ملائكه آسمان ها و زمين كه : من از فلان بنده راضى شدم ، براى او استغفار نمائيد. و به سند ديگر منقول است كه : شخصى به خدمت حضرت امام رضا عليه السلام از بواسير شكايت نمود، حضرت فرمود: يس را با عسل بنويس و حل كن و بخور.
و در حديث ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : از براى رفع ككهاى سفيد و برص كه در بدن به هم رسد سوره يس را به عسل بنويسند و بياشامند.
در حديثى به سند معتبر منقول است : مردى در حضور اميرالمومنين عليه السلام برخواست و عرض كرد: يا اميرالمومنين از (آن چه براى پيدا كردن حيوان ) گمشده (فايده دارد) مرا آگاه فرما، فرمود: سوره يس را در دو ركعت نماز بخوان و بگو : ( يا هادى الضالة رد على ضالتى  (يعنى اى راهنماى گمشده ، گمشده مرا به من بازگردان ) پس آن را انجام داد و خداى عز و جل حيوان گمشده اش را به او برگردانيد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

ضد ياس از رحمت‏خدا اميدوارى به اوست، كه آن را صفت رجاء گويند.و «رجاء» عبارت است از: انبساط سرور در دل، به جهت انتظار امر محبوبى.  و اين سرور و انبساط را وقتى رجاء و اميدوارى گويند كه: آدمى بسيارى از اسباب رسيدن به محبوب را تحصيل كرده باشد، مثل انتظار گندم از براى كسى كه تخم بى‏عيب‏را به زمين قابلى كه آب به آن نشيند بيندازد، و آن را در وقت‏خود آب دهد.   اما توقع چيزى كه هيچ يك از اسباب آن را مهيا نكرده باشد آن را رجاء نگويند،بلكه غرور و حماقت نامند.مانند انتظار گندم از براى كسى كه تخم آن را در زمين‏شوره زارى كه بى آب باشد افكنده باشد.  و اگر كسى بعضى اسباب را تحصيل كرده و بعضى را نكرده، كه حصول محبوب مشكوك فيه باشد آن را آرزو و تمنا گويند، مثل آنكه تخم را به زمين قابلى افكنند امادر آب دادن كوتاهى و تقصير نمايند.   و چون اين را دانستى بدان كه دنيا مزرعه آخرت است.و دل آدمى حكم زمين رادارد.و ايمان چون تخم است.و طاعات، آبى است كه زمين را با آن سيراب بايد كرد.وپاك كردن دل از معاصى و اخلاق ذميمه به جاى پاك كردن زمين است ازخار و خاشاك و سنگ و كلوخ و گياهى كه زرع را فاسد مى‏كند.و روز قيامت هنگام‏درو كردن است.  پس بايد اميد داشتن بنده به آمرزش را قياس كرد به اميد صاحب زرع، و همچنان كه‏كسى تخم را به زمين پاك افكند و آن را به موقع آب دهد، و از سنگ و خار و خس‏پاك سازد، چون چشم به لطف پروردگار داشته بنشيند و اميد گندم به خانه بردن دروقت درو داشته باشد.اين اميد را رجاء گويند و عقلا از آدمى مى‏پسندند و مدح او را مى‏كنند.همچنين هر گاه بنده زمين دل را از خار و خس اخلاق ذميمه رفت و درو كرد،و تخم ايمان را در آن پاشيد، و آب طاعات را بر آن جارى ساخت، پس اميد به لطف‏پروردگار داشته باشد كه او را از سوء خاتمه نگاهدارد، و او را بيامرزد.و اين اميدوارى‏او رجاء محمود، و در نزد عقل و شرع مستحسن است.  و همچنان كه كسى كه از زراعت تغافل ورزد و سال خود را به كسالت و راحت‏به‏سر برد، يا تخم را در زمين شوره كه آب به آن نمى‏نشيند افكند و بنشيند و توقع‏درو كردن و گندم به انبار كشيدن را داشته باشد اين را حمق و غرور گويند و صاحب آن‏را احمق نامند.همچنين كسى كه تخم ايمان و يقين را در زمين دل نيفكند، يا بيفكندوليكن خانه دل او «مشحون‏» به رذايل صفات، و مستغرق لجه شهوات و لذات باشد. و آن را به آب طاعتى سيراب ننمايد و چشم [چشم داشت] ايمان و مغفرت را داشته‏باشد مغرور و احمق خواهد بود.  و از آنچه گفتيم معلوم شد كه: اميدوارى و رجاء، در وقتى است كه آدمى توقع محبوبى را داشته باشد كه جمع آورى اسبابى را كه در دست او هست كرده باشد، وديگر چيزى نمانده باشد مگر آنچه را كه از قدرت او بيرون است، كه فضل و كرم خداست، كه از لطف خود او را از سوء خاتمه، و ايمان او را از شيطان، و دل او را ازهوا و هوس محافظت نمايد.  پس احاديث و اخبارى را كه در ترغيب به رجاء و اميدوارى به خدا، و وسعت عفوو رحمت او رسيده مخصوص است‏به كسانى كه چشم داشت رحمت را با عمل خالص داشته باشند و به دنيا و لذت آن فرو نرفته باشند.  پس جان من! با هوش باش تا شيطان ترا فريب ندهد، و از طاعت و عبادت باز ندارد،و به اميد و آرزو، روزگار تو را نگذراند، تا زمام كار از دست تو در رود.و نظرى به‏احوال انبياء و اولياء و بزرگان بارگاه خدا افكن، و سعى ايشان را در عبادات ملاحظه‏نماى، و ببين كه: چگونه عمر خود را در خدمت پروردگار صرف نمودند.و روز وشب، بدن خود را در رنج افكندند، و به عبادت و طاعت مشغول شدند.و چشم ازلذات دنيويه پوشيدند، و شربت محنت و بلا را نوشيدند.و با وجود اين، از خوف خداپيوسته در اضطراب، و ديده ايشان غرق آب بود.آيا ايشان اميد به عفو و رحمت‏خداوند نداشتند؟ يا از وسعت كرم او آگاه نبودند؟ به خدا قسم كه آگاهى آنها از من وتو بيشتر، و اميدوارى آنها بالاتر بود و ليكن مى‏دانستند:

نابرده رنج گنج ميسر نمى‏شود مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد

يافته بودند كه اميد رحمت‏بى دست آويزى طاعت و عبادت حمق و سفاهت است.

آرى:

شبان وادى ايمن گهى رسد به مراد

كه چند سال به جان خدمت‏شعيب كند

آيات و اخبار در فضيلت رجاء

و ما ابتدا بعضى از احاديث و آياتى كه در فضيلت رجاء و اميدوارى رسيده بيان‏مى‏كنيم و بعد از آن بيان اينكه رجاى بى طاعت، غرور و حماقت است مى‏نمائيم.

پس مى‏گوئيم بدان كه: آيات و اخبارى كه باعث رجاء و اميدوارى مى‏شود وترغيب به آن مى‏نمايد بى‏نهايت است، و آنها بر چند قسم‏اند:

قسم اول: آيات و اخبارى كه در آنها نهى شده است از ياس و نوميدى از رحمت‏خدا،.

قسم دوم: احاديثى كه به خصوص رجاء و اميدوارى رسيده، چنانكه روايت  است‏كه:

مردى در حالت نزع بود و حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - بر بالين او حاضر بودند، عرض كرد كه خود را مى‏يابم كه از گناهان ترسان، و به رحمت پروردگار اميدوارم  . حضرت فرمود كه: در اين وقت اين ترس و اميد در دل بنده جمع نمى‏شودمگر اينكه خدا او را به آنچه اميد دارد مى‏رساند و از آنچه مى‏ترسد ايمن مى‏كند . و از حضرت رسول - صلى الله عليه و آله – روايت  است كه فرمودند: «در روز قيامت‏خداوند عالم به بنده مى‏فرمايد كه: چه چيز مانع شد تو را از اينكه تو منكر را ديدى و نهى از آن نكردى؟ اگر در اين وقت عذر آورد كه پروردگارا! به تو اميدوار بودم و از مردم مى‏ترسيدم.خدا مى‏فرمايد كه: اين گناه ترا آمرزيدم‏.  و باز از آن حضرت منقول است كه: «مردى را داخل جهنم كنند، پس در آنجا هزارسال معذب باشد، روزى فرياد كند كه يا حنان يا منان.خداوند عالم به جبرئيل مى‏فرمايد:  برو بنده مرا نزد من آور.پس جبرئيل - عليه السلام - او را بياورد و در موقف پروردگاربدارد.پس خطاب الهى رسد كه: جاى خود را چگونه يافتى؟ عرض كند كه: بد مكانى‏بود.خطاب رسد كه: او را به جائى كه داشت‏برگردانيد.آن بنده راه جهنم را پيش گيردو روانه شود و به عقب خود نگاه كند.خداى - تعالى - فرمايد كه: چرا به عقب نگاه‏مى‏كنى؟ عرض كند كه: چنين به تو اميد داشتم كه چون مرا از جهنم بيرون آوردى‏ديگر به آنجا بر نگردانى.خطاب رسد كه: او را بر گردانيد و به بهشت‏بريد. و نيز از حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - مروى است كه: «خداى - تعالى - فرمودند كه: مطمئن نشوند عبادت كنندگان به عبادتى كه به اميد ثواب من مى‏كنند، به‏درستى كه اگر غايت‏سعى خود را در طاعت‏بكنند و در مدت العمر نفسهاى خود را به‏زحمت‏بيندازند در بندگى من، باز مقصر خواهند بود و حق عبادت مرا بجا نخواهندآورد در مقابل آنچه از من مى‏خواهند از كرامات و نعيم بهشت من، و از درجات عاليه‏در جوار من.و ليكن بايد به رحمت من واثق باشند.و به فضل و كرم من اميدوار باشند. ومطمئن و خاطر جمع به حسن ظن به من باشند، كه هر گاه چنين باشند رحمت من ايشان رادر مى‏يابد، و خوشنودى و آمرزش خود را به ايشان مى‏رسانم، و خلعت عفو خود را به‏ايشان مى‏پوشانم.به درستى كه منم خداوند رحمن و رحيم، و به اين نام خود راناميده‏ام‏.  و از حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - مروى است كه: «ديدم در كتاب على بن ابيطالب - صلوات الله عليه - كه نوشته بود حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - دربالاى منبر فرمودند كه: قسم به آن خدائى كه به غير از او خدائى نيست كه به هيچ مؤمنى خير دنيا و آخرت داده نشد مگر به واسطه حسن ظن او به خدا، و اميدواريش به او، وحسن خلق او، و احتراز كردن از غيبت مؤمنين.و قسم به خدائى كه به غير از او خدائى‏نيست، كه: خداى تعالى هيچ مؤمنى را بعد از توبه و استغفار عذاب نمى‏كند مگر به جهت‏گمان بدى كه به خداوند داشته باشد، و كوتاهى او در اميدوارى به خداوند، و بد خلقى و غيبت مؤمنين.و قسم به خدائى كه به غير از او خدائى نيست، كه: هيچ بنده، ظن نيكو به‏خدا نمى‏دارد مگر اينكه خدا به ظن او با او رفتار مى‏كند، زيرا كه خدا كريم است و همه‏خيرات در دست اوست، و شرم دارد كه بنده مؤمن گمان نيك به او داشته باشد و گمان‏او تخلف كند و اميد او بر نيايد. پس نيكو كنيد گمان خود را به خدا و به سوى او رغبت‏نمائيد.  قسم سوم: از چيزهائى كه باعث اميدوارى مؤمنين است آن است: كه در آيات قرآنيه و احاديث نبويه تصريح شده كه ملائكه مقربين و انبياء مرسلين - صلوات الله عليهم اجمعين - از براى طايفه مؤمنين طلب مغفرت مى‏نمايند و از خدا آمرزش ايشان‏را مى‏طلبند، و البته دعاى ايشان مقبول درگاه پروردگار است.  خداوند عالم مى‏فرمايد:  و الملائكة يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض‏.

خلاصه معنى آنكه: «فرشتگان تسبيح پروردگار خود را مى‏نمايند، و از اوطلب آمرزش مى‏كنند از براى بندگانى كه در زمين هستند.  و حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه: «حيات و ممات من از براى شما خير است.اما در حيات، از براى شما احكام شريعت را بيان مى‏كنم، و طريقه وآداب را به شما مى‏آموزم.و اما بعد از ممات من اعمالى كه از شما صادر مى‏شود بر من عرضه مى‏كنند، آنچه را كه ديدم نيك است‏حمد خدا را مى‏كنم، و آنچه را كه ديدم بداست طلب آمرزش آن را از خدا مى‏كنم‏.  

قسم چهارم آنكه: رسيده است كه: چون بنده گناهى كند ملائكه در نوشتن آن‏تاخير مى‏كنند كه شايد نادم و پشيمان شود و استغفار كند.   از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - مروى است كه: «چون از بنده گناهى صادر شود به قدر صبح تا شام نوشتن آن را تاخير مى‏اندازند، اگر استغفار نمود نمى‏نويسند.  و از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - منقول است كه: «هر كه گناهى كندهفت‏ساعت از روز او را مهلت مى‏دهند، پس اگر سه مرتبه گفت: «استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم‏» آن گناه را ثبت نمى‏كنند .  

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

اين صفت از جمله مهلكات عظيمه بلكه گناهان‏كبيره است و در كتاب كريم نهى صريح از آن شده، چنانچه مى‏فرمايد:  «يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله‏» 

يعنى: «اى بندگان من‏كه بر خود ستم و اسراف كرده‏ايد! از رحمت‏خدا نا اميد نشويد» .

و باز مى‏فرمايد: «و من يقنط من رحمة ربه الا الضالون‏».

يعنى: «كيست كه نااميد ازرحمت‏خدا شود، مگر گمراهان و اهل ضلالت‏» .

بلكه از بعضى آيات معلوم مى‏شود كه ياس از رحمت‏خدا موجب كفر است،چنانكه مى‏فرمايد:

«لا يياس من روح الله الا القوم الكافرون‏»

يعنى: «مايوس نمى‏شود از رحمت‏خدامگر كفار» .

و روايت است كه: «مردى از بسيارى گناهان، اين قدر خائف شده بود كه از آمرزش‏خود نااميد بود.حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - به او فرمودند: اى مرد! مايوسى تواز رحمت‏خدا بدتر است از گناهانى كه كرده‏اى‏. و روزى حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه: «اگر بدانيد آنچه را من‏مى‏دانم، كم خواهيد خنديد و بسيار خواهيد گريست.و به بيابانها و صحراها بيرون‏خواهيد رفت.و بر سينه‏هاى خود خواهيد زد.و پناه به پروردگار خود خواهيد برد.پس‏جبرئيل - عليه السلام - نازل شد و گفت: پروردگارت مى‏فرمايد كه: بندگان مرا از من نا اميد مكن‏ .  و روايت است كه: «مردى بود در بنى اسرائيل كه مردم را از رحمت‏خدا نا اميد مى‏كرد و ايشان را بسيار مى‏ترسانيد.در روزقيامت‏خدا به او خواهد فرمود كه: امروزمن تو را از رحمت‏خود مايوس مى‏كنم، همچنان كه تو بندگان مرا از من نااميدمى‏ساختى‏  . و همين قدر بس است در مذمت صفت‏ياس، كه: آدمى را از محبت‏خدا كه سر همه فضايل و بالاترين آنهاست‏باز مى‏دارد، زيرا كه تا كسى به ديگرى اميدوار نباشد او رادوست نمى‏دارد.و همچنين اين صفت‏باعث‏بازماندن از طاعت و عبادت مى‏شود،زيرا كه باعث‏بر عمل، نشاط خاطر و اميدوارى به مكافات آن است.  پس بر هر كسى لازم است كه از اين صفت به دور باشد.وعلاج آن به تحصيل ضد آن است، كه صفت رجاء و اميدوارى به رحمت‏خداست،

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

  باعث‏خوف ازمرگ چند چيز مى‏تواند باشد :  اول آنكه: چنان تصور كند كه به مرگ فانى و معدوم صرف مى‏شود و ديگر اصلاوجودى از براى او در هيچ عالمى نخواهد بود.و منشا اين خوف، سستى اعتقاد و جهل‏به مبدا و معاد است.و چنين شخصى از زمره كفار و از دايره اسلام بر كنار است.  و علاج آن تحصيل اصول عقايد و استحكام آنها به ادله و براهين قطعيه ومجاهدات و عبادات است تا اينكه يقين از براى او حاصل شود كه مرگ نيست مگراينكه نفس جامه بدن را از خود دور كند و قطع علاقه از بدن نمايد.  و بداند كه آدمى هميشه باقى و در بهجت و راحت و نعمت، و يا عذاب و نقمت‏خواهد بود.علاوه بر اينكه چنانكه العياذ بالله فرض نمائيم كه آدمى به مرگ، عدم‏صرف شود اين امرى نيست كه منشا خوف و تشويش باشد، زيرا كه عدم را المى نيست‏و از چيزى متاثر نمى‏گردد.  و از اين جهت است كه يكى از علماء گفته: چنانچه آتشى بيفروزند و گويند هر كه‏داخل آن شود معدوم مى‏گردد من از آن خوف دارم كه تا خود را به آن برسانم بميرم واز معدوم شدن محروم گردم.  دوم آنكه: چنان گمان كند كه از مردن نقصى به او مى‏رسد و تنزلى از براى او حاصل‏مى‏شود.و اين نيست مگر از غفلت و جهل به حقيقت مرگ و انسان، زيرا كه هر كه‏حقيقت اين دو را شناخت مى‏داند كه مرگ باعث كمال رتبه انسان و انسانيت است وآدمى تا نمرده ناقص و ناتمام.نشنيده‏اى كه هر كه بمرد، او تمام و [كامل] شد.

از جمادى مردم و نامى شدم مردم از نامى زحيوان سر زدم

مردم از حيوانى و آدم شدم پس چه ترسم كى زمردن كم شوم

بار ديگر هم بميرم از بشر تا بر آرم از ملايك بال و پر

بار ديگر از ملك پران شوم آنچه در عقل تو نايد آن شوم

پس انسان كامل هميشه مشتاق مرگ و طالب مردن است.چنانچه سيد اوصياء - عليه السلام - فرمودند:   «و الله لابن ابيطالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه‏»  يعنى: «به خدا قسم كه انس‏پسر ابى طالب به مرگ و اشتياقش به آن بيشتر است از انس طفل به پستان مادر» .

آرى كسى را كه عقل كامل باشد مى‏داند كه مرگ، آدمى را از ظلمت‏سراى طبيعت‏مى‏رهاند و به عالم بهجت و نور و نعمت و سرور مى‏رساند.

گر بنگرى آنچنانكه رايست اين مرگ نه مرگ، نقل جايست

از خورد گهى به خوابگاهى و زخوابگهى به بزم شاهى

به واسطه مرگ، از تنگناى زندان «دار بوار» مستخلص، و در ساحت وسيع الفضاى «سراى قرار»  داخل مى‏شود.و از محل الم و مرض و خوف و بيم و فقر و احتياج‏فارغ، و در منزل راحت و صحت و امن و غنا متمكن مى‏گردد.و از همنشينى منافقين واشرار و ظالمين ديو سار دور، و به مرافقت‏سكان عالم قدس و محرمان خلوتخانه انس‏مبتهج و مسرور مى‏شود.نيم جانى خسته و دست و پايى بسته و شكسته از تو مى‏گيرند وزندگانى حقيقى و حيات ابدى به تو مى‏دهند.

نيم جان بستاند و صد جان دهد آنچه در وهم تو نايد آن دهد

و كدام عاقل ابتهاجات عقليه و لذتهاى حقيقيه و حيات ابد و پادشاهى سرمد رامى‏گذارد و در وحشت‏خانه پر از مار و مور مشوب به انواع مصيبت و بلا و مرض ورنج و عنا، ساكن مى‏گردد؟ ! اى جان برادر!

توئى آن دست پرور مرغ گستاخ كه بودت آشيان بيرون از اين كاخ

چو از آن آشيان بيگانه گشتى چو دو نان جغد اين ويرانه گشتى

بيفشان بال و پر زآميزش خاك بپر تا كنگر ايوان افلاك

پس اى دوستان! بياييد تا از خواب غفلت‏بيدار شويم و از مستى طبيعت هشيارگرديم و ساعتى با هم بنشينيم و به يكديگر نصيحت كنيم و با هم بگوئيم:

كه اى بلند نظر شاهباز سدره نشين

نشيمن تو نه اين كنج محنت آبادست

تو را زكنگره عرش مى‏زنند صفير

ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده‏ست

هان از وطن اصلى خود ياد آور و زنهار، كه ديار حقيقى خود را فراموش مكن.

آتش شوق را دامن زن، و شعله اشتياق به حركت آور، و بال و پر روح قدسى را بر هم‏زن، گرد و غبار كدورات عالم جسمانيت را از آن بيفشان، اين قفس تنگ خالى رابشكن و به آشيان قدس پرواز كن، بند گران علايق و عوايق را از پاى خود باز كن، وخود را از تنگناى زندان ناسوت خلاصى ساز، قدمى در فضاى دلگشاى عالم لاهوت‏گذار و در صدر ايوان انس بر مسند عزت قرارگير!

شاهد دولت در آغوش خود آر دست از اين معشوق هر جائى بدار

بشكن اين گوهر كه مقدارش نماند در دو عالم يك خريدارش نماند

مرغ زيرك باش و بشكن دام را خاك ره بر سرفكن ايام را

چند چند گرفتار دام طبيعت، تا به كى محبوس در زندان رنج و زحمت، هر ساعتى‏بار غمى تا به كى كشى، هر لحظه جام المى تا چند نوشى نيش؟ زهر آلود هم صحبتان منافق تا به چند، زهر جانفرساى عزاى دوستان موافق تا به كى، پاى از اين خانه ويران‏بيرون نه و قدم در گلستان عالم سرور گذار!

چون تو بگذشتى ازين بالا و پست گلبنى بينى در آن صحرا كه هست

زير هر برگ گلى خوش اخترى بيخ آن بگذشته از تحت الثرى

شاخ آن از لا مكان سر بر زده سايه آن عرش را بر سر زده

يك جهان بينى به معنى صد هزار نو عروسان فارغ از رنگ و نگار

دمى از ياران و دوستان پاك

ياد آور، و زمانى از رفيقان آن شهر و ديار را به خاطرگذران.

«فما بالك نسيت عهود الحمى و رضيت‏بمصاحبة من لا ثبات له و لا وفاء» .

زد سحر طاير قدسم زسر سدره صفير

كه در اين دامگه حادثه آرام مگير

گاهى باسكان عالم انوار رازى گوى، و زمانى با همجنسان آن ديار صحبتى دار، آه‏سرد از دل پر درد برآور و رفيقان وطن اصلى را به خاطر آور با ايشان خطاب آغازكن و بگو:

 اين روا باشد كه من در بند سخت كه شما بر سبزه گاهى بر درخت

اين كجا باشد وفاى دوستان من به بند اندر شما در بوستان

ياد آريد اى مهان زين مرغ زار يك صبوحى  در ميان مرغزار

ياد ياران يار را ميمون بود خاصه كان ليلى و اين مجنون بود

سوم: از امورى كه باعث‏خوف از مرگ مى‏شود، صعوبت قطع علاقه از اولاد وعيال، و دشوارى گذشتن از منصب و مال است و ظاهر است كه اين ترس از مرگ نيست‏بلكه غم مفارقت‏بعضى از زخارف فانيه و مهاجرت از لذات دنياى دنيه است.و علاج‏اين خوف آن است كه تامل كند كه چيزى كه لا محاله گذاشتى [گذاشتنى] و خانه‏اى كه‏البته از آن گذشتنى است چگونه عاقل دل به آن ببندد. اگر تو نميرى و آن را به جاى‏گذارى آن خواهد مرد و تو را خواهد گذاشت.پس خواهى نخواهى بايد از آن مفارقت‏كرد و چاره از مهاجرت آن نيست.و كسى را كه اندك شعورى باشد چگونه به چنين‏چيزى مطمئن و دل خود را به آن ساكن مى‏كند.پس بايد محبت دنيا و ساكنان آن را ازدل دور كرد تا از اين خوف و الم، فراغت‏حاصل كرد.

چهارم: خوف از دشمنان و تصور خوشحالى ايشان است.و شكى نيست كه اين‏نيست مگر از وسوسه شيطان، زيرا كه شادى و سرزنش ايشان نه به دين ضرر مى‏رساند ونه به ايمان، و نه به بدن المى از آن حاصل مى‏شود و نه به جان.چون توازين خانه رفتى‏چيزى كه به خاطر تو نمى‏گذرد امثال اين مزخرفات است، علاوه بر اينكه شماتت‏دشمنان و شادى ايشان مخصوص به مرگ نيست.زيرا كه انواع بلا و نكبت و عنا ومصيبت از براى هر كسى در دنيا ممكن و دشمن به همه آنها شاد و خرم مى‏گردد.پس‏هر كه كراهت از آن داشته باشد بايد چاره دشمنى را كند و دشمنان خود را به نوعى كه‏مذكور خواهد شد دوست گرداند.

پنجم آنكه: خوف ازين داشته باشد كه بعد از وفات او اهل و عيال او ذليل و خار وضايع و پايمال شوند، و دوستان و اعوان و انصار او هلاك گردند.و اين خيال نيز ازوسوسه‏هاى شيطانيه و خيالهاى فاسده است، زيرا كه هر كه چنين خيالى كند معلوم است‏كه خود را منشا اثرى مى‏داند و از براى وجود خود مدخليتى در عزت ديگران يا ثروت‏و قوت ايشان مى‏پندارد.زهى جهل و نادانى به خداوند عالم و قضا و قدر او! چگونه‏چنين خوفى را به خود راه مى‏دهد و حال اينكه مقتضاى فيض اقدس آن است كه هر ذره‏اى از ذرات عالم را به كمالى كه برازنده و سزاوار آن است‏برساند، و هر كسى را به‏هر چه از براى آن خلق شده و اصل نمايد، و هيچ آفريده‏اى را حد تغيير و تبديل آن‏نيست. به چشم خود ديده‏ايم كه اطفالى كه نگاهبان و پرستار متعدد دارند هلاك شده‏اند،و طفلان خودسر و بى‏پدر و مادر در كوچه و صحرا تنها و بى‏كس به سلامت مانده‏اند. نمى‏بينى كه بسيارى از علما و فضلا سعى‏ها كردند در تربيت اولاد خود ولى سعى ايشان‏اثرى نبخشيد.و چه قدر از ارباب دولت و اغنيا مالهاى بى‏حد از براى فرزندان خودگذاردند ولى به اندك وقتى از دست ايشان به در رفته ثمرى نداد.بسى يتيمان سر و پابرهنه كه نه مالى از براى ايشان بود و نه تربيتى، به واسطه تربيت مربى ازل به اعلى مرتبه‏كمال رسيدند و اموال بى‏حد و حصر فراهم آوردند، بلكه به مراتب عاليه و مناصب‏جليله رسيدند.

و غالب آن است كه يتيمانى كه در طفوليت پدر از سر ايشان رفته ترقى ايشان در دنياو آخرت بيشتر مى‏شود از اطفالى كه در آغوش پدران پرورش يافته‏اند.و به تجربه‏رسيده است كه هر كه خاطر جمع و مطمئن بوده از اولاد خود به جهت مالى كه از براى‏ايشان گذاشته، يا به شخصى كه اولاد خود را به او سپرده عاقبت‏به فقر و تهى دستى‏گرفتار گشته و به خوارى و ذلت و پستى رسيده‏اند.بلكه بسيار شده است كه آن مال ياآن شخص باعث هلاكت اولاد او شده‏اند.و هر كه كار اولاد و بازماندگان خود را به‏خدا واگذارد و ايشان را به رب الارباب سپرد البته بعد از او هر روز عزت و قوت و مال‏و دولت ايشان زيادتر شده.  پس كسى كه عاقل و خير خواه اهل خود باشد بايد كار و بار اولاد و عيال خود را به‏خالق و پروردگار ايشان گذارد و آنها را به مولى و آفريدگار ايشان سپارد.

 نعم المولى و نعم النصير.

ششم آنكه: خوف او از عذاب الهى باشد، به واسطه معاصى و گناهانى كه از اوصادر شده.و اين نوع خوف، از انواع خوف ممدوح، و در آيات و اخبار مدح صاحبان‏آن شده - همچنان كه بعد از اين مذكور خواهد شد - و ليكن، باقيماندن بر اين ترس، ودر صدد علاج آن بر نيامدن به توبه و انابه، و ترك معصيت، از جهل و غفلت است.وشرح اين خوف، بعد از اين بيايد، علاوه بر اين، خوف حقيقة از مرگ نيست، بلكه‏خوف از چيزى است كه مى‏ترسد بعد از مرگ حاصل شود. و از آنچه گفتيم معلوم شد كه: خوف از موت، به سبب يكى از جهات مذكوره، راهى ندارد.و عاقل نبايد آن را به خود راه دهد، و بايد تامل نمايد، كه مرگ، شربتى‏است كه هر كس را چشيدنى است، و ضربتى است كه به هر فرقى رسيدنى است.بلكه درفن حكمت ثابت است كه: هر مركبى البته فاسد مى‏شود.پس بدن، كه مركب ازعناصر است، ناچار بايد به فساد انجامد.پس آرزوى حيات دائمى و تمناى بقاى ابدى‏از براى بدن، خيالى است محال، و عاقل چنين آرزوئى نمى‏كند، بلكه يقين مى‏داند كه:

هر چه در نظام عالم مى‏شود، خير و صلاح است.پس، خود را به هر چه مى‏شود رضا وخشنود مى‏كند، و الم و كدورت به خود راه نمى‏دهد.و اگر تمنا و آرزويش طول عمراست، تامل كند كه اگر طول عمر را به جهت استيفاى لذات جسمانيه مى‏خواهد، بداندكه: چون پيرى او را دريافت مزاج ضعيف مى‏گردد، و قوا و حواس مختل مى‏شود، و ازكار باز مى‏ماند، و صحت كه عمده لذات است زوال مى‏پذيرد، نه از اكل، لذت مى‏برد ونه از جماع.و لحظه‏اى از دردى و المى خالى نيست.و روز به روز در تنزل و رو به‏پستى دارد، تا به حدى مى‏رسد كه در نزد مردمان، بلكه اهل و عيال خود خوار وبى‏مقدار مى‏شود.همچنان كه در كتاب خداست كه:  «و من نعمره ننكسه فى الخلق‏» يعنى: «هر كه را پير و معمر كرديم او را در ميان مردم‏خوار و منكوس مى‏گردانيم‏» .

و علاوه بر اينها، هر روز مبتلا به عزاى فرزندى و صديقى، و هر شام گرفتار مرگ‏دوستى و رفيقى است.و بسا باشد كه: گرفتار انواع مصيبت و ناخوشى گردد، و فقر واحتياج به او رو آورد.و حقيقة كسى كه طالب طول عمر است، طالب اين همه‏زحمتهاست.و اگر مقصودش از طول عمر، كسب فضايل و اخلاق حسنه و طاعت وعبادت است، شكى نيست كه: در پيرى.تحصيل كمال در نهايت صعوبت است.و كسى‏كه ملكات بد را از خود دفع نكرد تا به پيرى رسيد، و ريشه آنها در دل او مستحكم‏گشت، كجا مى‏تواند كه آنها را زايل كند، و اخلاق حسنه را تحصيل نمايد، زيرا كه بعداز استحكام ريشه آنها، دفع آنها موقوف است‏به رياضاتى و مجاهداتى، كه در پيرى‏تحمل آنها ممكن نيست. و از اين جهت است كه: در اخبار وارد شده است  كه:  «چون آدمى را سن به چهل‏سالگى رسيد، و رجوع به نيكى نكرد شيطان به نزد او مى‏آيد و دست‏بر روى اومى‏كشد، و مى‏گويد پدرم فداى روئى باد كه ديگر براى او هرگز رستگارى نيست‏» . با وجود اينكه طالب سعادت، بايد در هر حالى در فكر تحصيل آن باشد، و صفات بد را كه از جمله آنها طول امل است، از خود زايل كند، و به عمرى كه از براى او مقررشده است راضى بوده باشد، و هميشه به قدر امكان در فكر تحصيل كمال، و خلاصى اززندان دنياى غدار، و قطع علاقه از لذات دنيه، و ميل به حيات ابديه، روز و شب دراكتساب كمالات، و مناجات با حضرت خالق الارباب بوده، تا از قفس طبيعت‏مستخلص، و به اوج عالم حقيقت پرواز نمايد.و از براى او موت ارادى، كه منشا حيات‏طبيعى است‏حاصل گردد.و در اين وقت مشتاق مرگ مى‏شود، و از تقديم و تاخير آن‏روا ندارد.نه او را به اين ظلمتكده كه منزل اشقياء و فجار، و مسكن شياطين و اشراراست ميلى، و نه اين زندگانى فانى را در نظر او اعتبارى و وقعى است.خاطرش به عالم‏اعلى متعلق، و دلش به مصاحبت مجاوران حرم قدس «شايق‏» ،  هميشه بساط قرب حق‏را جويا، و زبان حالش به اين مقال گوياست.

خرم آن روز كزين منزل ويران بروم راحت جان طلبم از پى جانان بروم

به هواى لب او ذره صفت رقص كنان تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

ملا‌صدرا می‌گوید:

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود

یتیمان را پدر می‌شود و مادر

محتاجان برادری را برادری می‌شود

عقیمان را طفل می‌شود

ناامیدان را امید می‌شود

گمگشتگان را راه می‌شود

در تاریکی ماندگان را نور می‌شود

رزمندگان را شمشیر می‌شود

پیران را عصا می‌شود

محتاجان به عشق را عشق می‌شود

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را...

به شرط اعتقاد،

به شرط پاکی دل،

به شرط طهارت روح،

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها...

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند

در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...

مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود؟!! 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از جمله چيزهايى كه عذاب و فشار قبر را از ميت برطرف مى كند و نفع آن ، زود عايد او مى شود صدقه و هديه دادن براى ميت است .  چه آن هديه ، صدقه باشد يا دعا و استغفار و چه كارهاى نيك ديگر.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:  ميت در قبر، هم چون انسانى است كه در حال غرق شدن مى باشد كه در هر لحظه منتظر رسيدن كمكى به او است .  ميت چشم به صدقه و دعاى زنده ها دارد. همينكه مى بيند  شخصى براى نجات او دعاى خير و استغفار كرد يا صدقه داد شادتر و خوشحالتر مى شود از اينكه تمام دنيا را به او دهند.
و فرمود:  براى ميت هيچ وقت سخت تر از شب اول قبر نيست .  پس از مردگان خود را به واسطه صدقه دادن و هديه فرستادن از براى آنها رحم كنيد.  نيز فرمود: اگر كسى براى ميت صدقه دهد، خداوند به جبرئيل امر كند:  با هفتاد هزار فرشته كه به دست هر كدام از آنان طبقى از نور باشد بر قبر ميت وارد شوند و گويند:  سلام و درود بر تو اى دوست خدا! اين هديه اى از فلان شخص به سوى تو است  (و بعد از تحويل گرفتن ميت ) قبر او پر نور مى شود.
همچنين فرمود:  صدقه اى كه انسان براى اموات مى دهد ملكى از جانب خدا آن را مى گيرد و در طبقى از نور مى گذارد، كنار قبرستان مى آيد و فرياد مى زند،  سلام بر شما بازماندگانتان هديه اى برايتان فرستاده اند،  اموات هم (با خوشحالى ) آن طبق را مى گيرند و داخل قبر خود مى كنند و به اين وسيله قبرشان وسيع و پرنور مى شود.
از حضرت رسول صلى الله عليه و آله روايت شده است كه آن حضرت فرمود:  ارواح مؤ منان هر شب جمعه ، در اطراف خانه هاى خود آيند و با هزار حسرت و اندوه فرزندان و خويشان خود را بخوانند  و گويند:  اى فرزندان و عزيزان ! اى دوستان و خويشان ! بر ما شفقت و رحمت كنيد؛  زيرا ما در زندان محكم (قبر و عالم برزخ ) استوار و در غم و محنت ، سخت گرفتاريم ،  اگر مى توانيد براى ما هديه اى فرستيد و صدقه اى زيبا دهيد. آنچه اكنون به دست شما است پيش از اين در دست ما بوده است ،  ما بر خويشتن رحم نكرديم و از براى درماندگى خود چيزى از پيش ‍ نفرستاديم و الان محتاج شما شده ايم . ما را نااميد نكنيد تا خداوند شما را از رحمت خود محروم نفرمايد. اگر كسى براى ايشان خيرات و صدقات فرستد خوشحال مى شوند  و اگر توجهى به آنها ننمايد با نااميدى و حسرت باز مى گردند.
اى بازماندگان اموات !  از براى پدر و مادر و خويشان و دوستان خود خيراتى بفرستيد و صدقه اى بدهيد  و دعاى خير و استغفار برايشان كنيد، زيرا آنها از عمل خير بازمانده اند و عاجز و درمانده شده اند والحال محتاج به صدقات و خيرات و دعا و استغفار شما هستند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

از مادرم و پدرم دور شده و وارد دانشگاه شدم و به مرور زمان تغييرى در افكار من پيدا شد. تحصيل علم الهيات ، علوم اساسى فلسفه و علم تطبيق اديان مرا نسبت به بسيارى از تعليمات دينى مشكوك ساخت . گيج و سرگردان شده بودم . نمى دانستم به چه چيز معتقد شوم و هيچگونه منظورى در زندگى بشر نمى ديدم . دست از نماز و دعا برداشتم و كافر و ملحد شدم . عقيده پيدا كردم كه حيات بشر سراسر خالى از هدف و نقشه است و خلقت بشر به همان اندازه فاقد منظور خدائى است كه حيوانات ما قبل تاريخ كه در دويست ميليون سال قبل در دنيا زندگى مى كردند و احساس مى كردم كه روزى نژاد بشر نيز مانند حيوانات ما قبل تاريخ كه امروز اثرى از آنها نيست معدوم خواهد شد. بر عقيده گروهى از مردم به خداوند مهربان و كريمى كه دنيا را مانند خود خلق كرده مى خنديدم . معتقد بودم كه ميليونها خورشيدى كه در فضاى تيره ، سرد و بى روح در گردشند بوسيله قوه اى كور و لاشعور به وجود آمده اند. شايد اصلاً خلق نگرديده و مانند زمان و فضا هميشه وجود داشته اند. آيا من مى خواهم ادّعا كنم كه اكنون جواب تمام سؤ الات را مى دانم ؟ خير، هيچكس تاكنون نتوانسته است پرده از روى اسرار خلقت و حيات بردارد. اطراف ما را معمّا و اسرارى بى شمار احاطه كرده است . مثلاً بدن خود رمز و معمّاى بغرنج مى باشد و همچنين قوه برقى كه در منزل از آن استفاده مى كنيم و گلى كه در شكاف ديوار روئيده و علف سبزى كه در باغ خانه مى بينيم . آزمايشگاههاى تحقيقاتى سالى سى هزار دلار خرج مى كنند كه علت سبز بودن علف را كشف كنند. كيترينك مى گويد: اگر ما بدانيم كه گياهان چگونه مى توانند نور خورشيد، آب و اكسيد، و كربن را تبديل به قند خوراكى كنند، خواهيم توانست تمدن جهان را دگرگون سازيم . حتّى كار كردن موتور اتومبيل نيز يكى از اسرار بغرنج است . متصديان آزمايشگاههاى شركت بزرگ ژنرال موتور، سالها وقت و ميليونها دلار صرف كرده اند تا در بيابند چگونه و چرا به يك جرقه در سيلندر، انفجارى توليد مى كند كه باعث حركت ماشين مى شود و تازه هنوز هم موفق به كشف اين راز نشده اند. عدم وقوف ما بر اسرار و رموز بدن آدمى ، قوه الكتريك و يا موتور اتومبيل ما را مانع از استفاده كردن و متمتع شدن از آنها نمى شود، همچنين اگر من از كشف رموز دين و نماز و دعا عاجزم دليل بر اين نمى شود كه من از يك زندگى بهتر و سعادتمندانه ترى كه دين به همراه دارد بهره برنگيرم . مى خواستم بگويم كه من دوباره به طرف دين برگشته ام . برق و آب و غذا در فراهم ساختن يك زندگى بهتر و كاملتر و راحتتر به من كمك مى كند ولى فايده دين به مراتب از همه اينها براى من بيشتر است.امروز جديدترين علم ، يعنى روان پزشكى ، همان چيزهائى را تعليم مى دهد كه پيامبران تعليم مى داده اند، چرا به علت اينكه پزشكان روحى دريافته اند كه دعا و نماز و داشتن يك ايمان محكم به دين ، نگرانى ، تشويش ، هيجانات و ترس را كه موجب بيم بيشترى از ناخوشيهاى ماست برطرف مى سازد. اگر مذهب حقيقت نداشته باشد، زندگى بى معنى و پوچ است . و بازيچه اى بيش نخواهد بود. بسيارى از ما وقتى از زندگى بستوه مى آئيم و به آخرين حدّ نيروى خود مى رسيم در نااميدى و ياءس رو بسوى خدا بر مى گردانيم . البته در موقع گرفتارى هيچ كس منكر خدا نيست . امّا چرا تا مرحله نااميدى و ياءس تاءمّل كنيم ؟ چرا هر روز تجديد قوا ننمائيم ؟ چرا براى نماز و عبادت منتظر فرا رسيدن روز معينى شويم ؟ من با اينكه پروتستان هستم . امّا هر وقت احساس مى كنم كه احتياج به دعا و نماز دارم فوراً در اولين نماز خانه اى كه در سر راه خود بيابم به آنجا مى روم و به دعا و نماز مى پردازم .

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |