تبليغاتX
سعادت و رستگاری

اعدام‌هاى دسته جمعى
مختار تمام كسانى را كـه در روز عاشورا، با اسب بر بدن مقدس امام حسینعلیه السلام و شهدا تاخته بودند و تـعـدادشان ده نفر بود، را دستگیر كردند، دست و پایشان را بستند، از پشت بر زمین خواباندند و به زمین میخ كردند و اسب‌ها را با نعل تازه، بر بدن‌هاى آنان تاختند تا پیكر آنان در هم شكـسته شد و به هلاكت رسیدند. سپس بدن‌هاى آنان را به آتش سوزاندند. ایـنـان عـبـارت بـودنـد از: اسـحـاق بـن حـوبـه، اخـنـس بـن مـرثـد، حـكـیـم بـن طفیل، عمرو بن صبیح، رجاء بن منقذ عبدى، سالم بن خیثمه، واحظبن ناعم، صالح بن وهب، هانى بن ثبیت و اسید بن مالك .
ابو عمرو گوید: مـا بعدها در مورد سابقه این ده نفر بررسى كردیم. به این نتیجه رسیدیم كه همه آنان زنازاده و فرزندان نامشروع بودند. دویـسـت و چهل و هشت نفر از عاملان اساسی واقعه كربلا كه در شورش كوفه دستگیر شده‌ بودند، همه یكى پس از دیگرى گردن زده شدند. آنان در میان پانصد نفرى بودند كه در شورش كوفه بر ضدّ مختار دستگیر شدند. شمر بن ذى الجوشن در روز عاشورا شترى را كه مخصوص سوار شدن امام حسین علیه السلام بود، را به عنوان غنیمت گرفـت و به كوفه آورد و بـه شكرانه قتل فرزند پیامبرصلی الله علیه و آله آن شتر را نحر كرد و گوشتش را بین دشمنان اهل بیت در كوفه تقسیم نمود. مختار دستور داد تمام خانه‌هایى را كه آن گوشت وارد آن شده بـود و افرادى را كه دانسته از آن گوشت خورده‌اند، شناسایى كنند. همه آن خانه‌ها را ویران كرد و كسانى را كه از آن گوشت خورده بودند اعدام نمود. 

 اعدام سران كوفه
سران كوفه كه در قیام خونخواهى عاشورا كشته شدند عبارت بودند از:
1ـ عـمـر بـن سـعد:
او فرمانده كل نیروهاى یزید در كربلا و از جمله كسانى بود كه نامش در سـیـاهـه قـصـاص شـونـدگـان قـرار داشت. او پیش از دستگیرى به سراغ مختار آمد و خود را معرفى كرد و با شروطى، امان‌نامه گرفت. اما پس از كشتار قاتلان امام حسینعلیه السلام در كوفه، نامه‌اى از محمد حنفیه به مختار رسید مبنى بر این كه جزای عمر بن سعد را بدهد. مختار دید بـعـضـى از شـروط امـان‌نامه توسط عمرسعد نقض شده است. به همین بهانه، او را احضار كرد. او ابتدا قصد فرار داشت اما برایش میسر نشد. همین بهانه مختار را در كشتن او مصمّم ساخت .
او در مـقـابـل ابـو عـمـرو، رئیس شهربانى مختار مقاومت كرد تا امان بگیرد اما او را امان نداد. آنقدر بر پیكر او شمشیر زدند تا كشته شد و سر بریده‌اش را نزد مختار آوردند.
مختار از حفض فرزند عمر سعد پرسید: آیا او را مى‌شناسى؟
حفض گفت: در زندگى پس از او خیرى نیست .
مختار گفت: پس از او زندگى نخواهى كرد. سپس دستور داد او را نیز گردن بزنند، پس از آن كه پـسر عـمـر سعد هم كشتـه شد اظهار داشت: یكى در مـقـابل خـون حسینعلیه السلام و دیگرى در قبال على اكبر حسین ولى یكسان نیستند، به خدا قـسم اگـر سه چهارم قریش را بكشم تلافى یك بند انگشت حسینعلیه السلام نشده است. مختار سر بریده عمرسعد را به حجاز، نزد محمد حنفیه فرستاد. وقتى چشم فرزند امیرمؤمنان به سر بریده ابن سعد افتاد، فرمود:
«اَللّهـُمَّ لا تَنْسِ هذَا الْیَوْمَ لِلْمُخْتارِ وَاجْزِهِ عَنْ اهل بیت نَبِیِّكَ محمّدٍصلی الله علیه و آله خَیْرَ الجَزاءِ. فَوَاللهِ ما عَلَى الُْمخْتارِ بَعْدَ هذا مِنْ عُتْبٍ» ؛ خدایا این روز مختار را داشته باش و او را از جانب خاندان پیامبرت محمدصلی الله علیه و آله، بهترین پاداش را عنایت فرما. به خدا سوگند، پس از این عتابى بر مختار نیست .
2ـ شـمـر بـن ذى الجـوشن :

 این فرد جنایتكار شماره یك كربلا، توانست از چنگ مختار بگریزد اما مختار دسـتـور داد كـه او را هـر كجا رفته اسـت پـیـدا كـنـنـد و بـه سـزاى اعمال ننگینش برسانند. شمر در ماجراى شورش كوفه بر ضدّ مختار از عاملان اصلى بود.شیـخ طوسى مى‌نویسد: «شمر را دستگیر كردند و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد گـردن او را زدند و جسدش را در دیگ روغن جوشیده افكندند و یكى از یاران مختار با پاى خود سر شمر را لگد مى‌كرد.»
مـسـلم ضـبـائى، كه هم قبیله شمر بود، مى‌گوید: «ما فرار كردیم و خود را به محلى در مسیر كـوفـه و بصره به نام ساتیدما رساندیم و در نزدیكى آن محل، دهكده كوچكى به نام كلتانیّه در حوالى سواحل فرات قرار داشت. ما در كنار تپّه‌اى مخفى شدیم كه توسط یك روستایی جای ما لو رفت. شب هنگام بود كه ماموران مختار ما را محاصره كردند. شمر را دیدم كه جامه‌اى خوش‌بافت به تن داشت و بدنش پیسبیماری برص بود. ما حتى فرصت سوارشدن بر اسب را نیافتیم. درگیرى شدیدى رخ داد. ساعتى بعد صداى الله اكبر شنیدم و كسى فریاد زد خداوند، خبیثى را كشت.
شیـخ طوسى مى‌نویسد: «شمر را دستگیر كردند و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد گـردن او را زدند و جسدش را در دیگ روغن جوشیده افكندند و یكى از یاران مختار با پاى خود سر شمر را لگد مى‌كرد.» عبدالرحمن بن عبد مى‌گوید: من شمر را به هلاكت رساندم. مختار تا نگاهش به سر بریده شمر افتاد، سجده شكر به جاى آورد و دستـور داد آن سـر را بـالاى نـیـزه كـنـنـد و مقابل مسجد جامع شهر در معرض دید مردم قرار دهند تا موجب عبرت همگان باشد.
3ـ بـجـدل بن سلیم:
وی در روز عاشورا، براى غارت انگشتر امام حسینعلیه السلام، انگشتان حـضـرت را قـطـع كـرد. مـخـتـار دسـتـور داد انـگـشـتان آن خبیث را قطع كردند، سپس دو پایش را بریدند و آنقدر در خون غلتید تا به هلاكت رسید.  

۴- خـولى بـن یـزیـد اصـبـحـى:
وی از چـهـره‌هـاى كـثـیـف حـادثـه عـاشـورا بـود. او مـامـور حـمـل سـر بـریـده امـام حـسـیـنعلیه السلام و قـاتـل عـثـمـان بـن عـلى، بـرادر امـام حـسینعلیه السلام، بوده است.
عصر روز عاشورا عمر سعد سر امام را به خولى سپرد تا نزد عبیدالله ببرد، چون خـولى وارد شهر شد و جلو قصر آمد در قصر بسته شده بود، لذا به خانه خود رفت و سر را زیر طشت نهاد. زنش پرسید چه خبر آوردى؟ خولى گفت: ثروت روزگار را برایت آورده‌ام، این سر حسین بن على است كه در خانه ما است. زن گفت: واى بر تو، مردم با طلا و نقره از سفر مى‌آیند و تو سر پسر پیغمبر را به خانه مى‌آورى؟ به خدا قسم من دیگر با تو زندگی نخواهم كرد. زن هنگام خارج شدن از خانه، مـشاهده كرد كه نور از زیر طشت تـا آسمـان مـتـصل است. مى‌گوید به خدا قسم مرغان سفیدى را دیدم كه اطراف طشت در پروازند. وقتی صبح شد خولى سر امام را نزد ابن زیاد برد.
مـخـتـار، ابو عـمره رئیس گارد خود را با جمعیتى مامور كرد تا خولى را دستگیر كنند. ایشان خـانه خـولى را مـحاصره كردند، ابوعمره وارد خانه شد و خانه را بازرسى كردند. از زنش سراغ خولی را گرفتند. او گـفـت نمـى‌دانم ولی با دست و سر به طرف مستراح اشاره نمود، وارد مستراح شدند و او را بیرون كشیدند در حالی كه زنبیلى به جاى كلاه بر سر نهاده بود، ابوعمره به سراغ مختار فـرستـاد و درباره وى كسب تكلیفى نمود، مختار خود آمد و دستور داد جلو خانه‌اش او را بكشند و سپـس جسدش را آتـش زدند، مـخـتـار ایستـاد تـا تـمـام جسد به خـاكستـر تبدیل شد.
5ـ سنان بن انس:
وی از چهره‌هاى جنایتكار كربلا و كسى است كه به خیمه‌هاى امام حسین علیه‌السلام یـورش بـرد و در آخـرین لحظات عمر امام، نـیـزه‌اش را به سینه حضرت فرو برد. در بـعـضـى مـقـاتـل نـیـز نـقـل شـده كـه او سـر مـقـدس امـام حـسـیـنعلیه السلام را از بـدن جـدا كـرده اسـت. پـس از دستگیرى او، به دستور مختار، دست و پایش را بریدند و هنوز جان داشـت كـه او را در دیـگ روغـن جـوشـان افـكـنـدنـد و اینگونه به نتیجه اعمال زشت خود رسید.
6- حكیم بن طفیل قاتل حضرت اباالفضل علیه السلام
حكیم بن طفیل از سران حادثه عاشورا بود، كه امام حسین علیه السلام را تیرباران نمود و حضرت اباالفـضلعلیه‌السلام را شهید كرد و لباس و اسلحه او را غـارت نمـود. عـبدالله بن كامـل به دستور مختار، او را دستگیر كرد. عدى بن حاتم، كه هم قبیله او بود، از او شـفـاعـت كرد، اما مؤثر واقع نشد و به دستور ابن كامل، كه از فرماندهان مختار بود، او را تیرباران كردند.
حكیم را كه شانه‌هایش بسته بود در كنارى نگه داشتند و به او گفتند: تو بودى كه لباس‌هاى عـباس بن علىعلیهماالسلام را غارت كردى؟ اكنون لباس‌هاى تو را در زنده بودنت بیرون مى‌آوریم. پس او را برهنه كردند و آنگاه گفتند: تو بودى كه تیر به طرف حسین علیه السلام پـرتـاب نمودى و مى‌گویى كه تیر من به جامه امام رسید و او را آزار نرسانید؟ به خدا قسم تو را تیرباران مى‌كنیم چنان كه امام را هدف تیر قرار دادى. پس از سه طرف تیرها به سویش پرتاب گردید و او را بر زمین افكند، آنقدر تیر بر بدنش زدند كه مانند خارپشت گردید.
7- عبیدالله بن زیاد:
پـس از آن كه مـخـتـار از طرف شورشیان كوفه آسوده خاطر شد و آنان را سر جاى خود نشانید ابراهیم پسر مالك اشتر را مامور جنگ با ابن زیاد نمود. 
در حین جنگ ابراهیم شخصاً ابـن زیـاد را از نـظر دور نمى‌داشت و صف‌ها را مى‌شكافت تا خود را به او برساند. ابن زیاد غرق در سلاح، با نیزه‌اش به هر طرف حمله مى‌كرد. ناگهان ابراهیم، خـود را در مقابل ابن زیاد دید و چون عقابى شكارى به او حمله برد و شمشیر خود را آنچنان محكم بر كمر او فرود آورد كه تاریخ مى‌نویسد: ابن زیاد جلوى دست و پاى اسبش، غلتید و همانند گاوى كه سرش را بریده باشند، صدا مى‌كرد. بدن او به دو نیم شـد؛ قـسـمـت بـالاى بـدن او بـه یـك طـرف و قسمت پایین بدنش به طرف دیگر پرتاب شد و ابراهیم فریاد زد: «ابن زیاد را كشتم.» نكته قابل توجه اینجاست كه این واقعه در روز عاشوراى سال 67 ه‍ . ق واقع شد و او در آن هنگام سى و نه ساله بود. ابراهیم دستـور داد سر ابن زیاد را از بـدنـش جـدا كـرده و جـسـدش را بـه آتـش كشیدند. سپس گفت: «خدا را شكر مى‌كنم كه ابن زیاد به دست من كشته شد.»
سر ابن زیاد را براى مختار آوردند و مختار برخاست و پایش را روى سر او نهاد و سپس دستور داد كفش او را آب بكشند و طاهر كنند، آن را بر دروازه شهر كوفه نصب نمود و سپس دستور داد آن سـر را بـا تعدادى از سرهاى بریده سران شام بـه مدینه نزد امام سجادعلیه السلام و محمد حنفیه بفرستند. هنگامى كه سر ابن زیاد را نزد امام سجادعلیه السلام آوردند، امام با جمعى بر سفره غذا نشسته بودند. وقـتـى چـشـم امـام بـه سـر بـریـده قـاتل پدرش و شهداى كربلا افتاد، دست‌ها را به دعا برداشتند و فرمودند: «اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذی اَدْرَكَ لی ثاری مِن عَدُوّی وَ جَزَا اللهُ الُْمختارَ خَیْراً؛ خـدا را شـكـر كـه انـتـقـام خـون مـرا از دشمنم گرفت و خداوند به مختار جزاى خیر دهد.
آنگاه امام با شادمانى، رو به حاضران كردند و فرمودند:«وقـتـى مـرا نـزد ابـن زیاد بردند، او سر سفره غذا بود. من در آن هنگام از خدا خواستم كه زنده بمانم و سر ابن زیاد را ببینم.»
داستان سر ابن زیاد
ابراهیم سر ابن زیاد را به كوفه نزد مختار فرستاد، سر ابن زیاد را در گوشه قصر نهادند. مارى باریك پیدا شد و میان سرها گردش مى‌كرد تا به سر عبیدالله رسید وارد دهان او شد و از بینی‌اش خارج گردید، و از بینى وارد مى‌شد و از دهنش خارج مى‌گردید، و مكرر این عمل را انجام مى‌داد.
مرجانه مادر عـبیدالله پس از شهادت امام حسینعلیه السلام به او گفت: اى خبیث، فرزند پیامبر را كشتى؟ هرگز روى بهشت را نخواهى دید.
8ـ حـرمـله:
شیخ طوسىره در امالى مى‌نـویـسـد: منهال بن عمرو از شیعیان و یاران امام سجاد علیه السلام مى‌گوید: پس از زیارت خانه كعبه، به مدینه رفتم و خدمت امام سجادعلیه‌السلام شرفیاب شدم. امام از من پرسید: اى منهال، از حرمله چه خبر؟ گفتم: هنگامى كه از كوفه خارج شدم، زنده بود. امام هر دو دستش را به دعا بلند كرد و چنین فرمود:
«اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ النَّارِ؛ خدایا، سوزش شمشیر را بـه او بـچـشان. خدایا، سوزش شمشیر را به او بچشان. خدایا، سوزش آتش را به او بچشان.»
از نفرین امام سجادعلیه السلام، كه مظهر عفو و گذشت از خطاكاران بود، معلوم مى‌شود كه حرمله چقدر دل اهل بیت پیامبرعلیهم السلام را به درد آورده است.
ابو مخنف از امام باقرعلیه السلام نقل مى‌كند: هنگامى كه على اصغر در آغوش پدر هدف تیر حرمله واقع شد، امام حسینعلیه السلام آنان را نفرین كرد و فرمود:
«وَانْتَقِمْ لَنا مِنْ هؤُلاءِ الظَّالِمینَ؛ خدایا، انتقام ما را از این ستمگران بستان.»27 منهال گفت: پس از زیارت مدینه، عازم كوفه شدم. وقتى به كوفه رسیدم، مختار به قلع و قـمـع عـاملان حادثه كربلا مشغول بود. من با مختار رفاقت قدیمى داشتم. به قصد دیدار مختار از خانه خارج شدم. وقتى چشم مختار به من افتاد، گفت: هان منهال، كجا بودى تا حالا به دیدن ما نیامدى و در قیام با ما همراه نبودى؟ گفتم: امیر، من به سفر حج رفته بودم .
با هم مشغول صحبت شدیم تا به محله كناسه رسیدیم. خبر دادند كه حرمله در این محله مخفى شده است. مـامـوران به سرعت، به جست و جو پرداختند و زمانی نگذشت كه فردى را كشان كشان به نزد مختار آوردند. آرى، او حرمله بود. تا چشم مختار به او افتاد، با لحن تندى فریاد زد: خدا را شكر كه به چنگم افتادى! و بى درنگ، فریاد زد: جلاّد، جلاّد .
جـلاّدان جلو آمدند. مختار دستور داد: اول دو دست او را قطع كنید. همان دو دستى كه با یكى كمان را مى‌گرفت و با دیگرى تیر را رها مى‌كرد؛ یك بار گلوى على اصغر را نشانه گرفت، یك بار چشم اباالفضل علیه السلام را نشانه رفت و یك بار هم قلب حسینعلیه السلام را شكافت. سپس فریاد زد: دو پایش را هم قطع كنید!
ماموران اجرا كردند. آنگاه صدا زد: آتش، آتش .
فوراً چوب‌هاى خشك و نازكى را روى بدن نیمه جان او ریختند و آن را به آتش كشیدند.
منهال مى‌گوید: از تعجّب بلند گفتم: سبحان الله !
مختار گفت: علت این جمله‌اى را كه گفتى چه بود؟!
گفتم: گوش كن تا برایت بگویم و ماجراى نفرین امام سجادعلیه السلام را برایش تعریف كردم.
مختار با تعجب پرسید: خودت از امام این نفرین را شنیدى؟!
گفتم: بله. مختار از اسبش پیاده شد و دو ركعت نماز خواند و سجده‌اش را طولانى كرد، سپس برخاسـت و سوار شد و تا آن وقـت جسد حرمله به زغال تبدیل شده بود. 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

و آن حالتى است كه آدمى به سبب آن از آلامى كه به ديگران مى‏رسد و به مصايبى‏كه به ايشان روى مى‏دهد متاثر نمى‏گردد.و شكى نيست كه منشا اين صفت، غلبه سبعيت‏است.و بسيارى از افعال ذميمه، چون: ظلم و ايذاء كردن و به فرياد مظلومان نرسيدن ودستگيرى فقرا و محتاجان را نكردن، از اين صفت ناشى مى‏شود.و ضد اين صفت، رقت قلب و رحيم دل بودن است، و بر آن آثار حسنه و صفات قدسيه مترتب مى‏گردد.و ازاين جهت اخبار بسيار در فضيلت آن وارد شده است.  و از حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - مروى است كه: «خداى - تعالى - فرمودكه: نيكى را از مهربانان از بندگان من بطلبيد و در پناه ايشان زندگانى كنيد، به درستى كه‏من رحمت‏خود را در ايشان قرار داده‏ام. و اخبار و احاديث در مذمت قساوت قلب، و مدح رقت آن بى‏شمار و مستغنى ازشرح و اظهار است  .و علاج اين صفت، و ازاله قساوت، و كسب رحمت، در نهايت صعوبت است، زيراكه: قساوت، صفتى است راسخه در نفس، كه ترك آن به آسانى ميسر نگردد.و كسى كه‏به آن مبتلا باشد بايد به تدريج‏خود را از اعمالى كه نتيجه قساوت است نگاه دارد ومواظبت‏بر آنچه آثار رحيم دلى و رقت قلب است نمايد تا نفس مستعد آن گردد، كه ازمبدا فياض افاضه صفت رقت‏شده، ضد آن را كه قساوت است‏برطرف سازد. 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

گروه سياسی و اجتماعی: آيت‌الله العظمی مكارم شيرازی از سكوت وزارت امور خارجه و صدا و سيما در قبال جنايات وحشيانه وهابی‌ها و القاعده عليه شيعيان پاكستان به شدت انتقاد كرد. به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا) شعبه قم، آيت‌الله العظمی ناصر مكارم شيرازی از مراجع معظم تقليد، صبح امروز، 23 بهمن‌ماه در درس خارج فقه خود در مسجد اعظم قم در اين باره گقت: اخيراً خبرهايی از شمال غرب پاكستان و منطقه پاچنار به دست ما رسيده است كه نشان می دهد، وهابی‌ها، القاعده و طالبان دست به دست هم داده‌اند و چندين ماه است كه شيعيان منطقه پاچنار را محاصره كرده‌اند و اجازه ورود مواد غذايی، دارو و ... را نمی‌دهند و تاكنون 600 نفر از شيعيان را سر بريده‌اند و دست‌های كودكانشان را قطع كرده‌اند. وی افزود: جنايات اين گروه‌ها در پاكستان كمتر از جنايات اسرائيل در غزه نيست و ظاهراً برنامه اين گروه‌ها با اسرائيل يكی است، در اسرائيل هم محاصره و نسل‌كشی بود و در اينجا هم همين اتفاق دارد تكرار می‌شود.اين مرجع تقليد تأكيد كرد: ما از دولت پاكستان اين سؤال را داريم كه مگر اين‌ها شهروندان شما نيستند، اگر هستند چرا برای امنيت آنان هيچ كاری انجام نمی‌دهيد و تنها تماشا می‌كنيد. مكارم شيرازی عنوان كرد: وزارت امور خارجه ما در اين باره چه اقدامی كرده است، بايد در محافل جهانی همان‌طور كه برای غزه داد زديم و سينه چاك كرديم كه بايد هم می‌كرديم، برای اين جنايت‌ها هم بايد اقدامی صورت گيرد و از مجامع جهانی بخواهيم گروهی را برای تحقيق به آنجا بفرستند. استاد عالی مقام حوزه تصريح كرد: چرا صدا و سيما كه برای غزه اقدامات بسيار خوبی انجام داد در اينجا سكوت كرده است. 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

در میان انبوه جمعیت گم شده ایم،اعمال و افکار و احساسات لطیف پاک آنها را به خویشتن نسبت می دهیم، آدم های پر مدعایی هستیم در حالی که در عمل بر خلاف ادعایمان کم کار ترین هستیم. نقاب به صورت زده ایم و پشت آن چهره ای کریه المنظر خودمان، مخفی شده ایم. و به همین صورتک تصنعی می نازیم و مغرور می شویم.گاهی پوز نعمت های ظاهر یمان را می دهیم و احساس ثروت میکنیم در حالی که حقیقتاً اگر آن چه انسان را ثروتمند میکند زبان داشت و خود را معرفی می نمود، گدائی بیش نبودیم خلاصه در پایان همه مرگ را از یاد برده ایم چون اگر به فکر مرگ بودیم ظاهر دنیا این چنین نبود..مرگ! یگانه حقیقت ملموس واقعیت انکار نشدنی در این خاکدان تیره و کهنه سرای سپنجی است. شاید تا کنون داستان آن مرد کوزه گر را شنیده اید که هر وقت کسی می مرد یک سنگ در کوزه ی جلوی مغازه اش می انداخت، یعنی به تعداد هر مرده یک سنگ در کوزه وجود داشت روزی یک نفر سراغ کوزه گر می رود اما میبیند در مغازه ی او بسته است از چند نفر که پرس وجو میکند متوجه می شود که کوزه گر مرده است. ناگهان یاد سنگ انداختن کوزه گر در کوزه می افتد و با خود می گوید « عاقبت کوزه گر هم در کوزه افتاد ». شاید همین امروز من و شما هم در گوزه افتادیم ، خلاصه طومار زندگی ما نیز به پایان می رسد در حالی که جز شرمندگی و خجالت از خودمان چیزی بر جای نگذاشته ایم . آیا تا به حال فکر کرده اید تا چه حد برای مرگ آماده شده اید که اگر از آن فرار کنید شما را می یا بد و اگر بر جای خود بمانید شما را می گیرد و اگر فراموشش کنید شما را از یاد نبرد.آری مرگ! با شدت ها و سختی و وحشت های گیج کننده فرا می رسد و انسان را در یک حیرانی و سر گردانی عجیبی فرو می برد و به انسان حالت مستی و بی هوشی دست می دهد مستی بر عقل او چیره می شود و او را در اضطراب شدیدی فرو می برد و قرآن در این باره میگوید و سر انجام سکرات مرگ فرا می رسد و گفته می شود این همان چیزی است که از آن فرار می کردی» یاد یک حدیث از امام صادق افتادم که چه سخن حکیمانه ای فرمودند: وقتی پشت سر جنازه ای حرکت میکنی، پندارید خود در درون تابوت هستید و به خدا اصرار میکنید که شما را برگرداند حال برگشته اید ببینید چه کاره هستید بعضی موقع که گذرم بر قبرستان می افتد احساس میکنم که قبر ها با من حرف می زنند می دانید آن ها به من چه می گویند، فریاد می آورند ای پسر آدم در پشت من خندان و شاد می گردی ولی در شکم من گریان و محزون خواهی بود، در پشت من زبان شیوا و رثایی داری ولی در شکم من ساکت وخاموش خواهی بود. می خواهم عرایضم را با کلامی از حضرت عیسی مسیح به پایان بر سانم. هر کس بخواهد زندگی را حفظ کند آن را از دست خواهد داد و کسی که زندگی اش را برای خدا از دست بدهد در حقیقت آن را حفظ کرده است خدایا بر ما رحم کن، ما در این دنیا غریبیم  پرورد گارا بر موقع مرگمان که غم و حسرت تمام وجودمان را فرا خواهد گرفت به دادمان برس.
بر ما رحم کن از تنگی قبر و از عذاب قبر

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

بسم‌اللّه الرحمن الرحیم
شیطان همواره در کمین است، اما انسان باید آن‌قدر تهذیب نفس داشته باشد که اجازه ندهد شیطان در او رسوخ کند و او را فریب دهد، لذا قبل از این‌که پشیمان شوید، شیطان را از خود برانید؛ زیرا خدای ناکرده اگر سریع به فکر خود نباشید، ممکن است نتوانید در آینده از القائات شیطان رها شوید. تا جوان هستید فرصت دارید خود را خلاص کنید. اولین گام برای شما این است که یک شخص متدین را راهنمای خود قرار دهید؛ از فردی که خود صاحب کمال است، کمک بخواهید و قدری از روز را با او بگذرانید. سعی کنید با افراد متدین معاشرت کنید و با افرادی که فکر و حرکت آنها شما را به گناه می‌کشاند هم صحبت نشوید؛ و افکار شیطانی را از فکر خود محو نمایید. به معنویات روی آورید و در مجالس وعظ و خطابه شرکت کنید. اذکار خود را بیشتر کنید و در هر کاری از خدا کمک بخواهید. با خود زیاد خلوت نکنید، اگر فکر گناه به ذهنتان خطور کرد از محل خارج شده و شروع به قدم زدن نمایید و خود را به کاری مشغول کنید تا فکر باطل از ذهن شما خارج شود. باید ببینید سبب اصلی تحریک شهوت شما چیست، بعد آن را علاج و یا از آن دوری کنید، تا این‌که به مرور زمان مسئله گناه را انشاءاللّه فراموش خواهید کرد. اگر بتوانید هنگامی که شیطان به سراغ شما آمد وضو ساخته و شروع به نماز خواندن نمایید، بسیار مؤثر است، در آن برکاتی‌است که شما را در جهت خلاصی از این مشکل، کمک خواهد کرد. توسل به اهل‌بیت(ع) مصداق بارز”وابتغوا الیه الوسیلة” است‌ اصولاً توسل به پیامبر اکرم  صلی‌اللّه‌علیه‌وآله، صدیقه طاهره و ائمه معصومین‌ علیهم‌السلام و واسطه قرار دادن آنها در پیشگاه خداوند متعال برای برآورده شدن حاجات، از مسلّمات و مرتکزات در اذهان عموم مومنین، علما و اصحاب ائمه‌ بوده و جای هیچ شک و شبهه‌ای در آن نیست و اگر در موردی مانند این موارد که از مسلّمات بین مومنین است روایات زیادی در دسترس نباشد، که نه به جهت ضعف مطلب؛ بلکه به جهت وضوح مطلب و رسوخ آن در اذهان است، این خود کافی‌بوده و نیازی به نقل و ضبط ندارد. اصحاب ائمه، عمده اهتمامشان بر این بود که در فروع، جهات مختلف را مورد سؤال قرار داده و روایات آن را ضبط و نقل نمایند و در اصول و مسایل اعتقادی‌ و آنچه که به مقام و منزلت معصومین‌ علیهم‌السلام مربوط می‌شود، به جهت وضوح و مسلم بودن به سؤال و نقل معدود اکتفا می‌کردند. مسئله توسل به پیامبر اکرم‌ صلی‌اللّه‌علیه‌وآله و اهل‌بیت‌ علیهم‌السلام امری نیست که کسی بتواند در آن تشکیک کند، هر چند بعضی‌ها که نمی‌دانند یا نمی‌خواهند بدانند، از جهاتی در صدد ایجاد شبهه در اذهان مردم؛ به خصوص‌ضعفای مومنین هستند، اما تلاش اینان بی‌ثمر بوده و به نتیجه‌ای نخواهد رسید. مگر نه این‌که خداوند متعال در قرآن مجید فرموده‌است: “و ابتغوا الیه الوسیلة”؛ یعنی برای رسیدن به خداوند و تقرب به درگاه او وسیله بجویید. چه وسیله و واسطه‌ای مهم‌تر و اساسی‌تر از پیامبر اکرم صلی‌اللّه‌علیه‌وآله و ائمه معصومین‌ علیهم‌السلام می‌باشد؟ توسل به آن ذوات‌مقدسه نه تنها در میان مومنین این امت و علما و اصحاب ائمه‌، امری رایج بوده، بلکه نزد انبیاء سابق هم مورد توجه بوده است؛ چنان‌که از روایاتی که در توبه حضرت آدم در ذیل آیه شریفه: “وتلقّی آدمُ من ربّه کلمات فتاب علیه” وارد شده و غیر از این مورد، از روایات متعدد در مورد انبیا به دست می‌آید. بنابراین، توسل و التجا به آن‌بزرگواران و شفیع قرار دادن آنها در پیشگاه خداوند متعال، جهت عظمت مقامی که برای آن حضرات در نتیجه عبودیت و نهایت تذلل و بندگی‌شان در درگاه خداوند ثابت است، به خواندن دعای توسل یا حدیث کساء و امثال آن از مصادیق: “ابتغوا الیه الوسیلة” و موجب نجات و خلاصی از ناگواری‌ها و دشواری‌ها و ایجاد زمینه برخورداری از برکات و مواهب می‌باشد. همان‌طور که شفاعت آنها در آخرت موجب نجات و رهایی از عذاب آخرت است و مومنین به شفاعت آن بزرگواران امید دارند و خداوند متعال هم شفاعت آنها را می‌پذیرد، بر اساس آیه شریفه: “لاتنفع الشّفاعة عنده الاّ لمن اذن له”‌ ‌اگر بنا باشد که خداوند متعال به شفاعت کسی در روز قیامت اذن بدهد، در اول مرتبه پیامبر اکرم‌ صلی‌اللّه‌علیه‌وآله و اهل‌بیت علیهم‌السلام طاهرینش‌ می‌باشند و رسول گرامی اسلام‌ صلی‌اللّه‌علیه‌وآله و ائمه‌، قدر متیقن از اذن در شفاعت می‌باشند، همان‌طور که قبول ولایت آن بزرگواران، اقتدا و تأسی به آنها در مقام عمل، تنها راه رسیدن به سعادت و رستگاری می‌باشد و هدایت تنها در این راه است.
یکی از مصادیق “وابتغوا الیه الوسیلة” دعا است که حدیث‌کسا را شامل می‌شود. این حدیث شریف، مصداق بارز توسل به مقام شامخ اهل‌بیت علیهم‌السلام است، آن را بخوانید که مضامین آن بسیار عالی است و بسیاری از افراد جهت حل مشکل، آن تجربه کرده و نتیجه گرفته‌اند. و إ؛نشاءاللّه به عنایت امام زمان‌ عجل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشریف مشکل حل می‌شود، نگران نباشید. از خدا بخواهید که لذت عبادت را به‌شما عنایت نماید و بعد از چشیدن حلاوت عبادت، در قلب‌شما جای خواهد گرفت و معنویتی در خود احساس می‌کنید که‌لذت آن از هر چیزی بالاتر خواهد بود.
به تکالیف الهی توجه داشته و بسیار به یاد قیامت‌و روز حساب باشید! خنده زیاد شخصیت شما را نزد متدینین کمرنگ می‌کند. از شما راضی باشد. اگر با جدیت درس بخوانید و تکالیف الهی را همراه با تهذیب نفس مد نظر بگیرید. انشاءاللّه قلب مقدس امام زمان عجل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشریف را شاد خواهید کرد. و در راه تحصیل با توکل به خداوند متعال و توسل به ائمه‌اطهار علیهم‌السلام بکوشید تا خوب درس بخوانید و در تحصیل عجله نکنید، تا کتابی را تمام نکرده و نفهمیده‌اید کتاب دیگری را شروع نکنید. سعی کنید بعد از تمام کردن یک کتاب، آن را درس دهید. در استفاده از جوانی و سرمایه عمر، کمال مراقبت را بنمایید که جوانی زودگذر است و فرصت‌ها به سرعت از دست می‌روند؛ فرصت را مغتنم بشمارید و توفیق را از خداوند متعال بخواهید و از دوستی با اشخاصی که عمر را تباه می‌کنند بپرهیزید. از شب‌نشینی و گذراندن‌بی‌نتیجه وقت بپرهیزید و سعی کنید با افراد متدین، مومن و درس‌خوان نشست و برخاست داشته باشید. سرمایه جوانی را مغتنم‌شمرده و این نعمت الهی را ارزان از دست ندهید. شوخی و خنده، حکم نمک در غذا را دارد، انسان باید از شوخی و خنده زیاد بپرهیزد، به خصوص طلبه جوان که دوران سازندگی خود را می‌گذراند و خدای ناکرده شوخی و خنده زیاد موجب دلمردگی می‌شود و اگر خداي ناکرده این اتفاق بیفتد، خارج شدن از آن حالت بسیار سخت است. هر کاری می‌کنید، معقول باشد، تا نگویند این چه طلبه‌ای است که وقت خود را صرف مزاح و شوخی می‌کند و برای چه این فرد، طلبه شده است؟! خنده زیاد شخصیت شما را نزد متدینین کمرنگ می‌کند. با دوستان متدین و مومن خود می‌توانید جملات معقول و موزون رد و بدل کنید، اما باید مواظب‌باشید که دروغ، تهمت، بهتان، افترا و ایذاء کسی در آن نباشد؛ در سخن گفتن و شوخی معقول، تمام جوانب شرعی و اخلاقی را در نظر بگیرید. وظیفه طلاب درس خواندن و توکل به ایزد منان است، کاری کنید که رضایت امام زمان‌ عجل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشریف در آن باشد. شکل ظاهری و حرکت شما نیز به‌گونه‌ای باشد که اگر کسی شما را دید از خلق و التزام شما لذت ببرد و مصداق کونوا لنا زیناً‌ ‌باشید، خداوند به شما توفیق بدهد.

چندين روش مباره با شيطان رجيم
۱. راه نجات از دست شیطان پناه بردن به خداوند است
۲. توکل به خداوند
۳. در شب و روز به یاد خداوند بودن
۴. در سحرها استغفار کردن
۵. از ترس خدا گریه نمودن
لذا در این زمینه حضرت رسول فرمودند: سه دسته از شیطان و لشکر او در امان هستند اول کسانی که به یاد خدا هستند و دوم کسانی که از ترس خدا گریه می کنند و سوم کسانی که در سحرها استغفار می کنند.و همچنین طبق حدیث ذیل این موارد را می توان اضافه نمود
۶.روزه گرفتن
۷. صدقه دادن
۸. دوست داشتن برای خدا
۹. مواظبت بر انجام عمل صالح
۱۰. از گناهان خود طلب استغفار کردن
در این زمینه پیامبر اکرم فرمودند: ایا به شما خبر بدهم به چیزی که اگر ان را انجام دهید شیطان از شما دور می شود مثل دور بودن مشرق از مغرب ، گفتند: آری، حضرت فرمودند: روزه گرفتن روی شیطان را سیاه می کند، و صدقه دادن پشت او را می شکند، و دوست داشتن به خاطر خدا و مواظبت بر انجام عمل صالح ریشه او را قطع می سازد، و استغفار کردن رگ حیات او را قطع می سازد.
باید همواره این حدیث را در نظر داشته باشیم و به آن عمل کنیم چرا که شيطان گفته است از روبه رو و پشت سر و طرف راست و طرف چپ به انسانها حمله می کنم
امام باقر در تفسیر ایه ۱۷ سوره اعراف می فرمایند: شیطان گفته است از رو به رو کار اخرت را بر انها اسان جلوه می دهم و از پشت سر به انها می گویم مال جمع کنید و حقوق ان( خمس و زکاتش) را ندهید تا برای ورثه باقی بماند و از سمت راست به سبب زیبا نشان دادن گناهان و گمراهی ها و نیکو جلوه دادن شبهات دینشان را فاسد می کنم واز سمت چپ به سبب دوست داشتن ( و جلوه دادن ) لذات ( و گناهان ) و غلبه داشتن شهوتها بر قلبها موفق به گمراه کردن انها میشوم.
روایت شده است زمانی که شیطان این کلام را گفت قلب ملائکه برای انسانها به رحم امد پس به خدا گفتند: خدایا چگونه انسان از دست این دشمن ، که از چهار طرف بر او غلبه کرده فرار کند؟
خداوند متعال به انها وحی کرد: به درستی که برای انسان دو راه دیگر باقی مانده است، بالا و پایین، پس هنگامی که انسان دستش را در دعا به سوی اسمان بلند کند یا پیشانیش را از روی خشوع به زمین گذارد گناه ۷۰ ساله او را می امرزم.اخلاص هم یکی از راه هائی است که ادمی را به خدا نزدیک می کند و هم یکی از راه های خلاصی از شیطان است خود شیطان گفته است که من یا مخلصین کاری ندارم.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

روزى على مرتضى (ع ) وارد خانه شد، ديدند امام حسن و امام حسين (ع ) پيش فاطمه زهرا(س ) گريه مى كنند، پرسيد: روشنايى چشمان من و ميوه دل و سر و جان چرا گريه مى كنند؟ فاطمه (س ) گفت : اين ها گرسنه اند و يك روز است كه چيزى نخورده اند!
على (ع ) پرسيد اين ديگ بر سر آتش چيست ؟ گفت : در ديگ تنها آب است كه براى دل خوشى فرزندان بر سر آتش نهاده ام !
على (ع ) دل تنگ شد، عبايى داشت به بازار برد و فروخت و با شش درهم بهاى آن خوراكى خريد و به سوى خانه باز مى گشت كه سائلى گفت : آيا در راه خدا وام مى دهيد تا خدا آن را چند برابر كند؟
على (ع ) همه آن خوراكى را به او داد، وقتى به خانه بازگشت فاطمه (س ) پرسيد: آيا توانستى چيزى آماده كنى ؟
گفت : آرى اما همه آن را به بينوايى دادم ، برگشت كه براى نماز به مسجد برود در راه كسى را ديد گفت : يا على (ع ) اين شتر را مى فروشم . حضرت فرمود: نمى توانم بخرم چون پول آن را ندارم ، آن كس گفت : به تو فروختم تا هر وقت غنيمتى يا عطايى از بيت المال به تو رسيد به من بازدهى !
على (ع ) آن شتر را به 60 درهم خريد و به راه افتاد، ناگهان شخصى را ديد، او گفت : يا على اين شتر را به من بفروش .
على (ع ) گفت : فروختم ، به چند مى خواهى ؟
گفت : به 120 درهم مى خرم .
على (ع ) راضى شد و پول را گرفت ، نيمى از آن به برگشت وام داد و نيم ديگر را به خانه برد و وقتى حضرت محمد(ص )، قصه را از على (ع ) شنيد، به او فرمود: فروشنده جبرييل و خريدار ميكاييل بوده و اين آن وامى بود كه به آن سائل دادى

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |
بدان كه علم و عبادت دو گوهر نفيس و گرانبهايى هستند كه هر چه از تصنيف مصنفان و آموزش معلمان و اندرز واعظان و نظر ناظران مى بينى و مى شنوى به خاطر اين دو چيز است ، بلكه هدف از فرستادن كتابهاى آسمانى و ارسال رسولان الهى ، بلكه هدف از آفرينش آسمانها و زمين و همه آفريدگانى كه ميان آنهاست علم و عبادت بوده است . و براى توجه به شرافت علم همين آيه بس كه : الله الذى خلق سبع سماوات و من الارض يتنزل الامر بينهن لتعلموا ان الله على كل شى ء قدير و ان الله قد احاط بكل شى ء علما خداوند همان است كه هفت آسمان بيافريد و هفت زمين را نيز؛ امر الهى ميان آنها فرود مى آيد، تا بدانيد كه خداوند بر هر كارى تواناست و دانش خداوند بر همه چيز احاطه دارد.  و براى شرافت عبادت همين آيه بس كه : و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون و جن و انس را نيافريدم جز براى اين كه مرا بپرستند پس زيبنده است كه بنده به كارى جز علم و عبادت نپردازد، رنج خود را در انحصار اين كار قرار دهد و به غير اين دو گوهر گرانبها چشم ندوزد، كه همه امور غير اين دو باطل است و خيرى در آنها نبوده و بيهوده و بى حاصل اند. در ميان اين دو گوهر، گوهر علم گرانبهاتر است ، زيرا در حديث نبوى صلى اللّه عليه و آله آمده : برترى عالم بر عابد چون برترى من بر فرودست ترين شماست .  و نيز: نگاهى به عالم ، نزد من از عبادت يك سال كه روزهايش به روزه و شبهايش به عبادت سپرى شده باشد، محبوبتر است  و نيز   (آيا شما را به شريفترين اهل بهشت رهنمايى نكنم ؟ گفتند: چرا اى رسول خدا. فرمود: آنان علماى امت منند. در حديث صحيح از امام باقر عليه السلام آمده است : عالمى كه از علم او بهره برند، از هفتاد عابد برتر است .  ولى ناگزير بايد علم توام با عبادت باشد، و معناى بهره مندى از آن نيز همين است ؛ و گرنه غبارى بر باد رفته خواهد بود كه اثرى بر آن مترقب نمى گردد زيرا علم به منزله درخت و عبادت به منزله يكى از ميوه هاى آن است ، و هر چند برترى از آن درخت است ، زيرا كه اصل است ولى بهره مندى از ميوه آن است . از اين رو بايد بنده از علم و عمل هر دو بهره و نصيبى داشته باشد.
كدام علم منظور است ؟ 
منظور از علم ، علم دين است ، يعنى شناخت خداى سبحان ، فرشتگان الهى ، كتابهاى آسمانى ، پيامبران الهى و روز قيامت . خداوند فرموده : امن الرسول بما انزل اليه من ربه و المومنون كلهم آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله ) پيامبر به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده ايمان دارد و مؤ منان نيز همگى به خدا و فرشتگان و كتابها و رسولان او ايمان دارند. و فرموده : يا ايها الذين آمنوا آمنوا بالله و رسوله و الكتاب الذى نزل على رسوله و الكتاب الذى انزل من قبل و من يكفر بالله و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الآخر فقد ضل ضلالا بعيدا اى كسانى كه (اجمالا) ايمان آورده ايد، به خدا و پيامبر او و كتابى كه بر پيامبر خود فرستاده و كتابى كه پيش از اين نازل كرده (تفصيلا) ايمان بياوريد. و هر كس ‍ به خدا و فرشتگان و كتابها و فرستادگان او و روز قيامت كفر ورزد، همانا به گمراهى ژرفى دچار گرديده است . بازگشت ايمان به علم است و از آن ناشى مى شود، زيرا ايمان عبارت است از تصديق و باور به يك چيز آنگونه كه هست ، و اين معنى ناگزير مستلزم اين است كه تصورى در حد توان از آن چيز موجود باشد، و معناى علم نيز همين است . و كفر كه به معنى پرده و پوشش است ، در برابر ايمان قرار دارد و بازگشت آن به جهل و نادانى است و از آنجا سرچشمه مى گيرد.
در شريعت و آيين الهى ، باور به هر چيزى را ايمان  نگويند، بلكه واژه ايمان اختصاص دارد به باور داشتن همين پنج چيز گرچه به صورت اجمال باشد، پس گزيرى از دانستن اينها نيست ، و اين حديث رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه فرموده : طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمة  : طلب علم بر هر مرد و زن مسلمان واجب است  نيز اشاره به همين مطلب دارد.البته اين وجوب نسبت به هر انسانى در حد طاقت و توان اوست ؛ زيرا كه : لا يكلف الله نفسا الا وسعها خداوند هيچ كسى را جز در حد توانش تكليف نمى كند. و اين بدان خاطر است كه علم و ايمان در قوت و ضعف و زياده و نقصان ، مراتب و درجات مختلفى دارند كه بعضى از بعض ديگر فراتر است .امام صادق عليه السلام فرمود: ايمان حالات و درجات و طبقات و منازلى دارد برخى از آن تمام است و به نهايت كمال رسيده ، و برخى ناقص است و نقصانش هم واضح است ، و برخى راجح است و رجحانش هم زياد است  و فرمود: اگر مردم مى دانستند كه خداى تبارك و تعالى اين آفريدگان را چگونه آفريده ، هيچ كس ديگرى را سرزنش نمى كرد. عرض شد: مگر چگونه بوده است ؟ فرمود: خداى متعال اجزائى (از ايمان ) آفريد و آنها را تا چهل و نه جزء رسانيد، سپس هر جزئى را ده بخش كرد (تا جمعا 490 بخش شد) آنگاه آنها را ميان آفريدگان تقسيم كرد. به مردى يكدهم داد و به ديگرى دو دهم تا به يك جزء كامل رسانيد. و به ديگرى يك جزء و يكدهم داد، به ديگرى يك جزء و دو دهم ، به ديگرى يك جزء و سه دهم تا به دو جزء كامل رسانيد. سپس به همين حساب به آنها داد تا به برترينشان چهل و نه جزء داد. پس كسى كه تنها يكدهم جزء دارد نمى تواند مانند كسى باشد كه دو دهم جزء دارد، و نيز آن كه دو دهم دارد مثل صاحب سه دهم نتواند بود، و نيز كسى كه يك جزء كامل دارد نمى تواند مانند كسى باشد كه داراى دو جزء است . و اگر مردم مى دانستند كه خداى متعال اين آفريدگان را بر اين وضع آفريده هيچ كس ديگرى را سرزنش نمى كرد.
و از امام باقر عليه السلام روايت است كه : مؤ منان درجات مختلفى دارند، يكى داراى يك درجه ، يكى دو، يكى سه ، يكى چهار، يكى پنج ، يكى شش ‍ و يكى هفت درجه است . پس اگر بخواهى به صاحب يك درجه ، دو درجه تحميل كنى طاقت نمى آورد، و اگر بر صاحب دو درجه سه درجه تحميل كنى كشش ندارد... و ساير درجات نيز به همين وضع است  
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

اين صفت رذيله نتيجه جبن وضعف نفس است، زيرا كه هر «جبان‏»  ضعيف النفسى، هر فكر فاسدى كه به خاطرش‏مى‏گذرد و به قوه واهمه او در مى‏آيد اعتقاد مى‏كند و پى آن مى‏رود.و اين صفت‏خبيثه‏از مهلكات عظيمه است.خداوند عالم مى‏فرمايد:   «يا ايها الذين آمنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم‏»  يعنى: «اى گروه‏مؤمنين، اجتناب كنيد از بسيارى از گمان به درستى كه بعضى از گمانها گناه است‏»   و ديگر مى‏فرمايد:  «و ظننتم ظن السوء و كنتم قوما بورا»  يعنى: گمان بد برديد، و شماقومى بوديد به هلاكت رسيده‏»   و حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - مى‏فرمايد كه: «بايد امر برادر مؤمن خود رابه بهترين محامل حمل كنى.و بايد به سخنى كه از برادر تو سرزند گمان بد نبرى مادامى‏كه محمل خوبى از براى آن بيابى‏» .  و مروى است كه: «خداى - تعالى - حرام كرده است از هر مسلمى خون او را وعرض او را و ظن بد به او بردن را»   و همين مذمت از براى ظن بد كافى است كه آن را قرين كشتن مسلم و دست‏اندازى به حريم و عرض او نموده.و شكى نيست كه هر كه در باطن، بد به ديگرى برد و اورا به شر و فساد نسبت دهد در ظاهر به نظر حقارت او را مى‏بيند، و اكرام او را «كماينبغى‏»  بجا نمى‏آورد.و در حقوق او كوتاهى مى‏كند.بلكه مضايقه از غيبت، و اظهارآنچه گمان به او برده نمى‏كند.و همه اين امور منشا هلاكت او مى‏شود.  و شبهه‏اى نيست در اينكه هر كه ظن بد به مسلمانان مى‏برد خبيث النفس و بدباطن‏است، و هر كسى را مثل خود مى‏داند.و خباثت‏باطن او به ظاهرش نيز سرايت مى‏كند.ودل هر مؤمن پاك طينتى نسبت‏به همه خلايق، پاك و صاف است و ظن بد به احدى‏نمى‏برد.  

آرى، آرى: از كوزه همان برون تراود كه در اوست.

مرا پير داناى مرشد شهاب دو اندرز فرمود بر روى آب

يكى آنكه: بر خويش خوش بين مباش دگر آنكه: بر خلق بدبين مباش

و سر اينكه ظن بد به مردم بردن علامت‏خباثت نفس است و شارع از آن نهى‏فرموده آن است كه: آن نمى‏باشد مگر از القاى شيطان خبيث، زيرا كه بجز علام الغيوب‏احدى از باطن ديگرى آگاه نيست، و هيچ دلى را به دل ديگر راه نمى‏باشد.  پس چگونه مى‏تواند شد كه: كسى چيزى را ندانسته، و به چشم خود مشاهده‏نكرده، و از گوش خود نشنيده، در حق غير اعتقاد كند؟ پس ظن بدى كه آدمى مى‏كندامرى است كه از راهى كه نمى‏داند به دل او افتاده.و نيست آن راه، مگر راه شيطان. پس‏شيطان آن گمان را به دل او انداخته و به آنچه گمان برده و خبر داده.و آدمى چگونه‏خبرى كه شيطان داده باشد قبول مى‏كند و حال آنكه شيطان از هر فاسقى فاسق‏تر است.

و خدا مى‏فرمايد:

«ان جاءكم فاسق بنبا فتبينوا»

يعنى: «اگر فاسقى شما را خبرى آوردتبين كنيد و آن را قبول نكنيد» .

پس از براى اهل ايمان جايز نيست كه تصديق آن لعين را كنند - اگر چه بعضى قراين‏خارجيه به آن ضم شود - تا به سرحد يقين رسد.  پس هر گاه عالمى را در خانه امير ظالمى ببينى شيطان به گمان تو مى‏اندازد كه: او به‏جهت طمع به آنجا رفته، تو بايد آن را به دل خود راه ندهى، زيرا كه شايد باعث رفتنش‏اعانت مظلومى باشد.و اگر از دهن مسلمانى بوى شراب يابى بايد جزم به اينكه او شراب‏حرام نوشيده است نكنى، زيرا كه مى‏شود كه مزمزه كرده باشد و ريخته باشد، يا برآشاميدن آن مجبور بوده باشد، يا به تجويز طبيب حاذقى به جهت مداوائى آشاميده باشد.و بالجمله بايد حكم تو بر افعال مسلمين چون حكم و شهادت بر اموال ايشان‏باشد.و همچنان كه در مال حكم نمى‏كنى مگر به آنچه ديده‏اى، يا با اقرار شنيده‏اى، يادو شاهد عادل در نزد تو شهادت داده‏اند، همچنين در افعال ايشان بايد چنين باشى. و اگر عادل، بدى از مسلمى نقل كند بايد توقف كنى نه تكذيب آن عادل را كنى،و حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - فرمودند كه: «هر كه خود را در محل تهمت‏در آورد ملامت نكند كسى را كه به او بدگمان شود» و از حضرت امام زين العابدين - عليه السلام - مروى است كه: صفيه دختر حى بن‏اخطب، حرم محترم حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - حكايت كرد كه: «وقتى‏حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - در مسجد معتكف بودند من به ديدن او رفتم و بعداز شام از پيش آن حضرت مرخص شده روانه منزل شدم.آن عالى جناب قدرى راه‏همراه من آمد و تكلم مى‏كرد، شخصى از انصار برخورد و گذشت، حضرت او را آوازداده فرمود: اين زن من صفيه است.آن شخص عرض كرد چه جاى اين سخن بود، حاشاكه من به شما ظن بد برم.حضرت فرمود: شيطان در رگ و خون بنى آدم جا دارد ترسيدم‏بر شما داخل شود و باعث هلاك شما شود» . و در اين فعل پيغمبر - صلى الله عليه و آله - دو ارشاد عظيم از براى امت است: يكى‏اينكه: بايد نهايت احتراز از ظن بد كرد.دوم اينكه: هر كسى اگر چه مثل پيغمبر خدا باشدبايد خود را از محل تهمت نگاه دارد. پس كسى كه عالم پرهيزكار باشد و در ميان مردم معروف به صلاح و ديانت‏باشدمغرور نشود كه كسى به من ظن بد نمى‏برد، و به اين جهت‏خود را از محل تهمت‏محافظت نكند، زيرا كه: هر فردى از انسان اگر چه اورع و اعلم جميع مردم باشد همه كس‏او را به يك نظر نمى‏بيند.بلكه اگر جمعى كثير او را ظاهرا و باطنا خوب دانند و همه‏افعال او را حمل بر صحت نمايند، جمعى ديگر هستند كه طالب عيب او باشند و اعتقادتمام به او نداشته باشند و ايشان البته در محل تهمت زدن به او مى‏باشند.

و عين الرضا عن كل عيب كليلة و لكن عين السخط - تبدى المساويا

يعنى: چشم دوستى از ديدن هر عيبى كند است، اما چشم عداوت و دشمنى، بديها راظاهر مى‏كند.  و هر دشمن حسودى نگاه نمى‏كند مگر به چشم دشمنى.پس آنچه خوبى كه ازآدمى ديد مى‏پوشاند و در تجسس بديها برمى‏آيد.و هر بدى، البته به ديگران گمان بد مى‏برد و ايشان را چون خود مى‏داند.و هر معيوب رسوائى، ديگران را مانند خود رسواو عيبناك مى‏خواهد، عيوب ايشان را در ميان مردم ظاهر مى‏كند تا مردم از فكر او بيرون‏روند و زبان ايشان از او كوتاه گردد. «و البلية اذا عمت طابت‏» يعنى: «هر بلائى كه‏عموميت هم مى‏رساند گوارا مى‏شود» .  پس بر هر مؤمنى لازم است كه خود را از مواضع تهمت دور دارد تا بندگان خدا گمان‏بد به او نبرند و به معصيت نيفتند و اين شخص هم در معصيت ايشان شريك باشد،زيرا كه هر كه سبب معصيت ديگرى شود او هم در گناه با او شريك خواهد بود.  و از اين جهت‏خداوند عالم فرموده: «دشنام مدهيد به كسانى كه غير خدا رامى‏خوانند، كه ايشان هم خدا را دشنام دهند»  و حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمود كه: «چگونه مى‏بينيد حال كسى را كه‏پدر و مادر خود را دشنام مى‏دهد؟ عرض كردند كه: آيا كسى پدر و مادر خود را دشنام‏مى‏دهد؟ فرمود: بلى كسى كه پدر و مادر غير را دشنام دهد، آن غير هم پدر و مادر او رادشنام دهد»

طريقه معالجه بدگمانى به خدا و خلق

و طريق معالجه بدگمانى به خدا و خلق آن است كه: بعد از ملاحظه فساد، - آنچنان‏كه گذشت - و شرافت ضدش، (كه گمان نيك باشد) هرگاه گمان بدى از كسى به خاطر توبگذرد اعتنائى به آن نكنى و دل خود را به آن شخص بد نسازى، و رفتار خود را با اوتفاوت ندهى، و تفقد و اكرام و احترامى كه نسبت‏به او به عمل مى‏آوردى كم ننمائى.

بلكه بهتر آن است كه: در تعظيم و دوستى او بيفزائى.و در خلوت او را دعا كنى، تا به اين‏سبب شيطان به غيظ آيد و از خوف زيادتى احترام و دعاى به او، ديگر گمان بد را به‏خاطر تو نيفكند.

و اگر به خطائى و لغزشى از شخصى برخوردى بايد او را در خلوت نصيحت كنى، نه‏اينكه ابتدا به غيبت و بدگوئى او نمائى.و بايد از خطا كردن او محزون باشى، همچنان كه‏از لغزش خود محزون مى‏شوى.و غرض تو از نصيحت او خلاص كردن او از هلاكت‏باشد.و هر گاه چنين رفتار نمائى از براى تو ثواب حزن بر خطاى او و ثواب نصيحت‏كردن او و ثواب نجات او هر سه جمع خواهد شد. 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

بدان كه دل آدمى هرگز خالى از فكر و خيالى نمى‏باشد بلكه پيوسته محل‏خطور خواطر و ورود خيالات و افكار است، اگر چه گاه است كه آن كس ملتفت نيست‏به آنچه در خواطر او مى‏گذرد.و در اين خصوص دل مانند نشانه‏اى است كه از اطراف‏و جوانب، تيرها به آن افكنند.يا حوضى كه آب از نهرهاى بسيار بر آن جارى باشد.ياخانه‏اى است كه درهاى بى‏شمار داشته باشد و از آنها اشخاص مختلفه داخل آنجاشوند يا آئينه‏اى كه در مكانى منصوب باشد و صورتهاى بى حد از «محاذى‏» آن بگذرد.  پس دل كه لطيفه‏اى است از لطايف الهيه پيوسته معركه تاختن خيالات و جولانگاه‏افكار است تا قطع علاقه نفس از بدن شود و از گزند مار و عقرب طبع فارغ شود.وچون هر فكر و خيالى را سببى و منشاى ضرور است، پس منشا خيالات رديه و افكارباطله، شيطان، و باعث‏خواطر محموده و افكار حسنه، ملك است.   و اشاره به اين است آنچه سيد رسل - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه: «فى القلب‏لمتان لمة من الملك ايعاد بالخير و تصديق بالحق و لمة من الشيطان ايعاد بالشر و تكذيب‏بالحق‏» يعنى: «در دل آدمى دو نوع از افكار و خواطر وارد مى‏شود يكى از جانب ملك، و آن افكارى است كه مشتمل است‏بر عزم بر امور خير، و اراده آنها و تصديق امورحقه واقعيه.و ديگرى از جانب شيطان، و آن خواطرى است كه متضمن عزم بر امور شرو تكذيب به امور حقه است‏» .

افكارى كه دل را مشغول مى‏كند

مخفى نماند كه آنچه به خاطر آدمى مى‏گذرد و افكارى كه دل او را مشغول‏مى‏كند دو قسم‏اند:

اول: افكارى كه محرك آدمى بر عملى، و موجب رغبت‏بر آن عمل، و اراده آن‏فعل مى‏شود.و آن بر دو قسم است: زيرا كه آن فعلى كه محرك آدمى بر به جا آوردن‏آن مى‏شود يا فعل خير است‏يا فعل بد.  دوم: افكارى كه محرك بر فعلى و مبدا عملى نيستند بلكه محض خيال و مجردفكر و تصور است، اگر چه به واسطه آنها نفس را صفائى يا كدورتى حاصل شود كه‏باعث‏بعضى افعال خير يا شر گردد.و آن نيز بر دو قسم است:

اول: خيالات محموده و افكار نافعه

دوم: افكار فاسده و آمال كاذبه.و از براى آن انواع بسيار است، مانند: آرزو كردن،يعنى تمناى چيزهائى كردن كه به وجود نمى‏آيد.و تصور آنها را كردن مانند اينكه: دردل بگذرانند كه كاش فلان كار را نكرده بودم يا فلان كار را كرده بودم.و كاش فلان‏طفل من نمرده بود و حال بزرگ شده معين و ياور من بود.و كاش فلان چيز را خريده‏بودم يا فروخته بودم، و امثال اينها.و مثل متذكر شدن احوالى كه از براى او حاصل شده‏است و به آن شادى كردن يا غمناك شدن، مانند: خيال فلان لذتى كه از براى او اتفاق‏افتاده.يا غلبه‏اى كه در فلان روز بر اقران و امثال كرده.يا عزتى كه بالفعل از براى او هست.يا المى كه در روزى به او رسيده.يا ناخوشى كه حال دارد.يا اختلالى كه در امرمعاش او هست.و از اين قبيل است تصور كردن اموال نفيسه‏اى كه دارد، از مساكن واملاك و دكاكين و باغات و اسبان و اشتران و جواهر و نقود، و به آن ملتذ شدن.يامتذكر شدن چيزهائى را كه ندارد و به آن غمناك گشتن و نحو اينها. و مانند تصورنمودن محاسبه دكان و بازار و شريك و يار و جواب خصماء و برطرف كردن دشمنان به‏عذابهاى گوناگون، بدون اينكه اين فكر و خيال منشا اثرى باشد يا فايده‏اى بر آن مترتب‏باشد.  و گاه است‏خصمى از براى او نيست و گفتگوئى با يكديگر ندارند بلكه محض خيال‏و فكر است، مانند: تصور كردن حالات و امورى كه هرگز تحقق آنها در نظر آن‏شخص نيست و مى‏داند كه به وجود نمى‏آيد و تمنا و آرزوى آن را نيز نمى‏كند بلكه به‏مجرد تصوير آن، لذت خيالى مى‏برد.مانند اينكه خيال نبوت و پيغمبرى مى‏كند و درذهن خود قواعد و احكامى قرار مى‏دهد و وصى و خليفه از براى خود تعيين مى‏كند.ياگدائى هشتاد سال تصور سلطنت و پادشاهى و تسخير ربع مسكون را مى‏نمايد، و هرمملكتى را به وضعى خاص مسخر مى‏نمايد، و امراء و حكام نصب مى‏سازد و قرون‏بى‏شمار و سالهاى بسيار سرورى مى‏كند.  و از جمله آنها است فال بد زدن - كه آن را تطير گويند - و به بعضى از امور اتفاقيه‏دل را بد كردن و آن را علامت‏حدوث بعضى مكاره دانستن.  و گاه باشد كه به اين حال به حدى مى‏رسد كه آدمى در نزد خود بعضى امور را دليل‏وقوع مكروهى بر خود قرار مى‏دهد و به حدوث آن امر به غايت مضطرب و مشوش‏مى‏شود، اگر چه آن امر مطلقا در زبان مردم مشهور به اين نباشد.  و بسا باشد كه در قوه واهمه، خباثت و ردائتى حاصل شود كه در اغلب اوقات‏تصور وقوع مكروهات، و خيال حدوث مصائب و آلام از براى خود مى‏كند، و هيچ‏ذهن او ملتفت‏خيال امورى كه موجب فرح و سرور گردد نمى‏شود، مثل تصور كردن‏مردن اولاد و عيال، و تلف اموال، و ابتلاء به انواع بيمارى، و گرفتارى به ذلت وخوارى، و غالب شدن دشمنان و رسيدن اذيت‏به او از ديگران.  و گاه باشد كه بدون سبب، نوع اعتقادى به وقوع اين نوع امور مى‏كند كه غم و اندوه‏از براى او هم مى‏رسد.و بسيار مى‏شود كه منشا اين نوع، اختلالى است كه در دماغ‏حاصل مى‏شود.  و از جمله افكار فاسده وسوسه در عقايد است، به حدى كه مؤدى به شك نمى‏شود ومنجر به شبهه نمى‏گردد، بلكه مجرد حديث نفس باشد، و الا موجب خروج از ايمان مى‏گردد و قادح در يقين مى‏گردد و داخل در يكى از صفاتى كه قبلا گذشت مى‏شود.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

براى طالب پاكى نفس از اوصاف رذيله، و آرايش آن به‏صفات جميله، اجتناب از چند چيز لازم است:        اول: اجتناب از مصاحبت‏بدان و اشرار را لازم داند.و دورى از همنشينى صاحبان‏اخلاق بد را واجب شمارد، و احتراز كند از شنيدن قصه‏ها و حكايات ايشان، و استماع‏آنچه از ايشان صادر شده و سرزده.و با نيكان و صاحبان اوصاف حسنه مجالست‏نمايد، و معاشرت ايشان را اختيار كند، و كيفيت‏سلوك ايشان را با خالق و خلق ملاحظه‏نمايد.و از حكايات پيشينيان و گذشتگان از بزرگان دين و ملت و راهروان راه سعادت‏مطلع شود، و پيوسته استماع كيفيت احوال و افعال ايشان را نمايد، زيرا كه: صحبت‏باهر كسى مدخليت عظيم دارد در اتصاف به اوصاف و تخلق به اخلاق او.

           نار خندان باغ را خندان كند                           صحبت نيكانت از نيكان كند

چون طبع انسان دزد است، و آنچه را مكرر از طبع ديگر مى‏بيند اخذ مى‏كند.و سراين آن است كه: از براى نفس انسانى چندين قوه است، كه بعضى مايل به خيرات وفضايل، و بعضى مقتضى شرور و رذايل هستند، و پيوسته اين قوا با يك ديگر در مقام‏نزاع و جدال‏اند، و از براى هر يك از آنها كه اندك قوتى حاصل شد و جزئى معينى به هم رسيد، بر آن ديگرى به همانقدر غالب مى‏شود.و نفس را مايل به مقتضاى خودمى‏كند. و شكى نيست كه: مصاحبت‏با صاحب هر صفتى و شنيدن حكايات و افعال او واستماع قصص احوال او باعث قوت مقتضى آن صفت مى‏شود، و به اين سبب كسانى كه‏بيشتر اوقات با هم، همنشين هستند، يا در اغلب ازمنه به جهت اجتماعى كه با يكديگردارند - مانند شاگردان يك استاد يا بندگان يك مولى و امراى يك پادشاه - غالب آن است‏كه اخلاق ايشان «متلائمه‏»  و اوصاف ايشان متناسبه هستند، بلكه چنين است در اهل‏يك قبيله يا يك شهر.  و ليكن، چون اكثر قواى انسانيه طالب اخلاق رذيله است، انسان زودتر مايل به شرمى‏شود، و ميل او به صفات بد آسان‏تر است از ميل به خيرات.و از اين جهت است كه‏گفته‏اند: تحصيل ملكات ارجمند به منزله آن است كه از نشيب به فراز روند، و كسب‏صفات ناپسند چنان است كه از فراز به نشيب آيند.و اشارت به اين است آنچه حضرت‏رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - فرموده‏اند:  «حفت الجنة بالمكاره و حفت النار بالشهوات‏»

يعنى:  «رسيدن به درجات بهشت‏به‏كشيدن جامهاى ناگوار منوط، و دخول آتش جهنم به ارتكاب خواهشهاى نفسانى مربوط است‏»

دوم: هميشه مواظب اعمالى باشد كه از آثار صفات حسنه است، و خواهى‏نخواهى نفس را بر افعالى وا بدارد كه مقتصاى صفتى است كه طالب تحصيل آن، يادر صدد محافظت‏بقاى آن است، مثل كسى كه خواهد محافظت ملكه سخاوت وجودرا نمايد، يا آن را تحصيل كند، بايد پيوسته اموال خود را به موافق طريقه عقل و شرع به‏مستحقين بذل نمايد، و هر وقت كه ميل خود را به بخل و امساك بيابد نفس خود را درمقام عتاب در آورد.و كسى كه در مقام حفظ صفت‏شجاعت‏يا در صدد كسب آن باشد،بايد هميشه قدم گذارد در امور هولناك و احوال خطرناك، كه عقل و شرع از آنها منع‏نكرده باشد، و چون آثار جبن در خود مشاهده كند با خود در قهر و جنگ بوده باشد،و اين به منزله رياضت‏بدنيه است، كه از براى دفع امراض بدن يا حفظ صحت آن به كارمى‏رود.

سيم: پيوسته مراقب احوال و متوجه اعمال و افعال خود باشد، و هر عملى كه‏مى‏خواهد كرده باشد، ابتدا در آن تامل كند، تا خلاف مقتضاى حسن خلق از او سرنزند، و اگر احيانا امرى از او به ظهور آمد كه موافق صفات پسنديده نيست، نفس خود را تاديب كند، و در مقام تنبيه و مؤاخذه آن بر آيد.به اين طريق كه: اول خود راسرزنش و ملامت كند، و بعد از آن متحمل امورى شود كه بر او شاق و ناگوار است.

همچنان كه اگر كام خود را شيرين كند به لقمه‏اى كه نبايد از آن بخورد، مذاق را تلخ‏سازد به روزه داشتن، و اگر غضبى بيجا از او در واقعه‏اى سرزند، مؤاخذه كند خود را به‏صبر كردن در واقعه ديگر و اشد از آن، يا خود را در معرض اهانتى در آورد كه نفس راتحمل آن گران بوده باشد، و يا تلافى آن را به نذر و تصدق و امثال آن نمايد.  و زنهار، كه در هيچ حال از خود غافل نشود، و از جد و جهد در كسب صفات نيك‏يا حفظ آنها باز نماند، و اگر چه چنان داند كه در اخلاق حسنه به مرتبه اعلى رسيده،زيرا كه غفلت موجب كسالت است، و به سبب كسالت، فيض، [عالم قدس] منقطع‏مى‏شود و ابواب فيوضات بسته مى‏گردد.

      اندر اين ره مى‏خروش و مى‏خراش                              تا دم رفتن دمى غافل مباش

و از سعى و جهد «يوما فيوما» نفس را صفات تازه حاصل، و هر لحظه او را ترقى‏در مرتبه كمالات و صعود به معارج سعادات هم مى‏رسد به مرتبه‏اى كه پرده طبيعت ازپيش بصيرت او برداشته مى‏شود، و محل اسرار ملك و ملكوت، بلكه محرم خلوت‏جبروت مى‏گردد.و بايد در امور دنيا و متعلقات اين عاريت‏سرا زياده از قدر ضرورت‏سعى نكند، و بيش از قدر لازم ملتفت آنها نشود، و خود را به مشقات سرمد گرفتار نسازد.  آرى! چه شقاوتى از آن بالاتر، كه كسى جوهر گرانمايه از عالم قدس را صرف‏تحصيل «خزف‏»  پاره‏اى چند در  لمتكده دنيا نمايد، و يوسف كنعان تجرد را به‏بهاى كلا پيره زالى فروشد.يا متاعى را كه ثمنش ملك ابد باشد به ازاى خشت وخاكى دهد، و سرمايه‏اى را كه سودش پادشاهى سرمد باشد بر سر خاك و خاشاكى نهد.

چهارم: احب�يب او خبردار ى� باعث تحريك قوه شهويه يا غضبيه مى‏شود.وچشم را محافظت نمايد از ديدن آنچه غضب يا شهوت را به هيجان مى‏آورد.و گوش‏را نگاهدارد از شنيدن آنها.و دل را ضبط كند از تصور و تخيل آنها، و بيشتر سعى در محافظت دل نمايد و خيال آنها را در خاطر خود راه ندهد، زيرا كه: از تصور و خيال‏آتش، شوق و شعله غضب تيز مى‏گردد، آنگاه سرايت‏به اعضا و جوارح مى‏كند، ومجرد ديدن يا شنيدن، بدون اينكه دل را مشغول آن كند چندان تاثيرى ندارد.و كسى‏كه اين دو قوه را از هيجان محافظت ننمايد، مانند كسى است كه شير درنده يا سگ‏ديوانه يا اسب سركشى را رها كند، و بعد از آن خواهد كه خود را از آن خلاص كند.

پنجم: فريب نفس خود را نخورد، و اعمال و افعال خود را حمل بر صحت‏نكند، و در طلب عيوب خود «استقصا» و سعى نمايد، و به نظر دقيق در تجسس خفاياى‏معايب خود بر آيد، و چون به چيزى از آنها بر خورد، در ازاله آنها سعى كند، و بداند كه‏هر نفسى عاشق صفات و احوال خود است، و به اين جهت اعمال و افعالش در نظرش‏جلوه دارد، و بدون تامل و باريك بينى به عيوب خود بر نمى‏خورد، بلكه اكثر مردم ازعيوب خود غافل‏اند، و خارى كه به پاى كسى رود زود مى‏بينند، ولى شاخ درختى رادر چشم خود بر نخورند.

پس، طالب سعادت و سالك راه نجات را لازم است كه: از اصدقا و دوستان خودتفحص معايب خود را نمايد، و برايشان است كه او را مطلع سازند.بهتر آنكه يكى ازدوستان مهربان را از ميان ايشان اختيار كند، و با او عهد نمايد كه مراقب احوال او باشد،كه او را از معايب او خبردار كند، و چون او را بر عيبى آگاه سازد شاد و خوشحال‏گردد، و از او منت پذيرد و در صدد دفع آن برآيد، تا آن صديق را اعتمادى به او به هم‏رسد، و چنان داند كه نيكوترين هديه در نظر او عيبى از عيوب اوست ، و ليكن اين‏چنين دوستى «عزيز الوجود» است، چون اغلب دوستان از خوش آمدگوئى و اغراض‏فاسده خالى نيستند، و بسا باشد كه: بسيارى از غلطها در نظر غلط بينان هنر نمايد، وبعضى هنرها نزد ايشان عيب باشد.و بسا باشد كه: نفع دشمن در اين خصوص بيشترباشد، زيرا كه دوست در مقام اظهار عيوب كم بر مى‏آيد، بلكه، چون نظر او نظر دوستى‏است گاه هست‏به عيوب او بر نمى‏خورد، و از اينجا گفته‏اند:

           و عين الرضا عن كل عيب كليلة و لكن                                 عين السخط تبدى المساويا

يعنى: «چشم دوستى و رضامندى از ديدن عيوب كند است، و ليكن ديده دشمنى‏اظهار بديها را مى‏كند» . پس دانا كسى است كه چون دشمنان او عيبى از او را ظاهر كنند، در مقام شكرگزارى ايشان بر آيد و چاره دفعش كند.  و از جمله چيزهايى كه در اين باب نافع است آن است كه: ديگران را آئينه عيوب‏خود كند، و آنچه از ايشان سرزند تامل در قبح و حسن آن كند، و به قبح هر چه‏بر خورد بداند كه چون آن عمل از خود او نيز سر زند قبيح است، و ديگران قبح آن رابر نمى‏خورند، و پس سعى در ازاله آن كند.و طالب سعادت را واجب است كه در آخرهر شبانه روزى محاسبه اعمال و افعال خود را كند و آنچه از او سر زند به نظر در آورد،دفتر اعمال آن روز و شب را گشوده سراپايش را مرور كند، و تفحص نمايد از آنچه ازاو صادر شده، پس اگر بدى از او به وجود نيامده، و فعل قبيح از او سرنزده حمد خدا رابه جا آورد، و شكر توفيق او را نمايد، و اگر مرتكب قبيحى شده باشد، با نفس خودعتاب كند و خود را ملامت كند و توبه و انابه نمايد

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

بدان كه كليد سعادت دو جهانى، شناختن نفس خويشتن است، زيرا كه شناختن آدمى‏خويش را اعانت‏بر شناختن آفريدگار خود مى‏نمايد.چنانكه حق - تعالى - مى‏فرمايد: «سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق‏»  يعنى: «زود باشد كه‏بنمائيم به ايشان آثار قدرت كامله خود را در عالم و در نفسهاى ايشان، تا معلوم شودايشان را كه اوست پروردگار حق ثابت‏» .  و از حضرت رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - منقول است كه: «من عرف نفسه فقدعرف ربه‏» يعنى: «هر كه بشناسد نفس خود را پس به تحقيق كه بشناسد پروردگار خودرا»  و خود اين ظاهر و روشن است كه: هر كه خود را نتواند بشناسد به شناخت ديگرى چون تواند رسيد، زيرا كه هيچ چيز به تو نزديك‏تر از تو نيست، چون خود را نشناسى ديگرى را چون شناسى؟

تو كه در علم خود زبون باشى                 عارف كردگار چون باشى

تاثير شناختن نفس در تهذيب اخلاق

و نيز شناختن خود، موجب شوق به تحصيل كمالات و تهذيب اخلاق و باعث‏سعى در دفع «رذائل‏» مى‏گردد، زيرا كه آدمى بعد از آنكه حقيقت‏خود را شناخت ودانست كه: حقيقت او «جوهرى‏» است از «عالم ملكوت‏» ، كه به اين عالم جسمانى‏آمده باشد، كه به اين فكر افتد كه: چنين جوهرى شريف را عبث و بى‏فايده به اين عالم‏نفرستاده‏اند، واين گوهر قيمتى را به بازيچه در صندوقچه بدن ننهاده‏اند، و بدين سبب‏در صدد تحصيل فوائد تعلق نفس به بدن بر مى‏آيد، و خود را به تدريج‏به سر منزل‏شريفى كه بايد مى‏رساند.  و گاه است كه گوئى: من خود را شناخته‏ام، و به حقيقت‏خود رسيده‏ام.زنهار زنهار،كه اين نيست مگر از بى‏خبرى و بى‏خردى.عزيز من چنين شناختن را كليد سعادت‏نشايد، و اين شناسائى ترا به جائى نرساند، كه ساير حيوانات نيز با تو در اين شناختن‏شريك‏اند، و آنها نيز خود را چنين شناسند.زيرا كه: تو از ظاهر خود نشناسى مگر سر وروى و دست و پاى و چشم و گوش و پوست و گوشت، و از باطن خود ندانى مگر اين‏قدر كه چون گرسنه شوى غذا طلبى، و چون بر كسى خشمناك شوى در صدد انتقام‏برآئى، و چون شهوت بر تو غلبه كند مقاربت‏خواهش نمائى و امثال اينها، و همه‏حيوانات با تو در اينها برابرند. پس هرگاه حقيقت تو همين باشد از چه راه بر «سباع‏»  و «بهائم‏» ، مفاخرت‏مى‏كنى؟ و به چه سبب خود را نيز از آنها بهتر مى‏دانى؟ و اگر تو همين باشى به چه سبب‏خداوند عالم ترا بر ساير مخلوقات ترجيح داده و فرموده: و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا  يعنى: «ما تفضيل داديم فرزندان آدم را بر بسيارى از مخلوقات خود».  و حال اينكه در اين صفات و عوارض، بسيارى از حيوانات بر تو ترجيح دارند.  پس بايد كه: حقيقت‏خود را طلب كنى تا خود چه چيزى، و چه كسى، و از كجاآمده‏اى، و به كجا خواهى رفت.و به اين منزلگاه روزى چند به چه كار آمده‏اى، تو رابراى چه آفريده‏اند.و اين اعضا و جوارح را به چه سبب به تو داده‏اند، و زمام قدرت واختيار را به چه جهت در كف تو نهاده‏اند.  و بدانى كه: سعادت تو چيست، و از چيست، و هلاكت تو چيست.  و بدانى كه: اين صفات و ملكاتى كه در تو جمع شده است‏بعضى از آنها صفات‏بهايم‏اند، و برخى صفات سباع و درندگان، و بعضى صفات شياطين، و پاره‏اى صفات‏ملائكه و فرشتگان. و بشناسى كه: كدام يك از اين صفات، شايسته و سزاوار حقيقت تو است، و باعث‏نجات و سعادت تو، تا در استحكام آن بكوشى.و كدام يك عاريت‏اند و موجب خذلان‏و شقاوت، تا در ازاله آن سعى نمائى.  و بالجمله آنچه در آغاز كار و ابتداى طلب، بر طلب سعادت و رستگارى لازم‏است آن است كه: سعى در شناختن خود، و پى‏بردن به حقيقت‏خود نمايد، كه بدون آن‏به سر منزل مقصود نتوان رسيد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

در مقام انسانيت همين بس كه خداوند فرمود:« فتبارك الله احسن الخالقين » پر بركت ومبارك است خدايي كه از خاك وگل موجودي را آفريد وبه او اين استعداد را داد تا بهترين مخلوقش باشد وتاج كرامت رابر سرش نهاد . همان موجودي كه با نيروي تفكر توانسته آسمان و كوه ودريا و...را به تسخير خويش درآورد.انساني كه مي تواند از طريق عبوديت وانجام وظايف وزهد و تقوي به كمال انساني خود برسد. اما به راستي موجودي با اين عظمت چرا در انديشه تكاثر به مال وتفاخربه مقام ونفرات ونژادورنگ وثروت و... زندگي دنيوي واخروي خود را به تباهي مي كشد؟! آيا او نمي داندهمه اينها در معرض فنا و نابودی است و راه گریزی از این قانون فنا ودگرگوني وجود ندارد؟! آيابهتر نيست به جاي افتخار به موهومات باطل گهگاه به قبرستان رفته وبا نگاه عميق وچشم بصيرت از قبور صاحبان قدرت پند بگيردوبا زبان دل از حال آنها جويا شودوباگوش دل پاسخ آنهارا بشنود؟! بياييم خودراباياد مرگ ، زندگي اخروي وجاويدي كه هيچ راه فراري از آن نيست متنبه سازيم وبازندگي برزخيان كه روزي شايد همين امروز، سرنوشت ما با آنان گره خواهد خورد آشنا شويم وازخدا بخواهيم مرگ را برايمان مبارك گرداند وما را در سختيهاي مرگ وعالم قبر وبرزخ ياري فرمايد.(اللهم اعوذبك من نارك) اميرالمومنين(عليه السلام) در خطبه 212 نهج البلاغه مي فرمايد:« همانهايي كه در دنيا داراي مقامهاي عزت ودرجات والاي افتخار بودندو يا رعاياي آنها بودند سرانجام در درون برزخ وحفره هاي قبر جاي گرفتند وزمين برآنان مسلط شد واز گوشت وبدن آنها خورد وازخونشان آشاميد.آنها در حفره هاي گورستان به صورت جمادي بي رشد ونمو وناپيدا كه هرگزاميد يافت شدنشان نيست قرار گرفتند. دیگر وقوع حوادث هراس انگیز دنیوی آنها را به وحشت نمي اندازند ودگرگونيهاي دنيا آنها رامحزون  نمي سازدوبه زلزله ها واضطرابات اعتنايي ندارندوبه سروصداهاي شديد گوش فرانمي دهند. غايباني هستند كه انتظار آمدنشان نيست وحاضراني هستند كه حضورنمي يابند. دردنيا جمع بودند ولي به سبب مرگشان پراكنده شدندو...»  در اين فرازحضرت شرح حال جسماني ومادي مردگان را درعالم قبروبرزخ مجسم كرده است. به لحاظ بعد جسماني هرگاه شخصي مي ميرد، به فاصله چندساعت ،اجزاي بدن اوفاسدومتعفن مي گردد . لذا بايدهر چه زودتر به خاك سپرده شودوروي قبرهم محكم بسته شودكه نه حيوان وحشي متعرض آن شودونه تعفن آن خارج گردد تا بدين سبب خاك هم اجزاي متلاشي شده رادر خود جذب كند. باتامل درفرازهاي بعدي اين خطبه در مي يابيم كه اموات همسايگاني هستند كه قبورشان دركنارهم واقع شده وقرب مكاني هم دارند ولي چون انس وعلاقه مربوط به روح است ومنشا محبت هم روح مي باشد،باهم مانوس نيستند وارتباطات دنيوي آنها بامرگ از بين مي رود وهيچ احساس وعكس العملي نسبت به يكديگر ندارند. اما بعد روحاني انسان بامرگ از بين نمي رود وزندگي برزخي اودرعالم مثال وبرزخ از حين مرگ تا قيامت كه دوباره روح به بدن ملحق مي شود ادامه دارد تا اينكه در بهشت يا دوزخ جاودان شود. دربيان حالات جسماني اموات اميرالمومنين(عليه السلام) مي فرمايد: « مردگان شب وروز نمي شناسند و...»  آري جسم انسان بعداز مرگ درخانه قبر شب وروز ندارد، زيرا مقدار حركت جسم ، طبيعي است وبدن انسان با فرا رسيدن مرگ از حركت باز مي ماند. لذا ديگر زمان برايش مطرح نيست ودربسترحرکت زمان واقع نیست ودرك وشعوري هم از تغيير وتحول زمان ندارد. در کلام ديگری که بيانگر حالات روحي مردگان درعالم برزخ است مولا فرموده اند :« مردگان شب وروز دارند...» در رابطه با عالم برزخ قرآن وروايات تصريح دارند که ارواح مردگان درهمين دنيا شب وروز را درک مي کنند. چنانچه در قرآن کريم مي خوانيم :« ولهم رزقناهم فيها بکره وعشيا» در روايات هم نظير اين معنا به چشم مي خورد که : ارواح مومنين روزها دروادي السلام هستند وحلقه حلقه مي نشينند وباهم سخن مي گويند وارواح کفارشب ها در برهوت...!   شايد اين دو جمله  حضرت مربوط به کساني است که نه از مومنين محضند ونه از کفار محض؛ يعني آنهايي که عالم برزخ را در بي خبري وخواب مي گذرانندو درانتظار سرنوشت آينده خود مي باشند . 

به راستي برزخي که امام صادق (عليه السلام) شيعيان رااز آن ترسانده اند چيست ودرکجا قرار دارد؟

برزخ عالم ونشانه اي است بين دو عالم :عالم مادي (دنيا) و عالم فوق مادي(آخرت)؛ لذا عالم مرگ را برزخ مي گويند چون ميان زندگي دنياوآخرت واسطه است. پس روح انسان اززماني که از بدنش خارج مي شود تا قيامت درعالم برزخ مي ماند. خداوند مي فرمايد:« ومن ورائهم برزخ الي يوم يبعثون » برزخ دربطن همين جهان مادي ومحيط بر اين دنياست .زيرا وسعتش از دنيا بيشتر است. گرچه بعضي از عوارض ماده، مثل مقدار وشکل را داراست ولي هرگز مادي ومحدود به زمان ومکان نيست ، لذا ازآن به عالم مثال تعبير شده است. روح بعد از مفارقت از بدن در عالم مثالي وبرزخي قرارمي گيرد. و مجرد از بعضي عوارض مادي مثل حرکت وتغيير وتحول است به گونه اي که محدوديت زماني ومکاني ندارد. بهترين دليل بر تجرد روح، وحدتي به نام «من» و«ثبات شخصيت» است که از کودکي تا پيري تمام فعاليت ها رابه آن نسبت مي دهيم.بدون اين که خاصيت تقسيم پذيري وحرکت را داشته باشد. اگر خواسته باشيم عالم برزخ رامجسم کنيم مي توان آن را به جنين دررحم مادر تشبيه کرد. جنين د ر بطن همين دنيا قرارگرفته ولي از جهاني که او را احاطه کرده و از انسان هايي که قبل از او به اين دنيا قدم نهاده اند بي خبر است ووقتي متولد مي شود باز هم در همين دنياست، تنها از عالمي محدود به عالمي وسيع تر قدم گذارده لذا عالم آخرت که برزخ مقدمه آن است هم خارج از اين عالم نيست بلکه محيط بر آن است به طوري که عالم دنيا در درون آن قرارگرفته واگر چشمي حقيقت بين شود در همين عالم مي تواند، عالم برزخ وبرزخيان رامشاهده کند و باآنها به گفتگو پردازد هم چنانکه پيامبر (صلي الله عليه و اله) با مقتولين جنگ بدر که در چاهي ريخته شده بودند به گفتگو پرداخت . حال که دانسته شد عالم برزخ درهمين دنياست ولي اهل دنيا آن رادرک نمي کنند وارواح درعالم برزخ مشرف بر دنيا واهل دنيا هستند وحالات ورفتار آنها رامي بينندومي شنوند؛ لازم است به اين مطلب هم اشاره نماييم که عذاب وپاداش الهي از همان حين مفارقت روح از بدن شروع مي شود و هر ميتي از همان اولين لحظات مرگ متوجه مي شود که بهشتي ياجهنمي است.چنانچه حضرت صادق (عليه السلام) در روايتي مي فرمايد: « من از برزخ درباره شيعيان مي ترسم.» راوي عرض کرد:«برزخ کجاست؟» حضرت فرمود:«همان قبر است از هنگام مرگ تا قيامت.» در آيات وروايات، مرگ وعالم برزخ به خواب تشبيه شده است. قرآن کريم مي فرمايد:«خداوندجان ها را به هنگام مرگ مي گیرد ونفسي(انساني) که هنوز اجلش فرا نرسيده در خواب، روح او راقبض مي کند. کسي که مرگش فرا رسيده باشد،روحش را نگه می دارد وکسی که هنوز زمان مرگش فرانرسیده تا وقت معين رهايش مي کند.»2  در اين آيه شريفه مرگ به خواب موقت ولي طولاني تشبيه شده است. درهمين رابطه درروايتي از امام باقر(عليه السلام) سوال شد مرگ چيست؟ حضرت فرمود:« همان خوابي است كه هر شب به سراغتان مي آيد ولي طولاني تر . به طوري كه شخص از آن بيدار نمي گردد مگر روزقيامت .» حضرت در ادامه فرمود: «حالت شادي وصف ناپذير وياترس ومناظر هولناكي كه شخص در خواب مي بيند چگونه است؟! مرگ نيزهمانطوراست پس خود رابراي مرگ آماده نما.» دراين تشبيه مي توان ارواح رابه سه گروه تقسيم كرد.همانطور كه سه نوع  خواب داريم، يكي خوابهايي كه شخص به هنگام آن ازاطراف خود بي خبر است ودرخواب نه چيزي مي بيند ونه چيزي مي فهمد وتنها پس ازبيداري متوجه مي شود خواب بوده؛ دوم خواب هايي خوش كه فردتمام آرزوهاي خود را در عالم خواب ودر مرحله وجودمشاهده مي كند وسوم خواب هايي كه به آن خواب پريشان مي گويند به گونه اي كه آنقدر وحشتناك وطاقت فرساست كه شخص در خواب فريادش بلند مي شود، زبانش مي گيرد،تمام بدنش مي لرزد تاجايي كه از صداي دادوفريادخود بيدار مي شود؛ عالم برزخ هم ،اين چنين است. لهذا اكثر مردم كه نه ايمان خالص دارندونه كافر محضند در عالم برزخ دربي خبري به سرمي برند؛ حتي درمواردي بيان شده كه سوال و جواب از آنها هم ، در قيامت خواهد بود.اما درموردمومنين محض خداوندمي فرمايد : « فروح وريحان وجنت النعيم» ارواح مومنين عالم برزخ را در« روح وريحان برزخي »مي گذرانند تا اينكه تكامل لذت ورضايت رادرقيامت دربهشت پر نعمت كه براي اصحاب يمين هم سلام است وهم سلامتي سپري كنند . اما در مورد ارواح كافرين محض درعالم برزخ، قرآن مجيد مي فرمايد:« اما ان كان من المكذبين الضالين فنزل من حميم وتصليه الجحيم » كه مقصود از « نزل حميم» پيش غذايي ازآب چرك جوشان (پذيرايي درقبر ) واز « تصليه الجحيم» فرو افتادن در آتش آخرت است. با نگاهي بر ادله قرآني بر اثبات وجود برزخ  چند نكته رابه دست مي آوريم اول اينكه عذاب برزخ وقيامت از يك سنخند .اما دربرزخ ديدن ونزديك شدن به عذاب است . دومين نكته اين است كه اهل برزخ با صبح وشام دنيا در ارتباطند . چرا كه برزخ ،عالم بين دنيا و آخرت است . پس مردگان نه تنواهد برد .  اما در مورد سوال �9�طع نشده اند بلكه بهشت وجهنم برزخي آنها از حين مرگ وخارج شدن روح از بدن شروع مي شود و به محض جداشدن روح از بدن ،بشارت به بهشت يا وعيد عذاب آتش را دريافت مي كنند وبه دنبالش آنان كه جهنمي هستند تقاضاي بازگشت به دنيارا دارند تا گذشته راجبران كنند.5 اماهرگزبرگشتي به دنيابرايشان نخواهد بود. 

شب اول قبر وسوال وجواب از اموات:

يكي از وحشتناك ترين مواقف انسان اولين شب ورود به عالم برزخ است .ازآن جايي كه وحشت به معناي عدم آشنايي وبيگانگي انسان با وضعيت جديد است لذا هر چه روح با عالم معنويت بيگانه باشد وبه عكس به دنيا تعلق خاطر داشته باشد درجه وحشت وتنهاييش بيشتر است. به تصريح روايات فشار قبر همان فشار بدن انسان بوسيله دو جسم است. اما اين فشار به وسيله ديوارهاي مثالي بر بدن مثالي صورت مي گيرد واگر روح به جسم مادي اش سخت علاقه داشته باشد هيچ مانعي ندارد كه اين عذاب جانكاه علاوه بر وساطت بدن مثالي ، شامل بدن دنيوي هم بشود.درروايتي راوي درباره فشار قبر كسي كه به دارآويخته مي شود ازحضرت رضا عليه السلام سوال مي كند وحضرت مي فرمايد:«او هم فشار قبر دارد،خدا هوا را امر مي كند كه اورا بفشارد.» 

فشار قبر،تنها شامل كافران وفاجران نمي شود، بلكه مومن هم - در صورتي كه مرتكب گناهان شده باشد-  مشمول اين عذاب دردناك خواهد شد واين عذاب رحمتي است از جانب خداوند، براي مومنان زيرا موجب خروج مومن از گناه شده وبعد از آن در نعيم برزخ و قيامت به سر خواهد برد .  اما در مورد سوال در قبر، اباعبدا...(عليه السلام) مي فرمايد: «در قبر سوال نمي شود مگر از ايمان محض وكفر محض و خالص (يعني از عقايد سوال مي شود) وديگران را متعرض نمي شوند.»  شهيدثاني -رحمه الله عليه-  فرمودند: « در قبر وعالم برزخ از مومن وكافر محض به تفصيل سوال خواهد شد يعني اين كه از كليه اصول عقايد وفروع آن ، مثل نماز ، روزه ،حج ،جهاد و...سوال مي شود. اما از كساني كه ضعيف العقل هستند ويا حجت الهي در ايمان بر آنها ثابت نشده به طوراجمال از كفر و ايمانشان بازجويي مي شود.» 

از بيانات علما وبزرگان بدست می آيد که چهارگروه ( اطفال- افراد کم عقل- جاهل قاصر وکسی که فسق عملی ندارد)عذاب برزخی ندارند . زيرا يا امکان دسترسی به عقايد صحيح ولوازم ايمان رانداشته اند ويا مستضعف فکری ، فرهنگی وياعقب افتادگان فکری هستند.نکته مهم ديگری که بايد درآن تامل کرد اين است که پس از مرگ ، دفتر اعمال انسان بسته نمی شود زیرا بعضی از اعمال متوفی اعم از سيئه وحسنه می تواند اثرات منفی ويا مثبت ماندگاری برفرد ويا جامعه بگذارد . وتا زمانی که آن اثر باقی است به مناسبت آن اثر روح هم در عذاب ويا آرامش باقی می ماند . لذا ثواب کارهای خير انسان بعد از مرگ هم برای ميت نافع است .در روایتی از اباعبدالله (عليه السلام) به پنج خصلت اشاره شده که پس ازمرگ به ميت نفع می رساند :  

-  فرزند صالح ميت که برای او طلب مغفرت مي کند.

-  کتابی که ميتی نوشته وموجب هدايت جامعه شده.

-  چاهی حفر کرده باشد که مردم از آن نفع ببرند.

-  نهالی کاشته باشد که مردم از میوه وسايه آن استفاده ببرند .

-  صدقه جاريه ای که بعد از مرگ برای ميت جاری باشد سنت حسنه ای که بعد از مرگ او باقی باشد.

علاقه روح به قبر وديدار اموات از خانواده:

براساس روايات فراوان بدون هيچ ترديدی می توان گفت که روح به قبر ومدفن خويش عنايت وتوجه خاصی دارد وعلتش می تواند چند چيزباشد:

- محل دفن، آخرين مرحله ازنشئه دنيا واولين مرحله از سفر اخروی اوست لهذا اين خاطره را روح هرگز فراموش نمی کند.

- قبر متوفی محل اجتماع خويشان است که به ياد او گرد هم جمع می شوند وکارهای خير چون تلاوت قرآن وخيرات ومبرات انجام می دهند .

- متوفی عنايت خاصی به زائرين قبرش دارد.بنا براين مردگان از آنچه بر بندگان می  گذرد بی خبر نيستند به خصوص زمانی که زندگان بر مزارشان می آيند وآنهارا با کارهای خيرشان شادمان مي سازند.  در زمينه ديدار اموات از خانواده ،«اسحاق بن عمار»ازابی الحسن (عليه السلام) سوال کرد:« آيا شخص مومني كه از دنيا می رود پس از مرگ از خانواده خود ديدارمی کند؟» حضرت پاسخ می دهند. « بلی»، بعد پرسيد :«چه مدت وهر چند وقت يکبار؟» حضرت درپاسخ فرمودند: «به اندازه فضيلت ومنزلتی که نزد خدا دارد، بعضی هر روز ، بعضی دو روز يک باروبعضی هرسه روز يک بار.»اسحاق مي گويد: من درضمن کلام حضرت فهميدم که کمترين مدت درهرجمعه است. بعد سوال کردم درچه ساعتی ؟ فرمودند:« در نزد زوال شمس ، يعنی ظهر ويا قبيل آن»(شايد منظور اوقات نماز باشد) سپس فرمودند:« خداوند ملکی را همراه ميت می فرستد که به او آنچه را شادش می گرداند نشان دهد وآنچه را موجب کراهتش می شود ازاو بپوشاند ، لذا بر می گردد در حالتی که چشمش به ديدار آنها روشن است. ‍›› امام صادق (عليه السلام) می فرمايد :«هيچ مومن وکافری نيست مگر اين که بعد از زوال شمس نزد کسانش می آيد واگر مومنی ببيند اهلش کارهای نيک انجام می دهندخدارا شکرمی گويدواگر کافر ببيند اهلش کارهای ناپسند انجام می دهند حسرت وافسوس می خورد. اموات از خيرات ومبراتی که به آنها داده می شود آگاهند. چه بسا سبب نجات آنها از عذاب برزخی شود . حضرت صادق (عليه السلام) می فرمايد:«همانا ميت به سبب ترحم واستغفاری که برايش انجام شده شاد می شود همانطوري که انسان زنده به سبب هديه ای که به او می دهند خوشحال می شود.» وفرمودند:«هر مسلمانی که عمل صالحی برای ميتی انجام دهد، ثواب آن عمل برای خودش مضاعف می گردد ونفعش به ميت هم می رسد.» «حبه العرنی» می گويد:« با اميرالمومنين به طرف پشت شهر (کوفه) روان شديم. حضرت دروادی السلام توقف نمود، (در وضعيتی بودند) که گويی اقوامی را مورد خطاب قرار داده اند. من هم با ايشان ايستادم تا خسته شدم و...بالاخره بلند شدم وعبايم را جمع کرده وعرض کردم يا اميرالمومنين! من از اين طول قيامتان دلم به حال شما می سوزد (لطفا) ساعتی استراحت کنيد. آن گاه عبايم را پهن كردم تا حضرت روي آن بنشينند ، فرمود : « يا حبه ( اين جايي كه ما هستيم ) يا محل گفتگوي مومن است يا محل نشست و برخاست او . » عرض كردم راستي آن ها چنينند (دراين جا حضور دارند ) ؟ فرمود:« آري . اگر پرده از چشم تو برداشته شود خود خواهي ديد آن ها دسته دسته دور هم گرد آمده و باهم به گفتگو نشسته اند » عرض كردم : « جسمند يا روح ؟» فرمود : « روحند . مومني نمي ميرد مگر آنكه به روحش گفته مي شود به وادي السلام ملحق شو . زيرا آنجا سرزميني است متصل به بهشت عدن » بنابراين مومنين به بقاء روح در عالم برزخ معتقدند و مرگ را تولد تازه اي مي دانند كه اموات در هر مرحله اي از آن آگاهتر و بيناتر از زندگي دنيوشان هستند به گونه اي كه ارتباط روحي آن با بازماندگانشان قطع نمي شود . و حتي از طريق خيرات و صدقات و كارهاي نيك آن ها بهره هم مي برند .اما در مقابل كفار و كساني كه به بقاء روح اعتقاد ندارند ، عدم ارتباط ارواح مردگان را با دنيا ناشي از طول زمان و بعد مكان مي دانند آن هم به علت جام مرگي است كه مردگانشان نوشيده اند كه ديگر پس از آن حركاتشان به سكون تبديل مي شود .  

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

بدان كه از علامات ترقى از مرتبه اول و دوم توحيد و وصول به مرتبه سيم آن است‏كه آدمى در جميع امور خود توكل بر خدا كند و همه امور خود را به او واگذارد وديده از همه وسايط بپوشاند، زيرا كه بعد از آنكه بر او روشن شد كه به غير از خدااحدى منشا هيچ اثرى نيست، و دانست كه مبدا هر موجودى و منشا هر فعلى، از خلق ورزق و عطا و منع و غنا و فقر و مرض و صحت و ذلت و عزت و حيات و ممات و غير اينها حق - سبحانه و تعالى - است.و اوست منفرد و مستقل به جميع اينها.و «انباز»  و شريكى از براى او در هيچ اثرى نيست ديگر در هيچ امرى ملتفت‏به غير او نمى‏شود، بلكه‏بيم او از خدا و اميدش به او و وثوق و اعتمادش بر اوست.و كسى را كه اين مرتبه حاصل‏نشده و دل او از شوائب شرك خالى نيست و به سبب وساوس شيطانيه ملتفت‏به وسايطظاهريه مى‏گردد، همچنان كه با آمدن باران اعتماد به نمو زراعت و نباتات مى‏كند. و از وزيدن باد موافق، مطمئن به سلامتى كشتى مى‏شود.و از حدوث بعضى نظرات‏كواكب و اتصالاتشان اميد و بيم به حدوث بعضى حوادث به هم مى‏رساند.و از ملاحظه‏قدرت بعضى از مخلوقات از قهر او خائف و به لطفش اميدوار مى‏گردد، و كسى كه ابواب‏معارف بر او گشوده شد و امر عالم كما هو حقه بر او منكشف گرديد مى‏داند كه آسمان وزمين و خورشيد و ستارگان و ابر و باد و باران و حيوان و انسان، و غير اينها از مخلوقات،همگى مقهور امر پادشاه بى‏شريك و وزير، و در قبضه قدرت او مسخر و اسيرند. چون‏زرع را فاسد خواهد، آمدن باران چه نفع تواند رسانيد.و اگر كشتى را غرق دريا پسندد،باد موافق چه تواند كرد.سرى را كه او بر خاك افكند كه مى‏تواند برداشت؟ و اگر تو را خواهد به ساحل نجات رساند باد مخالف نيز مخالفت نتواند كرد.و اگر انبارترا آباد خواهد بى‏باران هم گندم تواند داد.

آنكه او از آسمان باران دهد                   هم تواند او ز رحمت نان دهد

و التفات آدمى به بعضى از وسائط در نجات و عزت و غناى خود و متوسل به آنهاشدن شبيه است‏به كسى كه: پادشاهى امر به كشتن او فرموده باشد سپس پشيمان شده‏و كاتب را امر كند كه منشور عفو او را نوشته ارسال نمايد.و آن شخص بعد از خلاص‏شدن، زبان به مدح و ثناى كاغذ يا قلم يا كاتب گشايد و گويد كه: اگر اينها نبودى مرا نجات‏ميسر نگشتى و كسى كه دانست كه آنچه بر كاغذ رقم شد از قلم بود و قلم خود مسخر دست‏كاتب و كاتب را ياراى آن نيست كه بى امر پادشاه چيزى نويسد بجز شكر پادشاه نكند و به‏غير از ثناى او نگويد و منت‏بجز از او نپذيرد.  و شكى نيست كه جميع مخلوقات، از ماه و خورشيد و آسمان و ستارگان و باد و باران‏و جماد و حيوان، همگى چون قلم در دست كاتب، و كاتب در خدمت‏سلطان، مقهور و مسخرند. ديده‏حق بين كو و دل حق شناس كجاست؟ هر گاه مورى در كاغذى كه در دست كاتب است‏و آن را مى‏نويسد گذر كند از تنگى چشم و خوردى حدقه نمى‏بيند مگر نيش قلم را كه‏كاغذ را سياه مى‏كند و نور بصرش را امتداد نيست كه انگشت كاتب و يا دست او را ببيند،چه جاى آنكه خود كاتب را بر خورد، پس چنان تصور مى‏كند كه اين همه نقش بديع‏از قلم سر مى‏زند.  و مخفى نماند كه مراد از آنچه مذكور شد آن است كه: كسى كه از مرتبه دويم‏توحيد ترقى نموده مى‏داند كه منشا جميع آثار و مصدر همه افعال خداوند متعال است‏و ديگرى منشا هيچ امرى نمى‏تواند باشد.و اين در غير حركات و افعال انسان است، زيرا كه‏فى الجمله اختيارى از براى او در افعال و حركات خود بديهى، و اجماع و آيات و اخبار  در آن صريح است.گو اختيار تام و اقتدار بالاستقلال نباشد بلكه اختيار او در همين‏امور تكليفيه و اعمال خير و شر باشد كه حكيم على الاطلاق به جهت مصالحى‏چند كه خود به آنها داناتر است چند روزى زمام اختيار در اين امور را به دست‏خود انسان‏داده و او را به عالم ابتلا و امتحان فرستاده‏اند.

«انا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان».

پس انسان، هم مختار است و هم مجبور، اختيار او در امور تكليفيه و خيرات و شرور،و اجبار او در غير اينها از حيات و ممات و عزت و ذلت و بيمارى و صحت و شفا و فقر وغنا و امثال اينهاست. و ممكن است همين مراد باشد از آنچه در حديث مشهور وارد شده است كه: «لا جبر و لا تفويض بل امر بين امرين‏» يعنى: «از براى انسان نه جبر مطلق است و نه تفويض‏و اختيار مطلق، بلكه امرى است متوسط ميان اين دو امر» شايد مراد از «امر بين الامرين‏» ، قدرت و اختيار امكانى بوده باشد، زيرا كه انسان اگر چه مختار و قادر باشد و لكن اختيار و قدرتش نيز مانند وجودش خواهد بود. «متاع البيت‏يشبه صاحب البيت‏» يعنى: «اسباب خانه به صاحب خانه شبيه است‏» .و وجود انسان، وجود امكانى است، نه به مثابه وجود صرف است كه وجود واجبى باشد، و نه عدم‏صرف، بلكه وجودى است مشوب به عدم، و عدمى است مشوب به وجود.  پس همچنين قدرت و اختيارى كه خداوند در انسان موجود كرده نه اختيار و قدرت‏صرف مى‏تواند بود، زيرا كه اختيار صرف مختص پروردگار و عين وجود مقدس‏اوست، پس چگونه مى‏تواند شد كه از براى ديگرى ثابت‏باشد؟ ! و چون اختيارى از براى‏انسان ثابت‏شده پس بى‏اختيار صرف هم نيست‏بلكه امرى است ميان اختيار مطلق وبى‏اختيارى محض.  و شايد هم مراد از «امر بين الامرين‏» ، قدرت و اختيارى باشد كه متوسط و بسته به قدرت‏و اختيار غير است، زيرا كه انسان اگر چه مختار باشد اما اختيار او از ديگرى است و آن‏ديگرى قادر بر سلب اختيارش در عين اختيار هست.و شكى نيست كه چنين اختيارى‏اگر چه از بى‏اختيارى بالاتر است و ليكن از اختيار مطلق فروتر مى‏باشد، و مرجع اين وجه‏نيز به وجه دوم است.  و بدان كه ثبوت اختيار به هر يك از اين سه معنى از براى انسان منافاتى با اختيار مطلق‏در جميع امور از براى خدا ندارد، بلكه همچنان كه اختيار مشوب به بى‏اختيارى فى الجمله‏از براى انسان ثابت است، اختيار منزه از شايبه بى‏اختيارى در همان موارد از براى خدا نيزهست‏«يضل من يشاء و يهدى من يشاء».  و استبعادى نيست در اينكه دو كس را در امرى اختيار باشد، خصوصا با وجوداختلاف در اختيار.و از اين معلوم مى‏شود كه در جميع افعال و احوال، چشم از وسائطپوشيدن و متوسل به صاحب اختيار مطلق شدن منافات با ثبوت نوع اختيارى از براى انسان‏ندارد، زيرا كه اگر چه در بعضى افعال او را فى الجمله اختيارى باشد اما اختيار خدا بيشترو قدرت او كامل‏تر است.  پس بر هر كس لازم است كه در هر امرى كه از براى او نوع اختيارى هست‏به حكم‏شريعت مقدسه اختيار و قدرت خود را فى الجمله به كار برده و در توفيق و اتمام آن‏از حضرت آفريدگار استمداد نمايد، و در آنچه از تحت قدرت او بيرون است اميدوار به‏لطف و كرم پروردگار باشد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

مرتبه اول: علم اليقين است، و آن اولين مرتبه يقين است و عبارت است از: اعتقادثابت جازم مطابق واقع.و آن حاصل مى‏شود از ترتيب مقدمات و استدلال، مانند يقين‏كردن به وجود آتش در موضعى به مشاهده دود. مرتبه دوم: علم اليقين است، و آن عبارت است از مشاهده مطلوب و ديدن آن به‏چشم بصيرت و ديده باطن، كه به مراتب روشن‏تر از ديده ظاهر است.و آنچه مشاهده‏از آن شود واضح‏تر و ظاهرتر است. و اشاره به اين مرتبه است آنچه سيد اولياء در جواب ذعلب يمانى  كه سؤال‏كرد از آن حضرت كه: «هل رايت ربك؟» يعنى: «آيا پروردگار خود را ديده‏اى؟» فرمودند: «لم اعبد ربا لم اره‏» يعنى: «بندگى نمى‏كنم خدائى را كه نديده باشم‏»  و همين است مراد آن حضرت از آنچه فرمود كه: «راى قلبى ربى‏» يعنى: «ديد دل‏من پروردگار مرا» .  و اين مرتبه هم نمى‏رسد مگر به رياضت و تصفيه نفس، تا اينكه تجرد تام از براى اوحاصل شود.و اين مانند يقين كردن به وجود آتش است‏به معاينه ديدن آن.  مرتبه سوم: حق اليقين است، و آن عبارت است از اينكه ميان عاقل و «معقول‏»  وحدت معنويه و ربط حقيقى حاصل شود، به نحوى كه عاقل، ذات خود را «رشحه‏اى‏»  از رشحات فيض معقول و مرتبط به او بيند، و آنا فآنا اشراقات انوار او را به خود مشاهده‏نمايد، مانند يقين كردن به وجود آتش به داخل آن شدن.و رسيدن به اين مرتبه موقوف‏است‏به مجاهدات شاقه، و رياضات قويه صعبه، و ترك رسوم و عادات، و قطع‏ريشه شهوات، و باز داشتن دل از خواطر نفسانيه و افكار رديه شيطانيه، و پاك نمودن‏خود از كثافات عالم طبيعت ناهنجار، و دورى از علايق و زخارف دنياى غدار.

در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است كه مجنون باشى

و كيف ترى ليلى بعين ترى بها سواها و ما طهرتها بالمدامع

و تلتذ منها بالحديث و قد جرى حديث‏سواها فى خروق المسامع  

او را به چشم پاك توان ديد چون هلال‏هر ديده جاى جلوه آن ماه پاره نيست‏بلكه يقين حقيقى نورانى خالى از ظلمات شك و وهم و «شوايب‏» ،  اگر چه در مرتبه‏اول باشد به محض فكر و استدلال حاصل نمى‏گردد بلكه حصول آن به تصفيه نفس‏از كدورات اخلاق ذميمه منوط، و حصول آن به رياضات و مجاهدات مربوط است. بلى آئينه دل را تا از زنگ عالم رسم و عادات و غبار خطه طبيعت صيقل ندهى قبول‏صور حقايق اشياء نمى‏كند و مقابله ميان او و عقل فعال كه محل صور جميع حقايق است‏دست ندهد.و تا حايل و موانع حاصله از علايق دنيويه از ميان بر طرف نشود و صورموجوده در آن در آنجا منعكس نگردد.و اگر نه اين بود كه زنگ كدورت معاصى واخلاق ذميمه آئينه نفس را تار و موانع و علايق و عادات حايل ميانه آن و عالم انوارنشده بود هر نفسى به حسب فطرت، قابل معرفت‏حقايق ملك و ملكوت بودى.و از اين جهت است كه خداوند عالم آن را از ميان ساير مخلوقات برگزيد و او را محل امانتى كه‏سموات و ارضين و جبال از تحمل آن امتناع نمودند گرداند.  و سيد رسل - صلى الله عليه و آله و سلم - اشاره به كدورات اخلاق ذميمه فرموده‏اندكه: «لو لا ان الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملكوت السموات‏و الارض‏» يعنى: «هر گاه نه اين بود كه لشكر شياطين اطراف قلوب بنى آدم را احاطه‏كرده‏اند، هر آينه حقايق ملكوت آسمانها و زمين را مشاهده مى‏نمودند» .  و اشاره به موانع علائق و عادات فرمودند كه: «كل مولود يولد على الفطرة فابواه‏يهودانه و يمجسانه و ينصرانه‏» يعنى: «هر كسى متولد مى‏شود بر فطرت سليم، و ليكن‏پدر و مادر او و تبعيت آنها، او را از فطرت خود باز مى‏دارند و آنها را به راههاى غير مستقيمه‏مى‏افكنند . و مخفى نماند كه به هر قدر كه از براى نفس، تزكيه و صفا و علم به حقايق و اسرار،و درك عظمت‏حضرت آفريدگار، و معرفت صفات جلال و جمال پروردگار حاصل‏مى‏شود به همان قدر سعادت و بهجت و لذت و نعمت در نشاه آخرت از براى او هم‏مى‏رسد و وسعت مملكت او در بهشت‏به حسب معرفت او به عظمت و صفات و افعال‏خداوند متعال خواهد بود، به اين معنى كه معرفت در دنيا باعث استحقاق اين مراتب‏در آخرت خواهد شد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

اول آنكه: در امور خود التفات به غير پروردگار نكند.و مقاصد و مطالب خود را ازغير او نجويد.و اعتماد او بجز او نباشد، از هر حول و قوه بجز حول و قوه، خداوندگاربيزار، و هر قدرتى بجز قدرت آفريدگار در نظر او بى‏اعتبار و خوار، و نه كارى را ازخود بيند و نه اثرى، نه خود را منشا امرى داند و نه ديگرى، بلكه همه امور را مستند به‏ذات مقدس او و همه احوال را منسوب به وجود مقدس او داند، و چنان داند كه آنچه‏از براى او مقدر است‏به او خواهد رسيد.و در اين هنگام از براى او تفاوتى نخواهد بودميان فقر، ثروت، مرض، صحت، عزت، ذلت، مدح، ذم، برترى، پستى، دولت وتهى دستى.ليكن در اين وقت چشم از وسايط پوشيده و منبع همه احوال را از يك‏سر چشمه مى‏بيند و او را حكيم مطلق و خير محض مى‏داند. از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - مروى است كه: «هر كه يقين او سست واعتقاد او ضعيف باشد خود را راضى مى‏كند كه متوسل به اسباب و وسايط شود وپيروى رسوم و عادات و گفتگوهاى مردم نمايد و سعى در امور دنيا و جمع «زخارف‏»  اين اريت‏سرا كند.به زبان اقرار مى‏كند كه هر عطا و منعى از خداست و نمى‏رسد به‏بنده مگر آنچه پروردگار قسمت او كرده، ولى فعل او منافى قولش است و به دل انكارمى‏كند آنچه را به زبان اقرار مى‏نمايد»  و نيز از آن حضرت مروى است كه فرمودند: «هيچ چيز نيست مگر اين كه از براى‏او حدى است.  بعضى عرض كردند: حد توكل چيست؟ فرمودند: يقين.  عرض شد كه: حد يقين چيست؟ فرمود: آن است كه با وجود خدا از هيچ چيز نترسد». دوم آنكه: در همه اوقات در نهايت ذلت و انكسار در خدمت پروردگار بوده وروز و شب مشغول بجا آوردن خدمت او، و پنهان و آشكار در بندگى و اطاعت او،همگى اوامر شريعت‏حقه را امتثال نمايد، و از جمله نواهى او اجتناب كند، خلوت‏خاطر را از غير ياد او خالى سازد، و خانه دل را از جز محبت او پردازد، و دل او جز ياد حق‏را فراموش، و زبانش از غير نام او خاموش گردد، زيرا كه صاحب يقين خود را پيوسته‏در پيشگاه شهود حضرت حق حاضر، و او را به همه اعمال و افعال خود مطلع و ناظرمى‏بيند. پس هميشه غريق عرق خجلت و شرمندگى، و قرين حيا و سرافكندگى خواهد بود،و بجز آنچه رضاى خدا در آن است نخواهد پرداخت.و بالجمله يقين او به اينكه‏خداوند عالم بر جميع اعمال و افعال او آگاه و هر عملى را محاسبه و جزائى است همراه،دائم او را در مقام اطاعت و فرمانبردارى مى‏دارد.و يقين او به آنچه حق - سبحانه و تعالى - به او عطا فرموده از انواع نعمتهاى ظاهريه و باطنيه پيوسته او را قرين شرمسارى و رديف‏شكر گزارى مى‏سازد.و از يقين به آنچه پروردگار در دار قرار از سرور و بهجت و عيش وراحت‏به بندگان عطا مى‏فرمايد هميشه در مقام طمع و اميدوارى خواهد بود.و از يقين به‏اينكه اختيار هر امرى در قبضه اقتدار و قدرت حق است و از آنچه از او صادر مى‏شودموافق عنايت و مطابق حكمت و مصلحت است پيوسته در محل صبر و رضا و خوشنودى‏از قضا، و از تبدلات احوال، تغييرى در حال او راه نخواهد يافت.و به سبب يقين او به‏سر آمدن ايام حيات و آنچه بعد از مردن است از زحمات و عقبات، روز و شب در حزن‏و اندوه.و به جهت‏يقين او به فناى دنيا و پستى آن، متاع دنيوى در نظر او خوار و بى‏اعتبارخواهد بود. همچنان كه حضرت صادق - عليه السلام - فرمودند كه: «در گنجى كه حضرت‏خضر به موسى - على نبينا و آله و عليهما السلام - خبر داد لوحى بود كه در آن نوشته بودعجب دارم از كسى كه يقين به مرگ داشته باشد چگونه فرحناك مى‏گردد.و عجب‏دارم از كسى كه يقين به قضا و قدر الهى داشته باشد چگونه غمناك مى‏شود.و عجب‏دارم از كسى كه يقين به بى وفايى دنيا دارد چگونه دل به آن مى‏بندد و به آن مطمئن‏مى‏گردد» (16) و از يقين او به قدرت و عظمت آفريدگار دايم در مقام «دهشت‏» و «هيبت‏»  و «وحشت‏»  و اضطراب و «خشيت‏»  خواهد بود.و به اين جهت‏خشوع و ذلت و خوف‏و خشيت‏سيد كاينات - عليه افضل التحيات - به مرتبه‏اى بود كه هر كه او را در وقت‏راه رفتن ملاحظه مى‏نمود چنان گمان مى‏كرد كه بر روى در مى‏افتد.و از يقين او به‏كمالات غير متناهيه حق و با جمال تام جميل مطلق هميشه در مقام شوق و محبت، بلكه‏در وله و حيرت خواهد بود.و حكايات اصحاب يقين از انبياء و مرسلين و اولياء كاملين‏در خوف و شوق، و آنچه از براى ايشان رو مى‏داد از تغير و تزلزل و اضطراب و «وله‏» و بهجت و «استغراق‏» ،  چه در حال نماز و چه در غير آن مشهور و كتب تواريخ و قصص‏به آنها «مشحون‏»است.غش‏هاى سيد كاينات در اوقات مناجات گوشزد خاص و عام‏گشته و بى خوديهاى سيد اوصياء در هنگام صلوة متواتر ميان اهل اسلام شده.و چگونه‏كسى كه يقين واقع به خداوند متعال، و علم به عظمت و جلال او داشته باشد و او را مطلع‏بر خفاياى احوال و دقايق اعمال خود داند معصيت او را مى‏كند و در حالت اشتغال به‏عبادات او و ايستادن در خدمت او، وحشت و خشيت و انفعال و خجلت از براى او حاصل‏نمى‏شود؟ ! و حال اينكه مشاهده مى‏كنيم كه كسى در حضور شخصى باشد از اكابر دنيا كه‏او را فى الجمله شوكتى بوده باشد با وجود علم او به پستى در ذات آن، در اول و آخر به‏نوعى انفعال و دهشت از براى او حاصل مى‏شود كه از خود غافل مى‏گردد و جميع حواس‏خود را متوجه و ملتفت او مى‏گرداند.  سوم آنكه: مستجاب الدعوه بلكه صاحب كرامات بوده باشد، زيرا كه هر قدر يقين‏انسان زياد مى‏شود جنبه تجرد او غالب مى‏گردد و به اين سبب قوه تصرف در جميع موادكائنات كه از شان مجردات است‏به جهت او حاصل مى‏شود.  و از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - مروى است كه فرمودند: «يقين بنده رامى‏رساند به هر مرتبه بلند و مقام ارجمند، همچنان كه رسول خدا - صلى الله عليه‏و آله و سلم - خبر دادند از شان يقين در وقتى كه در خدمت آن حضرت مذكور شد كه‏عيسى بن مريم - على نبينا و آله و عليه السلام - بر روى آب راه مى‏رفت فرمودند كه: هر گاه يقين او زيادتر مى‏بود هر آينه بر روى هوا نيز راه مى‏رفت پس هر كه را يقين بالاتر، قدرت او بر كرامات‏بيشتر است

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

جهل مركب عبارت است از اينكه: كسى چيزى رانداند يا خلاف واقع را بداند و چنان داند كه حق را يافته است، پس او نمى‏داند، ونمى‏داند كه نمى‏داند، و آن بدترين رذايل است.و دفع آن در نهايت صعوبت است. و از اين جهت‏حضرت عيسى - على نبينا و آله و عليه السلام - فرمودند كه:  «من ازمعالجه «اكمه‏» و «ابرص‏»   عاجز نيستم ولى از معالجه احمق عاجزم‏»  و سبب آن اين است كه مادامى كه آدمى نداند كه جاهل است، به نقصان خودبر نمى‏خورد و در صدد تحصيل علم بر نمى‏آيد، پس در ضلالت و گمراهى باقى‏مى‏ماند.و علامت اين صفت مهلكه و كيفيت‏شناختن آن، آن است كه آدمى، برخى از مطالب و استدلالات خود را بر جمعى از معروفين به استقامت‏سليقه ومنزهين از عصبيت و تقليد عرض نموده اگر ايشان او را تصويب نمودند از جهل مركب‏برى‏ء و اگر تخطئه نمودند و او خود «مذعن‏»   نباشد

شك و حيرت عبارت است از: عاجز بودن نفس ازتحقيق حق و رد باطل در مطالب.و علامت آن ظاهر است، و غالب آن است كه: منشااين تعارض ادله است.و اما ضرر آن، پس شكى نيست كه شك و حيرت در مطالب‏متعلقه به ايمان، موجب هلاكت و فساد نفس است، بلكه از اخبار مستفاد مى‏شود كه باشك از دنيا رفتن كفر است، و سعى در ازاله آن از واجبات است.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

دربارۀ گروه‌ مُرْجَوْنَ لاِمْرِ اللَهِ

غير از افراد بسيار شايسته‌ و مؤمن‌ و افراد بسيار زشت‌ و كافر و غير از مستضعفين‌ و مَن‌ يُلحَق‌ بهم‌ و غير از مؤمنين‌ معمولي‌ كه‌ كارهاي‌ خوب‌ و بد را با هم‌ آميخته‌ بجا مي‌آورند، در قرآن‌ مجيد افرادي‌ را بيان‌ ميكند كه‌ فوراً به‌ حساب‌ آنها به‌ مجرّد موت‌ رسيدگي‌ نمي‌شود، بلكه‌ تأخير مي‌افتد تا وقتي‌ كه‌ قيامت‌ در رسد و به‌ حساب‌ نفوس‌ و صلاح‌ و طلاح‌ آنها رسيدگي‌ شود. در قيامت‌ كه‌ عالم‌ ظهورات‌ نفوس‌ است‌، در آنجا خداوند بر اساس‌ حالت‌هاي‌ نفسيّۀ آنان‌، يا آنانرا مورد رحمت‌ خود قرار ميدهد و يا آنكه‌ تسليم‌ عذاب‌ ميكند، و آنان‌ را « مُرْجَوْن‌ لاِمْرِاللَهِ » گويند. در سورۀ توبه‌، پس‌ از آنكه‌ خداوند حال‌ مردم‌ بسيار خوب‌ و بسيار بد و مردمي‌ كه‌ اعمالشان‌ آميختۀ خوبي‌ و بدي‌ است‌ را ذكر مي‌نمايد، حال‌ اين‌ طائفه‌ را بيان‌ ميكند ؛ بدين‌ طريق‌: وَالسَّـٰبِقُونَ الاوَّلُونَ مِنَ الْمُهَـٰجِرِينَ وَالانْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم‌ بِإِحْسَـٰنٍ رَضِيَ اللَهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّـٰتٍ تَجْرِي‌ تَحْتَهَا الانْهـٰرُ خَـٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدًا ذَ' لِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.

«و آن‌ كساني‌ كه‌ در ايمان‌ سبقت‌ گرفتند و جزء پيشگامان‌ مهاجرين‌ و أنصار بوده‌اند، و آن‌ كساني‌ كه‌ در مقام‌ احسان‌ (كه‌ ولايت‌ است‌) از آنها متابعت‌ نمودند، خداوند از همۀ آنها راضي‌ است‌ و آنها هم‌ از خدا راضي‌ هستند، و براي‌ آنان‌ بهشت‌هائي‌ از درخت‌هاي‌ سربه‌ هم‌ آورده‌ كه‌ در زمين‌ آنها نهرهائي‌ جاري‌ است‌، مقرّر فرموده‌ است‌ كه‌ در آنجا جاودان‌ زيست‌ كنند ؛ و اين‌ پاداش‌، فوز بزرگ‌ است‌.»

وَ مِمَّنْ حَوْلَكُم‌ مِنَ الاعْرَابِ مُنـٰفِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَي‌ النِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُم‌ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَي‌' عَذَابٍ عَظِيمٍ.

«و از أعرابي‌ كه‌ در اطراف‌ شما زندگي‌ مي‌كنند جماعتي‌ از منافقين‌ هستند و از اهل‌ مدينه‌ نيز جماعتي‌ هستند كه‌ نفاق‌ خود را به‌ حدّ اعلي‌ رسانيده‌ و در اين‌ نفاق‌ استمرار و دوام‌ دارند، تو آنها را نمي‌شناسي‌ و ما آنها را مي‌شناسيم‌. بزودي‌ دوبار آنان‌ را عذاب‌ خواهيم‌ كرد (يكي‌ در عالم‌ دنيا و يكي‌ در عالم‌ برزخ‌) و سپس‌ به‌ عذابي‌ عظيم‌ فرستاده‌ خواهند شد.»

وَ ءَاخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صَـٰلِحًا وَ ءَاخَرَ سَيِّئًا عَسَي‌ اللَهُ أَن‌ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ.

«و جماعت‌ ديگري‌ هستند كه‌ به‌ گناهان‌ خود اعتراف‌ نموده‌، مقداري‌ از اعمال‌ صالحه‌ انجام‌ داده‌اند و مقداري‌ از اعمال‌ زشت‌ بجاي‌ آورده‌اند. شايد خداوند از گناه‌ آنها درگذرد، و بدرستيكه‌ خداوند غفور و رحيم‌ است‌.» و پس‌ از بيان‌ چند آيه‌ ميرسد به‌ اين‌ آيه‌:

وَ ءَاخَرُونَ مُرْجَوْنَ لاِمْرِ اللَهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ اللَهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.

«و جماعت‌ ديگري‌ نيز هستند كه‌ تأخير مي‌افتد در رسيدگي‌ به‌ حساب‌ آنان‌، و منوط‌ ميگردد به‌ امر خدا كه‌ يا آنان‌ را عذاب‌ كند و يا گناه‌ آنان‌ را بيامرزد و خداوند عليم‌ و حكيم‌ است‌.» در «كافي‌» به‌ دو سند متّصل‌ از حضرت‌ امام‌ محمّد باقر عليه‌السلام‌ روايت‌ ميكند راجع‌ به‌ مُرْجَوْنَ لاِمْرِ اللَهِ و مضمون‌ دو روايت‌ يكي‌ است‌، ولي‌ ما در اينجا عين‌ عبارت‌ روايت‌ اوّل‌ را مي‌آوريم‌: محمّد بن‌ يحيي‌ از أحمد بن‌ محمّد از عليّ بن‌ حَكَم‌ از موسي‌ بن‌ بكر از زُرارة‌ از حضرت‌ باقر عليه‌ السّلام‌ در قول‌ خداوند عزّوجلّ: وَ ءَاخَرُونَ مُرْجَوْنَ لاِمْرِ اللَهِ: قَالَ: قَوْمٌ كَانُوا مُشْرِكِينَ فَقَتَلُوا مِثلَ حَمْزَةَ وَ جَعْفَرٍ وَ أَشْبَاهَهُمَا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ، ثُمَّ إنَّهُمْ دَخَلُوا فِي‌ الإسْلَامِ فَوَحَّدُوا اللَهَ وَ تَرَكُوا الشِّرْكَ وَ لَمْ يَعْرِفُوا الإيمَانَ بِقُلُوبِهِمْ فَيَكُونُوا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَتَجِبَ لَهُمُ الْجَنَّةُ، وَ لَمْ يَكُونُوا عَلَي‌ جُحُودِهِمْ فَيَكْفُرُوا فَتَجِبَ لَهُمُ النَّارُ ؛ فَهُمْ عَلَي‌ تِلْكَ الْحَالِ إمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ.

«حضرت‌ باقر عليه‌ السّلام‌ در تفسير اين‌ آيه‌: وَ ءَاخَرُونَ مُرْجَوْنَ لاِمْرِاللَهِ فرمودند: مراد از آنها قومي‌ هستند كه‌ سابقاً از مشركان‌ بوده‌اند و مانند حضرت‌ حمزۀ سيّد الشّهداء و حضرت‌ جعفر طيّار و امثال‌ آنها را از گروه‌ مؤمنان‌ به‌ خدا كشته‌اند ؛ و سپس‌ آنها داخل‌ در دين‌ اسلام�8��شدند و خداي‌ را به‌ وحدانيّت‌ پذيرفتند و شرك‌ را ترك‌ گفتند، امّا ايمان‌ در دلهاي‌ آنان‌ وارد نشد، و معرفت‌ به‌ خدا به‌ دلهاي‌ خود پيدا نكردند تا از مؤمنين‌ باشند و بهشت‌ بر آنان‌ واجب‌ گردد، و نيز بر انكار و مكابرۀ خود هم‌ باقي‌ نمانده‌اند تا از كافران‌ باشند و آتش‌ بر آنها واجب‌ شود ؛ اينان‌ بر همين‌ حال‌ هستند كه‌ يا پروردگار آنها را عذاب‌ كند و يا از آنها بگذرد.» و مضمون‌ اين‌ روايت‌ را عليّ بن‌ إبراهيم‌ با سند متّصل‌ خود در تفسيرش‌ آورده‌ است‌. در بعضي‌ از روايات‌ اين‌ طائفه‌ را از زمرۀ مستضعفين‌ شمرده‌اند، چنانكه‌ در «معاني‌ الاخبار» و «تفسير عيّاشي‌»، در اوّلي‌ با سند متّصل‌ خود، و در دوّمي‌ مرفوعاً روايت‌ ميكند از حُمران‌ بن‌ أعيَن‌:

قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِاللَهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَنْ قَوْلِ اللَهِ عَزَّوَجَلَّ: إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ. قَالَ: هُمْ أَهْلُ الْوَلَايَةِ. قُلْتُ: وَ أَيُّ وَلَايَةٍ؟ فَقَالَ: أَمَا إنَّهَا لَيْسَتْ بِوَلَايَةٍ فِي‌ الدِّينِ وَلَكِنَّهَا الْوَلَايَةُ فِي‌ الْمُنَاكَحَةِ وَالْمُوَارَثَةِ وَالْمُخَالَطَةِ وَ هُمْ لَيْسُوا بِالْمُؤْمِنِينَ وَ لَابِالْكُفَّارِ وَ هُمُ الْمُرْجَوْنَ لاِمْرِاللَهِ عَزَّوَجَلَّ.

«حمران‌ ميگويد: از حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السّلام‌ دربارۀ تفسير آيۀ مستضعفين‌ سؤال‌ كردم‌. حضرت‌ فرمودند: ايشان‌ اهل‌ ولايتند.  عرض‌ كردم‌: كدام‌ ولايت‌؟

حضرت‌ فرمودند: مراد من‌ از ولايت‌، آن‌ ربط‌ و وابستگي‌ قلبي‌ نيست‌ كه‌ به‌ حقيقت‌ دين‌ مربوط‌ باشد، بلكه‌ مراد من‌ از ولايت‌ همان‌ ظاهر اسلام‌ و استفاده‌ كردن‌ از نكاح‌ و ارث‌ و آميزش‌ با مسلمانان‌ است‌، ليكن‌ در حقيقت‌، اين‌ افراد نه‌ از مؤمنين‌ هستند و نه‌ از كفّار، و ايشانند مُرجَونَ لاِمراللَه‌ عزَّوجلَّ. و در تفسير «الميزان‌» روايت‌ كرده‌اند از «تفسير قمّي‌» از ضُرَيس‌ كُناسيّ از حضرت‌ أبي‌ جعفر امام‌ محمّد باقر عليه‌ السّلام‌:

قَالَ: قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا حَالُ الْمُوَحِّدِينَ الْمُقِرِّينَ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ مِنَ الْمُذْنِبِينَ الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ لَيْسَ لَهُمْ إمَامٌ وَ لَا يَعْرِفُونَ وَلَايَتَكُمْ؟ فَقَالَ: أَمَّا هَؤُلَآءِ فَإنَّهُمْ فِي‌ حُفَرِهِمْ لَا يَخْرُجُونَ مِنْهَا ؛ فَمَنْ كَانَ لَهُ عَمَلٌ صَالِحٌ، وَ لَمْ يَظْهَرْ مِنْهُ عَدَاوَةٌ فَإنَّهُ يُخَدُّ لَهُ خَدٌّ إلَي‌ الْجَنَّةِ الَّتِي‌ خَلَقَهَا اللَهُ بِالْمَغْرِبِ، فَيَدْخُلُ عَلَيْهِ الرَوْحُ فِي‌ حُفْرَتِهِ إلَي‌ يَوْمِ الْقِيَمَةِ حَتَّي‌ يَلْقَي‌ اللَهَ فَيُحَاسِبَهُ بِحَسَنَاتِهِ وَ سَيِّئَاتِهِ، فَإمَّا إلَي‌ الْجَنَّةِ وَ إمَّا إلَي‌ النَّارِ. فَهَؤُلَآءِ الْمَوْقُوفُونَ لاِمْرِاللَهِ عَزَّوَجَلَّ. قَالَ: وَ كَذَلِكَ يُفْعَلُ بِالْمُسْتَضْعَفِينَ وَ الْبُلْهِ وَ الاطْفَالِ وَ أَوْلَادِ الْمُسْلِمِينَ الَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ.

«ضريس‌ كناسيّ ميگويد: به‌ حضرت‌ باقر عليه‌ السّلام‌ عرض‌ كردم‌: فدايت‌ شوم‌، افرادي‌ هستندكه‌ به‌ وحدانيّت‌ خداوند عزّوجلّ اقرار و اعتراف‌ نموده‌اند و به‌ نبوّت‌ محمّد صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ اقرار كرده‌اند ولي‌ به‌ ولايت‌ شما آشنا نشده‌اند، و از گناهكاراني‌ هستند كه‌ مي‌ميرند و امامي‌ ندارند ؛ حال‌ آنها چيست‌؟ حضرت‌ فرمودند: اين‌ افراد را در قبرهاي‌ خود نگاه‌ ميدارند بطوريكه‌ خارج‌ نمي‌شوند. از ميان‌ آنها افرادي‌ كه‌ اعمال‌ صالحه‌ انجام‌ داده‌اند و نسبت‌ به‌ ما از آنها عداوتي‌ بروز ننموده‌ است‌، از زير قبور آنان‌ نقبي‌ مي‌كشند تا بهشتي‌ كه‌ پروردگار در مغرب‌ خلق‌ فرموده‌ است‌، و از اين‌ راه‌ رَوح‌ از آن‌ بهشت‌ پيوسته‌ در اين‌ قبور مي‌آيد تا روز قيامت‌ و تا اينكه‌ خدا را ملاقات‌ كنند، پس‌ خداوند به‌ حساب‌ آنان‌ رسيدگي‌ فرموده‌ و يا به‌ بهشت‌ و يا به‌ دوزخ‌ بفرستد ؛ اين‌ افراد هستند كه‌ مَوْقوفونَ لاِمْرِاللَه‌اند. حضرت‌ فرمودند: و به‌ همين‌ كيفيّت‌ رفتار ميشود با مستضعفين‌ و افرادي‌ كه‌ أبله‌ هستند و اطفال‌، و فرزنداني‌ از مسلمين‌ كه‌ بالغ‌ نشده‌اند.»

در تعبير حضرت‌ به‌ بهشت‌ در جهت‌ مغرب‌، و دميدن‌ رَوح‌ از آنجا بوسيلۀ اين‌ نقب‌ زيرزميني‌ در عالم‌ قبور برزخي‌ آنان‌ اشارات‌ و كناياتي‌ است‌ كه‌ براي‌ اهل‌ تأمّل‌ و تفكّر شايان‌ دقّت‌ است‌.  و اين‌ روايت‌ را در ضمن‌ روايت‌ مفصّلي‌ كليني‌ در «كافي‌» با سند متّصل‌ خود از سه‌ طريق‌ ـ كه‌ از جملۀ آنها عليّ بن‌ إبراهيم‌ از ضريس‌ كناسيّ است‌ ـ روايت‌ كرده‌ است‌.

 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

 در «خصال‌» شيخ‌ صدوق‌ با سند متّصل‌ خود روايت‌ ميكند از محمّد بن‌ فُضَيل‌ رِزقيّ از حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السّلام‌ از پدرش‌ از جدّش‌ از حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ كه‌ فرمودند:

إنَّ لِلْجَنَّةِ ثَمَانِيَةَ أَبْوَابٍ: بَابٌ يَدْخُلُ مِنْهُ النَّبِيُّونَ وَ الصِّدِّيقُونَ، وَ بَابٌ يَدْخُلُ مِنْهُ الشُّهَدَآءُ وَالصَّالِحُونَ، وَ خَمْسَةُ أَبْوَابٍ يَدْخُلُ مِنْهَا شِيعَتُنَا وَ مُحِبُّونَا.

إلَي‌ أَنْ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَ بَابٌ يَدْخُلُ مِنْهُ سَآئِرُ الْمُسْلِمِينَ مِمَّنْ شَهِدَ أَنْ لَا إلَهَ إلَّا اللَهُ، وَ لَمْ يَكُنْ فِي‌ قَلْبِهِ مِقْدَارُ ذَرَّةٍ مِنْ بُغْضِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ.

«براي‌ بهشت‌ هشت‌ در است‌: يك‌ در، دري‌ است‌ كه‌ از آن‌ پيامبران‌ و صدّيقان‌ وارد آن‌ ميگردند، و يك‌ درِ ديگر، دري‌ است‌ كه‌ از آن‌ شهيدان‌ و صالحان‌ داخل‌ ميشوند. و پنج‌ در ديگر است‌ كه‌ از آنها شيعيان‌ ما و محبّان‌ ما وارد ميگردند.تا آنكه‌ فرمود: و يك‌ در ديگر هست‌ كه‌ از آن‌ سائر مسلمانان‌، كه‌ گوينده‌ و شهادت‌ دهندۀ به‌ توحيد و لاإله‌ إلاّ الله‌ هستند و در دل‌ آنها به‌ اندازۀ سنگيني‌ يك‌ ذرّه‌ از عداوت‌ ما اهل‌ بيت‌ نباشد، داخل‌ ميشوند.» شاهد بر اينكه‌ خلود در جهنّم‌ اختصاص‌ به‌ معاندين‌ اهل‌ بيت‌ عليهم‌ السّلام‌ دارد بـر خلاف‌ سائر اصناف‌ از عامّه‌ و كفّار، كه‌ در دل‌ آنها عداوت‌ با حقّ و حقيقت‌ و اهل‌ حقّ نيست‌ و بناي‌ جحود و استكبار و سركشي‌ را در مقابل‌ خدا و اولياء خدا ندارند، بلكه‌ گرايش‌ آنها به‌ مكتب‌ عامّه‌ از اهل‌ تسنّن‌ يا به‌ مكتب‌ كفر مبني‌ بر عدم‌ طلوع‌ حقّ و ظهور واقعيّت‌ بر آنها بوده‌ است‌، روايت‌ مفصّلي‌ است‌ كه‌ سُلَيْم‌ بن‌ قيْس‌ هَلاليّ كوفيّ در كتاب‌ خود از حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ روايت‌ ميكند ؛ پس‌ از آنكه‌ حضرت‌ فرقه‌ها را به‌ هفتاد و سه‌ فرقه‌ تقسيم‌ ميكنند كه‌ يك‌ فرقه‌ از آنان‌ در بهشت‌ و هفتاد و دو فرقه‌ در جهنّم‌ هستند، و از اين‌ هفتاد و سه‌ فرقه‌ سيزده‌ فرقه‌ به‌ محبّت‌ اهل‌ بيت‌ منتحل‌ شده‌ كه‌ فقط‌ يك‌ دسته‌ از آنها اهل‌ نجات‌ و دوازده‌ فرقۀ ديگر اهل‌ آتشند؛

مراد از فرقۀ ناجيه‌ از ميان‌ هفتاد و سه‌ فرقه‌

امّا فرقۀ ناجيۀ راه‌ يافتۀ مؤمنۀ مُسلِمۀ توفيق‌ يافتۀ ارشاد كننده‌ همان‌ يك‌ فرقه‌ايست‌ كه‌ به‌ من‌ گرويده‌ و أوامر مرا گردن‌ نهاده‌ و برابر فرمان‌ من‌ تسليم‌ شده‌ و از دشمنان‌ من‌ بيزاري‌ جسته‌، دوست‌ من‌ و مبغض‌ دشمن‌ من‌ گرديده‌ و حقّ مرا و امامت‌ مرا و وجوب‌ طاعت‌ مرا از كتاب‌ خدا و سنّت‌ پيامبرش‌ فهميده‌ باشد. پس‌ هيچگونه‌ شكّ و ترديد در دل‌ او پيدا نشود، چون‌ خدا دل‌ او را به‌ نور معرفت‌ ما و معرفت‌ حقّ ما منوّر فرموده‌ و به‌ فضل‌ خود آن‌ فرقه‌ را معرفت‌ داده‌ و الهام‌ بخشيده‌، و مقدّرات‌ آن‌ را در دست‌ گرفته‌ تا اينكه‌ داخل‌ در شيعيان‌ ما نموده‌ است‌، تا به‌ سرحدّي‌ كه‌ قلبش‌ به‌ ولايت‌ ما مطمئن‌ شده‌ و به‌ درجه‌اي‌ از يقين‌ رسيده‌ كه‌ أبداً مخلوط‌ با شكّ و ترديد نباشد ؛ يقين‌ به‌ اينكه‌ من‌ و اوصياي‌ من‌ تا روز قيامت‌ راه‌ يافتگان‌ و راهبران‌ هستيم‌ و آن‌ كساني‌ هستيم‌ كه‌ خداوند در بسياري‌ از آيات‌ قرآنش‌، ما را با خودش‌ و پيامبرش‌ يكجا ذكر فرموده‌ است‌، و ما را به‌ مقام‌ طهارت‌ و عصمت‌ رسانيده‌ و از گواهان‌ بر خلقش‌ قرار داده‌ و حجّت‌ خود در روي‌ زمين‌ فرموده‌ است‌، و ما را خزانه‌دار مقام‌ علم‌ خود و معدن‌ حكمت‌ خود و ترجمان‌ وحي‌ خود قرار داده‌ است‌، و ما را قرين‌ با قرآن‌ و قرآن‌ را قرين‌ با ما قرار داده‌، بطوريكه‌ قرآن‌ نمي‌تواند از ما جدا شود و ما نيز نمي‌توانيم‌ از قرآن‌ جدا شويم‌ تا در كنار حوض‌ كوثر بر رسول‌ خدا وارد شويم‌ و خود رسول‌ خدا بر اين‌ حقيقت‌ گواهي‌ داده‌ است‌. و تنها اين‌ فرقۀ واحده‌ از هفتاد و سه‌ فرقه‌، آنانند كه‌ از آتش‌ و تمام‌ اقسام‌ ضلالت‌ها و شبهه‌ها رهائي‌ يافته‌، و ايشانند كه‌ حقّاً از اهل‌ بهشتند، و آنها هفتاد هزار نفرند كه‌ بدون‌ حساب‌ داخل‌ در بهشت‌ ميگردند. و تمام‌ اقسام‌ هفتاد و دو فرقۀ ديگر در تحت‌ عنوان‌ واحدي‌ قرار گرفته‌، و خاصيّت‌ مشخّصي‌ دارند كه‌ آنها را با هم‌ مشترك‌ نموده‌ است‌. و آن‌ جهت‌ اشتراك‌ اين‌ است‌ كه‌ آنان‌ متديّن‌ به‌ دين‌ غير حقّ هستند، و دين‌ و آئين‌ شيطان‌ را ياري‌ مي‌كنند و از إبليس‌ و پيروان‌ او تلقّي‌ مي‌نمايند، و آنها دشمنان‌ خدا و دشمنان‌ رسول‌ خدا و دشمنان‌ مؤمنين‌ هستند، و بدون‌ حساب‌ يكسره‌ داخل‌ در جهنّم‌ ميشوند. آنان‌ از خدا و رسول‌الله‌ بيزارند و شرك‌ به‌ خدا آورده‌ و كفر ورزيده‌اند و ناخودآگاه‌ به‌ عبادت‌ غير خدا درآمده‌ و چنين‌ مي‌پندارند كه‌ كار خوبي‌ مي‌كنند. و در روز قيامت‌ سوگند ياد مي‌كنند كه‌: قسم‌ به‌ خدا كه‌ پروردگار ماست‌، ما در دنيا مشرك‌ نبوده‌ايم‌ ؛ و براي‌ خدا قسم‌ ميخورند به‌ همان‌ طريقي‌ كه‌ براي‌ شما قسم‌ ياد مي‌كنند، و چنين‌ گمان‌ مي‌كنند كه‌ داراي‌ شأن‌ و موقعيّتي‌ هستند، آگاه‌ باشيد كه‌ آنان‌ از دروغگويانند. سُلَيْم‌ بن‌ قَيس‌ ميگويد ؛ در اينجا به‌ حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ گفتند: حال‌ كساني‌ كه‌ توقّف‌ نموده‌اند، دشمني‌ و خصومت‌ با شما نكرده‌ و مرتكب‌ جرم‌ و گناهي‌ دربارۀ شما نشده‌اند، و كينه‌ و عداوت‌ شما را در دل‌ نگرفته‌اند و در تحت‌ ولايت‌ شما در نيامده‌ و از دشمنان‌ شما نيز بيزاري‌ نجسته‌اند، و گفتارشان‌ اين‌ است‌ كه‌: «ما نمي‌دانيم‌ و حقيقت‌ بر ما مكشوف‌ نشده‌ است‌.» و در اين‌ گفتار صادق‌ هستند، چيست‌؟ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ در پاسخ‌ گفتند: اين‌ فرقه‌اي‌ را كه‌ شما توصيف‌ كرديد جزء آن‌ هفتاد و سه‌ فرقه‌ نيستند، بلكه‌ خارج‌ از آنانند. مراد رسول‌ الله‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ از آن‌ هفتاد و سه‌ فرقه‌، فرقه‌هائي‌ هستند كه‌ هر كدام‌ عَلَم‌ خود را برافراشته‌ و خود را مشهور و مردم‌ را به‌ دين‌ و آئين‌ خود دعوت‌ مي‌كنند و داراي‌ شخصيّت‌ و ارادۀ استقلالي‌ هستند. يك‌ فرقه‌ از آنان‌ متديّن‌ به‌ دين‌ خدا، و هفتاد و دو فرقه‌ از آنها متديّن‌ به‌ دين‌ شيطانند و دوستي‌ و ولايت‌ شيطان‌ و پيروان‌ او را در سر مي‌پرورند و از مخالفين‌ او برائت‌ و بيزاري‌ ميجويند. اينها افرادي‌ هستند كه‌ يا در بهشت‌ بدون‌ حساب‌ و يا در دوزخ‌ بدون‌ حساب‌ داخل‌ ميشوند. امّا كساني‌ كه‌ خداوند را به‌ يگانگي‌ بشناسند و به‌ رسول‌ الله‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ ايمان‌ آورند و هر يك‌ از آنان‌ به‌ ضلالت‌ و گمراهي‌ دشمنان‌ ما معرفت‌ پيدا نكرده‌ و دست‌ نيافته‌ است‌، و نيز به‌ عداوت‌ و دشمني‌ با ما دست‌ نيازيده‌ است‌ و در شريعت‌ بدعتي‌ نگذارده‌، حرامي‌ را حلال‌ و حلالي‌ را حرام‌ نكرده‌ است‌، و به‌ تمام‌ آنچه‌ تمام‌ امّت‌ اتّفاق‌ كرده‌ و اختلافي‌ ننموده‌اند كه‌ خداوند عزّوجلّ به‌ آن‌ امر فرموده‌ است‌ اخذ نموده‌، و از تمام‌ آنچه‌ جميع‌ امّت‌ اتّفاق‌ كرده‌اند كه‌ خداوند نهي‌ فرموده‌ است‌ خودداري‌ كرده‌ است‌، و بطور كلّي‌ دخالتي‌ در شريعت‌ خدا نكرده‌ چيزي‌ را از جاي‌ خود تغيير نداده‌ و حلال‌ و حرام‌ نكرده‌ و در عين‌ حال‌ حقّ و ولايت‌ دستگير او نشده‌ است‌، و هر چيزي‌ را كه‌ نمي‌دانسته‌ علمش‌ را به‌ خدا واگذار كرده‌ و از خود فتوي‌ و رأيي‌ بر خلاف‌ واقع‌ نداشته‌ ؛ پس‌ اين‌ چنين‌ شخصي‌ از اهل‌ نجات‌ است‌. و اين‌ طبقه‌ در ميان‌ جماعت‌ مؤمنان‌ و مشركان‌ اكثريّت‌ مردم‌ را تشكيل‌ ميدهند، و اعظم‌ طبقات‌ خلقند و حساب‌ در روز پاداش‌ و ميزان‌ و اعراف‌ از آنان‌ است‌، و نيز جهنّمي‌هائي‌ كه‌ به‌ بركت‌ شفاعت‌ پيمبران‌ و فرشتگان‌ و مؤمنان‌ از دوزخ‌ خارج‌ شده‌ و نجات‌ مي‌يابند، اين‌ كسانند و لذا آنها را جهنّمي‌ گويند. امّا مؤمنين‌ نجات‌ پيدا نموده‌ و بدون‌ حساب‌ وارد در بهشت‌برين‌ مي‌شوند، آنها حساب‌ ندارند. وليكن‌ حساب‌، اختصاص‌ به‌ همين‌ طبقه‌اي‌ دارد كه‌ ذكر شد، خواه‌ از مؤمنان‌ باشند و خواه‌ از مشركان‌ و يا از كفّاري‌ كه‌ اسلام‌ تأليف‌ دل‌ آنها را نموده‌ است‌، و يا از گناهكاران‌ باشند و يا از كساني‌ كه‌ عمل‌ صالح‌ و زشت‌ را در هم‌ آميخته‌ و با هم‌ به‌ جا آورده‌اند، و يا از مستضعفيني‌ كه‌ قدرت‌ و توان‌ حيله‌ از ورود در ملّت‌ كفر را ندارند و راهي‌ هم‌ براي‌ هدايت‌ نيافته‌اند كه‌ از مؤمنان‌ عارفان‌ گردند. اصحاب‌ أعراف‌ اينانند، و اينانند كه‌ مورد مشيّت‌ حضرت‌ احديّت‌ هستند: اگر آنان‌ را در آتش‌ داخل‌ كند، در اثر تجاوز و گناه‌ آنها بوده‌ است‌ و اگر از گناه‌ آنان‌ در گذرد، بر اساس‌ مقام‌ رحمت‌ خود بوده‌ است‌.و بر همين‌ اصل‌ منطقي‌ و عقلي‌، پروردگار عظيم‌ الشّأن‌ در قرآن‌كريم‌ خلودِ در آتش‌ دوزخ‌ و حَبط‌ اعمال‌ و استدراج‌ و بسياري‌ از عواقب‌ وخيم‌ را اختصاص‌ به‌ كساني‌ داده‌ است‌ كه‌ نه‌ تنها كافرند، بلكه‌ تكذيب‌ آيات‌ الهيّه‌ را مي‌نمايند ؛ و علّت‌ مهمّ خلود آنان‌ در دوزخ‌ انكار و استكبار و تكذيب‌ نمودن‌ آيات‌ حقّ است‌، نه‌ تنها نفس‌ كفر. 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

هُوَ الَّذِي‌ يُسَيِّرُكُمْ فِي‌ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتَّي‌'ٓ إِذَا كُنتُمْ فِي‌ الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِم‌ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِهَا جَآءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَ جَآءَهُمُ الْمَوْجُ مِن‌ كُلِّ مَكَانٍ وَ ظَنُّوٓا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنجَيْتَنَا مِنْ هَـٰذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّـٰكِرِينَ.

«خداوند شما را در دريا و خشكي‌ حركت‌ ميدهد، همينكه‌ در كشتي‌ نشسته‌ و با بالا كشيدن‌ شِراع‌، كشتي‌ به‌ حركت‌ در مي‌آيد و نسيم‌ خوش‌ و مطبوع‌ و دلنواز ساحل‌ به‌ شما مي‌وزد، با حال‌ فرح‌ و سرور و غفلت‌ از خدا و آنچه‌ موجب‌ رضاي‌ اوست‌ از عمل‌ صالح‌، روي‌ عرشۀ كشتي‌ آرميده‌ و به‌ تماشا سرگرم‌ و به‌ تفريح‌ و تفرّج‌ مشغول‌ ميشويد (بطوريكه‌ فرضاً اگر كسي‌ از شما بگويد: استمداد از خدا كنيد! ميگوئيد: كشف‌ قوّۀ بخار پاپن‌ فرانسوي‌ و اختراعات‌ حاصلۀ به‌ دنبال‌ آن‌ اين‌ موهبت‌ را به‌ بشر ارزاني‌ داشت‌، عيناً مانند قارون‌ كه‌ مي‌گفت‌: إِنَّمَآ أُوتِيتُه عَلَي‌' عِلْمٍ عِندِي‌، شما نيز ميگوئيد چه‌ كسي‌ ميتواند اين‌ كشتي‌ را غرق‌ كند، شهري‌ است‌ عجيب‌، چندين‌ هزار تن‌ سرنشين‌ دارد.)

تا وقتي‌ كه‌ كم‌كم‌ تند باد حوادث‌ بوزد و طوفان‌ سهمگين‌ فضاي‌ دريا را فرا گيرد و موج‌ آب‌ بر روي‌ موج‌ ديگر بريزد، و همين‌ كه‌ دانستند كه‌ كار از كار گذشته‌ و قدرت‌ نامتناهي‌، اين‌ كشتي‌ را در دست‌ غرقاب‌ و در ارادۀ هلاكت‌ در آورده‌ است‌ ؛ خدا را از صميم‌ دل‌ بخوانند كه‌: اي‌ پروردگار مهربان‌ اگر ما را از اين‌ مهلكه‌ نجات‌ دهي‌، ديگر ما توبه‌ مي‌كنيم‌ و دست‌ به‌ تعدّي‌ و تجاوز نميزنيم‌ و با استكبار عمل‌ نمي‌كنيم‌ و از شكرگزاران‌ خواهيم‌ بود.»

آري‌، نفس‌ را بايد تربيت‌ كرد به‌ رياضات‌ شرعيّه‌، تا رام‌ گردد و در صراط‌ مستقيم‌ به‌ نور خدا منوّر شود ؛ و گرنه‌ همينكه‌ به‌ اضطرار برسد ايمان‌ مي‌آورد و اقرار و اعتراف‌ ميكند و توبه‌ و ناله‌ و زاري‌ سرميدهد و بنا بر صلاح‌ و رشاد ميگذارد، ولي‌ همينكه‌ حال‌ اضطرار به‌ پايان‌ رسيد چون‌ فنر بسته‌ و مهار شده‌اي‌ كه‌ مهارش‌ باز شود و ضامنش‌ در رَود، با يك‌ جستن‌ بسوي‌ همان‌ حالت‌ عادي‌ و پرش‌ به‌سمت‌ همان‌ مَلَكات‌ و اخلاق‌ و رفتار، جستن‌ نموده‌ و در عالم‌ ملكات‌ مكتسبۀ خود قرار ميگيرد و دفن‌ ميشود ؛ آنجا قبر او و مضجع‌ اوست‌.

فَلَمَّآ أَنجَـٰهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي‌ الارْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ يَـٰٓأَيـُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا بَغْيُكُمْ عَلَي‌'ٓ أَنفُسِكُم‌ مَتَـٰعَ الْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا ثُمَّ إِلَيْنَا مَرْجِعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُم‌ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ.

«و چون‌ ما اقيانوس‌ را آرام‌ نموديم‌ و طوفان‌ را برداشتيم‌ و موج‌هاي‌ متراكم‌ آرام‌ شد و آنان‌ را به‌ ساحل‌ امن‌ رسانيديم‌، باز آنان ‌ به‌دنبال‌ ستم‌ و تجاوز ميروند و در زمين‌ خدا بدون‌ حقّ و مجوّزي‌ عُدوان‌ مي‌كنند. اي‌ مردم‌! بدانيد كه‌ اين‌ ستمي‌ كه‌ روا ميداريد، عكس‌العمل‌ آن‌ به‌ خود شما برميگردد و در حقيقت‌ به‌ خود ستم‌ نموده‌ايد، و اين‌ عملي‌ را كه‌ براي‌ نفع‌ خود انجام‌ ميدهيد و از راه‌ ستم‌ و تجاوز به‌ ديگران‌ است‌، نفع‌ شما نيست‌ بلكه‌ عين‌ ستمي‌ است‌ كه‌ به‌ خود روا داشته‌ايد ؛ چند روزي‌ به‌ عنوان‌ تمتّع‌ از زندگي‌ حيواني‌ پست‌ در اين‌ دنيا متمتّع‌ ميگرديد و سپس‌ رجوع‌ و بازگشت‌ شما بسوي‌ ماست‌ ؛ و از اعمالي‌ كه‌ انجام‌ داده‌ايد بطور كامل‌ شما را آگاه‌ و متنبّه‌ خواهيم‌ كرد.»

آري‌ خدا به‌ كسي‌ ظلم‌ نمي‌كند، و اين‌ پاداش‌ ظلمي‌ است‌ كه‌ مردم‌ با دست‌ خود بر خود مي‌كنند.

وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللَهُ وَلَـٰكِن‌ كَانُوٓا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ.  

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |