تبليغاتX
سعادت و رستگاری

ممكن است به نظر بيايد كه محل نزاع بين پيامبران الهى و مشركان ، وجود خداوند بوده است . به عبارت ديگر: نعوذ بالله مشركان مى گفتند: خدا نيست ولى پيامبران مى گفتند: خدا هست . دقت در آيات قرآن مجيد نشان مى دهد كه مشركان به وجود خداوند به عنوان خالق عالم ، عقيده داشتند. و وجود خدا را انكار نمى كردند و درباره پرستش بتها مى گفتند:  ...ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى  .
يعنى : ما اينها را عبادت مى كنيم مگر براى آنكه ما را به خدا نزديك كنند
.
و نيز مى گفتندهولاء شفعاؤ نا عند الله
  .
يعنى : اينان واسطه هاى ما نزد خداوند هستند
.
و چون عقيده به معاد نداشتند، منظورشان شفاعت و نزديك به خدا كردن در كارهاى دنيا بود. قرآن مجيد در موارد متعدد با اختلاف عبارات مى فرمايدو لئن سئلتهم من خلق السموات و الارض و سخر الشمس و القمر ليقولن الله
  .
يعنى : اگر از آنها بپرسيم آسمانها و زمين را چه كسى آفريد و آفتاب و ماه را رام كرد؟ حتما خواهند گفت : خدا
.
اين سخن در سوره عنكبوت ، آيه 61، سوره زخرف ، آيه 9، سوره زمر، آيه 38 و سوره لقمان ، آيه 25 آمده است
.
و نيز مى فرمايدو لئن سئلتهم من خلقهم ، ليقولن الله فانى يوفكون
  .
يعنى : اگر از آنها بپرسى كه آنها را چه كسى آفريد، حتما خواهند گفت : خدا
.
و نيز مى فرمايدو لئن سئلتهم من نزل من السماء ماء فاحيا به الارض من بعد موتها ليقولن الله
  .
يعنى : اگر از مشركان بپرسى چه كسى از آسمان آبى نازل كرد و با آن ، زمين را بعد از مردن ، زنده كرد؟ حتما مى گويند: خدا
.
وانگهى : دعوت پيامبران با خدا هست  شروع نشده است ، بلكه با اين كلمه شروع شده كه : خدايى جز خداى واحد نيست  خدا را عبادت كنيد كه جز او معبودى نيست . رسول خدا - صلى الله عليه و آله - دعوت خود را با كلمه مقدسقولوا لا اله الا الله تفلحوا آغاز فرمود. در سوره مباركه اعراف ، در آيات 59، 65، 73، 85 در شرح حال : حضرت نوح ، هود، صالح و شعيب - عليهم السلام - آمده است كه همه اينها دعوت خويش را با اين كلمه شروع فرموده اند كهيا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره
   .
اين مطلب در سوره هاى ديگر نيز آمده است . بنابراين ، دعوت پيامبران با توحيد آغاز شده و آنها مردم را به عبادت و پرستش خدا و به توحيد ذات ، توحيد صفات ، توحيد افعال و توحيد عبادت دعوت كرده اند
.
به عبارت ديگر: مشركان ، خدا را به عنوان خالق قبول داشتند ولى در مقام عبادت ، به بتها و اجسام بى جان ، عبادت كرده و آنها را در جلب منافع و دفع مضرات ، موثر مى دانستند. و از خدا، روى برگردانده و به بتهاى  لايضر و لاينفع  روى آورده و روى بشريت را سياه كرده بودند
.
انبياء - عليهم السلام - فرمودند: آفريننده و اداره كننده جهان خداوند است و همه چيز از اوستالا له الخلق و الامر و او حى و قيوم و پروردگار جهانيان است . و بايد او را پرستيد و از قوانين او پيروى كرد. راه حقيقى همين است : و ان اعبدونى هذا صراط مستقيم
.
و نيز انبياء، بشر را در راه توحيد، تربيت كردند. شناساندن جهان و جهان آفرين و هدايت به طرف او، هدف انبياء - عليهم السلام - بود. و براى آن قيام كردند و سلام على المرسلين و الحمد لله رب العالمين
.
آخرين مطلب
 
مشركان ، خدا را قبول داشتند، ولى نبوت و معاد را انكار مى كردند. و از عبادت خداوند برگشته بودند و مى گفتندو قالوا ان هى الا حياتنا الدنيا و ما نحن بمبعوثين  .
 
ان هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيى و ما نحن بمبعوثين 

 و قالوا ما هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيى و ما يهلكنا الا الدهر....
و در مقام انكار نبوت مى گفتند: نبوت وجود ندارد و خداوند كسى را مبعوث نكرده و شما دروغگويانيد! و مى گفتندما انتم الا بشر مثلنا و ما انزل الرحمن من شى ء ان انتم الا تكذبون 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

سلمان گفت : هنگامى كه مردم با عمر بيعت كردند، ما با اميرالمؤ منين على بن ابى طالب (ع ) در منزل آن

حضرت بوديم . من ، امام حسن ، امام حسين (ع )، محمد بن حنيفه ، محمد بن ابى بكر، عمار بن ياسر و

مقداد بن اسود كندى - رضى الله عنهم - امام حسن (ع ) عرض كرد: يا اميرالمؤ منين ، سليمان بن داوود از

 پروردگارش ملكى درخواست كرد كه براى احدى بعد از خودش شايسته نباشد و خداوند شايسته نباشد و

 خداوند خواسته اش را به او عطا فرمود. آيا شما قدرت و سيطره داريد بر آن چه سليمان بر آن حكومت

داشت ؟ فرمود: به خدايى كه دانه را شكافت و مخلوقات را آفريد، گرچه سليمان بن داوود از پروردگارش

 ملك و پادشاهى را مساءلت كرد و خداوند به او مرحمت فرمود، ولى پدر تو تملك يافت بر ملكى كه بعد از

جدت رسول خدا(ص ) احدى نه قبل از ايشان و نه بعد از آن جناب بر آن تملك نيافت و نمى يابد. امام حسن

(ع ) عرض كرد: ما مى خواهيم بعضى از كراماتى را كه خداوند به شما تفضل كرده ، به ما نشان دهيد.

اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: ان شاء الله چنين خواهم كرد. سپس برخاست و وضو گرفت و دو ركعت نماز

خواند و مقدارى دعا كرد كه احدى آن را نفهميد. بعد با دست به سمت مغرب اشاره كرد و فورا تكه ابرى آمد

و بر بالاى خانه ايستاد، در حالى كه قطعه ابر ديگرى در كنار آن بود. اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: اى ابر، به

اذن خداى تعالى پايين بيا. ابر پايين آمد در حالى كه مى گفت : شهادت مى دهم خدايى جز الله نيست و محمد

رسول اوست و تو خليفه و وصى رسول خدا هستى . هر كس در تو شك كند، حتما هلاك مى شود و هر كس

به تو تمسك جويد، راه نجات و رستگارى داخل مى گردد. سپس قطعه ابر بر زمين گسترده شد؛ به طورى كه

 گويى فرشى مبسوط در آن جا بود. اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: بر روى ابر بنشينيد. همگى نشستيم و جا

گرفتيم . بعد به تكه ابر اشاره كرد و او نيز همانند اولى سخن گفت و اميرالمؤ منين (ع ) تنهايى بر آن

نشست . سپس به كلامى تكلم فرمود و به ابر اشاره كرد كه به طرف مغرب حركت كند. ناگاه بادى به زير دو

ابر در آمد و آنها را به آرامى از زمين بلند كرد. من به طرف اميرالمؤ منين (ع ) متمايل شدم . على (ع ) بر

 مسندى قرار داشت و نور از چهره مباركش مى درخشيد؛ به طورى كه چشم ها تاب ديدن آن را نداشت . امام

 حسن (ع ) عرض كرد: يا اميرالمؤ منين ، سليمان بن داوود به واسطه انگشتريش اطاعت مى شد، اميرالمؤ

 منين به چه وسيله اى فرمانبردارى مى شود؟ فرمود: من چشم خدا در زمين و زبان گوياى او در ميان

خلقش ‍ هستم . من آن نور خدايى هستم كه هرگز خاموش نمى شود. من آن در (رحمتى ) هستم . كه خداوند

از طريق آن ، به ساير مخلوقات نعمت مى دهد و من حجت خدا در ميان بندگانش هستم . سپس فرمود: آيا

 دوست داريد انگشترى سليمان بن داوود را به شما نشان دهم ؟

لطفا  روي ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

پیامبر گرامی (ص) در سال دهم هجرت برای انجام فریضه و تعلیم مراسم حج به مکه عزیمت کرد. این بار انجام این فریضه با آخرین سال عمر پیامبر عزیز مصادف شد و از این جهت آن را «حجهٔ الوداع» نامیدند. افرادی که به شوق همسفری و یا آموختن مراسم حج همراه آن حضرت بودند تا صد و بیست هزار تخمین زده شده اند. مراسم حج به پایان رسید و پیامبر اکرم (ص) راه مدینه را, در حالی که گروهی انبوه او را بدرقه می کردند و جزکسانی که در مکه به او پیوسته بودند همگی در رکاب او بودند, در پیش گرفت. چون کاروان به پهنه بی آبی به نام «غدیرخم» رسید که در سه میلی«جحفه» قرار دارد, پیک وحی فرود آمد و به پیامبر فرمان توقف داد.پیامبر نیز دستور داد که همه از حرکت باز ایستند و بازماندگان فرا رسند.  کاروانیان از توقف ناگهانی و به ظاهر بی موقع پیامبر در این منطقه بی آب, آن هم در نیمروزی گرم که حرارت آفتاب بسیار سوزنده و زمین تفتیده بود, درشگفت ماندند. مردم با خود می گفتند: فرمان بزرگی از جانب خدا رسیده است ودر اهمیت فرمان همین بس که به پیامبر مأموریت داده است که در این موقع نامساعد همه را از حرکت باز دارد و فرمان خدا را ابلاغ کند.  فرمان خدا به رسول گرامی طی آیه زیر نازل شد:
یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس (مائده: ۶۷)
«ای پیامبر, آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده است به مردم برسان و اگر نرسانی رسالت خدای را بجا نیاورده ای  و خداوند تو را از گزند مردم حفظ می کند.  دقت در مضمون آیه ما را به نکات زیر هدایت می کند:  اولاً: فرمانی که پیامبر (ص) برای ابلاغ آن مأمور شده بود آنچنان خطیر و عظیم بود که هرگاه پیامبر (بر فرض محال) در رساندن آن ترسی به خود راه می داد و آن را ابلاغ نمی کرد رسالت الهی خود را انجام نداده بود, بلکه با انجام این مأموریت رسالت وی تکمیل می شد.  به عبارتی دیگر, هرگز مقصود از «ما انزل الیک» مجموع آیات قرآن و دستورهای اسلامی نیست. زیر ناگفته پیداست که هرگاه پیامبر (ص) مجموع دستورهای الهی را ابلاغ نکند رسالت خود را انجام نداده است و یک چنین امربدیهی نیاز به نزول آیه ندارد. بلکه مقصود از آن, ابلاغ امر خاصی است که ابلاغ آن مکمل رسالت شمرده می شود و تاابلاغ نشود وظیفه خطیر رسالت رنگ کمال به خود نمی گیرد. ینابراین, باید مورد مأموریت یکی از اصول مهم اسلامی باشد که با دیگر اصول و فروع اسلامی پیوستگی داشته پس از یگانگی خدا و رسالت پیامبر مهمترین مسئله شمرده شود.
ثانیاً: از نظر محاسبات اجتماعی, پیامبر (ص) احتمال می داد که در طریق انجام این مأموریت ممکن است از جانب مردم آسیبی به او برسد و خداوند برای تقویت اراده او می فرماید: «و الله یعصمک من الناس
».
اکنون باید دید از میان احتمالاتی که مفسران اسلامی در تعیین موضوع مأموریت داده اند کدام به مضمون آن نزدیکتر است.  محدثان شیعه و همچنین سی تن از محدثان بزرگ اهل تسنن بر آنند که آیه در غدیر خم نازل شده است و طی آن خدا به پیامبر (ص) مأموریت داده که حضرت علی (ع) را به عنوان «مولای مؤمنان» معرفی کند
ولایت و جانشینی امام پس از پیامبر از موضوعات خطیر و پر اهمیتی بود که جا داشت ابلاغ آن مکمل رسالت باشد و خودداری از بیان آن, مایه نقص در امر رسالت شمرده شود.  همچنین جا داشت که پیامبر گرامی, از نظر محاسبات اجتماعی و سیاسی, به خود خوف و رعبی راه دهد, زیراوصایت و جانشینی شخصی مانند حضرت علی (ع) که بیش از سی و سه سال از عمر او نگذشته بود بر گروهی که ازنظر سن و سال از او به مراتب بالاتر بودند بسیار گران بود. گذشته از این, خود بسیار از بستگان همین افراد که دور پیامبر (ص) را گرفته بودند در صحنه های نبرد به دست حضرت علی (ع) ریخته شده بود و حکومت چنین فردی برمردمی کینه توز بسیار سخت خواهد بود.
به علاوه, حضرت علی (ع) پسر عمو و داماد پیامبر (ص) بود و تعیین چنین فردی برای خلافت در نظر افراد کوته بین به یک نوع تعصب فامیلی حمل می شده است.  ولی به رغم این زمینه های نامساعد, اراده حکیمانه خداوند بر این تعلق گرفت که پایداری نهضت را با نصب حضرت علی (ع) تضمین کند و رسالت جهانی پیامبر خویش را با تعیین رهبر و راهنمای پس از او تکمیل سازد
.
 
شرح واقعه غدیر

آفتاب داغ نیمروز هجدهم ماه ذی الحجه بر سرزمین غدیر خم به شدت می تابید و گروه انبوهی که تاریخ تعداد آنهارا از هفتاد هزار تا صد و بیست هزار ضبط کرده است در آن محل به فرمان پیامبر خدا فرود آمده بودند و در انتظارحادثه تاریخی آن روز به سر می بردند, در حالی که از شدت گرما رداها را به دو نیم کرده, نیمی بر سر و نیم دیگر را زیرپا انداخته بودند.  در آن لحظات حساس, طنین اذان ظهر سراسر بیابان را فرا گرفت و ندای تکبیر مؤذن بلند شد. مردم خود را برای ادای نماز ظهر آماده کردند و پیامبر نماز ظهر را با آن اجتماع پرشکوه, که سرزمین غدیر نظیر آن را هرگز به خاطرنداشت, بجا آورد و سپس به میان جمعیت آمد و بر منبر بلندی که از جهاز شتران ترتیب یافته بود قرار گرفت و باصدای بلند خطبه ای به شرح زیر ایراد کرد:  «ستایش از آن خداست. از او یاری می خواهیم و به او ایمان داریم و بر او توکل می کنیم و از شر نفسهای خویش وبدی کردارهایمان به خدایی پناه می بریم که جز او برای گمراهان هادی و راهنمایی نیست ; خدایی که هر کس راهدایت کرد برای او گمراه کننده ای نیست. گواهی می دهیم که خدایی جز او نیست و محمد بنده خدا و فرستادهء اوست.  هان ای مردم, نزدیک است که من دعوت حق را لبیک گویم و از میان شما بروم. و من مسئولم و شما نیز مسئول هستید. درباره من چه فکر می کنید؟  یاران پیامبر گفتند: گواهی می دهیم که تو آیین خدا را تبلیغ کردی و نسبت به ما خیر خواهی و نصیحت کردی و دراین راه بسیار کوشیدی خداوند به تو پاداش نیک بدهد.  پیامبر اکرم (ص), وقتی مجدداً آرامش بر جمعیت حکمفرما شد, فرمود:
آیا شما گواهی نمی دهید که جز خدا, خدایی نیست و محمد بنده خدا و پیامبر اوست ؟ بهشت و دوزخ و مرگ حق است و روز رستاخیر بدون شک فرا خواهد رسید و خداوند کسانی را که در خاک پنهان شده اند زنده خواهد کرد؟
یاران پیامبر گفتند: آری, آری, گواهی می دهیم.  پیامبر (ص) ادامه داد:  من در میان شما دو چیز گرانبها به یادگار می گذارم ; چگونه با آنها معامله خواهید کرد؟ ناشناسی پرسید: مقصود ازاین دو چیز گرانبها چیست ؟  پیامبر (ص)  فرمود:  ثقل اکبر کتاب خداست که یک طرف آن در دست خدا و طرف دیگرش در دست شماست. به کتاب او چنگ بزنیدتا گمراه نشوید. و ثقل اصغر عترت و اهل بیت من است. خدایم به من خبر داده که دو یادگار من تا روز رستاخیر از هم جدا نمی شوند.  هان ای مردم, بر کتاب خدا و عترت من پیشی نگیرید و از آن دو عقب نمانید تا نابود نشوید. در این موقع پیامبر (ص) دست حضرت علی (ع) را گرفت و بالا برد, تا جایی که سفیدی زیر بغل او بر همه مردم نمایان شد و همه حضرت علی (ع) را در کنار پیامبر دیدند و او را به خوبی شناختند و دریافتند که مقصود از این اجتماع مسئله ای است که مربوط به حضرت علی (ع) است و همگی با ولع خاصی آماده شدند که به سخنان پیامبر (ص) گوش فرا دهند.  پیامبر فرمود:  هان ای مردم, سزاوارترین فرد بر مؤمنان از خود آنان کیست ؟  یاران پیامبر پاسخ دادند: خداوند و پیامبر او بهتر می دانند. یامبر (ص) ادامه داد:  خداوند مولای من و من مولای مؤمنان هستم و بر آنها اوز خودشان اولی و سزاوارترم. هان ای مردم, «هر کس که من مولا و رهبر او هستم, علی هم مولا و رهبر اوست». رسول اکرم (ص) این جمله آخر را سه بار تکرار کرد و سپس ادامه داد:  - بنا به نقل احمد بن حنبل در مسند او, پیامبر (ص) این جمله را چهار بار تکرار کرد.  پروردگارا, دوست بدار کسی را که علی را دوست بدارد و دشمن بدار کسی را که علی را دشمن بدارد. خدایا, یاران علی را یاری کن و دشمنان او را خوار و ذیل گردان. پروردگارا, علی را محور حق قرار ده.  سپس افزود:  لازم است حاضران به غایبان خبر دهند و دیگران را از این امر مطلع کنند. هنوز اجتماع با شکوه به حال خود باقی بود که فرشته وحی فرود آمد و به پیامبر گرامی (ص) بشارت داد که خداوند امروز دین خود را تکمیل کرد و نعمت خویش را بر مؤمنان بتمامه ارزانی داشت.
الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً (سوره مائده, آیه ۳)

در این لحظه, صدای تکبیر پیامبر (ص) بلند شد و فرمود:  خدا را سپاسگزارم که دین خود را کامل کرد و نعمت خود را به پایان رسانید و از رسالت من و ولایت علی پس ازمن خشنود شد.  پیامبر از جایگاه خود فرود آمد و یاران او, دسته دسته, به حضرت علی (ع) تبریک می گفتند و او را مولای خود ومولای هر مرد و زن مؤمنی می خواندند. در این موقع حساس بن ثابت, شاعر رسول خدا, برخاست و این واقعه بزرگ تاریخی را در قالب شعری با شکوه ریخت و به آن رنگ جاودانی بخشید. از چکامه معروف او فقط به ترجمه دو بیت می پردازیم:  پیامبر به حضرت علی فرمود: برخیز که من تو را به پیشوایی مردم و راهنمایی آنان پس از خود برگزیدم. هر کس که من مولای او هستم, علی نیز مولای او است. مردم! بر شما لازم است از پیروان راستین و دوستداران واقعی علی باشد.  
فمن کنت مولاه فهذا ولیه فکونوا له اتباع صدق موالیا
آنچه نگارش یافت خلاصه این واقعه بزرگ تاریخی بود که در مدارک دانشمندان اهل تسنن وارد شده است. درکتابهای شیعه این واقعه به طور گسترده تر بیان شده است. مرحوم طبرسی در کتاب احتجاج خطبه مشروحی از پیامبر (ص) نقل می کند که علاقه مندان می توانند به آن کتاب مراجعه کنند
.
واقعه غدیر هرگز فراموش نمی شود

اراده حکیمانه خداوند بر این تعلق گرفته است که واقعه تاریخی غدیر در تمام قرون و اعصار, به صورت زنده دردلها و به صورت مکتوب در اسناد و کتب, بماند و در هر عصر و زمانی نویسندگان اسلامی در کتابهای تفسیر و حدیث و کلام و تاریخ از آن سخن بگویند و گویندگان مذهبی در مجالس وعظ و خطابه درباره آن داد سخن دهند و آن را ازفضایل غیر قابل انکار حضرت علی (ع) بشمارند. نه تنها خطبا و گویندگان, بلکه شعرا و سرایندگان بسیاری از این واقعه الهام گرفته اند و ذوق ادبی خود را از تأمل در زمینه این حادثه و از اخلاص نسبت به صاحب ولایت مشتعل ساخته اند و عالیترین قطعات را به صورت های گوناگون و به زبانهای مختلف از خود به یادگار نهاده اند.  از این جهت, کمتر واقعه تاریخی همچون رویداد غدیر مورد توجه دانشمندان, اعم از محدث و مفسر و متکلم وفیلسوف و خطیب و شاعر و مورخ و سیره نویس, قرار گرفته است و تا این اندازه درباره عنایت مبذول شده است.  یکی از علل جاودانی بودن این حدیث, نزول دو آیه از آیات قرآن کریم درباره این واقعه است و تا روزی که قرآن باقی است این واقعه تاریخی نیز باقی خواهد بود و از خاطرها محو نخواهد شد.  جامعه اسلامی در اعصار دیرینه آن را یکی از اعیاد مذهبی می شمرده اند و شیعیان هم اکنون نیز این روز را عیدمی گیرند و مراسمی را که در دیگر اعیاد اسلامی بر پا می دارند در این روز نیز انجام می دهند.  از مراجعه به تاریخ به خوبی استفاده می شود که روز هجدهم ذی الحجهٔ الحرام در میان مسلمانان به نام روز عیدغدیر معروف بوده است, تا آنجا که ابن خلکان درباره مستعلی بن المستنصر می گوید: در سال ۴۸۷هجری در روز عیدغدیر که روز هجدهم ذی الحجهٔ الحرام است مردم با او بیعت کردند. و العبیدی درباره المستنصر بالله می نویسد: وی در سال ۴۸۷هجری, دوازده شب به آخر ماه ذی الحجه باقی مانده بود که درگذشت. این شب همان شب هجدهم ذی الحجه, شب عید غدیر است.  نه تنها ابن خلکان این شب را شب عید غدیر می نمامد, بلکه مسعودی و ثعالبی نیز این شب را از شبهای معروف در میان امت اسلامی شمرده اند.  ریشه این عید اسلامی به خود روز غدیر باز می گردد, زیرا در آن روز پیامبر (ص) به مهاجرین و انصار, بلکه به همسران خود, دستور داد که بر علی (ع) وارد شوند و به او در مورد چنین فضیلت بزرگی تبریک بگویند. زید بن ارقم می گوید: نخستین کسانی از مهاجرین که با علی دست دادند ابوبکر, عمر, عثمان, طلحه و زبیر بودند و مراسم تبریک وبیعت تا مغرب ادامه داشت.  در اهمیت این رویداد تاریخی همین اندازه کافی است که صدو ده نفر صحابی حدیث غدیر را نقل کرده اند. البته این مطلب به معنی آن نیست که از گروه زیاد تنها همین تعداد حادثه را نقل کرده اند, بلکه تنها در کتابهای دانشمندان اهل تسنن نام صدو ده تن به چشم می خورد. درست است که پیامبر (ص) سخنان خود را در اجتماع صد هزار نفری القاء کرد, ولی گروه زیادی از آنان از نقاط دور دست حجاز بودند و از آنان حدیثی نقل نشده است. گروهی از آنان نیزکه این واقعه را نقل کرده اند تاریخ موفق به درج آن نشده است و اگر هم درج کرده به دست ما نرسیده است.  در قرن دوم هجری, که عصر «تابعان» است, هشتاد و نه تن از آنان, به نقل این حدیث پرداخته اند.  راویان حدیث در قرنهای بعد همگی از علما و دانشمندان اهل تسنن هستند و سیصد و شصت تن از آنان این حدیث را در کتابهای خود آورده اند و گروه زیادی به صحت و استواری آن اعتراف کرده اند.  در قرن سوم نود و دو دانشمند, در قرن چهارم چهل و سه, در قرن پنجم بیست و چهار, در قرن ششم بیست, درقرن هفتم بیست و یک, در قرن هشتم هجده, در قرن نهم شانزده, در قرن دهم چهارده, در قرن یازدهم دوازده, در قرن دوازدهم سیزده, در قرن سیزدهم دوازده و در قرن چهاردهم بیست دانشمند این حدیث را نقل کرده اند.  گروهی نیز تنها به نقل حدیث اکتفا نکرده اند بلکه درباره اسناد و مفاد آن مستقلاً کتابهایی نوشته اندطبری, مورخ بزرگ اسلامی, کتابی به نام «الولایهٔ فی طریق حدیث الغدیر» نوشته, این حدیث را از متجاوز از هفتادطریق از پیامبر (ص) نقل کرده است.  ابن عقده کوفی در رساله «ولایت» این حدیث را از صد و پنج تن نقل کرده است.  ابوبکر محمد بن عمر بغدادی, معروف به جعانی, این حدیث را از بیست و پنج طریق نقل کرده است. تعداد کسانی که مستقلاً پیرامون خصوصیات این واقعه تاریخی کتاب نوشته اند بیست و شش نفر استدانشمندان شیعه درباره این واقعه بزرگ کتابهای ارزنده ای نوشته اند که جامعتر از همه کتاب تاریخی «الغدیر» است که به خامه توانای نویسنده نامی اسلامی علامه مجاهد مرحوم آیهٔ الله امینی نگارش یافته است و در تحریر این بخش از زندگانی امام (ع) از این کتاب شریف استفاده فراوانی به عمل آمد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

موقعى كه انسان در حال احتضار قرار مى گيرد و نزديك است جان از بدنش مفارقت كند، شيطان با فرزندان و ياران خود بر بالين او حاضر مى شوند و تلاش مى كنند تا با حيله هاى مختلف ايمان  او را گرفته و آن را از چنگش بيرون آورند و اين سخت ترين حالت براى محتضر است .از امام صادق عليه السلام نقل شده است : هيچ انسانى نيست مگر اين كه در هنگام مرگ شيطان يكى از ماءمورين خود را نزد او حاضر مى كند تا وى را وسوسه كند و در دينش به شك اندازد و او را به كفر بكشانند. اين وسوسه ادامه دارد تا اين كه روح از بدن او خارج شود. اگر ايمان  محتضر سست و عاريه اى باشد، شيطان به آسانى آن را از او مى گيرد و كافر از دنيا مى رود. و اگر محتضر از مؤ منان حقيقى باشد، شيطان نمى تواند بر او غالب شود و دين و ايمانش را بگيرد. سپس فرمود: هرگاه يكى از شما بر بالين شخصى از كسان خود رفتيد كه مرگش فرا رسيده است ، شهادتين را به او تلقين كنيد تا شيطان به او دست نيابد.  در حديث ديگرى آمده است : وقتى انسان در حال مرگ قرار مى گيرد، شيطان با يارانش بر او وارد مى شوند و در طرف چپ و راست او مى نشينند و مى گويند: دين خود را رها كن و بگو خدا دو تاست تا از اين بلا و سختى كه به تو روى آورده است نجات پيدا كنى . چپ و راستى كه در حديث آمده است : كنايه از سعى و كوشش كردن شيطان در گمراه ساختن محتضر است . يا اين كه طرف راست كنايه از گمراهى در اعتقادات و اعمال صالحه ، مانند خيرات و مبرات است و طرف چپ كنايه از مراهى به واسطه فسق و فجور و شرب خور جهت علاج درد مى باشد. وارد شده است : انسان هنگام مرگ ، زياد تشنه مى شود. شيطان از اين فرصت براى گرفتن ايمان او استفاده مى كند و ظرف پر از آب سرد و گوارايى را در دست گرفته و بر بالين انسان مى ايستد و ظرف را حركت مى دهد. محتضر در حالى كه شيطان را نمى شناسد به او مى گويد: مقدارى از اين آب را به من بده تا بياشام .شيطان در جواب او مى گويد: اگر مايل به آشاميدن آب هستى و مى خواهى به تو آب دهم ، بگو خدايى در عالم وجود ندارد.اگر جواب او را ندهد و صورت خود را از او برگرداند، شيطان از هر طرف پا ظاهر مى شود و آن ظرف را حركت مى دهد. شخص مؤ من باز درخواست مقدارى آب مى كند.شيطان مى گويد: اگر مى خواهى به تو آب دهم ، بگو محمد صلى الله عليه و آله و سلم پيامبر من نيست . اگر او ايمانش  عاريه اى باشد آن جمله را مى گويد و بدين وسيله ايمان خود را به شيطان مى دهد و كافر از دنيا مى رود. در اين هنگام آن ملعون آب را روى زمين مى ريزد و ظرف را مى شكند و مى گويد: من كار خود را كردم و احتياجى به تو ندارم . اما اگر ايمانش ثابت و محكم باشد كلام شيطان را رد مى كند و به او توجهى نمى نمايد. اگر انسان مى خواهد ايمانش دستخوش وسوسه هاى شيطان قرار نگيرد، بايد اعمالى را كه بزرگان دين به او دستور داده اند انجام دهد. از جمله : هنگام نماز شب از خدا بخواهد كه ايمان او را كامل گرداند و شيطان را از او دور كند و در برابر نعمت ايمانى  كه به او عنايت كرده است شكرگذار باشد و به بندگان خدا ستم روا ندارد، دعاى عدليه را زياد بخواند، اعتقاد خود را به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه معصوم عليهم السلام محكم كند. نمازهاى خود را ضايع نكند و از آن ها مواظبت نمايد در اول وقت بخواند. از طرفى اطرافيان محتضر بايد هنگام مرگ بر بالين او قرآن بخوانند و شهادتين را به او تلقين كنند تا جان از بدنش ‍ مفارقت نمايد.از امام صادق عليه السلام نقل شده است : كسى كه از نمازهاى خود مواظبت كند و آن ها را با شرائطش انجام دهد. هنگامى كه شيطان براى گرفتن ايمانش نزد او حاضر مى شود ملك الموت  آن ملعون را مى راند و دور مى گرداند و شهادتين را به او تلقين مى نمايد.
شيطان براى گرفتن ايمان انسان و گمراه كردن او از راه هاى گوناگونى وارد مى شود تا به مقصود پليد خود برسد.امام صادق عليه السلام در اين باره فرمود: شيطان ممكن است به صورت جد و پدر انسان در آيد و بگويد: از مذهب و ايمان خود دست بردار، زيرا من هم بر اين دين بودم و اكنون مرا به واسطه آن عذاب مى كنند.سپس فرمود: از اين جهت خويشان محتضر بايد شهادتين را به او تلقين كنند و اعتقادات را به وى تذكر دهند؛ زيرا شيطان دشمنى آشكار براى انسان است . وقتى انسان از دنيا مى رود باز شيطان دست از او بر نمى دارد و سعى مى كند به هر نحوى جنازه او را آزار دهد و انتقام خود را از او بگيرد.امام صادق عليه السلام در اين باره فرمود: مرده هاى خود را هرگز تنها نگذاريد؛ زيرا شيطان با آنان بازى مى كند و به اندرونشان ضرر مى رساند. ممكن است مراد اين باشد كه شيطان حشرات يا حيوانات را مانند گربه و موش و مورچه و سوسك و مانند اينها را برانگيزد تا بر جسد ميت راه پيدا كنند و از راه بينى و دهان و گوش داخل اندرون او شوند، اعضا و جوارح او را بخورند و مجروح گردانند.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

 عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين

آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى‎رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در

اين روز حج‎گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى‎كند تا

سبكبال شود. صداي پاي عيد مي‎آيد. عيد قربان عيد پاک‎ترين عيدهاست، عيد سر سپردگي و بندگي است. عيد

بر آمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است. عيد قربان، عيد نزديک شدن دل‎هايي است که به

قرب الهي رسيده‎اند. عيد قربان عيد بر آمدن روزي نو و انساني نو است.

و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‎اي. اسماعيل تو کيست؟ چيست؟! مقامت؟

آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه‎ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي‎داني، تو خود آن را، او را - هر چه هست و هر که هست - بايد به منا آوري و براي

قرباني، انتخاب کني، من فقط مي‎توانم " نشاني‎هايش" را به تو بدهم: آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف   

  مي‎ کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي‎خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي‎افکند،

آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي‎اش نمي‎گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت

 را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي‎خواند، آنچه ترا به توجيه و تاويل‎هاي مصلحت‎جويانه مي‎کشاند، و

عشق به او، کور و کرت مي‎کند، ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي‎سازد. در قله بلند

 شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي‎ات تنها يک چيز هست که براي به دست آوردنش، از بلندي فرود 

 مي‎آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم‎وارت را از دست مي‎دهي، او اسماعيل توست،

اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

قرباني انسان براي خدا - که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت - ممنوع! در "ملت ابراهيم" ،

قرباني گوسفند، به جاي قرباني انسان! و از اين معني‎دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر،

تشنه خون نيست. اين بندگان خداي‎اند که گرسنه‎اند، گرسنه گوشت! و از اين معني‎دارتر، خدا، از آغاز،  

  نمي‎خواست که اسماعيل ذبح شود، مي‎خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر،

قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي‎خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! اما

اسماعيل ابراهيم، پسرش بود! سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از

حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت‎پرستي

و خرافه‎هاي ستاره‎پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت‎

پرست و بت‎تراش! و در خانه‎اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا . و اکنون، در زير بار سنگين رسالت

توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه، "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر

ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و

 در پايان رسالت عظيم خدايي‎اش، يک " بنده خدا" .  دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و

خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي‎خورد، خدا، بر

پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش، که عمر را همه در کار او به پايان آورده

است، رحمت مي‎آورد و از کنيز سارا - زني سياه پوست -  به او يک فرزند مي‎بخشد، آن هم يک پسر!

اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن

 رنج، ثمره يک زندگي پر ماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ . و اکنون،

 در برابر چشمان پدر - چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي‎زند - مي‎رود و

در زير باران، نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي‎بالد و پدر، چون باغباني که در

 کوير پهناور و سوخته‎ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را،  

  مي‎بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي‎کند. در عمر دراز ابراهيم، که همه در

سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت  "داشتن اسماعيل" مي‎گذرد، پسري که پدر،

آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش را نداشته است! اسماعيل،

اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند

ابراهيم! در اين ايام، ناگهان صدايي مي‎شنود:

"ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!

مگر مي‎توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟

ابراهيم، بنده خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني‎اش، از وحشت مي‎لرزد، قهرمان پولادين رسالت

ذوب مي‎شود، و بت شکن عظيم تاريخ، در هم مي‎شکند، از تصور پيام، وحشت مي‎کند اما، فرمان، فرمان

خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم‎ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و

 بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

داستان اين دين، داستان شکنجه و خودآزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست؛ داستان "کمال انسان"

 است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و

اقتدار معجزه‎آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را به نام يک «انسان مسئول در برابر

 حقيقت"، اسير مي‎کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت"

- آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد - ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين

عظيم‎ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي‎طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه‎اي!

دشواريِ "انتخاب"!

کدامين را انتخاب مي‎کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را ؟ لذت را يا

مسئوليت را ؟ پدري را يا پيامبري را ؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را ؟

انتخاب کن! ابراهيم .

در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و

بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه‎ها پيروز برآمدن و از

 همه مسئوليت‎ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش،

کج نشدن و از هر انساني، خدايي‎تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا

و هميشه، خوب امتحان دادن ...  اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه‎ترين نبرد تاريخ!  اي روئين تن، پولادين

 روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم،  مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده‎اي! ميان انسان و خدا

 فاصله‎اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک‎تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت

است، لايتناهي است! چه پنداشته‎اي؟ اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو

راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي‎کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي‎دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!

اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مِهر فرزند" را بر مي‎افروزد و در

عقلش، " دليل منطقي" مي‎دهد. کدامين را انتخاب مي‎کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را؟ سود را يا ارزش را؟

پيوند را يا رهايي را ؟ لذت را يا مسئوليت را ؟ پدري را يا پيامبري را ؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا "

خدايت" را ؟ انتخاب کن! ابراهيم .

اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خودداري مي‎کند و اسماعيلش را نگاه مي‎دارد، "

ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"!

اين بار، پيام صريح‎تر، قاطع‎تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي‎کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره‎اي است

دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف، پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاکش ميان خدا و ابليس، خُرد

شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبه‎ي "ميل" ،

 بيشتر از روز پيش مي‎چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.

ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد به کار زند. از آن "ميوه ممنوع" که به

خورد "آدم" داد!

ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر مي‎افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي‎دهد.

"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..." ؟

اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن! از انجام فرمان خودداري مي‎کند و اسماعيل را نگه مي‎دارد.

"ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريح‎تر و قاطع‎تر.

ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس مي‎کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز

"رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در

مغلطه‎کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي‎داند، اما اين

مسئوليت تلخ‎تر و دشوارتر از آنست  که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم! و

 اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه، "مسئوليت

 روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند

نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي‎اش، يک " بنده خدا" . و آن هم ذبح تنها

پسري، چون اسماعيل! کاشکي ذبح ابراهيم مي‎بود، به دست اسماعيل، چه آسان! چه لذت بخش! اما نه،

اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند، تنها، غمگين و داغدار ...  ابراهيم، هر گاه که به پيام  

 مي‎انديشد، جز به تسليم نمي‎انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام، پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!

اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام، پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت "داشتن

اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!

ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي‎خواند!

ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت

والاي اين "قرباني خويش" مي‎نگريست! اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن

گوشه، گفتگوي پدري و پسري!

پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري،

نوشکفته و نازک!

آسمانِ شبه جزيره، چه مي‎گويم؟ آسمانِ جهان، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود.

هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين

چنين صميمانه و اين چنين هولناک!

"اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي‎کنم " اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي‎افکند که

 خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره‎اي هولناک و نگاه‎هاي هراساني

که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند! اسماعيل دريافت، بر چهره‎ي رقت‎بار پدر، دلش بسوخت، تسليتش داد:

پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که -

اِنْ شاءَ الله - از صابران خواهم بود!" ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده‎اي که ديگر جز

به نيروي حق پرستي نمي‎جنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و

چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل - جوانمردِ توحيد - که جز آزادي مطلق نبود، و با اراده‎اي

 که ديگر جز به نيروي حق‎پرستي نمي‎جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گويي، يک " قرباني

آرام و صبور" است! پدر کارد را برگرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي‎کشيد تا تيزش کند!

مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي‎داد، و اين تنها محبتي بود که به

فرزندش مي‎توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي‎بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را

 در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند . زنده‎اي که تنها به خدا نفس مي‎کشد! آنگاه،

 به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را - که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي

 خاک خواباند، زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه‎اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته‎اي

از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر

حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول‎آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز به

 خود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود، اما ...

آخ! اين کارد!   اين کارد ... نمي‎برد!  آزار مي‎دهد،  اين چه شکنجه بي‎رحمي است!  کارد را به خشم بر سنگ مي‎کوبد!

همچون شير مجروحي مي‎غرد، به درد و خشم، بر خود مي‎پيچد، مي‎ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک   

    مي‎شود، برق آسا بر مي‎جهد و کارد را چنگ مي‎زند و بر سر قرباني‎اش، که همچنان رام و خاموش،  

 نمي‎جنبد دوباره هجوم مي‎آورد، که ناگهان، گوسفندي!

و پيامي که: اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا به جاي او

ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي!" آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي‎کند، آنچه تو را در "رفتن"، به

"ماندن" مي‎خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي‎افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه

داشته است، آنچه دلبستگي‎اش نمي‎گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به

"فرار" مي‎خواند، آنچه ترا به توجيه و تاويل‎هاي مصلحت‎جويانه مي‎کشاند، و عشق به او، کور و کرت    

 مي‎کند، ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي‎سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و

فضيلت، در زندگي‎ات تنها يک چيز هست که براي به دست آوردنش، از بلندي فرود مي‎آيي، براي از دست

ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم‎وارت را از دست مي‎دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است

يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"! الله اکبر! يعني که

قرباني انسان براي خدا - که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت - ممنوع! در "ملت ابراهيم"

، قرباني گوسفند، به جاي قرباني انسان! و از اين معني‎دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر،

تشنه خون نيست. اين بندگان خداي‎اند که گرسنه‎اند، گرسنه گوشت! و از اين معني‎دارتر، خدا، از آغاز،   

نمي‎خواست که اسماعيل ذبح شود، مي‎خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر،

قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي‎خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر،

 قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و

اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني

کردن اسماعليش" بالا مي‎برد، بي آن که اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم

خداوند" ارتقاء مي‎دهد، بي آن که بر وي گزندي رسد!

که داستان اين دين، داستان شکنجه و خودآزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست؛ داستان "کمال

انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج

عشق و اقتدار معجزه‎آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را به نام يک «انسان مسئول

در برابر حقيقت"، اسير مي‎کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از

"شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد - ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و

آنچه در اين عظيم‎ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي‎طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه‎اي!

موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج‎گزار و اى كسى

 كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديك‎تر. ايام حج را نشانه‎اى از پاكيزگى،

 رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى،

وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده

كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان

صالح خداوند .

 

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

 از حقايق مستفاد از قرآن مجيد آن است كه : ملائكه به شكل انسان در مى آيند و مجسم و ممثل مى شوند. و تا خود را نشان نداده اند، حتى انبيا هم نمى دانند كه آنها هستند، ما كيفيت آن را نمى دانيم اما در حقيقت ملائكه مى توانند به شكل انسان درآيند و از آن خارج شده و به خلقت اولى خود برگردند. مرحوم شهيد مطهرى در بيان ملك  عبارت خوبى دارد و او ملائكه را نيروهاى با شعور تعبير مى كند. در اين صورت مى توان گفت : ملك كه يك نيروى با شعور است اگر فشرده شود، شبيه ماده شده و مجسم ، ممثل و مرئى مى شود. و اگر به حال اول برگردد، ديگر قابل رؤ يت نخواهد بود. به نظر من روح  و جن  نيز چنين هستند. در رابطه با ممثل شدن ملك و آمدن آن نزد حضرت مريم ؛ مادر حضرت عيسى - عليه السلام - و نشناختن مريم او را، در قرآن كريم چنين مى خوانيم :
 و اذكر فى الكتاب مريم اذ انتبذت من اهلها مكانا شرقيا فاتخذت من دونهم حجابا فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا، قالت انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت حتقيا قال انما انا رسول ربك لاهب لك غلاما زكيا قالت انى يكون لى غلام و لم يمسسنى بشر و لم اك بغيا قال كذلك قال ربك هو على هين و لنجعله آية للناس و رحمة منا و كان امرا مقضيا
 
يعنى : ياد كن در قرآن ، مريم را كه از خانواده اش به مكان شرق مسجد كنار كشيد. و از آنها حايلى براى خود قرار داد. ما روح خود را به طرف او فرستاديم و براى او به صورت بشرى مستوى الخلقه ، ممثل و مجسم شد. روح گفت : من فرستاده خداى تو هستم ؛ آمده ام تا پسر پاكى به تو بدهم . مريم گفت : از كجا مرا پسرى مى شود با آنكه نه كسى از روى حلال به من دست زده و نه زنا كارم ؟ روح گفت : جريان همان است كه گفتم . خدايت فرموده : اين كار براى من آسان است . و مى خواهيم او را معجزه و رحمت و پيامبرى از خود قرار بدهيم . و اين كار حتمى است
.
آيات شريفه ، صريح مى باشد در اينكه
:
1   ملك به صورت بشر در مى آيد و مجسم و ممثل مى شود
.
2   مريم او را انسان دانست و تا خودش نگفته بود، معلوم نبود كه او ملك است
.
3    مريم ملك را با چشم ديد و با او گفتگو كرد
.
4   خلقت عيسى - عليه السلام - قدرت نمايى خداوند بود وگرنه انسان از پدر و مادر به وجود مى آيد. و خداوند خواسته است تا بفهماند كه او محكوم نظام خلقت نيست بلكه به عكس است
.
 
و لقد جائت رسلنا ابراهيم بالبشرى قالوا سلاما قال سلام فما لبث ان جاء بعجل حنيذ فملما رءاايديهم لاتصل اليه نكرهم و اوجس منهم خيفة قالوا لا تخف انا ارسلنا الى قوم لوط و امراته قائمة فضحكت فبشرناها باسحاق و من وراء اسحق يعقوب قالت يا ويلتى ءالد و انا عجوز و هذا بعلى شيخا ان هذا لشى ء عجيب قالوا اتعجبين من امر الله رحمت الله و بركاته عليكم اهل بيت انه حيمد مجيد

يعنى : فرستاده هاى ما به ابراهيم بشارت اسحاق را آوردند. و به او سلام گفتند، او نيز در جواب آنها سلام گفت . و بزودى گوساله بريانى نزد آنها آورد. و چون ديد دستشان به طعام برده نمى شود، آنها را نشناخت و احساس ترس كرد و اگر مى شناخت نمى ترسيد گفتند: نترس ما ملك هستيم  و براى قوم لوط فرستاده شده ايم . زن ابراهيم ايستاده بود كه به حال حيض افتاد، به او فرزندش اسحاق را مژده داديم كه بعد از اسحاق پسرش يعقوب خواهد شد. زن گفت : واى بر من ! آيا فرزند مى زايم با آنكه من پيرزن و شوهرم پيرمرد است ؟! گفتند: آيا از كار خدا تعجب مى كنى ؟! حال آنكه رحمت و بركات او مخصوص شما اهل بيت است . و خدا پسنديدده و با عظمت است
.
از آيات به طور صريح معلوم مى شود كه
:
1  ملائكه مجسم شده و به صورت انسان درمى آيند
.
2   حضرت ابراهيم - عليه السلام - آنها را ديد اما نشناخت و فكر كرد بشر هستند و لذا براى آنها غذا آماده كرد
.
3   ملائكه به همسر حضرت ابراهيم - عليه السلام - سارا مژده دادند كه از او اسحاق به دنيا خواهد آمد
.
4    به علت نزول ملائكه ، همسر حضرت ابراهيم - عليه السلام - به حالت قاعده درآمد، بنابراينكه : ضحكت  به معناى حائض ‍ شدن باشد
.
 
و لم جائت رسلنا لوطا سى ءبهم وضاق بهم ذرعا و قال هذا يوم عصيب و جائه قومه يهرعون اليه و من قبل كانو يعلمون السيئات قال يا قوم هؤ لاء اطهر لكم فاتقوا الله و لا تخزون فى ضيفى اليس منكم رجل رشيد... قالوا يا لوط انا رسل ربك لن يصلوا اليك فاسر باهلك بقطع من الليل و لايلتفت منكم احد
 
يعنى : چون فرستاده هاى ما پيش لوط آمدند حضرت لوط آنها را نشناخت و گمان كرد كه آنها جوانانى هستند كه به عنوان ميهمان آمده اند لذا غمگين شد و در كارشان درماند و گفت : اين روز، روز سختى است نه مى توانم ميهانان را از خانه برانم و نه مى توانم در برابر قوم خود از آنها دفاع كنم  قوم او وقتى دانستند كه براى حضرت لوط جوانانى به مهمانى آمده اند به سوى او كشيده مى شدند. و مى آمدند و قبل از آن ، اهل گناهان بودند  عمل لواط انجام مى دادند آن حضرت كه در مقابل هجوم قوم درمانده بود گفت : اى مردم ! اين دختران من هستند كه بعضى از شما مى توانيد با آنها ازدواج كنيد. از خدا بترسيد و مرا درباره ميهمانانم خوار نكنيد. آيا مرد كاملى در ميان شما نيست ؟!... ملائكه گفتند: اى لوط! ما فرستاده خداى تو هستيم ، اينها هرگز به تو نتوانند رسيد. با خانواده خود در پاسى از شب از اين محل برويد و نبايد ملتفت شود از شما احدى
.
از آيات شريفه معلوم مى شود كه
:
1    ملائكه در شكل و صورت انسانها بوده اند
.
2   حضرت لوط - عليه السلام - آنها را نشناخت و تصور نمود كه آنها بشر مى باشند
.
3  قوم لوط نيز آنها را به صورت بشر ديده و در آنها طمع كرده اند
.
4   پس از آنكه خود را معرفى كردند، حضرت لوط - عليه السلام - دانست كه آنها فرشته مى باشند. اين حكايت در سوره عنكبوت ، آيه 31 - 34 و در سوره حجر، آيه 51 - 72 و در سوره ذاريات ، آيه 24 - 36 نيز آمده است . و مستفاد از همه آنها اين حقيقت است كه ملائكه مى توانند در صورت انسان ممثل و مجسم شوند
.يكى از اصحاب مشهور حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - دحيه كلبى  است . و او همان بود كه نامه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - را براى هرقل پادشاه روم برد. و او برادر رضاعى حضرت است . و جبرئيل در صورت او به محضر حضرت مى آمد. اصحاب فكر مى كردند كه او دحيه كلبى  است اما بعدا حضرت مى فرمود كه او جبرئيل بود. و نيز آن حضرت به اصحاب فرموده بود كهاذا راءيتم دحية الكلبى عندى فلا يدخلن على احد  ؛ يعنى : چون دحيه كلبى را نزد من ديديد، كسى نزد من نيايد. ابن اثير نقل كرده است كه : دحية بن خليفة صاحب رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ... و كان جبرئيل ياءتى النبى صلى الله عليه و آله و سلم صورته احيانا و بعثه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم الى قيصر رسولا سنة ست  ناگفته نماند كه : جن  نيز مانند ملائكه  مجسم و ممثل مى شود.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

ظهور عده اى از آيات شريفه اين است كه : جهنم و آتش آخرت ، شعور دارد. و داراى حيات مى باشد. و جهنم اشخاص را مى شناسد و آنان را مى خواند. و با ديدن گناهكاران به غضب در مى آيد و به خداوند مى گويد: اهل مرا زياد گردان . ما ابتدا برخى از آيات را نقل مى كنيم و سپس آنها را بررسى مى نماييم . و سرانجام نظر ديگرى اظهار خواهيم كرد:
 
بل كذبوا بالساعة و اعتدنا لمن كذب بالساعة سعيرا اذا راتهم من مكان بعيد سمعوا لها تغيظا و زفيرا
.
يعنى : كافران قيامت را تكذيب كردند، براى آنانكه قيامت را تكذيب كنند آتش افروخته آماده كرده ايم چون آتش ، آنها را از دور ببيند، غليظ شديد و صداى صفير آن را مى شنوند
.
راغب در مفردات مى گويد: غيظ به معناى خشم شديد و تغيظ اظهار غيظ است . زفير به معناى صداى جهنم و صفير آن است . فاعل راءتهم ، سعير است به اعتبار جهنم . ظاهر اين آيه شريفه اين است كه آتش جهنم ، گناهكاران را مى بيند. و با ديدن آنها به خشم درمى آيد و فرياد مى كشد. در مجمع البيان از امام صادق - عليه السلام - نقل شده است كه من مكان بعيد مسير يك سال است مسيرة سنة
.
طبرسى در مجمع البيان اين تعبير را به طور تشبيه دانسته و مى فرمايد: كالتهاب الرجل المغتاظ. و نيز مى فرمايد: آنها آتش ‍ را مى بينند. و اينكه فرموده : آتش آنها را مى بيند؛ چون اين رساتر از اولى است . الميزان نيز نظرش نظر مجمع البيان است . و مى فرمايد: آيه شريفه ، تمثيل حالت آتش نسبت به آنهاست ؛ چون روز قيامت در مقابل آن قرار گيرند، مانند شير، وقتى كه طعمه خودش را ديد، همهمه مى كند. ولى سخن اين دو بزرگوار، خلاف ظهور آيات شريفه است
:
 
يوم نقول لجهنم هل امتلات و تقول هل من مزيد
.
يعنى : ياد آر كه روز قيامت به جهنم مى گوييم : آيا از كفران  پر شدى ؟ مى گويد: آيا دوزخيان  بيش از اين هم هستند؟
.ظهور اين آيه نيز در شعور و گفتگوى جهنم است . بعضى ها گفته اند: اين آيه زبان حال است نه زبان قال . به نظر بعضى اين سؤ ال از ماءموران جهنم خواهد بود اگر چه سؤ ال به جهنم نسبت داده شده است . در الميزان مى فرمايد: بهتر آن است كه آيه حمل بر ظاهر شود؛ زيرا خداوند از سخن گفتن دستها، پاها، پوستها و غير آن خبر داده است . و در سوره فصلت گذشت كه علم و شعور، در همه موجودات سارى است . در مجمع البيان مى فرمايد: در كلام جهنم ، سه قول هست ؛ اول اينكه : آن به طور تمثيل آمده و جهنم نسبت به وسعت آن مانند سخنگويى است كه مى گويد هنوز پر نشده ام . دوم اينكه : خداوند براى جهنم آلت تكلم خلق مى كند و او جواب مى دهد و اين بعيد نيست ؛ زيرا خداوند دستها و جوارح و پوستها را نيز به سخن مى آورد. سوم اينكه : خطاب به ماءموران جهنم است . و به صورت تقرير، به جهنم خطاب شده است . ولى چنانكه در آيه قبلى گفته شد: اينها خلاف ظاهر است و ظهور آيه در شعور و سخن گفتن جهنم مى باشد:
 
كلا انها لظى نزاعة للشوى تدعوا من ادبر و تولى و جمع فاوعى
  .
يعنى : نه ، آتش جهنم شعله خاص است . پوستهاى سر را بشدت مى سوزاند. مى خواند كسى را كه به حق پشت كرده و از آن اعراض ‍ نموده است . و كسى را كه مال دنيا را جمع كرده و در ظرف قرار داده و به طور غير شرعى  انباشته است
.
شواة  به معناى اطراف بدن مثل دست ، پا و سر است و نيز به معناى پوست سر مى باشد. جمع آن شوى  مى آيد. لفظ تدعو كه به معناى خواندن است دلالت بر شعور، حيات و تكلم آتش دارد، كه اعراض كنندگان از حق را به سوى خود مى خواند و مى گويد: به طرف من بياييد
.
در مجمع مى فرمايد: گويند: آتش كسى از كفار را ترك نمى كند. گويى آنها را مى خواند. و به قولى خداوند براى آتش ، سخن گفتن را مى آفريند و به قولى : ماءموران جهنم آنها را مى خوانند. همان اقوالى كه در آيه قبلى گذشت . ولى چنانكه گفته شد: ظهور آيه در شعور، حيات و تكلم آتش مى باشد
:
 
و للذين كفروا بربهم عذاب جهنم و بئس المصير. اذا القوا فيها سمعوا لها شهيقا و هى تفور، تكاد تميز من الغيظ كلما فيها فوج سئلهم خزنتها الم ياءتكم نذير
  .
يعنى : و بر آنانكه به خداى خود كافر شدند، عذاب جهنم كه بسيار بد منزلگاهى است ، مهياست كه چون به آتش جهنم درافتند فرياد منكرى چون شهيق خران از آن آتش چون ديگ سوزان مى شنوند. و دوزخ از خشم كافران نزديك است شكافته و قطعه قطعه شود و هر فوجى را كه به آتش درافكنند خازنان جهنم به آنها گويند آيا پيغمبرى براى راهنمائى شما نيامد؟
.
تميز به معناى جدا شدن است ؛ يعنى نزديك است از شدت غضب منفجر و تكه تكه شود. لفظ غيظ - مانند آيات ديگر - دلالت بر شعور و فهم آتش دارد
.
تكميل مطلب
 
در اين دنيا، موجودات به دو قسمت زنده و مرده تقسيم مى شوند. ولى ظاهر آن است كه : در روز قيامت ، حيات به همه موجودات رسيده و همه چيز زنده مى شوند. و لااقل بسيارى از آنچه در اين دنيا مرده اند، در آخرت زنده و باشعور خواهند بود. از جمله جهنم و آتش آن .
از آيه شريفهو قالوا لجلودهم لم شهدتم علينا قالوا انطقنا الله الذى انطق كل شى ء
  .
يعنى : در آن روز گناهكاران به پوستهاى خود گويند: چرا بر عليه ما گواهى داديد؟! گويند: خداوند ما را به سخن درآورده است ؛ خدايى كه همه چيز را به سخن درآورده است
.
معلوم مى شود كه روز قيامت ، تمام اشياء نطق خواهند داشت . و لازمه آن ، شعور، علم و حيات است
.
الميزان نيز اين سخن را تاءييد مى كند. ظهور همه آيات در شهادت اعضاو غيره در تكلم معمولى است . اسباب فعلى از قبيل ضبط صوت و غيره روشن كرده است كه در سخن گفتن : زبان ضرورت ندارد. اميد است ديگران اين مطلب را تعقيب كرده و گسترده تر نمايند
.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

قرآن مجيد در موارد متعدد به كليسا، معبد مسيحيان و معبد يهود، لفظ مسجد اطلاق كرده است . يك مورد آن در اولين آيه سوره مباركه اسراء است كه مى فرمايدسبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله لنريه من اياتنا انه هو السميع البصير.
يعنى : پاك و منزه است خدايى كه بنده خود محمد صلى الله عليه و آله  را در يك شب از مسجدالحرام مكه  به مسجد اقصى برد؛ مسجدى كه در اطراف آن بركت گذاشته ايم تا بعضى از آيات خود را به او نشان دهيم . خداوند شنوا و داناست .هنگام نزول اين آيه شريفه ، مسجد اقصى كليسايى بود كه توسط حكومت بيزانس در شهر اورشليم بيت المقدس  ساخته شده بود. فاصله مكه تا بيت المقدس ، حدود 1200 كيلومتر است . در كشاف فاصله آن را مدت چهل شبانه روز راه گفته است .رفتن حضرت در يك شب از مكه به بيت المقدس ، به طور اعجاز و علت آن ، رويت آيات الهى بود. چنانكه مى فرمايدلنريه من اياتنا در مجمع البيان مى گويد: تسميه به مسجد اقصى  به علت آن است كه آن دورترين معبد به مكه بود.و مورد دوم در سوره مباركه كهف مى باشد. پس از آنكه مردم شهر از جريان مرده و زنده شدن اصحاب كهف ، مطلع شدند و مساءله معاد از نظر بعضى حل گرديد، اصحاب كهف ، از خدا خواستند كه آنها را زنده نگه ندارد. و يا چون ديگر حالى در بدن نداشتند، قابل زيستن نبودند. به هر حال ، آنها مردند و از دنيا رفتند. اما مردم درباره آنها اختلاف كردند، برخى گفتند: بنايى بر قبر آنها بسازيد، خدا از وضع آنها آگاهتر است . ولى حكومت آن زمان گفت : بالاى قبر آنها معبد و كليسايى خواهيم ساخت . خداوند در قرآن كريم اين كليسا را مسجد ناميده است . چنانكه مى فرمايد
:
 
و كذلك اعثرنا عليهم ليعلموا ان وعد الله حق و ان الساعة لا ريب فيها اذ يتنازعون بينهم امرهم فقالوا ابنوا عليهم بنيانا ربهم اعلم بهم قال الذين غلبوا على امرهم لنتخذن عليهم مسجدا
.
يعنى : اين چنين اهل شهر را بر حال آنها مطلع كرديم تا بدانند كه وعده الهى حق است . و قيامت خواهد آمد. و در آن شكى نيست . ياد آر كه درباره كار آنها اختلاف مى كردند؛ بعضى گفتند بنايى بر آنها بسازيد، خدا به حالشان داناتر است . ولى آنانكه غالب بر امر مردم اهل حكومت  بودند، گفتند: بر بالاى مدفن آنها مسجدى خواهيم ساخت .در آن عصر هنوز اسلام نيامده بود بلكه عصر حضرت عيسى - عليه السلام - بود و آن معبد جز كليسا نمى تواند باشد كه در آيه شريفه مسجد ناميده شده است .و مورد سوم ، درباره كنشت و معبد يهود است كه خداوند در تهديد يهود مى فرمايد: به بنى اسرائيل گفتيم كه شما دو بار در زمين فساد خواهيد كرد و در مقابل فساد اول ، بندگانى از ما بر شما مسلط خواهند شد و در خانه هاى شما راه خواهند يافت . و در انتقام از فساد دوم شما باز مهاجمان بر شما خواهند تاخت و شما را تار و مار خواهند كرد و ذلت را در چهره شما آشكار خواهند نمود. و مانند اول به معبد شما داخل شده و آنچه را كه دست يافته ايد، تباه خواهند ساخت
:
 
ان احسنتم احسنتم لاءنفسكم و ان اساءتم فلها فاذا جاء وعد الاخرة ليسؤ وا وجوهكم و ليدخلوا المسجد كما دخلوه اول مرة و ليتبروا ما علوا تتبيرا
.
منظور از مسجد معبد يهود در بيت المقدس است كه توسط حضرت سليمان ساخته شد. غير اين سه مورد، در همه قرآن كريم منظور از مسجد، مساجد اسلام و مسلمين مى باشد

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

حضرت در خطبه خويش درباره جلوه هاى رفتارى ياد خداوند مى فرمايند:
و ان للذكر لاءهلا اءخذوه من الدنيا بدلا، فلم تشغلهم تجاره و لا بيع
عنه .
اغلب مردم در پى دنيا و ماديات هستند و براى رسيدن به آن و تاءمين
خواسته هاى دنيوى مى كوشند. هم و غم آنها تاءمين لذايذ و نعمت هاى دنيا است . در اين ميان اندكى از بندگان خدا نيز اهل ذكر و انس با خدا هستند و به جاى دنيا و دل بستن به لذت هايش ، خلوت انس با پروردگار خويش را برگزيده اند. لذت آنها در سخن گفتن با او است . آنان شيفته و شيداى ياد حق هستند و در مجلس انس با حق غرق مشاهده محبوب مى گردند. اين دل باختگان توجه از ما سوى برگرفته و تنها به او توجه دارند؛ آن چنان كه اشتغال ظاهرى به دنيا و كسب و تجارت ، آنان را به خود مشغول نمى سازد و از توجه آنان به خداوند نمى كاهد. آنان گرچه به ظاهر به امور دنيايى مشغولند، اما دلشان در جاى ديگرى است ؛ در بين مردمند، اما دلشان به كس ديگرى است . وقتى با مردم سخن مى گويند، مردم تصور مى كنند كه به آنها توجه دارند؛ در حالى كه توجه آنها به خداوند است و روزگار را با ياد خدا سپرى مى كنند. اما چنان كه گفتيم ، آنان فقط به فكر خود نيستند بلكه در انديشه نجات و هدايت ديگران نيز هستند من با تذكرات و هشدارهاى خود غافلان را از ارتكاب محرمات و كيفرهاى الهى مى ترسانند. ابتدا خود به عدالت زينت مى يابند و سپس ديگران را نيز به عدالت دعوت مى كنند.
خود از بدى ها
و زشتى ها دورى مى كنند و ديگران را نيز از بدى ها باز مى دارند.
مصداق بارز اهل
ذكر خود آن حضرت و فرزندان معصومشان عليه السلام هستند. طبق روايتى كه در كافى آمده است مراد از اهل الذكر در قرآن هم اين بزرگواران هستند، و آن روايت اين است كه امام صادق عليه السلام درباره آيه :
و انه
لذكر لك و لقومك و سوف تسئلون
فرمودند
:
الذكر القرآن و نن قومه و نحن المسؤ ولون ؛
مراد از ذكر قرآن است و ما قوم آن و پرسش شوندگان هستيم هم چنين طبق روايت امام كاظم عليه السلام ، رسول خدا صلى الله عليه و آله در مورد آيه :
فاسئلوا اءهل
الذكر ان كنتم لا تعلمون
فرمودند
:
الذكر اءنا، و الائمه اهل الذكر؛
منظور از ذكر من هستم و امامان عليه السلام اهل ذكر مى باشند.
ذكر خداوند در انسان و شؤ ون مختلف زندگى او جلوه اى گوناگونى دارد.
ياد خدا، در زبان به صورت ذكر لفظى ، در بدن به صورت ركوع و سجود و خضوع ،
و در قلب به صورت خشوع و توجه به ساحت ربوبى جلوه مى كند.
ياد خدا و هراس از
كيفر اعمال ، موجب جارى گشتن اشك از چشم و لرزش ‍ اندام و دگرگونى رنگ رخساره مى گردد. ذكر هم چنين موجب انجام صحيح وظايف شرعى همراه با قصد تقرب مى شود و تا ياد و توجه به خدا نباشد، هيچ عبادتى به صورت صحيح و مطلوب انجام نمى پذيرد.
ياد خدا
به سان روحى است كه در همه اعمال خير و عبادت دميده مى شود و به آنها ارزش و حيات مى بخشد
توجه به اين جلوه ها و نيز آنچه در آيات و روايان درباره ذكر آمده ،
باعث تقويت انگيزه انسان براى به دست آوردن اين اكسير و كيمياى ارزشمند مى گردد اما سخن اين است كه راه دست يابى به مراتب عالى ذكر چيست و چه موانعى بر سر راه توجه و ياد خدا دارد، تا از آنها آنها دورى گزينيم ؟ راه رسوخ يافتن ياد خدا در دل انسان و گسترش آن در تمام شئوون زندگى انسان ، تلاش در عمق يافتن و نيز تداوم آن است . بايد براى رسيدن به درجات عالى ذكر، هم بر تعداد و كميت ذكر خدا بيفزايد و هم بايد بگوشيم توجهمان به خداوند عمق و كيفيت بيشترى پيدا كند. در اين مسير ممكن است حركت كسى آرام و آهسته باشد و نتواند قدم هاى بلند بردارد، اما اگر به همين حركت و قدم هاى آهسته تداوم بخشد، بالاخره روزى اوج مى گيرد و به مراحل عالى تر ياد خداوند مى رسد؛ مرحله اى كه در هم چون امور مادى داراى مراحلى است و بدون طى كردن مراحل پايين ، رسيدن به مراحل عالى تر ممكن نيست ، اگر نوجوانى به ورزش وزنه بردارى علاقه من شود، در روزهاى اول نمى تواند وزنه صد كيلويى را بالا ببرد، ولى با تمرين هاى فراوان و افزودن به قدرت و توان خويش ، مى تواند روزى بر آن كار قدرت يابد. يا در مسير كسب علم و دانش ، دانش آموزى كه تازه تحصيل علم را شروع كرده ، نمى تواند مسايل پيچيده علمى و رياضى را حل كند. بر همين قياس ، در امور معنوى نيز افراد با حركت هاى تدريجى و مستمر است كه مى توانند مدارج على تر كمال و معنويت را طى كنند و ممكن نيست با حركت هاى دفعى و جهشى به آن مقصد عالى دست يابد. البته برخى از بندگان برگزيده خدا از ظرفيت هاى وجودى نامحدود و استعدادهاى فوق العاده اى بر خوردارند كه حركت هاى تكاملى آنها بسيار سريع و پرشتاب است . برخى از معصومان ، در شكم مادر از علوم سرشار بر خوردارند و خدا را تسبيح مى گويند؛ اما اين عده كه عبارتند از انبيا و اولياى معصوم خدا - مستثنى هستند و حسابشان با ديگران متفاوت است . افراد عادى و متعارف ، نه طمعى به چنين حركت هاى سريع و شتابان دارند و نه چنين حركت هايى از آنها ساخته است . آنان بايد با مدد و توفيق الهى در مسير ياد و توجه به خداوند قرار گيرند و آرام آرام حركت كنند تا به مقصد برسند. در قرآن مجيد، راه هايى براى ارتقا و تقويت ذكر و توجه به خداوند ارايه شده است ؛ يكى از آن راه ها نماز است .در اين باره خداوند خطاب به حضرت موسى عليه السلام مى فرمايد: و اءقم الصلاة لذكرى ؛ و نماز را براى ياد من بر پا دار. در اين آيه ، ذكر و توجه عميق به خداوند كه با حضور قلب در نماز حاصل مى گردد، به عنوان هدف نماز ذكر شده است و خداى متعال به حضرت موسى دستور مى دهد كه براى رسيدن به اين هدف متعالى نماز بخواند. بنابر اين براى اين كه ما به مرتبه عالى ذكر و توجه مستمر درونى به خداوند برسيم ، بايد از نماز و اذكار لفظى شروع كنيم . البته در آغاز، قطعا حضور قلب كامل نخواهيم داشت و مرتب عالى معنويت و نورانيت فورا در ما پديد نخواهد آمد، ولى اگر در همان حد كه بر ايمان مقدور است به معناى اذكار توجه پيدا كنيم .از توجه خود به غير خداوند بكاهيم و با تمركز بيشترى ذكر بگوييم ، رفته رفته روح و دلمان آمادگى بيشترى براى توجهات خالصانه تر پيدا خواهد كرد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

اين آيه كريمه در قرآن مجيد سه باردرباره بنى اسرائيل آمده است كه دو مورد ان در سوره بقره مى باشد. چنانچه مىفرمايد: يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم و انى فضلتكم علىالعالمين 
يعنى : اى بنى اسرائيل ! ياد كنيد نعمتهايى را كه به شما عطا كردم و شمارا بر عالميان به نعمت كتاب رسول  برترى دادم
.
و مورد سوم در سوره اعراف مى باشد، كه چون بنى اسرائيل از دريا گذشته و در صحراى سينا به قومى بت پرست رسيدند، از حضرت موسى خواستند كه براى انها نيز خدايانى و بتهايى بسازد. حضرت موسى با كمال خشم از نادانى آنها فرمود: اغير الله الغيكم الها و هو فضلكم على العالمين
 
اكنون بايد ديد مراد از اين تفضيل چيست ؟ آيا هر فرد بنى اسرائيل از همه برترند؟ و آيا مراد از عالمين  همه جهانيان از اولين و آخرين مى باشد؟

مراد از تفضيل ، آن طور كه از آيات بر مى آيد، وقوع معجزات و جريانهايى است كه در بنى اسرائيل به وجود آمده و در اقوام ديكر به وجود نيامده است ؛ مانند اژدها شدن عصا، شكافتن دريا براى گذشتن بنى اسرائيل ، وعده چهل روزه خدا با موسى ، شكافتن سنگ در صحراى سينا و جارى شدن دوازده چشمه ، زنده شدن گاو و شهادت دادن به قاتل يك مقتول فقلنا اضربوه ببعضها كذلك يحيى الله الموتى و معجزات نه گانه حضرت موسى - عليه السلام -
مراد از عالمين  ظاهرا همه جهانيان است چرا كه مدلول جمع محلى به الف و لام همين مى باشد. ولى اين تفضيل ، دليل مفضل و برتر بودن هر فرد از انها نيست ، غالب انها مردم بدكار، گناهكار و روسياه بودند، بلكه منظور از آيات ، آن است كه اين جريانها در اين قوم به وجود آمده است نه در اقوام ديگر. مثل اينكه بگوييم : آيت الله خمينى - رحمة الله - در ميان ايرانيان به وجود آمده . و اين در كل فضيلت است ولى لازمه اش آن نيست كه هر فرد ايرانى ، با فضيلت باشد
.
آرى وقوع اين كارها ميان بنى اسرائيل ، براى آنان فضيلت است ؛ چون اينها در ميان ان ملت واقع شده است ولى اينها هرگز دليل افضل بودن فرد آنها نخواهد بود
.
شبهه آكل و ماءكول
 
شبهه آكل و ماءكول در رابطه با معاد جسمانى است . و خلاصه اش ‍ چنين است كه اگر انسانى ، انسانى را بخورد و يا حيوانى انسانى را بخورد و جزء بدن ماءكول خورده شده  جزء بدن آكل خورنده  گردد، اگر گوييم : آن جزء، اصلا برنمى گردد در اين صورت معاد مخدوش و يا نفى مى گردد و اگر جزء هر دو باشد اين محال است و اگر جزء يكى باشد، اولا: ترجيح بلا مرجح و ثانيا: نفى معاد در جزء ديگرى است . و خلاصه آن چنين است :
 
لو آكل انسانا حتى صار جزء بدن الماكول جزء بدن الاكل فهذا الجزء اما ان لايعاد فى كل واحد منهما و هو محال او يعاد فى احدهما وحده فلايكون معادا بعينه و معهذا يكون ترجيح بلا مرجح و ينتج انه لا يمكن اعادة جميع الابدان
 
از اين شبهه ، پاسخهاى مختلفى داده اند. قبل از اشاره به آن پاسخها لازم است بگوييم كه : قرآن كريم مى فرمايد: حقيقت انسان روح اوست و حفظ شخصيت او با روح مى باشد لذا خداوند متعال در جواب كفار كه مى گفتند: ء اذا ضللنا فى الارض ء انا لفى خلق جديد فرموده : قل يتوفا كم ملك الموت ... يعنى انسان آن نيست كه پوسيده و در زمين گم مى شود، بلكه حقيقت انسان همان روح اوست كه ملك الموت هنگام مرگ ، آن را تحويل مى گيرد
.
چنانچه قبلا نيز بيان گرديد در هيمن زندگى دنيا، در هر ده سال تمام بدن عوض مى شود و ذرات ديگرى جاى آنها را مى گيرد يك انسان شصت ساله حداقل ده بار بدنش عوض شده است اما چون روح او باقى است ، انسان همان انسان است و چون مساءله بدن در حساب نيست ، لذا روز قيامت اگر خداوند بدن را از هر جزء بروياند، وقتى روح وارد آن قالب شود، انسان همان انسان دنيايى خواهد بود در اينجا ابدا اين مسئله مطرح نيست كه اين قالب از چه روييده است . ظاهرا براى همين است كه اين شبهه نه در قرآن مجيد مطرح است و نه در روايات
.
بلى از روايات معلوم مى شود كه در بدن انسان يك جزء اصلى وجود دارد كه آن هرگز از بين نمى رود و جزء بدن ديگران نخواهد شد و اگر احيانا به صورت غذا در بدن انسان ديگرى وارد شود جزء بدن او نشده و به وسيله مدفوعات از او دفع مى شود به اين روايت توجه بفرماييد
:
 
عن عمار بن موسى ، عن ابى عبدالله عليه السلام قال : سئل عن الميت يبلى جسده ؟ قال : نعم حتى لا يبقى له لحم و لا عظم الا طينته التى خلق منها فانها لا تبلى تبقى فى القبر مستديره حتى يخلق منها كما خلق اول مرة
  
يعنى : عمار بن موسى از امام - عليه السلام - از ميت سؤ ال كرد كه آيا بدنش مى پوسد؟ فرمود: آرى تا جايى كه براى او نه گوشتى مى ماند و نه استخوانى ، مگر گل او كه از آن آفريده شده بود آن نمى پوسيد بلكه به طور استداره و گردش در قبر مى ماند تا از آن خلق شود چنانكه اول بار آفريده شده بود
.
مضمون اين حديث آن است كه در بدن انسان يك جزء اصلى وجود دارد كه آن از بين نمى رود و آن در قبر مى ماند ظاهرا زمستديره  در بيان آن است كه : آن جزء در قبر و در وجود انسانها حيوانات و نباتات مى گردد و دفع مى شود. جزء هيچ يك از آنها نمى گردد تا بالاءخره خداوند او را از ان جزء مى آفريند؛ يعنى خداوند آن جزء را مى روياند و به شكل انسان در مى آورد، تا روح را كه قبضه قدرت اوست به همان قالب و بدن داخل فرمايد
.
مرحوم خواجه نصير طوسى در تجريد مى فرمايد: و لا يجب اعادة فواضل المكلف ؛ يعنى معاد، فقط در اجزاء اصلى مكلف خواهد بود. اعاده همه اجزاء لازم نيست و آن تا آخر دنيا باقى است و جزء هيچ چيزى نمى شود
.
مرحوم صدر المتاءلهمين مى فرمايد:   ان اندفاعه ظاهر بما مرمن ان تشخيص كل انسان انما يكون بنفسه لاببنه
... 
منظر مرحوم خواجه نصير، به برگشت اجزاء اصليه است و از شبهه آكل و ماءكول آن طور پاسخ داده است ولى ملاصدرا همان جواب را داده كه در آيات شريفه آمده است كه توضيح داده شد. و خلاصه قول مرحوم صدرا ان است كه تشخيص انسان و بقاى او با روح  است نه بدن
.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |