به ياد خدا بودن و با ذكر و ياد او زندگي كردن موجب گشايش و آسايش حيات مادي است. ترديدي نيست كه انسان همه امور زندگي را با تدبير و اراده خود ادامه ميدهد و هر چه عاقلانه تر بينديشد زندگي بهتري خواهد داشت و هر چه از بكارگيري عقل و انديشه در زندگي فاصله بگيرد معضلات و مشكلات او در زندگي بيشتر خواهد بود. و ليكن اين نكته را نبايد فراموش كرد كه همان عقل است كه دستور به تعبد و عبوديت به انسان ميدهد به حدّي كه گفته ميشود هركس كه عاقلتر است عابدتر است يعني تكامل عقل در تعبد محض نسبت به پروردگار است. پس عاقل كسي است كه عابد باشد و جاهل كسي استكه از عبادت و ذكر خدا اعراض كند. به همين خاطر اين گروه از افراد انساني چون عقل خود را بكار نگرفته و از نعمت عقلاني بهرهاي ندارند از ياد الهي غافلند و نتيجه اين غفلت و رويگرداني از ياد خدا، قرار گرفتن در سختيها و تنگناهاي زندگي است. وَمَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِكري فَاِنَّ له معيشةً ضنكاً ونحشره يوم القيامةِ أعمي. «و كسي كه از ياد من روي بگرداند معيشت و زندگي را بر او تنگ نموده و روز قيامت او را كور محشور ميكنم»(1). و علت كوري او در روز قيامت شايد بدين دليل باشد كه در دنيا چشم حقيقت بين نداشته كه اين همه حقايق الهي را در زمين ببيند و كسي كه حقايق بارز و آشكار الهي را در طول عمر خود مشاهده نكند و اقرار به حقيقت ربوبي ننمايد در واقع در همين دنيا نابيناست و كسي كه در اين دنيا نابينا باشد در قيامت نيز نابينا محشور ميگردد. ومَنْ كان في هذِهِ اَعْمي فهو في الآخرةِ اعمي واَضَلُّ سبيلاً. «و كسي كه در اين دنيا كور باشد پس او در آخرت كور است و گمراهتر»(2). پس كسي كه چشم خود را ببندد و حقايق هستي را مشاهده نكند به ياد جهان آفرين و خالق نظام هستي نميافتد و وقتي كسي به ياد خالق نباشد به انحراف و بيراهه ميافتد و كسي كه به بيراهه افتد دائماً در سختي است. در روايات وارده از معصومين(عليهم السلام) نابينايي و سختي و تنگناي زندگي به ضعف و كمبود مسائل روحي و معنوي تعبير شده است. و گفته شد كه كوري قلب بدترين كوري و نابينائي است(3). دانشمندان امروزي هم معتقدند كه بيشتر سختيهاي زندگي نشأت گرفته از ضعف روحي و وابستگي به امور مادي است. آنكس كه اميد و ايمان به خدا دارد و به حقيقت هستي دل بسته باشد از سختيها و نگرانيها در امان است، اين نكته هم در زندگي فردي و هم در حيات اجتماعي صادق است. برخي گمان ميكنند كه تنگي زندگي در كمبود در آمدهاي مادي است ولي اين بينش از ديدگاه دين پذيرفته نبوده و با فرهنگ اسلامي هيچ سازگاري ندارد و عقل هم چنين ديدگاهي را تأئيد نميكند. به اين دليل كه اگر نگرانيها و سختيهاي زندگي با پول و تمكنات مادي قابل حل بود پس ميبايست افراد متموّل و سرمايهدار هيچ مشكلي در زندگي نداشته و سعادتمندترين افراد جامعه باشند در حاليكه مشكلات و سختيهاي آنها به مراتب بيشتر از ديگران است. با توجه به همين نكته است كه قرآن علت اصلي اضطرابات و نگرانيها و مشكلات زندگي را در اعراض و رويگرداني از ياد خداوند يعني ترك نماز و عبادات ميداند. علامه طباطبائي صاحب تفسير ارزشمند الميزان در تفسير آيه 124 سوره طه ميفرمايند:«اگر خداي تعالي فرمود: كسي كه از ذكر من اعراض كند معيشتي تنگ دارد براي اين است كه كسي كه خدا را فراموش كند و با او قطع ارتباط نمايد ديگر چيزي غير دنيا نميماند كه وي به آن دل ببندد و آن را مطلوب خود قرار دهد. در نتيجه همه كوششهاي خود را منحصر در آن ميكند و به اصلاح آن ميپردازد و روز به روز آن را توسعه بيشتري ميدهد و به تمتّع آن سرگرم ميگردد و اين معيشت او را آرام نميكند چه كم باشد و چه زياد، چون هر چه بدست آورد به آن حد قانع نگشته و راضي نميشود و دائماً چشم به زيادهتر از آن ميدوزد بدون اينكه اين حرص او به جايي منتهي گردد. پس چنين كسي دائماً در فقر و سختي بسر ميبرد و هميشه علاقمند به چيزي است كه ندارد. در حاليكه اگر خداي خود را ميشناخت و به ياد او بود اين حالت را نداشت»(4). پس براي ما مسلمانان جاي هيچ ترديدي وجودندارد كه گشايش زندگي و سعادت و آرامش دنيا و آخرت در پرتو ايمان به خداوند و ياد او نهفته و همه تنگناهاي زندگي و ناهمواريهاي آن از عدم بكارگيري عقل و دوري از تعاليم دين سرچشمه ميگيرد. و آرامترين زندگي در دنيا و نيز در آخرت نصيب مؤمنترين افراد و ناآرامترين آن براي غير مؤمنين است.
در موارد متعدد از قرآن مجيد، بحث حائل و برزخ عنوان شده كه ميان دو آب و دو دريا واقع است . و از آميختن آن دو، جلوگيرى مى كند. اكنون مى خواهيم بدانيم كه منظور از آن حائل و برزخ چيست ؟ بدين منظور، ابتدا آيات شريفه را نقل نموده ، سپس به بررسى آنها مى پردازيم :
1 مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ لا يبغيان يعنى : دو دريا را فرستاد يا آميخت كه با هم ملاقات مى كنند ولى ميان آنها حائل و برزخى است كه به هم تجاوز نمى كنند.
2 و هو الذى مرج البحرين هذا عذب فرات و هذا ملح اجاج و جعل بينهما برزخا و حجرا محجورا يعنى : او خداوند كسى است كه دو دريا را به هم آميخت اين يكى شيرين و گوارا است و اين ديگر شور و تلخ است . و ميان آن دو برزخ و حائلى و منعى منع شده قرار داد حجرا محجورا به جاى : لا يبغيان است .
3 امن جعل الارض قرارا و جعل خلالها انهارا و جعل لها رواسى و جعل بين البحرين حاجزاء اله مع الله بل اكثرهم لا يعلمون . يعنى : آيا معبودهاى مشركان بهتر است يا خدايى كه زمين را قرارگاه گردانيد و در وسط ان نهرها قرار داد و براى زمين كوههاى استوار آفريد. و ميان دو دريا مانعى به وجود آورد. آيا معبودى با خداهست ؟ نه ، معبودى با او وجود ندارد بلكه بيشتر شان نادانند. دقت در آيات شريفه فوق ، نشان مى دهد كه منظور از دو دريا يكى درياهاى روى زمين است كه همه شور و تلخ و داراى املاحند، ديگرى آبهايى است كه در دل زمين مى باشد. اگر ما توجه كنيم كه مثلا در عرض يك سال چه مقدار اب شيرين ، توسط چشمه ها، قناتها، چاهاى عميق ، موتور پمپ ها و امثال آن ، از زمين كشيده و بيرون ريخته مى شود، ان وقت خواهيم دانست كه آبهايى كه در دل زمين هستند، واقعا دريا و درياهاست . اما چطور مى شود كه درياها و اقيانوسهاى شور و تلخ ، آبهاى دل زمين را شور و تلخ نمى كنند. بزرگترين علت اين امر، جداره هاى اعماق زمين و ارتفاع بستر رودخانه هاست كه مانع مى شوند تا اين دو دريا يكديگر را از اثر بيندازند. والا آبهاى دل زمين ، شور و تلخ مى شد. و زندگى و حيات از بين مى رفت . حقيقتا جا داشت كه خداوند آن را در قرآن كريم مطرح سازد و ان را از جمله مواهب و نعمتهاى خويش بشمارد.در الميزان ذل آيه : بينهما برزخ ... فرموده است : بهترين چيزى كه در اين رابطه گفته شده آن است كه : مراد از بحرين درياى شور است كه تقريبا سه ربع كره زمين را فرا گرفته ، و مطلق درياى شيرين كه در مخازن زمين ذخيره شده است ؛ چشمه ها از آن شكافته و نهرها از آن جارى شده است و در درياى شور مى ريزند. اين دو، پيوسته به هم مخلوط مى شوند ولى حائلى - كه جداره هاى مخازن زمين باشد. ميان آن دو هست كه نمى گذارد و درياى شور، به درياى شيرين تجاوز كند. آن را شور گرداند و زندگى از بين برود، و بالعكس .طنطاوى مراغى در تفسير خود راجع به آيه 19 از سوره رحمن ، محل التقاء رود نيل و درياى مديترانه را مثل زده و مى گويند: نه آب تلخ دريا، آب شيرين را تلخ مى كند نه بالعكس . ولى اين سخنان قابل قبول نيست .سيوطى در تفسير الدرالمنثور از ابن عباس نقل كرده كه بحرين را به على و فاطمه - عليهما السلام و برزخ را به رسول خدا - صلى الله عليه و آله ولولؤ و مرجان را به حسينن عليهما السلام - تفسير كرده است :عن ابن عباس فى قوله مرج البحرين يلتقيان قال : على و فاطمة بينهما برزخ لا يبغيان قال : النبى صلى الله عليه و آله و سلم يخرج منهما اللوء لوء و المرجان قال الحسن و الحسين به نقل از الميزان . امين الاسلام طبرسى آن را در مجمع البيان از سلمان فارسى و سعيد بن جبير و سفيان ثورى نقل كرده است . در تفسير قمى نقل شده كه يحيى بن سعيد مى گويد: سمعت اباعبدالله عليه السلام يقول : فى قول الله تبارك و تعالى مرج البحرين يلتقان بينهما برزخ لايبغيان قال على و فاطمة بحران عمقيان لا يبغى احدهما على صاحبه يخرج منهما اللوء لوء و المرجان قال : الحسن و الحسين .ناگفته نماند كه آن يك نوع تطبيق است نه اينكه منطوق آيات شريفه باشد.
برزخ و ارواح سه گانه
از قرآن مجيد فهميده مى شود كه ارواح انسنها در عالم برزخ ، به سه گروه تقسيم مى شوند، اول : ارواحى كه در نعمت و شادى هستند.
دوم : ارواحى كه در عذاب و زحمت مى باشند.
سوم : ارواحى كه در بى خبرى محض قرار دارند و چيزى نمى دانند بلكه فقط هنگامى كه در قيامت زنده شدند، خواهند دانست كه مدتهاى زياد در برزخ بوده اند. مرحوم شيخ مفيد در تصحيح الاعتقاد - كه شرح و نقد عقايد صدوق - عليه الرحمه - است مى فرمايد: آنچه از حديث در اين باب به ثبوت رسيده آن است كه : ارواح بعد از موت اجساد، دو قسم هتسند؛ قسم اول : منتقل مى شوند به ثواب و عقاب ارواح منعم و معذب قسم دوم : باطل شده و چيزى از ثواب و عقاب را درك نمى كنند. قسم اول كسانى هستند كه داراى ايمان محض و كفر خالص بوده اند... قسم دوم آنهايى مى باشند كه دراى ايمان محض و كفر محض نيستند. و قرآن و حديث از اين حقيقت پرده برداشته اند. ابتدا به قسم سوم يعنى ارواح بى خبر مى پردازيم و آن را بررسى مى نماييم ، توجه بفرماييد: ويوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة كذلك كانوا يوفكون و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث فهذا يوم البعث ولكنكم كنتم لا تعلمون . يعنى : ياد كن روزى را كه قيامت بر پا شود، گناهكاران قسم مى خورند كه جز ساعتى و زمان اندكى در برزخ مكث نكرده اند. در دنيا نيز چنين منحرف بوده و باطل را به جاى حق مى گرفتند. در آن وقت آنهايى كه داراى علم و ايمان خالص بوده و طول عالم برزخ را دانسته اند، به آنها مى گويند: شما تا روز قيامت كه امروز است در علم خدا مكث كرديد و ليكن از جهل بر آن آگاه نبوديد. در اين آيه شريفه كاملا روشن است كه آن گروه ، بودن در برزخ و عالم مرگ را ندانسته اند. تا جايى كه امين الاسلام طبرسى در مجمع البيان مى فرمايد: هر كس با اين ايه استدلال كند كه عذاب قبر وجود ندارد، بيهوده گفته است ؛ زيرا ما گفته ايم كه مانعى ندارد آنها اول عذاب قبر را ببينند و سپس در عالم بى خبرى واقع شوند. بنابراين ، منظور از المجرمون در آيه شريفه كسانى هستند كه نه داراى ايمان خالص مى باشند و نه كفر خالص . و كسانى هستند كه امام صادق - صلوات الله عليه - درباره آنها فرمود: يلهى عنهم چنانكه خواهد آمد آيات ذيل نيز مفيد مطلب فوق مى باشند: يوم ينفخ فى الصور و نحشر المجرمين يومئذ زرقا يتخافتون بينهم ان لبثتم الا عشرانحن اعلم بما يقولون امثلهم طريقة ان لبثتم الا يوما . يعنى : ياد كن روزى را كه در صور دميده مى شود و گناهكاران را در آن روز، كبود چشم يا كور محشور مى كنيم ، ميان خويش اهسته مى گويند: فقط ده روز در برزخ توقف كرده ايد. ما به آنچه مى گويند، داناتريم . و آنكه داراى صوابترنى راه است مى گويد: مكث نكرده ايد، مگر فقط يك روز.آنها پنهانى به همديگر دورغ نمى گويند، بلكه آن طور مى دانند، آهسته سخن گفتن ظاهرا براى رعب و ترس است . بنابراين ، ماندن در برزخ را درك نكرده و چنان گفته اند. در هر دو آيه شريفه كلمه مجرمين آمده است : در اولى يقسم المجرمون و در دومى نحشر المجرمين بنابراين ، منظور از آنها كسانى هستند كه داراى ايمان خالص و كفر خالص نيستند مرحوم طبرسى هنگام قنل اقوال درباره آيه شريفه مى فرمايد: و گويند: طولانى بودن مكث در قبور براى آنها محسوس نيست گويى خوابيده بودند و بيدار شده اند: و قيل فى القبر يذهب عنهم طور لبثهم قى قبورهم كانهم كانوا نياما فانتيهوا .در تاءييد آيات شريفه ، روايات معصومين - عليهم السسلام - قابل دقت است ؛ مثلا امام صادق - عليه السلام - مى فرمايد: عن عبدالله بن سنان ابى عبدالله عليه السلام قال : انما يسئل فى قبره من محض الايمان محضا و الكفر محضا و اما ما سوى ذلك فيلهى عنهم .يعنى : در قبر فقط از كسى سوال مى شود كه مؤ من خالص يا كافر خالص باشد، اما غير از اين دو گروه ، رها كرده مى شوند. اين حديث در كافى از ثقه جليل عبدالله بن سنان از امام صادق - عليه السلام - و نيز با سند ديگرى از ابى بكر حضرمى ، از آن حضرت و با سند سومى از محمدبن مسلم از آن حضرت نقل شده است . و ايضا اين حديث از ابن بكير از امام باقر - عليه السلام - و نيز از ابو بكر حضرمى از آن حضرت منقول است. مرحوم صدوق ان را در فقيه. به طور ارسال مسلم ، نقل كرده و مى گويد: قال الصادق عليه السلام : لا يسل فى القبر الا من محض الايمان ...
ارواح منعم
آيات و روايات در اين قسمتى از ارواح در عالم برزخ ، در شادى و نعمت خواهند بود، صريح مى باشند. اينك به برخى از آنها اشاره مى كنيم :
1 سوره مباركه يس جريانى بدين قرار نقل شده است كه : خداوند متعال دو پيامبر را به شهرى ارسال داشت اما اهل شهر ان دو را تكذيب كردند. خداوند پيامبر سومى را به كمك آنها فرستاد و هر سه با هم مردم آن ديار را به توحيد دعوت كردند. پس از تبليغ آن ها و انكار مردم ، مرد منصف و عاقلى از دورترين نقاط شهر آمد و در گفته پيامبران دقت نمود و دانست كه آن ها پيامبر مى باشند، لذا به به آن ها ايمان آورد و گفت : انى امنت بربكم فاسمعون .او مردم را به دعوت قبول پيامبران فرا خواند ولى ان قوم نادان او را شهيد كردند. خداوند متعال شهادت او را چنين بيان مى فرمايد: قيل ادخل الجنه قال يا ليت قومى يعلمون بما غفرلى ربى و جعلنى من المكرمين .يعنى : چون روح از بدنش خارج شد، به او گفته شد: به اين بهشت داخل شو، و او داخل شد و گفت : اى كاش ! كشندگان من مى دانستند كه خدايم مرا آمرزيد و از محترمان گردانيد.
اين آيه شريفه صريح است در اينكه : بهشت برزخى و روحى وجود دارد كه شهيد بعد از شهادت ، روحش داخل آن مى شود. و لفظ الجنه حاكى است كه انجا محل نعمت ، شادى ، زندگى و سرور مى باشد. در الميزان مى فرمايد: و المراد بالجنه ... جنه البرزخ دون الاخره امين الاسلام طبرسى در مجمع البيان مى گويد:
و فى هذا دلاله على نعيم القبر، يعنى : در اين آيه ، دلالت بر نعمت قبر وجود دارد.
2 الذين تتوفاهم الملائكه طيبين يقولون سلام عليكم ادخلو الجنه بما كنتم تعملون. يعنى : انانكه ملائكه آنها را در حال پاك بودن از ظلم ، تحويل مى گيرند و قبض روح مى كنند، به انها مى گويند: سلام بر شما، داخل بهشت شويد در مقابل اعمالى كه انجام مى داديد. در آيه 28 همين سوره مى فرمايد: الذين تتوفاهم الملائكه ظالمى انفسهم ... از مقابله اين دو آيه شريفه معلوم مى شود كه منظور از لفظ طيبين پاك بودن از ظلم است . به هر حال اين آيه مانند آيه شريفه اول صريح است در بهشت برزخى و نعمت ارواح پاكان . و اينكه و روح آنها به محض خروج از بدن ، در بهشت داخل خواهد شد. امتياز اين آيه با آيه گذشته و دو آيه بعدى - كه خواهد آمد - در اين است كه : اين آيه شامل شهدا و غير شهدا مى باشد اما سه آيه ديگر، درباره شهيدان راه حق است .اين آيه در افاده بهشت بزرخى هيچ تفاوتى با آيه اول ندارد. ولى عجيب است كه مفسران ، روايات برزخ را فقط در ذيل آيه اول نقل كرده اند بجز تفسير صافى كه يك روايت از اميرالمومنين - عليه السلام - در آن نقل كرده كه راجع به برزخ مى باشد.
3 و لاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون . فرحين بما اتاهم الله من فضله و يستبشرون بالدين لم يلحقوا بهم من خلفهم الا خوف عليهم و لا هم يحزنون .يعنى : كسانى را كه در راه خدا كشته شده اند، مرده مپنداريد بلكه زنده اند و نزد پروردگار، روزى داده مى شوند. و به آنچه خدا از فضل خود به آنان داده شادمانند. و درباره آنهايى كه هنوز نمرده اند و خود را به آنها نرسانده اند، شاد هستند از اينكه ترس و غمى بر آنها نيست .به قولى اين آيات شريفه درباره شهداى بدر و به قولى درباره شهداى احد نازل شده است . و در روايتى از حضرت باقرصلوات الله عليه - درباره هر دو مى باشد. ولى آيات به طور عموم و شامل همه شهدا در طول روزگار است . و تخصيص بردار نيست .محتواى آيه شريفه كاملا روشن و قابل دقت است : شهدا زنده اند. روزى ذاده مى شوند. درباره دنيامانده ها ناراحت نيستند. راجع به نعمت خود، شادمانند. پس ارواح شهدا در عالم برزخ زنده اند. شعور دارند و از نعمت خداوندى لذت مى برند.
4 و لا تقولوا لمن يقتل فى سبيل الله اموات بل احياء ولكن لاتشعرون .
يعنى : به آنهايى كه در راه خدا كشته مى شوند، مرده نگوييد بلكه آنها زنده اند لكن شما نمى فهميد.
اين آيه نيز صريح است در اينكه : شهدا در عالم برزخ زنده اند. و نبايد به آنها مرده اطلاق كنيم . امين الاسلام طبرسى مى فرمايد: صحيح است كه آنها تا بر پا شدن قيامت ، حقيقتا زنده اند. و نيز مى فرمايد: در اين آيه دلالت بر صحت مذهب مذهب ما وجود دارد كه عقيده داريم به سؤ ال قبر و ثواب مؤ من و عقاب گناهكاران چنانكه اخبار در اين باره فراوان است .اين آيات درباره اهل نعمت در عالم برزخ بود. اما آياتى كه راجع به اهل عذاب در برزخ است به قرار ذيل مى باشد:
معذب بودن برخى از ارواح در برزخ
اينك برخى از آيات شريفه را كه درباره معذب بودن برخى از ارواح در برزخ مى باشد نقل مى نماييم :
ولو ترى اذا الظالمون فى غمرات الموت و الملائكة باسطوا ايديهم اخرجوا انفسكم اليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تقولون على الله غير الحق و كنتم عن آياته تستكبرون . و لقد جئتمونا فرادى كما خلقناكم اول مرة و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم و ما نرى معكم شفعاءكم الذين زعمتم انهم فيكم شركاء لقد تقطع بينكم وضل عنكم ما كنتم تزعمون يعنى : ... اى كاش ! مى ديدى كه ظالمان در بيهوشى مرگند، ملائكه شروع به عذاب آنها كرده و مى گويند: بميريد، امروز عذاب خواركننده خواهيد بود كه به خدايتان ناحق مى گفتيد و از آيات او سرپيچى كرده و گردنكشى مى كرديد. امروز تنها پيش ما آمده ايد. چنانكه هنگام آفريدن ، شما را تنها آفريده بوديم . اموال دنيا را كه به شما داده بوديم در پشت سرخود رها كرده ايد. معبوديتهاى باطل را نيز در كنار شما نمى بينيم . رابطه ميان شما و آنها قطع شده است . و آنچه به زعم شما شريك خدا بود، گم شده است و خبرى از آنها نيست ..اين آيات شريفه صريح اند در اينكه عذاب ظالمان و اهل استكبار از هنگام قبض روح ، آغاز مى شود. و ملائكه در حال عذاب كردن ، با آنها با خشونت تمام رفتار مى كنند: باسطوا ايديهم ؛: يعنى دستشان را به عذاب آنها باز كرده و عذاب را شروع كرده اند. اخرجوا انفسكم امر تكوينى است ؛ يعنى : بميريد و روح را از بدن خود خارج كنيد. ساير كلمات نيز حكايت از عذاب دارد.
2 حتى اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت كلا انها كلمة هو قائلها و من ورائهم . برزخ الى يوم يبعثون يعنى : چون يكى از آنها را مرگ فرا رسد، گويد: خدايا! مرا به دنيا برگردانيد تا در آنچه نكرده ام عمل كنم . اين درخواست ابدا پذيرفته نيست . و در پس آنها برزخى هست تا روزى كه مبعوث مى شوند. اين آيه ، آيه اى است كه فاصله ميان مرگ و قيامت را برزخ خوانده است .در اين آيه آمده كه انسانهايى پس از مرگ اظهار پشيمانى مى كنند و درخواست بازگشتن به دنيا را مى نمايند ولى از آنها پذيرفته نمى شود. اين درخواست و پشيمانى در اثر معذب بودن آنهاست . على بن ابراهيم قمى در تفسير خويش مى گويد: اين آيه در رد كسانى است كه عذاب قبر و عقاب و ثواب قبل از قيامت را انكار كرده اند. و آن قول امام صادق - عليه السلام -است كه مى فرمايد: والله ما اخاف عليكم الا البرزخ فاما اذا صار الامر الينا فنحن اولى بكم . يعنى : به خدا قسم ! براى شما نمى ترسم مگر از برزخ ، و چون در قيامت كار به دست ما برسد، ما براى شما سزاوارتريم . و على بن الحسين - عليه السلام - مى فرمايد: ان القبر اما روضة من رياض الجنة او حفرة من حفر النيران .يعنى : قبر يا ياغى است از باغهاى بهشت و يا گودالى است از گودالهاى جهنم . در الميزان مى فرمايد:... آن در وقتى است كه عذاب را مشاهده مى كند و بر او مشرف است ... مراد از اين برزخ ، عالم قبر است و آن مثال است كه انسان در آن بعد از مردن تا قيامت ، زندگى مى كند.
3 و حاق بآل فرعون سوء العذاب النار يعرضون عليها غدوا و عشيا و يوم تقوم الساعة ادخلوا آل فرعون اشد العذاب يعنى : و احاطه كرد آل فرعون را عذاب بد. و آن آتشى است كه صبح و شام به آن عرضه و نشان داده مى شود. و روز قيامت فرمان مى رسد كه آل فرعون را به اشد عذاب داخل كنيد. آيه شريفه به خوبى روشن مى كند كه آنها هر صبح و شام در برزخ به كنار آتش آورده مى شوند. اما دخول به آتش ، در روز قيامت خواهد بود. و نيز معلوم مى شود كه اهل برزخ ، صباح و مساء دارند و آن را درك مى كنند.
در روايت امام صادق - عليه السلام - آمده است كه : شاهد معذب شدن در برزخ آن است كه فرموده : النار يعرضون عليها غدوا و عشيا . و خبر داه كه كافر بعد از مردن ، صبح و شام ، عذاب مى شود. و در قيامت در آتش مخلد مى باشد. در الميزان مى فرمايد:... نشان دادن به آتش ، قبل از روز قيامت است .
و آن عذاب برزخ است كه عالمى است متوسط ما بين مرگ و قيامت . و عذاب در برزخ و آخرت ، هر دو با آتش مى باشد. نهايت كه : عذاب در برزخ با نشان داده شدن و به آتش ، و در آخرت با دخول در آتش است .
آيه 97 از سوره نساء، و آيه 50 از سوره انفال ، و آيه 27 از سوره قتال نيز در اين رابطه مى باشد. و اما روايات از فريقتين ، بيش از حد مى باشد.
انسان در دنيا تركيبى است از بدن و روح ، نه بدن تنهاست و نه روح تنها. بلكه بدن تواءم با يك روح مستقل است . هنگام مرگ ، روح از بدن خارج مى شود و در دنيا مى ماند و بدن مى پوسد و خاك مى شود. و چون روز قيامت فرا رسيد، خداوند بدن را از خاك مى روياند و روح او را - كه در جهان باقى مانده است - به بدن باز مى گرداند. و انسان همان انسانى مى شود كه در دنيا بود.
پس براى انسان سه مرحله وجود دارد: الف - مرحله دنيا كه در آن روح و بدن است . ب - مرحله برزخ كه در آن فقط زندگى با روح است و بدن از بين رفته است . ج - مرحله قيامت و آن روييدن بدن و سوار شدن روح بر آن است . پس معاد، نه روحانى تنهاست و نه جسمانى تنها، بلكه هم روحانى و هم جسمانى مى باشد. و عينيت انسان در دنيا و آخرت با بقاى روح مى باشد. و اگر بگوييم : روح نيز مانند بدن از بين مى رود، در اين صورت به هيچ وجه نمى شود گفت : انسان آخرت ، همان انسان دنياست بلكه فقط مى تواند مثل آن باشد؛ زيرا وقتى كه چيزى دو تا باشد، اينها يا مثل هم يا ضد هم و يا نقيض هم مى باشند. و محال است كه عين هم باشند. در اين باره حديثى از امام صادق - صلوات الله عليه - نقل مى كنيم كه يك دريا حقيقت و نور است :
فسئل عمن مات فى هذه الداراين تكون روحه ؟ فقال : من مات فهو ما حض للايمان محضا او ما حض للكفر نقلت روحه من هيكله الى مثله فى الصورة وجوزى باعماله الى يوم القيامة فاذا بعث الله من فى القبور انشاء جسمه ورد روحه الى جسده و حشره ليوفيه اعماله .
راوى از آن حضرت مى پرسد: كسى كه در دنيا مرده روحش در كجا خواهد بود؟ فرمود: كسى كه مى ميرد و داراى ايمان خالص يا كفر خالص است ، روح او از بدنش به هيكلى كه در شكل اوست منتقل مى شود و تا روز قيامت با اعمال خودش مجازات مى شود. و چون روز قيامت خداوند اهل قبور را زنده مى كند، بدن او را به وجود مى آورد و روحش را به جسدش برمى گرداند، تا اعمال او را تمام و كامل به او بدهد.
قرآن مجيد در اين باره اصرار عجيبى دارد. از يك سو مى گويد: روز قيامت ، بدنها از خاك مى رويند و اين مطلب را نه در يك آيه و دو آيه ، بلكه در آيات متعدد بيان فرموده است . و از سوى ديگر مى گويد: حقيقت شما همان روح است كه توسط ملك الموت و ملائكه تحويل گرفته مى شود؛ مثلا آيه شريفه : و نفخ فى الصور فاذا هم من الاجداث الى ربهم ينسلون قالوا يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون .آيات شريفه صريح مى باشند در اينكه : بدنها از خاك خواهند روييد و انسانها از قبرها خارج خواهند شد من الاجداث و من مرقدنا معنايى جز آنچه گفته شد، ندارند.
همچنين آيات : منها خلقنا كم و فيها نعبدكم و منها نخرجكم تازة اخرى .
و الله انبتكم من الارض ثم يعيدكم فيها و يخركم اخراجا.
اين آيات نيز مانند آيات فوق خارج شدن بدنها را از زمين ، بازگو مى كنند.
بنابراين ، در روييدن ابدان از خاك ، شكى باقى نمى ماند.
فتول عنهم يوم الداع الى شى ء نكر خشعا ابصارهم يخرجون من الاجداث كانهم جراد منتشر.
يعنى : از آنها روى برگردان ، روزى كه ندا كننده به عذاب ناپسندى مى خواند، چشمهايشان سربزير است . از قبرها بيرون مى آيند گويا كه آنها ملخهاى پراكنده هستند.
يوم يخرجون من الاجداث سراعا كانهم الى يوفضون
ايحسب الانسان الن نجع عظامة بلى قادرين على ان نسوى بنانه
بنابراين ، قرآن مجيد، خروج انسانها را از قبر ضرورى مى داند. و در آيات بسيارى آمده است كه روييدن آدميان را از قبر، به روييدن درختان و علفها تشبيه كرده است . چنانكه در آيات ذيل مشهود است :
و نزلنا من السماء ماء مباركا فانبتنا به جنات وحب الحصيد و النخل باسقات لها طلع نضيد رزقا للعباد و احيينا به بلده ميتا كذلك الخروج
يعنى : از آسمان آب پربركتى كرديم . و با آن ، باغات و دانه هاى درو شدنى را رويانيديم . و نيز نخلهاى بلند و بالا را رويانيديم كه ميوه هاى آن روى هم چيده شده است اينها رزق براى بندگن است و با آن آب دريار مرده را زنده كرديم خارج شدن شما از قبرها نيز چنين است .
از سوى ديگر نيز قرآن كريم مى فرمايد: حقيقت انسان همان روح اوست . بدن فقط حكم قالب و ظرف را دارد. و آن روح توسط ملك الموت و ملائكه الله تحويل گرفته مى شود و باقى است تا بار ديگر به بدن برگردد. كفار پوسيده شدن بدن را در نظر گرفته و به معاد اشكال مى كردند و مى گفتند: وقتى كه در زمين پوسيده و به صورت خاك در آمده و گم شديم ، آيا باز در خلقت جديدى خواهيم بود؟!!... و قالوا ء اذا ضللنا فى الارض ء انا لفى خلق جديد
قرآن كريم در پاسخ آنها مى فرمايد: شماى حقيقى آن بدن نيست كه پوسيده و به صورت خاك درآمده است ، بلكه شماى حقيقى ، روح شماست كه توسط ملك الموت تحويل گرفته شده است : قل يتوفا كم ملك الموت الدى و كل بكم ثم الى ربكم ترجعون
و نيز استقلال روح در فصل استقلال روح در قرآن گفته شده است و آيه الله يتوفى الانفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها... اولين دليلى بر ان مى باشد.
نتيجه مطلب
پس نتيجه همان است كه در ابتدا گفته شد كه انسان تركيبى از بدن روح مى باشد و چون از دنيا رفت بدن مى پوسد ولى روح باقى است . و در اخرت بدن از خاك مى رويد و روح كه در قبضه قدرت خداوند است به بدن وارد مى شود. باز انسان تركيبى از بدن و روح مى گردد. و اماده زيستن در عالم بقا مى شود.
اگر گويند: بدنى كه در قيامت از خاك خواهد روييد، مثل اين بدن خواهد بود نه عين آن و محال است كه عين بدن دنيايى باشد، پس در اين صورت چگونه مى توان گفت كه انسان آخرت عين انسان دنيايى است ؟!
در پاسخ گوييم : در صورت بقاى روح ، عوض شدن بدن عينيت را از بين نمى برد؛ زيرا شخصيت با روح است . چنانكه در زندگى دنيا، در هر ده سال به طور يقين تمام سلولهاى بدن عوض مى شود و بدن ديگرى به وجود مى آيد. ولى انسان همان انسان است و تغييرى نمى كند؛ زيرا حقيقت انسان روح ان است و اوست كه باقى مى ماند.
محكمات در قرآن مجيد، آياتى هستند كه معناى آنها واضح و مراد خداوند متعال از آنها معلوم و روشن است . و آنها تقريبا هشتاد درصد قرآن را تشكيل مى دهند. و مقدار زيادى از آنها در بادى امر، غير معلوم مى باشند ولى به وسيله اخبار و آيات ديگر، معلوم مى شوند. همه اينها از اقسام محكمات هستند.
اما متشابهات دو قسم هستند؛ قسم اول آنكه : همه قرآن متشابهات است . يعنى در ارشاد، هدايت ، كلمات و معانى شبيه هم مى باشند چنانكه مى فرمايد: الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الدين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله ...
منظور از متشابه - چنانكه گفته شد - شبيه هم بودن در تفهيم معانى و نشان دادن راه حق و باطل است . مثانى جمع مثنيه يعنى : منعطف شونده ، و مراد آن است كه مطالب قرآن يكى به ديگرى ميل مى كند. و يكى آن ديگرى را بيان و تاءييد مى كند بى آنكه نقيص يا مخالف هم باشند، چنانكه خداوند متعال مى فرمايد: لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا
قسم دوم آنكه : متشابهات در مقابل محكمات است . گويند: متشابهات آياتى هستند كه مراد حقتعالى از آنها معلوم نيست ؛ مثل اينكه بگوييم : آن شير است اينجا براى شنونده معلوم نمى شود كه آيا مراد شير نوشيدنى است يا حيوان درنده .ولى به عقيده اين جانب مراد از آيات متشابه ، آياتى هستند كه از حيث مصداق خارجى و پياده شدن و خارج ، براى ما نامعلوم مى باشند. وگرنه از لحاظ الفاظ و مفاهيم ، متشابهى در ميان نيست . اين سخن بعد از نقل آيه آن ، كاملا روشن خواهد شد. آن آيه شريفه اين است :
هو الذى انزل عليك منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات فاما الذين فى قلوبهم زيغ فيتبعون ماتشابه من ابتغاء الفتنة و ابتغاء تاءويله و ما يعلم تاءويله الا الله . والراسخون فى العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا و ما يذكر الا اولواالالباب
يعنى : خدا آن است كه بر تو اين را نازل كرده است . بعضى از آن آيات محكمات هستند و آنها اساس كتاب مى باشند و قسمتى ديگر متشابه مى باشند. اما آنهايى كه در قلوبشان انحراف هست ، از متشابه پيروى مى كنند براى طلب فتنه و براى دانستن تاءويل آن و حال آنكه تاءويل متشابه را جز خدا كسى نمى داند. اما آنهايى كه در دانش ثابت و استوارند، مى گويند: به متشابه ايمان آورديم همه قرآن اعم از محكم و متشابه از طرف خداست از اين سخن جز عاقلان پند نگيرند.
در اينجا چند مطلب را بررسى مى كنيم :
اول : قرآن مجيد به دو قسمت تقسيم مى شود محكمات و متشابهات و محكمات اساس قرآن است ؛ زيرا آنها كاملا روشن است . و جنبه عملى دارند كه مى دانيم و عمل مى كنيم . امام صادق -عليه السلام - مى فرمايد:
اما المحكم فنؤ من به و نعمل و ندين به اما المتشابه فنؤ من به و لا نعمل به
يعنى : محكم آن است كه به ايمان مى آوريم و عمل مى كنيم و متشابه آن است كه به ايمان مى آوريم و عمل نمى كنيم .اما متشابهات آياتى است كه مقصود از آنها متشبه مى باشد. ولى معناى آنها با برگردان به آيات محكم ، معلوم مى شود. در الميزان مى فرمايد: محكمات به اين جهت ام الكتاب ناميده شده كه متشابهات به آنها برگردانده مى شوند پس بعض كتاب كه متشابهند به بعض ديگر كه محكمات هستند برگشت داده مى شود... متشابه آن است آيه طورى باشد كه به محض شنيدن ، مراد از آن معلوم نباشد تابه آيه محكم برگردانده شود و معنايش معين و معلوم گردد. در آن صورت آيه متشابه نيز محكم مى شود.
دوم : آنچه مرحوم علامه و ديگران فرموده اند: از نظر ما به هيچ وجه قابل قبول نيست و گرنه در اين احتياج نبود كه قرآن به دو بخش محكمات و متشابهات ، تقسيم شود، بلكه لازم بود گفته شود: اكثر قرآن محكمات است ، عده اى از آيات آن كه متشابه و مبهم است با مراجعه به آيات ديگر و روايات ، معلوم و از محكمات خواهند شد. و ديگر لازم نبود راسخون در علم در مقام تسليم بگويند: امنا به متشابه كل من عند ربنا
ظهور و بلكه صريح آيه شريفه در ان است كه محكمات و متشابهات هر يك در صف مستقلى ايستاده اند. و هيچ يك با ديگرى مخلوط نمى شود. و تا قيامت نيز همانطور خواهند ماند. كلام امير المؤ منين - صلوات الله عليه - در اين كه مشتابهات قفلهاى ناگشودنى است و تا ابد پرده هاى آن برداشته نخواهد شد، صريح مى باشد. آن جناب در خطبه اشباح به كسى كه از او خواست تا خدا را توصيف كند، چنين فرمود:
واعلم يا عبدالله ان الراسخين فى العلم هم الذين اغنا هم الله عن الاقتحام على السدد المضروبة دون الغيوب اقرارا بجهل ما جهلوا تفسيره من الغيب المحجوب فقالوا: امنا به كل من عند ربنا و قد مدح الله اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم يحيطوا بعلمه ، فسمى تركهم التعمق فيما يكلفهم البحث عنه عن كهنه رسوخا.
يعنى : بدان اى بنده خدا! راسخون در علم كسانى هستند كه خداوند انها را بى نياز كرده از داخل شده به درهايى كه درهاى غيوب ناميده مى شوند. آنها اقرار مى كنند كه تفسير آن غيبهاى مستور را نمى دانند. لذا در مقام عجز گفته اند: آمنا به كل من عند ربنا خداوند در مقابل اين اعتراف ، آنها را مدح فرموده و عملشان را در ترك تعمق در اين گونه حقايق رسوخ در علم ناميده است .
پس معلوم مى شود كه اين گونه آيات ، پيوسته متشابه خواهند ماند و بايد به مضمون انها ايمان آورد و كشف حقيقت انها را به خداوند واگذار نمود.
سوم : منظور از متشابهات به احتمال نزديك به يقين و به طور اطمينان ، ان است كه مصداق خارجى آنها و نحوه پياده شدن آنها در خارج براى ما نامعلوم است و نامعلوم خواهند ماند. به عبارت ديگر: وقوع خارجى آنها بر ما نامعلوم است .ناگفته نماند كه : عده اى از ايات شريفه از لحاظ مراد و مقصود متشابه و مجمل هستند؛ مانند بسيارى از آيات احكام و غيره . ولى اين گونه ايات با مراجعه به روايات و تاريخ و آيات ديگر مراد از آنها نامعلوم مى شود. آنها به هيچ وجه جزء مشتابهات نمى باشند. اينك ذيلا مقدارى از آيات متشابه را به عنوان نمونه نقل مى نماييم :
1 و اذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الارض تكلمهم ان الناس كانوا باياتنا لايوقنون
يعنى : چون وعده ما بر انها تحقق يابد از زمين جنبنده اى را براى آنها خارج مى كنيم كه با آنها سخن بگويد؛ زيرا مردم به آيات ما يقين ندارند.
اين حقيقت به درستى معلوم نمى شود در بعضى از روايات به على - عليه السلام - تفسير شده است اما يقينى نيست .
2 درباره معراج حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - مى خوانيم : و لقد راه نزلة اخرى عند سدرة المنتهى عندها جنة الماءوى اذ يغشى السدرة ما يغشى مازاغ البصر وما طغى لقد راى من آيات ربه الكبرى
يعنى : اين آيات راجع به شب قدر و تعيين سرنوشت در آن مى باشد ما قرآن را در يك شب پربركت نازل كرده ايم . ما انذار كننده ايم . هر امر با حكمت در آن شب از هم جدا مى شود، روى فرمانى از جانب ما كه ارسال كننده ايم .وقوع خارجى اين آيات چيست ، كارها چطور از هم جدا مى شود و نصيب هر كس چگونه به سوى او مى آيد.
3 اينها بر ما پوشيده است و تا ابد پوشيده خواهد ماند.
4 تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر
يعنى : ملائكه و روح در آن شب شب قدر براى تمشيت هر كارى با اذن خداوند نازل مى شوند. اما چطور نازل مى شوند؟ و چگونه تمشيت مى دهند و... براى ما نامعلوم است .
5 و حفظا من كل شيطان مارد لايسمعون الملا الاعلى و يقذفون من كل جانب دحورا ولهم عذاب واصب الا من خطف الخطفة فاتبعه شهاب ثاقب
اين آيات درباره رانده شدن شياطين از آسمان است ، ملاء اعلى و مجمع ملائكه كجاست و چگونه است و در كجاى آسمان است ؟ چطور گوش مى دهند، شنيدن آنها چطور است ؟ شهاب ثاقب چيست و چگونه شيطان را مى راند. همه اينها براى ما مجهول است . و اين قفلها گشوده نخواهد شد. و مصداق : واخر متشابهات هستند كه بايد بگوييم : آمنا به كل من عند ربنا .
6 قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرآنا عجبا...
7 واذ صرفنا اليك نفرا من الجن يستمعون القرآن فلما حضروه قالوا انصتوا فلما قضى ولوا الى قومهم منذرين 8 يدبر الامرين السماء الى الارض ثم يعرج اليه فى يوم كان مقداره الف سنة مما تعدون
9 تعرج الملائكة و الروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة فاصبر صبرا جميلا
آيه شريفه از لحاظ مفهوم ، كاملا روشن و صريح است ولى از لحاظ وقوع خارجى ، قفل ناگشودنى و سر مكتوم است و قابل درك نيست .
10 و از اين قبيل است ، جريان اصحاب كهف ، معجزات پيامبران ، حروف مقطعه در اول برخى از سوره هاى مباركه و...
چهارم : از حضرت رضا - صلوات الله عليه - نقل شده است : من رد متشابه القرآن الى محكمه هدى الى صراط مستقيم . يعنى : هر كس كه متشابه قرآن را به محكمات آن برگرداند، به راه راست هدايت شده است .
به نظر، مى آيد كه منظور حضرت راجع به بعضى از آيات است كه با دقت در آيات ديگر، معناى آنها روشن مى شود؛ مثلا از ديدن آيات : وجوه يومئذ ناضزة الى ربها ناظرة به نظر مى آيد كه بشر واقعا به چهره خدا نگاه خواهد كرد و - نعوذ بالله - خدا چهره دارد. ولى با دقت در آيات : لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و ليس كمثله شى ء معلوم مى شود كه مراد، تماشا كردن به نعمتهاى خداوندى است . وگرنه آياتى كه فوقا نقل شد با برگرداندن به آيات ديگر، محكم نخواهند شد.
از اميرالمومنين - صلوات الله عليه - در ضمن حديثى نقل شده است كه : علت وجود متشابه در قرآن مجيد، آن است كه : مردم خود را از امامان - عليهم السلام - بى نياز ندانند و در آموختن قرآن به آنها رجوع كنند:
و انما فعل ذلك لئلا يدعى اهل الباطل من المستولين على ميراث رسول الله من علم الكتاب ما لم يجعله لهم و ليقودهم الاضطرار الى الايتمار بمن ولاه .
به نظر مى آيد كه : منظور آن حضرت ، آيات احكام و مانند آنهاست كه با كمك روايات ، معلوم مى شوند. و بدون رجوع به آنها - عليهم السلام - حكم خدا را نمى توان از آنها فهميد. و گرنه متشابهاتى كه آن حضرت آنها را سدد مضروبة دون الغيوب ناميده است ، چطور معلوم خواهد شد؛ زيرا ما در عالم ماده و مادى هستيم و از درك ماوراى ماده عاجز مى باشيم . و الله العالم .
پنجم : آياتى از قبيل : وجاء ربك و الملك صفا صفا الرحمن على العرش استوى فاتى الله بنيانهم من القواعد ، و المطلقات يتربصن بانفسهن ثلاثه قروء كه مراد از قرء حيض است يا طهر؟ از آيات متشابه نيستند؛ زيرا مراد از آنها روشن مى باشد.
ششم : به نظر من ، علت وجود متشابهات در قرآن كريم آن است كه ما در جهان مادى زندگى مى كنيم و فكر و درك ما در آن محور دور مى زند. و در قرآن مطالبى نقل مى شود كه فراتر و وسيعتر از قالب الفاظ است . و به هر صورت كه بيان شوند، بر ما روشن نخواهند شد. و عبارات از رساندن حقايق آنها و ما از فهميدن حقايق آنها، ناتوان خواهيم بود.
برخى گفته اند: علت وجود متشابه در قرآن كريم آن است كه خداوند خواسته است با آن ، آيات چند بعدى قرآن را بحث انگيز نگاه دارد تا هميشه زنده بماند.
بعضى نيز گفته اند: علت وجود متشابه آن است كه مردم به طرف اولياء الله بروند و از آنها بخواهند. اما علت اولى را كه ما اختيار كرديم ، قانع كننده تر است .
و همچنين به نظر بعضى : علت متشابه آن است كه قرائن و استثناهاى يك آيه در آيات ديگر و روايات آمده است . و بدون آنها، مقصود از آيه روشن نمى شود. اين سخن فى نفسه درست است ولى چون آن آيات به وسيله آيات ديگر و روايات روشن شدند، ديگر متشابهى نمى ماند. و حال آنكه دو صف محكمات و متشابهات ، پيوسته خواهند بود.
در قرآن مجيد، به طور اعجاز، سه نمونه از معاد نقل شده است كه در دنيا واقع شده اند. و اگر آيه و احى الموتى باذن الله و آيه و اذ تخرج الموتى باذنى را درباره حضرت عيسى - عليه السلام - مصداق ديگرى حساب كنيم ، مجموعا چهار فقره مى شوند:
1 مرغانى كه به دست حضرت ابراهيم - عليه السلام - زنده شدند.
2 پيامبرى كه صد سال مرد و سپس زنده شد.
3 اصحاب كهف كه بعد از 309 سال زنده گشتند.
4 مرده يا مردگانى كه به دست حضرت عيسى - عليه السلام - زنده شدند.
اينك آياتى كه مربوط به جريانهاى فوق مى باشند نقل مى نماييم :
جريان اول : و اذ قال ابراهيم رب ارنى كيف تحيى الموتى قال اولم تؤ من قال بلى ولكن ليطمئن قلبى قال فخذ اربعة من الطير فصرهن اليك ثم اجعل على كل جبل منهن جزاءا ثم ادعهن ياءتينك سعيا و اعلم ان الله عزيز حكيم .
يعنى : ياد آر كه ابراهيم گفت : خدايا! به من نشان بده كه چگونه مرده ها را زنده مى كنى ؟ خداوند فرمود: مگر ايمان نياورده اى ؟ گفت : آرى ، ايمان آورده ام و ليكن مى خواهم نحوه آن را با چشم خود ببينم تا قلبم آرام بگيرد. خداوند فرمود: پس چهار پرنده را برگير و آنها را تكه تكه كن . و تكه هاى آنها را بر هر كوهى بگذار، آنگاه آنها را صدا كن كه شتابان پيش تو خواهند آمد. و بدان كه خداوند توانا و حكيم است .
از حضرت صادق - صلوات الله عليه - نقل شده است كه حضرت ابراهيم - عليه السلام - چهار مرغ يعنى : خروس ، كبوتر، طاووس و كلاغ را پس از ذبح تكه تكه كرد به طورى كه گوشت و استخوان و پرهاى آنها به هم آميخته شدند. آنگاه آنها را ده قسمت كرد و هر قسمت آن را بالاى كوهى گذاشت . و سر آنها را در دست گرفت و چون آنها را به سوى خود خواند، اعضاى بدن آنها در كوهها جابجا شده و به طرف حضرت ابراهيم - عليه السلام - آمدند.ناگفته نماند كه : حضرت ابراهيم - عليه السلام - فقط خواسته است نحوه زنده شدن را ببيند كه گفته است : رب ارنى كيف تحيى الموتى كلمه صرهن به معناى قطع كردن است . و به قول الميزان معناى مايل ساختن به آن اشراب شده است ؛ يعنى آنها را پس از مايل ساختن به خود، پاره پاره كن . شايد مراد آن بوده است كه هنگام خواندن با صداى تو آشنا باشند. و به طرف تو بيايند. به هر حال اين يك نمونه از معاد است كه به طور اعجاز در دنيا تحقق يافته است .
جريان دوم : حال آن پيامبرى است كه از كنار شهرى مى گذشت . ديد مردم آن شهر شايد در اثر طاعون و نحو آن از دنيا رفته و شهرشان خالى مانده بود. او استخوانهايى را ديد و گفت : انى يحيى هذه الله بعد موتها ؛ يعنى : خداوند مردم اين آبادى را بعد از مرگشان چگونه زنده مى كند.سپس او در آنجا براى استراحت خوابيد و در حال خواب ، مرد. خداوند او را صد سال تمام در مرگ نگاه داشت و بعد زنده كرد و فرمود: چقدر در اينجا توقف كرده اى ؟ او گفت : يك روز يا مقدارى از يك روز. خداوند فرمود: بلكه تو در اينجا صد سال در عالم مرگ توقف كرده اى . به طعام و آب خودت نگاه كن كه فاسد نشده اند. و به الاغت نگاه كن . خواسته ايم مرگ و زنده شدن تو را آيتى براى مردم گردانيم . نگاه كن به استخوانها كه چطور آنها را بلند مى كنيم و بر آنها گوشت مى پوشانيم . چون اين كار بر او آشكار شد، گفت مى دانم كه خدا بر هر چيز تواناست .
صحيح و سالم ماندن آب و طعامش ، ظاهرا براى آن بوده كه او پوسيده نشده بود. و خداوند فرمود: تو مثل ماندن اين طعام و آب ، مانده بودى . و آنگاه ديدن استخوانها كه ظاهرا استخوانهاى الاغ بوده نشان داده كه او مدتهاى زيادى در عالم مرگ بوده وگرنه در ظرف يكى و دو روز، الاغ به آن وضع درنمى آيد. پس مدتها در عالم مرگ بوده است . در روايات آمده است كه نام آن پيامبر ارميا بوده است . و در برخى روايات عزير ذكر شده است . عين آيه شريفه چنين است :
او كالذى مر على قرية و هى خاوية على عروشها قال انى يحيى هذه الله بعد موتها فاماته الله ماءة عام ثم بعثه قال كم لبثت قال لبثت يوما او بعض يوم قال بل لبثت ماءة عام فانظر الى طعامك و شرابك لم يتسنه و انظر الى حمارك و لنجعلك اية للناس و انظر الى العظام كيف ننشزها ثم نكسوها لحما فلما تبين له قال اعلم ان الله على كل شى ء قدير.
يعنى : يا به مانند آنكه بر دهكده اى گذر كرد كه خراب و ويران شده بود، گفت به حيرتم كه خداوند چگونه اين مردگان را باز زنده خواهد كرد پس خدا او را صد سال مى راند سپس زنده اش كرد و برانگيخت و بدو فرمود: چند مدت درنگ كردى ؟ پاسخ داد يك روز يا پاره اى از يك روز. فرمود: بلكه درنگ كردى صد سال . نظر به طعام و شراب خود كن كه هنوز تغيير نكرده و الاغ خود را نيز بنگر تا احوال بر تو معلوم شود و ما تو را براى خلق ، حجت قرار خواهيم داد. و بنگر در استخوانهاى آن الاغ كه چگونه بهم پيوسته و گوشت بر آن پوشانيم . چون اين كار بر او روشن شد، گفت : همانا اكنون به حقيقت و يقين مى دانم كه خداوند بر هر چيز تواناست .
اين دومين مورد از قرآن مجيد در رابطه با وقوع قيامت در دنيا به طور اعجاز است .
جريان سوم : سومين مورد از معاد در دنيا جريان اصحاب كهف است كه بعد از 309 سال زنده شدند. پيش از نقل آيات ، خلاصه جريان آنها را از تفسير قمى از امام صادق - عليه السلام - نقل مى كنيم : اصحاب كهف ، در عصر پادشاهى ظالم و متجاوز، زندگى مى كردند. او اهل مملكت خود را بر عبادت بتها دعوت مى كرد. و هر كس كه امتناع مى نمود، كيفرش قتل بود. اصحاب كهف ، قومى مؤ من بودند و خدا را عبادت مى كردند. پادشاه در دروازه شهر ماءمور گذاشته بود كه مردم هنگام خروج از شهر، به اصنام سجده كنند. آن جوانان به بهانه شكار از شهر خارج شدند. در راه به چوپانى رسيدند و خواستند كه او را با خود همراه سازند اما چوپان قبول نكرد ولى سگ چوپان با آنها آمد. جوانان كه از پادشاه فرار كرده بودند ظاهرا از درباريان شاه بوده اند وقت شب به كهف غار بزرگ رسيدند. سگ نيز با آنها بود. خداوند آنها را به خواب برد و آنها در خواب بودند كه خداوند آن پادشاه و قوم او را هلاك كرد. آن زمان گذشت و زمان ديگر و قوم ديگرى آمدند. سپس اصحاب كهف از خواب بيدار شدند. يكى به ديگرى گفت : در اينجا چقدر خوابيده ايم . آفتاب بلند شده ، گفتند: يك روز يا مقدارى از يك روز خوابيده ايم !آنگاه يكى به ديگرى گفت : بيا اين پول را بگير و برو مقدارى طعام بخر ولى مواظب باش كه تو را نشناسند و گرنه ما را مى كشند، و يا به دين خود برمى گردانند. آن مرد وارد شهر شد، ديد شهر همان شهر سابق نيست و مردم نيز همان مردم نيستند. نه آنها زبان او را فهميدند و نه او زبان آنها را. گفتند تو كيستى و از كجا آمده اى . او جريان را باز گفت پس از روشن شدن قضيه پادشاه با مردم به همران آن مرد به درب غار آمدند و به غار نگاه مى كردند... خدا آنها را مرعوب كرد كه به غار داخل نشدند. فقط همان مرد داخل شد، ديد رفقايش از شنيدن صداى مردم در هراسند كه مبادا سپاه دقيانوس همان پادشاه ظالمى كه از ظلم او گريخته بودند از مكان آنها مطلع شده اند. ولى رفيقشان به آنها خبر داد كه آنها آن زمان طولانى را در خواب بوده اند. بيدار شدنشان نشانه قيامت بر مردم است .آنها از شوق گريه مى كردند و از خدا خواستند كه همانطور در خوابگاه خود بخوابند: فبكوا وسئلوا الله ان يعيدهم الى مضاجعهم كما كانوا آنگاه پادشاه گفت : در اينجا مسجدى بسازيم و آن را زيارت كنيم كه اينها قومى مؤ من هستند.اين جريان در قرآن مجيد در سوره كهف ، نخست در آيه 9 - 12 به طور اشاره نقل شده و سپس در آيات 13 تا 26 مفصلا آمده است . ظهور اين آيات در آن است كه آنها 309 سال مرده اند. و خداوند آنها را زنده كرده كه براى مردم درباره وقوع معاد اتمام حجت شده باشد. چنانكه مى فرمايد: و كذلك اعثرنا عليهم ليعلموا ان وعد الله حق و ان الساعة لاريب فيها.
يعنى : اين چنين اهل شهر را بر زنده شدن آنها مطلع كرديم تا بدانند كه وعده خدا حق است و قيامت آمدنى است و شكى در آن نيست .و درباره مدت خواب يا مردن آنها مى فرمايد: و لبثوا فى كهفهم ثلاث ماءة سنين و ازدادوا تسعا .
يعنى : آنها در كهف خود سيصد سال ماندند و بر آن نه سال افزودند.
سحر و معجزه هر دو در حد خود حقيقت و صحت دارند. و نمى توان گفت كه : سحر و جادو، خيال است و واقعيت ندارد. يكى از فرقهاى سحر با جادو آن است كه سحر علم است و قابل تعليم و تعلم مى باشد و نمى تواند از اقسام معجزه باشد. ولى معجزه آن است كه مردم از آوردن مثل آن عاجز باشند و نتوانند نظير آن را بياورند. مثل مار شدن عصاى موسى يا زنده شدن مرده به دست حضرت عيسى - عليه السلام .
فرقى كه در قرآن مجيد درباره سحر و معجزه آمده آن است كه : معجزه حقيقت دارد و شى ء خارجى را تغيير مى دهد. ولى سحر فقط در فكر و چشم انسان اثر مى گذارد بدون آنكه شى ء خارجى را تغيير دهد، مثلا عصاى موسى - عليه السلام - واقعا در خارج مبدل به مار و اژدها گرديد و خواب و خيال بود. و همچنين ناقه حضرت صالح و غيره .اما درباره ساحران فرعون ، آمده است كه آنها در فكر مردم اثر گذاشتند بدون آنكه در خارج ريسمانها و چوبها حركت كنند؛ مثلا در سوره طه آمده است : قال بل القوا فاذا حبالهم و عصيهم يخيل اليه من سحرهم انها تسعى فاوجس فى نفسه خيفة موسى ، قلنا لا تخف انك انت الاعلى
يعنى : موسى گفت : شما بيندازيد و آنها انداختند. ناگاه ريسمانها و چوبهاى آنها به خيال موسى آمد كه حركت مى كنند. موسى از فريفته شدن مردم خوف نمود، گفتيم : نترس تو غالب هستى .
در اينجا مى فرمايد: يخل اليه يعنى : به خيا ل و نظر موسى چنان مى آمد كه آنها به شدت حركت مى كنند، با آنكه آنها اصلا حركت نداشتند. و سحر فقط در خيال موسى و ديگران ، آن اثر را گذاشته بود.
و در سوره اعراف آمده است : قال القوا فلما القوا سحروا عين الناس واسترهبوهم وجاؤ بسحر عظيم
يعنى : موسى گفت : سحر خود را بياوريد و ريسمانهاى خود را بيندازيد و چون انداختند. چشمهاى مردم را سحر كردند. و مردم را ترسانيدند و سحر بزرگى آوردند.
سحروا اعين الناس نشان مى دهد كه سحر آنها فقط در چشم تماشاگران اثر گذاشته بود نه اينكه ريسمانها را حركت دهد. پس اثر سحر فقط در فكر و ديد انسان است نه آنكه واقعا خارج را تغيير دهد. در سوره مباركه بقره درباره هاروت و ماروت مى فرمايد:
و ما انزل على الملكين ببابل هاروت و ماروت و ما يعلمان من احد حتى يقولا انما نحن فتنه فلا تكفر فيتعلمون منهما ما يفرقون به بين المرء و زوجه ...
يعنى : يهود به آنچه نازل شده بود بر دو فرشته در بابل كه هاروت و ماروت بودند، تابع شدند و آنها به كسى سحر را ياد نمى دادند مگر آنكه بگويند: ما امتحان هستيم ، به آنچه از ما آموخته اى كافر مباش . و آنها از آن دو ياد مى گرفتند سحرى را كه با آن ، ميان مرد و زنش جدايى و عداوت مى انداختند...
از اين آيه نيز فهميده مى شود كه اثر سحر، فقط در فكر و ذهن انسان است نه آنكه بتواند شى ء خارجى را تغيير دهد.
آيه 124 از سوره مباركه بقره ، آيه اى بحث انگيز و قابل دقت مى باشد. ابتدا آيه شريفه را نقل و ترجمه مى نماييم و سپس نكاتى را كه از آن فهميده مى شود، مورد بررسى قرار مى دهيم :
واذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لاينال عهدى الظالمين .
يعنى : چون ابراهيم را خدايش با دستورهايى امتحان كرد، و ابراهيم آنها را به اتمام رسانيد، خداوند فرمود: من تو را براى مردم ، امام و پيشوا قرار دادم . ابراهيم گفت : از ذريه من نيز؟ خداوند فرمود: عهد من به ظالمان نمى رسد.اين آيه شريفه از چند جهت قابل بررسى است :
1 منظور از كلمات و دستوراتى كه خداوند متعال ، حضرت ابراهيم را با آنها امتحان كرد چيست ؟ در مجمع البيان از امام صادق - عليه السلام - روايت شده كه منظور از كلمات ، دستور ذبح نمودن حضرت اسماعيل در خواب است . ظاهرا اسكان ذريه اش در سرزمين مكه نيز از آن باشد.
2 امامت جعل خدايى و در اختيار و تحت قدرت اوست . به عبارت ديگر: همانطور كه نبوت ، منصب خدايى است و بايد به دست او منصوب شود، امام نيز بايد به فرمان خداوند منصوب شود. چرا كه هيچكدام اينها در دست مردم نيست .
3 امامت حضرت ابراهيم - عليه السلام - بعد از نبوت او بوده است بنابراين ، امامت مقام ديگرى است كه به وى عطا شده بود. آن حضرت ، مدتها پيش از آنكه ماءمور به ذبح حضرت اسماعيل باشد، به نبوت رسيده بود. لذا در كافى از حضرت باقر - عليه السلام - نقل شده است كه : خداوند متعال ، حضرت ابراهيم را عبد اتخاذ كرد، پيش از آنكه مبعوث گرداند. و او را نبى گردانيد، پيش از آنكه رسول گرداند. و رسول گردانيد پيش از آنكه خليل گرداند. و خليل گردانيد، پيش از آنكه امام گرداند.
هنگامى كه همه اينها براى او جمع گرديد - حضرت در اينجا مشت خود را جمع كرد - خداوند به او فرمود: انى جاعلك للناس اماما و چون حضرت ابراهيم - عليه السلام - متوجه بزرگى مقام امامت بود، گفت : و من ذريتى قال لاينال عهدى الظالمين .
4 امامت عهد خدايى است . و اين ، بيان ديگرى در تاءييد انى جاعلك ... مى باشد.
5 امامت به ظالمان نمى رسد: لاينال عهدى الظالمين . اطلاق آيه شريفه اين است كه مقام ولايت عهدى ، به هيچ ظالمى نمى رسد، خواه فعلا ظالم باشد و يا در گذشته ظالم بوده و اكنون توبه كرده است ؛ زيرا اطلاق لفظ ظالم بر كسى كه قبلا نيز ظالم بود، صحيح است . لذا از آيه شريفه استفاده مى شود كه امام حتما بايد معصوم باشد. علامه طباطبائى در الميزان مى فرمايد: با اين بيان ظاهر شد كه مراد از ظالمين مطلق من صدر عنه ظلم ما است ؛ از شرك يا معصيت . هر چند كه اين ظلم ، فقط در وقتى از عمرش بوده و سپس توبه كرده باشد. از برخى از اساتيد ما ره از دلالت آيه بر عصمت امام - عليه السلام سؤ ال شد؟ فرمود: مردم به حسب قسمت عقليه چهار قسم اند؟
1 آنكه در همه عمر ظالم بوده است .
2 آنكه در هيچ وقت ظالم نبوده است .
3 آنكه در اول عمر ظالم بوده اما بعدا توبه كرده است .
4 آنكه اول عمر ظالم نبوده اما بعدا ظالم شده است .
شاءن حضرت ابراهيم - عليه السلام - اجل است از اينكه امامت را براى افراد قسم اول يا قسم چهارم بخواهد. پس فقط قسم دوم و سوم ، باقى مى ماند. و در اين صورت ، مراد از ظالمى كه عهد خدا به او نمى رسد، فقط قسم سوم مى باشد. بنابراين ، مصداق آيه شريفه ، افراد قسم دوم مى باشد كه اصلا ظالم نبوده اند؛ يعنى معصوم هستند.
مراد از امامت چيست ؟
اكنون بايد ديد كه مراد از امامت در اينجا چيست ؟ در پاسخ اين سوال بايد گفت : ممكن است مراد از آن يكى از اين سه معناى ذيل باشد:
اول : به معناى مقتدا بودن در افعال و اقوال .
دوم : پيشوا بودن در اداره امور مردم ، پياده كردن احكام خدا، حكومت در جامعه ، اقامه حدود و جنگ با دشمن و...
معناى اول ، شامل همه انبيا مى شود. و هيچ پيامبرى نيست مگر آنكه مقتدا در افعال و اقوال است . ولى راجع به معناى دوم بايد گفت : ممكن است پيامبرى ماءمور به تشكيل حكومت و پياده كردن احكام الهى نشود. اما خداوند متعال : اين مقام و امامت را به حضرت ابراهيم - عليه السلام - داده است .
سوم : به معناى ولايت است . امام به معناى سوم ، يك انسان كامل ، منحصر بفرد، يك قطب ، يك حجت و يك ولى اكمل است . زنده و مرده او يكى است . همانطور كه در زندگى مى شنود، بعد از مردن نيز مصداق اشهد انك تسمع كلامى و تشهد مقامى مى باشد. چنانكه اغلب زيارتهاى معصومين - عليهم السلام - با كلمه خطاب عليك و عليكم است .از هفتاد و سه نوع اسم اعظم خداوند، هفتاد و دو نوع آن ، نزد امام مى باشد؛ همان اسم اعظمى كه عاصف بن برخيا؛ وزير حضرت سليمان بن داوود - عليهماالسلام - به وسيله آن ، تخت ملكه سباء را در يك چشم بهم زدن نزد حضرت سليمان ، حاضر كرد. امام كسى است كه اعمال بندگان ، شب و روز بر او عرضه مى شود و آنها را مى داند. و در روز قيامت بر اعمال آنها گواهى خواهد داد. امام كسى است كه علم غيب مى داند و خداوند مقدارى از علم غيب را به او آموخته است تا جايى كه على بن ابيطالب - عليه السلام - قبل از شروع به جنگ با خوارج ، فرمود: به خدا قسم ! ده نفر از ياران من شهيد نمى شوند، و ده نفر از آنها زنده نمى ماند. پس از تمام شدن جنگ ، از ياران آن حضرت ، فقط هشت نفر شهيد شده بود و از خوارج - كه چهار هزار نفر بودند - فقط نه نفر زنده ماندند .امام داراى روحى است كه با آن همه جاى دنيا را مى بيند. و از همه جريانها باخبر است . در حالى كه در خانه خود نشسته است. به احتمال نزديك به يقين و يا به طور يقين ، مراد از امامت در آيه شريفه ، معناى سوم است كه خداوند ابراهيم - عليه السلام - را پس از آنكه از عهده امتحانها برآمد، به چنين مقامى رفيع ، رسانيد. و تا آن وقت به آن مقام بزرگ نرسيده بود. از تفسير الميزان معلوم مى شود كه علامه طباطبائى ره نيز اين معنا را اختيار فرموده است . و اين مقامى است كه جا داشت حضرت ابراهيم - عليه السلام - آن را براى ذريه اش نيز بخواهد.
يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب
يعنى : خداوند هر چه را بخواهد از احكام يا حوادث عالم محو و هر چه را بخواهد اثبات مى كند و اصل كتاب آفرينش در نزد اوست .
بايد بدانيم كه عالم ، عالم اسباب و مسببات است . و خداوند متعال خواسته است كه كارها با اسباب و علل خود جريان پيدا كنند. امام صادق - عليه السلام - مى فرمايد: ابى الله يجرى الاشياء الا باسباب ... . هر نتيجه اى معلول علل و مقدمات آن است . و چيزى بدون علت ، موجود نمى شود. اين حكم در همه كائنات جريان دارد. جهانى كه ما در آن زندگى مى كنيم اين طور نيست كه بگوييم : عالم ، عالم جبر مطلق است . و هر چيزى به طور علل و معلول تا انقراض عالم ، معلوم و معين شده و هرگز قابل تغيير و تبديل نخواهد بود. به عبارت ديگر: اين گونه نيست كه بگوييم علل و اسباب و معلومات و مسببات در پى هم چيده شده و بدون تغيير و تبديل ، بتدريج جاى خود را خواهند يافت . و اگر چنين باشد - نعوذ بالله - تكليف ، عقاب ، ثواب ، دع ، تضرع ، توبه ، بهشت و جهنم باطل خواهد شد. و بالاتر از اينها، لازم مى آيد كه خداوند متعال از مخلوقات خويش ، مسلوب الاختيار گردد. چنانچه يهود - لعنهم الله - به اين مطلب قائل شده و گفتند: يدالله مغلوقة خداوند نيز در پاسخ آنان فرمود: علت ايديهم و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء
يعنى : به واسطه اين گفتار دروغ دست آنها بسته شده و به لعن خداوند گرفتار شدند. بلكه دو دست خداوند دست قدرت و رحمت او گشاده است ، هرگونه بخواهد، اتفاق مى كند.
بلكه حق آنها است كه : تمام كارها و جريانهاى عالم ، روى علل و اسباب مى چرخد. اما خداوند دائما، مسببات و معلولات را با تبديل علل و اسباب ، عوض مى كند. به عبارت ديگر: خداوند متعال عمر انسانها را روى تغيير علل و اسباب ، كم و زياد مى كند. سرنوشتها را تغيير مى دهد، عزيزها را ذليل و ذليلها را عزيز مى گرداند. و آنكه مستحق عذاب بود، اهل بهشت مى گرداند و بالعكس . فصلى را كه بنا بود باران بيايد بدون باران مى كند: ملتى را پيروز و ملتى را مغلوب مى كند.
چنانچه قرآن مجيد مى فرمايد: يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب .
يعنى : چيزى را كه بنا بود موجود شود و به وجود بيايد، خداوند آن محو مى كند و نمى گذارد به وجود بيايد. و چيزى را كه بنا بود به وجود نيايد، به وجود مى آورد.
و نيز فرمود: ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم
يعنى : اگر مردم استعداد و قابليت خويش را از دست دادند، خداوند نعمت خويش را تغيير مى دهد.
در اينجا سه مطلب وجود دارد كه بايد مورد بررسى قرار گيرد اول : بدا چيست ؟ دوم : تاءثير عالم سفلى در عالم بالا. و سوم : ايجاد و خلقت دائم از سوى خداوند متعال .
بداء چيست ؟
بداء در اسلام ، اولين بار توسط اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام - مطرح شد. و قبل از آنان كسى اين مسئله را مطرح نكرده بود. و آن اين است كه خداوند متعال با تغيير اسباب ، مسببات را تغيير مى دهد، مثلا به علت صله رحم عمر كسى را زياد مى كند كه به والدين يا اقربايش كمك مى كند و در اثر عقوق و قطع رحم ، عمر او را ناقص مى گرداند و هكذا...
و اهل سنت چون از اين معنا غافل هستند لذا به شيعه حمله كرده اند بدون آنكه در گفتار شيعه دقت كنند، مثلا فخر رازى در تفسير يمحوا الله ما يشاء و يثبت گفته است : رافضى ها مى گويند بداء بر خداوند جايز است . بداء اين است كه خداوند چيزى را بداند و سپس خلاف آن براى خداوند ثابت شود!
در كافى از زراره از امام باقر يا امام صادق - عليهماالسلام - نقل شده است كه فرموده است : ما عبد الله بشى ء مثل البداء ؛ يعنى : خداوند با چيزى مثل بداء عبادت نشده است .
و در روايت هشام بن سالم از امام صادق - عليه السلام - نقل نموده كه حضرت فرمود: ما عظم الله بمثل البداء . معناى اين هر دو حديث ، كاملا معلوم است كه يعنى : تغيير اسباب ، مسببات و علل و معلول در دست خداوند است . محمد بن مسلم از امام صادق - عليه السلام - نقل كرده است كه فرمود: ما بعث الله نبيا حتى ياءخذ عليه ثلاث خصال : الا قرار له بالعبودية و خلع الانداد و ان الله يقدم من يشاء و يؤ خر من يشاء .
يعنى : خداوند متعال هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد مگر آنكه ابتدا سه عهد را از او گرفت : اول اقرار به عبادت خداوند دوم : از بين بردن بتها و سوم اينكه : اختيار جريانهاى عالم در دست خداوند است و آنچه را كه بخواهد جلو مى اندازد و آنچه را كه بخواهد به تاءخير مى اندازد.
آيت الله خوئى در البيان مى فرمايد: قضاى الهى به سه قسم تقسيم مى شود:
اول : قضايى كه كسى را از بندگانش بر آن مطلع نكرده و علم مخزونى مى باشد كه مخصوص خودش فرموده است . در اين قضاء و علم ، بدون شك بداء واقع نمى شود. بلكه در بسيارى از روايات اهل بيت - عليهم السلام - وارد شده كه منشاء بداء همين علم است يعنى از آن سرچشمه مى گيرد. ابوبصير از امام صادق عليه السلام - نقل كرده است كه فرمود:
ان لله علمين علم مكنون مخزون لايعلمه الا هو، من ذلك يكون البداء، و علم علمه ملائكته و رسله و انبيائه و نحن نعلمه .
خلاصه اين حديث شريف ، اين است كه در علم اول ، بداء حاصل نمى شود، بلكه آن ، منشاء بداء و علت بداء است .
دوم : قضايى كه خداوند متعال آن را به ملائكه و انبياء خبر داده است كه آن حتما واقع خواهد شد. در اين قضا نيز بداء حاصل نمى شود؛ زيرا لازمه اش اين است كه خداوند متعال خود و ملائكه و پيامبرانش را تكذيب كند. و اين محال است .
عياشى از فضيل نقل كرده است كه مى گويد: از حضرت ابوجعفر امام باقر - عليه السلام - شنيدم كه مى فرمود: از امور حتمى ، امورى هستند كه لامحاله واقع مى شود. و باز از امور برخى امور هستند كه موقوفه و مشروط عندالله هستند. خداوند از آنها آنچه را بخواهد جلو مى اندازد و آنچه را كه بخواهد محو مى كند. و آنچه را بخواهد اثبات مى كند. و كسى از بندگانش را به اين مشروط واقف نكرده است . و اما آنچه رسولان خبر داده اند لامحاله انجام خواهد شد؛ زيرا خداوند نه خودش را تكذيب مى كند و نه پيامبرانش و نه ملائكه اش را:
روى العياشى عن الفضيل قال : سمعت اباجعفر عليه السلام يقول من الامور المحتومة امور جائية لامحالة و من الامور موقوفة عند الله يقدم منها ما يشاء، و يمحوا ما يشاء و يثبت ما يشاء لم يطلع على ذلك احدا - يعنى الموقوفة - فاما ما جائت به الرسل فهى كائنة لايكذب نفسه و لا نبيه و لا ملائكته .
سوم : قضايى است كه خداوند آن را به پيامبر و ملائكه اش خبر داده است كه آنها واقع خواهد شد ولى مشروط است به اينكه اراده خداوند برخلاف آن تعلق نگيرد. و اين همان قسم است كه در آن بدا واقع مى شود. روايات اهل بيت - عليهم السلام - حاكى است كه خداوند متعال به انبياء و ملائكه خبر مى دهد و نيز به ملائكه خبر مى دهد كه باز اراده و مشيت مرا هنگام وقوع ، در نظر بگيريد.
امام صادق - عليه السلام - به ابن مسكان فرمود: چون شب قدر گردد، ملائكه و روح و كاتبان سرنوشتها، به آسمان دنيا نازل مى شوند و آنچه از قضاى خداوند در آن سال باشد آن را مى نويسند. و چون خداوند بخواهد چيزى را مقدم يا مؤ خر كند و يا چيزى را كم كند، به ملك امر مى كند تا آنچه را كه خداوند بخواهد آن را محو كند و آنچه را اراده نمايد، ثبت نمايد و آن را بنويسد:
عن عبدالله بن مسكان عن ابى عبدالله عليه السلام قال : اذا كان ليلة القدر نزلت الملائكة و الروح و الكتبة الى سماء الدنيا، فيكتبون ما يكون من قضاء الله تعالى فى تلك السنة فاذا اراد الله ان يقدم شيئا او يؤ خره او ينقص شيئا امر الملك ان يمحوا ما يشاء ثم اثبت الذى اراده .
على بن ابراهيم در تفسير خود، ذيل آيه فيها يفرق كل امر حكيم مى گويد: پدرم از ابن ابى عمير از عبدالله بن مسكان از امام باقر و امام صادق و امام كاظم - عليهم السلام - نقل كرده كه همه آنها در تفسير فيها يفرق كل امر حكيم فرمودند: خداوند هر كار حق يا باطل و هر چه در آن سال خواهد بود، در شب قدر مقدر مى كند. ولى بداء و مشيت دست خداوند است . از اجلها، ارزاق ، بلاها، عارضه ها و امراض ، آنچه بخواهد مقدم و يا موخر مى دارد و در آنها آنچه بخواهد مى افزايد و آنچه بخواهد كم مى كند:
حدثنى ابى عن ابى عمر عن عبدالله بن مسكان عن ابى جعفر و ابى عبدالله و ابى الحسن عليهم السلام فى تفسير قوله تعالى : فيها يفرق كل امر حكيم اى يقدر الله كل امر من الحق و من الباطل و ما يكون فى تلك السنة ، و له البداء و المشية يقدم ما يشاء و يؤ خر ما يشاء من الاجال و الارزاق و البلايا و الاعراض و الامراض ، و يزيد فيها ما يشاء و ينقص ما يشاء....
اين مطلب را با نقل يك روايت از امام رضا - عليه السلام - به پايان مى بريم : عن البزنطى عن الرضا عليه السلام قال :... قال ابوعبدالله و ابوجعفر و على بن الحسين و الحسين بن على و الحسن بن على و على بن ابى طالب عليهم السلام : و الله لولا آية فى كتاب الله لحدثناكم بما يكون الى ان تقوم الساعة : يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب .
يعنى : امام رضا - عليه السلام - فرمود: ابوعبدالله و ابوجعفر و على بن حسين و حسين بن على و حسن بن على و على بن ابيطالب - صلوات الله عليهم - فرموده اند: به خدا قسم اگر يك آيه در قرآن نبود، همه آنچه را كه واقع خواهد شد، تا قيام قيامت ، به شما خبر مى داديم . و آن آيه : يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب است .
يعنى : خداوند به ما خبر داده و ما مى دانيم اما ممكن است آنچه را كه خبر داده عوض كند و يا تغيير دهد. اين حديث شريف ، در تفسير عياشى ، ج 2، ص 215 از زراره از امام باقر از امام سجادعليهماالسلام - نقل شده است .
قرآن مجيد، به طور صريح مى فرمايد: اين جهان با انسان در حال داد و ستد است . و كارهاى عالم سفلى و پايين ، در عالم علوى و بالا اثر مى گذارد، براى نمونه به چند آيه شريفه اشاره مى كنيم :
1 و ضرب الله مثلا قرية كانت امنة مطمئنة ياءتيها رزقها رغدا من كل مكان فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون .
يعنى : خداوند مثل مى زند شهرى را كه در حال امن و آرامش بود و روزى اش از هر طرف به طور فراوان مى آمد. ولى اهل آن به نعمتهاى خدا كفران و ناسپاسى كردند، لذا خداوند لباس گرسنگى و ترس را بر آنها چشانيد نعمت را مبدل به قحطى و ايمنى را به ناامنى مبدل كرد اين بخاطر كارهاى آنها بود.
اين يك نمونه صريح ، از داد و ستد انسان و جهان و اثر گذاشتن كارهاى پايين در تصميم عالم بالاست كه خداوند در اثر كارهاى ناپسند آنها سرنوشتشان را عوض كرده است .
2 و لو ان اهل القرى امنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض و لكن كذبوا فاخذناهم بما يكسبون .
يعنى : اگر اهل آباديها ايمان اورده و تقوا پيشه مى كردند، هر آينه بركاتى از آسمان و زمين براى آنها مى گشوديم . وليكن گفته هاى ما را تكذب كردند و در اثر كارهايشان ، انها را گرفتيم .اين آيه نيز مانند ايه سابق ، صريح است در تاثير عالم دنيا در كار عالم بالا كه اثر ايمان و تقوا بركات و نتيجه تكذيب گرفتارى است .
3 فلولا كانت قريه امنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما امنوا كشفنا عنهم عذاب الخزى فى الحياه الدنيا و متعناهم الى حين
يعنى : چرا نشد كه قريه اى ايمان آورد و ايمانش به او نفع مى دهد، مگر قوم يونس كه چون ايمان اوردند، عذاب خوار كننده را در دنيا بركنار كرديم و تا مدتى متاعشان داديم .ايمان ، دعا و تضرع ، تقدير را عوض كرد و نقمت و بلا را به صحت و عافيت و نعمت ، مبدل نموده است .
4 ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم.
يعنى : خداوند حال هيچ قومى را دگرگون نخواهد كرد تا زمانى كه آن قوم ، حالشان تغيير دهند.
5 ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم .
يعنى : حكم ازلى خداوند اين است كه خداوند نعمتى را كه به قومى عطا كرد، تغيير نمى دهد، با وقتى كه آن قوم ، حال خود را تغيير دهند.مراد از ما در ما بانفسهم در هر دو آيه ، استعداد و لياقت انسانهاست ، يعنى تا قيامت و استعداد خود را از دست نداده و اهليت نعمت را داشته باشند، نعمت پايدار خواهد ماند. اما وقتى اهليت و صلاحيت را از دست دادند، خداوند نيز نعمت را تغيير خواهد داد.آيات زيادى در اين زمينه آمده است كه نمونه هاى بالا به طور اشاره و گذرا بود.همچنين است رواياتى كه درباره دعا وارد شده است از قبيل :
1 عن الصادق عليه السلام قال : ان الدعا يرد القضا و قد نزل من السماء و قد ابرم ابراما
يعنى : دعا، قضاى حتمى خداوند را كه از آسمان نازل شده و شديدا محكم شده است بر مى گرداند.
و نيز درباره احسان و صدقه آمده است :
2 عن ابى جعفر عليه السلام قال : البرو الصدقه ينفيان الفقر و يزيدان فى العمر و يدفعان تسعين ميته اسوء.
يعنى : امام ابوجعفر- عليه السلام - فرمود: نيكى و صدقه ، فقر را از بين مى برند و عمر انسان را زياد مى كند و نود مرگ سوء را دفع مى سازند.
اعتقاد به قیامت و معاد که یکی از اعتقادات ادیان الهی است هرچند با اختلافاتی همواره در میان مردم رایج بوده و اکثریت معتقدند که یک روزی همه مردگان زنده خواهند شد و در آنجا دیگر پس از پشت سر گذاشتن یک زندگی توام با رنج و زحمت به رفاه و آسایش مطلق روی خواهند آورد. در قرآن نیز که کتاب دین اسلام میباشد با دید ویژهای بر این مطلب نگریسته شده و آن را وعدهای تخلف ناپذیر خوانده. منتها در نگاه قرآن یک تفاوت اصولی با سایر دیدگاهها دارد و آن اینست که آنچه که باعث سعادت یا بدبختی در زندگی پس از مرگ میگردد همانا اعمال و رفتار این دنیا میباشد یعنی هر کس بر اساس رفتار خوب یا بدش در آن دنیا زندگی توام با خوشبختی یا رنج و عذاب را تجربه خواهد کرد. و بیان میدارد که پس از اینکه قیامت رخ داد و سپس حکم الهی اعلام شد نیکوکاران و بدکاران از یکدیگر جدا میگردند در حالیکه مومنان روسفید و خندان به سوی بهشت میروند و کافران و منافقان روسیاه، اندوهگین و با ذلت وخواری به سوی دوزخ برده میشوند. هنگامی که مومنان به بهشت نزدیک میشوند درهای بهشت گشوده گردیده و فرشتگان رحمت به استقبالشان آمده و با درود و احترام، مژده سعادت همیشگشیان را میدهند. و از سوی دیگر درهای دوزخ به سوی کافران و منافقان گشوده گردیده، فرشتگان عذاب با خشونت آنان را سرزنش کرده به آنان وعده عذاب ابدی میدهند. و بدین گونه زندگی ابدی انسان شروع میگردد. منتها همچنانکه گفتیم چون زندگی انسان در آن جهان بر اساس عمل هر کدام از انسانهاست که در این دنیا انجام دادهاند در اینجا نگاهی گذرا خواهیم داشت به اعمال کسانی که در آنجا مستحق جهنم شدهاند و نگاه قرآن را راجع به اسباب ورود به جهنم در این دنیا را بیان میکنیم تا در با دوری کردن از چنین اعمالی موجبات هلاکت و رنج خود و دیگران نگردیم. البته یادمان باشد که دوزخ و جهنم که کانون ابدی و جاودانه قهر و عذاب الهی در آخرت است با نامهای جهنم، جحیم، سقر و هاویه در قرآن آمده است.
اسباب ورود به جهنم
کافر بودن
سوره بقره آیه 39 یعنی اینکه انسان با پوشاندن حق و حقیقت به خدا ایمان نیاورد و به پرستش هر وجودی غیر از وجود خداوند متعال پرداخته و به شرک و بت پرستی و توتم پرستی و غیره روی بیاورد. پس کسانی که به وجود خدای تعالی ایمان نیاورند، به تحقیق اهل دوزخ هستند که قرآن چنین بیان میفرماید "و آنانکه کافر شدند و آیات ما را تکذیب کردند آنها اهل دوزخند..." و آیات زیر نیز تاکید بر این مطلب است:
سوره آل عمران 12 بگو ای پیامبر به آنان که کافر شدند، که به زودی مغلوب شوید و به جهنم محشور گردید. آل عمران آیه 90 و 91 "همانا آنانکه بعد از ایمان کافر شدند و به کفر خویش افزودند... آنان را عذابی دردناک خواهد بود . سوره بقره 217 در آیهای دیگر به مرتد شدن و برگشتن از خدا پرستی اشاره نموده میفرماید اگر کسی ایمان آورد و بعدا به هر دلیلی از ایمان خود برگردد آن کس نیز در جهنم خواهد بود، قرآن در این زمینه چنیین میفرماید: "و هرکس از شما که از دینش برگردد در حالی که کافر بماند پس آنان کارهاشان در دنیا و آخرت باطل و تباه میشود". سوره فرقان آیه 11
"این کافران قیامت را تکذیب کردند و ما آتش جهنم را برکسی که قیامت را تکذیب کرد مهیا ساختهایم".
سوره نحل آیه 107 و 108"زیرا آنان زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح دادند و برگزیدند و خدا گروه کافران را هدایت نمیکند".
اعمال زشت
بقره آیه 81 مهمترین عاملی که باعث جهنمی شدن انسانها میگردد و استثناء ناپذیر میباشد عمل زشت میباشد که به همراه خود، صاحبش را به آتش جهنم خواهد کشاند که در قرآن نیز به این حقیقت مهم اشاره گردیده میفرماید" بلی، هرکس اعمال زشت اندوخت وکردار بد به او احاطه کرد چنین کس هر که باشد اهل دوزخ است". و درسوره نساء آیه 18 میفرماید:"کسی که به اعمال زشت در تمام عمر اشتغال دارد تا آنگاه که مشاهده مرگ کند در آن ساعت پشیمان شود ... توبهاش پذیرفته نیست ... برایشان عذابی دردناک مهیا ساختهایم". سوره روم آیه 10"فرجام وسرانجام کار آنان که به اعمال زشت و کردار بد پرداختهاند این شد که به حق کافر شد. آیات خدا را تکذیب کردند و به تمسخر گرفتند".
خوردن مال یتیمان
سوره نمل آیه 90 در قرآن غصب هر مالی به ناحق و بدون رضایت صاحب آن مال، گناه محسوب شده، بویژه صورت تجسم یافته غصب مال یتیم را آتش بیان داشته است. و میفرماید"همانا کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند ... به زودی در آتش فروزان فرود آیند".
ربا
سوره آل عمران آیات 130 و 131اصطلاح ربا که در زبان فارسی بنام نزول شناخته و کسی که نزول میگیرد نزولخوار گویند به عبارت ساده به این معنی است که دو جنسی که از هر لحاظ عین هم بوده و ارزش یکسانی دارند با هم تعویض کنیم منتها ارزش یکی را بدون جهت، بالاتر از دیگری حساب کنیم که مثال آشکارش همان پول است که از شخصی مثلا هزار ریال بگیریم و طبق خواسته قرض دهنده هزار و دویست ریال بدهیم که این همان ربا بوده که حرام میباشد که قرآن نیز با توجه به ضررهایی که از این بابت بر شخص و خانواده وی و به طبع آن جامعه میگردد آن را ممنوع نموده و دستور صریح میدهد که "ای کسانیکه ایمان آوردهاید ربا مخورید ... از خدا بترسید... و بترسید از آتش عذابی که برای کیفرکاران افروختهاند".
منافقان
سوره نساء آیه 140 نفاق به معنی دو رویی بوده و منافق به کسی گفته میشود که در کارش یا در دوستی خودش با شخص دوم صادق نباشد که در سوره بقره نیز آمده که منافقین کسانی هستند که وقتی به مسلمانان میرسند میگویند که ما ایمان آوردهایم و وقتی به همدیگر میرسند، میگویند که ما ایمان نیاوردهایم منتها آنها را مسخره کردهایم، معلوم است که چنیین افرادی دشمن انسان میباشند منتها در لباس دوست، که چنین افرادی ضررشان بیشتر از دشمن میباشد چرا که آدم دشمن را میشناسد و هر لحظه آمادگی مقابله با آن را دارد منتها چون شخص منافق در لباس دوست میآید انسان به خاطر اینکه او را به عنوان دوست نگاه میکند از پشت خنجر خواهد خورد به همین خاطر است که گویند منافقین از کفار بدترند که قرآن نیز با اشاره به این نتیجه منفی آن، آنها را در یک ردیف قرار داده و به هر دوی آنها وعده آتش میدهد که "... خدا منافقان را با کافران در جهنم جمع خواهد کرد".
غرور و خود برتربینی
سوره الحاقه آیه34 یکی از رزائل اخلاقی، غرور و خودبرتر بینی میباشد که انسان خود را برتر از دیگران دانسته در مرحله عمل نیز به خاطر عواملی مانند ثروت و مقام اجتماعی که دارد به اصطلاح خودمانی دیگران را آدم به حساب نیاورد و انتظار داشته باشد که همگان او را احترام کنند و او در مقابل این رفتار دیگران نه تنها احترام متقابل به عمل نمیآورد بلکه این رفتار آنها را وظیفه آنان میداند بر این اساس است که حضرت علی علیهالسلام نیز میگویند که انسان را با فخر _ که نتیجه همان غرور میباشد _ چه کار است که قرآن نیز نتیجه چنیین عملی را آتش جهنم بیان میفرماید" و هرگز مسکینی را بر سفره غذای خود به رغبت نخواندهاند". و در سوره مدثر آیات 42 الی 46میفرماید: وقتی که از جهنمیان سوال میشود که چه شد به اینجا آمدید جواب میدهند ما از نمازگزاران نبودیم و مسکینی را طعام ندادیم".
زنا
سوره معارج آیات 29 تا 31 از دیگر عواملی که باعث بدبختی انسان هم در دنیا و هم در آخرت میگردد این است که انسان میل جنسی خود را مهار نکند و در ارضای غریزه خود خارج از چهارچوب خود عمل کند.
در اسلام و قرآن بر خلاف برخی از مکاتب که ادعای انسان سازی دارند و انسان کامل را کسی دانستهاند که ترک دنیا کند و قید زن و بچه را زده و اصلا به دنبال مسائل جنسی نرفته و آن را تعطیل نماید. بلکه در قرآن انسان باید به همه نیازهای خود پاسخ مثبت داده و حق ندارد آنها را تعطیل نماید، باید این نیاز خود را همانند نیاز خود به آب و غذا رفع نماید. منتها آنچه که مهم است، اینست که ارضای شهوت را باید در چهارچوب خانواده محدود نماید تا از آسیبهای جنسی و روحی و اجتماعی چنیین عملی در امان ماند، راه حلی که قرآن در این زمینه میدهد اینست که " آنان که اندام خود را از شهوترانی نگاه میدارند مگر بر زنان حلال خودشان وکنیزان ملکیشان، را وعده بهشت میدهد در ادامه بیان میدارد که کسانی که غیر از این موارد ذکر شده شهوترانی کنند و زنا روی آورند، ستمکار هستند. در واقع در جهنم جای دارند سوره مدثر آیه 42 الی 46
اهل نماز نبودن
یکی دیگر از عوامل جهنمی شدن این است که انسان اهل نماز نباشد و اهمیت این مطلب به حدی است که حتی ملاک قبولی سایر اعمال نیز نماز میباشد یعنی اگر نماز قبول شد سایر اعمال نیز قبول خواهد شد و اگر نماز کسی مورد قبول واقع نگشت قبولی سایر اعمال نیز مشکل خواهد بود. که حتی در پاسخ جهنمیان نیز وقتی که از جهنمیان سوال میشود به این نکته بر میخوریم که چه شد به اینجا آمدید جواب میدهند" ما از نمازگزاران نبودیم و مسکینی را طعام ندادیم و با اهل باطل به بطالت پرداختیم و روز جزا را تکذیب کردیم". در سوره طه آیات 124تا 126 نیز نتیجه رویگردانی از یاد خدا را کوری در محشر بیان کرده میفرماید" هرکس از یاد من روی گرداند براستی که برایش زندگی سخت و تنگی است و او را در روز قیامت کور محشور میکنیم گوید خداوندگارا چرا با آن که در دنیا بینا بودم مرا کور محشور کردی خداوند فرماید: همان گونه که آیات ما تو را فرا رسید و آنها را فراموش کردی پس امروز مورد فراموش قرار میگیری". و در سوره حشر آیه 19میخوانیم که " همانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خداوند آنان را از خویشتن خویش فراموش ساخت". و در سوره ماعون آیه 4 تا 7 میخوانیم که "وای بر آن نمازگزاران که دل از یاد خدا غافل دارند هم آنانکه ریا و خودنمایی میکنند و زکات را از فقیران منع میکنند".
کم فروشی
سوره مطفقین آیه 1تا 5 از دیگر اعمالی که سبب بدبختی انسان میگردد این است که وقتی انسان خودش چیزی از دیگری میخواهد تمام و کمال آن را مطالبه کند و در مقابل وقتی به کسی چیزی میدهد آن را کمتر از حد معمول میدهد که قرآن نتیجه این عمل را گوشزد میفرماید که "وای به حال کم فروشان، آنانکه چون (با وزن) چیزی را از مردم ستانند تمام ستانند و چون بدهند کم وزن به مردم میدهند. آیا آنان نمیدانند که برانگیخته میشوند".
ظلم
سوره قصص آیه 37
"همانا به راستی که ستمکاران رستگار نمیشوند".
عدم تفکر
_سوره انفال آیه 22 اسلام دینی است که بر اساس تفکر پایه ریزی شده و فکر کردن در آن از جایگاه بالاتری برخوردار بوده و ارزش یک ساعت تفکر را برتر از هفتاد سال عبادت معرفی نموده در آیات متعدد قرآنی انسانها را به روشهای مختلف و در حالات مختلف از هر فرصتی استفاده کرده، دعوت به فکر کردن، مینماید و حتی گاهی وی را به خاطر فکر نکردن مورد سرزنش قرار داده، میفرماید "به راستی بدترین جنبندگان در پیشگاه خدا کران و گنگانند که عقل خویش به کار نمیگیرند". و در سوره اعراف آیه 179به نتیجه فکر نکردن که همان جهل و غفلت میباشد اشاره مینماید: "آنان همانند چهارپایان بلکه گمراهترانند آنان همان بیخبران و غافلانند".
بخل
سوره نساء آیه 37
"آن گروه که بخل ورزند و مردم را به بخل وارد کنند و آنچه را خدا از فضل خود به آنها داده کتمان کنند خدا بر کافران عذابی خوار کننده مهیا داشته".
دلبستن به دنیا
سوره کهف آیه 103 و 104 همچنانکه میدانیم انسان دارای دو زندگی است: یکی زندگی دنیا که زندگی زودگذر میباشد و پس از یک مدت زندگی در آن، با مرگ به پایان میرسد و دیگری که با مرگ آغاز شده و ابدی است و دیگر مرگی در آن وجود ندارد، منتها این زندگی دنیا مقدمهای بر آن زندگی ابدی است و انسان بوسیله این زندگی دنیوی است که سعادت یا بدبختی آخرت را تدارک میبیند. فلذا ارزش این دنیا نیز در حد ارزش یک وسیله است نه ارزش یک هدف که معنی زهد نیز همین است یعنی انسان در این دنیا زندگی کند و از تمام امکانات آن نهایت استفادهها را بکند ولی بر آن دل نبندد چرا که او یک مسافر است و دل بستن یک مسافر به مسافرخانه جز بی عقلیش چیز دیگری را ثابت نمیکند، براین اساس است که دلبسته به دنیا در قرآن، زیانکارترین مردم معرفی شده است:"آیا به شما خبر دهم که زیانکارترین مردم کیانند. زیان کارترین مردم کسانی هستند که عمرشان را در راه حیات دنیای فانی تباه ساخته و گمان میکنند کار نیک انجام می دهند". و درسوره نحل آیه 107-108 در علت جهنمی شدن جهنمیان میفرماید:"زیرا آنان زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح دادند و برگزیدند و خدا گروه فران را هدایت نمیکند".
نتیجه
با اندکی تامل در اسباب ورود به جهنم به این نتیجه میرسیم که اگر انسان در این دنیا فقط به وظایف انسانی خود عمل نماید و در انجام وظایف خود کارهای خلاف دیگران را ملاک عمل خود قرار ندهد و نگوید که چون همگان این کار را انجام میدهند من نیز انجام میدهم بلکه پیوسته قبل از هر عملی به درستی یا نادرستی آن توجه نماید، به هر مقدار که درستی یا نادرستی عمل را ملاک کارش بداند نه خواستهای مردم را، به همان اندازه از جهنم بدور مانده و در بهشت الهی مسکن خواهد گزید.
انسان در روز قيامت وقتى كه سر از خاك برداشت ، با قيافه اى نا آشنا روبرو خواهد شد كه اصلا همديگر را نمى شناسند. و همه در يك حالت مستى و بيهوشى ، در فكر خويش خواهند بود: وترى الناس سكارى و ما هم بسكارى و لكن عذاب الله شديد.
ولى آيات داريم كه بيانگر اين معناست كه اشخاص در قيامت ، آنهايى را كه در دنيا مى شناختند در آخرت هم آنها را پيدا كرده و خواهند شناخت ، اعم از دوست يا دشمن ، از قبيل پدر، مادر، دوستان ، دشمنان و آشنايان در دنيا. در آيات ذيل مى خوانيم :
1 فاقبل بعضهم على يتسائلون قال منهم انى كان لى قرين يقول ء انك لمن المصدقين ء اذا متنا و كنا ترابا و عظاما ء انا لمدينون . قال هل انتم مطلعون فا طلع فراه فى سواء الجحيم قال تا لله ان كدت لتردين و لولا نعمة ربى لكنت من المحضرين
يعنى : اهل بهشت رو در رو دربهشت نشسته و با هم صحبت مى كنند. در آن ميان يكى از آنها مى كويد: من در دنيا رفيقى داشتم ، او به من مى گفت : آيا قيامت را باور دارى ؟ آيا بعد از مردن زنده شده و مجازات خواهيم شد؟ بعد مى گويد: آيا از جاى رفيق من آگاه هستيد؟ بعد سربلند كرده و مى بيند كه رفيق دنيايش در وسط جهنم مى باشد. به او خطاب كرده و مى گويد: فلانى به خدا قسم ! نزديك بود كه مرا نيز ساقط كنى و اگر نعمت و توفيق خدايم نبود، اكنون من نيز مانند تو در جهنم حاضر بودم .
2 و الذين و اتبعنهم ذريتهم بايمان الحقتا بهم ذريتهم و ما التنا هم من عملهم من شى ء كل امرء بما كسب رهين و امددنا هم بفا كهة و لحم مما يشتهون . يتنازعون فيها كاسا لا لغو فيها و لا تاء ثيم و يطوف عليهم لهم كانهم لوء لوء مكنون و اقبل بعضهم على بعض يتسائلون . قالوا انا كنا قبل فى اهلينا مشفقين فمن الله و وقانا عذاب السموم انا كنا من قبل ندعوه انه هو البر الرحيم
يعنى : آنانكه در درجه كامل هستند، و ذريه آنها با ايمان از آنها تبعيت كرده اند، ذريه آنها را در بهشت به آنها ملحق مى كنيم . و از پاداششان چيزى كم نمى كنيم . هر كس در گروه عمل خود مى باشد. آنها را با ميوه هاى مخصوص مدد مى كنيم و نيز به آنچه از گوشت مايل باشند. آنها در سر كاسه شراب با هم نزاع نزاع از روحى شوخى و از كثرت سرور شادى مى كنند در آنجا نه لغوى هست و نه نسبت گناه دادن . بعضى از آنها به برخى رو كرده مى گويند: ما در دنيا در اهل بيت خود از خدا خائف بوديم و خدا بر ما منت گذاشت و از عذاب نافذ، حفظمان كرد. ما او را از قبل مى خوانيم كه او احسان كننده و مهربان است .
اين آيه شريفه صريح مى باشند در اينكه روز قيامت پدران و اولاد يگديگر را خواهند شناخت و كنار هم خواهند بود. و خداوند اولاد را با آنكه در رتبه پدران نيستند، به آنها ملحق خواهد فرمود كه عيششان كاملتر گردد.
در سوره مباركه يونس نيز مساءله شناختن همديگر مطرح است چنانچه مى فرمايد: و يوم يحشر هم كان لم يلبثوا الا ساعة من النهار يتعارفون بينهم قد خسر الدين كذبوا بلقاء الله
يعنى : روز قيامت آنها را محشور مى كند و گويى در دنيا درنگ نكرده اند مگر ساعتى از روز را، در آن روز، يكديگر را كاملا مى شناسد. و به خسران افتادند آنان كه لقاء الله را تكذيب كردند.
ظاهرا اين شناسايى به علت كثرت ذلت و بدبختى و حسرت است تا كافران و منافقين بدانند و بينيد كه همسايه او و همشهرى او در اثر ايمان به بهشت مى رود و او به جهنم . چنانكه اين مطلب در سوره حديد نيز آمده است :
ينادونهم الم نكن معكم ؟ قالوا بلى ولكنكم فتنتم انفسكم
يعنى : منافقين ، مؤ منان را از دور صدا كرده و مى گويد: مگر در دنيا با شما نبوديم ؟ گويند: آرى ، ولى شما خود را به فتنه انداخته و اهل عذاب شديد.
به ضرورت دين مبين اسلام ، هر يك از ما انسانها در بدن خود، يك روح مستقل داريم كه هنگام مرگ ، از بدن ما خارج شده و در جهان باقى مى ماند. و چون روز قيامت فرا رسيد، بدنها از خاك مى رويند هر كسى به بدن خود باز مى گردد. و انسان همان انسان دنيايى مى شود. انكار روح مستقل ، موجب كفر است . صريحترين آيه شريفه در اين باره - قطع نظر از آيات نفخ روح - آيه 42 سوره مباركه زمر مى باشد كه مى فرمايد: الله يتوفى الانفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الاخرى الى اجل مسمى ان فى ذلك لآيات لقوم يتفكرون
يعنى : خداوند هنگام مرگ ، ارواح را تحويل مى گيرد و آنچه نمرده است آن را هنگام خواب تحويل مى گيرد چون در خواب تحويل گرفت روحى را كه بر آن مرگ و تحويل گرفته شدن ، نوشته است ، نگه مى دارد. و روح ديگر را به بدن مى فرستد. در اين سخن ، آياتى هست براى آنهايى كه اهل تفكرند.
از اين آيه شريفه چند مطلب به دست مى آيد كه ذيلا بررسى مى كنيم :
1 نسبت موت به نفس و روح ، در جمله لم تمت و قضى عليها الموت به علت تحويل گرفته شدن است . وگرنه براى روح مرگى نيست . والتى لم تمت يعنى روحى كه بدنش نمرده است و هنوز روح ، تحويل گرفته نشده است .
2 توفى به معناى تحويل گرفتن و اخذ كامل است . الله يتوفى الانفس نشان مى دهد كه مرگ ، نيستى و نابودى نيست ، بلكه تحويل گرفته شدن است . جريان رفتن از دنيا در قرآن مجيد، نوعا با كلمه توفى ؛ به معناى تحويل گرفته شدن آمده است بنابراين ، مرگ ، يك امر وجودى است .
3 آيه شريفه ، صريح است در اينكه روح يك موجود مستقلى مى باشد و دو بار از بدن خارج مى شود؛ يكى به هنگام مرگ ، و ديگر، هر روز هنگام خواب تا رسيدن اجل موعود. به عبارت ديگر: دومى پيوسته ادامه دارد.
4 از آيه شريفه معلوم مى شود كه در بدن انسان دو تا روح وجود دارد يكى روح عقل و روح انسانى و ديگرى ، روح زندگى و حيوانى . نهايت اينكه : هنگام مرگ ، هر دو روح از بدن خارج مى شوند اما هنگام خواب ، فقط روح انسانى خارج مى شود و روح زندگى در بدن باقى مى ماند. اين مطلب ، با روايتى كه صريح مى باشند، تكميل مى شود. در بحار الانوار از امام كاظم - عليه السلام - نقل شده است كه فرمود: وقتى كه انسان به خواب مى رود، روح حيوانى در بدن اوست ، آنچه خارج مى شود روح عقل است : ان المرء اذا فان روح الحيوان باقية فى البدن و الذى يخرج منه روح العقل .
عبد الغفار اسلمى ، راوى حديث و يا كسى كه در محضر امام - عليه السلام - حاضر بود، عرض كرد: خداى تعالى مى فرمايد: ان الله الانفس حين موتها اجل مسمى آيا اين طور نيست كه هر دو روح به طرف خدا مى رود؟ آنچه را بخواهد نگاه مى دارد و آنچه را بخواهد به بدن مى فرستد؟
امام - صلوات الله عليه - فرمود: نه ، فقط ارواح عقول ، به طرف خدا مى روند و ارواح حيات باقى هستند. آنها فقط با مرگ خارج مى شوند: فقال عليه السلام : انما يصير اليه ارواح العقول فاما ارواح الحياة فانها باقية فى البدن لا يخرج الا بالموت .
سپس فرمود: اگر روح حيات خارج مى شد، بدن مى مرد و بى حركت مى ماند: و لو كان روح الحياة خارجا لكان بدنا ملقى لا يتحرك .
و آنگاه اضافه فرمود: خداوند براى اين كار در قرآن مثالى زده و آن فرمان اصحاب كهف است كه مى فرمايد: و نقلبهم ذات اليمين و ذات الشمال .
يعنى : بدن آنها را به طرف راست و چپ ، مى گردانيم . آيا نمى بينى كه حركات بدن ، نشان مى دهد كه در آنها ارواح حيات ، بوده است ؟.همچنين استقلال روح ، از دو آيه ذيل ، كاملا آشكار است كه منكران معاد مى گفتند: آيا وقتى كه مرديم و پوسيديم و در زمين گم شديم باز در خلقت جديدى خواهيم بود؟! و قالوا اذا ضللنا فى الارض ءانا لفى خلق جديد
خداوند متعال در جواب آنان فرمود: قل يتوفاكم ملك الموت الذى و كل بكم ثم الى ربكم ترجعون .
يعنى : اى رسول ما به آنها بگو شماى واقعى ، روح شماست ملك الموت كه ماءمور روح شماست ، جان شما را تحويل مى گيرد و آنگاه به سوى پروردگار باز مى گرديد.
آيه شريفه ، هم استقلال روح را مى فهماند و هم اينكه حقيقت انسان ، روح اوست نه بدن او كه مى پوسد و خاك مى شود. ولى روح در تحويل و اختيار ملك الموت است .در اين زمينه آيات و روايات ، بسيار زياد است . تمام آيات برزخ كه درباره منعم و معذب بودن انسانها در عالم برزخ است ، و تمام آيات نفخت فيه من روحى و نفخ فيه من روحه دليل بر استقلال و بقاى روح است . مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار ، آيات و روايات و اقوال آن را در بابى به نام باب حقيقة الروح والنفس آورده است . در اينجا به عنوان تبريك سه حديث نقل مى شود: عن اءبى جعفر عليه السلام قال : ان العباد اذا ناموا خرجت ارواحهم الى السماء فما راءت الروح فى السماء فهو الحق و ما راءت فى الهواء فهو الاضغاث .
يعنى : بندگان چون بخوابند، ارواح آنها از بدن خارج شده و به سوى آسمان مى رود، روح ، آنچه را كه در آسمان ببيند آن حق است .و آنچه را در هوا ببيند آن را خيالات آشفته مى باشد..
2 عن ابى عبدالله عليه السلام قال : مثل المؤ من و بدنه كجوهرة فى صندوق ، اذا خرجت الجوهرة منه طرح الصندوق و لم تتعب به قال : ان الارواح لا تمازج الابدان ولا تداخله ، انما هو كالكلل للبدن محيطة به .
يعنى : امام صادق - عليه السلام - فرمود: حكايت مؤ من و بدنش ؛ مانند گوهرى در صندوقى مى باشد؛ چون گوهر خارج شود، صندوق انداخته مى شود و گوهر از خارج شدن خود يا انداخته شدن صندوق ناراحت نمى شود. و فرمود: ارواح با بدنها مخلوط و متداخل نمى شوند بلكه ارواح براى بدنها مانند تاجى هستند و آنها را احاطه كرده اند.
3 قال امير المؤ منين عليه السلام - : لا ينام الرجل و هو جنب و لا ينام الا على طهور فان لم يجد الماء فليتيم فان روح المؤ من ترفع الى الله تبارك و تعالى فيقلبها و يبارك عليها فان كان اجلها قد حضر جعلها فى كنوز رحمته و ان لم يكن اجلها قد حضر بعث مع امنائه من ملائكته فيردونها فى جسدها
يعنى : اميرالمؤ منين - عليه السلام - فرمود: انسان در حال جنابت نخوابد بلكه هميشه در حال طهارت بخوابد. و اگر آب پيدا نكرد، تيمم نمايد؛ چون روح مؤ من در حال خواب به طرف خدا بالا مى رود. پس خداوند آن را قبول كرده و بركت مى دهد. اگر اجلش رسيده باشد آن را در خزانه هاى رحمت خويش ، قرار مى دهد و گرنه ، آن را با ملائكه اى كه امين مى باشند مى فرستند پس ملائكه آن را به جسدش باز مى گردانند.اين سه حديث شريف ، در استقلال و ورود و خروج ، صريح ، روشن و غير قابل تاءويل مى باشند.
در قرآن مجيد در رابطه با بهشت موعود، به لفظ جنات تجرى من تحتها الانهار بسيار تكيه شده است . به طورى كه در غالب قريب به تمام مواردى كه كلمه جنات آمده بلافاصله تجرى من تحتها الانهار ذكر شده است ؛ مثلا در قرآن كريم واژه جنات 69 بار ياد شده است كه 57 مورد درباره بهشت موعود است . از سوى ديگر كلمه تجرى من تحتها الانهار حدود 47 بار آمده است كه چهل مورد آن درباره بهشت آخرت مى باشد.بنابراين لازم است ببينيم اين انهار چه انهارى هستند كه قرآن اين همه درباره آنها تاءكيد دارد. بيان اين مطلب در سوره محمد - صلى الله عليه و آله - در آيه پانزدهم است كه خداوند مى فرمايد: مثل الجنة التى وعد المتقون فيها انهار من ماء غير اسن و انهار من لبن لم يتغير طعمه و انهار من خمر لده للشاربين و انهاز من عسل مصفى و لهم فيها من كل الثمرات و مغفرة من ربهم كمن هو خالد فى النار و سقوا ماء حميما فقطع امعائهم
اين آيه شريفه ، انهار بهشتى را به چهار قسم تقسيم مى كند؛ اول نهرهايى كه از آب است ولى آبى كه رنگ ،بو و مزه اش تغيير پيدا نمى كند و پيوسته پاك و زلال و گوارا است .
واژه اسن بر وزن شرف عقل به معناى تغيير يافتن است . و در لغت آمده است : اسن الماء: اى تغير بنابراين غير آسن به معناى غير متغير است . شايد فرق آب دنيا با آب آخرت تغيرپذير و آب بهشت ، تغيرناپذير است .
دوم : نهرهايى كه از شير است . ولى شيرى كه هزگز طعم آن تغيير نيافته است :
و انهاز من لبن لم يتغير طعمه آن شير ترش شدن و فاسد شدن ندارد بلكه هميشه در حالى است كه گويى هم اينك دوشيده شده است .
سوم : نهرهايى كه از خمر و از شراب است كه يك پارچه لذت است و جز لذت چيز ديگرى نيست . ناگفته نماند كه : قرآن مجيد، تصريح نموده است كه در بهشت خمر و شراب وجود دارد. ولى قرآن براى خمر بهشت ، سه صفت ذكر مى كند: خمربهشتى مستى ندارد، عقل را از سر انسان نمى برد و سر درد نمى آورد و يك پارچه لذت است .در سوره واقعه آمده است : و يطوف عليهم ولدان مخلدون باكواب و اباريق و كاس من معين لا يصدعون و لاينزفون
يعنى از آن كاس و شراب ، سردرد نمى گيرند و عقل خود را نيز از دست نمى دهند مست نمى شوند
و در جاى ديگر مى فرمايد: يطاف عليهم بكاس من معين بيضاء لذة للشاربين لافيها غول و لا هم عنها ينزفون
اهل لغت غول را به معناى سردرد، مستى ، مشقت و غيره گرفته اند به قرينه ينزفون منظور از آن سردرد است ؛ يعنى آن شراب فقط لذت است ، در آن سردرد نيست و از ان مست نمى شوند. معناى سومى كه يك پارچه لذت بودن باشد از دو آيه فوق روشن گرديد.
چهارم : نهرهايى كه از عسل خالص هستند: و انهار من عسل مصفى يعنى : آنها خالص شده اند از موم و از هر چيزى كه طبع پسند نيست . كمن هو خالد فى النار جمله اى است كه اول آن حذف شده است ؛ افمن يدخل الجنة التى هذه صفتها كمن هو خالد فى النار؟
در پايان اين بحث ، دو نكته را ياد آورى مى كنم ؛ اول اينكه : ما تمام معلومات خود را از نظام خلقت ياد گرفته ايم و آن طور كه نظام به وجود آمده است در مسير آن قرار گرفته ايم . ما مى گوييم : تولد مار از مار ماده ، امر طبيعى است ولى روييدن مار از درخت سيب غير طبيعى است ، ولى اگر از اول مشيت حقتعالى بر آن قرار مى گرفت كه مارها از درخت برويند، اكنون مى گفتيم : بيرون امدن مار از تخم ، خلاف طبيعت است و مار فقط از درخت مى رويد.بنابراين ، خداوند درياها را از آب به وجود آورده است . اگر از اوئل آنها را از شير مى آفريد، اكنون مى گفتيم : دريا فقط از شير به وجود مى آيد نه از آب . لذا آفريدن آن نهرها در بهشت ، خلاف قدرت خدا نيست و كار محال نمى باشد.خدايى كه در دنيا اقيانوسها را از آب آفريده است در آخرت نيز از آب ، شير و عسل خواهد آفريد.
دوم اينكه : مثل در اول آيه به معناى وصف وصفت است ؛ يعنى : صفت و حقيقت بهشتى كه به اهل تقوا وعده شده آن است كه در آن نهرهاى چنين و چنان وجود دارد.
نهرهاى بحرى
در قرآن مجيد آياتى وجود دارد كه فقط به نهرهاى دريايى كه در اقيانوسها و درياها روانند، قابل تطبيق هستند. و پس از دقت معلوم مى شود كه مراد خداوند همان نهرهاست ، اگر چه در موقع نزول قرآن ، مردم از آن بى خبر بوده اند؛ چون قرآن براى همه و براى هر عصرى نازل شده است . ما ابتدا توضيحى درباره نهرهاى دريايى مى دهيم و آنگاه به بررسى آيات مى پردازيم :
مخفى نماند كه : رودهاى عظيمى در سطح اقيانوسها و درياها روانند و جريان آنها آبهاى گرم خط استوا را به طرف قطبين و آبهاى سرد قطبى را به طرف خط استوا حركت مى دهد. و در اعتدال هواى هر دو طرف كاملا موثر مى باشند. علت توليد اين رودهاى دريايى اختلاف درجه مناطق استوا و قطبين است و عامل مهمى كه در حركت آبها تاءثير دارد وزش بادهاست بويژه بادهاى منظم آليزه كه در جريانهاى دريايى دخالت دارند. و چون رنگ ، غلظت ، املاح و حرارت رودهاى دريايى با آب اقيانوسها تفاوت دارد. حركت آنها در اقيانوس كاملا آشكار است .مهمترين رودهاى گرمى كه در اقيانوس جارى مى باشند يكى گلف استريم است كه از خليج مكزيك واقع در غرب اقيانوس اطلس و جنوب كشورهاى آمريكا آغاز شده و از جنوب به طرف شمال شرقى ، جريان مى يابد.سپس به سواحل غربى اروپا مى رسد و از كناز جزاير انگلستان و كشور نروژ مى گذارد.پهناى آن ، حدود 145 كيلومتر و گودى آن در برخى نقاط بيش از هشتصد متر مى باشد. در هر دقيقه دو بليون تن آب ، در ساحل فلوريدا مى خزد.و از مهمترين جريانهاى آب سرد، جريان آب سرد گروئنلند است كه از كنار جزيره لابرادر گذشته و به سواحل شرقى امريكا مى رود، به موجب حساب دانشمندان ، آبهاى اقيانوس منجمد شمالى مثل يك استخر شنا در هر 165 سال يك مرتبه عوض مى شود. و در اقيانوسهاى ديگر نيز وضع همين است . اكنون پس از روشن شدن اين مطلب مى گوييم : در قرآن مجيد در دو مورد، آياتى داريم كه بايد بگوييم : مراد از آنها همين نهرهاست كه از درياها روانند.
مورد اول : آيه 24 از سوره الرحمن است كه مى فرمايد: وله الحوار المنسات فى البحر كالا علام .
يعنى : براى خداست جارى شوندگان كه در دريا به وجود آمده اند و مانند مرزها معلوم و آشكار هستند
منشات يعنى به وجود آمده ها فى البحر ظرف منشات است ؛ يعنى آنها در دريا به وجود آمده اند. اعلام جمع علم است . و آن چنانكه راغب در مفردات مى گويد، به معناى شى ء است مثل علامت راه و علامت لشكر. كوه را بخاطر آن علم گويند كه علامت وجود خودش است .
در اقرب الموارد آمده است : علم به معناى شكاف لب بالا يا شكاف يك طرف آن ، مرز ميان زمينها و نشانه راه و كوه بلند است و گويند: شامل هر كوهى مى باشد. پس اعلام در آيه شريفه به معناى مرزهاست . و واقعا نهرهاى دريايى مانند مرزها در دريا كاملا نمايانند. اگر كسى جريان آن را در هواپيما نگاه كند، خواهد ديد كه رنگش مانند رنگ ساير آبها نيست . و خود آن و جريانش كاملا محسوس است .
مفسران قديم - رحمة الله عليهم - چون از اين جريان خبر نداشتند، لذا منشات را مرتفعات معنا كرده اند و آنها را به معناى كشتيها گرفته اند: براى خداست جارى شوندگان كه در دريا مانند كوهها بالا رفته اند.
اين معنا بسيار سخيف و غير قابل قبول است . انشاء به معناى به وجود آوردن است . چنانكه مى فرمايد: انشالكم السمع و الابصار؛ يعنى براى شما گوشها و چشمها آفريد و به وجود آورد نه اينكه چشمها را بالا برد.
از سوى ديگر معناى اولى علم كوه نيست . وانگهى كشتيهاى آن روز تخته پاره هاى كوچكى بودند، نه به بزرگى كوهها باشند.مورد دوم آيات 32 - 34 سوره شورى است كه مى فرمايد: و من اياته الجوار فى البحر كالا علام ان يشا يسكن الريح فيظلن رواكد على ظهره ان فى ذلك لايات لكل صبار شكور او يوبقهن بما كسبوا
يعنى : از جمله آيات خدا، جارى شونده ها در دريا مانند مرزهاست . اگر بخواهد باد را آرام مى كند، در نتيجه آنها در روى آب راكد و بى حركت مى مانند.در اين امر آياتى براى هر شكيبا و شكرگزار است يا انها را به سبب اعمال مردم ، حبس و متوقف مى كند.در اينجا نيز مفسران آيه شريفه را به معناى كشتيها گرفته اند و فرموده اند: كشتيهايى كه مانند كوههاى برافراشته در دريا روانند. و اگر باد نباشد، آنها در روى آب بى حركت مى مانند.
اولا: كشتيهاى آن روز، مانند كوهها نبودند بلكه قايقهاى كوچكى بودند. ثانيا: هميشه با باد حركت نمى كردند تا در صورت نبودن باد روى دريا بمانند، بلكه باد موافق به آنها كمك مى كرد و گرنه با پارو و حركت مى كردند.پس مراد از اين آيات نيز همان نهرهاى دريايى است عامل مهم جريانهاى دريايى - چنانكه گفته شد - بادهاى منظم آليزه و كنتر آليزه مخالف آليزه است كه به طور مداوم از قطبين به استوا و بالعكس مى وزند. و اگر اين بادها نباشند به طور يقين ، نهرهاى دريايى روى آب متوقف مى شوند.
ان فى ذلك لايات ... نشان مى دهد كه براى فهميدن آن ، صبر و استقامت لازم است . از آيه شريفه معلوم مى شود كه اگر خداوند بادها را يكدفعه ساكن كند، نهرهاى دريايى مفقود مى شوند. و يكدفعه در اثر اعمل قبيح مردم ، آنها را ساكن مى كند و در نتيجه نهرها از بين مى روند
برخى اظهار نظر كرده اند كه وعده عذاب ، در قرآن مجيد فقط راى كفار است و براى اهل اسلام و اهل : لا اله الا الله و محمد رسول الله - صلى الله عليه و آله - در آخرت عذابى نيست . ولى ايت سخن بر خلاف آيات قرآن مجيد است . اينك به چند مورد از آيات شريفه اشاره مى نماييم :
1- و من يعص الله و رسوله و يتعد حدوده يدخله نارا خالدا فيها و له عذاب مهين .
يعنى : هر كس كه خدا و رسول را نافرمانى كند و از حدود خدا تجاوز نمايد، خداوند او را به آتشى داخل مى كند كه در آن مخلد خواهد بود و براى اوست عذابى خوار كننده .
2- و ليست التوبه للدين يعملون السيئات حتى اذا حضراحدهم الموت قال انى تبت الان و لا الدين يموتون و هم كفار اولئك اعتدنا لهم عذابا اليما.
يعنى : آنان كه مرتب و مكرر گناه مى كنند، از جانب خداوند براى آنان توبه اى نيست . و چون مرگ يكى فرا مى رسد مى گويد: الان توبه كردم . و نيز از جانب خدا تويه و مغفرت نيست براى كسانى كه در حال كفر مى ميرند. براى آنها عذابى دردناك آماده كرديم .
از مقابله كفار، معلوم مى شود كه مصداق يعلمون السيئات اهل اسلام هستند. و غذابا اليما شامل هر دو گروه است .
3- لاتاءكلوا اموالكم بينكم بالباطل الا ان تكون تجارة عن تراض منكم و لاتفتلوا انفسكم ان الله بكم رحيما و من يفعل ذلك عدونا و ظلما فسوف نصليه نارا و كان ذلك على الله يسيرا .
يعنى : اموال خودتان را به طور باطل ميان خود نخوريد، مگر آنكه تجارت از راه تراضى طرفين باشد. و يكديگر را نكشيد كه خدا به شما مهربان است هر كس چنان كند بزودى او را به آتش داخل مى كنيم . و اين بر خدا آسان است .
4- ان الذين ياءكلون اموال اليتامى ظلما انما ياءكلون فى بطونهم نارا و سيصلون سعيرا .
يعنى : اگر كسانى كه اموال يتيمان را از روى ظلم مى خورند، حقا كه آنها در شكم خود آتش جهنم فرو مى برند و حتما داخل آتش شعله ور خواهند شد.
5- والذين كسبوا السيئات جزاء سيئة بمثلها و ترهقهم ذلة ما لهم من الله من عاصم كانما اغشيت وجوههم قطعا من الليل مظلما اولئك اصحاب النارهم فيها خالدون .
يعنى : آنانكه گناه كرده اند، سزاى هر گناه مانند و مثل آن است . ذلت ، آنها را احاطه مى كند از خدا كسى آنها را نگاه دارنده نيست ، گويى چهره هايشان تكه هاى شب ظلمانى است . آنها اهل آتش و در آن مخلد خواهند بود.
6- انه من ياءت ربه مجرما فان له جهنم لايموت فيها و لا يحيى .
يعنى : هر كس كه گناهكار نزد خدا آيد، براى اوست آتش جهنم كه در آن نه مى ميرد و نه زنده مى ماند.
7- يود المجرم لو يفتدى من عذاب يومئذ ببنيه و صاحبته و اخيه و فصيلته التى تؤ ويه .
يعنى : انسان گناهكار، دوست مى دارد كه از عذاب آن روز، پسران و همسر و برادر و خانواده اش را كه به او پناه مى دهند، عوض بدهد و خودش نجات يابد .
از اين قبيل آيات ، در قرآن مجيد وجود دارد. و اينكه بگوييم : در قيامت ، اهل قبله را عذابى نيست ، برخلاف قرآن مجيد سخن گفته ايم . وانگهى بسيارى از آيات جهنم و عذاب ، شمولش به اهل اسلام بيشتر از كفار است ؛ نظير آيات : و من يقتل مؤ منا متعمدا فجزانه جهنم خالدا فيها و غضب الله عليه .
يعنى : و هر كس مؤ منى را به عمد بكشد، مجازاتش جهنم است كه در آن جاويد معذب خواهد بود. و خداوند بر او خشم مى كند.
و آيات ربا: فمن جائه موعظة من ربه فانتهى فله ما سلف و امره الى الله و من عاد فاولئك اصحاب النار...
يعنى : پس هر كس بعد از آنكه پند و اندرز كتاب خدا بدو رسد از اين عمل ربا خوردن دست كشد، خداوند از گذشته او درگذرد و عاقبت كار او با خداى مهربان باشد. و كسانى كه از اين كار دست نكشد، ايشان اهل جهنم هستند....
و صدها آيات ديگر.
و خلاصه كلام : اگر انسان مسلمان ، بدون توبه و گناهكار از دنيا رفت .
ممكن است خداوند او را بيامرزد و يا شفاعت شفاعتگران او را نجات دهد. و اگر از اين دو مرحله - نعوذ بالله - رد شد، عذاب او به قدر گناهش ، حتمى است . ولى در عذاب مخلد نخواهد بود. و پس از پايان عذابش ، در اثر اعتقاد به توحيد، نجات خواهد يافت
با سلام و عرض ادب اميدوارم كه هميشه سربلند و سرافراز باشي و قلبت مملو از صفا و محبت باشد آيا تا به حال شده به اين فكر كني كه عقايد و اعتقادات انسان تاثير بسزايي مي تواند در جهت خوشبختي و بدبختي انسان داشته باشد ؟ اصولا زندگي يعني چي ؟ يه زندگي خوب از نظر يك فرد متعادل يعني چي ؟ چرا ما با داشتن اين همه امكانات و پيشرفت بازم گله منديم و احساس رنج ودرد مي كنيم ؟من فكر مي كنم كه اگر كمي واقع بينانه به زندگي نگاه كنيم و شرايط را كاملا درك كنيم و عاقلانه و به دور از احساسات به زندگي نگاه كنيم در واقع خود را به يك زندگي سرافراز و سربلند آماده كرده ايم و خواهيم توانست كه از كليه نيروهاي دروني خود كمك بگيريم تا بتوانيم به يك زندگي متعادل دست پيدا كنيم چون دقيقا مي دونيم كه هیچ کس نمی توانه به عقب برگرده و از نو شروع کنه ، اما همه می تواند از همین حالا شروع کنند وپایان تازه ای بسازند چون خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پایداری در آن روزها ، و وعده تسلی پس از اشک و چراغ راه را داده است زيرا مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند. کمی از سرعتمان کم می کنند، اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهیم برد. زیاد روی دست اندازها نبايد توقف كرد. بايد به حركتمان ادامه دهیم زمانيكه ناراحت هستيم از اینکه به چیزی که می خواستیم نرسیديم نبايد ناراحت و گله منديم باشيم ، بايد محکم بنشینیم و كمي خوشحال باشیم ، زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای توخواهد بود زمانيكه اتفاقی برایمان می افتد چه خوب و چه بد، به معنایش فکر کنیم چون در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است، که به ما یاد می دهد چطور بیشتر بخندیم و سخت گریه نکنیم زيرا هيچ كس نمی تواند کسی را وادار کند که دوستتان بدارند. اما می تواند به کسی تبدیل شوند که دوستش می دارند ما بهتر است غرورمان را به خاطر کسی که دوستش داریم از دست بدهیم، تا اینکه او را به خاطر غرورمان از دست بدهیم ما زمان زیادی صرف می کنیم تا کسی را به خاطر دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم. اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید. جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد. دوستی مانند شراب است. هر چه کهنه تر، بهتر

اينكه بايد با هر كه اراده رفاقت دارى ، بايد اغراض دنيويه از رفاقت او نداشته باشى ، زيرا كه مايوس خواهى بود بلكه برادرى تو با او بايد لله فى الله يعنى براى خدا و در راه خدا باشد شرايط كسى كه شايسته دوستى و رفاقت است
اول : اينكه بايد عاقل باشد، يعنى اندازه هر كارى را على ما هو عليه بداند، ولو به ياد گرفتن از غير باشد، زيرا كه خيرى در صحبت احمق نيست از بديهيات اوليه است كه احمق مى خواهد خيرى به تو برساند، ضرر مى رساند، چه دينى و چه دنيوى ، از روى بى شعورى و خير خواهى به اعتقاد خودش
الثانى : اينكه حسن خلق داشته باشد، مطلق عاقل بودن كافى نيست ، زيرا كه بس عاقل و زيرك هست كه يكى از دو قوه شهويه و غضبيه بر او غالب آمده از اين جهت برخلاف مدركات عقل خود مى افتد، من غير شعور مفاسد عظيمه بر او بار خواهد شد.
الثالث : اينكه از اهل تقوى و صلاح باشد، زيرا كه فاسق بعد از آنكه از مخالفت پروردگار خود - جل و علا - پروا نداشته باشد، از مخالفت تو پروا ندارد و او داير مدار هواى خودش است .
به حسب اختلاف اغراض ، هر ساعتى متلون به لونى است . شاهد بر اصل مدعا آيه شريفه : فاعرض عن من تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوه الدنيا است مفاسد ديگر هم دارد، من جمله اين است كه معاشرت اهل فسق معاصى را در نظر شخص نستجير بالله موهون مى گرداند و الله العالم
الرابع : اهل بدعت نباشد، چه اينكه علاوه بر خوف سرايت از او يا شمول عذاب و لعنت بر اين شخص ، در روايت است : مصاحبت و مجالست با اهل بدعت نكنيد تا پيش خداى عزوجل شما هم يكى از آنها باشيد
و هذا خطر عظيم يعنى و اين خطر بس بزرگى است .
الخامس : اينكه بايد حريص بر دنيا نباشد، فان مجالسته سم قاتل قهرا چرا كه همنشينى با چنين كسى در حكم خوردن سم كشنده است بر تو هم سرايت خواهد كرد به سبب دزدى طبيعت . و لعل الى جميع ذلك يشير قولا مولانا الصادق عليه السلام يعنى و شايد به تمام آنچه بيان شد اين كلام امام صادق عليه السلام اشاره دارد كه :و احذر ان تواخى من ارادك بطمع او خوف او فشل او اكل او شراب و اطلب مواخاه الاتقيا و لو فى ظلمات الارض ، و ان افنيت عمرك فى طلبهم ، فان الله لم يخلق بعد النبيين على وجه الارض افضل منهم ، و ما انعم الله على العبد بمثل ما انعم الله به من التوفيق بصحبتهم . قال الله الا خلا يومئذ بعضهم لبعض عدوا الا المتقين بالجمله مطلب بيش از اين نقل است ، غرض اختصار است از مامون الرشيد نقل است كه رفيق به سه نحو است :يكى حكم غذا دارد كه انسان محتاج به اوست ، يكى حكم دوا دارد كه گاهى به او محتاج مى شود، يكى حكم مرض دارد كه هيچ وقت به او محتاج نيست ، ليكن گاهى به او مبتلا مى شود.
حقوق دوست شايسته
بارى ، اگر رفيقى متصف به صفات حميده پيدا كردى بايد قدر او را بدانى ، و او را به آسانى از دست ندهى ، مراعات حقوق او را بنمايى . بر تو چند قسم حق پيدا خواهد كرد.
اول حق مالى : بايد بذل مال در حق او بكنى ، ليكن مراتب دارد. پست ترين مراتب آن است كه او را به منزله خادم و عبد خود قرار بدهى . اگر حاجتى به مال تو به هم بست آن را روا كنى پيش از آنكه او خواهش كند. و اگر گذاردى كار به سوال رسيد تقصير كرده اى .
مرتبه دويم آن است كه او را به منزله نفس خود فرض كنى كه شريك در مال تو باشد بالسويه يعنى به طور مساوى
مرتبه سيم اينكه ايثار كنى مال را اگر چه خودت هم محتاج باشى . مرتبه بالاتر از اين ايثار در نفس است ، كما ان عليا يعنى همان گونه كه على عليه السلام در ليله مبيت ايثار نمود البته دوست هر كس به مرتبه چهارم نرسد ليكن از بذل مال نبايد كوتاهى نمايد كه در شرع مطهر به غايت مطلوب است .
روى عن مولانا امير المومنين يعنى از امام على ع روايت شده است كه :العشرون درهما اعطيتها اخى فى الله احب الى من ماه درهم اتصدق بها على المساكين .
الثانى : اينكه حقى پيدا مى كند در بدنت ، يعنى سعى در حوائج او بكنى مثل حوائج خودت ، بل بالاتر، بدون اينكه او خواهش نمايد، با كمال بشاشت و امتنان و او را مقدم بدارى در رفع حوائج و در كرامات و زيارات و غيرها بر اقارب و اولاد او.
الثالث : حقى است او را بخصوص نسبت به زبانت ، و اين هم چند قسم است : اول اينكه ساكت باشى از معايب او، چه در حضور او، چه در غياب او، بل بايد تجاهل بكنى . اگر خواسته باشى آن شخص داراى آن وصف نباشد به طريق رافت و مهربانى نرم نرم به خورد او بدهى ، بلكه قهرا از سرش بيرون برود و همچنين از كشف اسرار او، حتى براى اخص اصدقاى خود، بايد سر او را در قلب خود نگاهدارى ، زيرا كه اظهار آن از لوم طبيعت و خبث باطن شخص است ، بل از جهل و حماقت است . قال على عليه السلام يعنى على عليه السلام فرمود: قلب الاحمق فى فيه و قلب العاقل فى قلبه . پس حفظ اسرار، چه مال غير باشد، چه مال خودش ، از الزام لوازمات است . اين بابى است در اخلاق كه بيان وافى هم نشده است ، حكم و مصالح زياد و اولاد دارد كه اين گنجايش آنها را ندارد و همچنين ساكت بايد باشد از قدح در اهل و اولاد او و اصدقاى او، بلكه از خودش نگويد، سهل است ، از ديگران هم نبايد نقل نمايد، چه اينكه تاذى اولاداز اين حاصل گردد، بعد از منقول عنه ، به خلاف مدح منقول از غير. حاصل ، بايد ساكت باشد از هر مكروهى از طبع او، مگر از شرع مطهر امر به اظهار داشته باشد در اين هنگام بدش هم بيايد ضرر ندارد، چه در واقع احسان به اوست . بالجمله شخص بايد عيبجو و عيبگو نباشد كه اين صفت فى حد نفسه از صفات مهلكه است ، و چيزى كه انسان را آرام مى كند از عيبجويى ديگرى آن است كه معايب خود را ملتفت باشد و ببيند چقدر سخت است از خودش دور كردن عيبى از عيوب ، آ وقت بداند كه ديگرى هم مثل اين مبتلاست . چه بايد كرد؟ نفس قاهر است بر انسان ، و بايد اين را هم بداند كه مبرا من كل عيب يعنى پاك و پالوده از هر عيب بر فرض هم پيدا شود، آن جوهرى است كه در خزانه سلطان محفوظ و مضبوط است ، به دست ماها نمى افتد. منتهاى خوبى رفيق براى ماها آن است كه محاسن او بر مساوى او غالب باشد و نظر شخص هم بايد، چه بر رفيق چه بر ديگرى ، اين باشد كه ببيند محسناتى دارد از او ياد گيرد از روى شوق بر آن ، اگر خودش آن صفت را فاقد باشد، نه اينكه در جستجوى قبايح او باشد، كماهو من عاده المنافقين يعنى همان گونه كه داب و عادت دورويان است و همچنين در زبان و قلب ، هر دو بايد ساكت باشد و سوءظن بر او نبرد، اگر محملى نتواند در عمد براى او قرار بدهد، حمل به سهو و نسيان كند، و حمل افعان غير بر فساد و كشف اسرار و معايب او نزد مردم هو الحركه الناشئه من الحقد و الحسد الباطنين لا متلاء باطنه منهما، فاذا اغتنما فرصه رشح الباطل من باطنه الى ظاهره يعنى حركتى است كه از كينه و حسادت باطنى وى بر مى خيزد، چرا كه درون او از آنها پر شده است ، پس آنگاه كه اين كينه وحسادت فرصتى يابد از درون او به ظاهرش سرايت مى كند و آشكار مى گردد زيرا كه : ز كوزه همان برون تراود كه در اوست
دوم اينكه بايد از مجادله او ساكت باشد، زيرا كه مجادله در تكلمات برانگيزاننده آتش فتنه است ، علاوه بر اين مفاسد ديگر هم دارد، تفصيل آن در آداب المتعلقين شهيد رحمه الله و غيره مضبوط است .
سيم از حق متعلق باللسان ايضا چند قسم است .
اولا مهما امكن يعنى تا آنجا كه امكان دارد اظهار محبت خود را نسبت به او بنمايد، چه اينكه اين از اسباب ثبوت اخوت است .و ثانيا افشاى محامد او را بكند، چه در حضور، چه در غياب ، اگر چه در اخبار مدح حضورى منع است ، لكن در بعضى موارد براى الفت شايد مضر نباشد و روايت قرائن دارد كه باطلاقها منع نكرده ، و الله العالم . و متشكر بر نعم او باشد به زبان اگر حقى بر اين پيدا كرده باشد.و ثالثا اگر حاجت به تعليم دارد از تعليم او مضايقه نكند، به نحوى كه آداب معلم بايد ملاحظه شود كه از جمله آن اين است كه اگر صاحب يك علم مخصوصى است علوم ديگر را تخطئه نكند، اگر فقيه است نگويد حكمت چه كار آيد، محشون بر شبهات باطله است . يا حكيم است ، نگويد فقه چه كار آيد، مطالب خون حيض و نفاس كجا معرفت الهى كجا؟ و هكذا تمام اين مذمتها منشا ندارد جز جهل بر آن علم ، زيرا كه هر يك از علوم را فايده اى است در محل خود، مگر اينكه شرعا بخصوص نهى داشته باشد ياد گرفتن آن .غرض بيان اين ادب مخصوص بود و الا آداب بسيار است در محل خود زيرا كه حاجت به علم اشد از مال است .و نصحيت كند او را و ارشاد كند به امورات دينيه ، اگر حال طلبى در او ديده باشد و تحسين كند پيش او محسنات را و تقبيح كند قبايح را، لكن مهما امكن يعنى تا آنجا كه امكان دارد در خفيه او را تعليم نمايد، تا مردم به جهل او ملتفت نشوند، تا خجل نشود يا مفتضح گردد، زيرا كه از علامات فارقه ميان نصيحت و افتصاح كردن ، اعلان و اسرار است . بايد به رفق و مدارا او را بر عيوب او مطلع بگرداند، زيرا كه عيب نشان دادن از قبيل مار مهلك نشان دادن است ، اگر ديدى كسى را مارى يا عقربى مى خواهد بزند، اگر او را به رفق و لطايف حيل نشان بدهى بسيار از تو ممنون خواهد بود، و اگر متحاشيا به او گفتى صدمه از تو مى خورد، امتنان چندان ندارد. و اگر عيبى را در او مطلع شدى ، ديدى از تو مخفى مى دارد، ديگر از را اظهار مكن ، و اگر ديدى در حق تو تقصير مى كند، تحمل كن ، عفو فرما، تجاهل نما. اگر ديدى به درجه اى رسيده كه باعث قطع ميان شماست در خفا عتاب كنى اولاست از علانيه كنايه بگويى بهتر است از تصريح ، و لذا رسول خدا ص اگر خلافى از كسى مى ديد مى فرمودند: ما بال اقوام يعنى چگونه است حال اقوامى كه چنين و چنان مى كنند، و مهما امكن يعنى تا آنجا كه امكان دارد متحمل شدن اولى از همه است ، چه اينكه به نظرم مى آيد در حديث قدسى فرموده باشند: ما رضاى خود را در جفاى مخلوق پنهان كرده ايم . هركس طالب است رضاى ما را بايد متحمل شود جفاى خلق را و اگر ديدى عيب او از قبيل اصرار بر معاصى است - نعوذ بالله - قيل وجب انقطاعه يعنى برخى گفته اند بايد با او قطع رابطه كند، زيرا كه بنا بوده حب و بغض بينهمالله يعنى ميان آن دو براى خدا باشد. بعضى از بزرگان فرموده اند باز قطع مكن ، چه اينكه طبع انسان گاهى معوج مى شود، و گاهى به استقامت مى آيد، وانگهى الحال بيشتر احتياج به تو دارد كه دلسوزى كنى ، و دست او را بگيرى ، و به لطف او را از گودال معصيت بيرون آرى .اجر من احى مفسا را ببرى ، زيرا كه شرم حضور حاصل از مصاحبت مطلبى است بزرگ ، علاوه بر اين آيه شريفه قوا انفسكم و اهليكم نارا.. به اينجاها هم جارى است ، زيرا كه قرابت با تو پيدا كرده و لحمه او مثل لحمه نسب گرديده ، بدلاله قول الصادق عليه السلام فى بعض الاخبار حيث يقول يعنى به گواهى گفتار امام صادق ع در برخى روايات ، آنجا كه مى فرمايد:موده يوم ميله و موده شهر قرابه ، و موده سنه رحم ماسه ، من قطعها قطعه الله
از مجموع آنچه عرض شد معلوم مى شود كه مواخات يعنى دوستى و برادرى با فاسق ابتدا خوب نيست ، ليكن استدامت خوب است ، از قبيل ترك نكاح و طلاق است .نقل است دو نفر باهم رفيق بودند، يكى مبتلا شد به مرض عشق رفيق مبتلا به ديگرى گفت برادر تا حال با من رفيق بودى ، حالا قلب من مبتلا به اين علت يعنى مرض گرديده ، اگر خواسته باشى كه عقد اخوت را تحمل كنى من حرفى ندارم در جواب گفت : من به جهت اينكه تو مبتلا به خطيئه شده اى شما را از دست نخواهم داد. بعد بنا گذاشت كه نخورد، و نياشامد، و استراحت نكند، تا خداوند عالم رفيق او را از اين بليه خلاص گرداند چند اربعين به اين نحو مشغول شد تا او را خلاص كرد. الرابع اينكه از دعا و زيارات و قربات براى او مضايقه نداشته باشد، زيرا كه دعا به او در واقع دعا به خودش است ، چه در حيات او و چه در ممات او. حديث نبوى ص است كه براى هر كس دعا كنى ملك مى گويد و لك مثل ذلك يعنى و براى توست نظير آن پس نبايد از اين كار كوتاهى ورزد.
الخامس اينكه با وفا باشد كه از جمله علامات وفا آن است كه بعد از موت صديق بايد قائم به حوائج اهل و عيال و اولاد و صديق او باشد و دوستان او را اكرام نمايد. و لذا كان رسول الله يكرم عجوزا كانت تاتيه ايام خديجه يعنى و از اين رو رسول خدا پيره زنى را كه در زمان حيات خديجه نزد او مى آمد، اكرام مى كرد.
و همچنين از آثار وفا آنكه اگر شانش مرتفع شده و جاهش عظيم گرديده ، حالت تواضع را نسبت به او تغيير ندهد، بل به طريق سلوك اوليه باقى باشد، و من كمال الوفا ايضا الجزع من فراقه يعنى و همچنين از كمال وفا است كه از دورى او به فغان آيد. و اين بود كه مجتبى سلام الله عليه گريه مى كردند در حال شهادت ، از وجه آن سوال شد. فرمودند حاصلش : من فرقه الاحبه و هول المطلع السادس اينكه امر را بر او سهل بگيرد و او را به كلفت نيندازد مهما امكن يعنى تا آنجا كه امكان دارد، كه اگر توقعات فوق العاده از وى نمود هم او به خلاف مى افتد، هم اين . بل يكون القصد من محبته هو آله بالتبرك بدعائه و الاستيناس من لقائه و الاستعانه على دينه ، و التقرب اليه تعالى بتحمل اعبائه و قضا حوائجه و امثال ذلك من الامور المستحسنه شرعا يعنى بلكه هدف از دوستى با او تبرك جستن به دعاى او، و انس با ديدار او، و استمداد از او بر دينش باشد و اينكه بواسطه تحمل كردن سختى هاى او و بر آوردن نيازهايش به خداى متعال نزديك گردد، و امورى ديگر از اين قبيل كه در شرع نيكو به شمار آمده است و از اينجاست كه گفته شده : اذا وقعت الالفه بطلت الكلفه يعنى آنگاه كه دوستى و الفت برقرار شود رنج وسختى رخت بر مى بندد. پس محصل مجموع اين كلمات آنكه بايد هميشه طرف خود را اصلاح كنى و عيب را به طرف خود ببرى ، تا بالاى ديگرى بگذارى ، و از او توقع خوبى كنى ، و خود را فراموش نمايى مرد آن است كه حياى او غالب بر شهوتش باشد، و مهربانى او بالنسبه به مردم غالب بر حسدش باشد، و عفو او غالب بر كينه اش باشد.بارى ترسم آزرده شوى ورنه سخن بسيار است اگر موفق شدم مى نويسم كيفيت سلوك با اهل و عيال و اولاد و خدام و عبيد را انشاء الله و لو على سبيل الاختصار اگر چه به صورت مختصر
نام اين ماده (( پان پراگ )) است و در بسته بندي زيبا و با عكس هاي هنرپيشه هاي هندي و پاكستاني به صورت آدامس، پاستيل و پودرهايي با طعم نعنا و خوشبو كننده دهان وارد كشور مي شود . قيمت اين ماده مخدر الان در مشهد 50 تومان تا 300 تومان ميباشد.دليلي كه مصرف كنندگان (( پان پراگ)) ها را به سمت آن مي كشد، احساس گرمي، سرخوشي موقت ، سبكي سر، گيجي و شادي كاذب است.اين ماده بسيار سرطان زا است .
سوال ؟
انسان فى الواقع در محدوده عمر خود عمل مى نمايد و هر كس عمرى مشخص و محدود دارد و قطعاً عامل رستگارى انسان منوط به انجام عمل صالح است ولى بعضاً ديده مى شود كه بعضى از انسانها به جاى انجام عمل صرفاً به رحمت الهى اميد دارند و در واقع با اين ايده و روش دست از عمل برداشته و در انجام اوامر الهى و اطاعت حق تعالى صرفاً به رحمت حق تعالى اميدوارند. در خصوص ابعاد اين مسئله و استفاده از فرصتها و حدود رحمت الهى و نوع وظيفه مكلّف چه نظراتي مي تواند باشد ؟
بدان كه شيطان ملعون و نفس خبيث امّاره بالسوء انسان را از طرق بسيارى مغرور مى كنند و به هلاكت ابدى هميشگى مى كشانند، و آخر تيرى كه در كمان دارند مغرور كردن انسان است در اوايل امر به رحمت حقّ و انسان را به واسطه اين غرور از عمل باز مى دارند. و اين اتّكال به رحمت از مكائد شيطان و غرور آنست . و شاهد و دليل آن اين است كه ما در امور دنيايى به هيچ وجه اتكال به رحمت حقّ تعالى نداريم و يكسره اسباب طبيعى و ظاهرى را مستقّل و كاركن مى دانيم بطورى كه گويى در عالم ، مؤ ثّرى جز اسباب ظاهرى نيست . و در امور اخروى غالباً اتّكال به رحمت حقّ در گمان خود مى كنيم و از دستورات خدا و رسول صلّى اللّه عليه و آله غفلت مى نماييم ، گويى خداوند ما را قدرت عمل نداده و راه صحّت و سُقم نياموخته . حقّ تعالى ستّار است ، ولى غيور هم هست .اءرحم الراحمين است ، ولى اءشدّالمُعاقِبين هم هست . رحمت خدا الا ن به تو احاطه كرده ، رحمت صحّت و سلامت و حيات و امنيّت و هدايت و عقل و فرصت و راهنمايى اصلاح نفس . در هزاران رحمت گوناگون حقّ تعالى غوطه ورى و استفاده از آن ها نمى كنى و اطاعت شيطان مى كنى . اگر از اين رحمت ها در اين عالم استفاده نكنى ، بدان كه در آن عالم نيز بى بهره هستى از رحمت هاى بى تناهى حق و از شفاعت شفيعان نيز محروم مانى . جلوه شفاعت شافعان در اين عالم ، هدايت آن ها است و در آن عالم ، باطن هدايت ، شفاعت است . تو از هدايت اگر بى بهره شدى ، از شفاعت بى بهره يى و به هر قدر هدايت شدى ، شفاعت شوى . شفاعت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله مثل رحمت حقّ مطلق است . محلّ قابل بايد از او استفاده كند. اى عزيز! مُلتفت باش كه رجا را از غرور تميز دهى . ممكن است اهل غرور باشى و گمان كنى اهل رجا هستى و تميز آن از مبادى آن سهل است . ببين اين حالتى كه در تو پيدا شده و بدان خود را راجى مى دانى از تهاون به اوامر حقّ و كوچك شمردن حقّ و اوامر او پيدا شده يا از اعتقاد به سعه رحمت و غظمت آن ذات مقدس ؟ و اگر تميز آن نيز مشكل است ، از آثار مى توان تميز داد. اگر عظمت حقّ در دل باشد و قلب مومن به احاطه رحمت و عطاى آن ذات مقدّس باشد، قيام به اطاعت و عبوديّت مى كند. چون تعظيم و عبادت عظيم و منعم از فطريات است و تخلّف ناپذير است . پس اگر با قيام به وظايف عبوديّت و جدّ و جهد در طاعت و عبادت ، اعتماد به اعمال خود نداشته باشى و آن ها را به چيزى نشمرى ، و اميد به رحمت حقّ و فضل و عطاى او داشته باشى و خود را به واسطه اءعمال خود، مستوجب هر ذمّ و لَوم و سخط و غضب بدانى ، و تكيه گاه تو رحمت وجود جواد على الاطلاق باشد، داراى مقام رجا هستى ، و شكر خداى تبارك و تعالى كن و از ذات مقدّس بخواه كه آن را در قلب تو محكم كند، و مقام بالاتر از آن را به تو عنايت فرمايد. و اگر خداى نخواسته ، متهاون به اوامر حقّ بودى ، و بى اهميّت و ناچيز شمردى فرموده هاى ذات اقدس را، بدان كه آن غرور است كه در دل تو پيدا شده از مكائد شيطان و نفس امّاره تو. اگر ايمان به سعه رحمت و عظمت داشتى ، اثرى از آن نمايان بود در تو. مدّعى كه عملش مخالف با دعوايش باشد خود مكذِّب خود است . الحال ، قدرى با نظر اعتبار انديشه كن و اهميّت مقام و بزرگى موقف را با ديده بصيرت بنگر و با جدّيّت تمام قيام به امر كن . كليد درِ سعادت و درهاى بهشت و كليد درِ شقاوت و درهاى جهنّم در اين دنيا در جيب خود تو است مى توانى درهاى بهشت و سعادت را به روى خود مفتوح كنى و مى توانى بخلاف آن باشى . زمام امر در دست تو است ، خداى تبارك و تعالى حجّت را تمام و راههاى سعادت و شقاوت را نموده و توفيقات ظاهرى و باطنى را عطا فرموده ، آنچه از جانب او و اولياى او است تمام است ، اكنون نوبت اقدام ما است ، آنها راهنمايند و ما راهرو. آنها عمل خود را انجام دادند به وجه احسن و عذرى باقى نگذاشتند و لمحه اى كوتاهى نكردند، تو نيز از خواب غفلت برخيز و راه سعادت خود را طى كن و از عمر و توانايى خود استفاده نما كه اگر وقت بگذرد و اين نقد عمر و جوانى و گنج قوّت و توانائى از دستت برود جبران ندارد. و از دامهاى بزرگ ابليس ، آن است كه در ابتداء بنده را به غرور كشاند، و او را به اين وسيله افسار گسيخته كند، و از معاصى كوچك به بزرگ و از آن به كبائر و موبقات كشد. و چون مدتى بدين منوال با او بازى كرد و او را به خيال رجاء به رحمت ، به وادى غرور كشاند، در آخر كار، اگر در او نورانيّتى ديد كه احتمال توبه و رجوع داد، او را به ياس از رحمت و قنوط كشاند و به او گويد: از تو گذشته و كار تو اصلاح شدنى نيست . و اين دام بزرگى است كه بنده را از درِ خانه خدا روگردان كند، و دست او را از دامن رحمت الهى كوتاه نمايد. اى عزيز! اكنون كه فرصت است و سرمايه عمر عزيز در دست است و طريق سلوك الى الله مفتوح است و درهاى رحمت حق باز است و سلامتى و قوت اعضاء و قوا برقرار است و دارالزّرع عالم ملك بر پا است همتى كن و قدر اين نِعَم الهيّه را بفهم و از آنها استفاده نما و كمالات روحانيّه و سعادات ازليّه ابديّه را تحصيل كن ، و از اين همه معارف كه قرآن شريف آسمانى و اهل بيت عصمت عليهماالسّلام در بسيط ارض طبيعت مظلمه بسط دادند و عالم را به انوار ساطعه الهيه روشن فرمودند تو نيز بهره اى بردار، و ارض طبيعت مظلمه خود را به نور الهى روشن كن و چشم و گوش و لسان و ديگر قواى ظاهره و باطنه را به نور حق تعالى منور كن . اى عزيز! تا اين نعمت بزرگ الهى و اين نقد عمر خدا داد، موجود است ، براى روزهاى گرفتارى و بيچارگى همتى كن و خود را از آن سختيها و بدبختيها كه در پيش رو دارى نجات ده كه امروز، در دار تغيّر و تبدّل و دارِالزرعى ، اين نتيجه را خوب مى توانى حاصل كنى . اگر خداى نخواسته حزب شيطانى در تو غالب باشد و با همين حال ، روزگارت سرآيد و دستت از اين عالم كوتاه شود، ديگر جبران شدنى نيست ، آن روز حسرتها و ندامتها فايده ندارد

