وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلََّئِكَةِ إِنّى جَاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا اءَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّى اءَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ
ترجمه آيه :
وهنگامى كه پروردگارت به فرشتگان گفت : من بر آنم كه در زمين جانشينى قرار دهم . فرشتگان گفتند: آيا كسى را در زمين قرار مى دهى كه در آن فساد كند و خون ها بريزد؟ در حالى كه ما با حمد و ستايش تو، ترا تنزيه و تقديس مى كنيم . خداوند فرمود: همانا من چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد.
نكته ها:
در آيه ى قبل خوانديم كه خداوند، همه ى مواهب زمين را براى انسان آفريده است . در اين آيه و آيات بعد، مساءله ى خلافت انسان در زمين مطرح مى شود كه نگرانى فرشتگان از فسادهاى بشر و توضيح و توجيه خداوند وسجده ى آنان در برابر نخستين انسان را بدنبال دارد.
فرشتگان ، يا از طريق اخبار الهى ويا مشاهده ى انسان هاى قبل از حضرت آدم عليه السّلام در عوالم ديگر يا در همين عالم ويا به خاطر پيش بينى صحيحى كه از انسان خاكى ومادّى وتزاحم هاى طبيعى آنها داشتند، خونريزى وفساد انسان راپيش بينى مى كردند.
گرچه همه ى انسان ها، استعداد خليفه خدا شدن را دارند، امّا همه خليفه ى خدا نيستند. چون برخى از آنها با رفتار خود به اندازه اى سقوط مى كنند كه از حيوان هم پست تر مى شوند. چنانكه قرآن مى فرمايد: اولئك كالانعام بل هم اضل
قرارگاه اين خليفه ، زمين است ، ولى لياقت او تا قاب قوسين او ادنى مى باشد.
به ديگران اجازه دهيد سؤ ال كنند. خداوند به فرشتگان اذن داد تا سؤ ال كنند و گرنه ملائك ، بدون اجازه حرف نمى زنند و فرشتگان مى دانستند كه براى هر آفريده اى ، هدفى عالى در كار است .
سؤ ال : چرا خداوند در آفرينش انسان ، موضوع را با فرشتگان مطرح كرد؟
پاسخ : انسان ، مخلوق ويژه اى است كه ساخت مادّى او به بهترين قوام بوده : احسن تقويم و در او روح خدايى دميده شده و بعد از خلقت او خداوند به خود تبريك گفته است : فتبارك اللّه
سؤ ال : خدايى كه دائما حاضر، ناظر وقيّوم است چه نيازى به جانشين وخليفه دارد؟
پاسخ : اوّلاً جانشينى انسان نه به خاطر نياز و عجز خداوند است ، بلكه اين مقام به خاطر كرامت و فضيلت رتبه ى انسانيّت است . ثانياً نظام آفرينش بر اساس واسطه هاست . يعنى با اينكه خداوند مستقيما قادر بر انجام هر كارى است ، ولى براى اجراى امور، واسطه هايى را قرار داده كه نمونه هايى را بيان مى كنيم :
با اينكه مدبّر اصلى اوست : اللّه الّذى ... يدبّر لكن فرشتگان را مدبّر هستى قرار داده است . فالمدبّرات اءمرا
با اينكه شفا بدست اوست ؛ فهو يشفين امّا در عسل شفا قرار داده است . فيه شفاء
با اينكه علم غيب مخصوص اوست ؛ انّما الغيب للّه لكن بخشى از آن را براى بعضى از بندگان صالحش ظاهر مى كند. الاّ مَن ارتضى من رسول
پس انسان مى تواند جانشين خداوند شود و اطاعت او همچون اطاعت از خداوند باشد. من يطع الرّسول فقد اءطاع اللّه و بيعت با او نيز به منزله ى بيعت با خداوند باشد. انّ الّذين يبايعونك ... انّما يبايعون اللّه و محبّت به او مثل محبّت خدا باشد. من احبّكم فقد احبّ اللّه
براى قضاوت درباره ى موجودات ، بايد تمام خيرات و شرور آنها را كنار هم گذاشت و نبايد زود قضاوت كرد. فرشتگان خود را ديدند كه تسبيح و حمد آنها بيشتر از انسان است . ابليس نيز خود را مى بيند و مى گويد: من از آتشم و آدم از خاك و زير بار نمى رود. امّا خداوند متعال مجموعه را مى بيند كه انسان بهتر است و مى فرمايد: انّى اعلم مالا تعلمون
پيام ها:
1- خداوند ابتدا اسباب زندگى را براى انسان فراهم كرد، سپس او را آفريد. خلق لكم ما فى الارض جميعا ... اذقال ربك للملائكه
2- آفرينش ملائكه ، قبل از آدم بوده است . زيرا خداوند آفريدن انسان را با آنان در ميان گذاشت .
3- انتصاب خليفه و جانشين و حاكم الهى ، تنها بدست خداست . انّى جاعل فى الارض خليفة
4- انسان ، جانشين دائمى خداوند در زمين است . جاعل
5- انسان مى تواند اشرف مخلوقات و لايق مقام خليفة اللهى باشد. جاعل فى الارض خليفة
6- ملائكه ، فساد و خونريزى را كار دائمى انسان مى دانستند. يفسد... ويسفك
7- حاكم و خليفه ى الهى بايد عادل باشد، نه فاسد و فاسق . خليفه نبايد يفسد فى الارض باشد.
8- طرح لياقتِ خود، اگر بر اساس حسادت نباشد، مانعى ندارد. و نحن نسبّح بحمدك و نقدّس لك
9- عبادت و تسبيح در فضاى آرام ، تنها ملاك و معيار لياقت نيست . نحن نسبّح
1- به خاطر انحراف يا فساد گروهى ، نبايد جلوى امكان رشد ديگران گرفته شود. با آنكه خداوند مى دانست گروهى از انسان ها فساد مى كنند، امّا نعمت آفرينش را از همه سلب نكرد.
11- مطيع و تسليم بودن با سؤ ال كردن براى رفع ابهام منافاتى ندارد. اءتجعل فيها
12- خداوند فساد و خونريزى انسان را مردود ندانست ، لكن مصلحت مهمتر و شايستگى و برترى انسان را طرح نمود. انى اعلم ما لاتعلمون
13- توقّع نداشته باشيد همه ى مردم بى چون و چرا، سخن يا كار شما را بپذيرند. زيرا فرشتگان نيز از خدا سؤ ال مى كنند. قالوا اءتجعل فيها
14- علوم و اطلاعات فرشتگان ، محدود است . مالا تعلمون
مسائلى مى تواند انسان را از خط خدا و مدار توحيد بيرون كند از جمله :
1- ترس از طاغوت : يكى از عوامل انحراف ، ترس از طاغوت است . قرآن مى فرمايد: فرعون به مردم اعلام مى كرد: هركه غير از من خدايى و قدرتى را قبول كند او را به زندان مى اندازم مردم هم از ترس ، به بندگى او تن داده بودند.
2- تعصّب بى جا: گاهى عشق و علاقه به چيزى ، سبب مى شود كه انسان خدا را ناديده بگيرد و به چيزى يا انسانى كه مورد علاقه اوست روآورد و آن را محور كار و مهر و غضب خود قرار دهد. قرآن مى فرمايد: يهوديان ، احبار و راهبان خود را ولىّ و سرپرست خود قرار داده بودند و خدا را كنار مى گذاشتند و هر چه اين عالم نماها حلال خدا را حرام يا حرام او را حلال مى كردند، يهوديان به خاطر علاقه و عشقى كه به آنان داشتند از آنها پيروى مى كردند
3- اميد نابجا: گاهى تكيه به غيرخدا، به اميد كمك جويى و يا عزّت طلبى از ديگران است . قرآن در اين زمينه مى فرمايد: گروهى به سراغ غير خدا مى روند. تا شايد يارى شوند. ودر آيه ديگر مى فرمايد: براى اينكه سبب عزّت آنها شوند!
آثار ايمان به خدا
ايمان به خالق هستى ، در جامعه اسلامى ، برابرى و برادرى ايجاد مى كند.
ايمان به خداى يكتا، تمامى امتيازات پوشالى را در هم مى ريزد، همه انسان ها را بنده يك خدا و همه را در برابر قانون يكسان مى داند. با ياد خدا و حاكميّت قانون الهى بر دلها، مصالح جامعه در اولويّت قرار مى گيرد. فدا كردن مصالح فردى به خاطر جامعه ، زمانى مى تواند منطقى باشد كه انسان باور كند اين فدا شدن ها به هدر نمى رود و خداوند جبران مى كند و اين باور در سايه ايمان به خدا به دست مى آيد. ايمان به خدا همبستگى ملّت ها را به دنبال دارد. بهترين وسيله همبستگى ملّت ها، ايمان به خداست ، همان گونه كه بهترين اهرم فشار بر طاغوت ها ايمان و توحيد است .كسى كه به خدا ايمان دارد: احساس عشق ودلگرمى مى كند. كسى كه مى داند تمام كارهاى او زير نظر است وهيچ عملى نابود نمى شود وخريدار تلاش او خداست ، آن هم با قيمت بهشت و رضوان الهى ، و حتّى گاهى بدون تلاش او وتنها به خاطر حسن نيّت ، به او اجر و پاداش مرحمت مى كند؛ چنين شخصى با عشق و دلگرمى زندگى مى كند. همه كارهايش را براى خدا انجام مى دهد و در فكر خودنمايى و رياكارى نيست . از حيله و حُقّه بازى دورى مى كند. زيرا كسى كه خود را در محضر خدا و خدا را شاهد اعمال خود مى داند، نمى تواند اهل مكر و حيله باشد. عزّتمند است . كسى كه بندگى او را پذيرفته ، در برابر هيچ قدرت و مقامى جز خدا تسليم نمى شود و همه را بندگانى همچون خود مى داند. لذا از احدى جز خدا نمى ترسد. و لا يخشون احداً الاّ اللّه به همه انسان ها به عنوان آفريده هاى خدا به يك چشم مى نگرد. على عليه السلام در تقسيم بيت المال بين عرب و عجم فرقى نمى گذاشت و در پاسخ فردى كه پرسيد: چرا فرقى نمى گذاريد؟ فرمود: خداى همه آنها يكى است . عدالت و حقوق ديگران را مراعات مى كند. انسان موحّد، به هياهوهاى ديگران توجّهى ندارد و فقط به وظيفه شرعى خود عمل مى كند ترس از فقر او را به كارهاى ناشايسته سوق نمى دهد. كسى كه به خدا ايمان دارد او را رازق خود، همسر و فرزندان خود مى داند، بنابراين ، از ازدواج به خاطر ترس از فقر، فرار نمى كند. ان يكونوا فقراء يغنهم اللّه من فضله وفرزندان خود را از ترس فقر رها نمى كند ويا نمى كشد. نحن نرزقهم وايّاكم هرگز زيانكار نيست . چون در برابر كار فانى خود، بهايى پايدار و جاودان مى گيرد. و به جاى هر نوع تكيه گاهى تنها به او تكيه مى كند. لذا از آرامش خاصى برخوردار است . اكنون عوامل دلهره و اضطراب را بيان مى كنيم تا روشن شود كه ايمان به خدا چگونه به انسان آرامش مى دهد.
عوامل دلهره
1- گاهى دلهره و نگرانى انسان از ترس سوء سابقه و لغزش هاى قبلى است كه توبه و ياد خداى بخشنده و مهربان ، اين دلهره را به آرامش تبديل مى كند؛ زيرا او گناهان را مى بخشد و توبه را مى پذيرد.
2- گاهى ريشه دلهره ونگرانى ، احساس تنهايى است كه ايمان به خدا اين دلهره را به آرامش تبديل مى كند. شخص با ايمان مى گويد: خدا، هم انيس است وهم مونس ، حرفم را مى شنود، كارم را مى بيند و به من مهربان است .
3- گاهى نگرانى ودلهره انسان به خاطر ضعف است كه ايمان به قدرت بى نهايت و توكّل بر خدا و امدادهاى او، اين نگرانى را جبران مى كند.
4- گاهى اضطراب به خاطر احساس پوچى و بى هدفى است ، امّا ايمان به خداى حكيمى كه در اين عالم ، هر چيزى را طبق حكمت و براى هدفى خاصّ آفريده ، اين اضطراب را هم برطرف مى كند.
5- گاهى دلهره و ناراحتّى ، به خاطر آن است كه انسان موفّق نشده همه را راضى كند و ناراحت است كه چرا فلان شخص يا فلان گروه را از خود رنجانيدم و يا من كه اين همه زحمت كشيدم ، چرا مردم قدردانى نمى كنند؟ ولى توجّه به اين كه فقط بايد خدا را راضى كنيم و عزت و ذلت تنها به دست او است ، اين نگرانى را نيز از بين مى برد.
6- گاهى تلاش ها وتبليغات سوء ديگران ، انسان را نگران مى كند. ايمان به وعده هاى الهى مبنى بر پيروزى حقّ بر باطل برطرف كننده اين نگرانى است .
7- گاهى متلك و استهزاى ديگران ، موجب نگرانى انسان مى گردد، ولى ايمان به خداوند - كه به رسولش مى فرمايد: ما تو را از استهزاى ديگران حفظ مى كنيم - اين نگرانى را نيز برطرف مى كند. انّا كفيناك المستهزئين
بنابراين ، اگر در قرآن مى خوانيم : اءلا بِذكر اللّه تَطمئنّ القلوب آگاه باشيد با ياد خدا دلها آرام مى شود. اين يك واقعيّتى است .
آثار بى ايمانى
كسى كه به خداى حكيم ايمان ندارد، انسانى است كه :
1- خود را بى اصالت ، بى هدف و تنها مى بيند و هدفش فقط رفاه و زندگى مادّى است مانند يك حيوان .
2- حركت خود را يك حركت جبرى مى داند، نه تكاملى .
3- آينده خود را پس از مرگ ، نابودى مى داند چون به زندگى بعد از مرگ و بقاى روح عقيده ندارد.
4- راهنماى او در زندگى ، يا طاغوت هاى بيرونى است و يا هوس هاى درونى !
5- برنامه زندگى او مملوّ از انواع ترديدها، محدوديّت ها، نقص ها و اشتباهات است .
6- در تفسير هستى گيج است ؛ چون نمى داند چرا آمده ؟ و چرا مى رود؟ و هدفش از زندگى چيست ؟ تمام فكرش اين است كه چگونه زندگى كند، نه اين كه براى چه زندگى كند.
ايمان هاى مورد انتقاد
در قرآن ، از چند نوع ايمان و گرايش ، انتقاد شده است :
1- گرايش هاى موسمى و فصلى . بعضى انسان ها فقط وقتى كه احساس خطر كردند و كشتى خود را در آستانه غرق شدن ديدند فرياد يا اللّه سر مى دهند. ولى همين كه از مشكل رهايى پيدا كردند و كشتى خود را در ساحل ديدند مجدّدا به سراغ غير خدا رفته ، شرك مى ورزند. در قرآن مى خوانيم : فإ ذا ركبوا فى الفُلك دعوا اللّه مُخلصين له الدّين فلما نجّاهم الى البرّ إ ذا هم يشركون
2- گرايش هاى تقليدى . ايمان برخى به خدا، به خاطر تقليد از نياكان است بدون هيچ دليل و برهان منطقى ؛ همچون ايمان بت پرستان كه در جواب انبيا مى گفتند: ما اين عقيده به بت ها را از نياكان خود گرفته ايم . قرآن در اين باره مى فرمايد: قالوا بل وَجدنا آباءَنا كذلك يفعلون
3- ايمان سطحى . ايمان برخى انسان ها، سطحى است و در روح و روان و دل آنان نفوذ نكرده است . قرآن مى فرمايد: قالت الا عراب امنّا قل لم تؤ منوا و لكن قولوا اءسلمنا و لمّا يدخُل الا يمانُ فى قلوبكم گروهى از اعراب نزد پيامبر آمدند و گفتند: ما ايمان آورده ايم . خداوند به پيامبر فرمود: به اينها بگو: ايمان شما هنوز در قلبتان اثر نكرده است . و شما تنها اظهار ايمان مى كنيد. همانند چاهى كه از درون نمى جوشد، بلكه با دست در آن آب مى ريزند.
4- ايمان بدون عمل . با اينكه علم دارد امّا در مقام عمل تن پروراست . در قرآن آيات زيادى در مقام انتقاد از اين افراد ديده مى شود. احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا امنّا و هم لا يفتنون
5- ايمان متزلزل . در برخى ايمان ها ترديد، دودلى و تزلزل ديده مى شود، صاحب چنين ايمانى در انتظار پيشامدهاست كه كدام طرف را انتخاب كند. قرآن درباره چنين افرادى مى فرمايد: برخى از مردم ، خدا را به حرف و ظاهر مى پرستند، هرگاه به خير و نعمتى برسند اطمينان خاطر پيدا مى كنند و اگر به شر و فقر و آفتى برخورد نمايند از دين خدا برمى گرداند. چنين كسانى در دنيا و آخرت زيانكارند. فان اصابه خير اطماءنّ به و ان اصابته فتنة انقلب على وجهه ...
6- ايمان عاريه اى . در كتاب شريف اصول كافى بابى داريم به نام باب المعارين يعنى كسانى كه دينشان عاريه است . برخى در دنيا دين دارند ولى هنگام مرگ ، بى دين از دنيا مى روند. مانند كسى كه حج بر او واجب شود، ولى به حج نرود، و يا كسى كه زكات اموال خود را نپردازد، هنگام مرگ به او مى گويند: فليمت ان شاء يهوديّاً او نصرانيّا يا يهودى بمير و يا نصرانى .
پيامبر روزى وارد مسجد شد و به پنج نفر از نمازگزاران فرمود: بلند شويد و از مسجد ما خارج شويد، زيرا شما نماز مى خوانيد ولى زكات نمى دهيد.
7- ايمان تبعيضى وگزينشى . برخى ها، از اسلام و قرآن ، فقط آنچه را كه به نفع آنهاست مى پذيرند و آنچه را كه مطابق با اهداف و اميال خود نمى بينند، نمى پذيرند. و ان يكن لهم الحقّ ياتوا عليه مذعنين چنين افرادى مى گويند: نؤ من ببعض و نكفر ببعض در صدر اسلام ، عدّه اى نزد پيامبر آمدند و گفتند: ما به تو ايمان مى آوريم به شرط اينكه نماز نخوانيم ، پيامبر فرمودند: دين ، بدون نماز نمى شود.
8- ايمان تاكتيكى . تعدادى از سران يهود مدينه ، نقشه كشيدند كه يك روز صبح خدمت پيامبر اكرم برسند و ايمان بياورند و بعد از ظهرِ همان روز از اسلام دست برداشته ، مجدّداً يهودى شوند و ادّعا كنند كه اسلام بى فايده است .
آنها مى خواستند بدين وسيله اولاً از مسلمان شدن يهوديان جلوگيرى نمايند و ثانياً در ميان مسلمانان نيز شك و ترديد و تزلزل به وجود آورند كه لابد دين ما دين كاملى نيست ، چون دانشمندان و بزرگان يهودى ، صبح كه مسلمان شدند، غروب با اندكى آشنايى با اسلام از آن دست برداشتند. خداوند از طريق وحى پيامبرش را آگاه ساخت و فرمود: به مسلمانان بگو: نه از آمدنشان خوشحال گردند و نه از رفتنشان غمناك شوند.
ويژگى هاى ايمان مقبول
ايمانى مورد پذيرش وارزشمند است كه داراى ويژگى هاى زير باشد:
1- ايمان همراه با استدلال . قرآن همواره از مخالفان خود، برهان و استدلال مى خواهد و مى فرمايد: فاءتونا بسلطان مبين اگر دليلى داريد، بر ما ارائه دهيد. طبيعى است كه يك مسلمان نيز بايد در برابر ديگران از دين خود با دليل و برهان دفاع نمايد.
2- ايمان همراه با عمل . در بسيارى از آيات قرآن هنگامى كه سخن از اهل ايمان به ميان آمده است ، بلافاصله و عملوا الصالحات نيز ذكر شده است . كه اين عبارت به معناى انجام تمامى كارهاى نيك و شايسته است . زيرا همان گونه كه كلمه مسجد به معناى يك مسجد و كلمه مساجد به معناى چند مسجد و لغت المساجد به معناى تمامى مساجد است ، كلمه صالح نيز به معناى يك عمل نيك و صالحات به معناى چند عمل نيك و الصالحات به معناى تمامى كارهاى نيك است . قرآن مى فرمايد: آمنوا و عملوا الصالحات يعنى تمام كارهايشان نيك و شايسته است . بنابراين ، لازم است كه تمامى اعمال مؤ منان صالح و نيك باشد، نه فقط برخى از اعمال آنها.
3- ايمان پايدار. قرآن از مؤ منانى كه در ايمانشان پايدار هستند، تمجيد مى فرمايد و آنها را به بهشت و نعمت هاى آن بشارت مى دهد. انّ الّذين قالوا ربّنا اللّه ثم استقاموا تتنزّل عليهم الملائكة ...
4- ايمان كامل . در حديث مى خوانيم : ايمان ده درجه است . بديهى است هر مؤ منى به تناسب عمق ايمان و اعتقادش از درجاتى از ايمان برخوردار است .
شخصى از طرف امام صادق عليه السلام براى سفرى ماءموريّت يافت ، پس از برگشت ، خدمت امام رسيد و شروع كرد به انتقاد كردن از مردم آن منطقه و گفت : آنها ايمان ندارند. امام عليه السلام فرمود: ايمان ده درجه دارد، برخى داراى دو درجه اند و بعضى چهار درجه و گروهى از درجات بيشترى برخوردارند.
در حديث آمده است : اگر مى خواهيد بدانيد فردى چقدر ايمان دارد، ببينيد در برابر دريافت چه مبلغى گناه مى كند. امّا اميرمؤ منان عليه السلام مى فرمايد: به خدا قسم اگر هستى را به من دهند كه پوست جوى را از دهان مورچه اى به زور بگيرم چنين نخواهم كرد. اين مطلب بيان كننده درجه ايمان على عليه السلام است ، يعنى ايمان على عليه السلام از اهميّت هستى بيشتر است .
در دعاى مكارم الاخلاق مى خوانيم : الهى بلّغ بايمانى اكمل الايمان خدايا! ايمانم را به كامل ترين درجه برسان .
5- ايمان خالص . ارزش اعمال و ايمان ما به ميزان اخلاص و خلوص ما بستگى دارد، هر چه خالص تر باشد، مقبوليّت بيشترى خواهد يافت . قرآن از كسانى كه ايمان آوردند و ايمان خود را به ظلم نيالودند، تمجيد مى كند. الّذين امنوا و لم يلبسوا ايمانهم بالظلم كه مراد از ظلم در اين آيه شرك است .
6- ايمان بر اساس اختيار و آگاهى . انسان داراى اختيار است . شك و ترديد، پشيمانى ، انتقاد و تاءديب ، دليل اختيار انسان است . ايمانى ارزش دارد كه انسان بر اساس آگاهى و بدون هيچ گونه اجبارى به آن رسيده باشد. چنانكه قرآن مى فرمايد: لا اكراه فى الدين
7- ايمان همراه با تفكّر. از ديدگاه قرآن ، ايمانى ارزشمند است كه بر اساس فكر و تعقّل در آفرينش باشد در قرآن مى خوانيم : و يتفكّرون فى خلق السموات و الا رض ربّنا ما خَلقتَ هذا باطلا ابتدا در آفرينش زمين و آسمان فكر مى كنند و سپس مى گويند: خداوندا! اين آفرينش بيهوده نيست .
بدن نيز مؤدّب به آدابي است ؛ بدن را نبايد در مَزبله بيندازند يا در بيابان رها كنند، احترام به اين بدن احترام به روح است ؛ و بر همين اصل از عالم برزخ به عالم قبر تعبير نمودهاند، و گرنه عالم برزخ هزاران برابر از دنيا بزرگتر است تا چه رسد به قبر، ولي بجهت نفسِ همين ارتباط تعبير به عالم قبر نمودهاند و از سؤالات برزخيّه تعبير به سؤال عالم قبر نمودهاند ؛ و مردۀ مؤمن را بايد احترام نمود بدنش هم داراي احترام است. قبر بايد به اندازۀ بدن او باشد، مرده را در ميان قبر راحت بخوابانند، قبر را به اندازۀ كافي گود كنند. در جائي كه كسي ميخواهد از دنيا برود كاري نكنند كه از نزول ملائكه جلوگيري كند ؛ آدم جُنُب داخل نشود، قرآن قرائت كنند، پاي محتضر را به سمت قبله دراز كنند، دعاي عديله بخوانند، سورۀ يس و صافّات بخوانند، آهن يا چيز سنگين روي شكم او نگذارند، افرادي كه وارد ميشوند اگر با وضو باشند چه بهتر است چون اينجا محلّ نزول فرشتگان و ارواح مقدّسۀ معصومين است. چون از دنيا رفت براي تشييع او مؤمنين اجتماع كنند و او را با سه آبِ سدر و كافور و آب خالص سه بار غسل دهند و در سه پارچه يا پنج جامه كفن كنند و بر كفن، جوشن كبير و اسماءالله را بنويسند و مؤمنين نيز شهادت خود را بر كفن او مرقوم دارند. بعد او را وارد در قبرستان كنند و تا هنگام ورود در قبر تدريجاً نزديك به قبر بنمايند، اگر مرد است بدن را از پائين قبر و اگر زن است از پهلوي قبر داخل كنند، و در ميان قبر صورت او را برهنه نموده و روي خاك گذارند، كنايه از آنكه خداوندا بهترين جاهاي بدن خود را كه موجب شرف و آبروي من بود اينك در مقابل مقام عظمت و جلال تو به روي خاك مينهم، و بر او تلقين بخوانند و جَريدَتَين در زير بغلهاي او بگذارند، در چهارگوشۀ قبر او تربت سيّدالشّهداء بريزند دستبندي و گلوبندي از تربت براي او قرار دهند و روي چشمها را تربت بگذارند، و در روي جريدتين كه از چوبتر است با انگشت شهادت بر توحيد و رسالت و ولايت را بنويسند. اين آداب گرچه با بدن مقبور و افتادۀ او انجام ميگيرد ولي روحش خوشحال ميشود و اين احترامات، ادب نسبت به روح اوست ؛ چون عمري اين بدن آلت دست نفس بوده و براي رساندن به كمال، او را خدمت كرده است لذا مورد احترام قرار ميگيرد. بَه بَه! چه خوب است انسان را با آداب مستحبّه غسل دهند و كفْن و دفن بنمايند، و واقعاً اگر انسان بداند كه مؤمنان اينطور از روي محبّت با جنازۀ او رفتار ميكنند، اشتهاي مردن ميكند. مؤمنين سابق اينطور بودند و جنازه را اينطور دفن ميكردند، همسايگان و اقرباء و ارحام و آشنايان و دوستان همه ميآمدند در منزل ؛ با تشكيلاتي آب گرم ميكردند در همان منزل با سلام و صلوات و روضه و گريه و دعا و قرآن جنازه را پاكيزه ميشستند و طيّب و طاهر نموده و غسل ميدادند و از كافور حنوط نموده و از همان كفني كه آن متوفّي از مكّه يا كربلا تهيّه نموده و در آب زمزم يا فرات شسته بود و به خانۀ كعبه يا حرمهاي مَشاهد مشرّفه ماليده و متبرّك كرده بود و سپس تمام آن را به نوشتن أسماء الله مزيّن و به شهادت چهل مؤمن بر ايمان او ممهور و موَشّح نموده بود كفن ميكردند ؛ خوشا بحال چنين افرادي با چنين نيّتهاي پاك و عقائد استوار. امّا حالا بيچارۀ مسكين 90 سال دارد و ميترسد نام مرگ يا وصيّت را در نزد او ببرند ؛ چندين مرض دارد چشم آب آورده، مرض قند هر لحظه تهديدش ميكند، فشار خون و مرض كليه و اعصاب و تورّم غدّۀ پرستات و بواسير ؛ سكته هم كرده ولي در عين حال دلش و خاطراتش باز هم بطرف دنياست. منزل هم ديگر تحمّل اين مريض را نميكند آقازاده داد و بيداد ميكند: ببريد پدرم را به بيمارستان! بيهُشانه او را به بيمارستان ميبرند به اين دست و آن دست هِي سوزن فرو ميكنند و ديگر رگها را پيدا نميكنند ؛ رگها بسته شده است. بيمارستان و طبيب معالج هم براي آنكه يك صورت حساب مفصّل تهيّه كنند اين بيچارۀ در حال احتضار را از اين سالن به آن سالن براي آزمايش و عكسبرداري ميكشانند تا با بدن آلوده به الكل و نجس جان ميدهد نه كسي او را رو به قبله كشيده و نه بر او دعا و قرآن خوانده، و نه سلامي و صلواتي. فوراً او را به سردخانۀ بيمارستان و از آنجا به بهشت زهرا (قبرستان محلّ) ميبرند و نه كسي ميگويد لا إلَهَ إلاّ اللَه. غسّال او معلوم نيست با چه نيّتي غسل ميدهد. و آقازادۀ محترم يك دوربين عكّاسي بدوش انداخته قدم ميزند. نزديكان و ارحام هم ميترسند در مرده شويخانه بروند كه ببينند غسّال چه قسم غسل ميدهد ؛ تازه اگر هم بروند چيزي نميدانند ؛ زنهاي رحم و قوم و خويش هم ميترسند درمغسل زنها بروند. مردها زير درختها و سايبان نشسته سيگار ميكشند و دائماً ميپرسند: تمام شد؟ تمام شد؟ كه زودتر ماشين را روشن كرده پشت فرمان نشسته و قبرستان را ترك كنند. خدا نكند انسان چنين مردني بكند ؛ خدا رحمت كند، واعظ محترمي بود در قم كه مردي فاضل و دانشمند بود و جزء اهل علم و مطالعه بود، و در آن وقت كه ما در قم تحصيل ميكرديم مردهشوئي بود در قم به نام مشهدي نوروز. آن واعظ بالمناسبة بر فراز منبر ميگفت: اگر مردهشوي انسان مشهدي نوروز باشد خدا نكند انسان در قم بميرد. رواياتي كه دربارۀ عذاب قبر و ثواب قبر وارد شده است راجع به همان بدن برزخي است كه به مناسبت ارتباط عالمِ برزخِ هر كس به قبر آن كس، از آن تعبير به عذاب قبر شده است.
اسباب و علل فشار قبر
در «عِلَل الشّرآئع» مرحوم صدوق با سند متّصل خود روايت ميكند از زيد بن عليّ از پدرش از جدّش از أميرالمؤمنين عليه السّلام: قَالَ: عَذَابُ الْقَبْرِ يَكُونُ مِنَ النَّمِيمَةِ وَالْبَوْلِ وَ عَزْبِ الرَّجُلِ عَنْ أَهْلِهِ. «فرمود: عذاب قبر از سخنچيني و پرهيز نكردن از بول و دوري مرد از زنش پيدا ميشود كه رختخواب خود را جدا نموده و در غذا و خواب از او دوري كند.» و نيز با سند متّصل خود روايت ميكند از حضرت صادق از پدرش از پدرانش عليهم السّلام كه: قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ: ضَغْطَةُ الْقَبْرِ لِلْمُؤْمِنِ كَفَّارَةٌ لِمَا كَانَ مِنْهُ مِنْ تَضْيِيعِ النِّعَمِ. «رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمودند: فشار قبر براي مؤمن كفّارۀ تضييع نعمتهائي است كه نموده است.» كليني روايت ميكند از عدّهاي از اصحاب از أحمد بن محمّد بن خالد از عثمان بن عيسي از عليّ بن أبي حمزه از أبوبصير: قَالَ: قُلْتُ لاِبِي عَبْدِاللَهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: أَ يَفْلِتُ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْرِ أَحَدٌ؟ قَالَ: فَقَالَ: نَعُوذُ بِاللَهِ مِنْهَا ؛ مَا أَقَلَّ مَنْ يَفْلِتُ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْرِ! «ميگويد: من به حضرت صادق عليه السّلام عرض كردم: آيا كسي از فشار قبر رهائي پيدا ميكند؟ حضرت فرمودند: پناه به خدا از فشار قبر ؛ چقدر افرادي كه از فشار قبر رهائي پيدا كنند كم هستند.» و سپس فرمودند: چون عثمان، رقيّه دختر رسول خدا را كشت، رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم بر كنار قبر او ايستادند و درحاليكه سر خود را به آسمان بلند نموده و اشگ از چشمانشان جاري بود به مردم فرمودند: من رقيّه دخترم را به ياد آوردم و نيز به ياد آوردم آنچه را كه به او رسيده بود پس دلم شكست و خواستم كه خدا او را از فشار قبر برهاند و عرض كردم: اللَهُمَّ هَبْ لِي رُقَيَّةَ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْرِ. فَوَهَبَهَا اللَهُ لَهُ. «بار پروردگارا به خاطر من رقيّه را از فشار قبر برهان. پس خداوند او را بخاطر پيامبر رهانيد.» و حضرت صادق به دنبال اين قضيّه فرمودند: رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم براي تشييع جنازۀ سَعد از منزل خارج شدند در حاليكه هفتاد هزار فرشته جنازۀ وي را تشييع مينمودند ؛ و پس از دفن، حضرت رسول الله سر خود را بطرف آسمان بلند نموده و فرمودند: مِثْلُ سَعْدٍ يُضَمُّ ؟ آيا فشار قبر، شخصي مانند سعد را با اين سابقۀ درخشانش در اسلام ميگيرد؟ أبوبصير ميگويد: عرض كردم: فدايت شوم ما چنين ميپنداشتيم كه سعد از بول اجتناب كامل نميكرد! حضرت فرمود: مَعَاذَ اللَهِ، إنَّمَا كَانَ مِنْ زَعَآرَّةٍ فِي خُلُقِهِ عَلَي أَهْلِهِ. «پناه به خدا چنين نيست، بلكه فشار قبر سعد به علّت سوء خُلقي بود كه با اهل خانۀ خود داشت.» حضرت صادق فرمودند: مادر سعد گفت: گوارا باد اي سعد برتو در اين بهشتي كه وارد شدي! رسول خدا فرمود: اي مادر سعد! بر خدا حكم جزمي منما. و نيز كليني روايت ميكند با إسناد خود از أبوبصير از يكي از صادقين عليهما السّلام. قَالَ: لَمَّا مَاتَتْ رُقَيَّةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَهِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ قَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ: الْحَقِي بِسَلَفِنَا الصَّالِحِ عُثْمَانَ بْنِ مَظْعُونٍ وَ أَصْحَابِهِ ؛ قَالَ: وَ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلَامُ عَلَي شَفِيرِ الْقَبْرِ تَنْحَدِرُ دُمُوعُهَا فِي الْقَبْرِ وَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ يَتَلَقَّاهُ بِثَوْبِهِ قَآئِمًا يَدْعُو، قَالَ: إنِّي لَاعْرِفُ ضَعْفَهَا وَ سَأَلْتُ اللَهَ عَزَّوَجَلَّ أَنْ يُجِيرَهَا مِنْ ضَمَّةِ الْقَبْرِ. «حضرت فرمود: چون رقيّه دختر رسول الله صلّي الله عليه وآله وفات كرد، رسول خدا فرمود: اي دخترم! بپيوند به سلفِ صالحِ ما عثمان بن مظعون و اصحاب او ؛ و فاطمه عليها السّلام بر كنارۀ قبر ايستاده بود و چنان گريه ميكرد كه اشگهاي چشم او در قبر فروميريخت، و رسول خدا صلّي الله عليه وآله در حالي كه ايستاده دعا مينمود آن اشگها را با لباس خود پاك ميكرد. رسول خدا فرمود: من از ضعف رقيّه خبر دارم و از خداوند عزّوجلّ خواهش كردم كه او را از فشار قبر خلاصي بخشد.» و نيز كليني روايت ميكند از عليّ بن إبراهيم از محمّد بن عيسي از يونس: قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَصْلُوبِ يُعَذَّبُ عَذَابَ الْقَبْرِ؟ قَالَ: فَقَالَ: نَعَمْ إنَّ اللَهَ عَزَّ وَجَلَّ يَأْمُرُ الْهَوَآءَ أَنْ يَضْغَطَهُ. و در روايت يونس ميگويد: «من از حضرت راجع به شخصي را كه به دار آويختهاند سؤال كردم كه آيا او را هم عذاب قبر ميدهند؟ حضرت فرمود: آري خداوند عزّ وجلّ به هوا امر ميكند كه او را در فشار خود بگيرد.» و در روايت ديگر حضرت صادق عليه السّلام در پاسخ گفتند كه: خداوند زمين و هوا يكي است ؛ خداوند بسوي هوا وحي ميكند كه او را در فشار بگيرد، و هوا چنان او را در فشار قرار ميدهد كه از فشار قبر سختتر باشد.
استحباب قراردادن جريدتين در كفن زير بازوهاي ميّت
كليني روايت ميكند با إسناد خود از زُراره كه ميگويد: به حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام عرض كردم: چرا براي ميّت جَريده ميگذارند؟ (جريده چوب تازهاي است كه از درخت ميچينند به طول يك ذراع ـ قريب نيم متر ـ و چون ميّت را ميخواهند كفن كنند زير بازوهاي او در داخل كفن ميگذارند.) حضرت فرمودند: براي آنكه تا هنگاميكه آن جريده مرطوب است عذاب از او برداشته ميشود، و در اين زمان كسي از او حساب نميكشد. حضرت فرمودند: عذاب قبر پيوسته نيست بلكه در يك روز و در يك ساعت انجام ميگيرد، فقط به اندازۀ مدّتي كه ميّت را در قبر ميگذارند و مردم مراجعت ميكنند ؛ و آن دو چوبتر را براي همين مدّت از زمان ميگذارند، و بعد از اينكه آنها خشك شوند ديگر عذاب و حسابي إنشاءالله نخواهد داشت. و كليني با سند ديگر روايت ميكند از حَريز و فُضيل و عبدالرّحمن كه گفتند: از حضرت صادق عليه السّلام سؤال شد: به چه علّتي براي مرده جريده ميگذارند؟ حضرت فرمود: براي آنكه تا مدّتي كه جريده،تر است عذاب از او فاصله ميگيرد. اينها همه شواهد براي ارتباط بدن مثالي به بدن واقع شدۀ در قبر است.و از جمله مسائل ارتباطيّه، نپوسيدن بدن پيامبران و ائمّۀ طاهرين و اولياي خدا و بعضي از اخيار و ابرار در قبر است. در بعضي از مقابري كه بطور سرداب حفر شده و جنازهها را در آن سرداب پهلوي يكديگر قرار ميدهند، ديده شده است كه جنازۀ بعضي از علماء بالله پس از مرور نيم قرن تازه است. البتّه مقام روح و نفس غير از بدن است ؛ جنازه ميخواهد در قبر بپوسد يا نپوسد، بدن لباسي است كه كنده شده است و روح در مقام شامخ خود متنعّم به نعم الهيّه است. و اگر فرض شود بدن قطعه قطعه شود يا سوخته گردد و خاكسترش را به باد دهند يا به دار آويزند و چندين سال بر فراز دار بماند و كهنه گردد و كبوتر در شكم ميّت لانه بگذارد، چنانچه بدن فقيه و متكلّم اسلام قاضي نورالله شوشتري را در زير شلاّقهاي خاردار ريز ريز كردند، و بدن فقيه عاليقدر اسلام شهيد اوّل را به دار آويختند و سپس سوزاندند و خاكسترش را به باد دادند، و بدن حضرت زيدبن عليّ بن الحسين را چهار سال بر بالاي چوبۀ دار نگاه داشتند ؛ ولي با همۀ اين احوال به اندازۀ سر سوزني از ثوابهاي آن متوفّي كم نخواهد شد بلكه بواسطۀ ارتباط برزخ با بدن مثالي، همين وقايع ممكنست موجب إعلاء درجه و ترفيع مقام آن شهيدان راه حقّ و ولايت گردد. ولي با همۀ اين احوال بدنهائي كه در ميان قبر است ممكن است نپوسد، و درجۀ تقوي و طهارت روح تأثير در اين لباس داخل قبر افتاده نموده و او را تازه نگاهدارد.
سازنده ترين کلمه ((گذشت)) است...آن را تمرین کن.
پر معني ترین کلمه ((ما)) است...آن را به کار ببر.
عمیق ترین کلمه ((عشق)) است...به آن ارج بده.
بی رحم ترین کلمه (( تنفر)) است...با آن بازی نکن.
خودخواهانه ترین کلمه ((من)) است...از آن حذر کن.
نا پایدارترین کلمه ((خشم)) است...آن را فرو ببر.
بازدارنده ترین کلمه ((ترس)) است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه ((طمع)) است...آن را بکش.
سازنده ترین کلمه ((صبر)) است...برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه ((امید)) است...به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه ((حسرت)) است...آن را نخور.
تواناترین کلمه ((دانش)) است...آن را فرا گیر.
محکم ترین کلمه ((پشت کار)) است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه ((شانس)) است...به امید آن نباش.
لطیف ترین کلمه ((لبخند)) است...آن را حفظ کن.
ضروری ترین کلمه ((تفاهم)) است...آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه ((سلامتی)) است...به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه ((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن.
دوستانه ترین کلمه ((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن.
زیباترین کلمه ((راستی)) است...با آن رو راست باش.
زشت ترین کلمه ((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنین شود؟؟
موقر ترین کلمه ((احترام)) است...برایش ارزش قایل شو.
آرامترین کلمه ((آرامش)) است...به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه ((احتیاط )) است...حواست را جمع کن.
دست و پا گیر ترین کلمه ((محدودیت)) است...اجازه نده مانع پیشرفتت شود.
سخت ترین کلمه ((غیر ممکن)) است...وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه ((شتابزدگی)) است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاريك ترین کلمه (( نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه ((اضطراب)) است...آن را نادیده بگیر.
صبور ترین کلمه ((انتظار)) است...منتظرش بمان.
با ارزش ترین کلمه ((بخشش)) است...سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه ((خوشرویی)) است...راز زیبایی در آن نهفته است.
رسا ترین کلمه ((وفاداری)) است...بدان که جمع همیشه بهتر از يك فرد بودن است
محرک ترین کلمه ((هدفمندی)) است...زندگی بدون آن پوچ است.
و بالاخره هدفمند ترین کلمه ((موفقیت)) است...پس پیش به سوی آن گرايش پيدا كن
طبيب مزبور همين كه زخم سر آن حضرت رامشاهده كرده و رو بدان حضرت كرده، گفت: «اى امير مؤمنان، هر وصيتى دارى، بكن كه ضربت شمشير اين دشمن خدا به مغز سررسيده و معالجه سودى ندارد.» در اين وقت بود كه امير المؤمنين كاغذ و قلم و دواتى طلبيد و شروع به وصيت كرد. ابوالفرج در مقاتل الطالبيين روايت كرده كه پس از ضربت خوردن امير مؤمنان، اطباى كوفه را به بالين آن حضرت آوردند و در ميان آنها هيچ يك در معالجه زخم و جراحى استادتر از اثير بن عمرو نبود و او متخصص در معالجه زخمها و جراحات بود و از جمله چهل نفر جوانى بود كه در زمان ابوبكر در عين التمر به دست خالد بن وليد اسير گشته و در كوفه ساكن شده بود. طبيب مزبور همين كه زخم سر آن حضرت رامشاهده كرد، دستور داد شُش گوسفندى را بياورند و از ميان آن رگى را بيرون آورد و آن رگ را در زخم مزبور نهاد و پس از اندكى بيرون آورد و آن را مشاهده كرد. سپس رو بدان حضرت كرده، گفت: «اى امير مؤمنان، هر وصيتى دارى، بكن كه ضربت شمشير اين دشمن خدا به مغز سررسيده و معالجه سودى ندارد.» در اين وقت بود كه امير المؤمنين كاغذ و قلم و دواتى طلبيد و شروع به وصيت كرد. وصيتنامه حضرت على(ع) را در كتابهاى حديث به اجمال و تفصيل به طور مختلف نقل كردهاند كه يكى را ابوالفرج نقل كرده است و در كافى مرحوم كلينى هم نظير همين وصيت را كه ابوالفرج روايت كرده، نقل مىكند و در نهج البلاغه نيز (در ذيل نامه شماره 47) اجمالى از اين وصيت ذكر شده و خلاصهاى از آن در كشف الغمه و روايات ديگر آمده كه همه آنها را مجلسى(ره) در بحار الانوار نقل كرده است و ما همان روايت ابوالفرج را كه نسبتاً جامعتر از ديگران است، نقل مىكنيم.
بسمالله الرحمن الرحيم
اين وصيتنامهاى است كه اميرالمؤمنين، على بن ابيطالب بدان وصيت مىكند: گواهى مىدهد كه معبودى جز خداى نيست كه يگانه است و شريك ندارد و نيز گواهى دهد كه محمد(ص) بنده و رسول اوست، كه خداوند او را به راهنمايى و دين حق فرستاد تا بر همه اديان پيروزش كند، اگرچه مشركان آن را ناخوش دارند. درود و بركات خدا بر او باد! «همانا نماز و پرستش و زندگى و مرگ من از آن خداوندى است كه پروردگار جهان است و شريكى براى او نيست و بدان مأمور گشتهام و منم از نخستين مسلمانان».
اى حسن! من تو را و تمام فرزندان و خاندانم و هر كسىكه اين وصيتنامه به او برسد، به تقوا و ترس از خداوندى كه پروردگار شماست، سفارش مىكنم و بايد نميريد جز اينكه مسلمان باشيد و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد؛ زيرا به راستى من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مىفرمود: اصلاح دادن ميان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است و آنچه دين را تباه ساخته و از بين مىبرد، افساد ميان مردمان است، ولا قوه الا بالله العلى العظيم [نيرويى جز به وسيله خداى بزرگ نيست]. به خويشان و ارحام خويش توجه داشته باشيد و به آنان پيوند كنيد، صله رحم كنيد تا خداوند در روز قيامت حساب را بر شما آسان گرداند. الله الله فى الايتام، فلا تغبوا افواههم، ولا تضيعوا بحضرتكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد، درباره يتيمان، پس براى دهنهاشان به سبب سنگدلىتان نوبت قرار ندهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه نگاهشان داريد).
الله الله فى جيرانكم، فانهم وصيه نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره همسايگانتان كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش كرده و پيوسته درباره آنان توصيه مىفرمود، به اندازهاى كه ما گمان كرديم براى همسايگان از همسايه خود ارث قرار مىدهد و حرمت آنان به حدى است كه سهمى در مالشان براى همسايه تعيين كرده!
الله الله فى القرآن، فلايسبقكم الى العمل به احد غيركم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره قرآن مبادا كسى به عملكردن بدان بر شما سبقت جويد.
الله الله فى الصلاه فانه خير العمل وانها عمود دينكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره نماز؛ زيرا كه نماز ستون دين شماست.
الله الله فى بيت ربكم لاتخلوه ما بقيتم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره خانه پروردگارتان (خانه كعبه)، مبادا تا زنده هستيد، آن خانه از شما خالى بماند، كه اگر رها شد، مهلت داده نمىشويد و به عذاب دچار مىگرديد و اگر از شما خالى ماند، كيفر خداوند فرصت زندگى به شما نمىدهد.
الله الله فى الزكاه فانها تطفى غضب ربكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد در دادن زكات اموال خود كه زكات خشم پروردگار را فرونشاند.
الله الله فى شهر رمضان فان صيامه جُنه من النار: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره روزه ماه رمضان؛ زيرا كه آن براى شما چون سپرى است از آتش دوزخ.
الله الله فى الفقراء والمساكين فشاركوهم فى معاشكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره بينوايان و مسكينان و آنها را در زندگى خود شريك سازيد و از خوراك و لباس خود به آنها نيز بدهيد.
الله الله فى الجهاد باموالكم وانفسكم والسنتكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره پيكار كردن در راه خدا به مالها و جانها و زبانهاى خويش.
الله الله فى ذريه نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره امت پيغمبرتان، مبادا در ميان شما ظلم و ستمى واقع شود.
الله الله فى اصحاب نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره اصحاب پيغمبرتان؛ زيرا كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش فرموده.
الله الله فى النساء وفيما ملكت ايمانكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره زيردستانتان، غلامان و كنيزان؛ زيرا كه آخرين سفارش و وصيت رسول خدا(ص) اين بود كه فرمود: «من شما را درباره دو دسته ناتوان كه زيردست شما هستند، سفارش مىكنم». آنگاه فرمود: الصلاه الصلاه، لا تخافوا فى الله لومه لائم...: نماز! نماز! درباره خداوند از سرزنش مردمان نهراسيد؛ چه، هر كس به شما ستم كند يا انديشه بد داشته باشد، خداوند شر او را كفايت فرمايد. با مردم به نيكى سخن بگوييد، همانطور كه خدا فرمود. امر به معروف و نهى از منكر را ترك مكنيد كه رشته كار از دست شما بيرون شود، آنگاه هر چه دعا كنيد و از خداوند دفع شر خواهيد، پذيرفته نگردد و به اجابت نرسد. بر شما باد هنگام معاشرت، به فروتنى و بخشش و نيكويى درباره يكديگر. و زنهار از جدايى و تفرقه و پراكندگى و روىگردانيدن از هم. و در نيكوكارى، يار و مددكار يكديگر باشيد و بر گناه و ستمكارى كمك مباشيد كه شكنجه و عذاب خدا بسيار سخت است. خداوند نگهدار شما خاندان باشد و حقوق پيغمبرش را در حق شما حفظ فرمايد، اكنون با شما وداع مىكنم و شما را به خدا مىسپارم و سلام و رحمتش را بر شما مىخوانم.
در كافى آمده است كه پس از پايان وصيت پيوسته مىگفت: «لاالهالاالله» تا وقتى كه روح مقدس آن حضرت به ملكوت اعلى پيوست. در نهج البلاغه است كه در پايان وصيت، امام(ع) فرزندان خود را مخاطب ساخته بدانها فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب، نيابم (و نبينم) شما را كه در خون مسلمانان فرو رويد (و دست به كشتار مردم زنيد) به بهانه اينكه بگوييد: «اميرالمؤمنين كشته شده» (و هر كارى بخواهيد، به اين بهانه انجام دهيد) و بدانيد كه در برابر من، جز كشنده من كسى نبايد كشته شود. بنگريد چون من از ضربت او از دنيا رفتم، يك ضربت به او بزنيد و او را مثله مكنيد كه من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مىفرمود: «از مثله كردن بپرهيزيد. اگر چه به سگ گزنده و هار باشد!»

