تبليغاتX
سعادت و رستگاری

آيا «مرگ» نيستي، نابودي، فنا و انهدام است؛ يا تحول، تطور و انتقال از جايي به جايي و از جهاني به جهاني ديگر؟ اين پرسش، همواره براي بشر مطرح بوده، هست و خواهد بود و هر كس از دير زمان مايل بوده است پاسخ آن را بيابد و يا به پاسخي كه ديگران داده‏اند، ايمان و اعتقاد پيدا كند. ما، چون مسلمانيم و به قرآن ايمان داريم؛ پاسخ آن را از كلام خداوند تعالي مي‏گيريم:

الف ـ قرآن، در اين باره (ماهيت مرگ) كلمه «توفّي» را به كار مي‏برد.

واژه «توفّي» در شكلهاي گوناگون از ماده «وَفي» 66 بار به كار رفته است و در چهارده آيه، رسما از مرگ به «توفّي» تعبير مي‏شود. در «قاموس قرآن» وَفي و تَوفّي چنين معنا شده است: «وفاء و ايفاء به معني تمام كردن است ـ وفاي به عهد، يعني اينكه آن را بدون كم و كاست و مطابق وعده انجام دهي و توفّي به معناي اخذ به‏طور تمام و كمال است (تَوَفَّيتُ الْمال؛ يعني، تمام مال را بدون كم و كسر دريافت كردم)». انسان، در هنگام مرگ با تمام شخصيت و واقعيتش تحويل فرشتگان الهي مي‏گردد و آنها نيزبه طور كامل و تمام او را دريافت مي‏دارند؛ لذا از مرگ تعبير به «وفات» يا «توفّي» مي‏شود؛ بنابراين، مرگ از ديدگاه قرآن، نيستي، نابودي و فنا نيست؛ بلكه انتقال از جهاني به جهاني و از خانه‏اي به خانه‏اي ديگر است.  به آياتي در اين‏باره، توجه فرماييد: «حتّي اِذا جاءَ اَحَدَكُم الْمَوتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا» آنگاه كه مرگ يكي از شما فرا رسد، فرستادگان ما، او را [به تمام و كمال[ دريافت مي‏كنند. «قُل يَتَوَفّاكُم مَلَكُ الْمَوتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُم ثُمَّ اِلي رَبِّكُم تُرْجَعُونَ» بگو: همانا فرشته مرگ كه مسؤوليت گرفتن جانها به او سپرده شده است، در هنگام مرگ [به تمام و كمال] شما را دريافت مي‏دارد. «اَعْبُدُ اللّه‏َ الّذي يَتَوفّاكُم» خدايي را عبادت مي‏كنم كه مرگ همه شما به امر اوست.

ب ـ واژه «توفّي» گاهي به معناي «خواب» نيز در قرآن به كار رفته است:

«وَهُوَالَّذي يَتَوفّاكُم بِاللَّيلِ وَ يَعْلَمُ ماجَرَحْتُم بِالنَّهارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُم فيه لِيُقْضي اَجَلٌ مُسَمّيً ثُمَّ اِلَيْه مَرْجِعُكُم ثُمَّ يُنَبِّئُكُم بِما كُنْتُم تَعْمَلُونَ»اوست خدايي كه چون شب هنگام به خواب مي‏رويد، شما را [موقت[ مي‏ميراند و پس از آن شما را بيدار مي‏كند تا آنگاه مرگتان ـ كه نزد او معين است ـ فرا رسد، به سوي او باز مي‏گرديد تا شما را از نتيجه كردارتان آگاه نمايد. «اللّه‏ُ يَتَوفَّي الانَفُسَ حينَ مَوْتِها وَالَّتي لَمْ تَمُتْ في مَنامِها فَيُمْسِكُ الّتي قَضي عَلْيهَا الْمَوْتَ وَ يُرسِلُ الاُخْري اِلي اَجَلٍ مُسَمَّي»خداوند، جانها را در هنگام مرگ و آنكه مرگش فرا نرسيده در هنگام خواب، دريافت مي‏كند؛ سپس كسي را كه حياتش در دنيا به سرآمده، در نزد خود نگه مي‏دارد و ديگري را تا وقت معين [كه مرگش فرا رسد] به دنيا باز مي‏فرستد. اين دو آيه، شباهت خواب با مرگ ـ و همچنين شباهت بيداري دنيا و آخرت ـ را بيان مي‏كنند؛ همانگونه كه هنگام مرگ، روح انسان، عالم ماده را در مي‏نوردد و به عالمي ديگر سير مي‏كند، در هنگام خواب نيز روح انسان وارد جهاني ديگر مي‏شود. به عبارت ديگر، تفاوت خواب و مرگ در اين است كه هنگام خواب، روح به طور موقت دريافت مي‏گردد و پس از پايان خواب، باز گردانده مي‏شود؛ ولي روح در هنگام مرگ، به طور دائم دريافت مي‏گردد و ديگر به دنيا بازگشت نمي‏كند. به جهت شباهت زيادي كه از جهت «توفّي»(دريافت روح) بين خواب و مرگ وجود دارد، گاهي از خواب به «مرگ كوچك» و از مرگ به «خواب بزرگ» تعبير مي‏شود.

ج ـ در روايات نيز به رابطه نزديك ميان خواب و مرگ، چنين اشاره شده است:

قال السجاد عليه‏السلام : «عَجَبٌ كُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أنْكَرَالْمَوْتَ وَ هُوَ يَري مَنْ يَمُوتُ كُلَّ يَوْمٍ وَلَيْلَةٍ...».

حضرت امام سجاد عليه‏السلام فرمود: «بسيار شگفت‏آور است كه كسي مرگ را انكار كندو حال آنكه در هر شبانه روز، مرگ [خود را به هنگام خواب[ مي‏بيند». سُئِلَ عَن الْباقِر عليه‏السلام مَا المَوْتُ؟ قالَ: «هُوَ النَّومُ الَّذي يَاْتيكُم في كُلِّ لَيْلَةٍ؛ إلاّ اَنَّهُ طَويلٌ مُدَّتُهُ».

از حضرت امام باقر عليه‏السلام سؤال شد: مرگ چيست؟ فرمود: «مرگ، همان خوابي است كه هر شب به

 سراغتان مي‏آيد؛ با اين تفاوت كه مدتش طولاني است».

مأموران مرگ

مأمور مرگ كيست؟ يا به عبارت ديگر مأموران مرگ چه كساني هستند؟ پاسخ را در قرآن پي‏جويي مي‏كنيم:

«اللّه‏ُ الَّذي يَتَوفّاكُم» خداست كه شما را مي‏ميراند.

«تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا» فرستادگان ما، او را مي‏ميرانند.

«يَتَوفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوت» «فرشته مرگ، شما را مي‏ميراند».

از اين آيات، چنين فهميده مي‏شود:

الف ـ ميراننده اصلي خداست؛ لذا در برخي از آيات، اين امر به آن ذات اقدس نسبت داده شده است.

ب ـ مأموريت اصلي به عهده «فرشته مرگ» (عزرائيل) است.

ج ـ منظور از فرستادگان، همان فرشتگان است كه دستياران فرشته مرگ هستند.

مرگ و سيماي فرشتگان

از برخي آيات و روايات استفاده مي‏شود كه مرگ و سيماي فرشتگان مرگ، نسبت به نيكوكاران و بدكاران يكسان نيست:

الف ـ نسبت به نيكوكاران:

«تَحِيَّتُهُم يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلامٌ وَاَعدَّلَهُمْ اَجْرا كَريما» هديه مؤمنان و پذيرايي از آنان، در هنگام نيل به رحمت حق، سلام خدا و بشارت لطف الهي است؛ و براي آنها، پاداشي بزرگ آماده شده است. «اِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُنَّا اللّه‏ُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عليْهِمُ الْمَلائكةُ اَلاّ تَخافُوا وَ لاتَحْزَنوا وَاَبْشِروا بِالْجَنَّةِ الَّتي كُنْتُم تُوعَدُونَ»آنان كه مي‏گفتند پروردگار ما خداست، و بر اين ايمان، پايدار ماندند، قال علي عليه‏السلام : «للملك الموت اعوان من ملائكة الرحمة و النقمة؛ يصدرون عن امره و فعلهم فعله». علي عليه‏السلام فرمود: «عزرائيل، داراي همكاران و دستياراني از فرشتگان رحمت و فرشتگان عذاب مي‏باشد كه زير نظر او كار مي‏كنند».فرشتگان [رحمت] بر آنان فرستاده شوند [و به ايشان، مژده دهند] كه هيچ ترسي و اندوهي نداشته باشيد و بهشت نويد داده شده، بر شما بشارت باد.  «الَّذين تَتَوفّاهُمُ الْمَلائِكةُ طَيِّبين يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُم تَعمَلُون» فرشتگان [رحمت] وقتي جان انسانهاي پاك را گيرند، به آنها درود فرستند و گويند: به جهت اعمال نيكتان، اكنون به بهشت درآييد. به رواياتي در اين‏باره توجه فرماييد: قال أميرُالْمُؤمنين عليه‏السلام : «مَنْ كانَ مِنْ أَهْلِ الطّاعَةِ، تَوَلَّتْ قَبْضَ رُوحهِ مَلائكةُ الرَّحْمَةِ». اميرمؤمنان عليه‏السلام فرمود: «فرشتگان رحمت، جان انسانهاي نكوكردار را مي‏ستانند». قالَ السّجاد عليه‏السلام : «مَا الْمَوْتُ [لِلْمؤْمِن] اِلاّ قَنْطَرَةٌ تُعَبَّرُبِكُمْ عَن البُؤسِ والضَّرّاءِ اِلي الْجَنانِ الْواسِعَةِ وَالنَّعيمِ الدّائمة». حضرت امام سجاد عليه‏السلام فرمود: «مرگ براي مؤمن، همچون گذشتن از تيره‏روزي‏ها و زيانها، به سوي بهشت پهناور و نعمتهاي جاودان است».  سُئلَ عَنِ الصّادِق عليه‏السلام : «صِفْ لَنَا الْمَوْتَ؟ قالَ: «لِلْمُؤمِن كَأطيب ريحٍ يَشُمُّهُ، فَيَنْعَسُ لِطيبهِ، وَ يَنْقَطِعُ التّعَبُ وَاْلاَلَمُ كُلُّهُ عَنْه». از امام صادق عليه‏السلام راجع به «توصيف مرگ» سؤال شد: حضرت فرمود: «مرگ براي مؤمن، همانند بو كردن بهترين گلهاست كه با بوي آن به خواب مي‏رود؛ و با مرگ، تمام درد و رنجهاي او از بين مي‏رود».

ب ـ نسبت به بدكاران:

«وَلَوْتَري اِذْ يَتَوفّي الَّذينَ كَفَروا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُم وَاَدْبارَهُم وَذُوقوا عَذابَ الحَريقِ ذلِك بِما قَدَّمَتْ اَيْديكُم» اگر سختي حال كافران را، هنگامي كه فرشتگان جان آنها را مي‏ستانند، بنگري [خواهي ديد كه] بر رو و پشت آنان مي‏زنند و به آنها مي‏گويند: مزه سوزنده آتش را به جهت كردار زشت دنياتان بچشيد. «فَكَيْفَ اِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكةُ يَضْرِبُونَ وُجوهَهُم وَاَدْبارَهُم» پس[بدكاران] با چه حال سختي روبه‏رو شوند، هنگامي كه فرشتگان [عذاب] جانشان را مي‏گيرند و بر پشت و روي آنها [تازيانه] مي‏زنند.

«اِذا بَلَغَتِ التَّراقي وَقيلَ مَنْ راقٍ وَظَنَّ اَنَّهُ الفِراقُ وَالْتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاقِ»

وقتي، جان بدكاران به گلوهايشان رسد، گويند: چه كسي مي‏تواند ما را از اين درد و رنج برهاند؟ [و كسي فرياد رسشان نيست!] اين حادثه بر آنها بسي‏ناگوار است. آنگاه يقين مي‏كنند كه اينك زمان فراغ از دنياست و شدت مرگ چنان است كه ساقهاي پاهايشان به هم در پيچد.

به رواياتي در اين‏باره نيز توجه فرماييد:

قالَ اَميرُالمؤمنين عليه‏السلام : «مَنْ كانَ مِنْ اَهْلِ الْمَعْصِيَةِ، تَوَلَّتْ قَبْضَ رُوحهِ مَلائكةُ النَّقْمَة».

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: «هر كس اهل معصيت باشد، فرشتگان عذاب، جانش را مي‏ستانند».

قالَ السَّجادُ عليه‏السلام «[اَلْمَوْتُ] لِلْكافِرِ، كخَلْعِ ثِيابٍ فاخِرَةٍ؛ والنَّقلِ عَنْ مَنازِلَ اَنيسَةٍ؛ وَاْلاسْتِبدالِ بَاَوْسَخِ الثّيابِ وَ اَخْشَنِها وَأَوْحَشِ المنازِل وَاَعْظَمِ الْعَذابِ!». حضرت امام سجاد عليه‏السلام فرمود: «مرگ براي كافر، همانند بركندن جامه‏هاي نيكو و پوشيدن جامه‏هاي چركين و تن‏آزار و همچون كوچيدن از خانه‏هاي آرامش بخش به خانه‏هاي ناآرام و دهشتناك است».

قالَ الصَّادِق: «[اَلْمَوْتُ] لِلْكافِر، كَلَسْعِ الاَفاعي وَلَذْغِ العَقارِب اَوْاَشدَّ!».

حضرت امام صادق عليه‏السلام فرمود: «مرگ، براي كافر، بدتر [از زخم و جراحتهاي ناشي] از نيش مار و عقرب است». در اينجا، حكايتي شگفت از سيماي فرشته مرگ را نسبت به بدكاران يادآور مي‏شويم: حضرت ابراهيم عليه‏السلام ، ازعزرائيل درخواست كرد كه چهره خود را به هنگام گرفتن جان كفار و بدكاران به او نشان دهد! عزرائيل گفت: روي برگردان تا نشانت دهم! ابراهيم نيز چنين كرد. وقتي، «عزرائيل» خودش را بدان شكل درآورد، «ابراهيم» مردي سيه‏چرده را ديد كه موهايش (مانند سيخ) ايستاده، بسيار بد بو و بدلباس است و از دهان و بيني‏اش دود و آتش زبانه مي‏كشد؛ لذا از شدت ترس و هراس، غَش كرد و بر زمين افتاد. «عزرائيل» به شكل اولش ـ كه به سراغ مؤمن مي‏آيد ـ درآمد و او را به هوش آورد. ابراهيم عليه‏السلام فرمود: اگر كافران و بدكاران، غير از اين كيفر، هيچ عذاب ديگري نداشته باشند، آنها را بس است. قال ابراهيم عليه‏السلام لملك الموت: «هل تستطيع ان تريني الصورة التي تقبض فيها روح الفاجر؟ قال: فاعرض عني؛ فاعرض عنه؛ ثم التفت فاذا هو برجل اسود قائم الشعر، منتن الريح، اسود الثياب، يخرج من فيه و منخريه لهب النار و الدخان؛ فغشي علي ابراهيم عليه‏السلام ثمَّ افاق وقد عاد ملك الموت الي صورته الاولي. فقال: «يا ملك الموت! لولم يلق الفاجر عند موته الاصورة وجهك؛ لكان حسبه».

نخستين منزلگاه

از آيات و روايات چنين استنباط مي‏شود كه انسان، پس از مرگ، يكباره وارد جهان اخروي نمي‏شود؛ بلكه وقوع «قيامت كبري» همراه با يك سري انقلابها و دگرگوني‏ها در كل نظام هستي و موجودات جهان است البته، تصور نشود كه در فاصله مرگ تا قيامت، انسانها در خاموشي، بي‏حسي و بي‏حياتي به سر مي‏برند؛ بلكه در فاصله بين دنيا و قيامت، عالمي ـ به مراتب ـ برتر از دنياي كنوني هست كه داراي حيات همراه با لذت و سرور براي نيكوكاران و رنج و اندوه براي بدكاران است. عالم واسطه بين دنيا و آخرت ـ كه اين نوشتار را به انگيزه بحث از آن نگاشته‏ايم ـ «برزخ» نام دارد. «عالم برزخ» نسبت به آخرت (قيامت بزرگ)، «قيامت كوچك» ناميده مي‏شود. از اين رو در روايت آمده است: قال النَّبي صلي‏الله‏عليه‏و‏آله : «الْمَوتُ، الْقيامَة؛ مَنْ ماتَ، فَقَدْ قامَتْ قيامَتُه». پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «مرگ، آغاز قيامت است؛ هر كس بميرد، قيامتش بر پا مي‏شود».  بنابراين، مراد از قيامت در اين روايت، قيامت كوچك (عالم برزخ) است؛ نه، قيامت بزرگ (عالم آخرت). به ياري خداوند، در گفتارهاي آتي، از برخي حقايق آن جهان ـ تا حد امكان ـ پرده برخواهيم داشت و شما عزيزان را با اين عالم شگفت ـ كه به مراتب، انديشه و ياد آن، از انديشه و ياد مرگ هم سازنده‏تر است ـ آشنا مي‏كنيم.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

ياد مرگ و سراي پس از آن، بهترين موعظه، سازنده‏ترين اندرز و نيكوترين پند براي هر انسان است و غفلت از آن موجب مي‏شود كه انسان به بيراهه رود و از حركت در مسير كمال بازماند.در اخبار و روايات وارد شده از معصومان عليهم‏السلام به ياد سراي ديگر و پرهيز از غفلت بسيار توجه شده است؛ از جمله:سُئِلَ النَّبي صلي‏الله‏عليه‏و‏آله : أيُ المُؤمنينَ اَكْيَسُ؟قال: «اَكْثَرُهُم ذِكْرا لِلْمَوْتِ وَ اَشَدُّهُم لَهُ اسْتِعْدادا».از پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله سؤال شد: هوشيارترين مؤمنان كيانند؟ حضرت فرمود: «هوشيارترين مؤمنان كساني هستند كه بيشتر به ياد مرگ باشند و خود را براي آن آماده كنند».سُئِلَ النَّبي صلي‏الله‏عليه‏و‏آله : مَنْ اَزْهَدُ النّاس؟قالَ: «مَنْ لَمْ يَنْسَ المَقابِرَ و الْبَلي؛ وَ تَرَكَ فَضْلَ زينَةِ الدُّنيا؛ وَآثَرَ مايُبْقي علي مايُفني، وَلَمْ يَعُدَّ غَدا مِنْ اَيّامِهِ؛ وَعَدَّ نَفسَهُ في المَوتي».از پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله سؤال شد: پرهيزكارترين مردم كيست؟ حضرت فرمودند: «پرهيزكارترين مردم كسي است كه قبر و عذابهاي آن را از ياد نبرد؛ زينتهاي دنيا او را نفريبد؛ سراي جاودان را بر اين دنياي گذران برگزيند؛ فردا را از عمر خويش نشمرد و خود را آماده مرگ كند».قال الصادق عليه‏السلام :« ذِكْرُالْموتِ، يُميتُ الشَّهواتِ في النَّفسِ؛ ويُقَطِّعُ مَنابِتَ الغَفْلَة؛ وَيُقوّي القلبَ بمواعِدِ اللّه‏ِ؛ و يَرُقُّ الْطَبعَ؛ و يُكسِّرُ اَعلامَ الهَوي؛ و يُطْفي نارَالْحِرصِ؛ وَيُحَقِّرُالدّنيا».امام صادق عليه‏السلام فرمود: «ياد مرگ، خواهشها و هوسهاي نفساني را مي‏ميراند؛ ريشه‏هاي غفلت را قطع مي‏كند؛ دل را به نويدهاي الهي نيرو مي‏دهد؛ خوي بندگي را در نهاد انسان مي‏آفريند؛ نقش و نگارهاي دلباختگي به دنيا را به هم مي‏زند؛ شعله‏هاي حرص و طمع را فرو مي‏نشاند و دنيا را پست و كوچك مي‏گرداند». بنابراين «انديشه مرگ» انسان را از گناه باز مي‏دارد؛ او را به سوي كارهاي نيك فرا مي‏خواند؛ ايمان را در دل مي‏آفريند و به زندگي و حيات انسان معنا و جهت مي‏دهد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

در اين‏كه منظور از حيات طيبه (زندگى پاكيزه) در اينجا چيست؟ مفسران تفسيرهاى متعددى ذكر كرده‏اند، بعضى آن را به معنى روزى حلال، و بعضى به قناعت و رضا به داده الهى، بعضى به عبادت همراه با روزى حلال، بعضى به توفيق بر اطاعت فرمان الهى، تفسير كرده‏اند. و بعضى هرگونه پاكيزگى از آلودگيها، ظلمها، خيانتها، عداوتها، اسارتها و ذلتها و طهارت و پاكيزگى و رفاه و آسايش را در مفهوم آن مندرج دانسته‏اند; ولى با توجه به جمله ولنجزينهم اجرهم كه ناظر به پاداش آخرت است، بيشتر به نظر مى‏رسد كه «حيات طيبه‏» اشاره به زندگى پاكيزه اين دنيا باشد. در نهمين آيه از آيات مورد بحث، اعراض از ياد خدا و حالت غفلت و بى‏خبرى را سرچشمه «معيشت ضنك‏» (زندگى تنگ و سخت) مى‏شمرد و مى‏فرمايد: «هر كس از ياد من روى گردان شود زندگى سخت و تنگى خواهد داشت، و روز قيامت او را نابينا محشور مى‏كنيم.» (ومن اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا ونحشره يوم القيمة اعمى)  مى‏دانيم ياد خدا و توجه به اسماء و صفات والاى او كه ذات پاكش منبع تمام كمالات، بلكه كمال كل فى الكل است، سبب پرورش فضائل اخلاقى در نهاد آدمى است; و او را روز به روز از نظر خلق و خوى به اسماء و صفات الهى نزديكتر مى‏سازد، و اين خلق و خوى او كه سرچشمه اصلى اعمال صالح است، زندگى را براى او گسترده و آسان و پاك و پاكيزه مى‏كند; و بعكس، اعراض و روى گردانى از ذكر خدا، او را از اين منبع نور، دور ساخته و به خلق و خوى ظلمانى شياطين نزديك مى‏كند; و همان، سبب معيشت ضنك مى‏شود و زندگى مرگبار در انتظار او مى‏باشد; و اين يكى ديگر از آيات قرآنى است كه با صراحت رابطه اخلاق و ايمان را با وضع زندگى فردى و اجتماعى انسانها آشكار مى‏سازد.  جمعى از مفسران يا ارباب لغت، «معيشت ضنك‏» را به زندگى و درآمدهاى حاصل از كسب حرام تفسير كرده‏اند، چرا كه چنين زندگى سرچشمه ناراحتيهاى فراوان است. و به گفته بعضى ديگر از مفسران، افراد بى‏ايمان معمولا داراى حرص شديد، و عطش مادى پايان‏ناپذير و بيم از فناى نعمتها و غلبه بخل بر آنها و صفات نكوهيده ديگرى از اين قبيل هستند كه آنها را در جهنمى سوزان - على رغم امكانات گسترده مادى - فرو مى‏برد. نابينايى آنها در قيامت نيز نتيجه يا تجسمى از نابينايى آنها در دنيا است كه چشم بر هم نهادند و راه حق و سعادت را نديدند، و در ظلمات شهوات مادى فرو رفتند. در دهمين آيه، به يكى از اثرات سوء عداوت و دشمنى و نزاع - كه موجب فرو ريختن و ويران شدن پايه‏هاى وحدت و بر باد رفتن قوت و قدرت است - اشاره كرده، مى‏فرمايد: «نزاع و كشمكش نكنيد كه سست مى‏شويد و قدرت و شوكت‏شما از ميان مى‏رود» (ولاتنازعوا فتفشلوا وتذهب ريحكم)

بديهى است منازعات و اختلافات و كشمكشها همواره زاييده يك سلسله خلق و خوهاى رذيله و پست است; انحصار طلبى، خودخواهى، منفعت پرستى، خودبرتربينى، حرص و كينه و حسد و مانند اينها هر يك از سرچشمه‏هاى نزاع محسوب مى‏شود، و نتيجه آن فشل و سستى و بر باد رفتن عزت و شوكت است. جالب اين كه، قرآن در اينجا تعبير به تذهب ريحكم مى‏كند. «ريح‏» در اصل به معنى «باد» است و بطور كنايه در «قدرت و قوت و غلبه‏» به كار مى‏رود، و شايد اين معنى از آنجا به وجود آمده كه وزيدن باد به پرچم قوم و ملتى، كنايه از قوت و قدرت و غلبه آنها است; بنابراين مفهوم جمله بالا چنين مى‏شود كه اگر اختلاف كنيد قدرت و قوت و عظمت‏شما از بين خواهد رفت. يا از اين نظر كه وزش بادهاى موافق سبب سرعت گرفتن كشتيها و رفتن به سوى مقصد بوده. نويسنده «التحقيق‏» مى‏گويد: در ميان روح و ريح، رابطه‏اى است، روح به معنى جريان روحانى ماوراء ماده است، و ريح به معنى جريان در ماده است. در پاره‏اى از موارد، «ريح‏» به معنى رائحه و بوى خوش است، مانند: «انى لاجد ريح يوسف لولا ان تفندون‏». (سوره يوسف، آيه‏94) بنابراين، ممكن است، معنى جمله اين باشد كه افراد و اقوام با نفوذ رائحه آنها در جهان پخش مى‏شود، ولى اگر اختلاف كنيد، نفوذ خود را در جهان از دست‏خواهيد داد. و به هر حال، سرچشمه اختلاف هر چه باشد (خودخواهى، سودپرستى، حسد، بخل، كينه‏توزى و غير آن) تاثير آن در زندگى انسانها و عقب‏افتادگى اجتماعى، غير قابل انكار است; و از اينجا پيوند مسائل اخلاقى، و مسائل زندگى اجتماعى انسانها روشن مى‏شود.

نتيجه

از آيات بالا بخوبى استفاده مى‏شود كه هر خلق و خوى برجسته انسانى علاوه بر جنبه‏هاى معنوى و اخروى، تاثير عميقى در زندگى مادى و دنيوى انسانها دارد; به همين دليل، نبايد تصور كرد كه مسائل اخلاقى يك سلسله مسائل فردى و شخصى است، و چيزى جدا از زندگى اجتماعى انسانها است; بلكه بعكس، رابطه بسيار قوى و نزديك با آن دارد، و هرگونه دگرگونى اجتماعى، بدون دگرگونى اخلاقى امكان‏پذير نيست. به تعبير ديگر، مردمى كه مى‏خواهند در يك جامعه بزرگ، زندگى سعادتمندانه توام با مسالمت و همكارى نزديك داشته باشند لااقل بايد به آن حد از رشد اخلاقى برسند كه حقايق مربوط به تفاوت انسانها را از نظر ساختمان فكرى، روحى و عاطفى درك كنند. چرا كه انسانها در جهات مختلف با يكديگر متفاوتند; به همين، دليل هرگز نمى‏توان انتظار داشت كه ديگران در همه چيز از ما پيروى كنند، بلكه بايد در حفظ اصول مشترك كوشيد، و اختلاف سليقه‏ها و انديشه‏ها را با گذشت و اغماض و سعه صدر و بلند نظرى و نرمى و بردبارى پذيرا شد. حتى دو نفر نمى‏توانند براى يك مدت طولانى همكارى نزديك با همديگر داشته باشند مگر اين كه از اصول اخلاقى - كه يك نمونه‏اش در بالا آمد - برخوردار باشند. بديهى است آمادگيهاى اخلاقى كه براى هضم نقاط اختلاف و رسيدن به وحدت و قدرت و عظمت لازم است، چيزى نيست كه با گفتگو به دست آيد، بلكه نيازمند به تهذيب نفوس و تعليم و تربيت كافى است كه موجب رشد و تعالى در جهات اخلاقى گردد.

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

 وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلََّئِكَةِ إِنّى جَاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا اءَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّى اءَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ
ترجمه آيه : 
وهنگامى كه پروردگارت به فرشتگان گفت : من بر آنم كه در زمين جانشينى قرار دهم . فرشتگان گفتند: آيا كسى را در زمين قرار مى دهى كه در آن فساد كند و خون ها بريزد؟ در حالى كه ما با حمد و ستايش تو، ترا تنزيه و تقديس مى كنيم . خداوند فرمود: همانا من چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد.
نكته ها: 
 در آيه ى قبل خوانديم كه خداوند، همه ى مواهب زمين را براى انسان آفريده است . در اين آيه و آيات بعد، مساءله ى خلافت انسان در زمين مطرح مى شود كه نگرانى فرشتگان از فسادهاى بشر و توضيح و توجيه خداوند وسجده ى آنان در برابر نخستين انسان را بدنبال دارد.
 فرشتگان ، يا از طريق اخبار الهى ويا مشاهده ى انسان هاى قبل از حضرت آدم عليه السّلام در عوالم ديگر يا در همين عالم ويا به خاطر پيش بينى صحيحى كه از انسان خاكى ومادّى وتزاحم هاى طبيعى آنها داشتند، خونريزى وفساد انسان راپيش بينى مى كردند.
 گرچه همه ى انسان ها، استعداد خليفه خدا شدن را دارند، امّا همه خليفه ى خدا نيستند. چون برخى از آنها با رفتار خود به اندازه اى سقوط مى كنند كه از حيوان هم پست تر مى شوند. چنانكه قرآن مى فرمايد: اولئك كالانعام بل هم اضل
 قرارگاه اين خليفه ، زمين است ، ولى لياقت او تا قاب قوسين او ادنى  مى باشد.
 به ديگران اجازه دهيد سؤ ال كنند. خداوند به فرشتگان اذن داد تا سؤ ال كنند و گرنه ملائك ، بدون اجازه حرف نمى زنند و فرشتگان مى دانستند كه براى هر آفريده اى ، هدفى عالى در كار است .
سؤ ال : چرا خداوند در آفرينش انسان ، موضوع را با فرشتگان مطرح كرد؟
پاسخ : انسان ، مخلوق ويژه اى است كه ساخت مادّى او به بهترين قوام بوده : احسن تقويم  و در او روح خدايى دميده شده و بعد از خلقت او خداوند به خود تبريك گفته است : فتبارك اللّه
سؤ ال : خدايى كه دائما حاضر، ناظر وقيّوم است چه نيازى به جانشين وخليفه دارد؟
پاسخ : اوّلاً جانشينى انسان نه به خاطر نياز و عجز خداوند است ، بلكه اين مقام به خاطر كرامت و فضيلت رتبه ى انسانيّت است . ثانياً نظام آفرينش بر اساس ‍ واسطه هاست . يعنى با اينكه خداوند مستقيما قادر بر انجام هر كارى است ، ولى براى اجراى امور، واسطه هايى را قرار داده كه نمونه هايى را بيان مى كنيم :
 با اينكه مدبّر اصلى اوست : اللّه الّذى ... يدبّر لكن فرشتگان را مدبّر هستى قرار داده است . فالمدبّرات اءمرا
 با اينكه شفا بدست اوست ؛ فهو يشفين  امّا در عسل شفا قرار داده است . فيه شفاء
 با اينكه علم غيب مخصوص اوست ؛ انّما الغيب للّه  لكن بخشى از آن را براى بعضى از بندگان صالحش ظاهر مى كند. الاّ مَن ارتضى من رسول
پس انسان مى تواند جانشين خداوند شود و اطاعت او همچون اطاعت از خداوند باشد. من يطع الرّسول فقد اءطاع اللّه  و بيعت با او نيز به منزله ى بيعت با خداوند باشد. انّ الّذين يبايعونك ... انّما يبايعون اللّه  و محبّت به او مثل محبّت خدا باشد. من احبّكم فقد احبّ اللّه
 براى قضاوت درباره ى موجودات ، بايد تمام خيرات و شرور آنها را كنار هم گذاشت و نبايد زود قضاوت كرد. فرشتگان خود را ديدند كه تسبيح و حمد آنها بيشتر از انسان است . ابليس نيز خود را مى بيند و مى گويد: من از آتشم و آدم از خاك و زير بار نمى رود. امّا خداوند متعال مجموعه را مى بيند كه انسان بهتر است و مى فرمايد: انّى اعلم مالا تعلمون
پيام ها: 
1- خداوند ابتدا اسباب زندگى را براى انسان فراهم كرد، سپس او را آفريد. خلق لكم ما فى الارض جميعا ... اذقال ربك للملائكه
2-  آفرينش ملائكه ، قبل از آدم بوده است . زيرا خداوند آفريدن انسان را با آنان در ميان گذاشت .
3-  انتصاب خليفه و جانشين و حاكم الهى ، تنها بدست خداست . انّى جاعل فى الارض خليفة
4-  انسان ، جانشين دائمى خداوند در زمين است . جاعل
5-  انسان مى تواند اشرف مخلوقات و لايق مقام خليفة اللهى باشد. جاعل فى الارض خليفة
6-  ملائكه ، فساد و خونريزى را كار دائمى انسان مى دانستند. يفسد... ويسفك
7-  حاكم و خليفه ى الهى بايد عادل باشد، نه فاسد و فاسق . خليفه نبايد يفسد فى الارض  باشد.
8-  طرح لياقتِ خود، اگر بر اساس حسادت نباشد، مانعى ندارد. و نحن نسبّح بحمدك و نقدّس ‍ لك
9-  عبادت و تسبيح در فضاى آرام ، تنها ملاك و معيار لياقت نيست . نحن نسبّح
1-   به خاطر انحراف يا فساد گروهى ، نبايد جلوى امكان رشد ديگران گرفته شود. با آنكه خداوند مى دانست گروهى از انسان ها فساد مى كنند، امّا نعمت آفرينش را از همه سلب نكرد.
11-  مطيع و تسليم بودن با سؤ ال كردن براى رفع ابهام منافاتى ندارد. اءتجعل فيها
12-  خداوند فساد و خونريزى انسان را مردود ندانست ، لكن مصلحت مهمتر و شايستگى و برترى انسان را طرح نمود. انى اعلم ما لاتعلمون
13-   توقّع نداشته باشيد همه ى مردم بى چون و چرا، سخن يا كار شما را بپذيرند. زيرا فرشتگان نيز از خدا سؤ ال مى كنند. قالوا اءتجعل فيها
14-   علوم و اطلاعات فرشتگان ، محدود است . مالا تعلمون

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |

مسائلى مى تواند انسان را از خط خدا و مدار توحيد بيرون كند از جمله :
1-  ترس از طاغوت : يكى از عوامل انحراف ، ترس از طاغوت است . قرآن مى فرمايد: فرعون به مردم اعلام مى كرد: هركه غير از من خدايى و قدرتى را قبول كند او را به زندان مى اندازم  مردم هم از ترس ، به بندگى او تن داده بودند.
2-  تعصّب بى جا: گاهى عشق و علاقه به چيزى ، سبب مى شود كه انسان خدا را ناديده بگيرد و به چيزى يا انسانى كه مورد علاقه اوست روآورد و آن را محور كار و مهر و غضب خود قرار دهد. قرآن مى فرمايد: يهوديان ، احبار و راهبان خود را ولىّ و سرپرست خود قرار داده بودند و خدا را كنار مى گذاشتند و هر چه اين عالم نماها حلال خدا را حرام يا حرام او را حلال مى كردند، يهوديان به خاطر علاقه و عشقى كه به آنان داشتند از آنها پيروى مى كردند
3- اميد نابجا: گاهى تكيه به غيرخدا، به اميد كمك جويى و يا عزّت طلبى از ديگران است . قرآن در اين زمينه مى فرمايد: گروهى به سراغ غير خدا مى روند. تا شايد يارى شوند. ودر آيه ديگر مى فرمايد: براى اينكه سبب عزّت آنها شوند!
آثار ايمان به خدا
 
ايمان به خالق هستى ، در جامعه اسلامى ، برابرى و برادرى ايجاد مى كند.
 ايمان به خداى يكتا، تمامى امتيازات پوشالى را در هم مى ريزد، همه انسان ها را بنده يك خدا و همه را در برابر قانون يكسان مى داند.  با ياد خدا و حاكميّت قانون الهى بر دلها، مصالح جامعه در اولويّت قرار مى گيرد. فدا كردن مصالح فردى به خاطر جامعه ، زمانى مى تواند منطقى باشد كه انسان باور كند اين فدا شدن ها به هدر نمى رود و خداوند جبران مى كند و اين باور در سايه ايمان به خدا به دست مى آيد.  ايمان به خدا همبستگى ملّت ها را به دنبال دارد. بهترين وسيله همبستگى ملّت ها، ايمان به خداست ، همان گونه كه بهترين اهرم فشار بر طاغوت ها ايمان و توحيد است .كسى كه به خدا ايمان دارد: احساس عشق ودلگرمى مى كند. كسى كه مى داند تمام كارهاى او زير نظر است وهيچ عملى نابود نمى شود وخريدار تلاش او خداست ، آن هم با قيمت بهشت و رضوان الهى ، و حتّى گاهى بدون تلاش او وتنها به خاطر حسن نيّت ، به او اجر و پاداش ‍ مرحمت مى كند؛ چنين شخصى با عشق و دلگرمى زندگى مى كند.  همه كارهايش را براى خدا انجام مى دهد و در فكر خودنمايى و رياكارى نيست . از حيله و حُقّه بازى دورى مى كند. زيرا كسى كه خود را در محضر خدا و خدا را شاهد اعمال خود مى داند، نمى تواند اهل مكر و حيله باشد.  عزّتمند است . كسى كه بندگى او را پذيرفته ، در برابر هيچ قدرت و مقامى جز خدا تسليم نمى شود و همه را بندگانى همچون خود مى داند. لذا از احدى جز خدا نمى ترسد. و لا يخشون احداً الاّ اللّه   به همه انسان ها به عنوان آفريده هاى خدا به يك چشم مى نگرد. على عليه السلام در تقسيم بيت المال بين عرب و عجم فرقى نمى گذاشت و در پاسخ فردى كه پرسيد: چرا فرقى نمى گذاريد؟ فرمود: خداى همه آنها يكى است .  عدالت و حقوق ديگران را مراعات مى كند. انسان موحّد، به هياهوهاى ديگران توجّهى ندارد و فقط به وظيفه شرعى خود عمل مى كند  ترس از فقر او را به كارهاى ناشايسته سوق نمى دهد. كسى كه به خدا ايمان دارد او را رازق خود، همسر و فرزندان خود مى داند، بنابراين ، از ازدواج به خاطر ترس از فقر، فرار نمى كند. ان يكونوا فقراء يغنهم اللّه من فضله  وفرزندان خود را از ترس فقر رها نمى كند ويا نمى كشد. نحن نرزقهم وايّاكم   هرگز زيانكار نيست . چون در برابر كار فانى خود، بهايى پايدار و جاودان مى گيرد. و به جاى هر نوع تكيه گاهى تنها به او تكيه مى كند. لذا از آرامش خاصى برخوردار است . اكنون عوامل دلهره و اضطراب را بيان مى كنيم تا روشن شود كه ايمان به خدا چگونه به انسان آرامش مى دهد.
عوامل دلهره
 
1- گاهى دلهره و نگرانى انسان از ترس سوء سابقه و لغزش هاى قبلى است كه توبه و ياد خداى بخشنده و مهربان ، اين دلهره را به آرامش تبديل مى كند؛ زيرا او گناهان را مى بخشد و توبه را مى پذيرد.
2-  گاهى ريشه دلهره ونگرانى ، احساس تنهايى است كه ايمان به خدا اين دلهره را به آرامش تبديل مى كند. شخص با ايمان مى گويد: خدا، هم انيس است وهم مونس ، حرفم را مى شنود، كارم را مى بيند و به من مهربان است .
3-  گاهى نگرانى ودلهره انسان به خاطر ضعف است كه ايمان به قدرت بى نهايت و توكّل بر خدا و امدادهاى او، اين نگرانى را جبران مى كند.
4-   گاهى اضطراب به خاطر احساس پوچى و بى هدفى است ، امّا ايمان به خداى حكيمى كه در اين عالم ، هر چيزى را طبق حكمت و براى هدفى خاصّ آفريده ، اين اضطراب را هم برطرف مى كند.
5-   گاهى دلهره و ناراحتّى ، به خاطر آن است كه انسان موفّق نشده همه را راضى كند و ناراحت است كه چرا فلان شخص يا فلان گروه را از خود رنجانيدم و يا من كه اين همه زحمت كشيدم ، چرا مردم قدردانى نمى كنند؟ ولى توجّه به اين كه فقط بايد خدا را راضى كنيم و عزت و ذلت تنها به دست او است ، اين نگرانى را نيز از بين مى برد.
6-   گاهى تلاش ها وتبليغات سوء ديگران ، انسان را نگران مى كند. ايمان به وعده هاى الهى مبنى بر پيروزى حقّ بر باطل برطرف كننده اين نگرانى است .
7-   گاهى متلك و استهزاى ديگران ، موجب نگرانى انسان مى گردد، ولى ايمان به خداوند - كه به رسولش مى فرمايد: ما تو را از استهزاى ديگران حفظ مى كنيم - اين نگرانى را نيز برطرف مى كند. انّا كفيناك المستهزئين
بنابراين ، اگر در قرآن مى خوانيم : اءلا بِذكر اللّه تَطمئنّ القلوب  آگاه باشيد با ياد خدا دلها آرام مى شود. اين يك واقعيّتى است .
آثار بى ايمانى
 
كسى كه به خداى حكيم ايمان ندارد، انسانى است كه :
1-  خود را بى اصالت ، بى هدف و تنها مى بيند و هدفش فقط رفاه و زندگى مادّى است مانند يك حيوان .
2-   حركت خود را يك حركت جبرى مى داند، نه تكاملى .
3-    آينده خود را پس از مرگ ، نابودى مى داند چون به زندگى بعد از مرگ و بقاى روح عقيده ندارد.
4-    راهنماى او در زندگى ، يا طاغوت هاى بيرونى است و يا هوس هاى درونى !
5-    برنامه زندگى او مملوّ از انواع ترديدها، محدوديّت ها، نقص ها و اشتباهات است .
6-   در تفسير هستى گيج است ؛ چون نمى داند چرا آمده ؟ و چرا مى رود؟ و هدفش از زندگى چيست ؟ تمام فكرش اين است كه چگونه زندگى كند، نه اين كه براى چه زندگى كند.
ايمان هاى مورد انتقاد
 
در قرآن ، از چند نوع ايمان و گرايش ، انتقاد شده است :
1-  گرايش هاى موسمى و فصلى . بعضى انسان ها فقط وقتى كه احساس خطر كردند و كشتى خود را در آستانه غرق شدن ديدند فرياد يا اللّه  سر مى دهند. ولى همين كه از مشكل رهايى پيدا كردند و كشتى خود را در ساحل ديدند مجدّدا به سراغ غير خدا رفته ، شرك مى ورزند. در قرآن مى خوانيم : فإ ذا ركبوا فى الفُلك دعوا اللّه مُخلصين له الدّين فلما نجّاهم الى البرّ إ ذا هم يشركون
2-   گرايش هاى تقليدى . ايمان برخى به خدا، به خاطر تقليد از نياكان است بدون هيچ دليل و برهان منطقى ؛ همچون ايمان بت پرستان كه در جواب انبيا مى گفتند: ما اين عقيده به بت ها را از نياكان خود گرفته ايم . قرآن در اين باره مى فرمايد: قالوا بل وَجدنا آباءَنا كذلك يفعلون
3-   ايمان سطحى . ايمان برخى انسان ها، سطحى است و در روح و روان و دل آنان نفوذ نكرده است . قرآن مى فرمايد: قالت الا عراب امنّا قل لم تؤ منوا و لكن قولوا اءسلمنا و لمّا يدخُل الا يمانُ فى قلوبكم  گروهى از اعراب نزد پيامبر آمدند و گفتند: ما ايمان آورده ايم . خداوند به پيامبر فرمود: به اينها بگو: ايمان شما هنوز در قلبتان اثر نكرده است . و شما تنها اظهار ايمان مى كنيد. همانند چاهى كه از درون نمى جوشد، بلكه با دست در آن آب مى ريزند.
4-   ايمان بدون عمل . با اينكه علم دارد امّا در مقام عمل تن پروراست . در قرآن آيات زيادى در مقام انتقاد از اين افراد ديده مى شود. احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا امنّا و هم لا يفتنون
5-   ايمان متزلزل . در برخى ايمان ها ترديد، دودلى و تزلزل ديده مى شود، صاحب چنين ايمانى در انتظار پيشامدهاست كه كدام طرف را انتخاب كند. قرآن درباره چنين افرادى مى فرمايد: برخى از مردم ، خدا را به حرف و ظاهر مى پرستند، هرگاه به خير و نعمتى برسند اطمينان خاطر پيدا مى كنند و اگر به شر و فقر و آفتى برخورد نمايند از دين خدا برمى گرداند. چنين كسانى در دنيا و آخرت زيانكارند. فان اصابه خير اطماءنّ به و ان اصابته فتنة انقلب على وجهه ...
6-   ايمان عاريه اى . در كتاب شريف اصول كافى بابى داريم به نام باب المعارين  يعنى كسانى كه دينشان عاريه است . برخى در دنيا دين دارند ولى هنگام مرگ ، بى دين از دنيا مى روند. مانند كسى كه حج بر او واجب شود، ولى به حج نرود، و يا كسى كه زكات اموال خود را نپردازد، هنگام مرگ به او مى گويند: فليمت ان شاء يهوديّاً او نصرانيّا يا يهودى بمير و يا نصرانى .
پيامبر روزى وارد مسجد شد و به پنج نفر از نمازگزاران فرمود: بلند شويد و از مسجد ما خارج شويد، زيرا شما نماز مى خوانيد ولى زكات نمى دهيد.
7-  ايمان تبعيضى وگزينشى . برخى ها، از اسلام و قرآن ، فقط آنچه را كه به نفع آنهاست مى پذيرند و آنچه را كه مطابق با اهداف و اميال خود نمى بينند، نمى پذيرند. و ان يكن لهم الحقّ ياتوا عليه مذعنين  چنين افرادى مى گويند: نؤ من ببعض و نكفر ببعض در صدر اسلام ، عدّه اى نزد پيامبر آمدند و گفتند: ما به تو ايمان مى آوريم به شرط اينكه نماز نخوانيم ، پيامبر فرمودند: دين ، بدون نماز نمى شود.
8-  ايمان تاكتيكى . تعدادى از سران يهود مدينه ، نقشه كشيدند كه يك روز صبح خدمت پيامبر اكرم برسند و ايمان بياورند و بعد از ظهرِ همان روز از اسلام دست برداشته ، مجدّداً يهودى شوند و ادّعا كنند كه اسلام بى فايده است .
آنها مى خواستند بدين وسيله اولاً از مسلمان شدن يهوديان جلوگيرى نمايند و ثانياً در ميان مسلمانان نيز شك و ترديد و تزلزل به وجود آورند كه لابد دين ما دين كاملى نيست ، چون دانشمندان و بزرگان يهودى ، صبح كه مسلمان شدند، غروب با اندكى آشنايى با اسلام از آن دست برداشتند. خداوند از طريق وحى پيامبرش را آگاه ساخت و فرمود: به مسلمانان بگو: نه از آمدنشان خوشحال گردند و نه از رفتنشان غمناك شوند.
ويژگى هاى ايمان مقبول
 
ايمانى مورد پذيرش وارزشمند است كه داراى ويژگى هاى زير باشد:
1-  ايمان همراه با استدلال . قرآن همواره از مخالفان خود، برهان و استدلال مى خواهد و مى فرمايد: فاءتونا بسلطان مبين  اگر دليلى داريد، بر ما ارائه دهيد. طبيعى است كه يك مسلمان نيز بايد در برابر ديگران از دين خود با دليل و برهان دفاع نمايد.
2-   ايمان همراه با عمل . در بسيارى از آيات قرآن هنگامى كه سخن از اهل ايمان به ميان آمده است ، بلافاصله و عملوا الصالحات  نيز ذكر شده است . كه اين عبارت به معناى انجام تمامى كارهاى نيك و شايسته است . زيرا همان گونه كه كلمه مسجد به معناى يك مسجد و كلمه مساجد به معناى چند مسجد و لغت المساجد به معناى تمامى مساجد است ، كلمه صالح  نيز به معناى يك عمل نيك و صالحات  به معناى چند عمل نيك و الصالحات  به معناى تمامى كارهاى نيك است . قرآن مى فرمايد: آمنوا و عملوا الصالحات  يعنى تمام كارهايشان نيك و شايسته است . بنابراين ، لازم است كه تمامى اعمال مؤ منان صالح و نيك باشد، نه فقط برخى از اعمال آنها.
3-   ايمان پايدار. قرآن از مؤ منانى كه در ايمانشان پايدار هستند، تمجيد مى فرمايد و آنها را به بهشت و نعمت هاى آن بشارت مى دهد. انّ الّذين قالوا ربّنا اللّه ثم استقاموا تتنزّل عليهم الملائكة ...
4-   ايمان كامل . در حديث مى خوانيم : ايمان ده درجه است . بديهى است هر مؤ منى به تناسب عمق ايمان و اعتقادش از درجاتى از ايمان برخوردار است .
شخصى از طرف امام صادق عليه السلام براى سفرى ماءموريّت يافت ، پس از برگشت ، خدمت امام رسيد و شروع كرد به انتقاد كردن از مردم آن منطقه و گفت : آنها ايمان ندارند. امام عليه السلام فرمود: ايمان ده درجه دارد، برخى داراى دو درجه اند و بعضى چهار درجه و گروهى از درجات بيشترى برخوردارند.
در حديث آمده است : اگر مى خواهيد بدانيد فردى چقدر ايمان دارد، ببينيد در برابر دريافت چه مبلغى گناه مى كند. امّا اميرمؤ منان عليه السلام مى فرمايد: به خدا قسم اگر هستى را به من دهند كه پوست جوى را از دهان مورچه اى به زور بگيرم چنين نخواهم كرد. اين مطلب بيان كننده درجه ايمان على عليه السلام است ، يعنى ايمان على عليه السلام از اهميّت هستى بيشتر است .
در دعاى مكارم الاخلاق مى خوانيم : الهى بلّغ بايمانى اكمل الايمان  خدايا! ايمانم را به كامل ترين درجه برسان .
5-  ايمان خالص . ارزش اعمال و ايمان ما به ميزان اخلاص و خلوص ما بستگى دارد، هر چه خالص تر باشد، مقبوليّت بيشترى خواهد يافت . قرآن از كسانى كه ايمان آوردند و ايمان خود را به ظلم نيالودند، تمجيد مى كند. الّذين امنوا و لم يلبسوا ايمانهم بالظلم  كه مراد از ظلم در اين آيه شرك است .
6-   ايمان بر اساس اختيار و آگاهى . انسان داراى اختيار است . شك و ترديد، پشيمانى ، انتقاد و تاءديب ، دليل اختيار انسان است . ايمانى ارزش دارد كه انسان بر اساس ‍ آگاهى و بدون هيچ گونه اجبارى به آن رسيده باشد. چنانكه قرآن مى فرمايد: لا اكراه فى الدين
7-  ايمان همراه با تفكّر. از ديدگاه قرآن ، ايمانى ارزشمند است كه بر اساس فكر و تعقّل در آفرينش باشد در قرآن مى خوانيم : و يتفكّرون فى خلق السموات و الا رض ربّنا ما خَلقتَ هذا باطلا ابتدا در آفرينش زمين و آسمان فكر مى كنند و سپس مى گويند: خداوندا! اين آفرينش بيهوده نيست .

+تهيه شده توسط اكبرشعباني |